این نوشته تصویری ندارد

سلطان رقص ایران که مطابق سنت آریایی اسلامی می بایست مذکر باشد، با شکمی بر آمده و از پس سالهای جوانی، بروی موسیقی نسبتا بی ربط، رقصی نمایشی می کند. کمتر کسی در وب فارسی به کیفیت کارش توجه می کند، هدف، مصاحبه ای از اوست که به جزییات زندگی اش در رختخواب می پردازد. همه برای تمسخرش پیش دستی می کنند و بی توجه به پیشینه غنی «شاهد بازی» در فرهنگ آریایی-اسلامی، سالها هنرمندی اش را نادیده می گیرند.

بازیگری با استعداد های متوسط و روحیه ای پر شر و شور، تن اش را در همراهی با کلام شاعرانه هنرمندی دیگر عریان می کند. سیل نظرات موافق و مخالف آوار می شود. همه باید حرف بزنند و نظر بدهند. کسی که از دور مشاهده کند، از این طوفان در فنجان افتاده نتیجه می گیرد که ایرانیان خیلی به مسایل هنری حساسیت دارند. جلوتر  بیایی اما، همان تعصب و خشک مغزی معمول است. کار به اظهار نظر جامعه شناسان و فلاسفه می کشد.

روز اعتراض به طرح مناقشه برانگیزی ست که دولت ایالات متحده خیال دارد تبدیل به قانون کند. همکاران آن روز ام دو دختراند. با آوردن نام SOPA، نگاه شان مشکوک می شود. تلاش می کنم بدون جانبداری توضیح بدهم به چه دلیل می خواهند اختیار بستن دسترسی کاربران اینترنت را به دولت بدهند. آنی که سن اش بالاتر است ولی هنوز سال ها از من جوان تر است، می گوید:«اینی که گفتی که به نظر سانسور می یاد». نیشخند می زنم و امیدوارانه می گویم به این دلیل که واقعا چنین هست. دختر کم سال تر که بی جیره و مواجیب و به امید پذیرش در دانشکده پزشکی کار می کند، سرش را بالا می آورد. دختر دیگر می پرسد:‌«صبر کن ببینم. کی داره این قانون رو تصویب می کنه؟ اوباما؟» جواب مثبت می دهم که حمایت دولت هم در کار است. دختر جوانتر حالا گوش هایش تیز شده. سرش را بالا می آورد و به من نگاه می کند. نگاه ناباورش را که می بینم توضیح می دهم ویکی پدیا، دائره المعارف جامع مجانی اینترنتی امروز مسدود است. بهش می گویم خودت ببین. دختر جوانتر عصبانی و در عین حال سرش شلوغ هست. قرولند می کند که من حتی از چنین افتضاحی خبر هم ندارم، معلوم می شود که برای رسیدن اوباما به کاخ ریاست جمهوری زحمت کشیده بوده. سرخورده است، به خاطر احساس خطری که از احتمال تصویب یک قانون محدود کننده آزادی هایش از سوی نماینده اش در دولت کرده.

با حساب فرهنگ ایرانی هر دو دختر از نظر روشنفکران، سطحی و از نظر عامه ، هرزه شمرده می شوند، به خاطر پوشش و سر و وضع شان. با این حال ظاهرا اولویت های زندگی را بهتر از جامعه شناسان ما فهمیده اند.

 

در میان مومنین

کتاب «در میان مومنین: سفری اسلامی» از وی. اس. نایپال، در سال ۱۹۷۹ یعنی چند ماه پس از انقلاب ایران منتشر شده است. کتاب شرح سفر نویسنده است به کشورهایی که پیش از مسلمان شدن دارای پیشینه تمدنی قابل توجه بوده اند و در زمان نوشتن کتاب در تلاش برای تاسیس حکومت اسلامی بوده اند. نایپال مشخصا از اعراب پرهیز کرده و گفته تنها به مطالعه «مسلمان شده ها» علاقه داشته است.

نایپال مشخص نمی کند که آیا انقلاب ایران تاثیری در تصمیم او به این سفر داشته است یا نه ولی کتاب را با نحوه آشنایی ش با آن شروع می کند. سه هفته پیش از رفتن به ایران، آیت اله خمینی در تبلیغی تمام صفحه در نیویورک تایمز، «مسیحیون» جهان را مورد خطاب قرار داده بود. نویسنده تا پیش از آن هیچ از خمینی نشنیده بود. او سپس در تلویزیون دید که یک ایرانی تحصیل کرده تقلا می کرد مذهبی بودن انقلابیون را با کت مخمل و کلمات تخصصی لاپوشانی کند. بعد نوبت زنی محجبه ایرانی بود که بروی صفحه تلویزیون ظاهر بشود و مدعی دفاع اسلام از حقوق زنان بشود، نویسنده همان موقع با خودش فکر می کند که همه که مثل اعراب با زنان شان رفتار نمی کرده اند که نیازی به دفاع اسلام داشته باشند. نفر سوم یک دانش آموخته حقوق در ایالات متحده بود که از زیبایی حقوق اسلامی حرف می زد و هیچ متوجه تناقض حرف اش نبود. نویسنده سپس به جستجوی ادبیات ایرانی انگلیسی می پردازد و تنها یک رمان اثر خانم ناهید رچلین ( Nahid Rachlin ) پیدا می کند. در این کتاب مشاهده می کند که غرب به شکل تمثیلی، به مرض تشبیه شده است: ناهید به ایران می رود و پزشکی که با خوشحالی در غرب نماندن ش را اعلام می کند برای بیماری جسمی ناهید از وسایل پزشکی که از غرب آورده و با افتخار امریکایی بودن شان را به ناهید تذکر می دهد استفاده می کند.

شش ماه بعد که او سفرش را از لندن شروع می کند، خبرگزاری رسمی ایران هنوز سرشماری اعدامی های انقلاب را روزانه اعلام می کند. خمینی را در جایگاه مفسر اراده خداوند می بیند: اعتصاب مردم را ستوده بود ولی پایش که به تهران رسید آن را حرام اعلام کرد. در لندن ایرانیان را با کیسه های پر از کالا در فرودگاه می بیند و بعد وقتی در تهران پاکستانی ها را در حال انباشتن کیسه شان از کالاهای ژاپنی می بیند نتیجه می گیرد که مسلمین آن قدر ها هم به مادیات بی اهمیت نیستند. از سرو روی مردم در خیابان تهران و لباس های جلب توجه کننده شان نتیجه می گیرد که روستاییانی شهری شده اند که با این طرز پوشش می خواهند به خود اثبات کنند که هر کار دلشان بخواهد می توانند بکنند. در مراجعه به ارز فروشان خیابانی،‌ با مسلمان هندی برخورد می کند که از نابکاری ارز فروش می نالد ولی به برقراری «عدل علی» در ایران می بالد، در همان حال که از حجاب اجباری زنان دفاع می کند دارد نقشه می کشد که از حکومت عدل علی فرار کند و به هندوستان بازگردد.  از پیش زمینه قومیتی خودش به یاد می آورد که «پرشیا» برای هندی ها همچون فرانسه بود برای اروپاییان. سمبل ایرانی را درخت چنار می داند که همه جا به آن بر می خورد. در هر مقطع از سفرش روزنامه انگلیسی زبان می خرد. در دیداری متوجه می شود که تهران تایمز را یک هندی شیعه اداره می کند. در مصاحبت با او می پرسد: چرا نیاز است که اسلام وارد فضای سیاسی بشود؟ حتی اگر اسلام ایده های سیاسی فوق العاده ای هم داشته باشد چه نیازی ست که همه اسلام را داخل کرد؟ پرسشی که امروز هم قابل طرح است.

گاه نامه ای انگلیسی منتشره در قم می یابد با نام «پیام صلح» که در آن برای زمین و زمان خط و نشان کشیده اند. و البته فراموش نکرده اند هشدار بدهند که آب بازیافت شده نجس است (مثل همه تفکرات جادویی، از جمله هومیوپاتی، در اسلام هم به آب کیفیتی فراماده ای نسبت داده می شود. آبی که فاقد هر گونه میکروب و آلاینده ای هست، همچنان غیرقابل استفاده است چون از خاصیت جادویی «پاکی» برخوردار نیست). با حساب نایپال، ایران روزانه هفتاد میلیون دلار درآمد نفت داشته و از علاقه بی حد و حصر مومن و بی دین ایرانی به ماشین و تلویزیون که تماما دست ساخته تکنولوژی غربی ست نتیجه می گیرد که وعده الهی، پول بوده است نه حکومت. در هتل هیلتون خدمت کار لباس هایش را می شوید و بروی دستگیره در اتاق آویزان می کند! در همین دوران می شنود که قراردادی پنج بیلیون دلاری خرید جنگنده اف-۱۴ فسخ می شود، خلخالی آن ها را تشبیه به شمشیر می کرد و به کنایه مستتر در آن بی توجه بود. نویسنده سپس با کمک راهنمایش ترتیب سفر به قم را می دهد، با راننده ای لر، کج خلق و بدرفتار به دیدار صحرای انباشته از آیت اله در ماه رمضان می رود. در همان ابتدا نوجوانی را در بازار حین روزه خواری غافل گیر می کند و از راهنما می خواهد شعار روی دیوار را برایش ترجمه کند: حکومت غیر الهی را نپذیرید تا به بهشت بروید. با دو طلبه پاکستانی در قم دیدار می کند و متوجه می شود ۶ تا ۸ سال «تحصیل» ایشان طول می کشد و وقتی حیرت زده از چگونگی تامین هزینه «تحصیل» می پرسد، مبهم پاسخ اش را می دهند (شهریه را در قم بر خلاف همه دنیا، می دهند به جای اینکه بگیرند). پاکستانی ها وقت دیدار از آیت اله شیرازی می گیرند و در دیدار، دست او را می بوسند. نویسنده او را مردی خوش چهره و با کلامی آهنگین که بعدا متوجه می شود خصیصه خطابه خوان های حرفه ای ست می یابد ولی وقتی تعارف گونه تعریفی از آیت اله می کند، او «گم شده در اطمینان از خود» آن را تعبیر به ستایش می کند. آیت اله میان نقل قولش از شهدا و صدیقین، از هیتلر نقل قول می آورد و او را می ستاید. با اصراری بچه گانه از نویسنده می خواهد که دین اش را اعلام کند و نویسنده بابت دروغی که به پیشنهاد مترجم اش به او می گوید خود را سرزنش می کند (نویسنده خداناباور است).  در قم ایمان را به چالش نمی کشند، همچون اروپای قرون وسطا، ایمان چیزی ست که همه چیز را در جای خودش نگاه می دارد. این را زمانی می فهمد که پاکستانی ها از او می پرسند که آیا او هم از دیدار آیت اله مثل خود آنها مشعوف شده؟ با نگاهی تاریخی کشفی ناگهانی می کند، ردای دانشگاهیان در آکسفورد، اقتباسی از عبای ملاهای قم است! او عقیده دارد که ایران فراموش کرده است که تا چه حد بر اسلام اثر گذاشته است. در دیدار تاریخی اش با قاضی اعدام، آیت اله خلخالی، لباس پوشیدن او را ضدتشریفات و بر خلاف شیرازی می یابد (شرح ملاقات کوتاه را به فارسی اینجا بخوانید). صادقانه او را دلقک می نامد و بر طبق شایعات ادعا می کند که او از چشم ها افتاده بود. شهوت قدرت را در کلام اش جاری می بیند (می خواهیم تا ده هزار سال حکومت اسلامی داشته باشیم). مدعی می شود که هویدا را خودش کشته است و جمعی که به دیدارش آمده بودند، و از روستایی ایرانی تا زوج آفریقایی درشان هست قهقهه خنده سر می دهند. می گوید سلاحی که با آن به هویدا شلیک شده را نگاه داشته. در راه برگشت از قم، بهزاد، رهنمای توده ای ش از رادیو می شنود که روزنامه چپ ها، آیندگان را به دلیل تفرقه افکنی بسته اند. در گفتگوی بیشتر با بهزاد او را سرشار از تناقض می یابد. در خانواده ای غیرمذهبی و از پدری کمونیست که اسلام را برای آنچه واقعا هست نمی بیند. وقتی در خیابان تهران حزب الهی ها به زنی حمله ور می شوند، بهزاد طوری به نویسنده می گوید دیدی؟ که انگار انتظار دارد نویسنده پا پیش می گذاشته و دفاع می کرده. همه چیز را با لمپن توجیه می کند و آنچه هنوز برایش فراهم نشده از آنچه در اختیارش هست مهم تر است. مخفی کاری های بهزاد برای دیدار با دوست دخترش که علی رغم چپ بودن خانواده ای فوق مذهبی دارد در مشهد خواندنی ست.در بازگشت با قطار، بهزاد با دوست دخترش ورق بازی می کنند که کسی به در کوپه می کوبد و اخطار می کند در ماه رمضان ممنوع است. بهزاد ادعا می کند که ناراحت شده ولی چیزی نمی گوید ولی اگر به دوست دخترش حرفی بزنند تحمل نخواهد کرد. در نبردی خیابانی که ناشی از اخراج کارکنان آیندگان، به جبهه بندی دو سوی خیابان میان چپ ها و اسلامیست ها منجر شده، هر دو گروه را متکی به حقیقت منزل و ایمان محض می یابد. در روایتی خواندنی از نماز جمعه ای در تهران، نتیجه می گیرد که کارکردش بر خلاف ادعای بهزاد، سیاسی نیست بلکه همچون یک فرقه، برای متحد کردن و بی چهره کردن یکایک اعضا است. خمینی از سقوط فانتوم ها به وجد آمده و وعده تسخیر جهان را می دهد، همه با ایمان خلل ناپذیر دنباله روی می کنند. در پایان سفرش در ایران از میزان تناقض و ناسازگاری ها به شگفت آمده و حجاب از سر برداشتن خدمه پرواز ایران ایر هم کمکی به کاهش اش نمی کند. می نویسد : گفتن اینکه «معنی این موضوع این است که» تنها یک دستمال روشنفکرانه بروی نواقص تئوکراسی (حکومت مذهبی) کشیدن است.

ایران را پول مفت نفت می گرداند، پاکستان اما با تکیه بر «ایمان» به جلو می رود. در مروری تاریخی، از نقش اقبال لاهوری در بنا کردن یک کشور اسلامی که منجر به بی خانمانی و مرگ میلیون ها انسان شد می گوید. احزاب مسلمانی که درخواست تاسیس کشور اسلامی برای مسلمانان هندوستان را داشتند، پایگاه مردمی شان در هندوستان بود و با انشقاق از هندوستان، یک شبه همه هواداران شان را از دست دادند و خود را در کشوری از غریبگان یافتند. وقتی پایگاه رای شان از دست رفته بود، آسان ترین راه را انتخاب کردند، دیکتاتوری نظامی و کودتا پشت کودتا. کشوری تاسیس شد که هیچ منبع درآمدی نداشت و ایمان هم پول تولید نمی کند، پس صادرات نیروی کار بزرگترین درآمد این کشور شد. نویسنده با طعنه می گوید چطور پاکستانی هایی که برای کار به اقصی نقاط دنیای متمدن اعزام می شدند در برگه های درخواست پناهندگی شان به همبستگی انسانی استناد می کردند در حالیکه از حکومت خودشان هرگز چنین انتظاری نداشتند و خشونت حکومت شان علیه حتی فرقه های دیگر اسلام را تایید می کردند و نتیجه می گیرد که آنها دروغ می گویند تا اجازه اقامت بگیرند. در تیزبینی ستودنی می نویسد که سوی دیگر ایمان، که پر از باید و نباید های ریز و درشت است، سیاست است که ظاهرا در اسلام هیچ حد و مرز اخلاقی ندارد. ایمان کارکرد اش تولید مومن است، ایمان از پذیرش ارتباطات و تنوع های عرفی ناتوان است. برای سیاست مدار اسلامی، اسلام هدف و وسیله و غایت است. چنین است که به نتایج ناگوار می انجامد.

در دیداری با یک ملا دانش آموخته در لندن، او را تشنه قدرت می یابد. تحصیلات اش را دست آویز فخر فروشی اش می بیند و می گوید که زیر آن یک ملای خالص خوابیده. از ملا کتاب چه هایی به فرانسوی و انگلیسی دریافت می کند که ادعاهای پوچی چون پیش بینی همه پیشرفت های علمی اروپاییان توسط حضرت محمد و ایمان آوردن بسیاری از غربی ها صفحات ش را پر کرده. برای فهم پیشینه هجوم اسلام به هندوستان، چاچ نامه را که نوشته یک پارسی ست می خواند. چاچ نامه به شکوه سلطه عرب بر سرزمین پرداخته، اما از قضاوت اخلاقی درباره فتح این سرزمین ها غافل شده است. فاتحین اسپانیایی (Conquistadors) چند قرن بعد با تقلید الگوی اعراب، با ترکیب حرص، ایمان، افراطی گری، قلدری، و فقر، خاک امریکای جنوبی را به توبره کشیدند. نویسنده در نقدی فاخر از سلطه گری (امپریالیسم) عربی به این موضوع اشاره می کند که چطور اقبال امید داشت با تاسیس پاکستان، ریشه های امپریالیستی عرب از اسلام جدا بشود. اما تاریخ نشان داد که اعراب، بزرگترین امپریالیست های تمام قرون و اعصار بوده اند، چرا که مغلوبین، امروزه خود را رستگار شده می دانند. بخش پاکستان کتاب از این جهت خواندنی است که نقدی جانانه است به اسلام. برای نمونه: تناقضی حل نشدنی در شیوه نگرش مسلمین به صدر اسلام، که در روندی ضد-تکاملی، هر نسل نزدیک تر به صدر اسلام را مسلمان تر می دانند تا به خلفای راشدین و صحابه برسند و در عین حال، هدف سیاسی امروز، مسلمان تر شدن از مسلمین صدر اسلام است، امری که پذیرفته شده غیرممکن است. یا اینکه چطور جای خالی هر چیزی در پاکستان با ایمان پر می شود. چطور قلمرو ایمان از قلمرو دانش سوا است. تنها پاکستانی برنده جایزه نوبل، خارج از کشور کار می کند و به دلیل احمدی بودن در سفر به پاکستان تهدید به مرگ می شود. کمی بعد نویسنده می گوید که رد غرب نزد مومنین، مطلق نیست. تمنای مومنین برای غرب را «انگل وار» می خواند و مثال می آورد که پاکستانی ها سی هزار پناهندگی که دولت آلمان غربی برای فراری های آلمان شرقی در نظر گرفته بود را ربوده اند. چند جا به تزویر پاکستانی ها در سواستفاده از قوانین بریتانیا برای کسب آزادی مذهبی برای خود، وقتی که حتی اندکی از آن را در کشور خودشان برای دیگران قایل نیستند اشاره می کند. به داستان شرم آور مولانا مودودی می پردازد که آشکارا مومنین را از همه مظاهر غربی منع می کرد و به وقت بیماری به همان غرب رفت و در بیمارستانی در بوستون جان سپرد (یاد آیت الاه فاضل لنکرانی گرامی). با این حال با خوش بینی قابل توجه می نویسد که اسلام شانس تغییر دارد. در گفتگو با مسلمین همواره می شنود که آنها می خواهند راه خدا را در پیش بگیرند ولی هیچ کدام نمی توانند دقیقا بگویند این راه چیست. در هم صحبتی با یک احمدی متوجه می شود که او از شباهت های مذهب ش با بهاییت بی خبر است و از صحبت با یکی دیگر، می توانیم ببینیم که چطور انسانی کاملا عاقل، به دلیل پیش گویی مذهب اش، پایان جهان را نزدیک می بینند (می گوید شاید یک چند سالی مانده باشد)، چنین تفکری مانع از تصمیم گیری صحیح درباره این دنیا می شود (چرا باید نگران دنیایی بود که قرار است ده سال دیگر پایان بیابد).

در بخش مالزی، پیشینه ای مفید از مناسبات قومی به دست می دهد: مالایی ها ساکنین سرزمین بوده اند و چینی ها و هندی ها را انگلیسی ها برای آباد کردن آورده اند. در دیدار با وکیلی هندی الاصل، اعترافی جالب می شنود: از میان همه کسانی که وکیل با آنها مخالفت سیاسی داشته، تنها انگلیسی ها بوده اند که طوری متمدنانه با او برخورد کرده اند که حتی بعد از اتمام اسارت اش از دست آنها، امروز می تواند رفتاری محترمانه با آنها داشته باشد. معاون وزیر مختار انگلیس در مالزی در سلول به دیدارش می آید و پیش از وارد شدن از زندانی اجازه می خواهد. در زندان انگلستان درس حقوق می خواند و بعد از خارج شدن از زندان برای خودش کاره ای می شود. در دیدار با اسلام گرایان مالزی، از آرزوی آنها برای داشتن یک آیت اله خمینی با خبر می شود (انور ابراهیم، سردسته اسلام گرایان به دیدار خمینی رفته بود)، وقتی درباره اشغال سفارت به آنها می گوید، آنها اطمینان می دهند که کار خود آمریکایی هاست!

در اندونزی، به اسلام گرایی که نویسنده اعضایش را با هوشمندی «مسلمان نوزاده» (بر وزن Born again christian که به مسیحیون بنیادگرا گفته می شود) می نامد، مرض مالزیایی می گفته اند. مروری بر تاریخ کلونیال اندونزی و اینکه چطور جاوه و سوماترا، قرن به قرن توسط نیروهای خارجی اشغال شده. هندی ها، هلندی ها و بعد ژاپنی ها. در اندونزی با شاعری سیاسی که به تازگی از زندان رها شده دیدار می کند که او را تنها کسی می داند که به تناقضات اسلام و مسلمانان نوزاده هوشیار می بیند. شیفته فرهنگ چندلایه اندونزی می شود که چطور اسلام، تنها بر پس زمینه آیین هندو ضمیمه شده است و با کمی دقت می شود کیش هندو را در ریشه سانسکریت واژه ها دید. متوجه این نکته می شود که چطور نگاه داری از بناهای تاریخی هم وظیفه مابقی دنیاست. به مدرسه های نامتعارفی که ادعای تایید ش توسط غربی ها را دارند سر می زند و جز تشویق به ناپرسشگری از ایمان چیزی نمی یابد.  می نویسد اسلام تنها پرسش هایی بر می انگیزد بدون اینکه برایشان پاسخی داشته باشد. پاسخ نزد پیامبر بوده است. او مرده است. اسلام اکنون کیش عصیان و هرج و مرج است.

در مسیر بازگشت، شش ماه بعد از ایران می گذرد و ویرانگری انقلاب را در ایران می بیند و از هر گوشه صدای نارضایتی و یاس می شنود. همه روزنامه های انگلیسی زبان ناپدید شده اند و تهران تایمز با دو نفر به کار ادامه می دهد. به مصیبتی که گروگان گیری سفارت برای همه ایرانیان به بار آورده اشاره می کند. قانون اساسی نو نوشته را با حضور خمینی بر فراز قانون، بی فایده می یابد. بهزاد را در دیدار دوباره، جوانی سرخورده و بی انگیزه می بیند که تمنای آنچه استالین بر سر روسیه آورد را برای ایران دارد: کشتار «میلیون»‌ها نفر. او مشتی نمونه خروار است. ایرانی ها را با انتزاع بیش از واقعیت درگیر می بیند. از تجربه تلخی می گوید که پسرکی در سرمای زمستان در پیاده رو آتشی بر می افروزد و لباس تن ش را تکه پاره می کند و در آتش می اندازد و فریاد می زند (مترجمی به همراه نویسنده نبوده) و مردم از کنارش بی تفاوت رد می شوند در حالی که پوستر های خیابان انقلاب، پسرکانی را با قطرات اشک بر گونه، هزار هزار فروش می رود. سوژه ای انتزاعی بر کاغذ، همدردی بیشتری از پسرکی که فریاد می زند و در آتش می نشیند بر می انگیزد.

در قضاوت نهایی اش از انقلاب ایران، آن را محصول حضور چندصد هزار دانش آموخته غرب به لطف شاه می داند. انقلاب ایران، از دید نویسنده وامدار پیشرفت های قرن بیستم در جاهای دیگر دنیا ست که حس برابری و اتحاد را برانگیخت. اما نهاد های مدنی، قانون گذاری عرفی و اصلاحات اقتصادی ست که توان نزدیک کردن آن ایده آل ها به واقعیت دارند، چیزهایی که انقلابیون با تمام وجود با آنها مخالفند.

کتاب با پیش بینی تکان دهنده پایان می یابد. در پایان سال ۱۹۷۹ نویسنده می گوید که از میان این همه شوق برای تاسیس حکومت اسلامی و احیای اسلام، جز بنیادگرایی اسلامی چیزی نخواهد ماند. نویسنده بالاخره بابت این کار سترگ اش چند ماه بعد از حملات یازدهم سپتامبر، در سال ۲۰۰۱، جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد. سال ۱۹۹۵ سفری مجدد به چهار کشور کرد که نتیجه اش را در کتاب «فراتر از ایمان» منتشر کرده است که حدس می زنم به همین اندازه خواندنی باشد. انتقاد های فراوانی متوجه نویسنده است بابت هواداری از شوونیسم هندو و حرف هایش مبنی بر اینکه هیچ زن نویسنده ای را هم طراز خودش نمی داند. او متولد ترینیداد و از هندی هایی ست که توسط ارتش کلونیال بریتانیا به مستعمره ها کوچانده شده بودند.

برای من کتاب تجربه ای یگانه بود که نشان می داد چطور در سی سال اخیر، علی رغم تغییرات شگرف، در میان مومنین، هنوز در بر همان پاشنه می چرخد. توصیفات نویسنده از مکان ها و اشخاص به قدری زیبا و زنده است که می توانید خود را در تماس با آنها احساس کنید. در چند سطر از لبو فروشی های کنار خیابان تهران می گوید، اینکه چطور شربتی را بروی لبو ها می ریزند و برخلاف ظاهر اغواکننده اش، مزه ای ندارد و زیر شیرینی شربت، کاملا بی مزه است. توصیف اش از زندگی عشایری افغان ها در مرز پاکستان و مفتون شدنش با زندگی نیمه وحشی آنها لذت خواندن توصیف ناپذیر دارد. اسباب سرافکندگی ست که ده سال پس از حملات یازدهم سپتامبر و سی سال پس از انتشار کتاب، در ایران کتاب ناشناخته مانده است. خواندن اش را به همه توصیه می کنم.

گرامی داشت یک پادنویس

مقاله یادبود کریستوفر هیچنز از فیزیکدان برجسته امریکایی لارنس کراوس. به گمانم یکی از بهترین هاست به این دلیل که کوشش روشنفکرانه هیچنز را بسیار عالی توصیف کرده است و از این نظر بهترین وسیله برای گرامی داشت زندگی یکی از رساترین صداهای دوران ما:

هستی، که کریستوفر به راحتی اقرار می کرد که بسیار تیره و تاریک است، اندکی تاریک تر شد. با مرگ او، این جهان اندکی تهی تر هم شده است. کریستوفر چراغ دانش و نور بود در جهانی که دایما در تلاش خاموش کردن هر دو است. او شجاعت این را داشت که جهان را برای آنچه واقعا هست و نه آنچه ما دوست داریم باشد، قبول کند. به گمان من این بالاترین ستایشی ست که می توان از یک خردمند کرد. او آگاه بود که هستی اهمیتی به وجود ما یا رفاه ما نمی دهد و تجسم این واقعیت شد که جهان ما معنا و مفهوم اش را از ما دریافت می کند. برای کریستوفر این واقعیت منتج از باوری بود که زندگی اش را هدایت می کرد: دفاع جانانه از این فرضیه ساده که شکاکیت و نه خوش باوری، والاترین اصلی ست که خرد انسانی می تواند برای زیست شرافتمندانه به کار بندد. او خود نمونه واقعی اینگونه زیستن و حس رضایت عمیقی بود که اکتشاف، شرافت و شجاعت روشنفکرانه به بار می آورد به خصوص وقتی مقابل قدرت، با آگاهی مبارزه کنید، حتی وقتی به خوبی می دانید شانس پیروزی در چنین نبردی همواره ناچیز است. بر این اساس او همیشه مهیای اعتراض علیه بی عدالتی و نادانی، هرجا که می یافت بود، برایش مهم نبود احساسات چه کسی در این میان جریحه دار می شود. او به واقع یک «پادنویس» بود و حتی کتابی نوشته است که چطور راه او را به عنوان یک پادنویس (Contrarian) ادامه بدهیم. به محض ورود به کاشانه اش یک چیز توجه همه را جلب می کرد: کتاب. کتاب همه جا بود، بروی هر قفسه ای روی هر دیواری روی میز روی مبل و صندلی و میز توالت. اما همانطور که بر هر کسی با یک گپ عصرانه روشن می شد، کتاب برای کریستوفر ،برخلاف بسیاری از ما، نقشی بیش از تزیین خانه را داشت. کتاب ها به شکلی بر اساس موضوع و ایده ها مرتب شده بود که واضح بود کتاب ها مرتبا مورد مشورت کریستوفر هستند و دانش داخل شان به شکلی مورد استفاده اش هست که انگشت شماری از ما تلاش اش را کرده ایم. برای شکستن غرور انسان بسیار مفید است که از نزدیک شاهد روشنفکری باشد که به قدری به موضوع محاط باشد و آن را مزه مزه کند و از برای خود موضوع به آن بپردازد و هر آنچه ارزش دانستن داشته باشد را با نگاه منتقدانه بررسی کند. او برای نور انداختن بر ایده های کهن و نگاه نقادانه به ایده های نوین با استفاده از تجربیات یک زندگی تلاش روشنفکرانه، به همراه کنجکاوی و هیجان بازیگوشانه کودکی در آب نبات فروشی همواره آمادگی داشت. بار آخری که او را ملاقات کردم موضوع گفتگوی ما از ماهیت نیستی، مکانیک کوانتوم و چند جهانی (موضوع کتابی از من که کریستوفر مشغول نوشتن پیشگفتاری برایش بود، پیش از اینکه بیماری مانع بشود)، به قبح مجازات اعدام، به جنون حاکم بر افراط مذهبی که دو سوی نزاع اعراب و اسرائیل را فرا گرفته، به کیش کاتولیک که مایه شرمساری ست کشید و به موضوعی مرتبط ختم شد: تنبلی روشنفکرانه و پوچی پرمدعایی که باور مذهبی و سروصدای خداشناسانه در فرهنگ عامه را در بر می گیرد. کریستوفر یک دانشمند نبود ولی شیفته قدرت دانش بود، نه فقط اثری که می تواند بر مشکلات انسان داشته باشد بلکه برای او و برای من، مهم ایده های ارزشمندی ست که از دانش به دست می آید. او این ذکاوت را داشت که بفهمد هستی به مراتب از ما خلاق تر است و به عنوان کسی که تمنای تجربه همه جنبه های زندگی روشنفکرانه را داشت، برای یادگیری از هستی همان قدر بی تاب بود که برای آموختن از آثار فلاسفه و تاریخدانان و نویسندگان بزرگ تاریخ. او با سئوال ها و نظرات اش، درک من را از نتایج یافته های علمی خودم گسترش داد. بعد از توضیح آینده مایوس کننده یک جهان در حال سرعت گرفتن، او همین ایده را دست مایه بیان این مسئله ارزشمند کرد که چطور جهانی از نیستی بوجود می آید. برای کسانی که تصور هستی از نیستی، غیرممکن یا نامحتمل می رسد، می بایست بگویم نیستی به راحتی از هستی رخ می دهد. در آینده ای دور، جهان تاریک، سرد و تهی خواهد بود. به قول او، وقتی که به آینده ناگزیرمان می اندیشید: نیستی با آخرین سرعت ممکن به سوی ما می آید. چنین تصوری او را نمی ترساند. او متوجه بود که دانش برای قوت قلب دادن به خودمان کسب نمی شود بلکه هدف بهبود آگاهی ما از زنده بودن است. درست پیش از اتمام آخرین ملاقات ما، در یکی از آن اتفاقات شاعرانه که زندگی را به شکلی غیرمنتظره لذت بخش می کند، من به یک تکه روزنامه بروی میز آشپزخانه اش برخوردم درباره تلاش عده ای برای اطمینان از اینکه نوجوانان در طول حضورشان در دانشگاه های برجسته، تربیت و اخلاق کاتولیک شان را حفظ کنند. در توضیح وسوسه های ترک زهد و سقوط به گناه، نویسنده نوشته بود: «مواجه شدن با نیچه، هیچنز، خوابگاه های مختلط(دختران و پسران) و شلنگ آبجو(برای نوشیدن مستقیم از بشکه)، معلوم است که منجر به گمراهی می شود». من به این فکر می کردم که چنین جمله ساده ای چطور احترامی فراوان به هیچنز گذاشته است. اینکه تاثیر فرهنگی ات این قدر قوی باشی که بی نیاز از توضیح دادن بشود نامت را برد یک چیز است، اینکه نام ات را میان نیچه و شلنگ آبجو بیاورند اما افتخاری ست که انگشت شماری از ما می توانیم امید داشته باشیم که شایستگی کسب ش را داشته باشیم.
این نوشته پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

درباره هیچنز اینجا و اینجا بخوانید

فاتح قلب ها

سخنگوی فارسی زبان وزارت امور خارجه ایالات متحده، با تسلط اش به ریزه کاری های کلامی و فرهنگی ایرانی ها، دل می رباید و توجه جلب می کند. در پاسخ به سئوالی که آیا ایالات متحده در پی ارتباط برقرار کردن با جمهوری اسلامی است می گوید تنها کسی که نمی داند ما خواهان رابطه هستیم خواجه حافظ شیرازی ست. کمی پیش تر وقتی توسط مجری بی بی سی فارسی از فارسی صحبت کردن اش تمجید شد، به شیوه ای کاملا ایرانی تعارف کنان گفت که هنوز اندر خم یک کوچه است. او تنها یک کارمند میان رتبه در یک وزارت خانه در ایالات متحده است.

در سوی دیگر دعوا، رییس مجلسی که اگر نمی شود انتظار داشت که مدرک دکترایش کمی آداب دانی یادش داده باشد، لااقل انتظار می رفت از نشستن بر سر شاهراه اطلاعات (صدا و سیما) و تماس با فرهنگ خارجی برای سالیان سال، اندکی مبادی آداب بشود ، حرف از لولو و دراز شدن رو به قبله می زند، آن هم به فارسی. به دلیل رهن کامل کردن ارکان حکومت توسط خانواده اش، برادر دیگرش با افتخار از احکام قرون وسطایی که برادر سوم در قوه قضاییه به اجرا می گذارد جلوی چشم دنیا دفاع می کند. ظاهرا فکر می کند حس بهت زدگی که در مصاحبه کننده ایجاد می شود ناشی از شیرین کاری اش است. اینها تازه تحصیل کرده هایش هستند، به کل از دارو دسته دکتر قلابی ها و رییس جمهور محبوب شان بگذریم.

جنگ فقط با توپ و تفنگ و هواپیمای رادارگریز نیست، جنگ فتح قلب هاست. تا حالا که به شکل اسف باری جنگ مغلوبه است.

ژن خودخواه

کتاب ژن خودخواه، یکی از اثرگذارترین کتاب ها در رشته زیست شناسی فرگشتی است ولی نویسنده اش در ایران و میان فارسی زبانان، به دلیل دیگری مشهور شده است: بی خدایی. ریچارد داکنیز این کتاب را سال ۲۰۰۶ به صورت نسخه ۳۰ سالگی با افزودن دو فصل به پایان کتاب و مقدمه ای در ابتدا تجدید چاپ کرد.

نویسنده در پیشگفتار کتاب به آموزگار بزرگش داروین می پردازد. همین طور پایه های تئوریک این کتاب را به شکلی خلاصه بیان می کند: اینکه ما موجودات زنده، تنها ماشین های بقا هستیم، نه بقای خودمان، بلکه بقای ژن هایمان. داکینز می گوید که تنها با در نظر گرفتن این اصل است که می توان رفتار موجوداتی متنوع را تفسیر کرد. او همینطور توضیح می دهد که این کتاب درباره اخلاق نیست، او ایده استخراج اخلاق‌ (به عنوان سازوکار تشخیص خوب از بد) از زیست شناسی را پوچ می شمارد. او می گوید که نوع گرایی (Speciesim) را به مانند نژادپرستی بی اساس می داند. دلیل این توضیحات این است که کسانی مطالب این کتاب را دلیل بر صحت تصورات خودشان قرار دادند و با تبلیغ داروینیسم اجتماعی (Social Darwinism) برای مدت ها مدعی بودند که کمک کردن به فقرا و ضعفا یا حتی مصدومین و معلولین، برخلاف روند طبیعت است و بنابراین نمی تواند به نفع ما باشد! داکینز صراحتا می نویسد از زندگی در دنیایی با چنین اخلاقیاتی بیزار است. با این حال، این نگرش همچنان طرفداران خودش را به خصوص در زمینه هایی چون اقتصاد دارد.

مفهوم محوری دیگری که داکینز در فهم فرگشت (Evolution که به اشتباه تکامل ترجمه شده است) پیش می نهد این است که هیچ گاه متوقف شدنی نیست. فرگشت بخشی از ذات حیات است. در اینجا می بایست روشن کنیم که به زبان ساده، فرگشت چیزی نیست جز تغییر فراوانی یک ژن در جمعیت های زنده. اینکه این تغییر چطور رخ می دهد، همیشه از راه انتخاب طبیعی مورد نظر داروین نیست و این تغییر فراوانی که منجر به بروز صفاتی جدید می شود، لزوما به معنی «کامل» شدن نیست، اگرچه در فارسی تقریبا همه باور دارند که یک مسیر اعتلایی در کار بوده و به همین دلیل ترجمه را به غلط تکامل کرده اند. در حالی که با بهره گیری از کتاب دیگر نویسنده می بایست گفت که فرگشت موجودات زنده به مانند نتیجه کار «ساعت ساز کور»‌است. فرگشت هیچ هدف غایی را پیگیری نمی کند و رانه ای جز بقای ژن در پس اش نیست. البته کاملا قابل فهم است که در جامعه مذهب زده ایران سخت بشود جا انداخت که ما حق نداریم مفاهیم مذهبی مان را بر یک تئوری علمی بار کنیم، به هر حال نهضت بومی سازی و اسلامی سازی هنوز هم خریداران زیادی دارد.

در طول کتاب، مسئله های پرشماری از زیست حیوانات طرح می شود که تلاش می شود با بهره گیری از تئوری ژن خودخواه، توضیح داده شوند. مثلا توضیحی پیچیده برای لزوم مرگ اعضای پیر یک جمعیت حیوانی داده می شود. همین طور به شکل مفصل به موضوع تولید مثل جنسی و دلیل ارجیت اش بر تولید مثل غیرجنسی، که در آن پدر و مادر یکی است و یک حیوان می تواند فرزند تولید کند، پرداخته می شود از دریچه این تئوری. یک معمای جالب توضیح داده شده، از میان رفتن استخوان آلت نر در انسان و میمون ها، در حالی ست که عموزاده های شامپانزه آن را حفظ کرده اند. توضیح بسیار مفیدی درباره تفاوت میان انتخاب گروهی و انتخاب خویشی (Kin Vs Group Selection) داده می شود: انتخاب خویش یعنی اینکه به دلیل نسبت خونی داشتن با دیگر اعضای خانواده، در صورت کمک رساندن به او، شانس بقای ژنهایتان را افزایش می دهید، اگرچه این کمک رساندن به قیمت به خطر انداختن جان خودتان باشد(فرزند شما نیمی از ژن های شما را حمل می کند)، دقت باید کرد که باز هدف، بقای ژن است، نه لزوما حامل ژن (بدن). از اینجاست که دقت در صفت «خودخواه» برای ژن مهم می شود: داکینز می گوید که خودخواه، تنها یک استعاره است و نبایستی با بار ارزشی قضاوت شود. در ادامه با یک توضیح ساده، وجه مشترک حیات و بقا بروی زمین را در برابر خواننده قرار می دهد: برای بقا، می بایست تولید مثل، ویژگی موجود زنده باشد. ما حیوانات، تنها حامل های این تولید مثل کننده (Replicator) (یا همان ژن) ها هستیم. این مفهوم بسیار وسیع است و به واقع برای ذهن علاقه مند، درکی نوین برای جهان زنده می گشاید، به عنوان مثال او اجتماعی بودن ژن ها را با همین تئوری توضیح می دهد. به طور مثال می گوید اینکه یک حیوان فعالیت های اجتماعی دارد (مثل انسان) به دلیل تصمیم سازی های عقلایی نیست، بلکه به دلیل ژن هاست. مغز، توانایی های اجرایی نسبتا وسیعی دارد، ولی سیاست گذاری در سطح ژن ها انجام می شود. نتیجه، برتری مطلق و نهایی با ژن است، اما اجازه بدهید در این معرفی از مفهوم جبر و اختیار حرفی به میان نیاورم. یک نمونه جالب که علیه مخالفین تئوری کنترل رفتار دیگرخواهانه و فداکارانه توسط ژن ها ارایه می شود، پرتاب کردن توپ به هوا و گرفتن اش هست. آیا کسی که چنین بازی نسبتا پیچیده را اجرا می کند، از محاسبات پیچیده ریاضی ذهنی لحظه ای اش استفاده می کند؟ واقعیت این است که تقریبا همه کارها توسط سطحی ناخودآگاه تنظیم می شود و فرد فقط از بازی لذت می برد. در مورد رفتار دیگرخواهانه هم چنین است که کنترل بخش زیادی ش ظاهرا در اختیار ژن هاست، با اینکه فرد نسبت به انجام این رفتار، آگاه است.

در مورد رفتار دیگرخواهانه، نمونه مراقبت از فرزندان به تفصیل مورد بررسی قرار گرفته است. در طبیعت، توازنی برقرار است که میان زایایی (Bearing) و مراقبت (Caring). والدین انتخاب می کنند. می شود تا زمان مرگ یک فرزند، از او مراقبت کرد، از این نظر، شانس بقای ژن، حداکثر می شود ولی در همین حال، شانس زایایی از دست می رود و تعداد کپی های ژن بقا یافته، به حداقل می رسد. نویسنده به موضوع «عزیز دردانه» کردن فرزندی از میان فرزندان از نگاه تئوری ش می پردازد و نشان می دهد که چنین کاری برای مادر، با هدف بقای حداکثر نسخه های ژن هایش (که در بدن یکایک فرزندان هست)، همیشه درست نیست. مثلا مادر میان دو فرزند هم سن تبعیض نمی گذارد چون هر دو شانس بقای یکسان دارند، ولی فرزندان ارشد تر، از حمایت مادر محروم می شوند، چون ارزش این حمایت برایشان به اندازه فرزندان کوچک تر نیست.اما فرزندان به دلیل اینکه هدف شان بقای ژن های خودشان است، همانطور که در طبیعت دیده ایم به دفعات با یکدیگر برای جلب همه حمایت والدین درگیر می شوند. نهایتا اینکه وقتی فرزند ارشد بتواند از خودش مراقبت کند، برای او بر مبنای انتخاب خویشی، مزیت دارد که از برادران و خواهران کوچکترش مراقبت کند. در اینجا نویسنده تذکر می دهد که مراقبت فرزندی، یک رفتار لزوما زجرآور نیست، و در حقیقت ژن ها برای تشویق حیوان به انجام این کار، عملا فرزندان را و مراقبتی که در خواست می کنند را به مانند یک مخدر اعتیادآور در ذهن حیوان کاشته است. در سوی دیگر ماجرا، فرزندان نخستینیان (پرایمیت ها) و بیشتر پستانداران، برای جلب توجه والدین، کاری معادل بمب گذاران انتحاری می کنند: تهدید به آسیب رساندن به خود، که از دید ژن های والدین، به معنی نابود کردن شانس بقای ژن های خودشان است.

همانطور که اشاره شد، تئوری مدعی توضیح پذیری همه رفتار های موجود زنده است. از این جهت طیف موضوعات بررسی شده حیرت آور است. موضوع انتخاب جنسی، که اول بار توسط داروین تبیین شد مورد بررسی تفصیلی قرار می گیرد. از دید ژن خودخواه، رابطه تک همسری، برتری دارد به این دلیل که ژن های نر مطمئن می شوند که هزینه ای که بدن می کند، خرج نگاهداری از ژن های مشابه در بدن فرزندان خودش و نه ژن های غریبه در بدن نافرزند اش می شود. ژن های ماده هم با تکیه به وفاداری نر، در جفت گیری به دنبال علایمی مبنی بر سلامت جسمانی می گردند. در داستان های ما انسان ها هم رفتار ماجراجویانه پیش از به وصال رسیدن،  حاکی از ریشه های فرگشتی دارد. در این تئوری، تولید مثل کننده ها (ژن ها) برای بقای خودشان پوسته ای پدید آوردند که با گذر از میلیاردها سال فرگشت، امروز تبدیل به سلول های زنده شده است، به زبان دیگر، برای تولید مثل کننده ها، حتی وجود خود سلول هم ضروری نیست. مثال بارزش، ویروس ها هستند که تنها یک رشته مولکول حاوی اطلاعات ژنتیکی اند. البته یک اشاره بدیع برای من، این نکته بود که ممکن است ویروس ها مسیر معکوس را هم پیموده باشند: از نظر تئوری، بدن های پر سلولی یک مصداق جامعه (کلونی) اند ولی حتی ترکیب ژنی یک موجود زنده هم خودش یک جامعه (کلونی) ژنی است که به هدف تکثیر حداکثر یکایک ژن ها، گرد آمده اند. اگر بشود برای تک سلولی ها شعور فرض کرد و تجمع شان در بدن پر سلولی ها را ناشی از خودآگاهی دانست، بی شک نمی شود برای ژن ها خودآگاهی فرض کرد. دیدگاه ژن خودخواه در فاخرترین شکل اش (برای من همیشه این معما بود که وقتی تک سلولی ها شعور و آگاهی نداشته اند، چرا به همدیگر نزدیک شده و کنار هم مانده اند. اگر موضوع را از دید ژن ببینیم، کاملا معقول می شود). اتفاق می اوفتد که به این جامعه ژنی، یک ژن اضافه می شود که نتیجه جهش نیست بلکه وارداتی ست (مثال اش اضافه شدن ماده وراثتی ویروس ایدز به ماده وراثتی سلول های ایمنی انسان است)، اما داکینز مدعی است ویروس ها، گاها می توانند نتیجه قیام یک ژن از داخل کلونی و خارج شدن از آن باشد.

دو مفهوم دیگری که به طور گذرا به آنها اشاره خواهم کرد (اگرچه در کتاب بسیار تفصیلی بحث شده اند)، یکی معمای زندانی و دیگری تئوری بازی است. داکینز با معرفی جامعی از تئوری بازی، رفتار موجودات جهش یافته در جمعیت خودشان را و همین طور رفتارشان در قبال دیگر گونه ها را توصیف می کند. مثلا اگر در یک جمعیت، در هر رویارویی میان دو موجود، یکی همیشه فرار کند و دیگری همیشه حمله کند، این باعث خواهد شد که توازنی شکل بگیرد با ترکیبی از هر دو، به جای غلبه کامل یکی بر دیگر. موضوع بعدی، معمای زندانی است (برای آشنایی اینجا را بخوانید) که داکینز برای توجیه همیاری و همکاری میان موجوداتی چون ما به کار می برد، اما در ادامه آن را برای طیف وسیعی از رخداد ها به کار می برد. پیش فرض این است که در معمای زندانی، در صورتی که برای بی نهایت بار تکرار بشود، برنده، ژن هایی خواهند بود که حامل هایشان را مجبور به همکاری کنند. داکینز از مسابقه ای می گوید که از برنامه نویسان خواسته شده بود در یکصد بار بازی معمای زندانی، در مقابل کامپیوتر یا یک برنامه رقیب، بهترین استراتژی (ترتیب یا ترکیب اجرای همکاری یا لو دادن) را مقایسه کند. پیچیده ترین الگوریتم ها در مقابل یک الگوریتم ساده به زانو در آمدند: این به اون در (Tit for tat)، بازی کننده، هر بار که از رقیب خیانت می دید، یک بار او را با لو دادن مجازات می کرد و در بار بعدی دوباره همکاری می کرد. البته با بی نهایت شدن تعداد دفعات اجرا، دو استراتژی مهربانی (niceness) و بخشایندگی (forgiveness) انتخاب مثبت می شدند: ریشه های خیرخواهی و محبت در موجودات زنده، به شکلی بی نقص توسط ژن خودخواه توضیح داده می شوند. همین طور در طبیعت این واقعیت است که اکثر ارتباطات، غیر جمع-صفری (Zero sum) هستند: سود یکی لزوما به معنای ضرر کردن دیگری نیست. داکینز حتی رفتار بیماری عفونی در بدن بیمار ایدزی را با معمای زندانی توضیح می دهد، یا با ارجاعی تاریخی در جنگ جهانی اول، سخن از استراتژی زندگی کن و بگذار زنده باشند در دو سوی جنگ در خاکریز که ماه ها ادامه می یافت را مثال بارزی دیگر می بیند.

داکینز بحث درباره تجلی ژن ها (فنوتیپ) را به کتاب دیگرش، Extended Phenotype می نهد. مفهوم محوری دیگر که معرفی جداگانه می طلبد، میم (meme) به عنوان هر صفت تکثیر پذیر که در جمعیت قابل به ارث رسیدن باشد معرفی می شود. بر خلاف ژن، میم در هر بار انتقال به فرزندان، نصف نمی شود. میم ها همیشه هم به مانند باورهای مذهبی، احمقانه نیستند، در واقع، میم ها تولید مثل کننده های فرهنگی هستند (همین نام میم، به دلیل جالب توجه بودنش در ذهن می ماند و بنابراین یک کپی اش در ذهن شنونده باقی می ماند). با طعنه می گوید که داروین در صورت زنده شدن امروز، حرف زیست شناسان فرگشت گرا را اصلا متوجه نمی شد و در واقع، بیشتر تئوری های موجود در «منشا الانواع» امروز از درجه اعتبار ساقط شده اند (فرق حواری علمی با پیروی مذهبی). پیشنهاد می دهد با استفاده از کاندوم،‌علیه ژن های خودخواه مان قیام کنیم (لازم به یادآوری او نیست، قیمت شیرخشک آدم را ناگزیر از استفاده از کاندوم می کند). میانه بحثی آکادمیک دق دلی ش را از وکلای طلاق بیرون می ریزد. اشاره می کند حیوانات تک همسری هم به مانند خانم ها، به ملک و املاک (قلمرو) نگاه می کنند. یادآوری می کند که فرگشت هم به مانند خود حیات، نامحتمل است اما ناممکن نیست (به دلیل واضح وجود داشتن اش). در معدود حاشیه روی ها علیه نادانی، توضیح می دهد که فریب، یک برتری واضح است که انگیزه های فرد را می پوشاند. ولی به زودی، همه اعضای آن گونه صاحب ش می شوند و بنابراین به خوبی نسبت به علایم فیزیکی یا غیرفیزیکی ش مسلط می شوند و برتری فریب کاری از میان می رود چون فریب کار،زود لو می رود. اینجاست که «خود فریبی» (self deception)، به عنوان یک برتری دیگر رخ می نماید و در گونه انسان زیاد می شود. فرد با ناآگاهی از فریب کاری خودش، دیگر علایم فریب را بروز نمی دهد و به راحتی از دیگرخواهی دیگران سو استفاده می کند. البته نویسنده می گوید همه سیستم های دیگرخواهانه، در ذات خود ناپایداراند به دلیل اینکه همیشه این خطر وجود دارد که مورد سواستفاده رفتار خودخواهانه قرار بگیرد. تامین اجتماعی در جوامع انسانی، نمونه ای بارز است.

در مجموع، برای کسی که هیچ علاقه ای به زیست شناسی ندارد، این کتاب هنوز منبع الهامی فراوان برای درک بهتر حیات و بقای آن بروی این کره خاکی است. برای کسانی که زمینه ای در زیست شناسی یا علاقه ای به فرگشت دارند، یک کوشش آکادمیک و ریاضتی دانشمندانه است. خواندن نسخه ۳۰ سالگی را که نویسنده با فروتنی در پانویس های متعدد، به اشتباهات ش اعتراف می کند را توصیه می کنم.

پشت پرده های انقلاب

کتاب پشت پرده انقلاب اسلامی، اعترافات حسین بروجردی به صورت نسخه اینترنتی منتشر شده است. این کتاب مجموعه مصاحبه هایی ست با حسین بروجردی، یکی از فعالین مسلمان علیه رژیم شاهنشاهی و از نزدیک ترین افراد به حلقه های قدرت در روزهای ابتدایی انقلاب بهمن

ویراستار و مصاحبه کننده ظاهرا با نام مستعار بهرام چوبینه، تلاش داشته تا حرف های بروجردی را برای ثبت مستند کند. در نگاه اول، ضعف کتاب در شفاهی بودن بیش از حد ش است. پیگیری سیر نوشته ها مرتبا به دلیل جلو و عقب رفتن در حافظه تاریخی دشوار می شود و ظاهرا اصرار ویراستار حفظ ساختار پرسش و پاسخی مصاحبه بوده است. سئوالات در اوقاتی چالشی می شوند ولی در دیگر مواقع پرسش ها باز هستند تا گوینده واقعه ای که ظاهرا پیشتر شرح داده را بازگو کند. کتاب برای فرمت الکترونیکی قابل قبول است و دارای پیوست های قابل توجه به صورت عکس ها و لیست ها و اسناد تایپ شده از روی متن هستن.

بروجردی جوانی بوده با سابقه خدمت در ارتش که به دلیل وضع مساعد مالی و روحیه ماجراجویی، توسط یکی از افراد هیات موتلفه با نام مستعار شهاب جذب می شود. به گفته نویسنده در ابتدا تنها گشت و گذار بوده و در میانه این ایران گردی ها، فلاکت مردمان را به بروجردی نشان می داده و می گفته در مملکت اسلامی نباید چنین باشد. بعد از جذب بروجردی و دو نفر دیگر، یک گروه «توحیدی» تشکیل می دهند که در حقیقت یک سلول تروریستی بوده با اهداف شناسایی، خرابکاری و آدم کشی. طیف کسانی که توسط این گروه به قتل می رسند به قدری وسیع است که تنها به یک کمپین وحشت افکنی می ماند. بعدها وقتی پس از انقلاب صحبت از صدور انقلاب می شود، منظور آوردن و آموزش دادن قاتلین و تبه کاران کشورهای مفلوک دیگر به هدف بازتولید همین گروه های ترور و خراب کاری در دیگر جاهاست. بروجردی در مقطعی آموزش این خارجی ها که اکثریت شان عرب زبان بوده اند را در پادگان امام حسین به عهده می گیرد. از جمله هولناک ترین ماجراهای پیش از انقلاب، آتش سوزی سینما رکس است، که توضیحات مختصر کتاب خمینی در فرانسه، با گفته های بروجردی در این باره منطبق است. گروه بروجردی، مقادیر زیادی ماده آتش زا را از آقای خامنه ای در تهران تحویل می گیرند و به موسوی تبریزی در آبادان تحویل می دهند. وقتی چند روز بعد خبر حادثه منتشر می شود، اعضای گروه به شهاب اعتراض می کنند که اینها زن و بچه مردم اند و این شکل از آدم کشی از دید آنها مجاز نیست! تنها شاهد پشیمان حادثه، بعدا توسط موسوی تبریزی در تهران محاکمه و به اعدام محکوم می شود!  از رشیدیان، یکی از اصلاح طلبان به عنوان دیگر این جنایت حرف زده می شود. در موردی دیگر، آخوندهای مخالف خمینی را می ربودند و در کاروانسرای متروکه برایشان دادگاه اسلامی برگزار می کردند و به قتل می رساندند و چال می کردند. تصویری که هوشنگ نهاوندی از فعالیت های گروه های اسلام گرا به مرکزیت موتلفه/فداییان اسلام به دست می دهد، یک عملیات گسترده خرابکارانه، با استفاده از مهره های تبه کار و فاسد، در این خاطرات تایید می شود. فزون بر این، بروجردی مدعی ست کسانی در سال های ۵۶ و ۵۷ از داخل دستگاه حاکمه به انقلابیون کمک می رسانده اند تا خرابکاری هایشان را ادامه بدهند، و گروه مجاهدین، با نادانی تمام، آدم کشی ها و انفجار ها را به عهده می گرفت و باعث می شد توجه از روی سلول های تروریستی توحیدی منحرف بشود. شبکه ای تامین کننده، به صورت شبکه ای از عراق و معاودین (رانده شدگان عراقی در سال های به قدرت رسیدن حزب بعث) که سلاح به داخل ایران قاچاق می کردند، تا دپو های اسلحه در محلات مختلف تهران و شهرهای دیگر و همین طور همکاری ابراهیم یزدی و صادق قطب زاده و مصطفی چمران در انتقال آموزش دیده های هوانیروز ارتش که توسط هیات موتلفه جذب شده و با رشوه به تیمسار برنجیان، برایشان مرخصی های یک ماهه حین خدمت گرفته می شد و به ظاهر به فرانسه یا آلمان می رفتند ولی از همان جا به سوریه یا لیبی یا لبنان برای آموزش فرستاده می شدند. منابع مالی این کمپین اما ترسناک تر است، بازاریانی که داوطلبانه وجوهات نمی داده اند خود هدف قرار می گرفته اند. بعدتر وقتی افرادی برای دیدار خمینی به پاریس یا بعدا به مدرسه رفاه می رفتند، بازاریان چک های سفید امضا به حاج آقا اشراقی می دادند تا بار بیابند. پولی که از سرقت از بانک به دست گروه افتاده بود، خرج پول دادن به مرغ فروشان می شد تا مرغ را ارزان به مردم ارایه کنند، و تبلیغ می شد که آقا که بیاید، همیشه اینطور خواهد بود.

اما همه آنچه نقل می شود در مقایسه با آنچه پس از انقلاب رخ داد از قساوت و جنایتکاری رنگ می بازد. بروجردی به دلیل آموزش های نظامی، شخصا در سرکوب سقز حضور داشته و جنایات خلخالی را شاهد بوده. وقتی کار غارت و چپو در کمیته ها بالا می گیرد،‌خمینی تلاش می کند اوضاع را کنترل کند، اما امثال شاه آبادی و خسروشاهی که ارتباطی با خمینی داشته اند به کار خود ادامه می دهند. کمیته ها از یک سو گروگان می گرفتند و غارت می کردند، مردم از سوی دیگر برای دادخواهی به دیوار سید احمد بر می خوردند که پیش از اجازه دیدن پدر، درخواست پول واریزی به حساب شماره ۱۰۰ امام خمینی می کرد. این حساب توسط بسیاری برای توجیه رشوه گیری مورد استفاده قرار گرفت و مثلا برای آزاد کردن بازاری ها، یک مبلغ به حساب ۱۰۰ و مبلغی هم مستقیم به آخوند مسئول کمیته داده می شد. این کمیته ها بلافاصله تبدیل به میلیشیای شخصی آخوند ها شدند و تلاش های بهشتی برای نظم دادن به امور با ترور اش ناکام ماند. بروجردی معتقد است که باندهای متعدد تشکیل شده از خود اسلام گراها، از نوفل لوشاتو در حال شکل گیری بود و مثلا محمد خاتمی، پسر آیت اله صدوقی و صادق طباطبایی را در یک گروه می داند که در همان نوفل لوشاتو در حال توطئه علیه بقیه بودند.

از نکات جالب در کتاب، اشاره نسبت نواده شیخ فضل اله نوری بودن نورالدین کیانوری رهبر حزب توده است، اینکه او نسبتی با خمینی هم داشته. یا این موضوع که دلیل حاشیه نشینی هادی غفاری، پرونده سازی علیه احمد خمینی بوده. یا رفتار متکبرانه عباس امیرانتظام در زندان جمهوری اسلامی با بروجردی. یا این موضوع که اساسنامه سپاه پاسداران که بروجردی در تشکیل اش حضور داشته، و در این راه از کیانوری کمک فراوان گرفته است. اینکه چمران و گروه امل ش، در تل عتزر دست به کشتار فلسطینیانی می زنند که قصد عقب نشینی داشتند و اینکه او به شهادت پزشکی قانونی ایران، با شلیک سه گلوله از پشت به قتل رسیده و آن هم نه در خط مقدم. اینکه خامنه ای علاقه ای وافر به تهذیب دارد و مجموعه ای نفیس متعلق به رییس انتشارات اطلاعات را از محسن رفیقدوست که متخصص عتیقه جات غارتی بوده، دست خوش می گیرد. اینکه با جمع کردن شهر نو و اعدام پری بلنده، فاحشه های جوان تر و خوش برو رو، صیغه سپاهی ها و ملاها شدند و آنها که خریدار نداشتند به کار زندان بانی و خواهر زینب شدن و گشت کمیته گمارده شدند. همین طور در رابطه با شبکه گسترده قاچاقی که جمهوری اسلامی اداره می کند، نام خانواده ریگی ها به عنوان کسانی که در مرز بلوچستان دستان شان باز گذاشته شده، این حرف ها بسیار پیشتر از شکل گیری جندالله زده شده است. بروجردی معتقد است که فرقان، گروه دست پرورده هاشمی رفسنجانی بود و دلیل می آورد که وقتی در ترور نافرجام اش توسط این گروه، در خانه اش مشغول خوردن چای بوده اند، نمی توانسته اند با هاشمی ناآشنا باشند.

بروجردی به دنبال استنکاف از ادامه فعالیت، و همکاری با کودتای نوژه، تحت تعقیب قرار می گیرد، اما چون خانواده اش را به گروگان گرفته بودند، خودش را تحویل می دهد. بعد از شکنجه های فراوان و دادن حکم، بعد از مدتی آزاد می شود و دوباره تلاش می کند که با گروه های برانداز تماس بگیرد و چند بار با کمک عناصری از داخل وزارت اطلاعات و سپاه، به خارج از ایران با کمک پاسپورت قلابی سفر می کند و نهایتا وقتی همین افراد به او خبر می دهند که این بار بخششی در کار نیست، برای همیشه به اروپا می گریزد. این کتاب در سال ۲۰۰۲ منتشر شده است ولی حتی تا به امروز هم کسی تلاشی در جهت حقیقت یابی یا تکمیل اظهارات او انجام نداده است.  مثلا می شود از ابراهیم یزدی پرسید که واقعا در صدور حکم برای ارتشیانی که محاکمه کرد نقشی نداشته؟ یا می شود از کسانی که ایران را ترک کرده اند درباره این کتاب پرماجرا پرسش کرد. به گمان من، تا وقتی روایت های بیشتری چون این در قضاوت عمومی قرار نگیرد، برداشت ایرانیان از انقلاب بهمن مخدوش و همراه با جانب داری ست. همین قدر توجه کافی ست که اکثر چهره های مطرح انقلاب بهمن، یا ترور شده یا اعدام شده و یا به کل از زندگی اجتماعی دست شسته اند.

کتاب را می توانید از اینجا دانلود کنید و ضمیمه تصویری را از اینجا. خواندن اش را به همه توصیه می کنم.

قدمت روی چشم

کتاب «قدمت روی چشم:  نمایی از ایران امروز» را سال گذشته سرژ میشل خبرنگار Le Temps، و پائولو وودز عکاس هلندی منتشر کرده اند. روایت زندگی نسبتا طولانی مدت میشل و سفرهای گسترده دو نفر است به جاهای مختلف ایران.

شخصا نمی خواستم نسخه فارسی کتاب را بخوانم ، چون فکر می کردم نسخه فرانسوی هم تمرینی ست برای خودم و هم اینکه فکر نمی کردم نسخه ای که به رایگان بروی اینترنت قرار گرفته باشد دقت و امانت داری در بازگردانی داشته. می بایست با کمال خرسندی به اطلاع تان برسانم که کتاب فوق العاده عالی بازگردانی به فارسی شده و نشان از دقت و وسواس برای کیفیت تحسین برانگیز شده است.

