Archive for فوریه 2011

در ستایش اعتراض خیابانی

بعد از زیر آبی رفتن هاشمی رفسنجانی برای بقا، حاکمیت بالاخره اشتباه احتمالا مهلک اش را مرتکب شد و بازداشت رهبران جنبش اعتراضی را که تا امروز شایعه بود رسمیت بخشید. منتظر بودم تا کاخ سفید هم اعلام رسمی بکند ( تا لحظات پیشتر، آلمان از ایران بابت این بازداشت غیرقانونی توضیح خواسته بود). این را بگذارید کنار پاسخ غرب به انقلاب تونس و مصر و همین طور احتمال گزینه نظامی جامعه جهانی برای متوقف کردن ماشین کشتار دیوانه لیبی. دومینوی انقلاب هنوز به پایان خط نرسیده است، وقتی حتی عربستان سعودی هم سهم اش را دریافت می کند. به نظر می رسد که در صورتی که مخالفت عمومی به حدی قابل گزارش برسد، موج همراهی بین المللی هم می تواند فشار بر نظام جمهوری اسلامی را برای آزادسازی این دو نفر دوچندان کند. در اندیشه ام که این تظاهرات با همین خواست حداقلی، چه ضرری می تواند داشته باشد؟ یا جمهوری اسلامی زیر فشار وا می دهد و آنها را آزاد می کند که بزرگترین پیروزی جنبش از روز تولد اش رقم خواهد خورد، یا جری تر می شود و دست به محاکمه غیرقانونی خواهد زد که جمهوری اسلامی را به مراتب زیر فشار و انزوای بین المللی خواهد گذاشت. دراین صورت اتفاق جدیدی نیوفتاده است باید تمامی هزینه دستگیری این دو نفر را به گردن نظام گذاشت. شک نداشته باشید که نظام این دو نفر را درصورتی که ملت مثل بره ساکت بنشینند آزاد نخواهد کرد که به خانه شان برگردند. تقصیر ما چیست که نظام موقعیت برد-برد برای حریف اش فراهم می کند. برای کسانی که می خواهند وانمود کنند که جمهوری اسلامی به فشار بین المللی اکیدا بی اعتناست می بایست یادآوری کرد که جمهوری اسلامی ضرب العجل ۴۸ ساعته اسپانیا را برای عذرخواهی به سرعت لبیک گفت و دست و پا می زند که ثابت کند سنگال قطع روابط ش را تحت فشار انجام داده است!

با این توضیحات، مخالفت افراد را با تظاهرات خیابانی در دهم اسفند ماه نمی فهمم. این تظاهرات حتی خواسته های منشوری را هم نمایندگی نمی کند که نیازباشد اول جلسات روشنفکرانه برایش برگزار کرد و توافق همه جانبه گرفت. در عین حال این تظاهرات خواسته های بسیار بسیار روشنی دارد، به نظرم (به عنوان یک مخالف عقیدتی دو رهبر جنبش اعتراضی) با هیچ حسابی نمی شود از این خواسته ها پشتیبانی نکرد. حتما می بایست خواسته ها نتیجه هفته ها بحث تئوریک باشد تا مجوز راهپیمایی صادر شود؟

واضح است که این نوشته تشویق به حضور در تظاهرات* هم نمی کند، بلکه تلاشی است برای فهمیدن دیدگاهی که اعتراض اجتماعی را با کلاس درس چهارواحدی اشتباه می گیرند.

* به اشتباه انتخابات نوشته شده بود(ویرایش)

سیاست عافیت طلبی

بهانه این نوشته ، گپی خودمانی با دوستان بوده و این نوشته آرمان.

در روزهای گذشته، ویدیویی در وب دست به دست می شود که بعید است مخالفین سرسخت هاشمی هم اگر ببینند، از تعجب میخکوب نشوند و روی ترش نکنند.  هیولاهایی بی شاخ و دم در پارکینگ خاکی امامزاده ای، دختر هاشمی را به رکیک ترین الفاظ می نوازند. وقتی یکی از اقوام ش او را مشایعت می کند، از پشت سر با پس گردنی بدرقه اش می کند. اولین سئوال غریزی این است : اینان که هستند و از کجا آورده اند شان؟

توهین و تحقیری که در رفتار اینان موج می زند، به مانند صاعقه به چشمان بیننده فرو می رود، مرزهایی از انسانیت و شرافت در نوردیده می شود که تنها از این قماش می توان انتظار داشت. اما اگر بتوانید بر احساسات خود غلبه کنید، شاید بتوانید به یاد بیاورید که این رفتار را قبلا کجا دیده بودید. نوار ویدیویی که بعد از نوشانیدن داروی نظافت به معاونت عالی سابق وزارت اطلاعات به رسانه های ماهواره ای درز کرد و میان مردم دست به دست شد، سرنخی به شما می دهد که این موجودات دوپا را تا به امروز در کجا از دید عموم پنهان شان کرده اند. در ویدیویی تکان دهنده که بعدا معروف شد از یک صد ساعت بازجویی خلاصه شده است، مردانی با القاب «حاجی» و «سید»، از زن محجبه همکار سابق خود می پرسند که صفحات قرآن را به کدام قسمت از بدن خود می مالیده اند. شیخ مبارز الیگودرزی فردای این افتضاح در مجلس بهت زده می گفت که من نمی دانم که این ویدیو راست است یا دروغ، اگر راست باشد وای بر ما.

رئیس کنونی مجلس خبرگان، در زمان ریاست جمهوری اش با دو گروه مخالف روبرو بود. این دو گروه اگرچه تفاوت بسیار از لحاظ جهان بینی داشتند (عده ای روشنفکر چپ گرا و نویسنده های فرنگ رفته بودند، و عده ای حزب الهی از جنگ برگشته بودند که از بد روزگار سردار نشده بودند ) اما هاشمی در پاسخ به ایشان عدالت کامل را رعایت کرد، او هر دو گروه را عده ای «مزاحم» می دانست که مانع «کار» کردن او می شدند. اگرچه او گروه اول را با الفاظی همچون بچه ساواکی و ضدانقلاب مورد ملاطفت هم قرار می داد.  پای خطبه های پرشمار نماز جمعه رئیس جمهور، کسانی حنجره می دریدند که «مخالف هاشمی،‌مخالف رهبر است/ مخالف رهبری،‌دشمن پیغمبر است». پاسخ رئیس جمهور معمم، لبخند رضایت بود. تحول این دهان های فراخ به مشت های گره کرده علیه عالیجناب و خانواده اش، موضوع بحث های علمی می تواند باشد. اما درسی سیاسی هم به دید نگارنده در آن نهفته است.

ضرب المثلی انگلیسی می گوید که در بازبینی گذشته، دید آدمی، بی نقص است. کسانی اشکال می کنند که رئیس جمهور اسبق،‌ مزد کرده های خود را به قدر، نگرفته است. این اتهام متوجه نویسندگان «خانه اشباح» است که با «مهره» هاشمی هنوز می شد بازی کرد. آیا هاشمی «مهره» کسی است؟ «معجزه» دوم خرداد، تالی برنامه اقتصادی هاشمی بود؟ دفتر مطالعات استراتژیک ریاست جمهوری، همانطور که امروز ادعا می شود «معجزه» را پیش بینی کرده بود؟ کدام یک اول اتفاق افتاد: نزدیکی هاشمی به بیت رهبری یا شروع حملات همه جانبه اصلاح طلبان سابق به وی؟ دیکته نانوشته غلط ندارد، علم جامعه شناسی هم به نوعی توصیف اتفاقات رخ داده در جامعه انسانی است. از میان انواع توصیفات، آن که مورد قبول اکثریت واقع شود به عنوان تئوری غالب پذیرفته می شود تا کسی توصیفی بهتر ارایه کند. با حملاتی که به علوم انسانی شروع شده است، شاید این کارها در ردیف همان «سوسول بازی»هایی باشد که هاشمی زمانی مخالفین اش را به آن متهم می کرد.

مدافعین «استوانه نظام» بر این عقیده اند که او سیاست مدار ترین شخص جمهوری اسلامی از اولین روز تاسیس بوده است. هرچقدر در میان موافقین و مخالفین سید خندان توافق است بر سر «سیاست-نداری» اش، به همان میزان بر سیاست مداری هاشمی ، میان موافقین و مخالفین سرسخت اش اجماع وجود دارد. ناظری بی طرف ممکن است اشکال کند که «عافیت طلبی» دقیقا معنای سیاست مداری نمی دهد. افراد پرشماری در جریان سریال «محاکمه شهردار تهران» حاضر بودند قسم بخورند که با استحضار به حمایت هاشمی، شهردار تهران سیاوش وار از این مهلکه بیرون خواهد آمد. معیار سیاست مداری در مملکتی که هر پنجاه سال یک «سلسله» ور می اوفتد و کسانی جدید، ادعای شعبه نمایندگی خداوندگار آسمان در این سرزمین بیشتر صحرایی را به عهده می گیرند، شاید به مرور زمان عوض شده باشد، اما بعید است «حفظ خود»، آرمان سیاسی همه جناح های سیاسی باشد، اگر چنین باشد اوضاع سخت خراب است. همان ناظر بی طرف ممکن است بگوید استوانه و خانواده اش شاید در خرداد ۷۶ می بایست سیاست مداری به خرج می دادند و پست های سیاسی را واگذار می کردند. باور خدشه ناپذیر بخش قابل توجهی از مردمان این سرزمین مبنی بر اینکه هیچ اتفاقی بی رضایت «پدرخوانده» نمی اوفتد، شاید بیش از هرچیز بدبینی تاریخی ایرونی را انعکاس می دهد، اما در عین حال حاکی از رفتاری است در طی سه دهه گذشته از سوی خانواده هاشمی مشاهده شده.

برای نگارنده عبرت آموز ترین بخش قضیه، درسی است که از رفتار هاشمی در عرصه سیاست می توان آموخت: «هیچ گاه حریف خود را خفیف نشمار». تحقیر، زخمی بر جای می گذارد که حتی با فراموشی شکست هم ترمیم نمی شود. این درس به شکلی غیر مستقیم در کاریکاتوری از مانا نیستانی تصویر شده بود: رهبر قدرت مند ترین حکومت جهان، در مقابل لیچارهای پرزیدنت دولت کودتا، وظیفه پاسخ گویی را به رپ-خوان ها محول می کند (و لابد خود به «سیاست» می پردازد). استوانه لرزان نظام، امروز همه کار می کند تا نشان بدهد که سیاست مداری در این مملکت یعنی حفظ خود و فقط خود به هر قیمت، امیدوار باشیم که با سقوط عنقریب این استوانه، سیاست معنایی تازه بیابد؟

این مطلب با اندکی تغییر، پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

خاطرات یک انقلابی

این روزها کتاب دیگری را دست گرفتم که آدرس اش را از میان نوشته های محمد قائد یافته بودم. خاطرات یکی از زندانیان دوران پهلوی ست که سابقه مبارزاتی طولانی داشته و با سران بعدی جمهوری اسلامی ، هم سلول بوده و هم رزم.

کتاب خاطرات عزت شاهی، که به همت کتاب نیوز نسخه اینترنتی ش هم در دسترس است، تشریح کننده زندگی مبارزی حزب الهی ست که به همت محسن کاظمی، با کمک گرفتن از خود وی تدوین شده است. ارزش خاطرات به این ست که بخش مهمی از آنها، در حقیقت پیاده سازی نوارهای مصاحبه ای ست که در ابتدای انقلاب توسط کس دیگری انجام شده و بعدا با مرورش در حضور عزت، تبدیل به کتاب حاضر شده است. بنا به گفته خود عزت، قرار بر این بوده که با تهیه مصاحبه هایی برنامه ای برای رادیو تلویزیون آماده شود که جنایات دستگاه اطلاعات رژیم پیشین را توضیح دهد ولی ظاهرا مسایلی در میان بوده که مصلحت نظام ایجاب می کند این خاطرات برای دو دهه مسکوت بماند.

کتاب حدیث نفسی ست از یک فرد به شدت مذهبی و سرسخت که شما را از زادگاه عزت راه می اندازد و به تهران می آورد ، از میان حرف های رد و بدل شده بین انقلابیون عبور می دهد و نهایتا در زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک و اوین می نشاند. از این جهت، نگاهی ست بدیع برای خوانش تاریخ معاصر ایران. به دلیل دست اول بودن خاطرات، مناسباتی که از روز اول در میان انقلابیون جاری بوده را حس می کنید و به خاطر نگاه خاص گوینده خاطرات، می توانید ریشه بسیاری از دشمنی ها و ضدیت های بعدی را در کلام ش جستجو کنید.

کتاب به لحاظ نگارش قابل توجه است،  برای امانت داری، تا حد ممکن نثر به زبان روایی وفادار مانده است، کلمات را تا حد ممکن سانسور نکرده است و از همه مهم تر اینکه دقت نویسنده برای پانویسی و ارجاعات ستودنی ست. چون نسخه الکترونیکی کتاب را خوانده ام نمی توانم در مورد کیفیت چاپ و دیگر جزییات ش نظر بدهم.

خط روایی داستان، روایتی جایگزین از انقلاب بهمن را ترسیم می کند که به شدت با قرائت رسمی جمهوری اسلامی تفاوت دارد. مردمانی روستایی که از همان روز اول هم، حکومت اسلامی می خواستند و علقه اصلی شان، با «رهبر عزیز»شان بود. چپ و میانه را التقاطی می دانستند، ولی در عین حال به راست هم در صورتی که پذیرش ایدئولوژی انقلاب اسلامی را نداشت روی خوش نشان نمی دادند. به زبان ساده فقط یک چیز می خواستند: «انقلاب» از برای انقلاب کردن. توصیف گوینده خاطرات کودکی نشان از عمق فقر و تبعیضی ست که متوجه این افراد بوده و بعید نیست یکی از دلایل رادیکالیزه شدن شان بوده باشد. اینکه چطور تبعیض همه جانبه که دامنه اش به شهر هم می کشید، این مردم را به مبارزه تشویق می کرد در قالب داستان و شعر و فیلم هم روایت شده، ولی جذابیت روایت این شخص هم چنان پابرجاست.

خاطرات دست اول از جنبه های برجسته این کتاب است، او نقل می کند که شیخ احمدی کروبی،‌پدر مهدی کروبی، به عنوان روحانی مبارز، در روستای دور افتاده خودش از سر منبر شاه را تهدید می کرده است و وقتی ساواک از پس اش بر نمی آید، مامورین را می گمارد تا جای مستمعین را اشغال کنند! او هم دست بردار نبوده و وقتی اعلامیه ای به دست اش می رسیده، شخصا می برده و به مامور ساواک می داده و تحکم می کرده که بخوان و زود پس ام بده، کاغذ ش اسراف می شود! در جایی دیگر از ساده لوحی شیخ منتظری می گوید که وقتی در مقابل مامور ساواک در بازجویی قرار می گیرد، با وجود انکار عزت و علامت دادن، اصرار دارد که عزت را شناخته و تعجب می کند که چرا عزت او را به جا نمی آورد. یا در جایی دیگر از ترس دایمی علی جنتی، رییس شورای نگهبان از ساواک و تلاش دایمی ش برای دوری از ایشان می گوید. همانطور که می بینید، تا همین جا هم به قدر کافی دلیل وجود دارد که کتاب را به دست بگیرید برای خواندن.

اما جذابیت اصلی به دید من، در توصیف اختلاف دیرینه ای ست که میان حزب الهی ها با مجاهدین خلق ایران وجود داشته است. با توجه به نزدیکی اکثریت چهره های انقلابی به اعضای این سازمان در پیش از انقلاب، سئوال طبیعی این ست که چطور شد که سازمان یافته ترین نیروی ضدپادشاهی، تبدیل به مخالف اصلی نظام بعدی هم شد. به گمان ام بعد از خواندن این کتاب سرنخ های جدیدی برای این پرسش می یابید. اینکه بهزاد نبوی چطور در زندان تلاشی فرسایشی برای آشتی دادن مجاهدین با حزب الهی ها داشته، اینکه عطریانفر شوهر خواهرش را که مجاهدی فراری بوده امان می دهد و اینکه چطور طالقانی در بند روحانیون، مرتب مجاهدین را به حضور می پذیرفته، داستان غائله ای که از فتوای نجاست چپ گرایان برپا شد و جبهه گیری کسانی که بعدا در جاهایی مثل موتلفه جمع شدند، همگی روایاتی خواندنی و البته ارزشمند برای یافتن این پاسخ اند. به دید من، مجاهدین در حقیقت یکی از دهها روایت متکثر داخل طیف اسلامی-انقلابی بودند که بعدا از قطار انقلاب پیاده شدند. اتحاد انها با صدام، رفتار مالیخولیایی رهبریت سازمان و بسیاری رفتار دیگر به دیوسازی از ایشان کمک فراوان کرده ولی واقعیت این ست که آنها بیش از همه، به حکام امروزین جمهوری اسلامی شبیه اند: منفعت جو، مغلطه گر، کاسب کار و در صورتی که در خطر باشند، بسیار بی رحم. ممکن است برداشت ام غلط باشد ولی به نظرم به دلیل اشتراک ایدئولوژیک شان در اسلام، هر دو بسیار بی پرنسیپ و به شدت بی اخلاق عمل می کنند.

شرح شکنجه هایی که برای لو ندادن هم رزمان اش متحمل شده، دلخراش و در عین حال روشنگرانه است. خوب می شود فهمید که بذر نفرت، در دل شکنجه شده و هر کسی که از این عمل هولناک با خبر می شده کاشته می شده و حق داشته که به جز نفی دیگری، چیزی نخواهد. از نکات جالب این بوده که ساواک ظاهرا روحانیون را یا شکنجه نمی کرده یا شدت ش به مراتب کمتر از آنچه بر سر پیاده نظام می رفته بوده است. عزت همچنین از بازی قدرتی که در داخل زندان های رژیم شکل گرفته بوده هم تصویری به دست می دهد که به نظر می رسد دشمن اصلی، فراموش شده و همه به جان همه افتاده بودند. انشعابات مکرر، خبرچینی برای ساواک، و بایکوت.

توصیفات عزت در پی آزاد شدن در روزهای تب دار انقلاب و یکی دو سالی که او در کمیته ای مشغول می شود هم به واقع یگانه است. مثلا در یک جا توضیح می دهد که وقتی شرایط به او سخت می آید، و تصمیم به استعفا می گیرد، مجبور می شوند دهها ماشین و موتور و صدها سند را که بدون ضبط کردن، تنها «گرو» گرفته اند به مردم پس بدهند. او عمیقا اعمال شکنجه را در مورد زندانیان سیاسی ش انکار می کند، و تنها در مورد کسانی که مزاحم نوامیس بوده اند، قاتلین و فاحشه ها می پذیرد که تعزیر مختصری! صورت می داده اند. این بخش، به دلایل قابل فهم، کوتاه ترین بخش کتاب است ولی در همان صفحات کوتاه شما روایت صعود علی فلاحیان، وزیر بعدی اطلاعات ایران را در کمیته ها می خوانید و همین طور ارتباطات پرشمار کسانی که بعدا صاحب منصبی در نظام شدند.

پیوست های کتاب هم خواندنی ست، سوای از گزارش گفته های عزت، نویسنده با جمع آوری اسنادی تلاش کرده که روایات را تطبیق بدهد و تصویری کامل تر در اختیار خواننده قرار بدهد.

در مجموع یک کتاب فوق العاده، از انگشت شمار کتاب هایی که ارزش وقت گذاشتن برای بیش از ۶۰۰ صفحه ش را دارد.

 

درس واقع بینی

خبرهای خاورمیانه خوشحال کننده نیست، اگرچه برای نویسنده شکی باقی نمانده است که دولت بعدی سقوط کننده در دومینوی انقلاب های خاورمیانه ، لیبی کلنل قذافی ست. بحرین و عمان هم اوضاع بهتر نیست و آمار کشته شده های درگیری ها در بحرین هم محل نگرانی ست. اما به نظر می رسد خاورمیانه در ۲۰۱۱ به قدری تغییر کند که در پایان آن، بازشناختنی از آنچه در بیش از سه دهه بوده است نباشد. شاید به همین دلیل ست که جورج سوروس، بیلیونر مجاری-آمریکایی، می گوید دولت ایران کمترین موضوعیتی ندارد و تا سال آینده آن را نخواهیم دید. موضوعی که همه جا مشترک بوده تا به امروز، غلبه سکولاریست ها و تکنوکرات هاست، و گروه های نسبتا سازمان یافته مسلمان منطقه ، انگشت به دهان تحولات اطراف شان را نظاره می کنند.

در لیبی قذافی و پایان دردناک احتمالی ش، درس هایی نهفته است برای آنان که دوست دارند واقعیات را ببینند. به مدت دست کم یک دهه جریان سیاسی اصلاح طلب حکومتی که پیوندی معنوی با روشنگری دینی-ایران داشته و دارد، مدعی بودند که دولت ایران، ساختاری دموکراتیک تر از حکومت های منطقه خاورمیانه دارد (نقل قول های مشهور حجاریان، تاجزاده و حتی سازگارا را به یاد بیاورید)، شاهد هم از تعدد انتخابات و نیمه نظارتی بودن نهادها می آوردند. در تعریفی که ایشان از دموکراسی عرضه می کردند، تکیه اصلی بر رای اکثریت است، تفسیری عامی شده از سازوکاری پیچیده. اینکه سقوط ستاره بخت اصلاح طلبی اسلامی و روشنگری دینی هم زمان با هم شد نباید زیاد تعجب آور باشد، اما بر سر اینکه چه عاملی اسباب این هزیمت را فراهم آورد می شود بحث کرد. اصلاح طلبان در آخرین انتخاباتی که شرکت داشتند (ریاست جمهوری نهم، در انتخابات دهم ایشان نماینده ای نداشتند و تنها از یک نماینده پشتیبانی کردند)، نامزد ایشان از هفت شرکت کننده چهارم شد و این مربوط به شش سال پیش است، معلوم نیست امروز اصلاح طلبی حکومتی، حتی همانقدر از ایرانیان را هم نمایندگی کند. نگارنده بر این عقیده است که سقوط ادامه دار این گروه ، به گناه نابخشودنی غرور(Hubris) بوده است، آنچه به روایتی طومار امپراطوری بزرگ رم را در هم پیچید.

واقعیت در حال شکل گیری در خاورمیانه این ست که همسایه های ایران زمین، یک به یک در حال دیگرگون شدن هستند و در تقریبا همگی ایشان، علی رغم خشونت ها، یک نقطه مشترک دیده می شود: اعلام بی طرفی نیروهای مسلح در جدال مردم و حکومت گران. در همین فرصت کوتاه اما، اصلاح طلبان و همفکران شان دست به کار شده اند تا تئوری شکست خورده خود را مرمت کنند: اینکه چرا دولت های به ادعای ایشان کمتر دموکراتیک، به مراتب راحت تر در مقابل خواسته مردم تسلیم می شوند و حکومت ظاهرا دموکراتیک تر ایران، همچنان به معترضین روز به روز پرشمار تر، دندان نشان می دهد. عده ای پا را فراتر گذاشته و مردم به جان آمده در خیابان را به افراط و یا تفریط متهم می کنند تا نقص برداشت شان را پوشش دهند. واقعیت گریز ناپذیر، به دید نگارنده، این است که نقیصه «سکولاریسم» در حکومتی که روحانی کاریزماتیک و ضد دموکراتیک سه دهه قبل برپایش کرد (و اصلاح طلبان سابقا حکومتی، هنوز نتوانسته اند خود را از زیر سایه سنگین ش خارج سازند)، مهم ترین عنصر تمایز دهنده حکومت در طیفی ست که دموکراسی را تعریف می کند. به زبان دیگر، نبود «بنیان های سکولار» و ستیز فعالانه این اصلاح طلبان با ارزش های سکولار در ایران عاملی تعیین کننده تر در سنجش عیار دموکراتیک بودن این نظام است، امری که به رای عین امروز هر ایرانی نظاره گر است.

با گذشت بیش از بیست ماه از شروع خیزش مردمی، هنوز اشتهای ماشین سرکوب نظامی، که برای مقابله با سکولاریسم (حفاظت از وجه «اسلامی» انقلاب) دست کم با همکاری اصلاح طلبان سابقا حکومتی برپا شد، کاهش قابل اندازه گیری نشان نمی دهد. در تمایزی آشکار، هیچ یک از سران بسیج یا سپاه، بعد از شروع سرکوب خونین مردم به صف مردم نپیوسته اند (نگاه کنید به مقاله نیویورک تایمز که چندین ژنرال ارتش لیبی در حصرخانگی اند به دلیل سرپیچی از دستور سرکوب، اوضاع در تونس و مصر و حتی بحرین هم به این ترتیب بوده است). آیا زمان آن فرا نرسیده که این بخش از جنبش اعتراضی ایران، به اشتباه هولناک و خسارت بارشان در انکار ضعف آشکار حکومت دست ساخته شان بیاندیشند؟

این نوشته پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

انقلاب ناتمام مصر

داریه گزارش مصاحبه فراست با البرادعی را گذاشته ست ، من ترجمه داریه را نخواندم و ویدیو را تماشا کردم ولی از او بسیار ممنون هستم که وقت گذاشته و ترجمه کرده است. نکات جالب این مصاحبه بسیار پرشمار است، از جمله اینکه البرادعی انقلاب را به اتمام رسیده نمی داند و خواستار «قطع» کامل رژیم منسوخ و برپایی یک دموکراسی سکولار است. او به روشنی می گوید که ارتش می بایست از دزدیدن انقلاب خودداری کند. عجیب است که در توصیف رویایی که برای فردای مصر در سر دارد،از کلماتی استفاده می کند که بی اختیار من را به یاد تامس جفرسون می اندازد.

راهنمای بازداشت شدگان

اوضاع این روز ها باعث اضطراری نوشتن شده است، کلی نوشته غیر اورژانسی را مجبورم به بعد موکول کنم. موضوعی که به نظرم بسیار مهم است، لزوم نوعی دیگر از اطلاع رسانی ست: تا به امروز گفته اند که می بایست برای هماهنگ بودن متعرضین از رسانه ها استفاده کرد یا جنایات کودتاچیان را برملا کرد. اما آنچه هیچ وقت حرفی از آن گفته نشده ، این ست که در صورت دستگیری یا مصدوم شدن یا دور از جان همه معترضین، فوت چه باید کرد. رژیم یک سال گذشته را در این زمینه برتری مطلق داشته است: افراد را بازداشت می کرده اند و با تهدید خانواده اجازه هیچ گونه خبررسانی را نمی داده اند. مصدومین زیادی دچار ناتوانی های دایمی به دلیل درمان ناکافی شده اند و از همه مهم تر اینکه حالا کارشان به کشته دزدی رسیده است.

به نظرم می بایست خیلی جدی شروع به آموزش کرد که در صورتی دستگیری، همراهان و دوستان چه وظایفی دارند و خود فرد چه باید بکند. مثلا می بایست این تابوی اطلاع رسانی درباره دستگیری را شکست. می بایست تشویق کرد که در صورت دستگیری، به نهادهایی معتمد مثل گزارشگران حقوق بشر ، رادیو تلویزیون های فارسی خارج و حتی رسانه های انگلیسی زبان این اخبار را منعکس کرد. بگذارید همه هزینه دستگیری ها را بپردازند. در یک سال اخیر حتی یک مورد پیدا نمی کنید که خودسانسوری به نتیجه ای بهتر برای زندانی یا همراهان ش منجر شده باشد. متاسفانه در این زمینه آشنایی چندانی ندارم ولی فکر می کنم دوستان جنبش در این زمینه بسیار متبحر تر از من هستند. یک دفترچه راهنما، از لحظه ای که فرد وارد تظاهرات خیابانی می شود تا اینکه به خانواده چه پیام هایی می بایست منتقل شود می تواند راه گشا باشد.

دوستان دیگر اگر منابعی می شناسند اینجا معرفی کنند.

 

همین جوری های امروز

خواستم یک چیز بلند بالایی بنویسم دیدم جایش الان نیست. خلاصه بگویم که فکر می کنم رهبری هنوز تصمیمی برای دستگیری سران فتنه نگرفته، به دلیل اینکه از تبعات ش ترس داره. برعکس مجیزگویان که توی این یک سال دست خوش گرفته اند بابت آدم کشی و سرکوب، حسابی شاکی شده اند و کاسه داغ تر از آش. به نظرم می یاد که دستگیری ایشان چندان کمکی به تیم کودتا نخواهد کرد و فقط تماشاچیان فرصت طلب (بخش اعظم نمایندگان مجلس، محسن رضایی، بخش هایی از راست سنتی مثل موتلفه) را به این توهم خواهد انداخت که با خوش خدمتی به کودتاچیان نزدیک تر می شوند. برنده اصلی این بازی ، چه موسوی و کروبی دستگیر بشوند چه حصر خانگی بمانند، محمود احمدی نژاد و تیم سپاهی هایی ست که صحنه گردانان اصلی کودتا بوده اند: مجلسی که سایه احمدی نژاد را تا دیروز با تیر می زده، امروز به دنبال کفن کردن هاشمی و فرزندان معنوی ش هست. رهبری که هنوز نتونسته پاسخ سرپیچی دلقک ش رو در عزل منصوب امور خارجه ش بده، تمام هوش و حواس ش باید متوجه جناح هاشمی بشه. بخش هایی از رهبری سپاه که از کودتا هم دور نگه داشته شده اند، می بایست دوباره به سر شغل اصلی شون (عربده کشی، آدم کشی، گروگان گیری و تجاوز) برگردند. اینها همه در حالی ست که کودتاچیان اصلی کناری نشسته اند و به ریش تمامی شان می خندند.

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: