خمینی در فرانسه

کتاب «خمینی در فرانسه» ترجمه ای است از کتابی که به فرانسه توسط هوشنگ نهاوندی نوشته شده و به همت نشر کتاب به فارسی برگردانده شده و در همین مدت کوتاه از انتشارش، موجی به راه انداخته است.

نویسنده کتاب که مدتی طولانی در فرانسه زندگی می کند، در حقیقت این کتاب را با هدف روشن سازی دروغ های بی شماری که مطبوعات غربی و به خصوص فرانسوی درباره خمینی و انقلاب ایران سر هم کردند نوشته است و برای این کار به انبوهی از اسناد ارجاع داده است، با این حال ترجمه کتاب به شکل قابل قبولی، لحن کتاب را برای خواننده ایرانی هم روان می کند. مترجمان نوشته اند که به متن تا حد امکان وفادار بوده اند و از خود نویسنده هم کمک گرفته اند. با این حال یکی دو ترجمه نامفهموم (یک میلیون و نیم نفر، بسیار شدید اللحن) در جای جای نوشته قابل مشاهده است که به نظر ضربه ای به اصل مطلب نزده است.

کتاب با زندگی خمینی شروع می کند و چون مدعای کتاب این است که خمینی فارغ از شایستگی رهبر مخالفان شاه شد، تلاش می کند که تا جایی که ممکن است به روایت های دست اول و مربوط به نزدیکان خود خمینی اتکا کند درباره زندگی اش. نویسنده  در صفحه ۱۷ کتاب هشدار می دهد که اسلام گرایی را به عنوان یک ایدئولوژی خشن و ضدبشری ، متفاوت از اسلام به عنوان یک دین «قابل و شایسته احترام»‌می داند. تمام ۵۰ سال اول زندگی آیت اله در یک فصل جا شده است و این تازه نتیجه تلاش فوق العاده نویسنده بوده که اصلا چیزی یافته. در این بخش می خوانیم که پدر خمینی اهل کشمیر بوده و یکی از دو برادرش فامیل آقاهندی را به همین سبب انتخاب کرد. با این وجود نویسنده تصریحا می کند که از خانواده مهاجر بودن اصلا بد نیست ولی تاکید بعدی قانون اساسی جمهوری اسلامی به «ایرانی الاصل» بودن ریاکارانه است. همین طور نویسنده اشاره با روایت معروفی می کند که شیر و خورشید پرچم ایران که به هیچ وجه متعلق به خاندان پهلوی نبود ولی نماد سلطنت بود، با نماد سیک ها تعویض شد. اینکه او در سه شناسنامه ای که در طول زندگی اش گرفت نام های متفاوتی انتخاب کرد و در سومی بود که موسوی خمینی شد. نویسنده از همان ابتدا،‌انقلاب بهمن را «اغتشاش» می خواند،‌البته نمی دانم تاکید نویسنده بوده یا مترجم، ولی تا به انتهای کتاب، اشاراتی دارد که چرا موضوع را اغتشاش می داند.

