دانش بد

Bad Science  یا «دانش بد» نام کتاب پرفروش کتاب بن گلدکر است که در آن از دیدگاه یک متخصص بهداشت عمومی، به مشکلاتی که افکار عمومی در فهم و درک دانش پزشکی دارند می پردازد، با این حال آنچه درباره فهم دانش گفته می شود اختصاص به این رشته ندارد و برای آشنایی با «متد علمی»‌به شکل عمومی بسیار مفید است. گلدکر یک پزشک است که برای روزنامه گاردین از سال ۲۰۰۳ ستونی به همین نام می نویسد و در آن، انواع و اقسام کلاهبرداری ها و دغل کاری های افرادی که خودشان را صاحب نظر می دانند را رسوا می کند. او سپتامبر گذشته در کنفرانس TED هم یک ارایه موفق داشت که با استقبال فراوان روبرو شد.

کتاب فصل های متنوعی دارد که بیشتر متمرکز بر موضوعات داغ سلامت و بهداشت در انگلستان است، با این حال، بسیاری از این روش های کلاهبرداری، امروزه در ایران هم به شدت رایج شده است. با این حال وجه برجسته کتاب، رویکردی بسیار همه فهم و تشویق کننده است به دانش علمی، که نه به صورت متمرکز، بلکه در لابلای داستان های شیادی ها و کلاهبرداری ها روایت می شود. نویسنده طبع طنز بسیار خوبی دارد و به طور مثال، برای کنف کردن یکی از برجسته ترین «متخصصین تغذیه»، از موسسه ای که او «دکترا» گرفته، یکی برای گربه مرده اش تهیه کرده و به دیوار خانه اش آویخته!

کتاب با کلک های نازل و رایجی شروع می کند که معادل های فراوانی در ایران دارند: دست بند های انرژی، پاشویه سم زدایی کننده که با گذاشتن پاها در آن، رنگ آب عوض می شود که لابد به خاطر خروج «سموم» از بدن است.  از خلال این موارد به ظاهر ساده که قاعدتا آدم تحصیل کرده نبایستی گول شان را بخورد، گلدکر تلاش می کند مبانی «متد علمی» را تشریح بکند. مثلا توضیح می دهد که کافی ست در پاشویه سم زدایی کننده، پای تان را قرار ندهید و ببینید آیا باز هم رنگ آب عوض می شود یا نه؟اگر چنین بشود، یعنی سم ها از پای شما نمی آیند! او پیشنهادهای مشابهی در مورد طیف وسیعی از ابزارهای این چنینی میدهد. اما نکته جالب تر این است که چرا چنین ابزارهای بی اثری تا این حد می فروشد؟ آیا مردم تا به این حد نادان هستند؟ دست کم جامعه انگلستان که چنین نیست و گلدکر هم موافق است که دلیل، نادانی نیست بلکه خوش خیالی است. ما انسان ها اشتهای سیری ناپذیری برای میان بر داریم: به جای اینکه غذای سالم بخوریم و ورزش بکنیم، می خواهیم با خوردن یک قرص ساده یا وصل کردن یک الکترود به شکم مان، لاغر بشویم. و این محصولات دقیقا به همین «من بی منطق و آرزومند» ما کالایشان را می فروشند. در ایران به خصوص روش های سم زدایی (Detox) بی نهایت محبوب است و پزشکان زیادی با آن مشغول هستند. پول خوب در می آورد و با اینکه سودی به کسی نمی رساند، ولی ضرری هم ندارد. البته گلدکر آنها را کاملا بی ضرر هم نمی داند. باوری فراگیر بخصوص میان ایرانیان وجود دارد که امراض، به دلیل وجود سموم در بدن هستند، یا اینکه هر چیزی گیاهی اش یا طبیعی اش بهتر است. این حرف ها، بنیان های دانش بیولوژی و زیر شاخه اش یعنی بیوشیمی را نادیده می گیرد. بدن شما میلیون ها سال، بدون نیاز به این ابزارهای نازل، سم زدایی می کرده است و از عهده اش به خوبی با کلیه و کبد تان بر می آمده است. به علاوه بیمارانی که دچار نارسایی این اعضا می شوند، نه با یک بسته ۱۰۰ دلاری از پاشویه، بلکه با مشقت فراوان و دستگاه های چند میلیون دلاری دیالیز، زنده نگاه داشته می شوند. برنامه های سم زدایی، یک میان بر هستند برای مشکلاتی مزمن. سم زدایی ها به نوعی معادل رفتار های آیینی است که به دلیل شباهت ظاهری اش به «دانش» امروزه بیشتر خریدار دارد، چون دانش در دو قرن اخیر، پیروزی تعیین کننده بر باورهای خرافی پیدا کرده است و حتی امروزه افراد خرافی هم بسیار علاقه دارند که ظاهری علمی به کارهایشان بدهند.

گلدکر سپس به تحقیقاتی اشاره می کند که نشان داده اند افراد راحت تر گول توضیحاتی را می خورند که الفاظ تکنیکی در آن استفاده شده که خواننده از آنها سر در نمی آورد. به علاوه تحقیقات دیگر نشان داده اند ما عموما میزان فهم دیگران از موضوعات را دست بالا می گیریم (شاید بشود گفت از نظر فرگشتی، هزینه اینکه انسان دیگری را در خبر داشتن از چیزی دست پایین بگیریم به قدری زیاد بوده که ما را مستعد خطای نوع دوم علمی کرده است). و نهایتا تحقیق دیگری که نشان داد ما برای حرف های قلمبه سلمبه که کلی چیزهای جانبی در کنارش می آورند، راحت تر قانع می شویم. بیخود نیست گزافه گویانی چون الهی قمشه ای این قدر طرفدار دارند!

اما گلدکر می گوید که باور داشتن به چرند، اصلا مختص به افرادی ناآگاه نیست، دولت انگلستان تا سال ۲۰۰۹، برنامه ای در مدارس سراسر کشور داشت با نام ورزش مغز (Brain Gym) که به کودکان گفته می شد با حرکت دادن سر می توان خون بیشتری به آن رساند و بهره هوشی را افزایش داد! چنین کاری بسیار خطرناک است چون کودکان، شاخک های بسیار حساسی دارند که مزخرف را به راحتی تشخیص می دهند و اگر آنها را به چنین چیزهایی عادت بدهیم ، آینده علم در خطر بزرگی قرار می گیرد. خوب البته برای بزرگسالان هم می شود کارهایی کرد ولی افراد اسیر نوعی خودفریبی دایمی هستند: گلدکر فروش محصولات بهداشتی زیبایی که مطلقا تفاوتی با نمونه های ارزان قیمت و غیرلوکس ندارند را نوعی مالیات خودخواسته برای افراد احمق توصیف می کند. او می گوید که ساختن کرم های دست و صورت حتی در خانه هم ممکن است و آنچه بروی بروشورهای پر زرق و برق محصولات آرایشی بهداشتی فروخته می شود، تنها رویاست. حتی یکی از این محصولات هم نتوانسته اند از یک آزمایش علمی سربلند بیرون بیایند و الا این کمپانی ها امان مردم را می بریدند.

در فصلی به موضوع «هومیوپاتی» می پردازد و نشان می دهد که بر خلاف ادعای هومیوپات های امروزین، بنیان گذار این شیوه نسبتا محترمانه کلاهبرداری، دکتری آلمانی به نام هانمن، با دوز های بسیار بالای مواد کار می کرد. او باور رایج آن زمان منبی بر فهم کارکرد مکانیسم داروها را رد می کرد و می گفت بایستی به بدن مثل یک جعبه سیاه نگریسته بشود که هیچ چیزی ازش نمی شود فهمید. به شکل خلاصه، هومیوپاتی، درمان کردن بیماری ها، با چیزهایی است که عامل بروز شان هستند. اگر گفته بشود که عامل سرماخوردگی مثلا آب لیمو است،‌درمان، مواجه کردن بدن با آب لیمو در مقادیر کم است. چیزی که گفته نمی شود اما این است که این «کم» دقیقا چقدر است؟ در توضیحی مفصل، گلدکر می گوید که با شیوه رقیق سازی رایج در هومیوپاتی، نه نسبت یک مولکول در میلیون که مرتبا نقل می شود، بلکه رقمی صدها میلیون بار کوچکتر است. به زبان دیگر، مولکولی که ادعا می شود «موثر» است،‌ حتی یک دانه اش در محلول وجود ندارد! پس چرا بعضی افراد با مصرف هومیوپاتی، خوب می شوند؟ به خاطر مفهومی شناخته شده به نام پسرفت به میانگین (Regression to the mean) که می گوید سیستم های پیچیده، نمی توانند برای همیشه در نهایت (بیماری) بمانند و لاجرم به میانه (سلامت) باز می گردند، چون اگر چنین نکنند، یا بیمار می میرد یا اینکه نهایت(بیماری)، سطح جدید میانه (سلامتی) می شود. در واقع، درمان شدن با هومیوپاتی، تنها یک وهم شناختی (Cognitive illusion) است. شما احتمالا فکر می کنید دلیل خوب شدن سرماخوردگی تان، آمپول پنی سیلینی هست که زده اید، در حالی که تمامی شواهد علمی می گوید آنتی بیوتیک هیچ تاثیری در بهبودی «حال» شما ندارد. شما اما به صرف اینکه فکر می کنید دارویی مصرف کرده اید، حس بهتری دارید. در یک مطالعه، صرف نداشتن گروه کنترل کور نسبت به درمان (گروه کنترل نمی بایست بداند که آیا واقعا دارو مصرف کرده یا نکرده. بنابراین به جایش بایستی یک قرص که تنها پودر کلسیم است مصرف کند و نسبت به درمان، «کور» باشد. درباره دارونما  «سایه بقراط» را بخوانید) باعث تفاوت ۱۷٪ در نتایج می شد! نکته ای که می بایست همیشه در سنجش علمی در نظر داشته باشیم، این است که حتی تعداد انبوهی مشاهده تکی، هرگز به معنای «شاهد» نیست و می بایست برای رسیدن به پاسخ ها از «متد علمی» استفاده کرد.

گلدکر معترف است که اثر «دارونما» پدیده ای مهم و واقعی است و حتی از طریق نحوه رفتار پزشک هم منتقل می شود و از این جهت پزشک می بایست بسیار دقت بکند که رفتار او هم در بهبودی مریض تاثیر دارد و ندادن این تقویت مثبت، به مانند نرساندن درمان مورد نیاز به بیمار، غیر اخلاقی است. با این وجود بسیار مهم است که دقت کنیم که همدلانه و یا بدتر، با تحکم نقش مریض را به شخص دادن، می تواند تقویت کننده باورها و رفتارهای بیمارگونه باشد و هر نشانه غیر مهمی مثل خشکی عضلانی را هم تبدیل به یک «بیماری» بکند. این وظیفه پزشکان است که توازنی قایل بشوند میان آنچه به عنوان بیماری فرد به رسمیت می شناسند و آنچه فرد می بایست به عنوان «شرایط معمولی» بپذیرد، تمایز قایل بشوند. «بیماری» قلمداد کردن همه چیز،‌هزینه های درمانی سرسام آوری تحمیل می کند و به نفع هیچ کسی نیست. بایستی توجه بکنیم که بیمارستان هومیوپاتی، در قرن هجدهم که تاسیس شد، آمار مرگ و میر بهتری از بیمارستان سلطنتی لندن داشت، اما دلیل اش این بود که آن زمان، متد های نادرستی چون فصد (گشودن رگ های مریض به قصد «پاک» کردن خون اش) و روش های مشابه، عملا باعث مرگ می شدند در حالی که هومیوپاتی چون هیچ کاری نمی کرد،‌ لااقل نمی کشت! ولی امروز بیماری های بسیاری هستند که اثبات شده است که درمان شان توسط طب، موثر تر از هیچ کاری نکردن است. بر خلاف ادعای طرفداران، هومیوپاتی بی خطر نیست، هومیوپاتی از هر چیزی، بیماری می سازد (داروی هومیوپاتی مخصوص تقویت حافظه! یا تقویت قبراقی!) و همچنین پیوند میان پزشک و بیمار را که اساس اش بر اعتماد است متزلزل می کند.

فصل بعدی را گلدکر به «طب حاشیه» اختصاص داده است. قابل انتظار است که اینجا هم، اثر «دارونما» نقش موثری در کلاهبرداری وسیعی که طب حاشیه (Alternative medicine) نامیده می شود دارد. البته می بایست بدانیم که اثر دارونما، مربوط به آدم های ضعیف یا بی سواد نیست، همه مستعد آن هستیم. در طب حاشیه، بر خلاف هومیوپاتی، تکیه زیادی بروی علم روز می شود چون ادعا دارند که مکانیسمی برای شیوه کارکرد داروهایشان وجود دارد،‌ ولی در مقابل اثر خارق العاده جالب و قابل بررسی «دارونما»، توضیحات آنها بسیار هیجان کمتری دارد. موضوع خطرناک اما این است که آنها، طب را تکمیل نمی کنند، بلکه آن را جایگزین می کنند. در زبان فارسی هم با بی شرمی، نام طب حاشیه را طب جایگزین ترجمه کرده اند، انگار که هومیوپاتی می تواند به اندازه داروی شیمی درمانی موثر باشد. هومیوپات ها و دیگر انواع طب حاشیه، افرادی هستند که به دلیل نداشتن پروانه رسمی پزشکی، قابل پیگیری نیستند و مدام توصیه های پزشکی می کنند که می تواند به قیمت جان انسان ها تمام بشود: مثلا آنها مرتب پرهیز می دهند که کودکان تان را واکسینه نکنید، یا اینکه می گویند داروی ضد مالاریا در سفر به مناطق مالاریا خیز نخورید. طب حاشیه، معمولا به سراغ کسانی می رود که به هر دلیلی، طب نمی تواند برایشان کار چندانی بکند، چرا که مشتریان خوبی خواهند بود، این را آمار می گوید.

در میانه فصل، اشاره ای به یک مقاله از هری فرنکفورت استاد فلسفه پرینستون می کند که بسیار جالب است. نام مقاله On Bullshit است. این فیلسوف می گوید که بر خلاف دروغ گو ها، bullshitters به حقیقت اهمیتی نمی دهند. دروغ گو برای وفادار ماندن به هدف اش (دروغ گویی) می بایست دایما تصوری صحیح از حقیقت داشته باشد تا آن را وارونه کند. ولی bullshitter نه دوستی قوی با حقیقت دارد و نه دشمنی با دروغ. در واقع برایش هیچ کدام فرقی ندارند. او تنها می خواهد که در مرکز توجه باشد، حرف بزند و دیگران را راضی کند (ویدیویی کوتاه مصاحبه با پرفسور را اینجا ببینید). گلدکر می گوید اکثر چهره های طب حاشیه چنین شخصیتی دارند و با فرنکفورت هم عقیده است که اینها بسیار از دروغگویان خطرناک تر اند. به عنوان مثال، «Nutritionist»، بر خلاف «Dietitian» که رشته ای شناخته شده در دانشگاه و سازمان های ناظر است، یک حرفه من در آوردی است که از افرادی پر شده که با نادانی قابل توجه، اصرار دارند بگویند از علم سر در آورده اند. اینها اغلب با نیروهای محافظه کار جامعه هم دست می شوند و اهداف «پاک جویانه» و پوریتن را در جامعه دنبال می کنند، که نمونه اش را در ایران بسیار می بینیم. ایراد اینجاست که هر چقدر افراد بیشتری به حرف شما گوش بدهند، اشتباهات شما بالقوه هولناک تر می شود. اما برای این افراد ظاهرا مهم نیست که حرف های عجیب و غریب شان (روزی یک پیاز خوردن سرطان را پیش گیری می کند، هویج بیماری ام اس را درمان می کند …) تا چه می تواند سلامت جامعه را تهدید کند. به نظر من، سوتفاهم عظیم در ایران این است که چه چیزی، یافته ای علمی به شمار می رود و چه چیزی علمی است. به همین دلیل است که جای اشخاصی چون گلدکر در ایران خالی است.

اما ایراد دیگر این درمان های به ظاهر بی ربط و بی خطر چیست؟ وقتی برای هر چیزی از چاقی تا رفتار ضد اجتماعی ادعا می شود که یک قرص وجود دارد، طرز فکر جامعه چنین می شود که برای هر چیزی، یک قرصی بایستی اختراع بشود تا آن مشکل را حل بکند. نتیجه این می شود که در اکثر جوامع، افراد هرگز راضی نمی شوند مثلا درمان قطعی بارداری های زیر سن بلوغ، که کاهش فقر است را انجام بدهند و به راه حل های عجیب و غریب فکر می کنند. به مانند فردی که می خواهد چاقی اش را به جای رژیم و ورزش با قرص حل بکند، اینجا هم جامعه کارهای سخت تر را انجام نمی دهد و به امید حل موضوع با خوردن معجون های عجیب و غریب و قرص های بی اثرمی نشیند. معضلات اجتماعی، پیچیده و چند لایه اند، و امکان ندارد با یک چیز درمان بشوند.

گلدکر سپس به موضوع صنایع دارویی می پردازد که تجارتی سودآور و از نظر اخلاق حرفه ای بسیار پرسش برانگیز بوده است. با این حال گلدکر تقصیر را بر عهده مردم می داند که به جای مجبور کردن دولتمندان به تامین بودجه تحقیق، اجازه می دهند صنایع دارویی دانشمندان و نتیجه تلاش شان را بخرد. در زمینه انتشار نتایج تحقیق هم به خصوص ظرف یک دهه اخیر مطالب بسیاری انتشار یافته که «اخلاق پزشکی» را دستخوش تغییرات فراوان کرده است. امروزه کاملا مرسوم شده است که هر پزشکی خود را موظف می داند که همه ارتباطات اش را با صنایع دارویی اعلام کند به این دلیل که تضاد منافع، حتی در خوش نیت ترین پزشکان هم می تواند رخ بدهد. اما سیاه کاری های صنایع دارویی به اینجا ختم نمی شود، مهم ترین مشکلی که صنایع دارویی ایجاد می کنند این است که نتایج تحقیق «منفی» را منتشر نمی کنند. یک داروی جدید، در مقابل دارویی که در بازار است امتحان می شود، نتیجه این است که هر دو به یک اندازه موثر اند، اما این چیزی نیست که شرکت دارو سازی می خواهد بنابراین نتایج در کشوی میز باقی می مانند. البته محققین روش جالبی ابداع کرده اند که برآوردی از این «داده های گم شده» داشته باشند یا به لفظ تخصصی برای Publication Bias یا بایاس انتشار، جستجو کنند. نتایج همواره نشان می دهد که به ازا تحقیقات مثبت، مقدار زیادی تحقیق که نتیجه مثبتی نشان نداده منتشر نمی شود.  در دنیای نوآوری پزشکی، اکثر نوآوری های مهم در دهه ۳۰ تا ۷۰ میلادی رخ داده است و سرعت ثبت داروهای جدید برای بیماری ها از آن زمان به شدت پایین آمده است. به جای اینکه یک کلاس دارویی جدید برای مبارزه با مالاریا به ثبت برسد، داروسازی ها، داروهای همدیگر را با صرف هزینه های جنون آمیز، تغییر اندکی می دهند تا از قوانین ثبت فرار بکنند و سپس با خرج های فراوان پزشکان را متقاعد می کنند میان دو داروی کاملا یکسان، انتخاب بکنند. اما گلدکر می گوید که امکان پیشرفت در زمینه پزشکی نه فقط همچون دهه های طلایی ۳۰ تا ۷۰ بلکه حتی از نوع پیشرفت هایی که با افزایش سطح بهداشت عمومی در قرن نوزدهم رخ داد، اکنون هم میسر است: نیاز هست که با بازگشت به «دانسته ها»ی پزشکی، آن را از نادانی هایمان پاک کنیم و طب-شاهد محور (Evidence-based medicine) را جایگزین طب تجربه بکنیم.

در بخش های دیگر، توضیحات بسیار مفیدی درباره انواع Biasها یا جهت گیری هایی که نتیجه های آزمایش علمی اخلال ایجاد می کند صحبت می شود. به طور مثال شرکت دارویی یک مطالعه کاملا بی نقص انجام می دهد به جز اینکه در وقت انتخاب کسانی که می بایست دارو را مصرف کنند، خیلی مریض ها را انتخاب می کند که نتیجه دارو کاملا مشخص تر بشود. در حالی که در عالم واقع، بیشتر کسانی که از دارو استفاده خواهند کرد، تا به آن حد مریض نیستند و بنابراین اثر دارو، اغراق می شود. به این بایاس، Selection Bias گفته می شود. همینطور یک فصل به موضوعی که در ایران کمتر درباره اش بحث شد می پردازند: غائله واکسن های MMR یا سه گانه اطفال. موضوع این بود که یک پزشک به نام اندرو ویکفیلد، مقاله ای در لنست چاپ کرد که بی نهایت بد نوشته شده بود و تنها از توصیف ۱۲ بیمار،حدس زده بود رابطه ای ست میان این واکسن و بروی بیماری آتیسم. بر خلاف انتظار، به جای خبرنگاران اختصاصی سلامت، یک مشت ماجراجو به وسط کار شیرجه زدند و نهایتا غوغا به حدی بالا گرفت که میزان واکسیناسیون از بیش از ۹۵٪ به زیر ۸۵٪ افت کرد. در همین مدت معلوم شد که دکتر ویکفیلد، از پیش با یک گروه که تلاش می کرد داروسازی ها را بابت بروز آتیسم در کودکان به دادگاه بکشاند رابطه داشته و حقوق دریافت می کرده. از این بدتر این بود که لنست بخش هایی از مقاله را حذف کرد و ویکفیلد هم اکنون بابت تحقیق بروی کودکان بدون رعایت اخلاق پزشکی زیر تحقیق است. اما رسانه ها سنت بسیار نادرستی را پایه گذاری کردند که به علم، یک ظاهر هرج و مرجی که در آن هیچ کسی با هیچ کسی موافق نیست می دهد. وقتی می خواهند درباره یک موضوع «جنجالی» در رسانه صحبت بشود، دو «متخصص» را از دو سمت بحث می آورند و نظرشان را می پرسند. گلدکر می گوید این کار بسیار نادرست است چون فرض می گیرد که افراد، خودشان نخواهند توانست با نگاه کردن به اعداد و ارقام،‌تصمیم بگیرند چه چیزی درست است. او پیشنهاد می کند به مانند کتاب اش، درباره هر موضوع، اعداد و ارقام به افراد ارایه شود و در صورت لزوم، مقدماتی چون آمار و بیماری شناسی به همه آموزش داده بشود تا خودشان قضاوت بکنند نه اینکه کسی مثل ویکفیلد را به جای سلحشوری که علیه دولت قیام کرده تا بچه های معصوم را از آتیستیک شدن نجات بدهد تصویر کنند و لقب «خبره» به او بدهند. بر سر در بیمارستان سلطنتی، نوشته شده است Nullius in verba، یعنی «به حرف هیچ کس». چه خوب ست که درباره موضوع مهمی مثل سلامت، اتوریته هیچ کسی را قبول نکنیم و خودمان تلاش کنیم با مجهز بودن به ابزار علمی، هر ادعایی را سنجش کنیم.

در کتاب نکات جالبی یافت می شود،‌از جمله اینکه پزشکان از مهم ترین طرفداران به قدرت رسیدن حزب نازی بودند و ۴۵ درصد پزشکان آلمانی عضویت رسمی حزب را داشتند. یا اشاره به تحقیقی بسیار مشهور، که نشان می دهد چقدر حس ما انسان ها، به نظم نادرست است: از افراد خواسته شد که یک توالی «خوش شانسی» را  در امتیاز های کسب شده توسط بسکتبالیست ها کشف کنند. اکثر افراد فکر می کنند برای تصادفی بودن،نبایستی فرد بتواند پشت سر هم امتیاز بیاورد، در حالی که برای تصادفی بودن دقیقا بایستی چنین باشد. گفته مشهور ریچارد فاینمن برنده نوبل فیزیک، که ما انسان ها، بعضی چیزها را منظم می بینیم، یا اتفاقاتی برای مان اهمیت دارد، و فکر می کنیم که احتمال رخدادن شان بسیار کم بوده ولی برای ما رخ داده. مشهور است که در سرکلاس با آب و تاب تعریف می کرد که امروز که از پارکینگ رد می شدم یک ماشین قرمز دیدم که پلاک اش ۳۷ آ۹۰۲ بود. سپس توضیح می داد که هیچ تفاوتی میان این شماره پلاک با مثلا ۲۲ب۲۲۲ نیست، این ما هستیم که یکی را جالب تر از دیگری می بینیم.  همین طور اشاره ای ست به مقاله ای مهم و جالب با عنوان ‘Unskilled and Unaware of It: How Difficulties in Recognizing One’s Own Incompetence Lead to Inflated Self-Assessments’ که نویسندگان می گویند افرادی که در شناسایی ضعف هایشان ناتوان اند، مشکلی دوگانه دارند: آنها نه فقط ناتوان اند، بلکه ممکن است این قدر از فهم مسایل ناتوان باشند که حتی نتوانند تصور درستی از ناتوانی خود هم داشته باشند چرا که مهارت هایی که برای تصمیم گیری درست نیاز هست همان مهارت هایی ست که برای شناخت یک تصمیم درست نیاز هست. محققین این مقاله نشان دادند که این افراد در شناختن مهارت های دیگران هم دچار مشکل اند.

کتاب گلدکر در انگلستان بیش از ۴۰۰هزار نسخه فروخت و او برای سال آینده قصد دارد در کتابی به خدمت صنایع دارویی برسد. روش گلدکر، از این جهت برای من شایسته توجه است که پایه های متد علمی را به موضوعی بسیار مهم، یعنی سلامت آورده است و امید دارد مردم با دانستن این چیزها، کمتر از خودشان سلب مسئولیت بکنند. در ایران متاسفانه کسی که بتوان به او لقب «همگانی کننده دانش» بدهیم، همچون گلدکر یا بیل نای و آیزاک آسیموف یا نیل دی گرس تایسون و یا کارل سیگن نداشته ایم. وجود چنین اشخاصی، یا دست کم چنین کتاب هایی، که مفاهیم پایه ای را جذاب، دقیق و همه فهم توضیح بدهند بسیار نیاز است به خصوص وقتی که دانشگاه را هر روزه از تفکر انتقادی،‌خالی تر می کنند.

حالا که به نظر نمی رسد کسی علاقه ای به ترجمه کتاب داشته باشد، دست کم وبلاگ گلدکر را دنبال کنید

مردی که زیاد نمی دانست

در جلسه پرسش و پاسخی که در دانشگاه تورانتو برگزار شده است، کسی یا کسانی نظر عبدالکریم سروش را درباره همجنس گرایی پرسیده اند. ویدیو پاسخ او حاوی نکاتی قابل تامل است.

از مغلطه های رایجی که در سخنان نوگرایان دینی فراوان است، از جمله اشاره او به اینکه از گذشته ها همجنس گرایی گناه شمرده می شده (قدمت یک باور نشان از صحت اش نیست)، و بی صداقتی او در عدم اعلام عقیده اش در مقابل پدیده همجنسگرایی، و اشاره تحقیر آمیز وی که با لغزشی فرویدی (Freudian slip) با گفتن «همجنس بازی» بیرون می جهد که بگذریم، به نکته ای حیرت آور می رسیم:

سروش می گوید بر خلاف گذشته که زنای با محارم، امری اخلاقا مذموم شمرده می شد، امروزه این رفتار یک «حق» شمرده می شود. خوشبختانه سروش از کلمه ای انگلیسی استفاده می کند، و راه را به تفسیرهای متفاوت که شگرد شعبده بازان زبانی است می بندد. او می گوید امروزه Incest، یا همان زنای با محارم، یک حق است و هیچ کسی حق گرفتن گریبان مرتکبین را ندارد.  سروش روشن نمی کند در کجای دنیا چنین عملی «حق» انسان ها شمرده می شود. امروز اما به لطف پدیده اینترنت، نبایستی یافتن اش دشوار باشد. جستجوی گوگل برای کلمات Incest و Legal در همان گام اول ما را به پاسخ می رساند. از کشوری که سروش در حال سخنرانی در آن هست شروع می کنیم. در مدخل ویکی می خوانیم «مطابق قانون کانادا، زنای با محارم به معنای ارتباط  جنسی داشتن با خواهران و برادران (تنی یا ناتنی)، فرزند/والد، و نوه/جد با آگاهی از ارتباط خونی ممنوع می باشد. مجازات این عمل می تواند تا ۱۴ سال زندان باشد.» اما نمی بایست زود قضاوت کرد، شاید در بخشی دیگری از جهان صنعتی یا به اصطلاح مورد علاقه سروش، غرب، زنای با محارم «حق»‌ است.  مطابق مدخل ویکی،  زنای با محارم در تمامی ایالات متحده ممنوع و قابل مجازات می باشد، البته همانطور که معمول این کشور است، هر ایالتی مجازات متفاوتی را اعمال می کند. در بریتانیا، آلمان، فرانسه، لهستان، ایرلند، سوئد، دانمارک و سوئیس، قوانین مصرحی برای مجازات مرتکبین زنای با محارم وجود دارد. ظاهرا منظور سروش از کشورهایی که «حق» زنای با محارم را به رسمیت می شناسند، ترکیه، اسرائیل و برزیل است. این وارونه سازی چه دلیلی دارد؟ این دروغ بافی آشکار با چه هدفی صورت می گیرد؟

سروش ارتباط با رضایت میان دو انسان بالغ را به صرف اینکه از یک جنس هستند، در کنار زنای با محارم می نشاند و نالان است که اعتراض کسی به این «حق» داشتن ها حتی به اندازه یک جریمه رانندگی هم بلند نمی شود. با اینکه تعارف می کند که «پیش داوری نمی کند» ولی لحظه ای قبل تر، همراه  با تکان دادن دستان، با نگرانی می گوید که اگر این حقوق به رسمیت شناخته بشوند، چه چیزی از اخلاق باقی می ماند؟ انتظار نمی رود که سروش بداند چرا زنای با محارم، حتی میان افراد با سن قانونی هم در همه مغرب زمین ممنوع و مستوجب مجازات است، او متخصص دین است نه دانش. این وظیفه شنوندگان و خوانندگان اوست که دروغ گویی اش را آشکار کنند، هرچه باشد مکان سخنرانی، دانشگاه است نه حسینیه.

سروش ظاهرا درکی درست از تفاوت میان «حق» و «مسئولیت» ندارد. در جایی می گوید حق درختان و حق محیط زیست. بر خلاف تصور او، حقوق چیزهایی اعطا کردنی به اطراف ما نیستند. ما انسان ها نسبت به محیط زیست مان، «مسئولیت» داریم. ما انسان ها نسبت به انسان های دیگر «مسئولیت» داریم. اما این مسئولیت، به دست گرفتن ذره بین و داخل شدن در تختخواب انسان های بالغ نیست. سروش همچنین مدعی می شود که حتی خارج از باور مذهبی، قضاوت درباره همجنسگرایی به عنوان یک حق، آسان نیست. سروش از چه دشواری سخن می گوید؟ در سال ۱۹۷۳ (۱۳۵۱ شمسی)، انجمن روانپزشکان امریکا، همجنس گرایی را از رده بیماری های جنسی خارج کرد. از آن زمان تاکنون قوانین ایالات متحده به صورت دایمی در حال آزاد سازی و در عین حال حمایت از حقوق همجنسگرایان بوده است. امروزه اکثریت قاطع متخصصین بیماری های جنسی، همجنسگرایی را پدیده ای «طبیعی» و «مثبت» می دانند. یعنی خبر این تحولات به سروش نرسیده است؟ چه کسانی امروز در ایالات متحده، بنا به گفته سروش، نمی توانند به آسانی با همجنسگرایی کنار بیایند؟ بنیادگرایان مذهبی مسیحی، محافظه کاران و دست راستی ها. انگیزه عموم این افراد در مخالفت با همجنسگرایی، درست به مانند سروش، مذهبی است. آنها هم به مانند سروش، «هوموفوب» یا همجنسگرا هراس به شمار می آیند. هوموفوبی، نوعی تبعیض است که علیه همجنسگرایان اعمال می شود. سروش با دروغ هایش به همفکران هوموفوب اش اطمینان خاطر می دهد که دیگران هم به اندازه ما دگم هستند و کار همجنسگرایان با متجاوزین به محارم یکی است و همه می توانند به خوردن ماست شان مشغول باشند و از افرادی که جرم شان عشق ورزیدن است متنفر باشند.

شاید بهتر می بود سروش به جای دخالت درباره چیزهایی که درباره شان اطلاعی ندارد، وقت بیشتری به احکام لواط اختصاص می داد و به گفتن اینکه در باور مذهبی تکلیف همجنس گرایی روشن است اکتفا نمی کرد. بسیار شنیدنی تر می بود نظر ایشان را درباره احکام قرآن در این باره بدانیم.

این نوشته با تغییر تیتر، پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

Reason Rally

شنبه گذشته به واشنگتن رفتیم تا هم شاهد شکوفه زدن گیلاس های مشهورش باشیم و هم در همایش خرد یا همان Reason Rally شرکت کرده باشیم. این گردهم آیی که توسط دهها موسسه و سازمان سکولار و هیومنیست ایالات متحده سازمان دهی می شود امسال زیر باران گاه و بی گاه و باد ملایم برگزار شد. 

جامعه هیومنیست های امریکا که من هم عضوش هستم یکی از صحنه گردانان اصلی بود و اینجا و آنجا تراکت پخش می کرد و میز های راهنمایی داشت. از همه ایالت ها البته گروه های کوچک و بزرگ شرکت کرده بودند. از مذهبی ترین ایالت ها، افراد بیشتر تمایل داشتند که هویت بی خدایشان را آشکار کنند و اغلب تی شرت نوشته هایی خنده دار درباره خدا و مسیح و این جور چیز ها تن شان بود یا اینکه تنها نوشته شده بود انجمن بی خدایان فلان ایالت. جمعیت به شکل قابل توجهی جوان بود. دختران و پسران دانشجو این ور و آور بودند و چندین زوج جوان هم با نوزاد و کودکان خردسال حضور داشتند. نکته جالب هم حضور یکی دو زن محجبه بود. به هر حال جو که بسیار دوستانه بود و بسیاری از تازه وارد ها همچون من حواس شان بیشتر به دور و برشان بود تا صحنه. لابد مثل من کنجکاو بودند بدانند کسانی که مثل ایشان فکر می کنند چه شکلی اند.

پارچه نویسی ها از نکات بسیار جالب بود. جدا از تراکت های استانداردی چون Good without God که انجمن هیومنیست ها تهیه کرده بود هر کسی به سلیقه خودش یک چیزی درست کرده بود. مثلا روی یک پارچه نوشته که بروی صندلی های سفری انداخته بودند نوشته بود «من ضد مذهب نیستم. بلکه موافق این هستم که مذهب ت رو از سیاست من بکشی بیرون». یا دیگری نوشته بود «مذهب: چون فکر کردن سخت است». دو خانم  میان سال هم یک پارچه نسبتا بزرگ را می گردادند که برویش نوشته بود انجمن هیومنیست های یهودی!

سازمان دهندگان فکر همه چیز را کرده بودند و افراد داوطلب که از نوجوان تا پیرمرد داخل شان بود مسئول راهنمایی و حفظ نظم بودند. پلیس واشنگتن هم اسب آورده بود و هر گوشه ای ایستاده بودند و وقتی حرف های خنده دار و کفر آمیز زده می شد نیش شان هم باز می شد.

تخمین برگزار کنندگان حضور بیست هزار نفر بود ولی خوب تعداد کسانی که می آمدند و می رفتند هم زیاد بود. از انتقاداتی که به نحوه برگزاری شده بود یکی این بود که تعداد سخنرانان بسیار زیاد بود و به هر کسی مقدار خیلی کمی زمان رسید. داکینز سخنرانی پرشوری کرد و در میان سخنرانان حتی جسیکا الکوئیست شانزده ساله هم بود که مدرسه اش را بابت نقض قانون اساسی ایالات متحده مبنی بر عدم تبلیغ مذهب در مدارس به دادگاه کشاند و پیروز شد.

در چهار گوشه ورودی پارک، گروه های مذهبی به اشکال و طرق متفاوت سعی می کردند مردم را از این همایش بی خدایی دور کنند. یکی رفته بود بر منبر و با بلندگو خطابه می خواند. گیر هم داده بود که مگه نمی خواهید برید بهشت؟ چند تای دیگری شان مودب تر بودند و تراکت پخش می کردند و وقتی مودبانه تشکر می کردی و نمی گرفتی هم لبخند می زدند. ولی کاملا دور تا دور را قوروق کرده بودند اما یا به دلیل متمدن بودن یا به دلیل حضور پلیس به داخل محوطه نمی آمدند. دو سه چهار راه آن ور تر هم حضور داشتند و یکی شان یک تراکتی به من داد که اول فکر کردم تبلیغ همایش خرد است ولی بعد که دقیق شدم دیدم از لوگویش استفاده کرده اند و ریز زیرش نوشته اند: مگر شما نمی گویید خرد دارید؟ پس خدا را بپذیرید! پشت اش هم پر بود از اراجیف.

در مجموع تجربه ای جالب بود با اینکه روز پر باران و نسبتا شلوغی بود. امیدوارم که روزی هم در ایران چنین همایش هایی برگزار بشود.

 

اسطوره

 

مرد روزهای بزرگ است. دربی ایتالیا در زمین آبی و مشکی پوشان را دیشب بانوی پیر فوتبال ایتالیا برد. شیرینی اش دو چندان بود به خاطر کسی که نامش به یوونتوس گره خورده است.

 

زوال جهان اسلام

کتاب «Der Untergang Der Islamischen Welt: Eine Prognose» نوشته حامد عبد الصمد نویسنده مصری است که با طرح تئوری پایان اسلام بحث برانگیز شده است. این کتاب به زبان آلمانی منتشر شده است (آقای عبدالصمد در سال های اخیر در آلمان زندگی می کرده است) و ب. بی نیاز آن را به فارسی ترجمه کرده است.

نویسنده در این کتاب به طرح این موضوع می پردازد که اسلام رو به زوال است و آنچه از افراطی گری اسلامی و رشد بنیادگرایی می بینیم، نه بیداری اسلامی بلکه آخرین نفس های یک امپراطوری گم شده در قرون و اعصار است. منظور او از زوال اسلام، زوال آنچه «امت اسلامی» خوانده می شود است.

نویسنده زمانی را به خاطر می آورد که از مصر راهی آلمان شده بود و به عنوان یک نوجوان مذهبی به کتاب زوال مغرب زمین اشپنگلر برخورد. با اینکه خواندن اش دشوار بود، همه آنچه می خواست را در آن می یافت: نشانه هایی از سقوط غرب مسلط. پاراگرافی در مقدمه این اثر سترگ اما او را به فکر وا می دارد: «سرانجام، با آغاز پیری این تمدن، آتش روح آن رو به خاموشی می گذارد. این نیروی کاهش یافته تلاش می کند یک بار دیگر، مانند عصر کلاسیسیسم که همه ی فرهنگ های خاموش شده آن را می شناسند دست به یک آفرینش بزرگ بزند، و یا مانند عصر رومانتیک غمگینانه به یاد دوران کودکی اش می افتد. و سر آخر، تمدن، خسته ، دلزده و سرخورده، شوق خود را برای بودن از دست می دهد و مانند امپراطوری روم مشتاقانه از نور هزارساله به تاریکی عرفان بدون روح، به دامن مادر، به آرامگاه ابدی باز می گردد.» سال ها بعد که عقاید ش دستخوش تغییرات اساسی شده، این جملات را مصداق بارز تزلزل اسلام سیاسی می بیند. او در پیشگفتار تشبیه بسیار هوشمندانه ای دارد از اسلام به عنوان کشتی تایتانیک، این قدر از واقعیت زندگی به دور نگاه داشته شده که نه صخره ای عظیم بلکه تکه ای یخ آن را غرق می کند. در شرایطی که کشتی را آب می گیرد، کسانی که اندک هوشیاری دارند قایق نجات به دریا می اندازند و در حال فرار هستند و اگر بتوانند حتی از مصیبت دیگران کیسه ای هم برای خودشان می دوزند. عمده ساکنین کشتی اما در طبقات پایینی در کابین هایشان در خواب هستند و متوجه وخامت اوضاع نیستند، و تراژیک تر از همه، اوضاع روحانیون است که به مانند گروه نوازنده ارکستر، تا آخرین لحظه در تایتانیک اسلام می نوازند تا اوضاع را عادی جلوه بدهند. نویسنده با اشاره به جنون خشونت گرایی و در عین حال مصرف گرایی افراطی مسلمین این مذهب را ورشکسته اعلام می کند و پیشنهادش به شکل خلاصه در همین جا منعکس می شود: اعلام ورشکستگی رسمی همراه با صورت برداری از دارایی ها.

در فصل بعدی نویسنده به کتاب رسمی تاریخ در کشورش مصر می پردازد که سرشار است از دروغ های شاخدار. توصیف اش از قرائت رسمی از تاریخ بسیار به نسخه جمهوری اسلامی و کتب درسی اش می ماند. کودکان را با کتاب هایی آموزش می دهند که «دیگری» از ابتدا مفهومی تنفر برانگیز است و مرحله به مرحله مغزشویی انجام می شود تا در انتها یک جهادی انتحاری آماده خواهیم داشت.  نویسنده با کمک گرفتن از تعبیر غارنشینان افلاطون وضعیت دنیای اسلام را به خوبی ترسیم می کند: مردمانی که قرن هاست به سایه خود خیره شده اند و آن را عین حقیقت می پندارند. اگر کسی به بیرون برود و روشنی را ببیند و بخواهد بقیه را از توهم خارج کند، او را غریبه و آلوده و از دست رفته می خوانند. در جوامع مسلمان فردگرایی تقبیح می شود ولی می بایست توجه کرد که نقطه مقابل فردگرایی همیشه هم جامعه ای انسانی نیست، بلکه می تواند یکدست کردن (یونیفورمیسم) اجتماعی باشد و این دقیقا اتفاقی است که در اسلام می اوفتد. محمد بعد از انقلاب خودش علیه جامعه، افراد را از قید جامعه رهانید ولی به سرعت مجبور شد از پیروان به جز اطاعت چیزی نخواهد، از این منظر به مانند لنین، ناگزیر از خیانت کردن به آرمان های انقلاب خودش بود.

در یک فصل کتاب به صورت اجمالی تاریخ اسلام مورد مرور قرار می گیرد و اینکه چطور با سقوط بغداد با حمله مغولان، ترس از بیگانه شدت گرفت و جهان اسلام به دست جنگ سالاران منطقه ای افتاد که تنها مسجد می ساختند و مدرسه مذهبی و از علمای دین جز اطاعت رعیت چیز دیگری نمی خواستند. این پایان رونق بغداد به عنوان قطبی فرهنگی بود که در آن کافر و یهودی و مسیحی کنار مسلمانان در کار فرهنگ سازی بودند. جنبش معتزله و سرنوشت غم انگیز اش در تغییر رابطه میان بنده و خدا در اسلام و همین طور اتحاد نامبارکی که میان سعودی های وهابی که علیه امپراطوری عثمانی به انگلستان نزدیک شده بودند، میخ آخر تابوت نوزایی مذهبی بود. این اتحاد نامیمون به عقیده نویسنده تا به امروز پا برجاست، رگه های بنیادگرای مذهب طرف معامله مغرب زمین هستند. در این بخش نویسنده مشاهده ای درخشان دارد: اینکه چطور توریسم، نه به عنوان یک شیوه تبادل فرهنگی و نو شدن فرهنگ مسلمانان، بلکه تنها یک رابطه یک طرفه و پر از بدفهمی در ممالک اسلامی به خصوص مصر است. لبخند های تصنعی میزبان مسلمان از سوی توریست چشم آبی تعبیر به صلح دوستی می شود در حالی که او برای تامین معاش مجبور به تظاهر است و خوشگذرانی توریست در دارالاسلام از نگاه مسلمان حرمان زده، بازگشت صلیبیون به سرزمین مومنین. در امیرنشین ها زنان را در عبایه می پیچند ولی فاحشه زن و مرد به وفور وارد می کنند. این هم بخشی از دوپارگی ذهنی مسلمانان است که به سقوط اخلاقی خود چشم می بندند. اما این دوپارگی ذهنی وجوه دیگری هم دارد. در حالی که ژاپن شعار عصر مدرن شدن اش «خداحافظ آسیا» بود، مسلمین همچنان دربند افسانه های بومی خود اسیرند. به تعبیر نویسنده اسلام هنوز با بی اهمیت شدن اش کنار نیامده است. واقعیت این است که برای غرب یا اروپا مهم نیست که چه بر سر کشورهای مسلمان می آید و این به شکلی متناقض باعث ناراحتی مسلمانان می شود در حالی که همه کاسه کوزه ها را بر سر غرب می شکنند.

در فصل بعدی نویسنده به «سندروم آزرده شدن» می پردازد. برجسته ترین چهره مسلمانان میانه رو، طارق رمضان سوئیسی که نوه حسن البنا، بنیانگذار اخوان المسلمین است در سوز و گذار داشتن یک هولوکاست است تا بتواند از غرب انتقام بکشد. نویسنده در این فصل به خوبی نشان می دهد که تبعیض در نگاه مسلمانان تا چه حد عمیق است. مثلا در زمانی که نوجوانی مصری در ایتالیا در نزاعی خیابانی کشته می شود، مصر آتش می گیرد در حالی که در همان شب یک کارگر مصری دیگر به ضرب گلوله یک سعودی وهابی در عربستان از پای در می آید. تفاوت این دو نفر چیست؟ اولی را یک «خارجی» کشته است و دومی را «خودی». مثال های پر شماری زده می شود از کسانی که قربانی خشونت مسلمانان علیه مسلمانان اند، که ظاهرا کمترین اعتراضی را بر نمی انگیزند. نویسنده هشدار می دهد با این کارها، جامعه آلمان دیگر به آزرده شدن مسلمانان واکنشی نشان نخواهد داد.

نویسنده که خود با کاریکاتورهای محمد که در یولاندن پوستن دانمارک به چاپ رسید موافق نبوده، می گوید پذیرایی خانه اش به نبرد تمدن ها تبدیل شد، او همسری دانمارکی دارد و هر دو خانواده خود را محق می دانستند. برای همین او به دیدار سفارش دهنده کاریکاتور های فلمینگ رز می رود. او را آدمی خجالتی بدون محافظ و بسیار منطقی می یابد. نتیجه کار را به صورت مصاحبه ای برای پیشروترین مجله مصر می فرستد. سردبیر می گوید «ولی او(فلمینگ رز) که خیلی منطقی به نظر می رسد» و قول می دهد منتشرش کند. یک روز بعد از انتشار آنلاین، بازی قایم باشک شروع می شود: مقاله محو می شود، عذرخواهی و دوباره در دسترس واقع شدن و دوباره برای همیشه محو شدن. سردبیر شرمنده است که «دست او نیست». مسلمانان نمی خواهند مسئله را از راه گفتگو حل بکنند و به کمتر از قتل راضی نمی شوند.

در فصل بعدی نویسنده با دیدی تاریخی به محمد و پیامبری اش می پردازد. پدیده ای کمتر شناخته شده را پیش می کشد: کشیشی مسیحی ساکن شبه جزیره به نام ورقه که فامیل خدیجه همسر اولش بود. ورقه مسیح را خدا نمی دانست و در صدد برساختن مسیحیتی بدون ارتودکسی کلیسا بود. محمد داستان تجربه اش در غار حرا را برای او تعریف کرد و او بود که اول بار به محمد قبولاند که او پیامبری است که به او وحی می شود. ابن اسحاق سیره نویس پیامبر اسلام به نحوی اسرارآمیز از این دوست نزدیک پیامبر عبور کرده است با این حال او هم معترف است که زمانی که ورقه فوت شد، تا مدتی وحی به پیامبر متوقف شد و محمد ملول بود که نکند واقعا دیگر پیامبر نیست. وام بعدی اسلام، در مدینه بود که بخش فرامین مذهبی آیین یهودیت را برای ساخت شریعت به تمامه از آنها وام گرفت، اگرچه محمد تصفیه حسابی خونین با یهودیان مدینه کرد. نویسنده ساختار قبیله ای مردمان شبه جزیره، قرآن و جهاد را سه پایه دیگر اسلام می داند. محمد با قتل عام خونین یهودیان، در مرکز باور اسلامی نارواداری را نهادینه کرد و همین طور با پذیرش آیین بت پرستانه «حج» روابط آسیب خورده اش را با قبیله اش مستحکم کرد و قبیله گرایی را هم به اسلام ضمیمه کرد.  آیات چندگانه ای که یهودیان را خوک و میمون می خواند و آنها را از پست ترین موجودات می شمارد، سرمنشا یهودستیزی دیرپا در اسلام است.

در فصل دیگر نویسنده به شباهت انکار ناپذیر خدای قرآن، با حاکم مستبدی که در تمامی ممالک اسلامی قابل رویت است اشاره می کند: «از یک انسان گوشه گیر حساس و پرسشگر در غار حوالی مکه، یک رهبر قبیله قدرتمند بیرون آمد که همه تناقضات درونی یک مرد شرقی را در خود حمل می کند و تصویر مسلمانان از خدا را بیان می کند: خدایی والا، محاسبه ناپذیر و خشمگین که در عین حال خوب و مهربان است. خدایی که همواره دیکته می کند و هرگز مذاکره نمی کند، ولی گهگاهی جنبه های بزرگوارانه خود را نیز نشان می دهد. او مرتدان را با آتش جهنم تنبیه می کند، درباره مرگ و زندگی انسان ها حکم صادر می کند، ولی هیچ کس مجاز نیست او را زیر علامت سئوال ببرد. خدایی که جنون قدرت دارد و حسود است و هیچ خدای دیگری را در کنار خود نمی تواند تحمل کند و برای حفظ قدرت خود از روی اجساد می گذرد. وقتی آدم به حاکمان کنونی جهان اسلام می نگرد، شباهت هایی شگفت انگیز آنها را با این خدا به روشنی می بیند. تکیه گاه همه ی این حاکمان چنین خدایی است، و همین خداست که قدرت آنها را متبرک می کند. همه حاکمان مانند این خدا، خواهان وفاداری مطلق هستند و هر کس را که به قدرت آنها شک کند سزاوار نابودی می دانند.» ایوب قرآن بر خلاف ایوب انجیل، شهامت جرو بحث با خدا را ندارد و او را یک مستبد نمی خواند بلکه هرچه از خدا مصیبت می رسد «شکر» و «صبر» می کند. قرآن به مومنین می گوید ای کسانی که ایمان آورده اید پرسش هایی که پاسخ هایش شما را آزار می دهد مپرسید! پرومته، آتش را برای انسان ها از خدایگان یونان دزدید و اودین یک چشم داشت برای دیدن و تلاش برای حقیقت، اما خدای قرآن به همه چیز دانا و بیناست و انسان را در مرتبه خود نمی نشاند. در ژاپن برای بیدار کردن خدایان ناقوس صومعه ها را می نوازند ولی در اسلام تنها می بایست تبعیت کرد و اعتماد مطلق به خالق داشت. «حکومت خدا» در واقع نتیجه طبیعی شناخت قرآنی از خداست. قرآن دستور می دهد که از خدا و پیامبرش و فرماندهان اش پیروی کنید. نویسنده با برشمردن تفاوت های میان سنی و شیعه، شجاعانه بر افسانه برتری شیعه به دلیل اقلیت بودن و انقلابی بودن ایشان خط بطلان می کشد و تفاوت ها را سطحی و در نتیجه کار بی اهمیت توصیف می کند.

به نگرش نویسنده تاریخ دین، تاریخ سوء استفاده هاست. با مروری بر تاریخ مدرن مصر، نشان داده می شود که هر زمان بنا به فراخور نیاز حاکم از چنته دین چیزی در می آمده: به وقت جهاد علیه اسرائیل، وقت شورش برای حکم خدا بوده و به وقت پذیرش صلح حقارت بار، اسلام آیین بخشش و صلح. نویسنده سپس به شکل گذرا به ایرانیان و اسلام شان می پردازد و آنها را می ستاید که تنها قومی بودند که بعد از اسلام آوردن، ارتباط شان را دوران پیشااسلام حفظ کردند و آن دوران را «جاهلیت» ننامیدند. از شاهنامه به عنوان سندی ارزشمند برای هویت ایرانی نام می برد و «عرفان» را به عنوان تنها شاخه ای از اسلام که در آن جدل کردن با خدا مجاز است استثنا می کند. با این حال هشدار می دهد که عرفان علی رغم همه بازی های کلامی و خوش رقصی ها، همواره جایی نزدیکی خدا به زمین می آید. برآورد اش این است که عرفان می تواند به مانند یک افیون عمل کند، فرد را مهیای گریز از واقعیت پیرامون اش می کند. در برآوردی به نظر بیش از حد خوشبینانه، امید به پایداری جنبش اعتراضی ایرانیان می بندد که در بخش های بعدی هم تکرار می شود. به نظر می رسد نویسنده همان کاری را می کند که وب نویسان ایرانی بعد از بهار عربی مصر انجام می دادند: نوعی نصحیت و تشویق به الگوگیری. با این حال او می گوید انقلاب در تفکر اسلامی ممنوع است، وظیفه رعیت بندگی است. به این دلیل انقلاب اجتماعی در مصر احتمالا یا به قدرت رسیدن اخوان المسلمین کمک می کند یا اصلا رخ نمی دهد. بایستی توجه کرد که وقت نگارش کتاب بین خاموش شدن شعله اعتراض در ایران و آتش گرفتن جهان عرب با اعتراض است.

نویسنده در فصل صلح کریستیانیا، از تجربه اش در محله ای در کپنهاگ می گوید: محله ای که از مدت ها پیش، چپ گرایان و محیط زیستی های افراطی قوروق کردند و حالا چندین هکتار زمین است که به صورتی اشتراکی اداره می شود و در آن همه جور مواد مخدری مبادله می شود و پول و مبادلات خود را دارد. دوست نویسنده تلاش می کند در آنجا عکس هایی بگیرد با اینکه تابلو عکاسی ممنوع وجود داشته چون مواد فروشان نمی خواهند تصویرشان به بیرون درز کند. در لحظه ای چند مواد فروش قلدر به سر دوست اش می ریزند و از او می خواهند عکس ها را پاک کند و چون با مقاومت او روبرو می شوند، به باد کتک اش می گیرند شلوارش را می کنند تا دوربین را تصاحب کنند و آن را به درون آتش می اندازند. در این لحظات نویسنده مبهوت دو درک متفاوت از آزادی شده است: کریستیانیا جزیره آزاد بودن همه چیز است ولی نمی شود از همین آزادی تصویری تهیه کرد. او بلافاصله به یاد توصیف مسلمین از جامعه اسلامی می اوفتد. نویسنده می گوید انحطاط یک فرهنگ وقتی رخ می دهد که انزوا و حس برتری اخلاقی در آن مسری بشود. خشونتی که در جوامع اسلامی علیه زنان جاری است مورد اشاره قرار می گیرد. پای مقاله ای آنلاین مربوط به وکیلی در سوئیس که مدافع حقوق حیوانات بوده یک زن مصری کامنت گذاشته بود: ای کاش من هم یک گاو سوئیسی بودم. از نگاه شاخص های آزادی زنان تمامی کشورهای پایین جدول مسلمان اند، حتی ترکیه ۱۲۹ ام است و مطابق تخمین ها، نیم میلیارد زن مسلمان مورد خشونت دایمی خانگی قرار دارند. ابعاد چنین فاجعه ای به کلی از دید مسلمانان به دور است. فصل بعدی را به خواهرزاده ای اختصاص داده تا رنج زنان مسلمان را صورتی انسانی بدهد که به واقع تاثیرگذار است. به نگرش نویسنده راه آزادی جوامع مسلمان از رهایی زنان می گذرد. از نویسنده و متفکر، آتش، نقل می کند که اسلام می بایست تجربه انقلاب جنسی همچون دهه شصت میلادی در اروپا را تجربه کند ولی نویسنده معتقد است که آن انقلاب نه علت بلکه معلول تغییرات دیگر اجتماعی بود. بر اساس مشاهدات نویسنده مهم ترین عامل در سرکوب زنان، خود زنان مسلمان هستند.

نویسنده به شیخ نشین های عرب می پردازد و مدرن شدن آنها را رد می کند و در ادامه می نویسد که مسلمین وسواسی پایان ناپذیر برای استفاده از آزادی های مذهبی خود دارند ولی کمترین حقی برای آزادی مذهبی دیگران قایل نیستند. اینها نتیجه فرهنگی است که تکیه اش به خدای مستبد و سرکوبگر است. این دو نوشته شباهت بسیار زیادی با آثار متفکر ایرانی محمد رضا نیکفر دارد . او به نقاط قوتی همچون سخنان ابن رشد در تمایز میان عرصه دانش و عرصه مذهب پرداخته که کمابیش تداعی کننده Non-overlapping Magistria در الاهیات نوین مسیحی است. با این حال واقعیت روی زشتی دیگر دارد، همه ترجمه هایی که به عربی در کل کشورهای عرب زبان انجام می شود سالیانه به اندازه ترجمه های یونانی به اسپانیایی هم نیست! حس استغنایی ناشی از نخوت و خودبزرگ بینی مسلمانان. در پیش بینی آینده نویسنده می گوید جوامع مسلمان نرخ زاد و ولد شان به شکل اعجاب آوری کاهش یافته است (برای اطلاعات بیشتر اینجا را بخوانید) و جوانان باسواد می شوند ولی زنان آزاد نخواهند شد. این جوانان با سواد برخلاف همه قرون گذشته حالا انحصار قرآن خواندن را از دستان علما در خواهند آورد ولی فاقد تفکر تحلیلی هستند تا در برابر وسوسه های افراط گری موجود در متن مقدس مقاومت کنند. داوری نویسنده این است که شبه باسوادهایی که توان تحلیل ندارند از بی سواد ها بسیار خطرناک تراند. او با مقایسه طارق رمضان به عنوان سلسله جنبان مدافعین اسلام در غرب با فتح الله گولن، به این نتیجه تلخ می رسد که اسلام به هیچ روی شانسی برای تحول در غرب ندارد. رمضان مرتب از مقایسه میان خطر اسلام با هشدارهایی که به قتل عام یهودیان منجر شد می گوید. نویسنده هم می گوید به جاست مقایسه ای با یهودیان داشته باشیم ولی نه در قرن بیستم بلکه در قرن هجده و نوزده وقتی که موسی مندلسون خاخام برجسته به یهودیانی که به مشکل مسلمین امروز دچار بوده و در جامعه آلمان جا نیوفتاده بودند و integrate نشده بودند، یاد می داد که در خانه یهودی باشید و در بیرون از خانه آلمانی. در کنار کتاب مقدس فلسفه و دانش نوین می آموزاند و تشویق می کرد یهودیان دست از مشاغل بیهوده شان برداشته و به مشاغل بهتر روی بیاورند. چنین اتفاقی در جامعه حاشیه نشین شده مسلمان هنوز رخ نداده است چون مدافعینی چون رمضان مرتب یادآوری می کنند که اشکال از اسلام نیست. سازمان های اسلامی در غرب، در عین حالی که مدافع ایزوله کردن مسلمانان هستند ولی جیره خوار حکومت های غربی اند و به همین دلیل خشم جوانان مهاجر را انبار می کنند و برایش پاسخی ندارند و از این جهت محل رشد بنیادگرایی اند. به کسی که فکر می کند قرآن کلام خدا و بیان مطلق حقیقت است «بنیادگرا» می گویند، با این حال سادگی این تعریف در میان مسلمانان کاملا نادیده گرفته می شود چون ایشان به چنین فردی «مومن» می گویند و برایش احترام فراوان قایل می شوند.

قضاوت نویسنده از «اصلاح گری» مذهبی بسیار در خور تفکر است. اصلاح گری در غرب وقتی پشت نام اسلام می نشیند خود به خود برای عده ای شغل نان و آب داری می سازد چون این توهم را برای غربی ها بوجود می آورد که مباحثه ای پویا درباره اسلام در جریان است. این اصلاح گران هنوز خود را از قیمومیت متن مقدس رها نساخته اند. آنها دست و پا می زنند تا از قرآن آیاتی منطبق بر زندگی امروزین استخراج کنند، و به کل ناآگاه اند که همین کار را بن لادن هم با قرآن کرده است: او هم با «اجتهاد» در قرآن، فرمان تخطی ناپذیر قرآن مبنی بر تبعیت از حاکم را نادیده گرفت تا جهادی هایش جان انسان های بی گناه را بگیرند. کار هر دو گروه اشتباه است چون در دنیای مدرن برای قرآن شان قائل می شوند. اگر نمی شود افعال محمد را با اخلاقیات امروز قضاوت کرد، منصفانه هم هست که نشود زندگی امروز را بر مبنای متنی از چهارده قرن پیش تنظیم کرد. پیشنهاد نهایی نویسنده کمی عجیب به نظر می رسد، راه حل نجات اسلام، آشتی با بی خدایی (ایتئیسم)‌است. تا زمانی که در ممالک اسلامی، مسلمان زاده های بی خدا نتوانند آزادانه زندگی بکنند و به اظهار عقیده بپردازند، چیزی به نام جامعه مدنی اسلامی نخواهیم داشت. او گزینه اصلاح اسلام و خصوصا قرآن را رد می کند و اعلام ورشکستگی با برنامه را قدم اول می داند. به قول لودویگ بورنس، از دست دادن یک جنون آدم را بیشتر خردمند می کند تا رسیدن به حقیقت. در پاسخ به منتقدانی که می گویند در صورت دور ریختن بخش اعظم اسلام به عنوان اسقاطی و غیرقابل استفاده جز یک مخروبه چه باقی می ماند، می نویسد که احتمالا هیچ چیز ولی مخروبه ها همیشه هم بلااستفاده نیستند: تپه ای در شهر مونیخ وجود دارد که از خالی کردن خرابه های ناشی از بمباران متفقین ساخته شده است، با ایستادن بر فراز اش می شود نگاهی جدید به این شهر داشت. شاید بشود بر مخروبه های اسلام ایستاد و با شجاعت به آینده نگریست. نویسنده معتقد است که به کسانی برای تخریب پیکره سخت اسلام از درون نیاز است که اینها می بایست از همین مومنین یا حتی روحانیون باشند، می بایست روزانه پنج بار به جای اذان از مساجد فریاد بزنند «عقل ات را به کار بیانداز، نترس». فصل پایانی به تصویر هشدار دهنده اختصاص دارد که نتیجه مصرف گرایی و ماتریالیسم افراطی جوامع مسلمان و بی توجهی کامل به زیست محیط پیرامون شان اختصاص دارد. اینکه کشورهای مسلمان به زودی بر سر منابع آبی که بی رویه مصرف می کنند به جان هم خواهند افتاد و هیچ کسی برایش مهم نخواهد بود تا میانجی گری کند. نفت تا سی سال آینده به پایان خواهد رسید و انتظار ادامه رونق توریسم مصنوعی احمقانه است. اینها هشدارهایی ست که مهم، درستی یا نادرستی آیات قران نیست، آینده انسان ها در خطر نابودی است.

ترجمه ب. بی نیاز روان و خواندنی است. وسواس خوبی به خرج داده شده تا زیر نویس ها مانع نباشند و جاهایی که اشتباهات استنادی در متن وجود دارد پانویس شده است. در یک جا که منظور اصلی نویسنده معلوم نبوده متواضعانه در پانویس آمده. تعویض فونت برای برجسته کردن آنچه به دید مترجم مهم می آمده یک نقطه قوت است. کیفیت کاغذ و نحوه چاپ قابل قبول است و متن به شکل غیرمنتظره ای از غلط های املایی خالی است. با این حال کتاب فاقد فهرست است که برای کتابی ۲۲۰ صفحه ای عجیب است. مترجم با سخاوتمندی ترجمه را به صورت فایل قابل دانلود بروی وب سایت اش منتشر کرده است با این حال توصیه می کنم اگر امکان خرید را دارید حتما تهیه کنید تا تمرین دموکراسی کرده باشیم. در مجموع کتابی است در خور توجه که معادلی در زبان فارسی برایش نداریم و بسیار خوب می شد اگر انتظار چنین انتقاداتی از درون را ببینیم و برای تنوع هم که شده، دست از نواندیشی دینی برداریم. نویسنده که خود فرزند یک امام سنی مصری است در پی انتشار کتاب های انتقادی اش فتوای قتل برایش صادر شده است.

شاهان سان ست

سروصدای ایرانیان مقیم ساحل غربی در ایالات متحده برای سریال نیمه مستند شاهان سان ست متکی بر این ادعاست که اینها نمایندگان واقعی ایرانیان مهاجر نیستند. حرف بی راهی نیست اما چندان هم دقیق نیست. اگر تنها دقایقی از شاهان سان ست را تماشا کنید به سرعت متوجه آشنا بودن شخصیت هایش خواهید شد با اینکه این ها آدم هایی هستند که دو یا سه دهه است که از جامعه و فرهنگ ایرانی فاصله فیزیکی داشته اند. اگر سه دهه زندگی در فرهنگ غربی چیزهایی را رقیق نکرده باشد بی بروبرگرد بخش هایی مهم از هویت ایرانی است.

این اجزای رقیق ناشدنی فرهنگ ایرانی چیستند؟ دروغ بافی، نوکیسگی، تزویر بیمارگونه، و بالاخره حرصی تمام ناشدنی برای غلبه بر عقده پرشین! ایرانی نسل دومی مهاجر به صف شده اند و آرزوی ناکام شدن این سریال را می کنند، بی آنکه لحظه ای تامل کنند و از خود بپرسند طبقه مرفه همزاد این شخصیت ها، در تهران و کیش و اصفهان، جز این زندگی می کند؟ نگاه خیل عظیم جوانانی که آماده طغیان کردن هستند بیشتر به فلوشیپ ها و پست دکتراهای ارزشمند این نویسندگان است یا همین مصرف زدگی جذاب و وسوسه برانگیز؟

جماعتی که بی شرمساری می گویند قیمت کیف دستی شان از اجاره خانه شان بیشتر است ، و از مورچه و آدم بی ریخت بدشان می آید بسیار شرافت دارد به دکتر مهندس هایی که سبک زندگی دیگران را تحقیر می کنند و آنها را نماینده جامعه ایرانی نمی داند. لابد حق این آکادمیسین های با فرهنگ خورده شده که درباره ایشان برنامه ساخته نمی شود. ارتباطی هر چند سطحی و گذرا با واقعیت، برای همه خوب است: اگر جوانان ایران مختار باشند بین زندگی گروهی که بر پرده نقره ای رژه می روند و دسته ای که برای خوشامد روشنفکری الکی خوش غربی مقاله چاپ می کنند تا دسته اول را بکوبند، کدام یک را انتخاب می کنند؟

من با اینکه از جنبه تلویزیونی شانسی برای شاهان سان ست قائل نیستم ولی از صمیم قلب آرزو می کنم چند فصلی بپاید، تا همه ببینند که مادران من و شما، جلوی دوربین تلویزیونی به یهودی و ارمنی توهین می کنند و زنان شان را بی هنر می دانند. بسیار خوش دارم این گروه بچه های بزرگ نشده که در رابطه ای هم بسته (codependent)و نیازمند به یکدیگر، به رابطه عشق و نفرت و ماچ مالی کردن یکدیگر روزی سه بار ادامه بدهند تا جنبه های درخشان دیگر این فرهنگ غنی بیشتر جلوی چشمان مقاله نویسان قرار بگیرد، باشد که بیدار شوند و اندام معوج مان را در آینه مستندی تصنعی ببینند.

قربانی پیش بینی نشده

کشورهای عرب، ارتباط دیپلماتیک خود را با دولت اسد قطع کرده اند. کشورهای حاشیه خلیج، سفرای سوریه را اخراج و سفرای خود را فرا خوانده اند. این اتفاق فقط دو روز بعد از فراخوانی سفیر ایالات متحده از دمشق به دلیل مسایل امنیتی می اوفتد.
روز گذشته شورای نظامی «انقلاب» سوریه اعلام موجودیت کرد، آن هم با هدف مشخص سرنگونی رژیم اسد. اولین سرلشکر جدا شده از ارتش، اولین حرف اش دخالت ایران و حزب اله در سوریه و دست یاری دراز کردن به سوی کشور های دوست و برادر عرب است. ایران وارد بازی بسیار خطرناکی شده است. دو هفته قبل، حماس دفتر فعالیت اش در سوریه را بست و خالد مشعل هم اعلام بازنشستگی سیاسی کرد. امروز محمود عباس اعلام کرد اتفاقی که میانجی گری اعراب و ایالات متحده و بمباران اسراییل موفق به انجام ش نشده بود به شیوه ای اسرار آمیز در حال رخ دادن هست: عباس، مسئولیت تشکیل دولت انتقالی را به عهده می گیرد. اگر خبر را در وب سایت های معتبر نمی دیدید فکر می کردید گمانه زنی ست و شایعه. ولی واقعیت این است که فلسطینی ها متوجه شده اند شعبه خلاف کاران مسلحی که ایران را در کنترل خود دارند به زودی در همسایگی شان برای همیشه بسته می شود. جایی پیشتر خوانده بودم که بهار عربی تمام نشده و تازه در ابتدای راه هستیم. اگر می شود قلدرهایی چون قذافی و مبارک را دراز کرد، چرا کسانی چون هنیه و عباس که جایگاهی به مراتب لرزان تر دارند احساس خطر نکنند.
حالا فکر می کنید استراتژی چشم اسفندیار این بحران ها، ایران، برای مقابله چیست؟ سعی کنید حرص نخورید و خنده عصبی نکنید: مزدور مفت خواری که مثل رهبر مجاهدین در غیبت صغری رفته است را می آورند که بگوید در حمص خبری نیست! و حرف هایی را تایید کند (در حمایت آشکار ایران در جنگ ۳۳ روزه) که به راحتی می تواند دست مایه قطع نامه شورای امنیت علیه ایران یا دست کم بهانه حمله نظامی اسرائیل به ایران بشود.

رهبران ایران به هر دلیلی چنین برداشت کرده اند که فقط خودشان بلدند قطع نامه پاره کنند و به معاهدات بین المللی بی توجه باقی بمانند. ظاهرا تمایل ندارند ببینند که چطور کشورهای عضو شورای امنیت به شورشیان لیبی فراتر از قطع نامه، کمک های نظامی رساندند. دل خوش کرده اند که روسیه قطع نامه وتو می کند! ظاهرا رقبا را عده ای اداره جاتی می دانند که با وتوی روسیه بساط را جمع می کنند و تشریف می برند رد کارشان. لابد نداشتن شعب خراب کاری و اسلحه فروشی و قاچاق آدم و زورگیری را دلیل پخمگی دول دیگر می دانند. طوفان اما صرف نظر از همه اینها فرا می رسد و سقوط حتمی اسد، می تواند بسیار بیشتر از از دست دادن یک متحد برای ایران باشد. اسد مصمم است به مانند قذافی، همه چیز را نابود کند ولی ظاهرا متوجه نیست ولی نعمت اش در تهران هم ممکن است در لیست قربانیان پیش بینی نشده باشد.

این نوشته تصویری ندارد

سلطان رقص ایران که مطابق سنت آریایی اسلامی می بایست مذکر باشد، با شکمی بر آمده و از پس سالهای جوانی، بروی موسیقی نسبتا بی ربط، رقصی نمایشی می کند. کمتر کسی در وب فارسی به کیفیت کارش توجه می کند، هدف، مصاحبه ای از اوست که به جزییات زندگی اش در رختخواب می پردازد. همه برای تمسخرش پیش دستی می کنند و بی توجه به پیشینه غنی «شاهد بازی» در فرهنگ آریایی-اسلامی، سالها هنرمندی اش را نادیده می گیرند.

بازیگری با استعداد های متوسط و روحیه ای پر شر و شور، تن اش را در همراهی با کلام شاعرانه هنرمندی دیگر عریان می کند. سیل نظرات موافق و مخالف آوار می شود. همه باید حرف بزنند و نظر بدهند. کسی که از دور مشاهده کند، از این طوفان در فنجان افتاده نتیجه می گیرد که ایرانیان خیلی به مسایل هنری حساسیت دارند. جلوتر  بیایی اما، همان تعصب و خشک مغزی معمول است. کار به اظهار نظر جامعه شناسان و فلاسفه می کشد.

روز اعتراض به طرح مناقشه برانگیزی ست که دولت ایالات متحده خیال دارد تبدیل به قانون کند. همکاران آن روز ام دو دختراند. با آوردن نام SOPA، نگاه شان مشکوک می شود. تلاش می کنم بدون جانبداری توضیح بدهم به چه دلیل می خواهند اختیار بستن دسترسی کاربران اینترنت را به دولت بدهند. آنی که سن اش بالاتر است ولی هنوز سال ها از من جوان تر است، می گوید:«اینی که گفتی که به نظر سانسور می یاد». نیشخند می زنم و امیدوارانه می گویم به این دلیل که واقعا چنین هست. دختر کم سال تر که بی جیره و مواجیب و به امید پذیرش در دانشکده پزشکی کار می کند، سرش را بالا می آورد. دختر دیگر می پرسد:‌«صبر کن ببینم. کی داره این قانون رو تصویب می کنه؟ اوباما؟» جواب مثبت می دهم که حمایت دولت هم در کار است. دختر جوانتر حالا گوش هایش تیز شده. سرش را بالا می آورد و به من نگاه می کند. نگاه ناباورش را که می بینم توضیح می دهم ویکی پدیا، دائره المعارف جامع مجانی اینترنتی امروز مسدود است. بهش می گویم خودت ببین. دختر جوانتر عصبانی و در عین حال سرش شلوغ هست. قرولند می کند که من حتی از چنین افتضاحی خبر هم ندارم، معلوم می شود که برای رسیدن اوباما به کاخ ریاست جمهوری زحمت کشیده بوده. سرخورده است، به خاطر احساس خطری که از احتمال تصویب یک قانون محدود کننده آزادی هایش از سوی نماینده اش در دولت کرده.

با حساب فرهنگ ایرانی هر دو دختر از نظر روشنفکران، سطحی و از نظر عامه ، هرزه شمرده می شوند، به خاطر پوشش و سر و وضع شان. با این حال ظاهرا اولویت های زندگی را بهتر از جامعه شناسان ما فهمیده اند.

 

در میان مومنین

کتاب «در میان مومنین: سفری اسلامی» از وی. اس. نایپال، در سال ۱۹۷۹ یعنی چند ماه پس از انقلاب ایران منتشر شده است. کتاب شرح سفر نویسنده است به کشورهایی که پیش از مسلمان شدن دارای پیشینه تمدنی قابل توجه بوده اند و در زمان نوشتن کتاب در تلاش برای تاسیس حکومت اسلامی بوده اند. نایپال مشخصا از اعراب پرهیز کرده و گفته تنها به مطالعه «مسلمان شده ها» علاقه داشته است.

نایپال مشخص نمی کند که آیا انقلاب ایران تاثیری در تصمیم او به این سفر داشته است یا نه ولی کتاب را با نحوه آشنایی ش با آن شروع می کند. سه هفته پیش از رفتن به ایران، آیت اله خمینی در تبلیغی تمام صفحه در نیویورک تایمز، «مسیحیون» جهان را مورد خطاب قرار داده بود. نویسنده تا پیش از آن هیچ از خمینی نشنیده بود. او سپس در تلویزیون دید که یک ایرانی تحصیل کرده تقلا می کرد مذهبی بودن انقلابیون را با کت مخمل و کلمات تخصصی لاپوشانی کند. بعد نوبت زنی محجبه ایرانی بود که بروی صفحه تلویزیون ظاهر بشود و مدعی دفاع اسلام از حقوق زنان بشود، نویسنده همان موقع با خودش فکر می کند که همه که مثل اعراب با زنان شان رفتار نمی کرده اند که نیازی به دفاع اسلام داشته باشند. نفر سوم یک دانش آموخته حقوق در ایالات متحده بود که از زیبایی حقوق اسلامی حرف می زد و هیچ متوجه تناقض حرف اش نبود. نویسنده سپس به جستجوی ادبیات ایرانی انگلیسی می پردازد و تنها یک رمان اثر خانم ناهید رچلین ( Nahid Rachlin ) پیدا می کند. در این کتاب مشاهده می کند که غرب به شکل تمثیلی، به مرض تشبیه شده است: ناهید به ایران می رود و پزشکی که با خوشحالی در غرب نماندن ش را اعلام می کند برای بیماری جسمی ناهید از وسایل پزشکی که از غرب آورده و با افتخار امریکایی بودن شان را به ناهید تذکر می دهد استفاده می کند.

شش ماه بعد که او سفرش را از لندن شروع می کند، خبرگزاری رسمی ایران هنوز سرشماری اعدامی های انقلاب را روزانه اعلام می کند. خمینی را در جایگاه مفسر اراده خداوند می بیند: اعتصاب مردم را ستوده بود ولی پایش که به تهران رسید آن را حرام اعلام کرد. در لندن ایرانیان را با کیسه های پر از کالا در فرودگاه می بیند و بعد وقتی در تهران پاکستانی ها را در حال انباشتن کیسه شان از کالاهای ژاپنی می بیند نتیجه می گیرد که مسلمین آن قدر ها هم به مادیات بی اهمیت نیستند. از سرو روی مردم در خیابان تهران و لباس های جلب توجه کننده شان نتیجه می گیرد که روستاییانی شهری شده اند که با این طرز پوشش می خواهند به خود اثبات کنند که هر کار دلشان بخواهد می توانند بکنند. در مراجعه به ارز فروشان خیابانی،‌ با مسلمان هندی برخورد می کند که از نابکاری ارز فروش می نالد ولی به برقراری «عدل علی» در ایران می بالد، در همان حال که از حجاب اجباری زنان دفاع می کند دارد نقشه می کشد که از حکومت عدل علی فرار کند و به هندوستان بازگردد.  از پیش زمینه قومیتی خودش به یاد می آورد که «پرشیا» برای هندی ها همچون فرانسه بود برای اروپاییان. سمبل ایرانی را درخت چنار می داند که همه جا به آن بر می خورد. در هر مقطع از سفرش روزنامه انگلیسی زبان می خرد. در دیداری متوجه می شود که تهران تایمز را یک هندی شیعه اداره می کند. در مصاحبت با او می پرسد: چرا نیاز است که اسلام وارد فضای سیاسی بشود؟ حتی اگر اسلام ایده های سیاسی فوق العاده ای هم داشته باشد چه نیازی ست که همه اسلام را داخل کرد؟ پرسشی که امروز هم قابل طرح است.

گاه نامه ای انگلیسی منتشره در قم می یابد با نام «پیام صلح» که در آن برای زمین و زمان خط و نشان کشیده اند. و البته فراموش نکرده اند هشدار بدهند که آب بازیافت شده نجس است (مثل همه تفکرات جادویی، از جمله هومیوپاتی، در اسلام هم به آب کیفیتی فراماده ای نسبت داده می شود. آبی که فاقد هر گونه میکروب و آلاینده ای هست، همچنان غیرقابل استفاده است چون از خاصیت جادویی «پاکی» برخوردار نیست). با حساب نایپال، ایران روزانه هفتاد میلیون دلار درآمد نفت داشته و از علاقه بی حد و حصر مومن و بی دین ایرانی به ماشین و تلویزیون که تماما دست ساخته تکنولوژی غربی ست نتیجه می گیرد که وعده الهی، پول بوده است نه حکومت. در هتل هیلتون خدمت کار لباس هایش را می شوید و بروی دستگیره در اتاق آویزان می کند! در همین دوران می شنود که قراردادی پنج بیلیون دلاری خرید جنگنده اف-۱۴ فسخ می شود، خلخالی آن ها را تشبیه به شمشیر می کرد و به کنایه مستتر در آن بی توجه بود. نویسنده سپس با کمک راهنمایش ترتیب سفر به قم را می دهد، با راننده ای لر، کج خلق و بدرفتار به دیدار صحرای انباشته از آیت اله در ماه رمضان می رود. در همان ابتدا نوجوانی را در بازار حین روزه خواری غافل گیر می کند و از راهنما می خواهد شعار روی دیوار را برایش ترجمه کند: حکومت غیر الهی را نپذیرید تا به بهشت بروید. با دو طلبه پاکستانی در قم دیدار می کند و متوجه می شود ۶ تا ۸ سال «تحصیل» ایشان طول می کشد و وقتی حیرت زده از چگونگی تامین هزینه «تحصیل» می پرسد، مبهم پاسخ اش را می دهند (شهریه را در قم بر خلاف همه دنیا، می دهند به جای اینکه بگیرند). پاکستانی ها وقت دیدار از آیت اله شیرازی می گیرند و در دیدار، دست او را می بوسند. نویسنده او را مردی خوش چهره و با کلامی آهنگین که بعدا متوجه می شود خصیصه خطابه خوان های حرفه ای ست می یابد ولی وقتی تعارف گونه تعریفی از آیت اله می کند، او «گم شده در اطمینان از خود» آن را تعبیر به ستایش می کند. آیت اله میان نقل قولش از شهدا و صدیقین، از هیتلر نقل قول می آورد و او را می ستاید. با اصراری بچه گانه از نویسنده می خواهد که دین اش را اعلام کند و نویسنده بابت دروغی که به پیشنهاد مترجم اش به او می گوید خود را سرزنش می کند (نویسنده خداناباور است).  در قم ایمان را به چالش نمی کشند، همچون اروپای قرون وسطا، ایمان چیزی ست که همه چیز را در جای خودش نگاه می دارد. این را زمانی می فهمد که پاکستانی ها از او می پرسند که آیا او هم از دیدار آیت اله مثل خود آنها مشعوف شده؟ با نگاهی تاریخی کشفی ناگهانی می کند، ردای دانشگاهیان در آکسفورد، اقتباسی از عبای ملاهای قم است! او عقیده دارد که ایران فراموش کرده است که تا چه حد بر اسلام اثر گذاشته است. در دیدار تاریخی اش با قاضی اعدام، آیت اله خلخالی، لباس پوشیدن او را ضدتشریفات و بر خلاف شیرازی می یابد (شرح ملاقات کوتاه را به فارسی اینجا بخوانید). صادقانه او را دلقک می نامد و بر طبق شایعات ادعا می کند که او از چشم ها افتاده بود. شهوت قدرت را در کلام اش جاری می بیند (می خواهیم تا ده هزار سال حکومت اسلامی داشته باشیم). مدعی می شود که هویدا را خودش کشته است و جمعی که به دیدارش آمده بودند، و از روستایی ایرانی تا زوج آفریقایی درشان هست قهقهه خنده سر می دهند. می گوید سلاحی که با آن به هویدا شلیک شده را نگاه داشته. در راه برگشت از قم، بهزاد، رهنمای توده ای ش از رادیو می شنود که روزنامه چپ ها، آیندگان را به دلیل تفرقه افکنی بسته اند. در گفتگوی بیشتر با بهزاد او را سرشار از تناقض می یابد. در خانواده ای غیرمذهبی و از پدری کمونیست که اسلام را برای آنچه واقعا هست نمی بیند. وقتی در خیابان تهران حزب الهی ها به زنی حمله ور می شوند، بهزاد طوری به نویسنده می گوید دیدی؟ که انگار انتظار دارد نویسنده پا پیش می گذاشته و دفاع می کرده. همه چیز را با لمپن توجیه می کند و آنچه هنوز برایش فراهم نشده از آنچه در اختیارش هست مهم تر است. مخفی کاری های بهزاد برای دیدار با دوست دخترش که علی رغم چپ بودن خانواده ای فوق مذهبی دارد در مشهد خواندنی ست.در بازگشت با قطار، بهزاد با دوست دخترش ورق بازی می کنند که کسی به در کوپه می کوبد و اخطار می کند در ماه رمضان ممنوع است. بهزاد ادعا می کند که ناراحت شده ولی چیزی نمی گوید ولی اگر به دوست دخترش حرفی بزنند تحمل نخواهد کرد. در نبردی خیابانی که ناشی از اخراج کارکنان آیندگان، به جبهه بندی دو سوی خیابان میان چپ ها و اسلامیست ها منجر شده، هر دو گروه را متکی به حقیقت منزل و ایمان محض می یابد. در روایتی خواندنی از نماز جمعه ای در تهران، نتیجه می گیرد که کارکردش بر خلاف ادعای بهزاد، سیاسی نیست بلکه همچون یک فرقه، برای متحد کردن و بی چهره کردن یکایک اعضا است. خمینی از سقوط فانتوم ها به وجد آمده و وعده تسخیر جهان را می دهد، همه با ایمان خلل ناپذیر دنباله روی می کنند. در پایان سفرش در ایران از میزان تناقض و ناسازگاری ها به شگفت آمده و حجاب از سر برداشتن خدمه پرواز ایران ایر هم کمکی به کاهش اش نمی کند. می نویسد : گفتن اینکه «معنی این موضوع این است که» تنها یک دستمال روشنفکرانه بروی نواقص تئوکراسی (حکومت مذهبی) کشیدن است.

ایران را پول مفت نفت می گرداند، پاکستان اما با تکیه بر «ایمان» به جلو می رود. در مروری تاریخی، از نقش اقبال لاهوری در بنا کردن یک کشور اسلامی که منجر به بی خانمانی و مرگ میلیون ها انسان شد می گوید. احزاب مسلمانی که درخواست تاسیس کشور اسلامی برای مسلمانان هندوستان را داشتند، پایگاه مردمی شان در هندوستان بود و با انشقاق از هندوستان، یک شبه همه هواداران شان را از دست دادند و خود را در کشوری از غریبگان یافتند. وقتی پایگاه رای شان از دست رفته بود، آسان ترین راه را انتخاب کردند، دیکتاتوری نظامی و کودتا پشت کودتا. کشوری تاسیس شد که هیچ منبع درآمدی نداشت و ایمان هم پول تولید نمی کند، پس صادرات نیروی کار بزرگترین درآمد این کشور شد. نویسنده با طعنه می گوید چطور پاکستانی هایی که برای کار به اقصی نقاط دنیای متمدن اعزام می شدند در برگه های درخواست پناهندگی شان به همبستگی انسانی استناد می کردند در حالیکه از حکومت خودشان هرگز چنین انتظاری نداشتند و خشونت حکومت شان علیه حتی فرقه های دیگر اسلام را تایید می کردند و نتیجه می گیرد که آنها دروغ می گویند تا اجازه اقامت بگیرند. در تیزبینی ستودنی می نویسد که سوی دیگر ایمان، که پر از باید و نباید های ریز و درشت است، سیاست است که ظاهرا در اسلام هیچ حد و مرز اخلاقی ندارد. ایمان کارکرد اش تولید مومن است، ایمان از پذیرش ارتباطات و تنوع های عرفی ناتوان است. برای سیاست مدار اسلامی، اسلام هدف و وسیله و غایت است. چنین است که به نتایج ناگوار می انجامد.

در دیداری با یک ملا دانش آموخته در لندن، او را تشنه قدرت می یابد. تحصیلات اش را دست آویز فخر فروشی اش می بیند و می گوید که زیر آن یک ملای خالص خوابیده. از ملا کتاب چه هایی به فرانسوی و انگلیسی دریافت می کند که ادعاهای پوچی چون پیش بینی همه پیشرفت های علمی اروپاییان توسط حضرت محمد و ایمان آوردن بسیاری از غربی ها صفحات ش را پر کرده. برای فهم پیشینه هجوم اسلام به هندوستان، چاچ نامه را که نوشته یک پارسی ست می خواند. چاچ نامه به شکوه سلطه عرب بر سرزمین پرداخته، اما از قضاوت اخلاقی درباره فتح این سرزمین ها غافل شده است. فاتحین اسپانیایی (Conquistadors) چند قرن بعد با تقلید الگوی اعراب، با ترکیب حرص، ایمان، افراطی گری، قلدری، و فقر، خاک امریکای جنوبی را به توبره کشیدند. نویسنده در نقدی فاخر از سلطه گری (امپریالیسم) عربی به این موضوع اشاره می کند که چطور اقبال امید داشت با تاسیس پاکستان، ریشه های امپریالیستی عرب از اسلام جدا بشود. اما تاریخ نشان داد که اعراب، بزرگترین امپریالیست های تمام قرون و اعصار بوده اند، چرا که مغلوبین، امروزه خود را رستگار شده می دانند. بخش پاکستان کتاب از این جهت خواندنی است که نقدی جانانه است به اسلام. برای نمونه: تناقضی حل نشدنی در شیوه نگرش مسلمین به صدر اسلام، که در روندی ضد-تکاملی، هر نسل نزدیک تر به صدر اسلام را مسلمان تر می دانند تا به خلفای راشدین و صحابه برسند و در عین حال، هدف سیاسی امروز، مسلمان تر شدن از مسلمین صدر اسلام است، امری که پذیرفته شده غیرممکن است. یا اینکه چطور جای خالی هر چیزی در پاکستان با ایمان پر می شود. چطور قلمرو ایمان از قلمرو دانش سوا است. تنها پاکستانی برنده جایزه نوبل، خارج از کشور کار می کند و به دلیل احمدی بودن در سفر به پاکستان تهدید به مرگ می شود. کمی بعد نویسنده می گوید که رد غرب نزد مومنین، مطلق نیست. تمنای مومنین برای غرب را «انگل وار» می خواند و مثال می آورد که پاکستانی ها سی هزار پناهندگی که دولت آلمان غربی برای فراری های آلمان شرقی در نظر گرفته بود را ربوده اند. چند جا به تزویر پاکستانی ها در سواستفاده از قوانین بریتانیا برای کسب آزادی مذهبی برای خود، وقتی که حتی اندکی از آن را در کشور خودشان برای دیگران قایل نیستند اشاره می کند. به داستان شرم آور مولانا مودودی می پردازد که آشکارا مومنین را از همه مظاهر غربی منع می کرد و به وقت بیماری به همان غرب رفت و در بیمارستانی در بوستون جان سپرد (یاد آیت الاه فاضل لنکرانی گرامی). با این حال با خوش بینی قابل توجه می نویسد که اسلام شانس تغییر دارد. در گفتگو با مسلمین همواره می شنود که آنها می خواهند راه خدا را در پیش بگیرند ولی هیچ کدام نمی توانند دقیقا بگویند این راه چیست. در هم صحبتی با یک احمدی متوجه می شود که او از شباهت های مذهب ش با بهاییت بی خبر است و از صحبت با یکی دیگر، می توانیم ببینیم که چطور انسانی کاملا عاقل، به دلیل پیش گویی مذهب اش، پایان جهان را نزدیک می بینند (می گوید شاید یک چند سالی مانده باشد)، چنین تفکری مانع از تصمیم گیری صحیح درباره این دنیا می شود (چرا باید نگران دنیایی بود که قرار است ده سال دیگر پایان بیابد).

در بخش مالزی، پیشینه ای مفید از مناسبات قومی به دست می دهد: مالایی ها ساکنین سرزمین بوده اند و چینی ها و هندی ها را انگلیسی ها برای آباد کردن آورده اند. در دیدار با وکیلی هندی الاصل، اعترافی جالب می شنود: از میان همه کسانی که وکیل با آنها مخالفت سیاسی داشته، تنها انگلیسی ها بوده اند که طوری متمدنانه با او برخورد کرده اند که حتی بعد از اتمام اسارت اش از دست آنها، امروز می تواند رفتاری محترمانه با آنها داشته باشد. معاون وزیر مختار انگلیس در مالزی در سلول به دیدارش می آید و پیش از وارد شدن از زندانی اجازه می خواهد. در زندان انگلستان درس حقوق می خواند و بعد از خارج شدن از زندان برای خودش کاره ای می شود. در دیدار با اسلام گرایان مالزی، از آرزوی آنها برای داشتن یک آیت اله خمینی با خبر می شود (انور ابراهیم، سردسته اسلام گرایان به دیدار خمینی رفته بود)، وقتی درباره اشغال سفارت به آنها می گوید، آنها اطمینان می دهند که کار خود آمریکایی هاست!

در اندونزی، به اسلام گرایی که نویسنده اعضایش را با هوشمندی «مسلمان نوزاده» (بر وزن Born again christian که به مسیحیون بنیادگرا گفته می شود) می نامد، مرض مالزیایی می گفته اند. مروری بر تاریخ کلونیال اندونزی و اینکه چطور جاوه و سوماترا، قرن به قرن توسط نیروهای خارجی اشغال شده. هندی ها، هلندی ها و بعد ژاپنی ها. در اندونزی با شاعری سیاسی که به تازگی از زندان رها شده دیدار می کند که او را تنها کسی می داند که به تناقضات اسلام و مسلمانان نوزاده هوشیار می بیند. شیفته فرهنگ چندلایه اندونزی می شود که چطور اسلام، تنها بر پس زمینه آیین هندو ضمیمه شده است و با کمی دقت می شود کیش هندو را در ریشه سانسکریت واژه ها دید. متوجه این نکته می شود که چطور نگاه داری از بناهای تاریخی هم وظیفه مابقی دنیاست. به مدرسه های نامتعارفی که ادعای تایید ش توسط غربی ها را دارند سر می زند و جز تشویق به ناپرسشگری از ایمان چیزی نمی یابد.  می نویسد اسلام تنها پرسش هایی بر می انگیزد بدون اینکه برایشان پاسخی داشته باشد. پاسخ نزد پیامبر بوده است. او مرده است. اسلام اکنون کیش عصیان و هرج و مرج است.

در مسیر بازگشت، شش ماه بعد از ایران می گذرد و ویرانگری انقلاب را در ایران می بیند و از هر گوشه صدای نارضایتی و یاس می شنود. همه روزنامه های انگلیسی زبان ناپدید شده اند و تهران تایمز با دو نفر به کار ادامه می دهد. به مصیبتی که گروگان گیری سفارت برای همه ایرانیان به بار آورده اشاره می کند. قانون اساسی نو نوشته را با حضور خمینی بر فراز قانون، بی فایده می یابد. بهزاد را در دیدار دوباره، جوانی سرخورده و بی انگیزه می بیند که تمنای آنچه استالین بر سر روسیه آورد را برای ایران دارد: کشتار «میلیون»‌ها نفر. او مشتی نمونه خروار است. ایرانی ها را با انتزاع بیش از واقعیت درگیر می بیند. از تجربه تلخی می گوید که پسرکی در سرمای زمستان در پیاده رو آتشی بر می افروزد و لباس تن ش را تکه پاره می کند و در آتش می اندازد و فریاد می زند (مترجمی به همراه نویسنده نبوده) و مردم از کنارش بی تفاوت رد می شوند در حالی که پوستر های خیابان انقلاب، پسرکانی را با قطرات اشک بر گونه، هزار هزار فروش می رود. سوژه ای انتزاعی بر کاغذ، همدردی بیشتری از پسرکی که فریاد می زند و در آتش می نشیند بر می انگیزد.

در قضاوت نهایی اش از انقلاب ایران، آن را محصول حضور چندصد هزار دانش آموخته غرب به لطف شاه می داند. انقلاب ایران، از دید نویسنده وامدار پیشرفت های قرن بیستم در جاهای دیگر دنیا ست که حس برابری و اتحاد را برانگیخت. اما نهاد های مدنی، قانون گذاری عرفی و اصلاحات اقتصادی ست که توان نزدیک کردن آن ایده آل ها به واقعیت دارند، چیزهایی که انقلابیون با تمام وجود با آنها مخالفند.

کتاب با پیش بینی تکان دهنده پایان می یابد. در پایان سال ۱۹۷۹ نویسنده می گوید که از میان این همه شوق برای تاسیس حکومت اسلامی و احیای اسلام، جز بنیادگرایی اسلامی چیزی نخواهد ماند. نویسنده بالاخره بابت این کار سترگ اش چند ماه بعد از حملات یازدهم سپتامبر، در سال ۲۰۰۱، جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد. سال ۱۹۹۵ سفری مجدد به چهار کشور کرد که نتیجه اش را در کتاب «فراتر از ایمان» منتشر کرده است که حدس می زنم به همین اندازه خواندنی باشد. انتقاد های فراوانی متوجه نویسنده است بابت هواداری از شوونیسم هندو و حرف هایش مبنی بر اینکه هیچ زن نویسنده ای را هم طراز خودش نمی داند. او متولد ترینیداد و از هندی هایی ست که توسط ارتش کلونیال بریتانیا به مستعمره ها کوچانده شده بودند.

برای من کتاب تجربه ای یگانه بود که نشان می داد چطور در سی سال اخیر، علی رغم تغییرات شگرف، در میان مومنین، هنوز در بر همان پاشنه می چرخد. توصیفات نویسنده از مکان ها و اشخاص به قدری زیبا و زنده است که می توانید خود را در تماس با آنها احساس کنید. در چند سطر از لبو فروشی های کنار خیابان تهران می گوید، اینکه چطور شربتی را بروی لبو ها می ریزند و برخلاف ظاهر اغواکننده اش، مزه ای ندارد و زیر شیرینی شربت، کاملا بی مزه است. توصیف اش از زندگی عشایری افغان ها در مرز پاکستان و مفتون شدنش با زندگی نیمه وحشی آنها لذت خواندن توصیف ناپذیر دارد. اسباب سرافکندگی ست که ده سال پس از حملات یازدهم سپتامبر و سی سال پس از انتشار کتاب، در ایران کتاب ناشناخته مانده است. خواندن اش را به همه توصیه می کنم.

گرامی داشت یک پادنویس

مقاله یادبود کریستوفر هیچنز از فیزیکدان برجسته امریکایی لارنس کراوس. به گمانم یکی از بهترین هاست به این دلیل که کوشش روشنفکرانه هیچنز را بسیار عالی توصیف کرده است و از این نظر بهترین وسیله برای گرامی داشت زندگی یکی از رساترین صداهای دوران ما:

هستی، که کریستوفر به راحتی اقرار می کرد که بسیار تیره و تاریک است، اندکی تاریک تر شد. با مرگ او، این جهان اندکی تهی تر هم شده است. کریستوفر چراغ دانش و نور بود در جهانی که دایما در تلاش خاموش کردن هر دو است. او شجاعت این را داشت که جهان را برای آنچه واقعا هست و نه آنچه ما دوست داریم باشد، قبول کند. به گمان من این بالاترین ستایشی ست که می توان از یک خردمند کرد. او آگاه بود که هستی اهمیتی به وجود ما یا رفاه ما نمی دهد و تجسم این واقعیت شد که جهان ما معنا و مفهوم اش را از ما دریافت می کند. برای کریستوفر این واقعیت منتج از باوری بود که زندگی اش را هدایت می کرد: دفاع جانانه از این فرضیه ساده که شکاکیت و نه خوش باوری، والاترین اصلی ست که خرد انسانی می تواند برای زیست شرافتمندانه به کار بندد. او خود نمونه واقعی اینگونه زیستن و حس رضایت عمیقی بود که اکتشاف، شرافت و شجاعت روشنفکرانه به بار می آورد به خصوص وقتی مقابل قدرت، با آگاهی مبارزه کنید، حتی وقتی به خوبی می دانید شانس پیروزی در چنین نبردی همواره ناچیز است. بر این اساس او همیشه مهیای اعتراض علیه بی عدالتی و نادانی، هرجا که می یافت بود، برایش مهم نبود احساسات چه کسی در این میان جریحه دار می شود. او به واقع یک «پادنویس» بود و حتی کتابی نوشته است که چطور راه او را به عنوان یک پادنویس (Contrarian) ادامه بدهیم. به محض ورود به کاشانه اش یک چیز توجه همه را جلب می کرد: کتاب. کتاب همه جا بود، بروی هر قفسه ای روی هر دیواری روی میز روی مبل و صندلی و میز توالت. اما همانطور که بر هر کسی با یک گپ عصرانه روشن می شد، کتاب برای کریستوفر ،برخلاف بسیاری از ما، نقشی بیش از تزیین خانه را داشت. کتاب ها به شکلی بر اساس موضوع و ایده ها مرتب شده بود که واضح بود کتاب ها مرتبا مورد مشورت کریستوفر هستند و دانش داخل شان به شکلی مورد استفاده اش هست که انگشت شماری از ما تلاش اش را کرده ایم. برای شکستن غرور انسان بسیار مفید است که از نزدیک شاهد روشنفکری باشد که به قدری به موضوع محاط باشد و آن را مزه مزه کند و از برای خود موضوع به آن بپردازد و هر آنچه ارزش دانستن داشته باشد را با نگاه منتقدانه بررسی کند. او برای نور انداختن بر ایده های کهن و نگاه نقادانه به ایده های نوین با استفاده از تجربیات یک زندگی تلاش روشنفکرانه، به همراه کنجکاوی و هیجان بازیگوشانه کودکی در آب نبات فروشی همواره آمادگی داشت. بار آخری که او را ملاقات کردم موضوع گفتگوی ما از ماهیت نیستی، مکانیک کوانتوم و چند جهانی (موضوع کتابی از من که کریستوفر مشغول نوشتن پیشگفتاری برایش بود، پیش از اینکه بیماری مانع بشود)، به قبح مجازات اعدام، به جنون حاکم بر افراط مذهبی که دو سوی نزاع اعراب و اسرائیل را فرا گرفته، به کیش کاتولیک که مایه شرمساری ست کشید و به موضوعی مرتبط ختم شد: تنبلی روشنفکرانه و پوچی پرمدعایی که باور مذهبی و سروصدای خداشناسانه در فرهنگ عامه را در بر می گیرد. کریستوفر یک دانشمند نبود ولی شیفته قدرت دانش بود، نه فقط اثری که می تواند بر مشکلات انسان داشته باشد بلکه برای او و برای من، مهم ایده های ارزشمندی ست که از دانش به دست می آید. او این ذکاوت را داشت که بفهمد هستی به مراتب از ما خلاق تر است و به عنوان کسی که تمنای تجربه همه جنبه های زندگی روشنفکرانه را داشت، برای یادگیری از هستی همان قدر بی تاب بود که برای آموختن از آثار فلاسفه و تاریخدانان و نویسندگان بزرگ تاریخ. او با سئوال ها و نظرات اش، درک من را از نتایج یافته های علمی خودم گسترش داد. بعد از توضیح آینده مایوس کننده یک جهان در حال سرعت گرفتن، او همین ایده را دست مایه بیان این مسئله ارزشمند کرد که چطور جهانی از نیستی بوجود می آید. برای کسانی که تصور هستی از نیستی، غیرممکن یا نامحتمل می رسد، می بایست بگویم نیستی به راحتی از هستی رخ می دهد. در آینده ای دور، جهان تاریک، سرد و تهی خواهد بود. به قول او، وقتی که به آینده ناگزیرمان می اندیشید: نیستی با آخرین سرعت ممکن به سوی ما می آید. چنین تصوری او را نمی ترساند. او متوجه بود که دانش برای قوت قلب دادن به خودمان کسب نمی شود بلکه هدف بهبود آگاهی ما از زنده بودن است. درست پیش از اتمام آخرین ملاقات ما، در یکی از آن اتفاقات شاعرانه که زندگی را به شکلی غیرمنتظره لذت بخش می کند، من به یک تکه روزنامه بروی میز آشپزخانه اش برخوردم درباره تلاش عده ای برای اطمینان از اینکه نوجوانان در طول حضورشان در دانشگاه های برجسته، تربیت و اخلاق کاتولیک شان را حفظ کنند. در توضیح وسوسه های ترک زهد و سقوط به گناه، نویسنده نوشته بود: «مواجه شدن با نیچه، هیچنز، خوابگاه های مختلط(دختران و پسران) و شلنگ آبجو(برای نوشیدن مستقیم از بشکه)، معلوم است که منجر به گمراهی می شود». من به این فکر می کردم که چنین جمله ساده ای چطور احترامی فراوان به هیچنز گذاشته است. اینکه تاثیر فرهنگی ات این قدر قوی باشی که بی نیاز از توضیح دادن بشود نامت را برد یک چیز است، اینکه نام ات را میان نیچه و شلنگ آبجو بیاورند اما افتخاری ست که انگشت شماری از ما می توانیم امید داشته باشیم که شایستگی کسب ش را داشته باشیم.
این نوشته پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

درباره هیچنز اینجا و اینجا بخوانید

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 116 مشترک دیگر بپیوندید