نویسنده می گوید از اینکه می شنیده که در رسانه ها کارشناسانی که درباره ایران مورد پرسش قرار می گرفته اند مرتب می گفته اند که موضوع به این سادگی نیست و نمی شود توضیح کوتاه داد، خسته شده بوده و تصمیم داشته که مفصلا در این باره بنویسد. شروع کار با سفری زمینی از سوئیس زادگاه نویسنده است به داخل ایران که زمینه ساز حضوری سه ساله در ایران می شود. این حضور در دوره اصلاحات و البته سرکوبی اش بوده است. نویسندگان درست یک سال پیش از اعتراضات پساانتخاباتی ایران، مقاله ای نوشتند و مدعی شدند که مردم ایران با حکومت شان به صلح رسیده اند و هیچ زمینه ای مبنی بر مخالفت دیده نمی شود، و لابد توصیه می کردند که دولت های دیگر هم ایران را به عنوان نماینده شان بپذیرند. نویسندگان در این کتاب از آن مقاله ابراز شرمندگی می کنند و می گویند که برداشت شان صادقانه این بوده که مردم کاملا سیاست زده و تک رو و بی هدف به نظر می رسیده اند و انتظار چنین خیزشی را نداشته اند. نویسندگان همه جا بابت توجه شان به ایران دیگر، ایران مذهبی ها و زیارت حرم رو ها و حق مسلم خواه ها، مورد تحسین واقع شده اند، شاید این باعث شده از گروه های با گرایشات سیاسی، غافل بمانند.

به لحاظ ادبی کتاب بسیار فاخر است و طنز نوشته حتی از خلال بازگردانی فارسی هم حس می شود. نویسنده می گوید زنان ایرانی علی رغم جراحی های بینی شان، خوشگل هستند! یا در اشاره به مراسم پر زرق و برق تولد مهدی، و وعده نابود کردن پنج هفتم جمعیت زمین توسط او، به صفحه فیس بوک مهدی صاحب الزمان اشاره می کند. بازگردانی هم آسان خوان و روان است و به جز یکی دو ایراد ( بسیج از لحاظ فنی وابسته به سپاه است، احتمالا منظور از لحاظ ساختاری بوده) بسیار خوب پرداخت شده است. تنها افسوس، جا به جا آوردن بیت های یک دوبیتی بسیار مشهور از عمر خیام است که با توجه به علاقه وافر نویسنده کمی بی مبالاتی است. کیفیت کتاب الکترونیکی (ایبوک) عرضه شده هم ستودنی است. یکی دو ادعای عجیب، از جمله اینکه هواپیمای آیت اله خمینی توسط بازاریان پرداخت شده بود (در کتاب مردی در آینه منبع این پول صادق قطب زاده و در کتاب خمینی در فرانسه از سوی CIA نقل شده است) و همینطور محله ای در تهران به نام جلیلیه که شخصا نمی دانم کجاست، تنها نکات قابل ذکر اند.

بخش هایی پراکنده از کتاب، به توصیف «تعارف» و «غلو» به عنوان ویژگی های برجسته اخلاقی ایرانیان پرداخته که به مانند کتاب آیت اله نظر دیگری دارند، برای خواننده ایرانی به غایت مفید و خواندنی است. نویسنده با اینکه فارسی را به درستی یاد نگرفته ولی تعارفات را به عنوان یک نیاز حیاتی یاد گرفته و ترجمه فرانسوی آنها را در نسخه اصلی آورده است. نویسنده در برخورد با طبقه ثروتمند نوکیسه که خیلی زود از دیدار شان خسته شده و حس اینکه بخشی از تزئینات میهمانی شان شده را متهم به زندگی در یک حباب و به بطالت می کند، به گمان من برآورد دقیقی است از روزمرگی ایرانیانی که لازم نیست برای وعده غذایشان تقلا بکنند. در هر گوشه و کناری، نویسنده با لشکری از منکرین هولوکاست روبرو می شود: من خودم مهندسم، سرم تو کاره، امکان نداره بشه شش میلیون آدم رو در این فاصله کشت! نویسنده معتقد است که چندان نمی شود به ایشان خرده گرفت وقتی شاه ایران و آیت اله بعدی، هر دو به یک اندازه عاشق تئوری توطئه بوده اند. میشل می گوید که مردم ایران کمابیش با رییس جمهوری شان در انکار همجنس گرایی در ایران هم عقیده اند، اگرچه هرگز توجه نکرده اند که نه همجنس گرایی، بلکه مجازات اش، یک امر وارداتی است. بر اساس تحقیقات ژانت آفاری، فرهنگ غنی ایران محشون است از اشارات همجنس خواهانه و ایران تا یک صدسال پیش دارای فاحشه خانه هایی برای همخوابگی با پسران بوده است. میشل حتی این رابطه جنسی را نوعی بازپرداخت دین دانش آموز به استاد در ایران قدیم می داند. نویسنده شهوت ایرانیان برای گریستن را با علاقه نوجوانان به استمنا مقایسه می کند و در برداشتی سورئال، معین البکا یا مداح را وسیله تحریک می داند! پیش تر در کتاب زمانی برای خیانت کردن و همین طور در آیت اله نظر دیگری دارند، نظری مشابه را دیده ام و همگی بر روحیه مظلوم انگاری و قربانی بودن در فرهنگ ایرانی انگشت گذاشته اند.

حضور نویسنده در ایران خودش یکی از فکاهی ترین داستان هایی ست که خوانده ام. خدمت کار نویسنده اشرف، از چادر به بی حجابی سیر می کند، البته پیشتر زورکی صیغه محرمیت جاری می کند. کمی بعدتر که مچ اش را می گیرد که با پسرعمویش در خانه خلوت می کرده، تعجب می کند که مگر خارجی ها از این چیزها خوششان نمی آید؟ همسایه ای که با شکایت از تبدیل خانه اجاره ای نویسنده به فاحشه خانه، برایش دردسر فراوان درست می کند و باعث می شود اسباب و اثاثیه اش به خیابان ریخته شود، خودش بسیار متعصب است ولی پسری دارد با صورتی پرجوش که شب ها به پشت بام می رفته و با لباس زیر همسایه ها خودارضایی می کرده. به شخصه برای من این تفصیل ها بسیار ملموس و نزدیک به تجربه شخصی بود.

نگاه نویسنده از دو جنبه بسیار شبیه به جناب قائد است، یک مرگ پرستی ایرانیان و برخوردی که با جنگ ایران و عراق داشته اند و دیگری بی ریختی شهر ها به خصوص تهران. درباره اولی هر دو متفق القول اند که عظمت بخشی به جنگی که چرخ گوشت انسانی بی نتیجه شد، درک شدنی نیست و به طول مثال فیلم های دفاع مقدس، در خارج از کشور اسباب خنده می شود. درباره دومی به نقل از یک معمار هلندی مهندس شهرسازی تهران را به «شهر ژنریک»، یعنی یک نمونه کپی کاری شده که معلوم نیست حتی الگویش کجاست تشبیه می کند. شهری خودباخته و بی هویت.

نویسنده توضیحاتی از زمانی که امروز به نظر می رسد متعلق به گذشته ای دور است دارد. مثلا می گوید که وزارت ارشاد خاتمی رک و راست بهش گفته از رهبر مان بد ننویس، بیخودی خودت را با نظر مسئولان دولتی سرگرم نکن که حرفی ندارند برای گفتن و به داخل مردم برو. نقل می کند که ممیزی فیلم در ارشاد کور است! و از کسی درخواست می کند که فیلم را برایش تعریف کند تا تصمیم بگیرد. به نقل از یک مقام مالی می گوید که پیکان، این آینه تمام نمای اقتصاد ایران، می توانست توسط دولت متوقف شود تا این همه بنزین را نابود نکند. بنیاد مستضعفان سال ۱۹۹۹ که رفیق دوست آن را ترک کرد ۸۰٪ شرکت های زیان ده بودند. او متعقد است که خاتمی با اشاره انگشتان می توانست میلیون ها هوادارش را به خیابان بکشاند، در عوض کنار نشست تا بسیج توسط سپاه مغزشویی و سازمان دهی بشود. نتیجه اش ۲۰۰۰ گردان ۲۵۰ نفره مسلح عاشوراست که امروز آماده هر نوع سرکوبی هستند.

نویسندگان برش هایی از اقامت کوتاه شان در خلال انتخابات را هم در اختیار خواننده می گذارند که به واقع خواندنی ست. پس از مناظره با میرحسین، صد نفر بسیجی برای حمایت از احمدی نژاد به محل صدا و سیما رفته بودند. بلافاصله بعد از اعلام نتایج، نویسنده مردی را بالای ساختمان وزارت ارشاد می بیند که ظاهرا قصد خودکشی دارد. طرفداران خامنه ای حتی پیش از رسیدن به محل نماز جمعه ای که اولتیماتوم داد، حتی می دانستند که بریتانیا مورد اتهام قرار خواهد گرفت و برای این کار پرچم و پوستر آماده داشتند. آنها به نویسنده گفته بودند که خامنه ای هرگز عقب نخواهد نشست. با این حال نویسنده ادعا کرده که سردار علی فضلی به جرم عدم سرکوب تظاهر کنندگان، دستگیر شده بود، امری که بعدا با آفتابی شدن سردار سپاه یک چشم، دروغ بودن ش آشکار شد. او مدعی است هفت تن از دوازده مرجع شیعه از جنبش سبز حمایت کرده اند با این حال اقرار می کند که هر گونه تغییر اساسی، برتری تاریخی ملایان را نابود خواهد کرد. او عقیده دارد که این آیت اله ها اگر در زمان حمله همه جانبه افراطی ها به دولت خاتمی، یکپارچه از او حمایت می کردند، ممکن بود که جایگاه شان را در جامعه حفظ کنند، اما اکنون دیگر خیلی دیر شده است. همینطور نویسنده با هوشمندی به این نکته توجه می دهد که خامنه ای، طرفدار «وضع موجود» است، و تمامی تصمیمات اش، حفظ شرایط همان مقطع زمانی است نه هیچ گونه تغییری، این درحالی ست که تمامی نیروهای دیگر حاضر در صحنه سیاست خواهان تغییر اند، حتی سپاه پاسداران. جهت این تغییر البته متفاوت است ولی این تمایز بسیار مهمی است. نویسنده معتقد است که رژیم انتخابات را به این دلیل در یک مرحله به پایان برد چون اطمینان نداشت که اگر کارنوال های شبانه خیابانی یک هفته دیگر ادامه داشته باشد، از پس کنترلش بر بیاید. او گوشزد می کند که احمدی نژاد و رهبران ایران احمق نیستند و هوشمندانه با دمیدن به آتش نزاع های بین المللی تلاش در خاموش کردن جنبش سبز دارند، آنها روی سکوت جنبش سبز حساب کرده اند. به گمان من همین مقدار تحلیل های کم شمار به قدر کافی تیزبینانه اند که کتاب را قدر و منزلتی فراتر از سرگرمی بدهند.

در بخش دوم کتاب، یک سری روایت پای عکس هایی که وودز انداخته است نقل می شود، این بخش به واقعی جذاب ترین کتاب فارسی است که در سال های اخیر خوانده ام. از حضورشان در میهمانی میلیاردر فرش فروش تبریزی که مرتب می گوید علاوه بر شام بهتان پول توجیبی هم می دهم و با حساب و کتاب برایشان ثابت می کند که دستمال توالت، یک توطئه یهودی ست چون صعنت اش در انحصار جهود هاست (به عکس مراجعه کنید و چهره ناراضی فرزند این آقا را ببینید)، تا جوان مشهدی که توضیح می دهد چطور در یک موقعیت باورنکردنی وقتی با دوست اش می خواسته با دو خانم به سفر بروند، برای انتخاب اینکه چه کسی با چه کسی صیغه بشود مردد بوده اند. از جوانی که سربازی اش را به عنوان یگان ویژه مبارزه با مواد مخدر، صرف بازی کردن با سرباز صفرهای بی سواد و آلت (!) شان می کرده،  تا داستان یگانه و شگفت انگیز دو برادر اهل شهر ری که یکی بسیجی سرکوب گر و دیگری مسئول ستاد میرحسین بوده است.

خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم.

گزارش بی بی سی از کتاب

گزارش و مصاحبه با نویسندگان  از رادیو فردا 

راننده تاکسی

راننده تاکسی، نام مجموعه داستان هایی از محمود فرجامی است که چاپ دوم خود را به همراه نویسنده، خارج از ایران تجربه می کند. فرجامی برای کتابخوان های اینترنتی غریبه نیست، کتاب «بیشعوری»ش را پیشتر اینجا معرفی کرده ام، اما مهم تر از آن این است که فرجامی برای خوانندگان طنز در ایران هم نامی ناآشنا نیست.  راننده تاکسی قدمی است از طنز نویسی برای روزنامه و بعدا وب سایت، به نویسندگی اجتماعی.

نسخه جدید کتاب به گفته فرجامی دارای داستان های سانسور شده در نشر اول کتاب هم هست که مجموعا ۲۱ داستان را شامل می شود. کیفیت چاپ کتاب آبرومندانه تر از کتاب های فارسی نشر خارج از کشور است، جلد گلاسه و کاغذهای با کیفیت متوسط و فونت چشم نواز و حاشیه صفحه مناسب. تنها نکات آزاردهنده یکی بی مقدمه بودن کتاب است. دو سه صفحه کتاب را که خالی رد می کنید و از فهرست عبور کنید، ناگهان به اولین داستان پرتاب می شوید، نه یالاهی نه بفرمایی نه تعارفی، هیچی. برای کتابی که به نشر دوم رسیده و نویسنده ای که برای اولین بار در خارج از کشور به کار نشر می پردازد بی شک حرفی برای گفتن بوده، اما به هر دلیل در کتاب گنجانده نشده. هنوز هم دیر نشده، می شود از قدرت اینترنت استفاده کرد و یک پیشگفتار الکترونیکی برایش منتشر کرد.

داستان ها مرتبط نیستند، و کاراکتر ها به جز یک نفر تکرار نمی شوند، اما همگی داخل یک تاکسی با راننده ای رند اتفاق می اوفتند. در سطح، مجموعه ای اتفاقات روزمره ای که همگی کسانی که در ایران زندگی کرده اند با آن آشنا هستند روایت می شود. اما با پیش رفتن در داستان ها مدعای نویسنده که این یک نوشته اجتماعی است و هدف صرفا خندیدن نیست تایید می شود. راننده تاکسی یک جوانی است به مانند میلیون ها جوان دیگر جامعه امروز ایران، و به مانند هر چیز ایرانی دیگری سرشار است از تناقض. از آدم های روشنفکر لجش می گیرد ولی امکان ندارد فرصتی را برای اظهار فضل از دست بدهد. دیگران را متهم به دغل و دروغ می کند ولی برای خود زرنگ بازی را شرط عقل می داند. خود را مظهر عیاری می داند ولی کلاه گذاشتن بر سر از خارج آمده ها را حق مسلم خود می داند.

برای من اشاره هایی جالب در کتاب بود از جمله اینکه ممکن است همه راننده تاکسی ها هم لیسانسه نباشند و این هم یک بخشی از خالی بندی هاست، به هر حال کمتر کسی مدرک تحصیلی اش را وقت مسافرکشی حمل می کند. یکی دو داستان صرفا اشاره هایی ست به موضوعات تابو، همچون کانال های بزرگسالان در ماهواره و برداشت های معوجی که در ذهن ساده از «خارج» ایجاد می کند، یا شرب خمری که ظاهرا همه منکرش هستند ولی هر کسی نداشتن اش را کسر می داند. یک داستان اشاره ای ست به اینکه چطور رکیک ترین الفاظ در میان این قشر برای تفریح استفاده می شود و اغلب مواقع از اقوام مونث مایه گذاشته می شود. با این حال در همین داستان تصویری بهتر از خواهر راننده تاکسی مان پیدا می کنیم، که در حالی که ذکرش توسط مسافرین باعث قفل فرمان کشی می شود، اما نام دوست پسرهایش قابل ردیف کردن است. ملغمه ای کاملا باورپذیر از زندگی پر معمای یک ایرانی.

خواننده بدبین می تواند با راننده تاکسی در خام اندیشی قشر تحصیل کرده همراه بشود، و اگر سنخ نما بودن راننده تاکسی را بپذیریم، دور از ذهن نیست که چنین بشود. با این حال سخت است راننده تاکسی را نماینده اندیشه های نویسنده بدانیم.  از سوی دیگر، سناریو های خلق شده در داخل تاکسی، اگرچه همگی تخیلی اند، ولی به هیچ وجه غیرقابل باور نیستند، کسانی که در تهران سوار تاکسی شده باشند می دانند که تنها جایی ست که می شود در آن هرچه خواست گفت، و به واقع هرچه که بخواهید، بدون نیاز به ارایه سند و مدرک یا حتی کمترین انطباق با عقل سلیم. تاکسی تجلی تبادل فکری ماست، هر کسی حق را صددرصد از آن خود و عقیده اش می داند و خجالت نمی کشد اگر کمترین مخالفتی شنید، با کنایه و طعنه یا حتی با فحش آبدار پاسخ ندهد. تاکسی محل بی نام ماندن ماست، به همین دلیل است که در شبکه های اجتماعی، فضای بحث به شکل رقت انگیزی یادآور صندلی های تاکسی ست. تا زمانی که نام و هویت ما محفوظ است، هر گونه وفاداری به عقل سلیم زاید به نظر می رسد.

ویژگی درخشان کتاب، در تخیل کردن سناریوهای ۲۱گانه ای ست که همگی یگانه اند و در عین حال یک موضوع یا معضل اجتماعی را پیش می کشند، یکی بحث از همه گیری رشوه می گوید، دیگری موضوعی کاملا زمان دار چون صفرهای پول ملی را دستمایه کرده و به گمانم بهترین اش، موضوع افغانی و نژادپرستی حقارت بار ایرانی را مرکز توجه قرار داده است. کتاب در مجموع یک صد صفحه است که به گمانم از ادعای کتاب در پشت جلد فاصله ندارد (در پشت جلد انگلیسی، Short stories پای تیتر آمده) ولی همانطور که گفتم در پیشانی کتاب هیچ توضیحی در کار نیست. همه اقشار در صندلی تاکسی موضوع نقد قرار می گیرند ولی تصویری فیلمفارسی از «نویسنده» که در داستان حق التحریر یکه تازی می کند ارایه می شود که با توجه به هم صنفی بودن نویسنده با وی، شائبه نقض بی طرفی را ایجاد می کند. نهایتا برای خوانندگان خارجی خرید کتاب به قیمت ۱۴ دلار (با هزینه ارسال) شاید اندکی سنگین به نظر برسد ولی در مقایسه با دیگر کتاب های عرضه شده در خارج قابل قبول است. راننده تاکسی را در ایران یا در خارج از ایران بخرید و دریچه ای به اوضاع اجتماعی ایران بروی خود باز کنید. هرگاه فراموش کردید که برای چه کسانی نگران هستید یا نسخه چه کسانی را می پیچید، یک نگاه سرسری به راننده تاکسی و اخلاقیات ش بیاندازید.

آیت الله نظر دیگری دارند

کتاب «آیت الله نظر دیگری دارند:تضادهای ایران مدرن» از هومان مجد در چاپ اول اش نظرمثبت منتقدین را به خود جلب کرد و برای نویسنده اش شهرت فراوان آورد.

بعد از آشوب پساانتخاباتی در ژوئن ۲۰۰۹، این کتاب با یک پیشگفتار از نویسنده تجدید چاپ شد که من آن نسخه را به تازگی به اتمام بردم. کتاب یک سفرنامه است به ایران، نوشته شده توسط نواده یک آیت الله برجسته که همه عمرش در غرب زندگی کرده و به لطف قوم و خویش اش، محمد خاتمی، و اصلاحات صورت گرفته در دوران ریاست جمهوری اش، فرصت پیدا کرده که به ایران بازگردد و برای غربی ها از ایران بنویسد. کتاب در فاصله زمان انتشار تا انتخابات مناقشه برانگیز ۲۰۰۹، به شکلی یگانه در غرب ستایش شد (مقاله کریستین ساینس مانیتور را بخوانید). از دید غربی ها، نویسنده یک «سکولار» است که به سرزمین «مومنین» سفر کرده تا اطلاعات ارزشمندی برای ایشان به ارمغان بیاورد. نویسنده هم تلاشی برای رد این عنوان نمی کند، او می گوید همزمان ۱۰۰٪‌ایرانی و ۱۰۰٪آمریکایی ست.

در میانه حدیث سفر، گریزهایی زده می شود به تاریخ ایران زمین، به خصوص تاریخ معاصر، از آنگونه که در کتاب های غیرفارسی مرسوم است تا گوشی را دست نویسنده بدهد. در هر کدام از اینها، می توانید یکی دو اشتباه لپی پیدا کنید (کتاب مازیار بهاری که اینجا معرفی کرده ام، دست کم دو جا مرتکب اشتباه شده بود)، که چون کلاس تاریخ نیست، می شود با کسر ۲۵صدم، سروتهش را هم آورد. در این کتاب اما، با روایتی جالب از تاریخ ایران مواجه هستید. نویسنده آشکارا منع حجاب و عبای سنتی را قبیح تر از حجاب اجباری جمهوری اسلامی می داند، و برای او استقلال ایران از انقلاب ۵۷ شروع می شود، ظاهرا از نظر نویسنده دولت مصدق لازم نیست محاسبه بشود چون بساط اش با کمک آیت الله ها جمع شد. از حرف های خنده داری مثل نقش بین المللی ایران که مرهون انقلاب بهمن است هم با ارفاق می بایست گذشت، چون ظاهرا نظر نویسنده این است که بدنام بودن بهتر از بی نام بودن است. صفحاتی بعد، نویسنده جنبش مصدق را جنبشی «نخبه گرا» می خواند، با مدافعینی اشرافی و مرفه بی درد (فیلم شیرین نشاط نیز کمابیش چنین تصویری را در «زنان بدون مردان» تصویر کرده است). ظاهرا از نظر نویسنده هر کسی با روحانیت نیست، بورژواست و دست نشانده غرب.

نکات بامزه کتاب تمام شدنی نیست، حرف هایی از جنس آنچه لعن و نفرین را متوجه مهاجرانی کرد، در کتاب به چشم می خورد، از این دست که بر خلاف خدم و حشم ریاست جمهوری آمریکا، در ایران مسئولین، «ساده زیست»‌هستند و در ایران، چیزی مثل کاخ سفید وجود ندارد. اینکه آقای خاتمی در سفرش پس از اتمام ریاست جمهوری، از تعداد محافظینی که توسط وزارت کشور ایالات متحده برایش تدارک دیده شده بود تعجب کرده بود. حرف هایی از این دست که دولت ایران، حریم خانه های مردم را نگاه می دارد و به داخل هیچ خانه ای تجاوز نمی شود و اگر هجومی صورت گرفته، دلیل اش پرسروصدا بودن پارتی کننده ها بوده! و حدیث هایی که غالبا به صورت بسته بندی شده تکرار می شوند: مذهب سنی، فاقد قابلیت های «تفسیری» شیعه است (ظاهرا نویسنده از مفتی های سنی خبر ندارد)، شیعه فاقد «قشر روحانی» است،  اسلام ادعای روحانیت نکرده است و حتی بر اساس خود «اسلام» پیامبر هم معصوم نبوده است. این حرف ها تا مرز تهوع در نوشته های ایرانیان مقیم خارج تکرار شده است ولی خوشبختانه این روزها کسی سراغ شان نمی رود.

از این دست انداز ها که عبور کنید، در کتاب با تجربه هایی یگانه مواجهید، از جمله سفر نویسنده به قم برای ملاقات یکی از آیت الله ها، معطل ماندن یک ساعته او به دلیل به رسمیت نشناختن تغییر ساعت رسمی توسط آیت الله در قم، و شنیدن تنها یک جمله نامربوط از آیت الله و دست از پا درازتر برگشتن. همینطور حضور نویسنده در خانه ای دیگر در همان قم، پای بساط شیره و منقل، در حضور یک روحانی که حین سیخ چسباندن، به پرسش های شرعی صاحب خانه پاسخ می دهد. یا تبادلی برای نویسنده ناخوشایند با نوعروس خانه در دیدار دوم اش، و تلاش او برای متقاعد کردن خانم جوان که آمریکا بهشت نیست. نویسنده به دیدار جوانفکر در زمان مسئولیت اش به عنوان روابط عمومی رییس جمهوری  می رود و با او در حالی که در دفتر کار دمپایی به پا کرده روبرو می شود. در مصاحبه با آدم های نسبتا مهم، معلوم می شود کسی جمهوری اسلامی و ایدئولوژی اش را جدی نمی گیرد. نویسنده می گوید دیپلمات های دوران خاتمی همگی ضدیتی آشکار با اصول نظام اسلامی داشتند‌(احمدی نژاد حق داشت همه شان را خود فروخته بداند)، و از زبان فاضل میبدی می گوید که سکولاریسم آینده مطلوب است و حزب الهی ها آشکارا در حضور نویسنده مسخره می شوند. نویسنده دلش برای تعزیه و روضه غش می رود ولی در عین حال خاطر نشان می کند که مهم ترین اثر روضه گوش کردن، باز شدن اشتهاست! نویسنده با تیزبینی متوجه می شود که نحوه نشاندن سران قوا و صاحب منصبان، درست به مانند شوروی کمونیستی، نوعی اعلام غیرمستقیم اتحاد ها و دشمنی هاست. فاصله میان محل نشستن یک مقام ارشد با رهبر، نشان دهنده میزان فاصله عقیدتی شان هست. در بخش های پایانی هم صحبتی از خانه پر زرق و برق صادق خرازی، برادر وزیر خارجه دولت خاتمی و از اقوام رهبر جمهوری اسلامی ست که همه چیزش شبیه به دیدارهای اشراف انگلیسی است به جز نبود مشروبات الکلی و بانوان. سیگارهای کوبایی، آدم های گردن کلفت که یا سازمانی را اداره می کنند یا از سران سپاه اند. از گزارش حرف هایی که نویسنده شنیده است، ظاهرا همه به امر شریف دزدی مشغول هستند، و همه از خراب شدن بازار و بریده شدن روزی به خاطر درشت گویی رییس جمهور (احمدی نژاد) ناراضی.

برجسته ترین بخش های کتاب، تلاش های نویسنده است برای توضیح رفتار ایرانیان. به عقیده مجد، دو عنصر شخصیتی تعارف و غلو، نقشی پر رنگ در توصیف رفتار ایرانیان بازی می کنند. تعارف فقط فرمالیته زندگی اجتماعی نیست، بخشی موثر برای تعیین موقعیت اجتماعی شخص است. همین طور غلو، کاربردی وسیع در زبان روزانه دارد (قدم بر چشمان ما می گذارید، خاک بر سرم)، اما تاثیری پر رنگ بر روابط اجتماعی میان انسان ها هم می گذارد. با تعارف کردن، ما ایرانی ها جایگاه خودمان را به دیگران گوشزد می کنیم، حتی وقتی اظهار خاکساری می کنیم، به وی خاطرنشان می کنیم که دلیل این خاکساری، این است که من «می توانم» از جایگاه بلند ام پایین بیایم. یک جور رفتار Passive-aggressive. نویسده همین طور اشاره می کند دلیل توحش جاری در رانندگی ایرانیان این است که در پشت فرمان، آنها بی نشان اند و نیازی به حفظ ظاهر نمی بینند.

نویسنده از تناقض های پرشماری می گوید که زندگی ایرانی را احاطه کرده است: به نظر ایرانیان، اینکه یک ساندویچی، نامش بابی ساندز باشد که از گرسنگی جان سپرد، عجیب نیست. همین طور نامگذاری یک فست فود به عنوان آپاچی، لابد خیلی هم رنگ و روی نژادپرستی ندارد. اما تناقض ها به این محدود نیست، ظاهرا دست تقدیر هم در کار است که با طعنه به ما بتازد: آیت الله برجسته، فاضل لنکرانی، با همه پشتیبانی اش از حکومت اسلامی، در قلب کفر، لندن و در بیمارستانی مجهز فوت می شود، آن هم درست در روزی که در همین سرزمین کفر، با فرمان ملکه، سلمان رشدی لقب شوالیه می گیرد! در پایان او اقرار می کند که ایرانیان در واقعیتی جایگزین زندگی می کنند که با دنیای غرب، تفاوتی آشکار دارد.

پیام کتاب، که بعد از انتخابات ۲۰۰۹، ظاهرا بی اهمیت شده است، این است که ایران در مسیر دموکراسی است، اشتباه خاتمی، تنها تعیین نکردن جانشین بوده، و همه انتخابات بعد از به قدرت رسیدن احمدی نژاد، توسط «اصلاح طلبان» فتح شده. درست است که به قول خاتمی، «بداخلاقی» هایی صورت می گیرد، ولی آمریکا هم چندان بی تقصیر نیست! (در کتاب با نقل خاطره از ملاقات یک زندانی «سیاسی» اوین، که مرتب مرخصی می آمده و ظاهرا جرم اش اقتصادی بوده، به روشنی مقایسه ای با گوانتانامو انجام می شود و نتیجه گرفته می شود که اوین آنقدر ها هم که می گویند بد جایی نیست). نویسنده در سرتاسر کتاب، مخالفین نظام را عده ای بالاشهری می داند که علی رغم سکولار مابی، سینه زن و روضه خوان هستند (شما بخوانید پشتیبان ولایت فقیه اند)، و حساب شان را جدا از «ملت» می داند. نویسنده پا را از این هم فراتر می گذارد و جنبش دانشجویی را تنها و صدایش را در بطن جامعه بی طنین می داند. باید معلوم شده باشد چرا انتخابات ۲۰۰۹، بیش از همه روایت امثال نویسنده را از ایران بی اعتبار کرد: کتاب می گوید جنبش دانشجویی حتی از جمع کردن چندصد نفر برای تظاهرات عاجز است، و دلیل اش را آرمان خواهی دانشجویان می داند. مردمانی که بعد از انتخابات در خیابان رای شان و مرگ دیکتاتور را فریاد زدند، قاعدتا نباید خیلی هم از آرمان های دانشجویان فاصله داشته باشند. اوج بی توجهی نویسنده در جایی ست که به مخالفین به گفته نویسنده کم شمار معترض، توصیه می کند در تظاهرات خیابانی، اله اکبر بگویند، چون مطمئنا عناصر رژیم، با کسی که نام اله بر زبان اش هست کاری نخواهند داشت. می شود با قرض گرفتن عنوان کتاب گفت، گلوله هایی که سر و گردن اله اکبر گویان بر سر بام های خانه ها را شکافتند، نظر دیگری دارند. مقاله نیویورکر که به مناسبت چاپ جدید با پیش گفتار مجد چاپ شده، این تغییر دید را به خوبی منعکس می کند. نویسنده در پیشگفتاری که بعد از انتخابات اضافه کرده، عذر بدتر از گناه می آورد، با تکرار استدلال های خاتمی، که اگر حضور مردم بالا باشد، اینها کنار زده می شوند، اتفاقات رخ داده، به خصوص سرکوب گسترده را «پیش بینی ناپذیر» تلقی می کند. خواننده شک می کند خاتمی فقط فامیل نویسنده است یا مرشد اش. در چرخشی طعنه آمیز، نویسنده و طیفی که او نمایندگی می کند، یعنی مصالحه جویان حول خاتمی، در تناقضی آشکار گرفتار شده اند که در تمامی کتاب تلاش می شد به همه ایران تعمیم داده شود. از پی روزهای خون و شعار پس از انتخابات، روشن شده است که حکومت چه می خواهد، و مردم چه می خواهند، به نظر می رسد که تنها کسی که در موقعیتی تناقض آمیز، نمی تواند تصمیم بگیرد چه می خواهد، فامیل سابقا رییس جمهور نویسنده و خویشاوندان/هم حزبی های اسلامی اش هستند.

کتاب بعدی مجد که بعد از انتخابات نگاشته شده، نام Ayatollahs democracy را دارد. تهیه اش کرده ام و احتمالا بعدا درباره اش بنویسم.

معرفی چهاردقیقه ای از کتاب

سیمای نجیب یک آنارشیست

کتاب عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست به قلم توانای محمد قائد، کتابی ست متفاوت از دیگر نوشته های او.

قائد در این کتاب، تلاشی روشنگرانه داشته است تا یکی از مجهول و مهجور مانده ترین شخصیت های تاریخ معاصر ایران زمین را به خواننده ایرانی معرفی کند. بر خلاف دیگر نوشته های قائد، این کتاب یک اثر اصیل (اوریجینال) است، از باب که نه ترجمه است (که قائد دستی بسیار توانا در انتقال پیام در ترجمه دارد) و نه مقاله (essay). میرزاده عشقی، جوانکی که در پایان قرن به دنیا آمد و به اصطلاح ما ایرانی ها جوانمرگ شد، فقط از تاریخ معاصر دور نیوفتاده است بلکه به شکل بی رحمانه ای درباره اش گزارش غلط شده است. قائد کوشیده با مراجعه به منابع دست اول و اصلی، سیمایی را از زیر آوار تاریخ پر آشوب معاصر ایران بیرون بیاورد که اگرچه خواندن اش به غایت لذت بخش است، ولی بسیاری را خوش نمی آید که دفترچه فراموشی شان بازگشوده شود.

عشقی در آینه ای که قائد از زندگی و عقاید اش در برابر ما می نهد، نماد آرمان گرایی یک نسل است. نسلی که با مشاهده پیشرفت های شگرف مغرب زمین، مهیای هر «عمل»ی برای تغییر وضع موجود شد. نسلی که هرچه عالمان دینی و غیردینی اش به گوش اش خواندند که مقاومت بی فایده است، بر آرمان خواهی شان راسخ تر شدند. نسلی رویایی که مشروطه نیم بندی را از انقلابیون تحویل گرفته بودند، اما نمی  دانستند دقیقا می بایست با پارلمان چه کنند. به قول قائد، پارلمان را در فرنگ، علت پیشرفت گرفتند، در حالی که معلول تحولاتی دراز دامن و زمان بر بود.

عشقی به روایت قائد، تصویری است از ایران در آستانه تحولات شگرف سیاسی اجتماعی در آستانه قرن بیستم. قائد می گوید که برای فهم بهتر عشقی می بایست دوره و زمانه اش را شناخت، اگرچه متنی که پس زمینه چنین شناختی قرار بگیرد وجود ندارد و نزاع های عقیدتی با قدرت تمام در جریان است تا خوانش خود را از آن دوران بر کرسی بنشاند. از نگاه من، کتاب قائد می تواند بخشی از این متن قرار بگیرد چرا که سرشار از ارجاعات تاریخی و استنادات فرهنگی ست.

شخصیت عشقی به روایت قائد، آینه ای تمام نما از تناقض های پرشمار فرهنگی و اعوجاج فکر ایرانی است. از یک سو عشقی معتقد است که حتی اگر لباس یک لرد انگلیسی را به چوپان بی سواد همدانی بپوشانی، مغزش هم چنان همان مغز است. از سوی دیگر، از ملتی با عظمت یاد می کند که ظاهرا قرار است همه چیز را بر سر جای درست اش بنشاند. شعر قدمایی را پوسیده و سبک می دانست و در عین حال از همان قالب برای انتقال پیام اش استفاده می کرد. به قول خودش «اوپرت» (اپرا)ی ایرانی را برای اولین بار به صحنه می برد، ولی توجه نمی کرد که مردمانی که گرسنگی امان شان را بریده، حوصله دیدن تعزیه هم ندارند. با همه این حرف ها، عشقی سیمایی دوست داشتنی در کتاب قائد دارد، و این سوای از سمپاتی نویسنده به فکر و مرام اوست.

از فرازهای درخشان کتاب: «علم را از فرهنگ جدا فرض کردند و کوشیدند جنبه های مثبت ، یعنی علوم و فنون، را بگیرند، اما جنبه های منفی، یعنی برخی سیاسی و فرهنگی غربیان، را از آنها جدا کنند و دور بریزند» اولا همگامی این دید به مقاله ایمان و تکنیک محمد رضا نیکفر انکار ناپذیر است، اگرچه تقدم زمانی با جناب قائد است. دوما، این بحث سوا کردن دست آوردهای غرب بر مبنای شناخت اسلامی ما، نه جدید است و نه هنوز خاتمه یافته. از اولین مدافعین اش ملک الشعرای بهار بود. تقی زاده می گفت از فرق سر تا نوک پا باید فرنگی شد، تئوری اش یا درست اجرا نشد یا اینکه به کل شکست خورد. اسلامیست ها، از هر نوع ومرام اش، معتقد به سوا کردن بوده اند و هنوز هم درباره اش حرف دارند. شاید هزیمتی همه جانبه که کمر اقتصاد و سیاست ایران را یک سره بشکند، به مانند اشغال نظامی تحقیرآمیز، این تز فرهنگی را بالاخره به خاک بسپارد.

عشقی وضعیت دایما انقلابی را می ستود، توصیه می کرد برای همیشه در هراس ماندن مقامات دولتی، عید خون بگیرند مردم و در آیینی سالیانه همه یکباره بیرون بیایند و بدکارترین کارگزار دولتی را از خانه اش بیرون بکشند و همان جا به درک واصل اش کنند. در نظرش مردم توده ای عوام کم فهم بودند که حاضر نبودند پول بابت تماشای اولین اپرای ایرانی بدهند (می گوید بیش از هزار تومان خرج کرد و با چند صد تومان ضرر کار را به پایان برد)،‌ولی برای همین توده دل می سوزاند و قرن بیستم اش را به هر دردسری بود چاپ می کرد.

کتاب قائد درباره عشقی است، اما بریده های تاریخی ارزشمند آن را غنا بخشیده است. از طرح این موضوع که در مجلس پس از استبداد صغیر چه آمد، تا اینکه چطور ملک الشعرای بهار عشقی را که با حمله ای آتشین به او شروع کرده بود، به زیر پروبال خود گرفت. از موضوع آخرین شماره جنجالی نشریه عشقی که تردیدی باقی نمی گذارد اسباب مرگ اش را فراهم آورد، تا تلاشی محققانه برای افسانه زدایی از مرگ عشقی و داستان های تخیلی درباره پیش بینی کردن مرگ اش تنها چند روز قبل از رخ دادن اش.

برای من، مرام فکری عشقی هشداری بود در تمایزی که همیشه اغواگر است: تمایز میان ملت و مردم. اولی ایده آلی همه چیز دان است که هیچ وقت اشتباه نمی کند و دومی ریشه همه بدبختی های ما. کتاب جناب قائد، اثری درخشان است، نه از این جهت که عشقی به عنوان یک کاراکتر جذاب حرکت آزادیخواهانه ایران موضوع قرار گرفته است، بلکه از این منظر که به مانند همه دیگر نوشته های قائد، سبک نویسندگی ویژه اش را به رخ خواننده می کشد و همین طور به این جهت که یک کوشش روشنفکرانه است برای روبرو شدن با تناقضات بی شمار فکری ایرانی، با نگاه روان-جامعه شناسانه مختص جناب قائد. سخاوت قائد باعث شده که بتوانید کتاب را به صورت آنلاین در دسترس داشته باشید ولی توصیه اکید می کنم آن را که بازنشر هم شده است، تهیه کنید و به کتاب خانه تان اضافه کنید. کتابی است شایسته نگاهداری و ارجاع گاه و بی گاه.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 91 مشترک دیگر بپیوندید