کتاب در جاهای متفاوتی، به رخداد های اشاره می کند با سند، که نشان دهنده خلقیات و روحیه خمینی است: حسین بهرامی، نوه کسی که قاتل پدر خمینی شناخته شده بود و پدرش هم اعدام شده بود، پس از انقلاب به فرمان خمینی به قتل می رسد. کینه توزی یاران خمینی ظاهرا از خود او نشات می گرفت. خمینی در زمان مخالفت با اصلاحات ارضی، خود ملاک بود و یک ده داشت! جمله ای مهم و کمتر شنیده شده از خمینی «با اصل سلطنت تا کنون از این طبقه (روحانیون) مخالفتی ابراز نشده، پشتیبانی هایی که مجتهدین از دولت کردند در تواریخ مذکور است»  و همین طور حضور خمینی در جماعتی که به رهبری آیت اله کاشانی، به کاخ سلطنتی رفتند تا شاه جوان را که از پیکار با مصدق خسته شده بود از رفتن از ایران پشیمان کنند. خمینی بالا رفت و سخنرانی غرایی در مدح شاه کرد.مصاحبه ای از احمد خمینی با بی بی سی که در آن می گوید پدر حتی حاضر نبود مگسی را در اتاق بکشد و در را باز می کرد که برود ولی راحت دستور کشتار هزاران نفر را می داد. ذکر یک واقعه که خمینی در تبعید در عراق، برای پسرکی که فرزند اش را در کوچه کتک زده بود، حکم اعدام درخواست کرده بود، عراقی ها محل نگذاشتند. این واقعیت که مصطفی خمینی که در ایران یک خیابان به نام «شهید مصطفی خمینی» به نام اش هست، به مرض قند و وزن بسیار بالا درگذشت، نه اینکه مسموم اش کنند. خمینی هیچ وقت اینکه پسرش را کشتند را تایید نکرد. اگرچه خود خمینی بسیار شکاک بود و وقتی تحت الحفظ مورد دیدار یک مقام دولتی قرار گرفت، با کنایه گفت که می ترسم به شما چیزی تعارف کنم از اینجا، شاید مسموم باشد. در فرانسه هم زن اش را به سرعت آوردند چون از دست هیچ کس دیگری غذا نمی خورد. خمینی تا فرانسه، از تلفن استفاده نکرده بود و تنها به اضطرار و به جهت جلب اعتماد مراجع قم و نجف، برای اولین بار پای تلفن حاضر شد. بر سر موضوع انقلاب سفید غائله درست کرد و وقتی برای بار دوم دستگیر شد در ماشین به گریه افتاد که این بار مرا خواهند کشت.

از جمله دروغ های پرشماری که در روزنامه های معتبری چون فیگارو، لوموند، نوول آبزرواتور درباره خمینی چاپ شد: اینکه پدر خمینی را به دستور رضا شاه کشتند، می خواستند برایش پیشینه سیاسی درست کنند. واقعیت این بود که پدرش رمال بود و سواد داشت و به سبب سوادش استخدام خان شده بود و حساب کتاب نگاه می داشت. ظاهرا در همین میانه بده بستان هایی هم کرد و مال و منالی بهم زد. در جریان رتق و فتق امور، کسی کینه به دل گرفت و او را در راه با تیر کشت. این اتفاق ۲۵ سال پیش از به قدرت رسیدن رضاخان اتفاق افتاد! یا وقتی که سخنان ضداسرائیلی خمینی که اولین بار ۱۹۶۳ ایراد شده بود را در فرانسه مطبوعات منتشر کردند، پرشت گفت که روزنامه ها دروغ می گویند.

نویسنده تا جایی که برای یک مقام دولتی نزدیک به شاه مخلوع ممکن است بی طرف مانده، مثلا اتهاماتی که به زن خمینی در مقاله احمد رشیدی مطلق وارد شده بود را رد می کند و می گوید که زنی محترم از خانواده ای محترم بود اگرچه وقت ازدواج ۱۱سال داشت. او همین طور حفظ احترام خانواده خمینی را در زمانی که پدرش کشته شد کاری درست ارزیابی می کند. در نوشته اش بارها توضیح می دهد که شاه ایران بی اشتباه نبود، اما در صحنه جهان درخشید و کارهای فراوانی برای مملکت اش کرد. توضیح می دهد که به دید او، امیر عباس هویدا فردی کاسب کار و بسیار فاسد بود، اگرچه خودش هیچ وقت تلاش به جمع آوری مال و منال نکرد ولی به شکل فعال مانع ارتباط داشتن دیگران با شاه می شد تا خاطر همایونی مکدر نشود. درباره گروه سه نفره قطبی، حسین نصر و فرح دیبا هم قضاوت مثبتی ندارد و بروی هم رفته آنها توطئه گر برای تعویض شاه می داند که به راحتی رویاهایشان با آمدن خمینیست ها جارو شد. مثلا می گوید که فرح دیبا به درستی موافق یکی از انتصابات شاه نبود ولی بعدا توضیح می دهد که همه رفتار های شهبانو هم درست نبوده. قابل توجه است که فرح از تقاضاهای مکرر دکتر میلانی که کتاب «شاه» اش را می خواست با نظرات او کامل کند سرباز زد. حسین نصر امروز در ایران ارج و قرب دارد و سال ۸۸ از احمدی نژاد نشان ریاست جمهوری گرفت. خواهرزاده قطبی هم که از آن ور دنیا آمد و شد مدیر تیم ملی. قطبی و فرح، بعدا در نقش همسر شاه و مدیر تلویزیون ملی، نوشته ای به شاه دادند تا جلوی تلویزیون بخواند که در آن برای اولین بار،‌به اتفاقات ایران نام «انقلاب» می داد، چندین بار از اشتباهات پیشین و نقض قانون اساسی حرف می زد (و مطابق قانون اساسی مشروطه، دست مجلس را برای عزلش باز می گذاشت) و جمله تاریخی «صدای انقلاب شما را شنیدم» را به گوش مردم ایران رساند.

نکته برجسته دیگر، دید حقوقی نویسنده است، مثلا می نویسد که مطابق قانون اساسی مشروطه، تشکیل شورای سلطنت با خروج شاه از ایران منظور شده بود و کشور به بی قانونی نمی رسید، همین طور حق حاکمیت ملی در آن قانون اساسی به رسمیت شناخته می شد ولی قانون اساسی جمهوری اسلامی، ولایت فقیه را بر تارک همه چیز نشاند (صفحه ۵۱ کتاب). مرتب وضعیت هایی که در تاریخ انقلاب به وجود آمد را از نگاهی حقوقی بررسی می کند و ارزش حقوقی تصمیمات گرفته شده را بازرسی می کند. همین طور قابل توجه است که نویسنده به وضوح می نویسد که عامل انقلاب بهمن، در داخل ایران فراهم شد (صفحه ۸۵) و کمی بعدتر توضیح می دهد که عوامل بیرونی در تعامل با عوامل داخلی نقش بازی کردند.

یک بخش قابل توجه کتاب، رخدادنگاری اتفاقات است از زمانی که جرقه انقلاب زده شد تا زمان سقوط رژیم شاه. اتفاقاتی به غایت مهم که کمتر مورد توجه تاریخنگاری قرار گرفته اند و به جز روایت رسمی که رنگی از واقعیت ندارد، ایرانیان زیادی چیزی از آنها نمی دانند. مثلا مقاله احمد رشیدی مطلق که جرقه انقلاب و در حقیقت «رهبر» شدن خمینی بود، فکر هویدا بود و شاه در پاسخ به اینکه چرا گذشته خمینی را رو نکنیم، تنها گفته بود «چرا که نه» اما نویسنده متعقد است که شاه متن را ندید و اگر می دید احتمالا با چاپ اش موافق نمی بود و افراد زیادی تلاش کردند که چنین چیزی منتشر نشود چون ابعاد آن را پیش بینی می کردند. یا موضوع سینما رکس و در آتش سوختن ۴۷۰ نفر که شاه و دولتش به هدف آرام کردن مخالفان،‌هرگز آمران اش را که احمد خمینی و چند ملای دیگر در عراق بودند پیگیری نکرد.

کتاب روایت حجم قابل توجهی از ارتباطاتی است که در جریان انقلاب، میان سرویس های اطلاعاتی و دستگاه رسمی دولت و انقلابیون برقرار شد. از یک مامور برجسته سازمان جاسوسی روسیه نقل شده که خمینی را یکی از پنج مهره شوروی در ترتیبات شیعه می دانسته. نویسنده قضاوت اش این است که در حالی که کاملا روشن است که به خمینی در سال های حضورش در نجف و گمنامی کمک شده، اما توافقی میان شان صورت نگرفته بوده که به عنوان جاسوس یا مهره عمل کند. ظاهرا این هم یکی دیگر از کارت هایی بوده که قرار بوده در صورت لزوم علیه شاه یا متحدان اش مورد بهره برداری قرار بگیرد. همین طور نقش ابراهیم یزدی که با داشتن پاسپورت امریکایی، در ایران به وزارت رسید! و البته اعتراف خود او که اطلاع داشته خانه مجاور آیت اله در نوفل لوشاتو، در اجاره سیا است. بعدا اسناد لانه جاسوسی به دیدارهای مکرر او و دیگر اعضای نهضت آزادی اشاره کرده با مامورین سیا و وزارت امور خارجه امریکا. یا این موضوع که کنفدراسیون بین المللی دانشجویی که توسط سیا تامین مالی می شد. اشاره به این موضوع که ویلماره یک مقام امنیتی فرانسه وقتی تجهیزات مخابراتی خانه نوفل لوشاتو را دید، به وزارت خانه اش رفت و گفت چطور چنین اجازه ای به کسی داده شده در حالی که یک فرانسوی برای اجازه این تجهیزات چندین ماه باید در نوبت باشد. اشاره به اینکه قطب زاده با سیا و سازمان اطلاعات فرانسه در ارتباط بود. داستان جنجالی شخصی که آقای خمینی با تکیه بر دستان او از «پرواز آزادی» پیاده شد، مامور سازمان اطلاعات فرانسه!

گزارش مفصلی است که برای سئوال همیشگی من، یعنی منابع مالی انقلاب بهمن بسیار مفید است. از نظر من سئوالی که هیچ ایرانی از خود نمی پرسد، نحوه تامین مالی انقلابی بود که بسیار پرخرج بود چون از به روزترین تجهیزات استفاده می کرد و در همه کشورها شعبه داشت. مطابق اسنادی که سیا منتشر کرده ۱۵۰ میلیون دلار به انقلابیون اختصاص یافته بود که به روایتی بخشی ش خرج عیاشی های یزدی و قطب زاده و دیگران می شده. البته نویسنده به خوبی منابع دیگری را هم بر می شمارد همچون حاج آقا روغنی که ظاهرا در بازار بوده و شبکه ای مالی داشته که اتفاقا تحت نظر ساواک هم بوده. با این حال می گوید که کمک عمده از سوی سیا انجام شد و با حمایت کارتر. یا تصریح حسنین هیکل به اینکه خمینی از خارجی ها پول دریافت می کرد.

کتاب پر است از اشارات جالب دیگر، مثل اینکه اسداله علم در زمانی برای کنترل مملکت و از ترس اینکه شاه دلنازک و جوان دخالت بکند، تلفن شاه را قطع کرده است. اشاره اش به واقعه تظاهرات مزدوران خمینی در ۱۵ خرداد ۴۲ است که بعد از کشتار، علم برای خانواده مقتولین این شورش، مقرری دولت تعیین کرد. یک اشاره جالب دیگر به کریم سنجابی ست که به فرانسه رفت تا حکم نخست وزیری بگیرد ولی آبروی سیاسی خودش و جبهه ملی را با یک ساعت ایستادن و ملاقات نکردن با آیت اله معامله کرد و برگشت. یک مقاله در بی بی سی امسال نوشته شده بود که جبهه ملی با مصدق شروع شد و با بختیار تمام شد، به نظرم انصاف این ست که بگوییم با کریم سنجابی تمام شد. یا قضاوت بی رحمانه ای که نسبت به ابوالحسن بنی صدر و شیخ منتظری انجام می شود. در مورد اولی می گوید ۱۴ سال طول کشید آخر هم در فرانسه فارغ التحصیل نشد و دومی را هم می گوید که از قم آوردند و یک شبه فقیه عالی قدر اش کردند. امروز کدیور داستان ها می سراید که چطور این فقیه و مرجع عالی قدر، رساله عملیه نداشته، ولی به نظر شخصی من ظاهرا چون به قدر کافی «روحانی» نبود، عاقبت به خیر شد. روایت تکان دهنده دیگر، سخنان ملک حسین ست که بعد از شلوغی های ۱۹۷۸ به شاه گفته که همین کار را امریکایی ها خواستند با کشور من هم بکنند نگذاشتم (اشاره اش به سپتامبر سیاه است) و به شاه التماس می کند که بهترین سران ارتش اش را به او معرفی کند و اجازه بدهد به تهران برود و در یک اتاق در دفتر شاه مستقر شده و اوضاع را «کنترل» کند. یا گزارشی که شب واقعه ۱۷ شهریور در تلویزیون ایران به مدیریت قطبی پخش شد که تصاویر، قیچی شده هایی از تظاهرات کشورهای دیگر بودند! برای این برنامه، برق سراسری که قطع بود در اثر اعتصابات وصل شد! یا نقل قولی از بختیار که خمینی را به شاه ترجیح داده است! یا موضوعی که من تا به امروز نمی دانستم، یعنی شکسته شدن اعتصابات، با سر کار آمدن ازهاری، یا اینکه ژنرال ازهاری در حالی که سکته قلبی کرده بود، از روی تخت مملکت را می خواست اداره کند چون حس سربازی اش اجازه نمیداد ترک مسئولیت کند. موضوع حمایت فوکو از انقلاب ایران را می دانستم، ولی کتاب با نقل قول هایی مستقیم از ژان پل سارتر و همین طور سیمون دوبوار، حمایت شان را از خمینی به رخ می کشد. برگی سیاه در تاریخ چپ گرایی به نظر شخصی من.

از نظر انطباق با گزارش های دیگری تاریخی،‌من کتاب های تاریخ انقلاب کم خوانده ام، ولی چند موردی که خوانده بودم با این کتاب فاصله نداشتند. مثلا در کتاب مردی در آینه ، جروم کرول هم تایید می کند که صادق قطب زاده برای اجاره «پرواز آزادی»، چک شخصی کشید ولی او اضافه کرده که پیش از آن، نیم میلیون فرانک فرانسه در یک کیسه ظرف سه ساعت فراهم کرده بود که بعدا رفتند تا به حساب ش بریزند تا چک بی محل نشود (صفحه ۳۹)، اما نویسنده می گوید که چک بی محل شد و بعدا دولت فرانسه غرامت ایرفرانس را داد. یا دیگر اشاره که قطب زاده رابط میان دستگاه امنیت فرانسه بوده که با کتاب مردی در آینه منطبق است.

در طول خواندن کتاب نتوانستم ذهن ام را از یک نکته دور کنم، این موضوع که جمهوری اسلامی، دقیقا از انجام کارهایی پرهیز می کند که شاه انجام داد و به کارهایی مبادرت می ورزد که شاه از انجام اش تن زد. مثلا در پی ناآرامی ها، طرحی بدون اطلاع شاه و توسط سران ارتش آماده شد که نام «خاش» را گرفت،‌در این طرح قرار بود سران ناآرامی ها و انقلابیون را بگیرند ودر خاش از دنیا ایزوله کنند، شاه نازک دلی به خرج داد و گفت مگر با مردم چه کرده ام که اینطور شده اند؟‌ و رد کرد طرح را. بعدا چندین بار دیگر تلاش به عملیاتی کردن ش شد و حتی بختیار تلاش داشت به اجرایش بگذارد. می بینیم که با اولین نشانه های ناآرامی بعد از اینکه رشته امور دوباره به دست جمهوری اسلامی آمد، سران مخالفین را گرفته اند و «ناپدید» کرده اند و کوچکترین ارتباطی را اجازه نمی دهند. البته کمترین لرزش و تردید هم نشان ندادند. یا این موضوع که شاه به دلخواه خارجی ها، داخلی ها و حتی مجلس و مردم، دولت عوض کرد، اما جمهوری اسلامی، حتی با اتهامات سنگینی که متوجه رییس جمهور دولت کودتا و همراهان اش هست، لحظه ای حاضر به عقب نشینی نیست. نهایتا اینکه شاه با گفتن «صدای انقلاب شما را شنیدم»، مخالفان را به رسمیت شناخت، اما جمهوری اسلامی منکر مخالف است و رییس صدا و سیمایش می گوید ۱۳ میلیون نفر رای مخالف را خودش ترتیب داده بوده. واقعیت دشوار این است که ظلم، دست کم در مقیاس عمر ما انسان ها، می تواند ماندنی باشد. شعارهای با زمینه های فرهنگی و یا مذهبی مثل «الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم» رمانتیسیسم اند که انطباقی با واقعیت ندارند. تاریخ را از پیش ننوشته اند که رای محتوم یک دیکتاتور، نابودی باشد. مورد بسیار مناسب، خمینی است که نه تنها مورد قضاوت قرار نگرفت بلکه هنوز به صورت جدی به او پرداخته نشده است. کتاب خمینی در فرانسه می تواند یکی از اولین قدم ها برای این کار باشد.

برداشت اولیه من از کتاب این بود که در ظاهر، چیزی است شبیه طرفداران هوچی سلطنت که با قلمی غریب، و با مخلوط فارسی و انگلیسی، مرتب از «اعلیحضرت» حرف می زنند. اما کتاب دارای کوهی از منابع خارجی و داخلی است و نویسنده روایتی جایگزین روایت رسمی جمهوری اسلامی، که به مانند همه دیکتاتوری های دیگر(چون کره شمالی و عراق صدام حسین)، افسانه را جایگزین تاریخ کرده است، به دست می دهد. جمع بندی من این است که مثلا این موضوع که انقلابیون کمک مالی گرفتند از سازمان های جاسوسی غرب، به معنی این نیست که مامورین مخفی بودند که قرار بود انقلاب را به گند بکشند. آنها تلاش می کردند برنامه ای را به پیش ببرند که بیش از هر چیز ، برنامه خودشان بود. یا این موضوع که در کنفرانس گوادالوپ بر سر رفتن شاه و آمدن خمینی توافق شد، به هیچ وجه به معنی این نیست که در ایران کسی طرفدار خمینی نبود. اوریانا فالاچی بعد از دیدار خمینی به مارگارت تبلوت گفته که او یک چیز دیگری بود و مردم به واقع می خواستند اش، وقتی از اقامت گاه خمینی در قم بیرون امده آستین لباس اش را برای تبرک کنده اند (اینکه مردم دقیقا چه کسری از جمعیت بودند موضوع بحثی جالب است. ضمن اینکه فالاچی بلافاصله اضافه می کند که ای کاش مادر خمینی وقتی او را حامله بود سقط جنین کرده بود). موضوع این است که این روایت افسانه ای که از انقلاب، به خصوص انقلاب ایران بافته اند، به هیچ وجه ارتباطی با واقعیت ندارد. روایت رسمی این است که عده ای مدتی در خیابان ماندند و جان فشانی کردند و مملکتی را صاحب شدند. نوشته های نهاوندی، تصویری قابل لمس تر از انقلاب به ما می دهد.

این نوشته به شدت طولانی شد و می دانم که تا حدی نامفهوم نوشته شده است. تلاش می کنم که تا مدتی دراز روده درازی نکنم و این کتاب را بعدا بیشتر بکاوم. اگر به تاریخ انقلاب علاقه مند هستید حتما آن را تهیه کنید. نشر کتاب آن را در امریکا می فروشد و انتشارات آیدا در آلمان.

در همین زمینه

Advertisements

4 responses to this post.

  1. جالب بود، حیف که دست ما داخلی ها کوتاه و خرما بر نخیل…

    پاسخ

    • سپاس
      دلیل طولانی شدن مطلب هم این بود که سعی داشتم تا حد ممکن مطالب مهم اش در یک وبلاگ لااقل انعکاس داشته باشد، هرچند ظاهرا همین وبلاگ هم در ایران به تیغ فیلتر گرفتار آمده.

      پاسخ

      • نه اتفاقا به نظرم لازم بود که کمی مفصل تر پرداخته بشه به این مطلب، البته ملت مینیمال نویسی رو بیشتر می پسندند،
        یک نکته ای به نظرم رسید، البته اگه اشتباه نکنم چون خیلی وقت پیش جایی خونده بودم، این بود که طبق روایت یکی از مسئولان سابق در بحبوحه ی آشوب های سال آخر دکتر نهاوندی یکی از کاندیداهای نخست وزیری بود به پیشنهاد فرح، جالبه که الان شهبانو رو به تازیانه ی انتقاد می نوازه…

      • من خودم وسواس هزار کلمه در هر پست وبلاگی دارم و تلاش فراوان دارم ازش فراتر نروم.
        در مورد کاندیدا شدن اش هم فکر نکنم چیزی نوشته باشه، ممکنه کسانی در نظرش گرفته باشند و او رد کرده باشه، شاید هم اشتباه می کنم و می بایست کتاب را دوباره بخوانم، ولی نظر خطاپوشی به فرح نداره، به این دلیل که او رو بابت نطق تاریخی شاه در شنیدن صدای انقلاب مقصر می دونه و در ضمن بابت بازی هایی که با دارودسته خودش برای حفظ سلطنت کردند، شماتت می کنه.
        این واقعیت باید در نظر گرفته بشه که افراد بسیار کم شماری درک درستی از آنچه با حضور انقلابیون در پیش است داشتند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: