مقاله یادبود کریستوفر هیچنز از فیزیکدان برجسته امریکایی لارنس کراوس. به گمانم یکی از بهترین هاست به این دلیل که کوشش روشنفکرانه هیچنز را بسیار عالی توصیف کرده است و از این نظر بهترین وسیله برای گرامی داشت زندگی یکی از رساترین صداهای دوران ما:
هستی، که کریستوفر به راحتی اقرار می کرد که بسیار تیره و تاریک است، اندکی تاریک تر شد. با مرگ او، این جهان اندکی تهی تر هم شده است. کریستوفر چراغ دانش و نور بود در جهانی که دایما در تلاش خاموش کردن هر دو است. او شجاعت این را داشت که جهان را برای آنچه واقعا هست و نه آنچه ما دوست داریم باشد، قبول کند. به گمان من این بالاترین ستایشی ست که می توان از یک خردمند کرد. او آگاه بود که هستی اهمیتی به وجود ما یا رفاه ما نمی دهد و تجسم این واقعیت شد که جهان ما معنا و مفهوم اش را از ما دریافت می کند. برای کریستوفر این واقعیت منتج از باوری بود که زندگی اش را هدایت می کرد: دفاع جانانه از این فرضیه ساده که شکاکیت و نه خوش باوری، والاترین اصلی ست که خرد انسانی می تواند برای زیست شرافتمندانه به کار بندد. او خود نمونه واقعی اینگونه زیستن و حس رضایت عمیقی بود که اکتشاف، شرافت و شجاعت روشنفکرانه به بار می آورد به خصوص وقتی مقابل قدرت، با آگاهی مبارزه کنید، حتی وقتی به خوبی می دانید شانس پیروزی در چنین نبردی همواره ناچیز است. بر این اساس او همیشه مهیای اعتراض علیه بی عدالتی و نادانی، هرجا که می یافت بود، برایش مهم نبود احساسات چه کسی در این میان جریحه دار می شود. او به واقع یک «پادنویس» بود و حتی کتابی نوشته است که چطور راه او را به عنوان یک پادنویس (Contrarian) ادامه بدهیم. به محض ورود به کاشانه اش یک چیز توجه همه را جلب می کرد: کتاب. کتاب همه جا بود، بروی هر قفسه ای روی هر دیواری روی میز روی مبل و صندلی و میز توالت. اما همانطور که بر هر کسی با یک گپ عصرانه روشن می شد، کتاب برای کریستوفر ،برخلاف بسیاری از ما، نقشی بیش از تزیین خانه را داشت. کتاب ها به شکلی بر اساس موضوع و ایده ها مرتب شده بود که واضح بود کتاب ها مرتبا مورد مشورت کریستوفر هستند و دانش داخل شان به شکلی مورد استفاده اش هست که انگشت شماری از ما تلاش اش را کرده ایم. برای شکستن غرور انسان بسیار مفید است که از نزدیک شاهد روشنفکری باشد که به قدری به موضوع محاط باشد و آن را مزه مزه کند و از برای خود موضوع به آن بپردازد و هر آنچه ارزش دانستن داشته باشد را با نگاه منتقدانه بررسی کند. او برای نور انداختن بر ایده های کهن و نگاه نقادانه به ایده های نوین با استفاده از تجربیات یک زندگی تلاش روشنفکرانه، به همراه کنجکاوی و هیجان بازیگوشانه کودکی در آب نبات فروشی همواره آمادگی داشت. بار آخری که او را ملاقات کردم موضوع گفتگوی ما از ماهیت نیستی، مکانیک کوانتوم و چند جهانی (موضوع کتابی از من که کریستوفر مشغول نوشتن پیشگفتاری برایش بود، پیش از اینکه بیماری مانع بشود)، به قبح مجازات اعدام، به جنون حاکم بر افراط مذهبی که دو سوی نزاع اعراب و اسرائیل را فرا گرفته، به کیش کاتولیک که مایه شرمساری ست کشید و به موضوعی مرتبط ختم شد: تنبلی روشنفکرانه و پوچی پرمدعایی که باور مذهبی و سروصدای خداشناسانه در فرهنگ عامه را در بر می گیرد. کریستوفر یک دانشمند نبود ولی شیفته قدرت دانش بود، نه فقط اثری که می تواند بر مشکلات انسان داشته باشد بلکه برای او و برای من، مهم ایده های ارزشمندی ست که از دانش به دست می آید. او این ذکاوت را داشت که بفهمد هستی به مراتب از ما خلاق تر است و به عنوان کسی که تمنای تجربه همه جنبه های زندگی روشنفکرانه را داشت، برای یادگیری از هستی همان قدر بی تاب بود که برای آموختن از آثار فلاسفه و تاریخدانان و نویسندگان بزرگ تاریخ. او با سئوال ها و نظرات اش، درک من را از نتایج یافته های علمی خودم گسترش داد. بعد از توضیح آینده مایوس کننده یک جهان در حال سرعت گرفتن، او همین ایده را دست مایه بیان این مسئله ارزشمند کرد که چطور جهانی از نیستی بوجود می آید. برای کسانی که تصور هستی از نیستی، غیرممکن یا نامحتمل می رسد، می بایست بگویم نیستی به راحتی از هستی رخ می دهد. در آینده ای دور، جهان تاریک، سرد و تهی خواهد بود. به قول او، وقتی که به آینده ناگزیرمان می اندیشید: نیستی با آخرین سرعت ممکن به سوی ما می آید. چنین تصوری او را نمی ترساند. او متوجه بود که دانش برای قوت قلب دادن به خودمان کسب نمی شود بلکه هدف بهبود آگاهی ما از زنده بودن است. درست پیش از اتمام آخرین ملاقات ما، در یکی از آن اتفاقات شاعرانه که زندگی را به شکلی غیرمنتظره لذت بخش می کند، من به یک تکه روزنامه بروی میز آشپزخانه اش برخوردم درباره تلاش عده ای برای اطمینان از اینکه نوجوانان در طول حضورشان در دانشگاه های برجسته، تربیت و اخلاق کاتولیک شان را حفظ کنند. در توضیح وسوسه های ترک زهد و سقوط به گناه، نویسنده نوشته بود: «مواجه شدن با نیچه، هیچنز، خوابگاه های مختلط(دختران و پسران) و شلنگ آبجو(برای نوشیدن مستقیم از بشکه)، معلوم است که منجر به گمراهی می شود». من به این فکر می کردم که چنین جمله ساده ای چطور احترامی فراوان به هیچنز گذاشته است. اینکه تاثیر فرهنگی ات این قدر قوی باشی که بی نیاز از توضیح دادن بشود نامت را برد یک چیز است، اینکه نام ات را میان نیچه و شلنگ آبجو بیاورند اما افتخاری ست که انگشت شماری از ما می توانیم امید داشته باشیم که شایستگی کسب ش را داشته باشیم.
این نوشته پیشتر در خودنویس منتشر شده است.


نوشته شده توسط سیروس الف در دسامبر 27, 2011 در 19:09
دانیال عزیز، به سهم خودم از صمیم قلب به تو و حُسن انتخابت درود میفرستم و قدردان تک تک لحظههایی هستم که در ترجمهی این متن با واژهها درگیر بودهایی.
نوشته شده توسط دانیال جعفری در دسامبر 27, 2011 در 19:12
گرامی! بنده فقط بازگردانی کرده ام. جد و جهد روشنفکرانه اش را انسان هایی به وجد آمده از دانش و خرد به انجام رسانیده اند. بسیار خرسند شدم که مورد توجه واقع شده
نوشته شده توسط Ali در دسامبر 29, 2011 در 17:27
دمت گرم . پس معلوم می شود که توی اینترنت آدم حسابی هم پیدا می شود. این را که خواندم ، فهمیدم.
نوشته شده توسط دانیال جعفری در دسامبر 29, 2011 در 18:23
نفس شما هم گرم. یاد کریستوفر هم گرامی.
نوشته شده توسط خودم در فوریه 16, 2012 در 13:24
آخه کسی که خودش اعتراف می کنه تیره و تاریکه چطور چراغ دانش و نور بود؟!!!اونم آدم الکلی که مغزش با الکل فاسد شده، واقعا انتظاری هم بیش ازین ظلماتی که خودش بهتر می دونسته و دیگران توهم نور گرفتن ازشف نیست احیانا مغز شما هم به همین درد دچاره
نوشته شده توسط دانیال جعفری در فوریه 16, 2012 در 13:35
دوربین مخفیه قربون؟