شوکران سقراط

ویکی لیکس بی شک مهم ترین واقعه سال میلادی در حال پایان گرفتن است. موضوعات اطراف اش از تئوری های دایی جان ناپلئونی تا این بحث اساسی که آیا با به عرصه آمدن تکنولوژی های انقلابی همچون اینترنت، نمی بایست نظم کهنه را به چالش کشید، بوده است.

اما به نظر من، موضوع مهم حول شخصیتی شکل گرفت که امروز بی شک معروف ترین فرد در دنیاست. جولین آسانژ، مدیر ویکی لیکس که خبر می رسد به اتهامات جنسی دستگیر شده است. شک نیست که اتهامات جنسی شوخی سخیفی ست که دولت های عاجز شده از سیل اطلاعات نشت پیدا کرده علم کرده اند، اما موضوع این ست که آقای آسانژ، مرتکب «جرم» شده است ، بنا بر تعریف قانون. به همین دلیل وقتی دو روز پیش تهدید وی را خواندم که در صورت دستگیری من، اسناد بیشتری منتشر خواهد شد، احساس ناخوشایندی داشتم. اینکه کسی «حقیقت» را وجه المصالحه «آزادی» خودش کند ، می بایست افرادی را از خواب بیدار کند که آسانژ هم پیامبر کذاب دیگری ست. صدالبته برای ذهن پارانوئید ایرانی می بایست توضیح داد که معنی این حرف ها دوباره تئوری توطئه نیست، بلکه تنها این حقیقت است که اصلاح گری واقعی، نه با چریک بازی و نه با گروگان گیری به دست می آید. با دیدی کانتی به قضایا، عده ای لابد توصیه کرده اند که جناب آسانژ برود و از خود دفاع کند، اولا که بدون توصیه ها هم آسانژ مجبور به این کار بود، او ملا عمر نیست که برود در کوه قایم بشود، شهروند کشوری ست که برای آدم کش ها هم حق زندگی قایل است. دوما همانطور که نوشتم اصولا او مرتکب «جرم» دیگری شده است : نشت اطلاعاتی که مطابق قانون جاری، جرم محسوب می شود. این موضوع که این قانون امروز هم مفید است یا نه، در فضایی غیر چریکی و در بستر همین لیبرال دموکراسی به پیش می رود. از همین جهت است که هر کس به مانند آسانژ ، ادعای تغییر و انقلاب دارد، می بایست همزمان در این فعل سیاسی اش، منش سیاسی را هم رعایت کند، او می بایست بپذیرد که مطابق این قانون جرم مرتکب شده است و به دستگاه قضایی که پیشینه اش نشان از قابل اعتماد بودن دارد، اجازه بدهد که قانون را ، صرفنظر از درست یا غلط بودن ش به اجرا بگذارد.

جدا کردن «انقلابی گری» و «اعتراض» ، از «وظیفه شهروندی احترام به قانون» موضوعی جدید نیست، نلسون ماندلا هم به زندان رفت ، گاندی هم مطابق قانون جاریه ممالک استعماری کار به پیش برد و مصدق هم در سلطنت مشروطه به دنبال حل و فصل مسایل می گذشت. اما همگی شان در مقابل آموزگار کهن بشر، سقراط رنگ می بازند ، کسی که در خیابان ها قدم می زد، باور های مذهبی و سنتی مردمان را به چالش می گرفت و وقتی تصمیم به استفاده از قدرت برای سرکوب ش گرفتند، با کمال میل دادگاه را پذیرفت و محاکمه اش را تبدیل به محل رساندن سخن اش به کسان بیشتری کرد و در نهایت وقتی او را مختار به انتخاب میان جزای نقدی و نوشیدن شوکران کردند، قانون را از همه چیز بالاتر دانست.

آسانژ و  هر کسی که می خواهد «نظم موجود» را بر هم بزند، می بایست آماده دادن هزینه باشد.

(این نوشته با الهام از مقاله کریستوفر هیچنز نگاشته شده است)

Advertisements

16 responses to this post.

  1. Posted by مانی ب on دسامبر 8, 2010 at 04:53

    سلام
    چرا منتظر حکم دادگاه سوئدی نشویم؟

    پاسخ

    • مانی،
      من که نوشته ام که آسانژ می بایست خود را تسلیم کند ( خبر می رسد که کرده است ) به این دلیل که سیستم قضایی سوئد ، به مانند ایران نیست که پدری فرزند ش را که اغتشاشگر خوانده اند، با دستان خود تحویل بدهد و جنازه ش را مثله شده تحویل بگیرد. شخصا اگر جای او بودم ، مطمئن ترین جا فعلا در اختیار پلیس انگلستان یا سوئد است. اما همانطور که نوشتم، باور دارم که موضوع اتهام جنسی، هیچ بنیانی ندارد، و تنها بهانه است.
      تشکر که نوشته من را در وبلاگ خود لینک کرده ای، اما فکر می کنم نوشته ام بد خوانده شده، من هیچ جا ننوشتم که «دولت سوئد» این اتهام را به وی وارد کرده است. تا آنجا که خوانده ام ، جناب آسانژ، «شاکی خصوصی» دارد برای این پرونده و دولت سوئد تنها مجری حکم قضایی ست. در این وضعیت دقت کنید که اولا موضوع شخصی می شود، یعنی افکار عمومی فکر می کند که دلیلی ندارد که اتهامات جنسی بی پایه باشد (فرضی که به نظر می رسد شما هم پذیرفته اید) ولی زمانی که آسانژ مرتکب این «جرم» شده است ، مورد شناسایی دستگاه های جاسوسی قرار گرفته بود و برایشان به هیچ وجه سخت نیست که دامی پهن کرده باشند و زنی را مامور برقراری رابطه کرده باشند. به همین دلیل گفتم که این موضوع اصلا نباید برای بینندگان «اصلی» باشد. شک نیست که اگر تخلف جنسی صورت گرفته باشد، دولت سوئد شایسته ترین محکمه ای ست که می شود پیدا کرد و شک نیست که اگر محکوم شود بی ترحم می بایست مجازات بشود. اما بحث «جرم»ی که آسانژ در مقابل دولت هایی چون انگلستان یا ایالات متحده مرتکب شده، همچنان پابرجاست.
      موفق باشید

      پاسخ

  2. Posted by آرش on دسامبر 8, 2010 at 08:05

    دوست عزیز

    فکر کنم یا من درباره اظهارات آقای آسانژ دچار اشتباه هستم یا منبعی رو که شما ازش به عنوان منبع استفاده کردید رو ندیدم. شما فرمودید: « به همین دلیل وقتی دو روز پیش تهدید وی را خواندم که در صورت دستگیری من، اسناد بیشتری منتشر خواهد شد، احساس ناخوشایندی داشتم»
    در صورتی که دو روز پیش بنا به چیزی که من می‌دونم وکیل آقای آسانژ گفته بود که در صورتی که طرح ترور آقای آسانژ که اشخاصی نظیر سارا پیلین خواستار اون شده‌اند اتفاق بیافته این اسناد منتشر می‌شه. در حقیقت آقای اسانژ آمادگی داشت که خودش رو تسلیم پلیس بکنه که کرد. اما تهدید وکیل ایشون این بود که اگر کسی از راههای خلاف قانون نظیر ترور وارد بشه اونهم هم همون کار رو می‌کنند و من فکر نمی‌کنم این هیچ ربطی به بازی قانون و تخلف داشته باشه. همونطور که ایشون قانون رو پذیرفت و تسلیم شد و وارد بازی قانونی شد. اما وقتی چیزی قانونی نیست توقع قانون مداری اونهم در حرف زیاد با معیارهای بازیهای غیرقانونی نمی‌خوره.
    اینهم لینک مطلب مورد استناد من در بی‌بی سی.
    http://www.bbc.co.uk/persian/world/2010/12/101205_l21_wikileaks_lawyer.shtml

    پاسخ

    • تشکر آرش. اگر آنچه خوانده بودم اشتباه باشد، می بایست از آسانژ پوزش بخواهم که چنین برداشتی از وی داشته ام. قصدم تنها برجسته کردن این موضوع بود که هرکسی حقیقت را وجه المصالحه منافع خودش کند، شایسته مورد اعتماد قرار گرفتن نیست. مقایسه ای درست شاید نباشد ولی نگاه کنید به شیخ الیگودرزی که در حالی که چند ده میلیون رای دهنده چشم دوخته اند به دهان ایشان که حیثیت رهبر کودتا را ببرد، هر وقت به خانه اش تجاوز می شود یا فرزند ش دستگیر می شود، تهدید به افشاگری می کند.
      موضوع ترور کاملا فرق می کند، به نظر من هم آسانژ و همراهان ش اگر «ودیعه»ای برای حفاظت از خودشان کنار نگذاشته باشند کمی ساده لوح بوده اند.

      پاسخ

  3. سلام
    صرف نظر از صحت و سقم قضایا دیدگاه شما را پسندیدم.
    راستی چه خوب یک نفر در وبلاگستان از هیچنز هم نام برد!

    پاسخ

    • بسیار خوشحالم که نوشته ام خوانده شده. سپاسگذارم از تعریف شما.
      درباره هیچنز یک پیش نویس بلند بالا آماده کرده بودم که خبر آمد که به بیماری سرطان گرفتار شده، بسیار اندوهگین شدم و با خود عهد کردم که تا حق مطلب ادا نشود منتشرش نکنم. اما در پایین یکی از نوشته ها اتفاقا درباره اش با دوست دیگری بحث در گرفت. هیچنز وجدان بیدار جامعه ای ست که تلاش می کند فراموش کند چطور همگی مان برادر و خواهریم و چطور سرنوشت ما تنها با عقل و منطق تضمین می شود.
      با احترام

      پاسخ

  4. Posted by بهزاد on دسامبر 9, 2010 at 16:11

    دانیال جان . برای من جالبه که خیلی از ایرانی ها مثل تو فکر میکنن. علتش هم به نظر من اینه که از بس جامعه ایرانی چه در خارج از ایران چه در داخل ایران سرکوب شده که دچار بی هویتی شده و فکر می کنه همه ارزش هایی که از غرب می آد و باعث ثبات و قدرت جامعه غربی است درسته. نظر تو در مورد آسانج نظر جدیدی نیست. هر تلویزیونی رو باز کنی همین حرف رو می زنه.

    این بی هویتی مخصوصا در جنبش سبز خارج از کشور به وضوح دیده می شه. از ترانه های آبجیز گرفته تا بحث های برداشتن حکم اعدام در هیچ کدوم اونها خلاقیت و گفتمان جدیدی نیست. فقط تکرار وعلم کردن ندا ایدئولوژی حاکم در غربه.
    بحث من سر درست یا غلط بودن نیست. بحث من سر اینه که چرا ایرانی ها دچار این بی هویتی و بی گفتمانی شدن.

    یکی از دلا یلش اینه که جامعه ایرانی نیاز شدیدی داره که به جامعه غرب سابط کنه که با دولت حاکم فرق داره و چه روشی بهتر از اینکه از غرب غربی تر بشه.

    پاسخ

    • بهزاد
      درباره آسانژ لااقل من ندیده ام که کسی اینگونه برداشتی داشته باشد. حرف من این نیست که برداشت و زاویه دید ام جدید است، که نیست، همانطور که نوشتم الهام این نوشته از مقاله هیچنز بود. حرف این است که در غوغای رسانه های دیجیتال و در غروب «نظم کهنه»، پیامبران کذابی به وجود آمده اند که تلاش می کنند خودشان را به جای رهبران انقلابی جا بزنند اما حاضر نیستند هزینه انقلابی بودن را بپردازند.

      انتقاد شما را هم به هیچ وجه نسبت به ایرانی ها یا سبز ها وارد نمی دانم، به دلیل اینکه تقسیم بندی شما را در میان شرق و غرب به رسمیت نمی شناسم. انسان ها ظرفیت دارند که بیاندیشند، صرفنظر از اینکه از کجا آمده باشند، صداقت و شجاعت آکادمیک مربوط به رنگ پوست یا محل زادگاه نیست، شکوفایی همه اقلیت ها از همه جای دنیای در آکادمی های علوم غربی شاهدی قوی بر این مدعاست. نوشته شما عقل را بر دو نوع شرقی و غربی تقسیم می کند اما تئوری شما جای خطرناک اش ، خصوصیت «جدایی افکنانه»ش است ، برادران ماله کش لاریجانی هم در مصاحبه هایی که برای رفع و رجو کردن افتضاحی که با نام جمهوری اسلامی در حال اداره اش هستند، مرتب صحبت از معیار های متفاوت میان شرق و غرب می زنند. فراموش نکنید که آخرین باری که قرار شد «بازگشت به خود» و بازیابی «هویت» عملی شود، از انجمن فلسفه پادشاهی ایران، امثال احمد فردید که پدر فکری فاشیست های ایرانی ست ظهور کرد، غیر از پیروان ش، هر ایرانی می بایست تاوان فکر مسموم او را تا مدت ها بپردازد.
      جامعه ایرانی ، بی شک با دولت حاکمه اش متفاوت است، ولی این به معنی مشابه غربی ها بودن نیست. قاطی کردن این دو حقیقت، باعث می شود به جامعه ایرانی نگاهی از بالا داشته باشیم، کاری که من به شدت از انجام ش سرباز خواهم زد.
      با احترام

      پاسخ

      • Posted by بهزاد on دسامبر 11, 2010 at 02:56

        دانیال جان از اینکه من را با آل احمد و مخصوصا فردید مقایسه کردی معلوم می شه اصلا منظورم رو نرسوندم. اینکه دنیا رو از لحاظ فلسفی به شرقی و غربی تقسیم کنیم بسیار خظرناکه. ولی از لحاظ اجتماعی توجه نکردن به این موضوع کتمان واقعیته.
        این مطلب رو بخون امید وارم که منظورم واضح تر باشه:
        http://wontremainsilent.blogspot.com/

      • بهزاد جان
        من مقایسه ای نکردم، تنها چند کلید واژه از میان نوشته شما را با کلماتی که از دهان امثال فردید و آل احمد نمی افتاد کنار هم آوردم، تا یادآوری کنم این نکته را که ، از دید من، این موضوع که در خود فرهنگ ما عناصری به شدت ضد بشری و ضد دموکراتیک وجود دارد و بازگشت به خود، می تواند محاقی به مراتب تاریک تر از سیاه چاله جمهوری اسلامی باشد (از دلایل مخالفت من با ناسیونالیسم ایرانی که فاقد فدرالیسم باشد همین است). از همین رو بود که من به جای کلمه فلسفه، از عقل استفاده کردم. باور من این ست که انسان ها ابزار اندیشیدنی دارند که اگرچه ناقص است، اما برای زیستن در کنار هم کافی ست. داوری عقل، داوری نهایی ست میان انسان ها، چه غربی باشند و چه شرقی. اگر عنصری از فرهنگ ما شرقی ها، نکوهیده است، می بایست مورد شماتت قرار گرفته و ترک شود، و اگر عنصری از فرهنگ غربی ها پسندیده است می بایست برگرفته شود.
        نوشته وبلاگ را خواندم. قلم توانایی دارد نویسنده. وبلاگ خودت است؟ چرا فقط یک پست دارد؟ در مورد نوشته اما می بایست صادقانه بگویم که مفهوم ها مغشوش و در هم رفته اند. به نظر می آید که نویسنده میان دو قطب فلسفی تاب می خورد. از سویی گفته می شود که می بایست رفتار بالغانه پیش گرفت(یعنی داوری عقل نقاد خود بنیاد را پذیرفت؟) و از سوی دیگر گفته می شود که تظاهرات کنندگان در حال تقلید ارزش های غربی اند. محک کار ها تقلیدی بودن یا نبودن ش نیست (اگرچه من هر چند وقت یک بار، به شوخی در همین وبلاگ به اویجینالیته گیر می دهم)، بلکه عقلایی بودن یا نبودن اش است. انتقاد به خارج نشینانی که با سبز ها همراهی می کنند را هم نمی فهمم. فکر می کنم نویسنده برایشان زیادی ارزش قایل شده است، آنها را با دیدی ریداکشنیست، به یک بلوک همگون فروکاهیده و نقش آنها را محوری دیده است. این در حالی ست که همانطور که در پست های متعدد این وبلاگ نوشتم، اگر حمله نظامی در کار نباشد، خارج نشینان نه حق و نه توان تعیین تکلیف برای داخلی ها را ندارند و همانطور که شخصا از نسخه پیچیدن برای داخلی ها پرهیز دارم، دیگران را هم دعوت به چنین کاری می کنم. جنبش سبز در ایران شکل گرفته است، نهایت کمک خارج نشینان، انعکاس بی طرفانه سخنان داخلی هاست و لابی کردن برای «منافع» داخلی ها و نه سود شخصی شان.
        سپاس

      • Posted by بهزاد on دسامبر 11, 2010 at 17:37

        چاکریم . نویسنده در این بخش از زندگیش انتقادی به عاقلانیت نداره و ریشه مشکلات ایران رو از کمبودعقلانیت نمی دانه. بلکه از عدم نسبی گرایی و نتیجه گیری یک گزاره امری از غیر امری می دونه.
        بنا براین نویسنده روشش عقلانی نیست بلکه بیشتر هرمنوتیکه. هیچ قصد توصیه نداره و منظورش این نیست که باید روش بالغانه رو پیشه کرد. فقط تفسیر می کنه.
        این مفاهیم بالغانه و مهر طلبی مفاهیم روانشناختانه اند و بیشتر هرمنوتیک هستند تا چیز دیگر.

      • Posted by بهزاد on دسامبر 11, 2010 at 17:40

        وبلاگ خودمه ولی کسی نمی خونه منم خیلی انگیزه نداشتم بنویبسم.

      • بسیار عالی ! پس چرا پنهان کاری می کنی برادر؟
        البته تفسیر به به تعبیر علمی، روایت توصیفی از وقایع، بخشی از علم ست، حتی از علم سیاست. اما وقتی موضع انتقادی می گیرید کمتر وضعیتی پیش می آید که بتوان بی طرفی آکادمیک را بتوان حفظ کرد. اصولا باید بر بلندایی ایستاد تا بتوان بر دیگران نگریست.
        وبلاگ من چندان پربیننده نیست ولی با اجازه در اینجا در لیست لینک ها اضافه ش می کنم و مشفقانه توصیه می کنم که بیشتر و مداوم تر بنویسید. به قول ابن سینا هیچ نوشته ای نیست که به یک بار خواندن نیارزد.

      • Posted by بهزاد on دسامبر 12, 2010 at 13:56

        دستت درد نکنه منم مقابله به مثل کردم

  5. Posted by fatemeh on دسامبر 27, 2010 at 04:57

    شاید به قول تو به خاطر پارانویای ملیتی ما باشه اما من هرگز نتونستم نقش آسانژرو به عنوان بیدارگر سیاسی جدی بگیرمم.

    پاسخ

    • بعید نیست. کتابی هست که از دو ماه پیش که شروع ش کرده ام، هنوز موفق به اتمام ش نشده ام، به نام «دمگاگ». ترجمه فارسی ش نمی دانم چه می شود ولی بررسی نقش تاریخی دمگاگ هاست به عنوان بزرگترین دشمن دموکراسی. می بینیم و می خوانیم که پاشنه آشیل دموکراسی پوپولیسم است،‌ولی از من بپرسند می گویم پادزهرش هم در دموکراسی ناب (یا به قول گنجی، دموکراسی تمام عیار) وجود دارد : مطبوعه آزاد. آزاد به این معنا که از زردنامه هایی که شرح رختخواب سوپراستار ها را می نویسند تا رادیکال های سیاسی که علنا توصیه به انقلاب علیه وضع موجود می کنند، همگی بی قید و شرط آزاد باشند. چنین اعتماد به نفسی، در دموکراسی های معدودی پیدا می شود، ولی آنجاها که پیدا می شود، تضمین می کند که ملتی را «هخا» سر کار نگذارد. در مملکتی که به قول جناب قائد علی رغم چند ده هزار حزب سیاسی که تاسیس شده، تنها و تنها یک حزب (توده) شهامت این را داشت که شرط عضویت را تنها شناسانامه ایرانی بگذارد، شک نیست هر سروصدایی را نبایست جدی گرفت. ولی آسانژ در پس زمینه فرهنگی خودش قابل فهم تر است به نظرم. مصاحبه اش با دیوید فراست در الجزیره به نظرم مفید فایده است
      با احترام

      پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: