Archive for مه 2011

انسان

رادیو دویچه وله با سروش هیچ کس مصاحبه کرده، اگر متن مثله شده را بخوانید هیچ از حرف هایش سر در نمی آورید چون اصلا ویراستاری محتوا را رقیق کرده.

سروش می گوید : آدم باید همیشه در خدمت یک، بشر و بعد وطن ش باشه. بعدتر وقتی از او می پرسد طرفداران موسیقی ات طبقات محروم اند یا مرفه ها، پاسخ می دهد : … یک پولدار هم باشه که یک مرام و معرفتی و چیزی داشته باشه و یک شناخت انسانی داشته باشه از دنیای اطرافش رابطه برقرار می کنه (تاکید ها از خود هیچ کس). مصاحبه را گوش کنید.

این تازه دو چشمه اش است، وقتی از او تفاوت میان رپ ایران و خارجی ها را می پرسد ، متواضعانه می گوید که از بالا و پایین خارج سر در نمی آورد. سروش نماینده نسلی است که فشار خرد کننده رفتار تحقیر آمیز حکومت ایدئولوژیک و فرهنگ پدرسالار، آنها را به مفر لاقیدی رسانده و بلوغ شان، در «هیچ انگاری» شده است. در ترانه فاخر «یه روز خوب می یاد» که به مناسبت وقایع پس از انتخابات و خشونت بهت آور علیه مردم خوانده شد، سروش این کاراکترش را به خوبی به نمایش می گذارد، جایی که در انتهای ترانه پس از امید دادن به همه، به آسانی جهانی بدون حضور خود و یا اثری از خود را تصویر می کند.

همه اینها را نوشتم که بگویم درد و بلای این رپ خوان مملکت بخورد توی سر همه کسانی که هنوز اسلام برایشان از انسان ارزشمند تر است. همه مدارک دانشگاهی و حوزوی شان را بدهند و به جایش از همین دانشگاهی که سروش از آن فارغ التحصیل شده (خیابان) درس انسان گرایی یاد بگیرند. فلاکت این مملکت این است که کسانی که در خیابان اند درک بهتری از نیازهای جامعه دارند تا کسانی که می بایست مغز متفکر این جامعه باشند.

هوشمندی

«خدایان هیچ پاداشی به هوشمندی نمی دهند. تا به حال حتی یکی شان هم به چنین خصیصه ای در انسان ابراز علاقه نکرده است.»

مارک تواین

با شعوری

«تا آنجا که از کتاب مقدس می دانم، در آن هیچ اشاره ای به ذیشعوری نشده است.»

برتراند راسل

در باب بیشعوری

کتاب بیشعوری را محمود خان فرجامی، ظاهرا برای دل خنک کردن خودش ترجمه کرده است. با این حال به نظر می رسد کسان دیگری هم می توانند با خواندن ش با اطرافیان بیشعورشان تسویه حساب خیالی بکنند.

کتاب در نسخه اصلی اش، بیش از دو دهه قبل نوشته شده و بیشتر یک طنزنویسی و هزل کتاب های «خود-کمک رسانی» بود ه است. با این حال وجوه بیشعوری چنان به دقت بررسی شده که برای هر خواننده ای دشوار خواهد بود که یکی از نزدیکان اش را در کتاب نیابد. تیپ شناسی بیشعور ها، محور اصلی کتاب است و کمتر به شیوه تشخیص شان از «آدمیزاد» یا درمان شان پرداخته شده. کتاب با موفقیت قابل توجهی در زمان خودش روبرو شده و ظاهرا تلاشی است برای پاسخ دهی به پدیده بیشعوری.

با خواندن کتاب، یکی از نزدیکان خود را به روشنی هر چه تمام تر در متن یافتم و شباهت معجزه آسا، من را هم مثل مترجم میخکوب کرد. اگرچه بعضی از بخش های پایانی، احتمالا معادل کمتری در ایران دارند. کشف غم انگیز، این بود که بیشعورها شباهت ملال آوری به همدیگر دارند و این در حالی ست که خود را اوریجینال می پندارند. به قول کریستوفر هیچنز در وصف دیکتاتورها، آنها اهمیتی نمی دهند که کلیشه باشند. ظاهرا این امر در مورد بیشعور ها هم صادق است، هرچند در این کتاب دیکتاتورها هم نوعی بیشعور قلمداد شده اند.

این درست است که با پیشروی کتاب، تکیه طنز آمیز به پدیده بیشعوری، می تواند تکراری بشود، و تا حدودی هم این اتفاق می اوفتد و تنها طنز قوی نویسنده است که مانع از خسته کننده شدن می شود. اما نویسنده اصرار دارد که موضوع واقعا جدی است و عنقریب دنیا را بیشعورها خواهند گرفت، اگر تا به حال چنین نکرده باشند. در وجهی جدی تر اما، به لحاظ روانپزشکی، می شود تخمینی از تعریف بیشعوری در طب پیدا کرد: شخصیت های سایکوپث و همین طور سوشیوپث، نزدیک ترین به تعریف اصلی بیشعوری اند، اگرچه در برشمردن انواع مخفی تر، رگه های نارسیسیم و آنتی سوشیال هم دیده می شود. اما اگر تعریف اصلی را ملاک بگیریم، این یک واقعیت است که حتی در نرمال ترین جوامع هم، حدود یک درصد زاده شدگان، کاراکتر های سایکوپث خواهند بود، به این معنی که رنج دیگران برایشان قابل درک نیست. این افراد مطابق یافته های علمی، توان همذات پنداری ندارند، به ندرت می توانند دیدگاهی غیر از دیدگاه خودشان را تصور کنند و احساسات شان بسیار سطحی ست. این اختلال شخصیت، البته شدت و ضعف دارد و بسته به جایگاه اجتماعی، بروز پیدا می کند. من پژوهشی ندیده ام بروی شیوع این پدیده میان جوامع مختلف، ولی حدس می زنم بخشی از بروز این پدیده به نرم های اجتماعی بر می گردد. وقتی در جامعه ای در صف زدن ارزش است و ضرب المثل اش «گلیم خودت را از آب بیرون بکش» است، می توان متصور بود که فرصت ظهور ایشان بیشتر هم بشود. به هر حال، بیشعور ها یکی از دلایل عمده ای هستند که زندگی را برای مابقی ایرانیان غیرممکن می کنند. پای سخن بخشی از مهاجرین که می نشینید، دلیل اینکه بیش از یکی دو هفته ایران را نمی توانند تحمل کنند، تسلط بی چون و چرای بیشعور ها بر همه شوون زندگی در ایران است.

ترجمه فرجامی روان و آسان خوان است، اگرچه بی اشتباه نیست. اشتباهات تایپی بسیار کم شمارند و برای یک نسخه الکترونیکی به شکل غیرمنتظره ای کم است. در پانویسی هم دقت به خرج داده شده تا با پیش زمینه ها، خواننده ایرانی احتمالا بی خبر را در جریان بگذارند، البته با لحنی که طنز اش تنه به زبان نویسنده اصلی می زند. با این حال به نظر می رسد نام هایی که در کتاب می آیند، همگی تخیلی اند و خود بخشی از طنزنویسی اند. نمی دانم مترجم پانویسی نکردن آنها را ضربه زننده به روانی نوشته تشخیص داده یا به کل از رویشان پرش کرده. مثلا نام فامیل یک مهندس بیشعور Cuphead آورده شده، یا نام یک کشیش Nasal (به معنی کسی که تو دماغی حرف می زند). البته برگردان این جور طنز خفیه، به فارسی می بایست بسیار دشوار باشد. در نهایت در یک جا که صحبت از مسیحیون بشارتی می شود، ظاهرا کلمه Mega Asshole برای توصیف شان به کار برده شده که کنایه از نام کلیساهایی ست که ایشان می سازند. بشارتی ها به جای کلیساهای کم جمعیت و محله ای، در طول دو دهه اخیر، کلیسا های غول آسایی ساخته اند که بر خلاف کلیساهای جامع اروپایی که با نقش و نگار آراسته می شود، بیشتر شبیه به یک سالن کنفرانس غول پیکر اند. مصرف شان هم تحت تاثیر قرار دادن مردمان از همه جا بیخبر است. به این کلیسا ها Mega church می گویند و ظاهرا نویسنده از کلمه مگا در معنایی ایهام آمیز اش استفاده کرده. بروی هم رفته اما ترجمه قابل توجهی است که به قدر کافی از بار فکاهی را منتقل کرده است.

پیشنهاد محمود خان فرجامی برای طرح خودپردازی هزینه کتاب، بسیار به جاست. ظاهرا بلوای ۸۸، فقط صندوق رای را باطل نکرد، بلکه گسستی برای قشر نویسنده و روشنفکر هم از سیستم سرکوب بود. حالا نویسندگان بیشتر و بیشتری کتاب هایشان را بروی پیشخوان اینترنت می گذارند و دست و دلبازانه می خواهند که خوانندگان خود مبلغی به دلخواه پرداخت کنند. این اتفاق می بایست خیلی پیشتر می اوفتاد، همان زمانی که اینترنت به بیست میلیون مصرف کننده در ایران رسید، ولی خوب بدبینی تاریخی به همدیگر، و فاکتور بسیار مهم قیمومیت حاکمیت، آن را به تاخیر انداخت. پیش بینی من این ست که هرچه کتاب های بیشتری به این صورت عرضه بشود، خوانندگان بیشتری خواهند یافت و احتمالا روزی به درآمد زایی برسد. امیدوارم فرجامی بعد از مدتی دست کم آماری از موفقیت طرح ش بگوید و ایرونی بازی در نیاورد. چیزی که به نظرم زیاد جالب نیامد، حاشیه نویسی کتاب بود، شاید بتوان آن را وجهی دیگر از طنزآمیز بودن کتاب دانست ولی به نظر شخصی من، مازاد است.

در پایان توصیه می کنم کتاب را حتما دانلود کنید و بخوانید، نویسنده را هم از نتیجه زحمات اش محروم نکنید.

حماقت های چامسکی

توضیح مترجم: این روزها نوشته اخیر نوام چامسکی، متفکر برجسته چپ و روشنفکر عرصه عمومی، در تقبیح عملیات «شکار» اسامه بن لادن در فضای وب فارسی به سرعت منتشر می شود و ظاهرا برآیند آرای فعالان وب فارسی، چندان از نظرات این نویسنده و منتقد دولت ایالات متحده فاصله ندارد. از دید من نیاز است که سوی دیگر ماجرا هم نماینده ای در فضای وب فارسی داشته باشد، به خصوص با در نظر گرفتن این موضوع که «آمریکا ستیزی» بخشی از DNA تمامی اقشار و احزاب ایرانی ست. به همین دلیل مقاله منتشره توسط کریستوفر هیچنز، نویسنده و منتقد برجسته انگلیسی-آمریکایی که خود زمانی زبان به ستایش چامسکی در دهه نود گشوده بود، از مجله اسلیت را انتخاب کرده ام.

هر کسی در دهه گذشته از خاورمیانه دیدار کرده باشد با این تجربه آشناست: کسی که پرسروصدا و با خشونت، ابتدا نقش اسامه بن لادن را در خرابی برج های تجارت جهانی منکر می شود و بعد ادامه می دهد که این عمل انتقامی در خور، برای دهه ها استعمار آمریکایی بوده است. این آشفتگی منطقی (اگر بخواهیم به آن نامی محترمانه بدهیم) همواره دقیقا به این شکل ارایه نمی شود. گاه همان کسی که شجاعت شهدای القاعده را ستایش می کند، هم زمان معتقد است که «جهود» ها نقشه «عملیات» را کشیده اند. تا آنجا که می دانم ، تنها دیوید شی لر، مامور سابق اطلاعات بریتانیا، که از اعضای برجسته جنبش «حقیقت یابی»* ست و رسما قدیس بودن خودش را اعلام کرده است ، رخ دادن حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ را انکار کرده است (ظاهرا اعتقاد دارند که به کمک هولوگرام، توهم تصادم هواپیماها بروی صفحه تلویزیون ایجاد شد). با این حال پرفسور نوام چامسکی در مقاله اخیرش برای مجله گوئرنیکا، تصمیم گرفته که سئوال اصلی را بی پاسخ بگذارد. بنا به گفته او، ما نباید ادعای بن لادن را برای قبول مسئولیت حملات یازدهم سپتامبر را بیش از ادعای چامسکی در قهرمان شدن در ماراتون بوستون جدی بگیریم.

من نمی توانم به سرعت قضاوت کنم که این حرف ها، از آنچه چوامسکی در ابتدا درباره وقایع نوشت، بهتر هستند. ده سال پیش که ظاهرا توافق عمومی مبنی بر مقصر بودن القاعده را در حملات یازدهم سپتامبر پذیرفته بود، چامسکی نوشت که این جنایت بدتر از استفاده از موشک های کروز علیه سودان که به تلافی بمب گذاری های دار السلام و نایروبی توسط پرزیدنت کلینتون اجرا شد نیست. (هنوز فرصت نکرده ام که چک کنم که آیا او بالاخره قبول کرده که آن بمب گذاری ها بالاخره کار القاعده بود یا نه). او همچنان بلند و رسا برای «برابری اخلاقی» استدلال می کند، و متعقد است که حمله به آبوت آباد پاکستان برابر این است که کماندوهای عراقی در مزرعه جورج دبلیو بوش پیاده شوند، او را به قتل برسانند و جسد اش را در اقیانوس اطلس بیاندازند. ( البته «برابری» لفظی ناقص است، چون او معتقد است که «جنایات جورج بوش

، بی شک به مراتب از جنایات بن لادن بیشتر است»). پس عنصر جدید در بحث،‌موضوعی عمیقا اسرار آمیز است. برج های دوقلو بی شک سقوط کرده اند، اما اینکه چه کسی عامل این سانحه بوده بر هیچ کس روشن نیست. زیرا « از آپریل ۲۰۰۲، که رابرت مولر،رییس FBI به خبرنگاران بعد از وسیع ترین تحقیقات تاریخ سازمان اش اعلام کرد FBI نمی تواند بیش از این بگوید که «باور» دارد که حملات در افغانستان طراحی شده است»، چیزی افزوده نشده. آنطور که چامسکی می گوید، «هیچ مدرک جدی» ارایه نشده است.

چامسکی هنوز به عنوان یک دانشگاهی و یک روشنفکر عرصه عمومی دارای اعتبار است. و در مقابل بمباران رسانه ای، او افتخارش این است که با جمله مخصوص به خودش،‌دعوت به «رجوع به شواهد» می کند. پس آیا می بایست فرض بگیریم که او همه یافته های کمیسیون حقیقت یاب یازدهم سپتامبر را بررسی کرده است؟ آیا هیچ یک از ویدیو هایی که هواپیما ربایان انتحاری را در حضور بن لادن و ایمن الظواهری نشان می دهند دیده است؟ صورت جلسه محاکمه ذکریا موسوی، هواپیما ربای ۲۰ام را خوانده است؟ تحقیقات ژورنالیستی چون لاورنس رایت، پیتر برگن، یا جان برنز را دنبال کرده است؟ یا خود را مشغول به تحقیقات مرتبط و مکمل حادثه بمباران ابرناو کول یا البته دفعه اولی که تلاش برای ساقط کردن برج های تجارت جهانی در دهه ۹۰ صورت گرفت، کرده است؟

در مواجهه با چپ «پارانوئید» ضد جنگ، شما دقیقا نمی دانید بهانه بعدی شان چیست. در جشنواره فیلم تلوراید در ۲۰۰۲، خود را در حال مناظره با مایکل مور یافتم، کسی که یک سال بعد از حملات مدعی بود بن لادن «بی گناه است مگر خلاف اش ثابت شود» (و البته هنوز مجرمیت اش هنوز اثبات نشده). البته او جرم اش اثبات شده بود، دست کم طبق نظر خود مایکل مور، یک روز بعد از حملات، وقتی که نوشت «ما این هیولای بن لادن را ساختیم. او به کدام مدرسه تروریستی رفته بود؟ CIA!». پس بی گناه است مگر اینکه به دلیل ارتباط مجرمیت اش اثبات شود با لنگلی ویرجینیا، که مدارس آموزش خلبانی داشته که تحت نظر بوده اند ولی نتوانسته اند خطر را درک کنند. در واقع برای زمانی طولانی، همه «روایت» ضد-بوش در یک توطئه همکاری با خانواده جنایت کار بن لادن، محتملا به دلیل منافع مشترک در صنایع نفتی با خانواده بوش، در ایجاد حملات یازدهم سپتامبر خلاصه می شد. پس بن لادن خیلی هم مقصر بوده  که حتی به وی اجازه فراهم آوردن مقدمات یک پرل هاربر** دیگر در خاک امریکا با اهمال کاری های یک رییس جمهور جمهوریخواه بی جربزه که هشدارهای روزانه را نادیده می گرفت، داده شده بود. گور ویدال اشارات فراوانی به موضوعاتی شبیه به این داشت، جایی که ادعا می کرد خیانتی بزرگ در سطوح بالا  در قبال کشور شده است.

بعد هم کسانی از راه رسیدند که به کنایه ها راضی نبودند و دولت ایالات متحده را علنا متهم به بمباران وزارت دفاع خود و «تخریب کنترل شده» برج های تجارت جهانی می کردند. این سناریوی بزرگ ظاهرا یکی دو جایش می لنگید چرا که هواپیماهایی که به برج های تجارت جهانی برخورد کردند تنها نوید دهنده یک خرابکاری عظیم تر در ویرجینیا و پنسیلوانیا بودند، که با تمام خدمه و مسافرین به شکلی نامعلوم غیب شده بودند!

این انتقاد از نوام چامسکی نیست که بگوییم تحلیل او با افراد و گروه هایی که کل ماجرا را یک توهم می دانند همخوانی ندارد. با این حال قابل توجه است که او طوری می نویسد انگار پیکره شواهدی که علیه بن لادن فراهم شده هرگز به او عرضه نشده و با این همه مدرک نمی شده او را به دادگاه کشاند. این نوع منکرین یازدهم سپتامبر، حتی به خود زحمت نمی دهند که پیش فرض ناگفته ولی آشکار را که ایالات متحده کاملا مستحق چنین حملاتی به شهروندان و جامعه مدنی اش بوده است، را پنهان کنند. هر چه باشد ، چامسکی به خوبی توضیح می دهد که عادت ما امریکایی ها در «نامیدن سلاح های مرگبارمان به نام قربانیان جنایات خودمان (همچون آپاچی، توماهاک) ، مثل این است که نیرو هوایی آلمان نازی نام هواپیماهای جنگنده اش را «کولی» یا «جهود» می گذاشت.» شاید این موضوع در مورد توماهاک صحت نداشته باشد، چرا که در حقیقت اسم یک موشک است نه هواپیما، اما نکته ای که چامسکی به آن تکیه می کند به مانند بقیه استدلال هایش است.

خلاصه اش می شود که ما نمی دانیم چه کسانی حملات یازدهم سپتامبر، یا هرکدام از حملات مرتبط را سازمان دادند و می بایست احمق خوش باور باشیم که حرف های خود بن لادن را درباره پذیرفتن مسئولیت این حملات جدی بگیریم. تلاش یا اقدام به دزدین یا قتل یک پرزیدنت سابق (و لابد حاضر) به لحاظ حقوقی به اندازه شکار آبوت آباد قابل دفاع است. و ایالات متحده، تجسم رایش سوم (دولت آلمان نازی) ست که حتی به پوشاندن روش ها و ایده های آدم کشانه اش هم اهمیتی نمی دهد. این مجموعه چیزی ست که سلطان چپ در دهه گذشته دریافته است.

* Truther نام جنبشی ست که به شکل عمومی به افرادی اطلاق می شود که روایت عمومی حملات یازدهم سپتامبر را انکار می کنند.

** اشاره به حمله به بندر پرل هاربر توسط نیروهای ژاپن در جنگ جهانی دوم در دسامبر ۱۹۴۱ که منجر به ورود ایالات متحده به جنگ شد.

این ترجمه پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

سمبل وفاداری

بانوی پیر فوتبال ایتالیا فصل خوبی را نگذارند. اوضاع می توانست بدتر از این باشد اما از معدود اخبار خوب است که کاپیتان پرسابقه ، یک فصل دیگر هم با راه راه پوشان می ماند.

او از آخری بازماندگان نسلی ست که در ایتالیا به «Bandiera» معروف اند، بازیکنانی وفادار که حرفه ورزشی شان را وقف تیم می کنند و روح یک تیم پرصلابت را نمایندگی می کنند. در یوونتوس به شدت جوان شده، این جور بازیکنان نعمتی اند. اما مهم تر این است که با اینکه قرارداد تنها یک ساله تنظیم شده و دل پیرو برای کمک به باشگاه، مبلغ دستمزد می گیرد که از آخر چهارم دستمزد به حساب می آید. این را مقایسه کنید با امثلا توتی و میکوولی.

به واقع که او سمبل یک باشگاه با قدمت بالاست. برای او و یوونتوس یک فصل خوب را آرزو می کنم.

خواهرم حجابت، برادرم نگاهت

کتاب «خواهرم حجابت را محافظت کن،و برادرم نگاهت را» مجموعه مقالاتی ست به قلم هنرمندان و ادیبان ایران که به کوشش و ویراستاری لیلا اعظم زنگنه گردآوری شده است.

تنها استثنا، داریوش شایگان است که با مقاله «دنیاهای عقب رونده» در میان نقاشان و بازیگران و فیلم سازان و نویسندگان قرار گرفته اند. وجه مشترک افراد انتخاب شده، به گفته ویراستار، ارایه چهره ای متفاوت از ایران امروز بوده است با این حال به نظرم می توان متواضعانه گفت که پیش شرط، تسلط به زبان انگلیسی هم بوده است. در این میان، گوی رقابت توسط نویسندگان حرفه ای انگلیسی ربوده می شود ، با این حال اشتباه است اگر فکر کنیم دیگران نقشی جانبی در ارایه این تصویر داشته اند.

بی اغراق می بایست گفت درخشان ترین نثر، متعلق به خانم آذر نفیسی ست که با «لولیتا خوانی در تهران» اش، نگاه جامعه جهانی را به ادبیات ایرانی (و نه فارسی) متمایل کرده است. خانم نفیسی با بخشیدن تکه ای از لولیتا خوانی در تهران به دیباچه این کتاب هم، نقشی پر رنگ ایفا کرده اند :

«این نسل گذشته ای ندارد. خاطره اش از تمنایی نیم گفته است، چیزی که هرگز نداشته است. این کمبود، باعث شده که عطش داشتن زندگی معمولی که قدرش دانسته نشده، به کلمات اش کیفیتی درخشان، در مقام شعر بدهد.»

خانم زنگنه در معرفی آغازین کتاب، فشرده ای از دلایل نگارش این کتاب را می نویسد. او می گوید که امروز، ایرانیان چهره ای جایگزین از هویت ایرانی ساخته اند که همه عرصه های اجتماعی را فتح کرده و تلاش دارد تا روایتی بدل آنچه نظام سیاسی ارایه می کند از خود به جای بگذارند. برای این کار از همه ابزارها، از جمله کتاب و بازیگری و فیلم استفاده می کنند.

«مواد تشکیل دهنده رویا» عنوان مقاله خانم نفیسی است که بی تردید بهترین نوشته از لحاظ ظرافت های ادبی ست. خانم نفیسی در سفری خیال انگیز، از مهر آباد به لنکستر انگلستان و دوباره به تهران آشوب زده و انقلاب گرفته، ما را با خود به شب های طولانی می برد که در «جمهوری رویابافی» اش کتاب های ادبی زبان انگلیسی را می خوانده و آرام می گرفته، زمانی که در آستانه بلوغ با فروغ آشنا شده، روزهایی که در دانشگاه تهران از مارک تواین و اسکات فیتزجرالد برای دانشجویان می گفته و پایین پنجره کلاس عده ای حجره می دریدند که «مرگ بر امریکا»، از روزهایی که آیت اله پرنفرت شمشیر را بر حقوق زنان از رو بست ،عبور می دهد. او خود می پرسد که ارتباط فلنری او کانل یا فیتزجرالد با رابطه غرب و شرق چیست؟ و با نقل قسمتی از هاکلبری فین پاسخ می دهد: هاک در مدرسه مذهبی خوانده است که کسانی که برده ای را فراری می دهند، آتش جهنم را به جان می خرند. بروی کلک و شناور در رودخانه، ذهن اش در حال کلنجار رفتن با حکم الهی است، هر وقت که عطوفت و رفاقت جیم برده را می بیند، بیش از هر چیز، انسانیت او برایش برجسته می شود. در نهایت هاک تصمیم می گیرد : خیلی خوب، اصلا می روم جهنم! خانم نفیسی هم از خوانندگان (انگلیسی) اش می خواهد که در رویابینی اش با او شریک بشوند برای آینده ای روشن تر.

جای تعجب خواهد بود که وقتی دو نویسنده دیگر، شاگردان پیشین خانم نفیسی هستند، دومین مقاله برتر از دید من «مرگ یک مانکن» است به قلم خانم مهرانگیز کار (که همسر ایشان به تازگی از دنیا رفتند). خانم کار، روایتی از روزهای بعد از انقلاب به دست می دهد در رابطه با محروم کردن زنان از حقوق اجتماعی ایشان، با پی گرفتن مانکن های داخل ویترین مغازه ها که چطور یک روز مینی ژوپ شان را به زور پارچه وصل کردن بلند کردند، روز دیگر صورت شان را بی آرایش کردند، فردایش بر سرش لچک انداختند و پس فردا، دست و پایش که از لباس بیرون می ماند را کندند. با این حال، خانم کار زنان را قربانی صرف نمی بیند، آنها را کنشگرانی فعال معرفی می کند که در همه سال ها، تلاش کردند با این جنون اسلامی بجنگند. برای من به غایت شاعرانه بود روایت خانم کار.

مرجانه ساتراپی، تصویرگر «پرسپولیس» مقاله ای کوتاه با عنوان «چطور می شود ایرانی بود؟» دارد. عکس روی جلد هم کار ایشان است. رضا اصلان، مفسر و ستون نویس سیاسی از سفرش به قم می گوید در «از اینجا تا ملاکراسی» و تجربه دو عموزاده اش که یکی تورلیدر خارجی هاست و دیگری به کسوت آخوندی در آمده. رویا حکاکیان از تجربه های نوستالژیک ایرانیان کلیمی می گوید که چطور ناگزیر از ترک وطن واقعی شان شده اند در «آخرین فصل کتاب تبعید». گلاره آسایش از اینکه بعد از سالها زندگی در ایالات متحده فهمیده که «سفید» نیست صحبت می کند.  آزاده معاونی از روابط جنسی زیر نگاه ملایان می گوید و نغمه زربافیان از اثرات زیانبار سانسور ادبی در «اشتباه خوانی کوندرا در تهران» می گوید. سه گفتگو با شهره آغداشلو، عباس کیارستمی و شیرین نشاط برای خواننده ایرانی شاید به شدت دوست داشتنی باشد ولی برای خواننده انگلیسی زبان که با هنر ایشان آشنایی ندارد نمی دانم چقدر مفید واقع شود.

در مجموع ، این سری مقالات که با ویراستاری عالی خانم زنگنه آماده شده، یک نگاه متفاوت به ایران و فرهنگ «ایرانی» است. با این حال نوع این تفاوت برای من مهم است، در کشوری که سه دهه از جهان بیرون ایزوله شده، تجربه دوطرفه با دنیا وجود نداشته و «بیرون» دشمن فرض شده، فهم کردن همدیگر آن هم از طریق نویسندگانی که اغلب دو دهه است که در ایران حضور نداشته اند، حضورشان در ایران در حد تعطیلات دو هفته ای بوده و در مواردی که چنین نبوده هم، قلم ویراستار، متن را برای خواننده انگلیسی زبان ویرایش کرده، کمی اغراق است. بی شک این کتاب متفاوت است، ولی شاید در فهم عمیق تر «ایرانی»بودن به انگلیسی زبان ها همانقدر کمک کند که مسافرت های یکی دو هفته ای ایرانیان به جهت تفریح به ممالک خارجه. بی شک مفید است، ولی آیا انقلابی به راه خواهند انداخت؟ من چنین نمی اندیشم.

کتاب به نظرم بهترین هدیه ای ست که می توانید به دوستان غیر ایرانی تان بدهید. برای ایرانیان هم که علاقه مند به ادبیات انگلیسی زبان اند، بغایت مفید است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: