Archive for اوت 2011

خط قرمز مصالحه جویان

با گذشت دو ماه از دعوت رییس جمهور سابق اصلاحات، محمد خاتمی به عفو و بخشش دو طرفه جمهوری اسلامی و مردم معترض، و با فاصله ای بسیار کم از یکدیگر، موسوی خویینی ها، رهبر اسرارآمیز دانشجویان اشغال کننده سفارت آمریکا و مدیر روزنامه سلام، و موسوی لاری، وزیر جانشین عبدالله نوری در کابینه دولت اصلاحات، سخنانی ابراز کرده اند که به جز سیگنال هایی برای مشارکت دوباره در جمهوری اسلامی به چیز دیگری قابل تعبیر نیست. از سوی دیگر در وب فارسی مطلبی بازنشر می شود که هرگونه مشارکت در انتخاباتی دیگر را موکول به رسیدگی به مسایل حاشیه ای انتخابات دهم ریاست جمهوری می داند. عده ای به درستی بر این موضع خرده گرفته اند که سیاست عرصه سازش است و تکلیف انتخاباتی که منتخب اش همین امروز هم مورد غضب قدرت مطلقه جمهوری اسلامی است و سیاست رسمی اعلام شده در قبال اش، «کنترل» تا زمان سر رسیدن مسئولیت قانونی اش است، نه عملی است و نه واجد دست آورد سیاسی.

با این حال همیشه می بایست در «اصلاح طلبی» از پیش اهدافی را برای کنش سیاسی در نظر گرفت و سازش های احتمالی بر سر راه را، همیشه با آن اهداف و میزان نزدیک شدن به آنها سنجید. در غیر اینصورت، اصلاح طلبی به راحتی می تواند سر از فوق محافظه کاری در بیاورد و مبارزین سیاسی، می توانند به محافظین وضع موجود، با توجیه سازش و «سیاسی کاری» تبدیل بشوند. مطابق نظر بخشی از منتقدین جنبشی که بعد از حضور در کاخ ریاست جمهوری نام اصلاح طلبی گرفت، این دقیقا اتفاقی بود که برای این جنبش افتاد. آنها با متهم کردن دگراندیشان حاضر در جبهه ای رنگارنگ و فراگیر از مخالفین وضع موجود به تندروی و ناسیاسی بودن، وارد سراشیبی شدند که از شبه کودتای پارلمانی مجلس هفتم شروع و به فرش قرمز پهن کردن به زیر پای فرستاده ائتلاف بازار و حوزه برای تسخیر تنها کرسی انتخابی ملی ختم شد.

از این روی، تبیین خطوط اصلی سیاسی و ترسیم خطوط قرمز، هم برای مدیران سیاسی این جریان که امروز تصمیم به مذاکره با قدرت گرفته، و هم کادرهای اجتماعی اش ضروری به نظر می رسد- مدیران خواهند توانست با دیدی آینده نگرانه، هر گونه وجه المصالحه ای را در مقابل دست آوردهای احتمالی وزن کنند و پشتوانه اجتماعی این جریان هم می تواند عملکرد رهبران اش را در عرصه سیاسی مورد قضاوت قرار داده و در مورد حمایت یا عدم حمایت از آن تصمیم گیری نماید. از سوی دیگر، مرزکشی میان این جریان سیاسی، هم با محافظه کاران و هم با جریان های برانداز بیش از هر زمانی دیگری الزامی است. برخلاف ادعای رجبعلی مزروعی، همه معترضین جنبش سبز، در مرام فکری او خلاصه نمی شوند و داده های اجتماع برخلاف نظر موسوی خویینی ها، بیانگر حضور دست کم گروهی از براندازان است. برای اهداف این نوشتار، نگارنده از لفظ «مصالحه جویان» استفاده خواهد کرد، با این هشدار که این لفظ ابداع نگارنده نیست و هرگونه برداشت تحقیرآمیز از این لفظ،‌ نادرست است و توسط نگارنده قابل پذیرش نیست. توضیح ضروری اینکه در شرایط نیمه جنگی و تنش های فراوان اجتماعی و سیاسی، صحبت از اصلاح طلبی،‌به خصوص با وجود شکاف عمیقی که هر دو سوی طیف سیاسی به آن معترف اند، بیهوده و فاقد هر گونه واقع بینی سیاسی است. در شرایطی که جناح صاحب قدرت، حضور بخش قابل توجهی از الیت سیاسی کشور را ناضروری می داند و جناح در پی قدرت، مشارکت خود را مشروط به تحقق شرایطی می داند، قبل از فعالیت سیاسی، به نظر می بایست ابتدا به نوعی آشتی سیاسی و درون گروهی فکر کرد. از این منظر، شاید با ارفاق از نام «آشتی جویان» هم بتوان استفاده کرد، اگرچه اولویت نگارنده با پیشنهاد اول است.

با توجه به دست نسبتا خالی مصالحه جویان و عرصه اجتماعی که از مشارکت سیاسی تقریبا خالی شده، شاید درخواست های پرشمار و رنگارنگ، با شبهه ایده آل گرایی و به هدف تحریم سیاسی مطرح شدن مواجه باشند و عاقلانه است که بر حداقل هایی توافق کرد که حداکثر توده های غیر برانداز را به خود جلب نماید. این نوشتار تلاش می کند با سبک کردن لیست بلندبالای مطالبات معوقه جامعه، با توجه به سابقه ناموفق از حضور در قدرت مصالحه جویان، به یک خواسته و تنها یک خط قرمز بسنده کند که در عمل حداقلی باشد و کارگزاران سیاسی را ترغیب به پذیرش اش بکند و در ایده آل ها درخشان و واجد شرافت باشد تا نیروهای اجتماعی را به این جریان امیدوار نگاه دارد. پیشاپیش می بایست هشدار داد که آنچه در پی می آید ممکن است مورد قبول ایرانیان نباشد، اما حداقلی است که در صورت عدم پذیرش و دفاع از آن، ریزش های بیشتر اجتماعی را می تواند در پی داشته باشد که با هدف وجودی مصالحه جویان (آشتی حاکمیت و مردم) در تضاد است.

«پیگیری تخلفات گسترده و پرشمار باند ریاست جمهوری» می تواند یک هدف اتحاد بخش به برشی وسیع از جامعه باشد، اما با توجه به موقعیت متزلزل این گروه در کاست قدرت، ممکن است از دید حامیان اجتماعی، تعبیر به شلیک به اسب مرده شود. افزون بر این، با توجه به اعلام آمادگی بخش های زیادی از تمامیت خواهان برای برخورد با این گروه، معلوم نیست پیام مصالحه جویان از تمایز سیاسی لازم برخوردار باشد.

«رسیدگی به پرونده مقتولین انتخابات ۸۸ و پرونده های کهریزک» نیز می تواند هدفی معقول باشد از آن جهت که در حال حاضر پرونده کهریزک پشتیبانی بخش هایی از محافظه کاران را دارد و در عین حال با توجه به بار عاطفی این موضوع، در میان توده های اجتماعی تداعی کننده «عدالت خواهی» به عنوان آرمانی بشری و فراگیر است. با این حال، با توجه به مواضع «مادران صلح» و گفته های پیشین پروین فهیمی، مادر یکی از کشته شدگان درگیری های بعد از انتخابات، مبنی بر گذشت از سر تقصیرات قاتلین در صورت آزادی زندانیان دیگر سیاسی، این امید است که ورای از احساسات قابل فهم بخش مهمی از معترضین نسبت به کشته شدگان، از رسیدگی آنی به این جنایت ها چشم پوشید، مشروط بر اینکه داوی گرانبها در میدان سیاست در میان باشد.

«آزادی زندانیان سیاسی» بعد از انتخابات، اگرچه خواسته ای معقول و به حق است، اما اولا به دلیل بکارگیری اش توسط بخش های محافظه کارتر نظام (هاشمی رفسنجانی در آخرین خطبه خود این خواسته را صراحتا مطرح کرد) و دوما بی پاسخ ماندن این خواسته برای مدتی دراز، نمی تواند وجهه سیاسی مورد نظر در میان الیت حاکم و مقبولیت لازم میان توده ها را فراهم کند. فزون بر این، رخداد های هفته اخیر نشان می دهد که حاکمیت با هر تحلیلی، دست به آزادسازی مشروط و محدود بخشی از این زندانیان سیاسی زده است و اعلام خواسته ای که خود به خود در حال رخ دادن است، چندان منطقی به نظر نمی رسد.

به دید نگارنده، تنها خواسته موثر و خط قرمز غیرقابل عبور برای مصالحه جویان، آزادی دو نامزد معترض به انتخابات ریاست جمهوری وهمسران شان و  بازگشت به فعالیت های روزمره شان، در حد مابقی شهروندان است. این خواسته مشروعیت وسیع بین المللی دارد، از آنجا که در هیچ مرام سیاسی قابل پذیرش نیست که رهبران قانونی مخالفین دولت، بدون محاکمه حبس شوند. در عین حال، این خواسته بیمه کننده حضور مصالحه جویان و آینده سیاسی ایشان است، منطق حکم می کند از وقوع اتفاقی که برای برجسته ترین پایوران سابق نظام رخ داده پیشگیری کرد، و چه پیشگیری بهتر از برچیدن این بدعت نادرست سیاسی؟ از همه مهم تر، این خواسته به شعار مرکزی جنبش سبز که هیچ وقت توسط مصالحه جویان نامشروع اعلام نشده، بسیار نزدیک است و رای اکثریت حامیان مصالحه جویان را (بنا به ادعای خودشان مبنی بر ضدبراندازی بودن و در چارچوب ماندن حامیان ایشان) به عنوان اصلی دموکراتیک لحاظ می کند. این خواسته نه صحبت از رسیدگی به تخلفات ریاست جمهوری یا مامورین انتظامی می کند، که وظیفه قوه قضاییه است، نه دعوای حل و فصل نشده انتخابات ۸۸ را زنده می کند که زخم های عمیق بر پیکره حاکمیت و مردم بر جا گذاشته و نه تضمین کننده حیات سیاسی دو نامزد ریاست جمهوری و همسران در اسارت است، درخواستی حداقلی مبنی بر بازگشت ایشان به زندگی روزمره شان، نه حفاظت و تامین خواسته های این دو نفر در آینده.

روشن سازی این موضوع مفید است که نگارنده متوجه بزرگی تصمیم هایی که برای مشارکت سیاسی لازم است گرفته شود هست، و دست کم در بعد عاطفی، تلاشی قابل توجه صورت داده تا چهره های شجاعان جنبش سبز را که قربانی خشونت دولتی شده اند در گوشه ای از ذهن بگذارد و این سطور را بنویسد. اما به سیاست می بایست از  منظر فایده گرایانه نگریست. از این منظر، خط قرمز مصالحه جویان، می بایست بازگشت دو نامزد ریاست جمهوری و همسران شان به زندگی روزمره باشد.

این نوشته پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

شوخی به شیوه علمی

Creationism یا خلقت گرایی،‌ ظاهرا عنوانی تحقیر آمیز است، از آنجا که مدعیان اش چند سالی است که از نام جدیدتری برای مبارزه با دانش استفاده می کنند. این افراد که باور مرکزی شان را بر پایه داستان خلقت انجیل گذاشته اند، با اصراری قابل توجه تلاش می کنند در جامعه علمی رسوخ کرده و به قول مسلمین، میخ دین را در آن سرزمین بکوبند.

چند سال پیش آنها بعد از تلاشی بسیار سیاسی و گسترده، نام ۸۰۰ «دانشمند» را گردآوری کردند که «تئوری فرگشت» را معیوب، ایراد دار یا حتی نامعتبر می شناخت. این بی شک یک چشم بندی تبلیغاتی بود، چون افراد عادی کمتر می دانند که مابقی دانشمندان چه نظری دارند در این رابطه. مرکز ملی آموزش دانش ایالات متحده، با وجود اینکه حاضر به تهیه لیستی مشابه از «معتقدین به فرگشت» نشد، ولی با ابتکاری جالب، لیستی از دانشمندانی تهیه کرد که نام کوچک شان استیو است و تئوری فرگشت را توصیف دقیق طبیعت می دانند! دلیل کار این بود که برآورد ایشان این بود که «استیو» نامی با فراوانی یک درصد است و در ضمن می خواستند به استیفن جی گولد فقید هم ادای احترامی کرده باشند. پروژه استیو با ۸۰۰ نفر (دی:) شروع شد و اکنون از ۱۱۷۰ نفر گذشته است.

به این می گویند طبع طنز

خمینی در فرانسه

کتاب «خمینی در فرانسه» ترجمه ای است از کتابی که به فرانسه توسط هوشنگ نهاوندی نوشته شده و به همت نشر کتاب به فارسی برگردانده شده و در همین مدت کوتاه از انتشارش، موجی به راه انداخته است.

نویسنده کتاب که مدتی طولانی در فرانسه زندگی می کند، در حقیقت این کتاب را با هدف روشن سازی دروغ های بی شماری که مطبوعات غربی و به خصوص فرانسوی درباره خمینی و انقلاب ایران سر هم کردند نوشته است و برای این کار به انبوهی از اسناد ارجاع داده است، با این حال ترجمه کتاب به شکل قابل قبولی، لحن کتاب را برای خواننده ایرانی هم روان می کند. مترجمان نوشته اند که به متن تا حد امکان وفادار بوده اند و از خود نویسنده هم کمک گرفته اند. با این حال یکی دو ترجمه نامفهموم (یک میلیون و نیم نفر، بسیار شدید اللحن) در جای جای نوشته قابل مشاهده است که به نظر ضربه ای به اصل مطلب نزده است.

کتاب با زندگی خمینی شروع می کند و چون مدعای کتاب این است که خمینی فارغ از شایستگی رهبر مخالفان شاه شد، تلاش می کند که تا جایی که ممکن است به روایت های دست اول و مربوط به نزدیکان خود خمینی اتکا کند درباره زندگی اش. نویسنده  در صفحه ۱۷ کتاب هشدار می دهد که اسلام گرایی را به عنوان یک ایدئولوژی خشن و ضدبشری ، متفاوت از اسلام به عنوان یک دین «قابل و شایسته احترام»‌می داند. تمام ۵۰ سال اول زندگی آیت اله در یک فصل جا شده است و این تازه نتیجه تلاش فوق العاده نویسنده بوده که اصلا چیزی یافته. در این بخش می خوانیم که پدر خمینی اهل کشمیر بوده و یکی از دو برادرش فامیل آقاهندی را به همین سبب انتخاب کرد. با این وجود نویسنده تصریحا می کند که از خانواده مهاجر بودن اصلا بد نیست ولی تاکید بعدی قانون اساسی جمهوری اسلامی به «ایرانی الاصل» بودن ریاکارانه است. همین طور نویسنده اشاره با روایت معروفی می کند که شیر و خورشید پرچم ایران که به هیچ وجه متعلق به خاندان پهلوی نبود ولی نماد سلطنت بود، با نماد سیک ها تعویض شد. اینکه او در سه شناسنامه ای که در طول زندگی اش گرفت نام های متفاوتی انتخاب کرد و در سومی بود که موسوی خمینی شد. نویسنده از همان ابتدا،‌انقلاب بهمن را «اغتشاش» می خواند،‌البته نمی دانم تاکید نویسنده بوده یا مترجم، ولی تا به انتهای کتاب، اشاراتی دارد که چرا موضوع را اغتشاش می داند.

کتاب در جاهای متفاوتی، به رخداد های اشاره می کند با سند، که نشان دهنده خلقیات و روحیه خمینی است: حسین بهرامی، نوه کسی که قاتل پدر خمینی شناخته شده بود و پدرش هم اعدام شده بود، پس از انقلاب به فرمان خمینی به قتل می رسد. کینه توزی یاران خمینی ظاهرا از خود او نشات می گرفت. خمینی در زمان مخالفت با اصلاحات ارضی، خود ملاک بود و یک ده داشت! جمله ای مهم و کمتر شنیده شده از خمینی «با اصل سلطنت تا کنون از این طبقه (روحانیون) مخالفتی ابراز نشده، پشتیبانی هایی که مجتهدین از دولت کردند در تواریخ مذکور است»  و همین طور حضور خمینی در جماعتی که به رهبری آیت اله کاشانی، به کاخ سلطنتی رفتند تا شاه جوان را که از پیکار با مصدق خسته شده بود از رفتن از ایران پشیمان کنند. خمینی بالا رفت و سخنرانی غرایی در مدح شاه کرد.مصاحبه ای از احمد خمینی با بی بی سی که در آن می گوید پدر حتی حاضر نبود مگسی را در اتاق بکشد و در را باز می کرد که برود ولی راحت دستور کشتار هزاران نفر را می داد. ذکر یک واقعه که خمینی در تبعید در عراق، برای پسرکی که فرزند اش را در کوچه کتک زده بود، حکم اعدام درخواست کرده بود، عراقی ها محل نگذاشتند. این واقعیت که مصطفی خمینی که در ایران یک خیابان به نام «شهید مصطفی خمینی» به نام اش هست، به مرض قند و وزن بسیار بالا درگذشت، نه اینکه مسموم اش کنند. خمینی هیچ وقت اینکه پسرش را کشتند را تایید نکرد. اگرچه خود خمینی بسیار شکاک بود و وقتی تحت الحفظ مورد دیدار یک مقام دولتی قرار گرفت، با کنایه گفت که می ترسم به شما چیزی تعارف کنم از اینجا، شاید مسموم باشد. در فرانسه هم زن اش را به سرعت آوردند چون از دست هیچ کس دیگری غذا نمی خورد. خمینی تا فرانسه، از تلفن استفاده نکرده بود و تنها به اضطرار و به جهت جلب اعتماد مراجع قم و نجف، برای اولین بار پای تلفن حاضر شد. بر سر موضوع انقلاب سفید غائله درست کرد و وقتی برای بار دوم دستگیر شد در ماشین به گریه افتاد که این بار مرا خواهند کشت.

از جمله دروغ های پرشماری که در روزنامه های معتبری چون فیگارو، لوموند، نوول آبزرواتور درباره خمینی چاپ شد: اینکه پدر خمینی را به دستور رضا شاه کشتند، می خواستند برایش پیشینه سیاسی درست کنند. واقعیت این بود که پدرش رمال بود و سواد داشت و به سبب سوادش استخدام خان شده بود و حساب کتاب نگاه می داشت. ظاهرا در همین میانه بده بستان هایی هم کرد و مال و منالی بهم زد. در جریان رتق و فتق امور، کسی کینه به دل گرفت و او را در راه با تیر کشت. این اتفاق ۲۵ سال پیش از به قدرت رسیدن رضاخان اتفاق افتاد! یا وقتی که سخنان ضداسرائیلی خمینی که اولین بار ۱۹۶۳ ایراد شده بود را در فرانسه مطبوعات منتشر کردند، پرشت گفت که روزنامه ها دروغ می گویند.

نویسنده تا جایی که برای یک مقام دولتی نزدیک به شاه مخلوع ممکن است بی طرف مانده، مثلا اتهاماتی که به زن خمینی در مقاله احمد رشیدی مطلق وارد شده بود را رد می کند و می گوید که زنی محترم از خانواده ای محترم بود اگرچه وقت ازدواج ۱۱سال داشت. او همین طور حفظ احترام خانواده خمینی را در زمانی که پدرش کشته شد کاری درست ارزیابی می کند. در نوشته اش بارها توضیح می دهد که شاه ایران بی اشتباه نبود، اما در صحنه جهان درخشید و کارهای فراوانی برای مملکت اش کرد. توضیح می دهد که به دید او، امیر عباس هویدا فردی کاسب کار و بسیار فاسد بود، اگرچه خودش هیچ وقت تلاش به جمع آوری مال و منال نکرد ولی به شکل فعال مانع ارتباط داشتن دیگران با شاه می شد تا خاطر همایونی مکدر نشود. درباره گروه سه نفره قطبی، حسین نصر و فرح دیبا هم قضاوت مثبتی ندارد و بروی هم رفته آنها توطئه گر برای تعویض شاه می داند که به راحتی رویاهایشان با آمدن خمینیست ها جارو شد. مثلا می گوید که فرح دیبا به درستی موافق یکی از انتصابات شاه نبود ولی بعدا توضیح می دهد که همه رفتار های شهبانو هم درست نبوده. قابل توجه است که فرح از تقاضاهای مکرر دکتر میلانی که کتاب «شاه» اش را می خواست با نظرات او کامل کند سرباز زد. حسین نصر امروز در ایران ارج و قرب دارد و سال ۸۸ از احمدی نژاد نشان ریاست جمهوری گرفت. خواهرزاده قطبی هم که از آن ور دنیا آمد و شد مدیر تیم ملی. قطبی و فرح، بعدا در نقش همسر شاه و مدیر تلویزیون ملی، نوشته ای به شاه دادند تا جلوی تلویزیون بخواند که در آن برای اولین بار،‌به اتفاقات ایران نام «انقلاب» می داد، چندین بار از اشتباهات پیشین و نقض قانون اساسی حرف می زد (و مطابق قانون اساسی مشروطه، دست مجلس را برای عزلش باز می گذاشت) و جمله تاریخی «صدای انقلاب شما را شنیدم» را به گوش مردم ایران رساند.

نکته برجسته دیگر، دید حقوقی نویسنده است، مثلا می نویسد که مطابق قانون اساسی مشروطه، تشکیل شورای سلطنت با خروج شاه از ایران منظور شده بود و کشور به بی قانونی نمی رسید، همین طور حق حاکمیت ملی در آن قانون اساسی به رسمیت شناخته می شد ولی قانون اساسی جمهوری اسلامی، ولایت فقیه را بر تارک همه چیز نشاند (صفحه ۵۱ کتاب). مرتب وضعیت هایی که در تاریخ انقلاب به وجود آمد را از نگاهی حقوقی بررسی می کند و ارزش حقوقی تصمیمات گرفته شده را بازرسی می کند. همین طور قابل توجه است که نویسنده به وضوح می نویسد که عامل انقلاب بهمن، در داخل ایران فراهم شد (صفحه ۸۵) و کمی بعدتر توضیح می دهد که عوامل بیرونی در تعامل با عوامل داخلی نقش بازی کردند.

یک بخش قابل توجه کتاب، رخدادنگاری اتفاقات است از زمانی که جرقه انقلاب زده شد تا زمان سقوط رژیم شاه. اتفاقاتی به غایت مهم که کمتر مورد توجه تاریخنگاری قرار گرفته اند و به جز روایت رسمی که رنگی از واقعیت ندارد، ایرانیان زیادی چیزی از آنها نمی دانند. مثلا مقاله احمد رشیدی مطلق که جرقه انقلاب و در حقیقت «رهبر» شدن خمینی بود، فکر هویدا بود و شاه در پاسخ به اینکه چرا گذشته خمینی را رو نکنیم، تنها گفته بود «چرا که نه» اما نویسنده متعقد است که شاه متن را ندید و اگر می دید احتمالا با چاپ اش موافق نمی بود و افراد زیادی تلاش کردند که چنین چیزی منتشر نشود چون ابعاد آن را پیش بینی می کردند. یا موضوع سینما رکس و در آتش سوختن ۴۷۰ نفر که شاه و دولتش به هدف آرام کردن مخالفان،‌هرگز آمران اش را که احمد خمینی و چند ملای دیگر در عراق بودند پیگیری نکرد.

کتاب روایت حجم قابل توجهی از ارتباطاتی است که در جریان انقلاب، میان سرویس های اطلاعاتی و دستگاه رسمی دولت و انقلابیون برقرار شد. از یک مامور برجسته سازمان جاسوسی روسیه نقل شده که خمینی را یکی از پنج مهره شوروی در ترتیبات شیعه می دانسته. نویسنده قضاوت اش این است که در حالی که کاملا روشن است که به خمینی در سال های حضورش در نجف و گمنامی کمک شده، اما توافقی میان شان صورت نگرفته بوده که به عنوان جاسوس یا مهره عمل کند. ظاهرا این هم یکی دیگر از کارت هایی بوده که قرار بوده در صورت لزوم علیه شاه یا متحدان اش مورد بهره برداری قرار بگیرد. همین طور نقش ابراهیم یزدی که با داشتن پاسپورت امریکایی، در ایران به وزارت رسید! و البته اعتراف خود او که اطلاع داشته خانه مجاور آیت اله در نوفل لوشاتو، در اجاره سیا است. بعدا اسناد لانه جاسوسی به دیدارهای مکرر او و دیگر اعضای نهضت آزادی اشاره کرده با مامورین سیا و وزارت امور خارجه امریکا. یا این موضوع که کنفدراسیون بین المللی دانشجویی که توسط سیا تامین مالی می شد. اشاره به این موضوع که ویلماره یک مقام امنیتی فرانسه وقتی تجهیزات مخابراتی خانه نوفل لوشاتو را دید، به وزارت خانه اش رفت و گفت چطور چنین اجازه ای به کسی داده شده در حالی که یک فرانسوی برای اجازه این تجهیزات چندین ماه باید در نوبت باشد. اشاره به اینکه قطب زاده با سیا و سازمان اطلاعات فرانسه در ارتباط بود. داستان جنجالی شخصی که آقای خمینی با تکیه بر دستان او از «پرواز آزادی» پیاده شد، مامور سازمان اطلاعات فرانسه!

گزارش مفصلی است که برای سئوال همیشگی من، یعنی منابع مالی انقلاب بهمن بسیار مفید است. از نظر من سئوالی که هیچ ایرانی از خود نمی پرسد، نحوه تامین مالی انقلابی بود که بسیار پرخرج بود چون از به روزترین تجهیزات استفاده می کرد و در همه کشورها شعبه داشت. مطابق اسنادی که سیا منتشر کرده ۱۵۰ میلیون دلار به انقلابیون اختصاص یافته بود که به روایتی بخشی ش خرج عیاشی های یزدی و قطب زاده و دیگران می شده. البته نویسنده به خوبی منابع دیگری را هم بر می شمارد همچون حاج آقا روغنی که ظاهرا در بازار بوده و شبکه ای مالی داشته که اتفاقا تحت نظر ساواک هم بوده. با این حال می گوید که کمک عمده از سوی سیا انجام شد و با حمایت کارتر. یا تصریح حسنین هیکل به اینکه خمینی از خارجی ها پول دریافت می کرد.

کتاب پر است از اشارات جالب دیگر، مثل اینکه اسداله علم در زمانی برای کنترل مملکت و از ترس اینکه شاه دلنازک و جوان دخالت بکند، تلفن شاه را قطع کرده است. اشاره اش به واقعه تظاهرات مزدوران خمینی در ۱۵ خرداد ۴۲ است که بعد از کشتار، علم برای خانواده مقتولین این شورش، مقرری دولت تعیین کرد. یک اشاره جالب دیگر به کریم سنجابی ست که به فرانسه رفت تا حکم نخست وزیری بگیرد ولی آبروی سیاسی خودش و جبهه ملی را با یک ساعت ایستادن و ملاقات نکردن با آیت اله معامله کرد و برگشت. یک مقاله در بی بی سی امسال نوشته شده بود که جبهه ملی با مصدق شروع شد و با بختیار تمام شد، به نظرم انصاف این ست که بگوییم با کریم سنجابی تمام شد. یا قضاوت بی رحمانه ای که نسبت به ابوالحسن بنی صدر و شیخ منتظری انجام می شود. در مورد اولی می گوید ۱۴ سال طول کشید آخر هم در فرانسه فارغ التحصیل نشد و دومی را هم می گوید که از قم آوردند و یک شبه فقیه عالی قدر اش کردند. امروز کدیور داستان ها می سراید که چطور این فقیه و مرجع عالی قدر، رساله عملیه نداشته، ولی به نظر شخصی من ظاهرا چون به قدر کافی «روحانی» نبود، عاقبت به خیر شد. روایت تکان دهنده دیگر، سخنان ملک حسین ست که بعد از شلوغی های ۱۹۷۸ به شاه گفته که همین کار را امریکایی ها خواستند با کشور من هم بکنند نگذاشتم (اشاره اش به سپتامبر سیاه است) و به شاه التماس می کند که بهترین سران ارتش اش را به او معرفی کند و اجازه بدهد به تهران برود و در یک اتاق در دفتر شاه مستقر شده و اوضاع را «کنترل» کند. یا گزارشی که شب واقعه ۱۷ شهریور در تلویزیون ایران به مدیریت قطبی پخش شد که تصاویر، قیچی شده هایی از تظاهرات کشورهای دیگر بودند! برای این برنامه، برق سراسری که قطع بود در اثر اعتصابات وصل شد! یا نقل قولی از بختیار که خمینی را به شاه ترجیح داده است! یا موضوعی که من تا به امروز نمی دانستم، یعنی شکسته شدن اعتصابات، با سر کار آمدن ازهاری، یا اینکه ژنرال ازهاری در حالی که سکته قلبی کرده بود، از روی تخت مملکت را می خواست اداره کند چون حس سربازی اش اجازه نمیداد ترک مسئولیت کند. موضوع حمایت فوکو از انقلاب ایران را می دانستم، ولی کتاب با نقل قول هایی مستقیم از ژان پل سارتر و همین طور سیمون دوبوار، حمایت شان را از خمینی به رخ می کشد. برگی سیاه در تاریخ چپ گرایی به نظر شخصی من.

از نظر انطباق با گزارش های دیگری تاریخی،‌من کتاب های تاریخ انقلاب کم خوانده ام، ولی چند موردی که خوانده بودم با این کتاب فاصله نداشتند. مثلا در کتاب مردی در آینه ، جروم کرول هم تایید می کند که صادق قطب زاده برای اجاره «پرواز آزادی»، چک شخصی کشید ولی او اضافه کرده که پیش از آن، نیم میلیون فرانک فرانسه در یک کیسه ظرف سه ساعت فراهم کرده بود که بعدا رفتند تا به حساب ش بریزند تا چک بی محل نشود (صفحه ۳۹)، اما نویسنده می گوید که چک بی محل شد و بعدا دولت فرانسه غرامت ایرفرانس را داد. یا دیگر اشاره که قطب زاده رابط میان دستگاه امنیت فرانسه بوده که با کتاب مردی در آینه منطبق است.

در طول خواندن کتاب نتوانستم ذهن ام را از یک نکته دور کنم، این موضوع که جمهوری اسلامی، دقیقا از انجام کارهایی پرهیز می کند که شاه انجام داد و به کارهایی مبادرت می ورزد که شاه از انجام اش تن زد. مثلا در پی ناآرامی ها، طرحی بدون اطلاع شاه و توسط سران ارتش آماده شد که نام «خاش» را گرفت،‌در این طرح قرار بود سران ناآرامی ها و انقلابیون را بگیرند ودر خاش از دنیا ایزوله کنند، شاه نازک دلی به خرج داد و گفت مگر با مردم چه کرده ام که اینطور شده اند؟‌ و رد کرد طرح را. بعدا چندین بار دیگر تلاش به عملیاتی کردن ش شد و حتی بختیار تلاش داشت به اجرایش بگذارد. می بینیم که با اولین نشانه های ناآرامی بعد از اینکه رشته امور دوباره به دست جمهوری اسلامی آمد، سران مخالفین را گرفته اند و «ناپدید» کرده اند و کوچکترین ارتباطی را اجازه نمی دهند. البته کمترین لرزش و تردید هم نشان ندادند. یا این موضوع که شاه به دلخواه خارجی ها، داخلی ها و حتی مجلس و مردم، دولت عوض کرد، اما جمهوری اسلامی، حتی با اتهامات سنگینی که متوجه رییس جمهور دولت کودتا و همراهان اش هست، لحظه ای حاضر به عقب نشینی نیست. نهایتا اینکه شاه با گفتن «صدای انقلاب شما را شنیدم»، مخالفان را به رسمیت شناخت، اما جمهوری اسلامی منکر مخالف است و رییس صدا و سیمایش می گوید ۱۳ میلیون نفر رای مخالف را خودش ترتیب داده بوده. واقعیت دشوار این است که ظلم، دست کم در مقیاس عمر ما انسان ها، می تواند ماندنی باشد. شعارهای با زمینه های فرهنگی و یا مذهبی مثل «الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم» رمانتیسیسم اند که انطباقی با واقعیت ندارند. تاریخ را از پیش ننوشته اند که رای محتوم یک دیکتاتور، نابودی باشد. مورد بسیار مناسب، خمینی است که نه تنها مورد قضاوت قرار نگرفت بلکه هنوز به صورت جدی به او پرداخته نشده است. کتاب خمینی در فرانسه می تواند یکی از اولین قدم ها برای این کار باشد.

برداشت اولیه من از کتاب این بود که در ظاهر، چیزی است شبیه طرفداران هوچی سلطنت که با قلمی غریب، و با مخلوط فارسی و انگلیسی، مرتب از «اعلیحضرت» حرف می زنند. اما کتاب دارای کوهی از منابع خارجی و داخلی است و نویسنده روایتی جایگزین روایت رسمی جمهوری اسلامی، که به مانند همه دیکتاتوری های دیگر(چون کره شمالی و عراق صدام حسین)، افسانه را جایگزین تاریخ کرده است، به دست می دهد. جمع بندی من این است که مثلا این موضوع که انقلابیون کمک مالی گرفتند از سازمان های جاسوسی غرب، به معنی این نیست که مامورین مخفی بودند که قرار بود انقلاب را به گند بکشند. آنها تلاش می کردند برنامه ای را به پیش ببرند که بیش از هر چیز ، برنامه خودشان بود. یا این موضوع که در کنفرانس گوادالوپ بر سر رفتن شاه و آمدن خمینی توافق شد، به هیچ وجه به معنی این نیست که در ایران کسی طرفدار خمینی نبود. اوریانا فالاچی بعد از دیدار خمینی به مارگارت تبلوت گفته که او یک چیز دیگری بود و مردم به واقع می خواستند اش، وقتی از اقامت گاه خمینی در قم بیرون امده آستین لباس اش را برای تبرک کنده اند (اینکه مردم دقیقا چه کسری از جمعیت بودند موضوع بحثی جالب است. ضمن اینکه فالاچی بلافاصله اضافه می کند که ای کاش مادر خمینی وقتی او را حامله بود سقط جنین کرده بود). موضوع این است که این روایت افسانه ای که از انقلاب، به خصوص انقلاب ایران بافته اند، به هیچ وجه ارتباطی با واقعیت ندارد. روایت رسمی این است که عده ای مدتی در خیابان ماندند و جان فشانی کردند و مملکتی را صاحب شدند. نوشته های نهاوندی، تصویری قابل لمس تر از انقلاب به ما می دهد.

این نوشته به شدت طولانی شد و می دانم که تا حدی نامفهوم نوشته شده است. تلاش می کنم که تا مدتی دراز روده درازی نکنم و این کتاب را بعدا بیشتر بکاوم. اگر به تاریخ انقلاب علاقه مند هستید حتما آن را تهیه کنید. نشر کتاب آن را در امریکا می فروشد و انتشارات آیدا در آلمان.

در همین زمینه

زمانی برای خیانت کردن

کتاب «زمانی برای خیانت کردن» نوشته مامور سابق سپاه پاسداران ایران با نام مستعار رضا کهلیلی(خلیلی)، در ماه های بعد از انتخابات پرآشوب ریاست جمهوری دهم، توجه رسانه ها را به خود جلب کرد.

کتاب حتی بروی جلد هم تلاش کرده از وقایع روز برای بازاریابی هم نهایت استفاده را ببرد، عکسی از احمدی نژاد محصور شده توسط پرچم های ایران و ایالات متحده. کتاب جنبه ای روایی دارد و با نقل خاطرات کودکی رضا در محله ای در تهران شروع می شود. داستان رضا، به تمامه «ایرونی» است،‌با این حال نمی شود توجه نکرد که نوع روایت داستان بسیار غربی و تا حدودی هالیوودی است. اگر جنبه های روایی را از آن بزداییم،‌داستان زندگی یک فرد است که در خانواده ای سنتی اما متمکن به دنیا می آید، برای درس خواندن راهی امریکا می شود، به شدت جذب رویای آمریکایی می شودو ناگهان امواج کوبنده انقلاب از طریق انجمن اسلامی او را در کالیفرنیا می یابد و با خود به تهران می برد. به مانند بسیاری از جوانان به سپاه پاسداران می پیوندد،‌اگرچه به خلاف تمام تبلیغات اطراف کتاب، هیچ نقش اجرایی یا امنیتی مهمی به عهده او گذاشته نمی شود. مجموعه ای از اتفاقات که به نظر می آیند بسته بندی شده خاطره مشترک ایرانیان از واقعه تروماتیک انقلاب است، او را به این نتیجه می رساند که می بایست برای نجات وطن اش، دوباره عوض بشود و این بار، به امریکا می رود که از سازمان اطلاعات مرکزی امریکا (C.I.A) بخواهد که به او نقش یک جاسوس را بدهند.

همانطور که نوشتم، روایت داستان بسیار صیقل خورده است ،‌اما برای زبان انگلیسی. با اینکه تلاش شده خیلی از محاورات به صورت فارسی هم در متن انگلیسی آورده شود، با این حال به نظر می رسد که اینها هم در متن هستند که حالت غریب و ناشناخته به متن بدهند، آن هم برای خواننده ای که از شرایط ایران مطلقا اطلاع ندارد. روند داستان دست کم در روایت منطقی است، اگرچه بعضی فصل ها به وضوح در متن اصلی نمی گنجند و یک فصل در بهترین حالت، روایتی بی ربط است از پیرشدن راوی داستان. برداشت شخصی من این بود که داستان به زبان انگلیسی نوشته شده ولی به دلیل تاثیر شدید از ادبیات فارسی، قابل انتشار تشخیص داده نشده و یک نویسنده شبح، آن را بازنویسی کرده است. در انتهای کتاب از کسانی تشکر شده توسط نویسنده که این شک را تایید می کند به خصوص از کوتاه کردن هایی گفته می شود که بدون وجود بی رحمانه آنها نوشته به شکل نهایی نمی ماند.

حواشی داستان بسیار ژنریک است، اطلاعاتی که در خلال کتاب به عنوان خبرچینی های رضا برای سیا نقل می شود، همگی اطلاعاتی سوخته اند و روایت رضا از وقایع انقلاب بسیار سرسری است. دست کم در یک جا اشتباه دارد در نقل تاریخ انقلاب و چندین جا به نظر تاکیدات نالازم و گذر کردن های نابجا، باعث می شود که خواننده نا آشنا نتواند سیر انقلاب را طی کند. ولی اگر به کتاب به عنوان یک رمان سرگرم کننده پلیسی و دلهره ای نگاه بشود، چنین خرده ای وارد نیست. واقعیت این است که برخلاف انتظار من، در داخل کتاب هیچ فکت تاریخی یا موضوع با اهمیتی هم وجود ندارد، و اگر منتظر یک کتاب تکان دهنده به مانند «مردی در آینه» هستید می بایست بگویم مثل من اشتباه آمده اید. کتاب بیشتر به یک فیلم هالیوودی می ماند که روایت های تاریخی که در جزییات بسیار مهم می شوند (حرکت سر یک شخص در هنگام شنیدن یک خبر، واکنش مردم به یک خبر، نوع پوشش افراد مهم، روابط پنهانی) را به قاب هایی از پیش تعیین شده و مفهوم برای مخاطبی خاص می ریزد (رضا در شبی که منجر به باردار شدن زن اش با تنها فرزندان شان می شود، بعد از مدتی سردی روابط میان شان، «عاشقانه» می آمیزد).

مشکل اصلی کتاب اما به نظر من چیز دیگری است، کتاب با اینکه استاندارد های یک کتاب غربی را کاملا داراست،‌در زمینه «ایرانی»‌بودن به شدت دچار مشکل است. یک مشکل عجیب، این است که رضا که به ایالات متحده آمده تا از خواهرپدرش مواظبت کند و به آسایشگاه بفرستد اش، او را به زبان فارسی «خاله» می نامد. دقت کنید که در زبان انگلیسی عمه و خاله یک کلمه مشترک اند در حالی که در فارسی تفاوت دارند. امکان اشتباه در برداشت من هم نیست به دلیل اینکه مشخصا در کتاب گفته می شود این همان خواهری است که پدر رضا برای تحصیل در ایالات متحده به نزد او آمده است. همین طور در بخش های دیگر هم مکالمات کمی عجیب اند و انگار به جای اینکه اصلا فارسی باشند از انگلیسی به فارسی برگردانده شده اند. توضیح اینکه در کتاب ، مرتب می بینید که مثلا نقل قول از مادر رضا با این کلمه شروع می شود : Reza joon, get up. یا مثلا یک جمله به فارسی نوشته شده و بعدا توضیح داده می شود. اما به دلیل نامفهوم بودن این ترجمه ها و به خصوص یکی دو ایراد،‌به نظر می رسد که داستان اصلی اول به فارسی گفته شده، بعد به انگلیسی برگردانده شده، سپس توسط کسی که دسترسی به گوینده اصلی داستان نداشته، بخش هایی اش دوباره فارسی شده. چنین چیزی عجیب نمی تواند باشد به دلیل اینکه رضا کهلیلی هنوز هم شخصیتی در سایه است و احتمالا دور از دسترس یک مترجم فارسی و این لزوما کتاب را فاقد هرگونه واقعیتی نمی کند. اما پرسش اینجاست که رضا کهلیلی کیست؟

در ماه های بعد از خیزش مردم در پی انتخابات متقلبانه، گروه های زیادی در خارج از ایران فعال شدند. مثلا نویسنده ای که مدح رهبری را می گفت، در چرخش ۱۸۰ درجه ای تلاش کرد که خود را اپوزیسیون جا بزند. رضا کهلیلی علی رغم اینکه هیچ وقت تصویر اش منتشر نشد، و در مصاحبه ای هم که از او دیدم، به نظر می آمد که به وسیله الکترونیکی صدایش تغییر داده شده تا قابل بازشناسی نباشد، منبع مورد استناد افراد زیادی در کنگره ایالات متحده شد که خواستار برخورد جدی تر با ایران از سوی پرزیدنت اوباما بودند.

رضا کهلیلی در جلسه ای شرکت کرد که به همت Freedom Watch در اکتبر ۲۰۱۰ برگزار شد و میشل بکمن، نامزد بنیادگرای مسیحی حزب جمهوری خواه این روزها هم در آن حضور داشت. او وب سایتی هم برای کتاب راه انداخته و برای مدتی فعال بود. او در کتاب سه بار اشاره می کند که او اعتقاد راسخ دارد که ایران تنها توسط ایالات متحده می تواند آزاد بشود. او توضیح می دهد که از پایان دهه هشتاد میلادی ایران را ترک کرده و دیگر در استخدام سیا نبوده و تقریبا هیچ اطلاعی به سیا نداده است. با این حال در متن کتاب ادعاهای نسبتا بزرگی می کند. دست کم در مورد بمب گذاری ۱۹۸۳ سفارت ایالات متحده در بیروت، می گوید که در همان زمان می دانسته که عاملین، ایرانی بوده اند. در کتاب See no evil که توسط مامور سابق سیا نوشته شده خواندم که او بعد از سالها،‌تنها می توانست با رد دیگر متهمین به این نتیجه برسد، او همین طور در مورد بازه زمانی که رضا مدعی است اطلاعات به سیا می داده، معترف بود که سیا تقریبا هیچ چیز درباره ایران نمی دانسته. البته غیرممکن نیست که رابرت بائر گزارش های او را ندیده باشد ولی نامحتمل است.

در مجموع اگر دوست دارید یک نسخه هالیوودی از زندگی مشترک همه ما از خلال سی سال اخیر را بخوانید، کتاب را تهیه کنید.

مداخله سیاسی

اخبار متناقض ساعات اخیر نشان از هرج و مرج قابل توجهی در سطح خیابان ها و شهر ترابلس دارد، اما برای یک جنگ داخلی، که قصاب ترابلس بر مردم اش تحمیل کرد، قابل پیش بینی بود. به هر حال ارقام حیرت آور ۱۵۰۰ کشته ظرف ۲۴ ساعت منتهی به فتح ترابلس منتشر شده پس می شود فکر کرد که اوضاع اصلا «طبیعی» نیست. سیف الاسلام، فرزند قذافی که تایید شده بود که در اختیار دولت انتقالی لیبی ست هم در باب العزیزیه مصاحبه می کند و تکذیب.

همانطور که در اینجا پیش بینی کرده بودم، می بایست بپذیریم که حکومت خونبار قذافی به پایان رسیده است.عکس پایین از برزیلیا، جلوی سفارت لیبی است که تصاویر قذافی را در آشغال دانی ریخته اند.(عکس از الجزیره – توئیتر این شخص)

این نماد سقوط شخصی است که ۴۲ سال اطمینان کامل داشت که کسی از او شایسته تر در لیبی پیدا نمی شود برای رهبری. روند اتفاقات هم به نظر همه را شوکه کرده است. هفته قبل رهبر شورشیان وعده سرنگونی به آخر آگوست می داد، حالا ظاهرا تنها قذافی بر باب العزیزه حکومت می کند و کمترین کسی نظری در مورد اینکه او کجاست ندارد. بعد از چند ماه بی نتیجه و درگیری هایی که شهر ها و راه ها را میان تفنگداران قذافی و شورشیان دست به دست می کرد، و در شرایطی که عده ای بی صبرانه خواستار توقف حملات هوایی ناتو بودندو در ایالات متحده سیاست دولت اوباما را تحقیر می کردند، نمی شود مطمئن بود که دقیقا چه چیزی منجر به پیروزی رعدآسا شد. اما تقریبا شک ندارم که برخلاف گفته های رسمی دولت های فرانسه انگلستان و ایالات متحده، شورشیان تسلیحات نظامی از این کشورها دریافت کرده اند. به این بیافزایید نقش نیروی هوایی ناتو را که عملا به عنوان نیروی هوایی شورشیان عمل می کرد و ظاهرا در روز منتهی به سقوط ترابلس، به صورت زنده از شورشیان در شهر اطلاعات استراتژیک دریافت می کرده. شورشیان ظاهرا در ماه های اخیر در حال تدارک نیروهای زیرزمینی داخل ترابلس، زیر چشمان قذافی و گارد ریاست جمهوری و بریگاد مخوف «خمیس» بوده اند. اینکه کدامیک در به پیروزی رسیدن نقش مهم تری داشته تعیین اش از عهده من خارج است ولی بی شک بدون کمک های خارجی، امروز دیوانه لیبی در حال قصابی کردن باقیمانده شورشیان بود.

از این جهت می رسیم به بحث شیرین «کمک خارجی» و نگاه ایرانی به آن. بلافاصله پس از اخبار اولیه در وب، معدودی از وبلاگ نویسان واکنش هایی داشتند که طیفی از اینکه لطفا برای لیبی احساساتی نشوید و دیوارهایتان را پر نکنید، تا افسانه خواندن پیروزی یک نیروی مردمی و توطئه بودن کل ماجرا به دلیل «توسعه یافته ترین کشور آفریقا بودن لیبی» را در بر می گرفت. پاسخ هایی که تا به حال در نت خوانده ام امیدوار کننده بوده است. همه با چشمانی باز و بدور از سودای استقلال و هوای ایده آلیسم انقلابی، تاکید کرده اند که منافع ملی را حق هر کشوری می دانند و حفاظت از آن را وظیفه رهبران شان. همه نسبت به تبعات پیروزی هشدار می دهند و اینکه انقلاب ها به مانند انقلاب بهمن، همگی قابلیت دزدیده شدن دارند. با این حال، کسی منکر خوشحالی و همبستگی با مردم لیبی است.

برای من دلگرم کننده بود که در نت ایرانی، افرادی با دیدگاه های متفاوت، می توانند به اهمیت آنچه مردم لیبی موفق به انجام ش شده اند (ولو به کمک خارجی) مشترک شوند و درباره موضوع «همبستگی نوع بشر» و خوشحالی از دست یابی دیگران به آزادی و نزدیک شدن جنایت کاران به عدالت، خوشحال شوند. از این بابت، حتی اگر جنبش سبز مرده باشد، روشنگری و عقلانیت در جامعه وب ایرانی زنده شده است.

برای مردمانی که فردای نامعلومی دارند، ۴۰ هزار نفر را در جنگی داخلی از دست داده اند، بخش عمده تجهیزات نظامی کشورشان تخریب شده، و در بی ثبات ترین شرایط کشورشان پس از استقلال قرار گرفته اند، بدون کمترین تردیدی می بایست خوشحال بود، چون در آینده ایشان دست کم امید به «بهتر» شدن هست.

کفرگویی به مثابه حقوق بشر

بعد از مدت ها اخبار نگران کننده، از دست اخباری که نشان می داد کشورهای واپسگرایی چون پاکستان با جلب حمایت دست راستی های اروپایی و امریکایی، موفق به انتشار اعلامیه هایی از سوی مجمع عمومی سازمان ملل متحد در محکومیت «توهین به مذاهب» شده بودند، این بار اخبار مسرت بخشی از کمیته حقوق بشر سازمان ملل متحد شده می شود:

مطابق تصریح این کمیته، حق کفرگویی و توهین به اعتقادات دیگران، جزو حقوق بشر است. این کمیته می گوید قوانینی که کفرگویی را محکوم می کنند در تناقض با قوانین جهانی حقوق بشر است.  این کمیته از ۱۸ متخصص تشکیل شده است که قوانین کشورها را با منشور جهانی حقوق بشر، میثاق بین المللی حقوق شهروندی و سیاسی ICCPR و دیگر حقوق پایه ای بشر انطباق می دهند. بر خلاف اعلامیه های پر سروصدای شورای حقوق بشر که بار قانونی ندارند، نظرات این کمیته در حقیقت تفسیر کننده میثاق های بین المللی در رابطه با حقوق بشر است و برای ۱۵۶ کشور عضو، الزام آور است.

در کشوری چون ایالات متحده امریکا با اکثریت مسیحی، پرسش منطقی همیشه این باید باشد که چطور اکثریتی از «حرف» های یک اقلیت این طور خون شان به جوش می آید؟ اگر به واقع اینطور که آنها می گویند، اکثریت اند، نباید نگرانی از به قدرت رسیدن بی خدایان داشته باشند. واقعیت این است که مذهب و دین، در تمام تاریخ ابزار سلطه بشر بر بشر بوده اند، هیچ کسی برای رضای خدا تلاش نمی کند. با رشد کهکشانی بی مذهبی در همه جهان، طبقه مستقر نسبت به از راه رسیدن گروهی احساس خطر کرده و برای همین در عین اکثریت بودن، نگران مورد توهین قرار گرفتن است! امری که همیشه در دموکراسی ها، برای اقلیت ها یک موضوع و معضل است. در دموکراسی ها همیشه قرارداد هایی در نظر گرفته می شود که اقلیت ها حقوق اساسی شان را به بهانه توافق اکثریت از دست ندهند، پس تصریح اینکه توهین به مذاهب، حق بشری همه است، منطقی تر است تا تصویب اعلامیه هایی در تقبیح اقلیتی که اکثریتی را مورد تمسخر قرار می دهند. مثل اینکه اکثریت، خیلی هم از جایش مطمئن نیست که این قدر نازک دلی به خرج می دهد.

این نوشته پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

طرح باشکوه

هفته پیش کتاب «طرح باشکوه» اثر استیفن هاوکینگ و لئونادر ملودینوف رو به پایان بردم. این کتاب بعد از کتاب فوق موفق کاشف سیاه چاله ها، «تاریخچه کوتاه زمان»، از این جهت اهمیت دارد که دو سال قبل نویسنده اصلی کتاب، به جهانیان گفت که معمای خلقت، دست کم برای او حل شده است.

همکاری دو نویسنده به کتابی بر می گردد که در سال ۲۰۰۵ از روی کتاب اصلی،‌«تاریخچه کوتاه زمان» ، شد و نام طنز آمیز «تاریخچه کوتاه تر زمان» را گرفت. هر دو نویسنده از صاحب نظرات فیزیک کوانتومی و دارای نظریات قابل توجه در عرصه خود هستند، اگرچه واضح است که هاوکینگ ۶۹ ساله به مراتب شهرتی جهانی تر دارد. او سال ۲۰۰۹ پس از سی سال داشتن کرسی استادی بازنشسته شد و اکنون مدیر یک مرکز تحقیقات کیهان شناسی در کمبریج است. او عضو دایمی انجمن سلطنتی علوم (بریتانیا) و دارای مدال افتخاری دانش از واتیکان، و همین طور موفق به دریافت نشان ریاست جمهوری آزادی از پرزیدنت اوباما شده است. اما شهرت او به کتاب های آسان خوان و البته بسیارمهمی است که برای بردن دانش به میان توده ها به نگارش در آورده است. هاوکینگ واضع تئوری سیاه چاله ها بود و پیش بینی کرد که سیاه چاله ها می بایست از خود تشعشع داشته باشند. ناسا سال ۲۰۰۸ ترتیب یک سفر فضایی و تجربه بی وزنی را برای پرفسور پرآوازه داد، چیزی که برای پولدارترین آدم های دنیا هم تصور کردنی نیست. هاوکینگ از بیست سالگی با یک بیماری اعصاب حرکتی درگیر است که از مدت ها قبل، همه بدن اش را فلج کرده و امروز تنها به کمک یک کامپیوتر که حرکات چشمان او و یک عضله بسیار کوچک در پلک فوقانی اش را رصد می کند، با دنیای بیرون ارتباط برقرار می کند. با این حال منتظر باشید که یکی از روان خوان ترین کتاب هایی که به عمرتان دیده اید را بخوانید.

در ابتدای کتاب، تلاش می شود به سفسطه ای که ظاهرا ذهن هاوکینگ را هم برای مدتی طولانی مشغول خود کرده بود پاسخ داده بشود. تقریبا همان چیزی که در کتب دینی مدارس به نام برهان علیت تدریس می شود. جدای از نحوه مغالطه آمیز برهان علیت در کتاب های دینی مدارس (در میانه راه برهان، یک فرض اثبات ناشده معرفی می شود: تسلسل باطل است(چرا؟چگونه؟) و بعد خدا به عنوان علت العلل نتیجه گیری می شود)، اصل موضوع توسط خداشناسان بسیاری دیگر مورد بررسی قرار گرفته است. در فاخرترین شکل،‌این سئوال از زبان خود هاوکینگ مطرح می شود: چرا به جای هیچ، چیزی هست؟ هاوکینگ سپس ادامه می دهد که مطرح کردن یک خلق کننده،‌مشکلی از ما حل نمی کند، چون خود خالق نیاز به یک علت دیگر دارد (اگر رابطه علت و معلولی همه گیر در نظر گرفته شود) و اگر هم این خالق را معاف از علت بدانیم، به نظر نمی رسد چیز زیادی پاسخ داده باشیم. خواننده سپس دعوت به یک سفر شگفت انگیز، از اولین زمان که پرسش فهم طبیعت مطرح شد تا به امروز می شود. با یونانیانی که اعتقاد داشتند که طبیعت از قوانینی تبعیت می کند نه اراده خدایان، تا فلاسفه ای که تلاشی خستگی ناپذیر برای فهم ناشناخته داشتند، تا کوپرنیک و گالیله و بعد به احتمالا نابغه ترین دانشمند همه قرون و اعصار، آلبرت اینشتین و نهایتا به گروهی از فیزیک دانان که پیروی تئوری های ریسمانی، فیزیک کوانتومی و دیگر موضوعات پیچیده دانش فیزیک بنیادی هستند.

فصول ابتدایی بسیار خواندنی و دارای مطالب بسیار جالب هستند.از جمله اینکه اولین بار تئوری بیگ بنگ، توسط یک کشیش فرانسوی ابداع شد. خوب است بدانید که این نام برای تمسخر تئوری استفاده می شد، برجسته ترین فیزیک دانان زمان، برای تحقیر این ایده، می گفتند لابد از هیچ، ناگهان جهان با یک انفجار به وجود امده. یا توصیف بسیار دقیقی که از دانشمندان بعد از رنسانس اروپا به دست می دهد. آنها با سرکردگی رنه دکارت و سر آیزاک نیوتون، بر این فرض تکیه می کردند که امکان ندارد این جهان فاقد آفریننده باشد چرا که هر چیزی را که مورد بررسی قرار می دادند، با شگفتی تمام نسبت های دقیق ریاضی و هندسی میان شان برقرار بود. این ایده، نیروی پیشرانه دانش برای بیش از دو سده بود. اما در همین کتاب به موضوع نظم در طبیعت هم به خوبی پرداخته می شود.

در شهری کوچک در ایتالیا، گذاشتن ماهی ها در تنگ های محدب ممنوع می شود، با این توجیه که برداشت ماهی بیچاره را از دنیا دچار اعوجاج می کند. کتاب می پرسد از کجا معلوم که دید ما نگرش صحیح به طبیعیت باشد؟ نکند ما هم در یک تنگ عظیم الجثه گیر افتاده ایم؟ ظاهرا که چنین است، هر گاه که به آسمان بالای سرمان نگاه می کنیم، فکر می کنم هستی را نظاره می کنیم، در حالی که آنچه در معرض دید ماست، بسیار بسیار اندک تر است که حتی بخشی از هستی به حساب بیاید. کتاب سپس وجه دیگری از موضوع را می کاود، اینکه در مقیاس هایی که دانشمندان کلاسیک جهان را مورد بررسی قرار داده بودند، این قوانین که مهم ترین شان قوانین فیزیک بود، ثابت بودند، و از آن نتیجه گرفته بودند که به دلیل بی تغییر بودن این قوانین، پس خالقی آنها را ثابت قرار داده است. می شود برای نقض این موضوع، زمان را به عقب برد (اگر بشود گفت مطابق نظر کتاب، زمان مفهومی واقعی است) و نظاره گر بود که در لحظات اولیه پس از بیگ بنگ، چطور این قوانین بی تغییر، در هم می پیچند و دچار نارسایی می شوند. اما شاید نیازی به این کارها نباشد،‌تجربیاتی که بعدا فیزیک کوانتومی نام گرفت، نشان می داد که برخلاف نظرات دانشمندان کلاسیک، این قوانین آنچنان هم همه گیر نیستند. کافی است به سطح اتم ها یا ذرات ریزتر تشکیل دهنده اتم ها بروید تا ببینید که قوانین دنیای فیزیک، کمترین معنی را می دهند. به همین دلیل‌، کتاب از یک تئوری برای توصیف اوضاع ظاهرا مغشوش استفاده می کند: تئوری واقعیت وابسته به مدل. به زبان ساده، قوانین یک مدل تا زمانی از عهده توصیف پدیده های داخل آن مدل برآیند ارزشمند اند. به این صورت، تئوری های گرانش و الکترومگنتیسم، به خوبی از عهده توصیف واقعیت های دنیای ما بر می آیند و برای واقعیت های اطراف ما کافی هستند،‌در حالی که به سادگی در مقابل آشوب در سطح ریز ذرات بنیادی رنگ می بازند.

نویسنده سپس به دستاورد های اینشتین می پردازد و توضیح می دهد که او چطور با توصیف جهان در چهار بعد، با تئوری نسبیت عام خود، مشکلات پرتعداد بر سر راه توصیف طبیعت را حل کرد. تئوری او، به خوبی از پس توصیف هستی بر می آمد، بیگ بنگ را پیش بینی و با دقتی بالا محاسبه می کرد و پیش بینی های انقلابی در مورد زمان انجام می داد. با این حال، با پرطرفدار شدن تئوری کوانتومی و بخش خاصی از فیزیک دانان که به تفسیر کپنهاگ بعدها معروف شدند، تئوری زیبای اینشتین را فرو ریختند. اینشتین متاثر از نیوتون حاضر نبود قبول کند که این همه دقت و ظرافتی که او در جهان پیدا کرده، همه اش شانسی و بختکی باشد و برای همین به کنایه می گفت:«خدا تاس نمی اندازد» (او در هیچ مقطعی از زندگی اش خداباور نبود)، کنایه اش به کوانتومی ها بود که اساس کار را بر پایه احتمالات ذرات بنیادین می گرفتند. کتاب توضیح می دهد برای آشتی دادن تئوری اش با یافته های غیرقابل انکار آزمایشگاهی فیزیک دانان کوانتومی، اینشتین تا روز آخر زندگی از کار ننشست و با این فکر جان سپرد که قدمی تا متحد کردن دوباره هستی زیر یک تئوری فاصله دارد اگرچه هیچ وقت هم برداشت فیزیک دانان کوانتومی را نپذیرفت.

کتاب سپس در توصیفی نسبتا ساده تلاش می کند فیزیک کوانتومی را توضیح بدهد و بگوید چرا به نظر نویسندگان، احتمالا آنچه اینشتین در تمنایش از این دنیا چشم بست، امروزه در دسترس فیزیک دانان است: تئوری یکپارچه کننده، که همه گیر است و می تواند «تئوری همه چیز» باشد. این تئوری که امروزه با نام «M Theory» شناخته می شود در حقیقت ترکیبی ست از چندین تئوری دیگر، که برای جهان یازده بعد قایل می شود و همین طور وجود نه فقط یک جهان را توضیح می دهد، بلکه امکان وجود جهان های بسیاری دیگر،‌در موازات این جهان را هم پیش بینی می کند. این بخش از کتاب جنجالی ترین بخش کتاب است و بیشترین انتقادات را متوجه کتاب کرده است. پشتیبانی از تئوری ام، باعث شده که فیزیک دان برجسته انگلیسی، سر راجر پنروز بگوید شک دارد این کتاب برای خوانندگان فهم درستی ایجاد بکند، چرا که تئوری ام، بر پایه هیچ مشاهده آزمایشگاهی استوار نیست. دیگران اینطور ایراد کرده اند که پشتیبانی از تئوری که احتمالا صدسال دیگر، می بایست به مبتدیانه بودن اش خندید، به دور از آینده نگری است. البته نویسندگان در خود کتاب، این احتمال را مطرح می کنند که احتمالا شناخت ما از جهان در آینده بسیار دقیق تر خواهد بود و تئوری ام یا بوسیله یافته های آزمایشگاهی تایید می شود یا به دور ریخته می شود. ولی در شرایط حاضر، به نظر می رسد بهترین توصیف از جهان پیرامون و همین طور خود ما است. از این جهت، به نظر شخصی من انتقاد وارده بیشتر به این دلیل است که هدف علم را با اهداف دین اشتباه گرفته اند. علم هیچ وقت کامل نخواهد شد، در این هیچ شکی نیست،‌اما این به معنی این نیست که نمی بایست دست از تلاش علمی کشید، از تئوری هایی که شاید نیم پز به نظر می آیند پشتیبانی نکرد، یا از همه بدتر، خرافات و هذیان گویی های مردمان خاورمیانه در دو هزار سال پیش را فرضیه هایی قابل رقابت برای توصیف کائنات در مقابل نسبیت عام یا تئوری ام دانست.

کتاب به غایت خواندنی است،‌اگر به مانند من از نظر آکادمیک در فیزیک بی سواد به حساب می آیید، احتمالا یکی از شیرین ترین تجربیات عملی تان خواهد بود، و برای بهتر شدن این تجربه کارهای برایان گرین و همین طور کارل سیگن را پیشنهاد می کنم ببینید. زبان کتاب بسیار همه فهم است و هیچ گاه از طنز فاصله نمی گیرد. در عین حال کتاب هیچ تلاشی برای جلب نظر ارباب مذاهب نمی کند، «طراحی هوشمند»‌را به همان نامی می نامد که وقعا هست: خلقت گرایی واپس گرایانه، متکی به متونی عقب افتاده که بیهوده تلاش می شود به جای علم جا زده بشود. از جهت شخصی،‌این کتاب قدمی بزرگ برای یکی از بزرگان دانش معاصر است، هاوکینگ تمام عمرش به یک حقیقت برتر معتقد بود، اگرچه خدای انسانواره و همگی خدایان ادیان را انکار می کرد. با این کتاب او توضیح می دهد که : فرضیه های من، وجود خدا را رد نمی کند، اما آن را ناضروری می سازد. اشاره او به این موضوع است که مثلا گرانش، خود به خود باعث خلقت جهان می شود. سخت است یادآوری کتاب را درباره لاپلاس در مقابل ناپلئون وقتی که تئوری کیهانی اش را توضیح داد و پرسش شنید که پس خدا کجای این قضیه است را نادیده بگیریم. لاپلاس پاسخ داد: والاحضرتا، نیازی به چنین فرضی نیست.

هرطور شده این کتاب را تهیه کنید و بخوانید، اگرچه اگر به فارسی ترجمه بشود بعید است مثل بقیه کتاب ها مثله نشود.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: