Archive for اکتبر 2010

Now it’s very personal

خبرهای روز جمعه را که خواندم فکر کردم شایعه خبری ست ، گرچه به همسر گفتم که سازمان برنامه را هم که خواستند از ریشه در بیاورند پنج شنبه اقدام کردند و همه برداشت شان شایعه بود. حالا قضیه مثل فیلم های هالیوودی ست که ضدقهرمان برمی گردد و می بیند که هیچ اثری از یک مجموعه با ارزش هنری که دقایقی قبل آنجا بوده نیست. سایت دانشگاه علوم پزشکی ایران، از میان رفته است! به جای ری دایرکت می شوید به سایت دانشگاه علوم پزشکی تهران. باید خیلی ساده لوح باشید که این قضیه را به بی شعوری بی انتهای شخص وزیر مربوط بدانید. ایشان شیرین مغز هستند و به همین دلیل از این جور صحنه های هالیوودی هیچ وقت در مغز شان شکل نمی گیرد. وقتی احمدی نژاد از راه رسید، یک شبه رییس دانشگاه را عوض کرد و به خیال خود امور را به دست گرفت. سر یک سال دعوا ها این قدر بالا گرفت که مجبور شدند منسوب خودشان را به زیر بکشند. بخش اورژانس بیمارستان رسول اکرم که زیر مجموعه دانشگاه علوم پزشکی ایران است ، فردای تظاهرات مردمی تیرماه به حیاط بیمارستان امده بودند تا بروی تراکت هایی نشان دنیا بدهند که تنها در بیمارستان شان دهها کشته پذیرش کرده اند. جای تعجب داشت اگر که دانشگاهی که به عنوان جزیره تنهایی دکترهای بد اخم و ضد نظام اسلامی تبدیل شده بود، منحل نمی شد یا در دانشگاه تهران به ریاست یک آخوند ادغام نمی شد.

به نظر من این انحلال کودتایی که یک شبه وب سایت دانشگاه را هم محو می کنند، فقط و فقط برای کنترل اوضاعی ست که به شکل اسف باری روز به روز از دستان لیز حاکمان کم تعداد خارج می شود.

برای یک مشت حامی

بار قبلی که نیمه بهتر احمدی نژاد، دست به دامان «مکتب ایرانی» شد، موافقتی شنیده نشد و فقط خسارت اندک یاران باقیمانده را هم برای شان خرید. حالا این بار ، ظاهرا قافیه تنگ آمده است که می بایست دست به دامان همجنس گرایان شد. ضمن حفظ احترام به تمام افراد با سلیقه های جنسی متفاوت ، می بایست این نکته را به ایشان یادآور شد که در هیچ جامعه ای درصد این دگرباشان از انگشتان یک دست فراتر نمی رود. یعنی واقعا درمانده حمایت همین درصد اندک هستید؟

 

فکر کردن به ناممکن

جنون آمیز ترین برداشتی که از سفر یک هفته ای رهبر معظم انقلاب می شود کرد می دانید چیست؟

اینکه ایشان متقاعد شده اند با اقتدا به خلف خودشان تشریف ببرند قم دوران بازنشستگی را بگذرانند و تتمه مملکت را تقدیم سپاه کنند!

چرا کسی این احتمال رو حساب نکرده؟

خانه ای بر باد

آیت اله خامنه ای به حوزویان می گوید که در صورتی که جمهوری اسلامی برود، آنها هم می بایست بروند. در اینکه این سخن صحیح باشد یا نباشد ، بحث بسیار است، ولی می شود از خلال این هشدار متمایل به تهدید، شدت نزدیکی حوزه و حکومت کودتا را دید، آنجا که کمترین فاصله گرفتنی (از جمله احترام نگذاشتن به رییس جمهور هتاک به مراجع) برای ایشان زیانبار ارزیابی شده و می بایست در ترمیم اش کوشید. کسانی که می خواهند وانمود کنند که حوزه و مذهبیون در جناح مخالفین نظام اند خانه بر باد بنا می کنند.

مباحثه همه با همه

عجب اوضاعی شده ، بعد از نامه دوستدار به هابرماس و یک سری پند و اندرز که در حقیقت نیش و کنایه بود به ایرانیان ، لشکری را هول برداشت که نکند هابرماس یک چیزی بنویسد و واقعا جواب دوستدار را بدهد ، شروع کردند به جوابیه نویسی به دوستدار! حالا هم نامه سه اندیشمند ایرانی ست دوباره به هابرماس ! اسفناک است که ما ایرانیان ترجیح می دهیم به در بگوییم که دیوار بشنود. نامه این گروه هم به قدر کافی از طعنه و کنایه پر است و از همه مهم تر اینکه به مانند دوستدار دارای گاف است : اینها نوشته اند که دوستدار هیچ اثری فلسفی در این سی سال منتشر نکرده است! لابد متر و معیار اینکه چه اثری فلسفی ست هم دست خودشان است.

کار زیاد داریم ظاهرا…

باز هم کمانگیری

مانی ب. در نوشته ای جدید در وبلاگ اش ، مرا خطاب قرار داده. پیش از آن من فرصت کنم در پاسخ اش چیزی بنویسم، مانی ظاهرا دوباره در مستندات نوشته خودش دچار شک شده است. نوشته بود که چون با تجمع بروی ابرناو امریکایی کلمه Fuck Iraq حک شده بود، می بایست دست به کار شد و به همه آگاهی داد که امریکا می آید تا با ایران نیز چنین کند و از من دعوت شده بود که نظر سنجی مورد استناد محسن سازگارا را مورد بررسی قرار دهم. کاملا محتمل است که با وجود اشتباه بودن دوباره یکی از مستندات مانی ب. ، هم چنان اصل سخن ش صحیح باشد. اما تصور شخصی من این ست که مانی بیشتر می خواسته ناراحتی ش را از بار قبلی که من نوشته ای کمانگیرانه نوشتم آشکار کند. اگر چنین باشد بهتر است تنها فهرست وار بنویسم که :

. من محسن سازگارا را نمی شناسم. تنها ارتباط ام با او مربوط به یک ایراد علمی در نوشته اش بود که به او گوشزد کردم و پاسخی محترمانه گرفتم. از دید من سازگارا یک سیاست مدار باهوش و زیرک است ولی او را در جنبش کنونی ایران دارای نقشی نمی بینم. نیازی هم نیست که من حرفی بزنم، ایرانیان داخل با بی توجهی به توصیه های او این نظر را تایید می کنند.

 

. اگر مانی از استفاده لفظ کمانگیرانه قصد تمسخر دارد ، من ندارم. آرش کمانگیر مطالبی که می نویسد از نظرمن شاید به درد بحث آکادمیک نخورند ولی با جسارتی ستودنی تلاشی را سازمان می دهد تا هر موضوعی را به داوری عقل بسپارد. این کار او از نظر من برای ایرانیان از نان شب واجب تر است.

 

.در باب احتمال حمله نظامی و جنگ، در همین وبلاگ به قدر کافی نوشته ام. بر خلاف مانی ب. ، من فکر نمی کنم که می توانم برای داخلی ها نسخه بپیچم. هر آنچه می نویسم تنها مشاهدات ام است و برداشت های شخصی ام. موضوع جنگ به دلیل خطرات آشکاری که برای حیات ایرانیان داخل کشور دارد، واضح است که برای ایشان مهم تر است و به نظرم تصمیم سازی درباره ش به عهده ایشان. شخصا فکر می کنم ایشان به موقع اش در این باره تصمیم درست را خواهند گرفت.

 

.در باب «اکت سیاسی» هم من به شدت مخالف منش مانی ب. هستم ، هیچ کاری نکردن در مواقعی که مستندات منطقی شما سست و برپایه احساسات است ( همانطور که نوشته های مانی ب. اینطور نشان می دهد ) را بر اکسیون و تهییج دیگران ترجیح می دهم. انقلاب بهمن ۷۹ هم از دیدی ناشی از واکنشی احساسی به مدرن شدن سریع کشوری بود که از اعماق تاریکی های تاریخ بیرون می آمد.

 

.در باب دعوت جدید مانی ب. هم به نتیجه گیری نوشته قبلی ام بر می گردم: هر مدعایی ، چه سیاسی و چه غیر سیاسی ، می بایست توسط هر شهروند وظیفه شناسی به داوری «تحقیق آزاد» سپرده شود.  مانی تلاش می کند نظر ایرانیان را به این خطر جلب کند ، در نوشته های دیگر این وبلاگ هم (‌اینجا و اینجا و اینجا) چنین هدفی دنبال می شود و تا اینجای کار با مانی ب. همراهم. اما فراتر از این به لحاظ اخلاقی قادر به تصمیم گیری نیستم.

 

تقیه

لابلای سرگرمی های گودری این عکس را دیدم :

سوای از شوخی که با عکس شده بود ، یک موضوع برای عده ای می بایست جذاب باشد :

برای کنترل مذهبی ها ، مثل اینکه همیشه می بایست «ریا» کرد و از اصول انکار ناپذیر پیشرفت در فرهنگ ایرانی «تقیه» است. یادتان بیاید وقتی فوتبال مدرن که سلبریتی و سوپراستار دارد داشت وارد ایران می شد ، مهرداد میناوند بین دو نیمه و جلوی دوربین تلویزیون قلم بند باز می کرد و نماز می خواند ( به جای شادی کردن در لحظه سال نو ) و یا مدیران تیم ملی ، بازیکنانی که در راه کهکشانی شدن بودند را می بردند دعای کمیل. اینکه از آن گروه ، چقدر اعتقادات شان قلابی بود و به قصد قربت چنین کرده بودند امروز آشکار شده است : یکی شان که نسب فامیلی دور با نویسنده دارد ، در عین زن و بچه داشتن ، یک دختر جوان دیگر را هم در خورجین نگهداری می کرد در آلمان و آن دیگری شرح خوش نشینی های دوبی ش بسیار شنیدنی شد در محافل. اما ظاهرا  در این بازی که شروع شده تا ورزش بانوان هم مشمول عفو مذهب شریف اسلام شود ، به قول جناب محمد قائد مختصات نمودار تنها برون یابی شده و اصل ، بی تغییر مانده است. هنوز می بایست برای جلب موافقت مردمانی که به تار مویی یا گوشه چشمی عنان از کف می دهند و با دهان هایی کف کرده، دفتر و ساختمان قوروق می کنند ، نماز جماعت خواند، آن هم در چشم مردم و با تاکید تا مبادا از دید مخفی بماند.

حکایت نماز خواندن دخترکانی که از نگاه مسلمانان ناموس و عورت اسلام اند، جلوی چشمان حسرت زده آن همه تماشاگر مرد هم بماند برای ذهن های خلاق

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: