هیچنز و سرطان

قسمت اول این نوشته که به معرفی کریستوفر هیچنز می پردازد را اینجا بخوانید.

کتاب خدا بلند مرتبه نیست یک بررسی سیستماتیک ادیان سه گانه و مشتقات شان است. او مادر ترزا را یک پیردختر با عقده های قوی جنسی می داند و دکتر مارتین لوتر کینگ را یک متقلب که احتمالا پایان نامه دکترای ش را سرقت کرده و متهم به روابط جنسی فراوان می کند که بر اثر خوش شانسی یک سخنرانی احساسی درست پیش از به قتل رسیدن کرده است. او حتی از مهاتما گاندی هم نمی گذرد و او را نماینده واپسگرایی هندی می داند. او اشاره می کند که نماد پرچم هند یک چرخ درشکه هست که نماد فعالیت گاندی هم بود و ایده گاندی برگشت به قرون وسطا و استفاده از چرخ و گاو برای کشاورزی بود. او متعقد است که با مرگ گاندی جانشینان سیاسی ش با عمل نکردن به دستورات توانستند میلیون ها نفر را از قحطی محتوم نجات بدهند. البته او درباره همه این افراد فراموش نمی کند که نقش همرامان سکولارشان را به خواننده یادآوری کند . مثلا در مورد جنبش برابری خواهی رنگین پوستان آمریکایی ، می گوید که اغلب اطرافیان دکتر کینگ سکولاریست و چپ گرا هایی بودند که فرصت را مغتنم شمرده بودند.

هیچنز ( یا همانطور که علاقه مندان ش «هیچ» صدایش می کنند )، در کتاب پرفروش اش ادیان سه گانه یکتاپرستی را منشا شر فراوان می داند ولی اشتباه است اگر فکر کنید که او یک روشنفکر کل گراست. برای او تعصب و تزویر در همه جا و از طرف همه کس مورد تمسخر است. او علیه بیل کلینتون ، مادر ترزا و هری کسینجر جداگانه کتاب نوشته است. در مورد مادر ترزا، او نام کتاب را با کنایه فراوان انتخاب کرده است (The missionary position که علاوه بر مقام تبشیری، به معنی یک وضعیت برقراری رابطه جنسی است) و کتاب خود علیه کسینجر را کیفرخواستی برای محاکمه این مرد قدرتمند دستگاه سیاسی ایالات متحده می داند. اما اگر از نوشته های او نخوانده باشید احتمالا غیرممکن است بتوانید حدس بزنید او هر کدام از این سیاسیون را به چه دلیل مورد لطف ! خود قرار داده. در مورد کلینتون او معتقد است که در سیاست خارجی ایالات متحده تنها به فکر فرار از مهلکه بوده و سنت تاریخی این کشور در بودن «نیروی خیر» و متحد «آزادی خواهان» ماندن را به دست فراموشی سپرد. او را هم به همراه جورج بوش مسئول فاجعه یازدهم سپتامبر می داند و از همه مهم تر، بی تعارف می گوید علی رغم همه برتری هایی که ایالات متحده در دوران ش پیدا کرد، به مردم ش خیانت کرد چون علیه مونیکای جوان در حضور دادگاه سوگند دروغ خورد.  درباره کسینجر او به موارد متعددی اشاره می کند که در پوشش مصلحت سنجی، او از کنار آدم کشی های تاریخی عبور کرده و سیاست خارجی آمریکا را هم به بیراهه برده است. کسینجر که خود یک یهودی ست، مطابق اسناد منتشر شده ازدوران ریاست جمهوری نیکسون ( او مشاور عالی امنیت ملی نیکسون بود) مرگ میلیون ها یهودی توسط نازی ها را موضوعی مربوط به خودشان می دانسته است، یک یهودی یهودی ستیز.

زنجیره دردسر سازی هیچنز اما به اینجا ختم نمی شود، سوای از بازی کلامی که دایما با موجودات متوسط هوشی چون جورج بوش می کرد، هیچنز یکی از بزرگترین لابیست های خیریه در ایالات متحده را که مسیحی بود، بعد از مرگ ش یک شارلاتان کلاهبردار نامید که زمین در نبود ش هیچ از دست نمی دهد. او بارها بر صفحه تلویزیون میهمان برنامه های پربیننده دست راستی ظاهر شده و رهبران مذهبی را دروغگو و کلاهبردار معرفی کرده. اما در این کار به جز استناد به حرف های خود ایشان، یا در مواردی گزارشات پلیس و دادگاه کار دیگری نکرده است.

او که کتاب خدا بلند مرتبه نیست ش سال گذشته به لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز راه یافت و هفته ها صدرنشین بود، از میان چهارچهره برجسته بی خدایی (ریچارد داوکینز، دنیل دنت،سم هریس و کریس هیچنز) بی شک تبدیل به «تند ترین» شان شد. در سخنی مطایبه آمیز داوکینز در پاسخ به اینکه در بی خدایی ش تندروی می کند یا نه پاسخ داد: من پلیس بده بودم تا وقتی که هیچنز از راه رسید.

بعد از خدا بلند مرتبه نیست، به وظیفه خودخواسته اش که هر شصت ساله ای که سخنگوی عرصه عمومی شده است می بایست اتوبیوگرافی ش را منتشر کند، چنین کرد. محصول کتابی ست با نام The Hitch-22: a memoir. نام کتاب دستکاری ترکیبی ست از نام مورد استفاده علاقه مندان (the hitch) و عنوان کتابی معروف که به معنی یک موضوع سهل و ممتنع است (The Catch-22).

او که برای معرفی و عرضه کتاب اش به دور ایالات متحده سفر می کرد در میانه راه تور کتاب ش در نیویورک متوجه شد که مبتلا به سرطان پیشرفته مری شده است. اخیرا در برنامه The Q&A فاش کرد که روزی که در برنامه دیلی شو جان استوارت حاضر شد، صبح ش در بیمارستان خبر را گرفته بوده. در میانه راه تور کتاب کنسل شد و او کموتراپی را شروع کرد. توصیف خودش درباره سرطان به غایت تاثیرگذار و شنیدنی ست. او اولین مصاحبه ش را با اندرسون کوپر مجری برجسته شبکه CNN انجام داد که توصیه به دیدن ش می کنم. بعد از آن بسیاری از همکاران ش به سراغ ش آمدند و درباره این تجربه تلخ با وی مصاحبه کردند. او در مواجهه با عاملی که به احتمال قریب به یقین جان ش را خواهد گرفت هم دست از شوخ طبعی و در عین حال منطقی بودن بر نمی دارد. یکی از دوستان نویسنده اش وقتی در ابتدای یک مصاحبه تلویزیونی از او پرسید چطوری پاسخ شنید : چطورم؟ دارم می میرم!  و وقتی که کسی دیگر گفت فکر می کنی می میری، او گفت که همه می میرند فقط من با سرعتی بیشتر در حال مردن هستم. به توصیه ادیتور مجله ونیتی فیر، او هر ماه یک مقاله برای ستون ش در این مجله معتبر می نویسد و خوانندگان را با خود به سفری می برد که به قول خودش از «سلامت شهر» در هتل ش در نیویورک شروع شده و به «تومور-آباد» در مرکز کموتراپی ختم می شود.  این سلسله مقالات در وب سایت ونیتی فیر هم در دسترس است و قویا توصیه به خواندن ش می کنم. تجربه ای ست بدیع از کسی که در جلوی تلویزیون سوگند خورد که تا زمانی که مخدر های ضددرد عقل ش را زایل نکرده اند دست از موضع ضدخدایی ش برنخواه داشت و خوانندگان را هشدار داد که شایعات بعدی که در بستر مرگ نور را دیدم را باور نکنند!

او در مصاحبه ها درباره بیماری سرطان ش گفت که پدر او هم در سن ۷۹ سالگی به همین بیماری فوت کرد ولی این سئوال که «چرا من؟» را بی ربط می داند، او به گفته خودش بسیار زیاد سیگار می کشید و همیشه در مقابل دوربین با یک لیوان ویسکی حاضر می شد. به گفته خودش ، او خودش را بهترین کاندیدای این بیماری کرده بود و اگر سئوالی می بایست مطرح بشود، تنها این ست که «چه کسی بهتر از من؟». از این جهت یافتن علتی ورای این دو را بیهوده و حوصله سربر می داند و بی حوصلگی را گناهی بزرگ می داند. با این حال وقتی از او درباره حسرت هایش سئوال شد چشمان ش تر شد و با اینکه گفت هنوز گریه نکرده، اما در پاسخ به این فکر که بزرگ شدن دو فرزند ش را نمی بیند چشمان ش خیس می شوند. همینطور به کنایه می گوید که همواره به او می گفتند که ۶۰ سال ات است؟ بهت نمی خورد! اما حالا بالاخره با کمک سرطان به شصت ساله ها شبیه شده است.

این نوشته ادامه خواهد داشت

Advertisements

4 responses to this post.

  1. Posted by حمید on ژانویه 30, 2011 at 10:52

    من قبلن هم اینجا گفته‌ام که کارهای کسانی مثل هیچنز و داوکینز و … را نمی‌پسندم. دلیل حداقلی‌اش هم این است که نگاه‌شان به دین علمی نیست. آنها با گزاره‌هایی کلی و غیردقیق در مورد ادیان صحبت می‌کنند. لفظ ادیان سامی به هیچ وجه توصیف دقیقی از این ادیان ارائه نمی‌دهد. با دیدی غیرکلیشه‌ای و دقیق نتیجه‌ای کاملن عکس حاصل می‌شود. خدای یگانه و سامی بودن شباهتی صوری است و اگر از درون نگاه کنیم جز این‌که بگویم اسلام و مسیحیت متقابلن یکدیگر را نقض می‌کنند گزیری نداریم.
    برای نمونه فیلم ریشه‌ی شر داوکینز صحنه‌ی عبادت مسیحیان را نشان می‌دهد و از آن طرف حملات انتخاری مسلمانان را و بعد میسحیت را با اسلام یکی می‌کند و هر دو را به باد انتقاد می‌گیرد.
    معتقدم خلا دینی در غرب به تدریج زمین بازی را در اختیار اسلام می‌گذارد و اسلام مثل مسیحیت نیست.

    پاسخ

    • فکر می کنم با شما درباره مسیحیت و بهاییت همین جا گفتگو کرده بودیم درست است؟
      می بایست بگویم که سخنان شما بسیار نامفهموم است، ازین جهت که معلوم نمی کنید دقیقا کدام اشاره ها در سخنان هیچنز، در باب مقایسه مسیحیت و اسلام یا یهودیت دچار خطاست. اتفاقا هیچنز معمولا استعاره هایش را که در بخشی دیگر بدان خواهم پرداخت از زبان مذهبی مسیحیت وام می گیرد و از این جهت به نظرم بسیار راحت تر است که نشان بدهیم چرا یک دیکتاتوری کیهانی خوش خیم، در واقع وخیم ترین شکل ایمان ست.
      شاد باشید

      پاسخ

      • Posted by حمید on ژانویه 30, 2011 at 12:05

        بله درست است البته منظورم گفتگوی قبلی با شماست!
        قسمت‌های بعدی این سری نوشته‌هایتان را خواهم خواند ولی این‌که می‌گویید: «بسیار راحت‌تر است که نشان بدهیم چرا یک دیکتاتوری کیهانی خوش‌خیم، در واقع وخیم‌ترین شکل ایمان‌ است» با شما هم‌نظر نیستم و متوجه نمی‌شوم منظورتان از اینکه می‌گویید «راحت‌تر است» چیست؟ به نظرم نشان دادن دیکتاتوری یک نظریه‌ی به اعتقاد شما خوش‌خیم از نشان دادن دیکتاتوری اسلام راحت‌تر که نیست هیچ، بسیار دشوار نیز هست. من فکر می‌کنم اعتقاد به آیینی مثل مسیحیت که می‌توانی به معتقداتش باورمند باشی یا نه و حق داری هر موقع که خواستی از آن بیرون بیایی و شمشیری هم بالای سرت نگذاشته و داعیه‌ی حکومت هم ندارد مثل هر اعتقاد دیگری از این دست، از نظر من دیکتاتوری‌ای ندارد و اگر هم داشته باشد در حد دیکتاتوری اعتقاد به بی‌خدایی است.

      • حق با شماست، می بایست از کلمه آسان تر استفاده می کردم. مسیحیت به دلیل سنت طولانی که در تئوریزه کردن خودش دارد ، وهمین طور اعتبار و سندیتی که فلاسفه و اندیشگران کلیسا در کل جامعه اروپایی دارند، دارای یک نظام فکری ست که جسمانیتی یافته . از همین رو آسانتر خواهد بود برای یک منتقد که به باورهای مرکزی ش به زبانی منطقی حمله کند. در مورد اسلام ، موضوع اصلا به این سادگی نیست. مرکز گریزی و فقر عمیق فلسفی در اسلام، باعث می شود که مدافعین ش به راحتی هرگونه اتهامی را به راحتی به سلاح بی اطلاعی یا عدم برسمیت شناختن، دفع کنند. از این رو است که مسیحیت برای افرادی همچون هیچنز، توصیف مشکلات منطقی فراوان در هسته مسیحیت، به مراتب ساده تر از مثلا منتقدین اسلام است. البته این تا حدود زیادی به این وابسته هست که آیین مسیحیت در بازه ای زمانی وسیع، پشتیبان وجوهی از علم و همین طور نسخه هایی از فلسفه و منطق بوده است ( نه لزوما همگی شان).
        به طور خلاصه می بایست توضیح بدهم که مسیحیت بی شک دارای دست آوردهای فراوان برای بشر نیمه متمدن بوده است. ولی آیا این سندی غیرقابل انکار برای استمرار سودمندی ش است؟ زغال سنگ ، انقلاب صنعتی را به پیش برد، اما امروز بلای جان کسانی شده است در کشورهای در حال توسعه چون چین. آیا می بایست به سبب سودمندی ش، همچنان بر استفاده از آن، با تکیه بر «سنت» استفاده از ذغال سنگ، از آن دست برنداریم؟
        موفق باشید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: