Archive for سپتامبر 2011

گوریل درون ما

کتاب Our Inner Ape از اتولوژیست شهیر، فرانس دووال احتمالا کتابی خوب برای معرفی نیست، به این دلیل که متاسفانه در زبان فارسی ما حتی معادل های صحیحی برای واژه های کلیدی این علم بسیار مهم نداریم، مثلا Ape در فارسی میمون ترجمه می شود یا بوزینه. در حالی که هر دو غلط است، میمون در دسته دیگری از حیوانات قرار می گیرد و بوزینه، نوعی Ape است. همینطور برای نام دسته Primate ها که شامل انسان و خویشاوندان نزدیک اش یعنی شامپانزه و بونوبو و مکک می شود، معادل فارسی وجود ندارد.

با این وجود فکر می کنم دقیقا به دلیل بی توجهی به این رشته حیاتی از علم در زبان فارسی است که شایسته معرفی شدن می شود. پیشتر از این نویسنده کتاب خوش اخلاق را معرفی کردم که به ریشه های اخلاقیات میان پرایمیت ها می پردازد. در این کتاب، دووال تلاش دارد که به ریشه های رفتاری ما با توجه به خویشاوندی مان با پرایمیت ها بپردازد. نویسنده ابتدا دعوای قدیمی اش با پرفسور ریچارد داکینز را گوشزد می کند که او را به خاطر نوشتن کتاب «ژن خودخواه» مورد سرزنش قرار می دهد، به این دلیل که داکینز باعث همه گیر شدن برداشتی از تقدیرگرایی ژنی شد که مدتی طولانی نیاز است تا آن را تصحیح کرد. دووال می گوید که داکینز می بایست تا آخرین خط کتاب اش صبر می کرده تا توضیح بدهد که ما می بایست علیه ژن هایمان قیام کنیم و مابقی کتاب را به گونه ای نوشته که برداشت خواننده این ست که ما تشکیل شده از دسته ای ژن هستیم و نقش اجتماع نادیده گرفته می شود. داکینز در دفاع همواره گفته که کتاب او چنین نتیجه گیری ندارد و به راحتی می توان نام کتاب را «شخص دیگرخواه» گذاشت. رفتار داکینز هم نشان نمی دهد که او چنین دیدی نسبت به انسان داشته است. با این حال «داروینیسم اجتماعی» نامی است که نه به داروین ربطی پیدا می کند و نه به داکینز، ولی نتیجه برون فکنی مشاهدات طبیعی برای استخراج الگوی رفتاری ست.

در سایه یافته های پرایماتولوژی در دهه پنجاه و شصت میلادی، بازبینی ایده های روسو و هابز کششی انکار ناپذیر داشت، با تکیه بر کلام روسو، انسان را به گوریلی تک رو تشبیه کردند که نمونه اش را توانسته بودند با زیر نظر گرفتن شامپانزه ها پیدا کنند و بر اساس یافته های آزاردهنده ای از دیگرکشی و نزاع های قدرتی که میان شامپانزه ها در اسارت بدست آمده بود، انسان گرگ انسان است، دوباره معنی شد. اما دووال می گوید که اتفاقی که افتاد این بود که در یک خطای جهت دار، بخش مهمی از ارثیه وحشی ما نادیده گرفته شد، ما به همان اندازه که از نظر ژنی به شامپانزه ها نزدیک هستیم، به بونوبو هم نزدیک هستیم، نوعی گوریل که برخلاف شامپانزه ها هیکلی نیست و باریک اندام است و برخلاف شامپانزه که بسیار خشن و دعوایی ست، بسیار نرم خو و فوق العاده بی حیاست! این دو گوریل از یک جد مشترک مشتق شده اند و از این نظر، به یکدیگر نزدیک ترند تا به انسان. با این حال آنچه از روابط اجتماعی شان به انسان بخشیده اند، برای ناظر بی تجربه شگفت آور است. با کشف بونوبو ها، دنیای علم ترجیح داد این اجداد با شهوت بی حدوحصر مان را از دیده ها پنهان کند، دووال این را ناشی از سنتی بودن نگاه حتی علمی ترین افراد جامعه می دانست. او می گوید گروهی آلمانی که به باغ وحش اش آمده بودند تا از بونوبو ها فیلم بگیرند، هربار که بونوبو ها به آمیزش جنسی مشغول می شدند، کار را متوقف می کردند که با توجه به اشتهای سیری ناپذیر این موجودات و استفاده از رابطه جنسی به عنوان یک نوع «دست دادن» و ایجاد اعتماد اجتماعی، به دفعات تکرار شد. وقتی از ایشان می پرسد چرا چنین می کنید، گروه می گویند که بینندگان ما نمی پسندند که چنین چیزهایی نمایش داده بشود.

دووال می گوید اگر نتیجه گیری هایی که از رفتار شامپانزه ها یا گوریل ها مبنای بازشناسی رفتار های انسانی شده، عادلانه است که بونوبو ها هم سهم خویش را طلب کنند. با رخداد های دهشتناک آدم کشی در مقیاس وسیع چون هولوکاست، دانشمندان شروع به کاوش کردند تا درکی بهتر از خشونت انسانی بیابند. عده ای فاتحانه اعلام کردند که انسان خونریز ترین حیوان کره خاکی است، بدون اینکه به این توجه داشته باشند که در مقایسه با حتی آرام ترین گوشتخواران، تعداد دفعاتی که انسان ها مرتکب قتل موجود دیگری می شوند ناچیز است. فرضیه دیگری مطرح شد که انسان ها روش های بسیار موثری برای قتل عام یافته اند، یک مقایسه ساده با مورچه ها نشان می دهد که انسان می بایست عنوان قاتل بهینه را به مورچه اعطا کند چرا که خونریز ترین انسان ها در مقابل آنچه کلونی مورچه ها با دیگر کلونی ها می کنند، معصومانه به نظر می رسد. در زبان فارسی نیز معادل های فراوانی چه در زبان عامه و چه در زبان جامعه شناسان است که هر آنچه که مضر به نظر می رسد را به حیوانات نسبت بدهیم و «حیوانی» بدانیم و در عین حال در وجهیی تناقض آمیز می گوییم «هیچ حیوانی چنین کاری با هم نوع خود نمی کند که انسان مرتکب می شود». در دنیای واقع، هر دوی این مقایسه ها بی اساس است و تنها به درکی فانتزی از دنیای وحش و دنیای انسان ها منجر می شود.

در بخشی دیگر دووال از حضور در جلسه ای که پس از سقوط ابرقدرت کمونیست دنیا برای تبیین سیاست های راهبردی ایالات متحده به عنوان ابرقدرت تنها تشکیل شده بود می گوید. در این جلسه وقتی که دووال به عنوان تنها کسی که صحبت از ضعیف شدن ایالات متحده با سقوط رقیب اش می گوید، دیگران که همه از سیاست یا شاخه های علوم سیاسی اند با نگاهی سنگین او را دنبال می کنند و حرف اش را جدی نمی گیرند. دووال توضیح می دهد که «قدرت، ضعف است» یک اصل بدیهی در سیاست است که ظاهرا ما از شامپانزه ها و گوریل ها به ارث برده ایم. مثالی موضوع را روشن می کند: در یک مجلس نمایندگان، دو حزب وجود دارند که هر یک از ۱۰۰ صندلی موجود ۴۸ کرسی را در اختیار دارند و یک حزب هست که تنها ۲ کرسی در اختیار دارد. به نظر شما چه کسی بیشترین تاثیر را در سیاست گذاری ها دارد؟ واقعیت این است که حزب با ۲ کرسی می تواند با اضافه کردن خودش به هر یک از دو حزب اکثریت، آنها را از همکاری حزب اکثریت دیگر بی نیاز کند و در آلمان دهه هشتاد به واقع این اتفاق افتاد، جایی که سبز ها، متحدی ارزشمند برای اکثریت بر سر کار می شدند. دووال می گوید وقتی که اعضای حاضر در جلسه می گوید که حالا برای کشورهای کم قدرت تر منفعت بیشتری دارد که برای کنترل ایالات متحده، دست به ائتلاف با یکدیگر بزنند، سیاست مداران را عصبانی می کند ولی این در واقع چیزی بود که اتفاق افتاد و رهبری آمریکا و برتری اش در هر فرصت ممکن به چالش کشیده شد (نگاه کنید به موضع فرانسه و اروپا در عدم همراهی در جنگ عراق در اینجا). دووال می گوید این رفتار را به دفعات در کلونی های گوریل ها مشاهده کرده که چطور یک نر آلفا ولی پا به سن گذاشته، کمک می کند تا یکی از نرهای جوانتر به رهبری برسد تا بعدا با استفاده از قدرت او، راه را بر دیگران ببندد و خود از مزایا استفاده کند، یا وقتی یک نر آلفا خشونت زیادی نسبت به دیگران نشان بدهد، نرهای کم قدرت تر، متحد می شوند و او را سرنگون یا سر به نیست می کنند. در نهایت او می گوید که سلسله مراتب لرزان میان انسان ها، که هر از گاهی منجر به سقوط یک دیکتاتور ستم کار و یا اشغالگر می شود،  نشانه ای از دست تقدیر و روند تاریخ و عدالت خداوندی نیست، بلکه نشان می دهد  ما اجداد مشترکی با شامپانزه ها داریم.

دو ایده بکر دیگری که در فصول بعدی در کتاب معرفی می شود، یکی ریشه های قانون اساسی به عنوان یک مادر-قرارداد اجتماعی و همینطور اخلاقیات است. او پایه قانون اساسی را یک فهم متقابل میان طبقه های بالا و وپایین اجتماعی می داند که پاره ای حقوق را برای پایینی ها به رسمیت می شناسد و حق حیات بالایی ها را تضمین می کند. دووال متعقد است که از میان بردن این نظم اجتماعی میسر نیست چون ژن های ما برای میلیون ها سال برای چنین شیوه ای از زندگی بهینه شده اند. او به خوبی اشاره می کند که سنگین ترین مجازات برای انسان ها، طرد شدن از اجتماع است، همین طور می گوید حس همدردی به قدری میان انسان ها شایع است که هیچ شکی باقی نمی گذارد که وجوداش برتری فرگشتی(تکاملی) داشته است. با این حال او از دو نوع شخصیت میان انسان ها نام می برد، گروهی که سعی در برقرار کردن و بهبود دادن سلسله مراتب دارند و گروهی که تلاش در نابودی اش دارند. ترکیب این هاست که وجه انسانی ما را می سازد. او همین طور توضیحاتی کوتاه درباره نقش فرهنگ بر نرم (هنجار) های اجتماعی دارد با این مثال که در ایالات متحده، مردم از دیدن پستان زنی که به نوزادش شیر میدهند وحشت می کنند و در هلند از شنیدن اینکه کسی در خانه اش تفنگ نگه می دارد. برای یکی پستان زن مضر تر به نظم اجتماعی ست تا تفنگ.

دووال توضیح می دهد که ریشه های مفهوم اخلاق و عدالت ظاهرا بسیار پیشتر از ظهور انسان در طبیعت وجود داشته است. در یک آزمایش، موش ها از فشردن یک دکمه که به ایشان غذا می داد امتناع می کردند وقتی که موش قفس بغلی با هر فشار، یک شوک الکتریکی می گرفت. گوریل ها در آزمونی مشابه، حتی حاضر به خوردن غذا هم نیستند وقتی که هم نوع خود را گرسنه می بینند‌ (دست به اعتصاب غذا می زنند). دووال می گوید چنین مشی پرهزینه ای در ظاهر به هیچ وجه منطبق بر فرگشت داروینی نیست، ولی اشتباه هم هست که آن را یک خطای طبیعت به حساب بیاوریم. حس همدردی و فهم زجر دیگران،‌ ارزش فرگشتی داشته که علی رغم خطر فراوان برای شخص، به دلیل مزیت نسبی که در جمع ایجاد می کرده انتخاب طبیعی شده است. دووال پا را از این هم فراتر می گذارد و مدعی ست که گوریل ها به مانند ما، می توانند برداشتی از آنچه گوریل های دیگر می اندیشند داشته باشند، یا به قولی می توانند خودشان را جای هم نوعان شان بگذارند. او در نهایت به روشنی نتیجه می گیرد که اخلاقیات بسیار پیشتر از آنکه ما بروی زمین پا بگذاریم وجود داشته است.

توصیف دووال از اخلاق هم بسیار ساده است : کمک کردن، یا دست کم آسیب نرساندن. او ستون هایی برای اخلاق بر می شمرد که اولی اش، «تن»‌است. به این معنا که میان ما گوریل ها، تن فیزیکی، ارزشی بسیار والا دارد. طوری که هم گوریل ها و هم شامپانزه ها و همین طور انسان ها، ممکن است کاری را که غیرمستقیم منجر به آسیب یک نفر بشود به راحتی انجام بدهند ولی به مراتب تمایل کمتری دارند که خودشان عامل وارد کننده یک آسیب فیزیکی به تن دیگری باشند. نمونه مشهور انسانی اش پرسشی ست که پاسخی یکسان از همه افراد صرفنظر از باورهای عقیدتی مذهبی سیاسی شان می گیرد و سندی اساسی است بر اینکه اخلاقیات میان انسان ها مشترک اند و ریشه اخلاق بسیار پیشینی است: سوییچی بر سر راه یک قطار وجود دارد که در اختیار شماست، شما بروی پلی ایستاده اید و می بینید که اگر سوییچ را نزنید، قطار ۵ کارگر را زیر خواهد گرفت ولی اگر بزنید، تنها یک کارگر که در سوی دیگر مشغول به کار است جان خواهد داد. پاسخ بیش از ۹۵٪ پرسش شوندگان این است که گرداندن سوییچ را اخلاقی می دانند. حال سناریو عوض می شود و می گویند که چهار نفر مشغول کار هستند و سوییچی در کار نیست ولی یک انسان چاق دیگر در کنار شما ست که مطمئن هستید اگر او را از روی پل بروی قطار هل بدهید، می توانید قطار را متوقف کنید. ۹۵٪ افراد این کار را وحشیانه و غیراخلاقی می دانند،‌در حالی که از نظر بسیاری از مکاتب فکری و فلسفی، همچون منطق گرایی، فایده گرایی(یوتیلیتارینیسم) جان های نجات داده شده دقیقا یکسان است. دووال توضیح می دهد که ما یاد گرفته ایم برای تن ارزش قایل شویم و مقدس اش بداریم، به قول سعدی: تن آدمی شریف است به جان آدمیت. ستون دیگر اخلاق، توزیع منابع است. دووال توضیح می دهد که حتی قدرت مند ترین ما هم، بدون همکاری دیگران، کار چندانی از پیش نمی برد ولی این موضوع در جوامع مدرن به راحتی فراموش می شود. او به نمونه بازی اولتیماتوم اشاره می کند که به یک نفر پولی می دهیم و می گوییم که آن را به هر نسبتی که دلش می خواهد با یک نفر دیگر تقسیم کند. او مختار است نصف کند یا همه را برای خودش بردارد. اما تصمیم برای اینکه این تقسیم صورت بگیرد و به هر کدام پول برسد، با کسی است که قرار است بخشی از پول را دریافت کند. تصمیم منطقی برای شخص دوم این است که به هر پیشنهادی آری بگوید حتی اگر تنها ۱درصد از پول اصلی باشد. هر چه باشد منطقی ست که یک درصد از هیچ بیشتر است. ولی بعد از هزاران بار تکرار این بازی، مسجل شده است که ما انسان ها درکی پیچیده از «عادلانه» بودن داریم، مثلا اگر نسبت دریافتی از حدی پایین تر برود (هر چیزی کمتر از نصف، عموما منجر به رد پیشنهاد و دست خالی ماندن هر دو طرف می شود) ما حس مورد ستم واقع شدن داریم و حاضر به همکاری نخواهیم بود. از این دو، دووال نتیجه می گیرد که انسان ها برای بردگی و کنترل شدن توسط دیگر هم نوعان بهینه نشده اند و جامعه ای که شرایطی عادلانه برای انسان ها برقرار نکند، جامعه ای پایدار نخواهد بود. تلاش های قرن بیستم در هر دو وجه جامعه بی طبقه کمونیستی و جامعه یکپارچه فاشیستی توتالیتر نشان داده که ما این قدر به مفاهیم چون عدالت خو کرده ایم که مقاومتی عظیم را سازمان می دهیم تا حس آزادی را دوباره به دست بیاوریم، و در عین حال هیچ چیزی برایمان غیرعادلانه تر از این نیست که انگیزه رقابت و دریافت چیزی با ارزش در مقابل خرجی که می کنیم را در ما از میان ببرد. دووال می گوید برای زیست سعادتمند تر، ما نیاز اساسی داریم که وجه رقابت جوی انسانی را به رسمیت بشناسیم و جامعه را به عنوان یک نهاد مرکزی، با اخلاقیات برابری خواهانه مان همسان کنیم.

این کتاب خواندنی را به همه علاقه مندان مباحث اخلاقی توصیه می کنم.

ویرایش: یکی از خوانندگان لطف کردند و اطلاع دادند که معادل primate ها نخستینیان است. البته که به دلیل غریبه نگاه داشته شدن عموم مردم از مفهوم پرایمیت ها، چندان کمک کننده نیست ولی بهتر از به کار بردن الفاظ انگلیسی است. به نظرم می بایست بیشتر درباره اش حرف زد

دشنه و کوه عضله

نوشته های این روزهای وب فارسی برای من که فقط خواننده بودم جالب توجه بود. جنبه های زیادی از موضوع مورد بحث واقع شد، شخصا چیزی ندارم که به نوشته ام درباره اعدام که در سال ۲۰۰۵ برنده جایزه مقاله نویسی وبلاگستان شد و سال پیش اینجا بازنشرش کردم اضافه کنم. اما دو نکته به گمانم گفتنی ست:

یک، برادر مقتول همان موقع که معلوم شد قاتل زیر سن قانونی است و کسانی زمزمه کردند که اعدام کردنی نیست، گفت اتفاقا اعدام شدنی است و در همان محل به زودی ترتیب اش را خواهیم داد. حالا جمع عظیمی در وبلاگ ها گیر داده اند به ده بیست هزار نفری که شاید همان کسانی باشند که بابت رشادت هایشان جلوی گارد و نیروی انتظامی و بسیج در شلوغی پسا انتخابات، مورد ستایش همین وبلاگی ها بوده اند، که چرا رفتید و چرا تماشا کردید. خیلی خوب حرف تان درست، اما یکی  رفت از برادر مقتول بپرسد کدامین اکسیر را داشت که قاتل را به این فور و فوت فرستاد بالای چوبه دار؟ در این مملکت به شهادت ریاست قوه قضاییه هزاران نفر محکوم به اعدام وجود دارد که حکم شان اجرا نمی شود. کسی پرسید این برادر چه داشت که سن مقتول را ناپلئونی و به حساب قمری درست کرد تا قوانین «حیات بخش» اسلام جاری بشوند؟

در جامعه استبداد زده، هرگز یک قانون برای همه وجود نداشته است. از همان روز اول، دادگاه «روحانیون» را از مردم عادی سوا کردند، رسیدگی به جرایم آدم های خودی، کاملا مجزا از مردم عادی انجام می شود. مخالفت هم زیاد نبوده، تا بوده در این مملکت آپارتاید برقرار بوده، آقای خمینی هم به منتفع بودن خانواده شاه و نزدیکان اش و عده ای خارجی از کاپیتولاسیون معترض بود، و الا با امتیازات ویژه و قوانین دوگانه و چندگانه مشکلی نداشت. خودش که سر کار آمد، قبض و بسطی افسانه ای به چند قانونی بودن مملکت داد:‌یک سری قوانین برای مردان، یک سری برای زنان، یک سری برای اتباع بیگانه (که حتی با جاسوسی کردن، روی گل سرطان رییس جمهور یک کشور دیگر مشمول عفو می شوند)، یک سری برای اتباع داخلی سرکش. حالا وقت طرح این پرسش است که برادر مقتول که آشکارا نه از طبقه حاکم است و نه روحانی ست، چطور توانسته حکم را بگیرد و پای اجرایش هم بیاستد؟

دو، در جامعه استبداد زده، «قدرت» از برای قدرت ستایش می شود. از اطرافیان تان چند نفر را می شناسید که با ترس همراه با ستایش از اطلاعاتی بودن و سپاهی بودن فلانی تعریف کرده باشند؟ اولین واکنش نوجوانانی که از دست حزب الهی ها و گشت هایشان فراری اند به این موضوع که اینها بی سیم دارند و سلاح حمل می کنند چیزی غیر از تمنای داشتن همین هاست؟ قدرت تمنا می شود، چون دولت وجود ندارد، چون قانون بازیچه ای ست در دستان مامورش و وسیله ای برای کنترل است در دستان واضع اش.

در یک بحث فیس بوکی، نوشته بودند که به فروپاشی اجتماعی رسیده ایم. من در پاسخ نوشتم که به این حد بدبین نیستم، ما در زمینه اعدام پیشرفت نکرده ایم اگرچه پسرفت هم نکرده ایم. دلیل در جا زدن هم موکول شدن این جور بحث ها به بعد از رسیدگی به موضوعات آنی تر است.

و آنگاه به سراغ من آمدند

«و آنگاه به سراغ من آمدند» کتاب خاطرات مازیار بهاری است از انتخابات ریاست جمهوری دهم ایران و ۱۱۸ روز بازداشت بودن اش توسط سپاه پاسداران.

کتاب با نثری شیوا نگاشته شده و به اتفاقاتی می پردازد که مازیار بهاری به عنوان خبرنگار نیوزویک، از سه روز پیش از روز انتخابات،‌تا هفته های پر التهاب و سخنرانی کلیدی خامنه ای در نماز جمعه و نهایتا دستگیری اش شاهد بوده است.

بهاری به خوبی توانسته حس یک ایرانی مخالف حاکمیت را منتقل کند. تجربه سه روزه او پیش از انتخابات، اگرچه شبیه به تجربه بسیاری از تهرانی هاست، اما در نوع خود از جهاتی بسیار یگانه است: بهاری برای تهیه گزارش، با یک جوان موتورسوار همراه می شود تا هر روز به چندین جا سر بزند. با تماس بیشتر با او، که نام مستعار داوود را به وی داده، متوجه می شود که چطور تنها در هفته های منتهی به انتخابات، خیل عظیمی از مردم مردد، تصمیم به مشارکت در انتخابات گرفتند. او از دیدارش از یکی از ستاد های احمدی نژاد می نویسد که در آن، جوانک تحصیل کرده بی اطلاع از اینکه نامزد بهاری انگلیسی است، دلیل بازگشت خانواده اش را برای بهاری اینطور توضیح می دهد که «همانطور که شما هم می دانید، دختران انگلیسی همه وضع شان خراب است» و برای نجات عفت خواهر جوان ترش، ناگزیر از بازگشت بوده اند.

کتاب در معرفی ایران تلاشی موفق دارد و بهاری خود را مقید به لاپوشانی جنبه های زشت تر فرهنگ ایرانی نمی بیند. از رانندگی بی مهابای ایرانی ها این نتیجه را می گیرد که آدم های نسبتا محترم وقتی پشت فرمان می نشینند هیولاهایی می شوند که برای هیچ چیزی ارزشی قایل نمی شوند. در طول نوشته، یا به جهت وفادار ماندن به سبک بازجویان و سرکوب گران، یا به هدف کنار گذاشتن تعارف ایرونی، فحش هایی که نثار می شده را به ابتدا به فینگلیش و بعد ترجمه ای نزدیک ، آورده شده. شاید این برتری بهاری در استفاده از فحش هایی که عموما سانسور می شوند، به دلیل رک و راست بودن پدرش باشد. از خلال سرگذشت خانواده بهاری، فلش بک سریعی از تاریخ مدرن ایران ارایه می شود که دست کم برای فضای این کتاب کفایت می کند. از ترجمه اشعار فارسی در کتاب به خوبی بهره گرفته شده ولی می شود فهمید بهاری با سابقه طولانی زندگی در غرب (کانادا و انگلستان)، بسیاری از تجربه ها را از دریچه ای غربی درک می کند: در زندان و زیر فشار شکنجه، ترانه لئونارد کوهن در گوش اش طنین می اندازد.

گزارش او از زندان و بازجویی و شیوه رفتارها، همگی صداقتی غیرایرانی دارد. بهاری بی تعارف می نویسد که زیر فشار بازجویی آرزو می کرده که هر چه سریعتر خلاص بشود تا به همراه زن و فرزند به دنیا نیامده اش باشد، که شاید به گوش خواننده غربی معمولی بیاید، ولی برای خواننده ایرانی که عادت به شنیدن رجزخوانی و قهرمان دانی و آرمان گویی (و نه آرمان گرایی) دارد، کمی غریب است. او بی توجهی اش به ارزش های بازجویان اش را بی تعارف منعکس می کند. در لحظاتی که حسابی از دست ایشان کفری شده، می نویسد که آرزو می کند که آخوند ها را با عمامه شان به دار بکشند. با این حال وقتی از جلسات ضبط مصاحبه در اوین می گوید، نگاه گزارشگر تلویزیون دولتی را که در نگاهش گره نمی خورد را به حساب شرمندگی اش می گذارد، و البته لحظاتی بعد که تلاش می کند با گروه بعدی ارتباط برقرار کند، پاسخ می شنود: اینجا فقط ما سئوال می کنیم. تعجبی ندارد، گروه جدید از خبرگزاری فارس بوده اند. در جایی بهاری می گوید که در معدود موقعیت هایی که فرصت داشته با یکی از زندانیان اوین که مشغول اصلاح مویش بوده صحبت کند از او می پرسد که به چه کسی رای داده؟ او می گوید که به احمدی نژاد و بعد هم می پرسد مگر کاندیدای دیگری هم بود؟

داستان بهاری به غایت خواندنی و آموزاننده است، از خلال رابطه ها می توان نگاهی به درون ذهن شخصیت ها داشت: گلاب (جوادی، بازجوی بهاری) به مانند اکثر هواخوان نظام، خود را مجری منویات ارباب (آقا) ش می داند، اما در عین حال هیچ وقت فراموش نمی کند که عقده های حقارت اش را با گفتن اینکه مرگ و زندگی ات به دست من است تخلیه بکند. امیر، از اعضای سابق دستگاه حاکمه، به بهاری می گوید که عمیقا از آنچه به عنوان حکومت اسلامی برپا کرده اند پشیمان است. بازجو گلاب، به مانند همه مسلمانان افراطی، با شیوه عمل اسرائیل مشکل ندارد، از این ناراحت است که چرا خودشان نمی توانند حکومتی به مانند ایشان برپا کنند و به دیگران زور بگویند، با ستایش فراوان از عملیات بازگرداندن آیشمن، متهم دولت نازی از آمریکای جنوبی و محاکمه اش صحبت می کند. برآورد بهاری این است که پاسدارها، قدرتی ماورایی برای اسرائیل قایل هستند. نهایتا بهاری برای نجات خودش،‌ مجبور می شود گلاب را با به هم بافتن داستان های پورن از گرفتن ماساژ عریان از کارگر تن در تایلند سرگرم کند. گلاب هم مثل اکثر مذهبیون افراطی، با دست پس می زند و با پا پیش می کشد.

کتاب زمانی مورد انتقاد فراوان واقع شد که در مصاحبه هایی پیش از انتشار کتاب بهاری عنوان کرد که عناصری از سازمان مجاهدین خلق، سعی در به خشونت کشیدن تظاهرات مردم داشته اند. بهاری در عین اینکه پیش از برگزاری از زبان امیر (شخصیتی که برای حفظ امنیت منابع از ترکیب چند نفر ساخته شده) به طرح سپاه برای کودتا اشاره می کند که سندی قابل اتکا برای مخالفین حاکمیت است، اما در موضوع سازمان مجاهدین خلق به نظر پیش داوری دارد. در طول کتاب بی دقتی هایی وجود دارد که از قضا چندتایی معطوف به سازمان مجاهدین خلق است. بهاری فراموش می کند بگوید شواهد قابل اتکایی وجود دارد که کشتار ۶۷ پیش از عملیات فروغ جاویدان برنامه ریزی شده بود. او همین طور در طول کتاب، ظاهرا از زبان پدرش که یک کمونیست بی خدا بوده، به شماتت مجاهدین می پردازد. بهاری به صراحت می نویسد که کروبی در انتخابات کمترین شانسی نداشت، که این می تواند برآوردی صحیح باشد، ولی وقتی در انتهای کتاب وقایع نگاری می کند، در هنگام اشاره به حبس خانگی میرحسین و همسرش، حتی نامی از کروبی و همسرش هم نمی برد. بالاخره بهاری در توصیف قدمت یهودیان ایران، به اشتباه می نویسد که ایشان ۲۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح اینجا بوده اند (ظاهرا ۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح مقصود بوده).

بروی هم رفته کتاب بهاری، تجربه ای شیرین و خواندنی است. او هدف اش را از نوشتن، نمایندگی کردن زندانیان پرشمار دیگری عنوان می کند که دوستی در خارج از ایران ندارند و صدایشان به جایی نمی رسد. خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم، در صورتی که دوستانی انگلیسی زبان دارید، می توانید این کتاب را به ایشان هدیه بدهید.

در همین زمینه : گزارش رونمایی کتاب بهاری

شروع فصل جدید با پیرلو

بعد از کشمکش هایی که منجر به تعویق افتادن هفته اول بازی های سری آ شد، یوونتوس دیروز در مقابل پارما قرار گرفت تا در اولین بازی با یک آتش بازی تمام عیار، پارما را ۴ بر ۱ در هم بکوبد و نمایش خیره کننده بدهد. همه از موفقیت فوق العاده آندرا پیرلو در میانه زمین برای یوونتوس نوشته اند و بوفون غلوآمیز او را خرید قرن یوونتوس نامیده.

باید دید که ستاره های تورین که اولین بازی شان را در ورزشگاه تازه تاسیس انجام می دادند می توانند تیم را از زیر سایه کالچیوپولی خارج کنند یا نه.

برایشان آرزوی موفقیت دارم.

سایه بقراط-ادامه

بخش اول این نوشته را اینجا بخوانید.

«ما اتفاق نظر نداریم» فصلی است که به تفاوت های آشکار میان توصیه های پزشکان نگاه کرده است. نمونه بسیار مهم، در طب اوژانس و حمله های سردرد میگرنی ست. متخصصین مغز و اعصاب به روشنی می گویند که داروهای تریپتان که قیمت هر کدام شان شصت برابر داروهای مشابه است، خط اول درمان است. متخصصین اورژانس، با تحقیقات بسیار معتبر نشان داده اند که ضدتهوع های بسیار ارزان قیمت، دقیقا به همان اندازه موثرند یا بیشتر. چرا؟ «ما نمی دانیم» اما واقعیت این است که شرکت های دارویی، با تردستی این داروی جدید گران قیمت را جایگزین چیزی کردند که بسیار موثر بود. نویسنده تاکید دارد که مطابق تحقیقات جداگانه در روان شناسی، کسانی که پشتیبانی مالی یک شرکت دارویی را دارند، به شکل «ناخودآگاه» بی طرفی شان را از دست می دهند. او پزشکان را متهم به سواستفاده مالی نمی کند. مورد های دیگر در باره عدم اتفاق نظر، زمینه های علمی دارند. مثلا بیماری توصیف می شود که متخصصین اورژانس اصرار دارند مبتلا به لخته در عروق ریه است و متخصصین قلب فکر می کنند مبتلا به ذات الریه است. در نهایت هم تنها بعد از مرگ و کالبدشکافی معلوم می شود چه کسی درست حدس زده بوده. نویسنده سخن بقراط را یادآوری می کند که به دانش جویان اش هشدار می داد که هیچ وقت خود را مبری از اشتباه جلوه ندهید.

«ما حرف نمی زنیم» داستان مشکلات پرشمار پزشکان در برقرار کردن ارتباط با بیماران یا خانواده شان است. برای من جای تعجب داشت که نویسنده کتاب هم که در ایالات متحده آموزش دیده، هیچ گاه کلاسی را نگذارنده که نحوه دادن خبر بد به خانواده یا بیمار را به وی آموزش بدهند. در ایران این موضوع البته طبیعی است ولی وجودش در ایالات متحده، نشان از گسترده بودن این مشکل دارد. وجه دیگر این راز،‌این است که ما پزشکان هم در ارتباط برقرار کردن با همدیگر مشکل داریم.

«ما آزمایش را ترجیح می دهیم» گزارش سوادزدگی پزشکان و بیماران با تست هایی ست که چیز زیادی به ما نمی گویند. در این بخش با مثال های زیاد، نویسنده توضیح می دهد که چطور با جدا کردن یک مشکل ارگانیک خاص از کل بیمار، و تمرکز یافتن برویش، تصویر بزرگتر به کلی فراموش شده، بیمار را باید درمان کرد نه بیماری را. نویسنده با توضیحات مفصل از تجربه شخصی، توضیح می دهد که چطور مطابق قانون Bayes، نتیجه تست را، زمینه تست تعیین می کند. به زبان ساده، دقت آزمایش، بستگی به خود بیمار هم دارد! این مفهوم البته در دنیای تحقیق شناخته شده است ولی در عمل، پزشکان بسیاری آن را نادیده می گیرند.

«ما از یاد نمی بریم» یا بحث شیرین شبه اصول (Pseudoaxioms) به موضوعی شایع می پردازد که دامان طب را گرفته است: باورهایی که در دوران مدرن شدن طب شکل گرفته، ولی امروز با شواهد بسیار محکم علمی عکس شان اثبات شده ولی کسی علاقه ندارد آنها را تعویض کند. کتب مرجع پزشکی، حرف از بیماری هایی می زنند که دیگر وجود خارجی ندارند، درمان هایی را منع می کنند که در بخش های متنوع دیگری بی خطر بودن و مفید بودن شان اثبات شده و … نمونه ای که به کار جامعه ایران می آید، موضوع تجویز آنتی بیوتیک در گلودرد هاست. آنتی بیوتیک ها می بایست توجه کنیم، در گلودرد، برای بهبود گلودرد تجویز نمی شوند. حتی شبه اصلی که تجویز را توصیه کرده، ادعای درمان گلودرد را ندارد. دلیل تجویز، پیش گیری از رخداد های ناگواری ست که در کشورهای نیمه پیشرفته هم دیگر رخ نمی دهند. زمانی در دهه پنجام میلادی پزشکانی نشان دادند در سربازخانه ای، با دادن آنتی بیوتیک به گلودرد های استرپتو کوکی، نیمی از بیماران در چهار تا شش هفته بعد از بهبود، کمتر دچار عارضه بسیار خطرناک تب روماتیسمی می شوند. امروزه تب روماتیسمی حتی در ایران با اوضاع نه چندان نامطلوب بهداشت هم یافت نمی شود. شخصا در طبابت هشت ساله ام، حتی یک مورد جدیداش را هم مشاهده نکردم و کسی را هم ندیدم که آن را دیده باشد. اما در همین ایالات متحده، با توجه به عوارض مصرف آنتی بیوتیک ها، نویسنده نتیجه می گیرد که برای جلوگیری از هر یک تب روماتیسمی (با شیوع یک در میلیون) دست کم باعث مرگ ۴ نفر از عوارض آلرژیک ناشی از مصرف آنتی بیوتیک می شویم، حدود ۲۵۰ نفر را برای عوارض خفیف تر به بیمارستان می کشانیم و چند هزار نفری را مجبور می کنیم با اسهال و راش های پوستی ناشی از آن زندگی کنند. چرا هنوز این اشتباه تکرار می شود؟ به همان دلیلی که هنوز بعد از چندین سال، به بیمار مشکوک به شکم حاد(یک عارضه خطرناک ناشی از گسترش عفونت در حفره شکمی) ضددرد های مخدری داده نمی شود در حالی که مصرف اش، باعث آرامش بیمار می شود و احتمال تشخیص صحیح را افزایش می دهد(مطابق تحقیقات بسیار معتبر) و هیچ خطری را هم متوجه نمی کند. در زمانی که این منع برقرار بود، مورفین به صورت دیگری آماده می شد و هر واحد مصرفی واجد ۶۰ میلی گرم مورفین بود! امروز هیچ پزشکی مورفین جدید که به فرم سولفات است را در دوزهای بالای ۱۰ میلی گرم مصرف نمی کند، مهم نیست بیماری چه باشد، موضوع این است که افزایش دوز،‌به راحتی باعث ایست تنفسی قلبی می شود! همه چیز عوض شده، به جز طرز فکر پزشکان. در ادامه نویسنده از تجربه آموزش جنسی به دبیرستانی ها، و سئوال همه گیرشان (جی اسپات کجاست؟) با داستان واقعی ولی خنده دار خیالی بودن نقطه جی آشنا می شویم. این موضوع که مهبل زن فاقد هرگونه عصب رسانی است ظاهرا برای خیل پیروان دکتر گرافنبرگ نباید اهمیتی داشته باشد. این همان نکته محوری است که نویسنده بر آن تکیه دارد، برخوردی دگماتیک با باورهای پزشکی.

«ما معنا را درست نفهمیدیم» فصلی است که به تناقض پلاسیبو (که به غلط در فارسی دارونما ترجمه شده) می رسیم. در این بخش به تفصیل به اثری که به اشتباه به دیده تحقیر به آن نگریسته می شود، یعنی اثر دارو یا اثر تلقینی ناشی از مصرف دارو پرداخته می شود. در طب پزشکی، و همین طور در جامعه پزشکی ایرانی، به دارو نما با تحقیر نگریسته می شود. دلیل این امر این است که استاندارد پزشکی امروز برای سنجش موفقیت یک مداخله پزشکی (چه دارو باشد چه جراحی) این است که آیا نتیجه، بهتر از پلاسیبو است؟ به شکل ساده، پلاسیبو هر چیزی است که دقیقا به مانند مداخله پزشکی باشد الا در آنچه از نظر پزشکی، عامل بهبودی است. مثلا اگر تئوری این است که در قرص، ماده ایکس عامل بهبودی و درمان است، پلاسیبو چیزی است که دقیقا شکل و اندازه و هم رنگ و هم بوی قرص باشد، ولی مقدار ماده ایکس اش صفر باشد. یا در مورد مداخلات پزشکی مثل جراحی، می بایست عملی باشد که دقیقا همه کارها انجام بشود(آماده کردن بیمار، دادن داروهای قبل از عمل، بردن به اتاق عمل، بیهوش کردن،..)  الا کار اصلی که مثلا قطع یک عضو یا پیوند یک عضو است.  از این جهت منطقی است که همیشه یک دارو در اثر گذاری، برای رفع اثر شناخته شده «تلقین» مورد بررسی قرار بگیرد. اما سئوالی که هیچ وقت پرسیده نمی شود این است که پلاسیبو چقدر موثر بود؟ موضوع این است که ما در عین اینکه اثر پلاسیبو را رد می کنیم، اما مطابق آنچه در فصل های قبلی به آن پرداخته شد، آرزو می کنیم صرف نظر از واقعی یا خیالی بودن مداخله مان، بیمار واقعا خوب بشود! آنچه به آن توجه نمی شود،‌این است که مطابق شواهد بسیار معتبری که دو دهه اخیر در دسترس قرار گرفته، ما پلاسیبو و اثرش را دست کم گرفته بودیم. نویسنده از مطالعه ای می گوید که برای درمان پارکینسون، بیماران را با یک روش بسیار مدرن یعنی پیوند سلول های بنیادی در داخل مغز آزمودند. برای این کار، پزشکان هم حتی نمی دانستند آنچه داخل مغز می کارند، آب مقطر است یا سلول های بنیادی (نشان داده شده اگر پزشکی بداند به جای درمان، پلاسیبو را تجویز می کند، اثر پلاسیبو کاهش می یابد) نتیجه برای روش کاشت، امیدوار کننده بود، ولی در گروه کسانی که آب مقطر دریافت کرده بودند، بسیار حیرت آور تر بود: گروه زیادی از ایشان، میزان لرزش های غیر ارادی کمتری را بعد از عمل گزارش کردند! محققین که به این معیار اعتماد نداشتند و به حساب تلقین می گذاشتند، با تکنیک F-MRI ناحیه هایی که مسئول ترشح دوپامین(ماده ای که در پارکینسون در مغز ترشح اش کاهش می یابد) را در این گروه مورد بررسی قرار دادند. نتایج حتی برای محققین نا«راحت» کننده بود، به وضوح سطح دوپامین در مغز این افراد هم بالا رفته بود. به همین ترتیب، جراحی تراشیدن مفصل در بیماران آرتروز مزمن، که سالانه دهها هزار مورد اش انجام می شود، مورد مقایسه قرار گرفته بود، و نتیجه مشابه بود: افرادی با تحصیلات بالا، سطح آگاهی خوب و بدون کمترین توهمی، با بردن به اتاق عمل، بدون دست زدن به مفصل خوب شده بودند! نویسنده در ادامه می گوید این به معنای بی اثر بودن مداخلات علمی نیست، تنها به این معنی است که علم پزشکی،‌در دوران جنینی اش به سر می برد و آنچه نمی دانیم (به مانند مابقی علوم) از آنچه می دانیم بسیار بیشتر است. مثال جالب دیگر: بیمارانی که با طب سوزنی برای کنترل درد درمان می شوند، عموما نتایج قابل توجهی می گیرند، ولی این اثر فقط وقتی حاضر است که بیمار در زمان انجام فرآیند، هوشیار باشد!

نویسنده در ادامه به تفصیل به آنچه از پلاسیبو می دانیم پرداخته: دو قرص پلاسیبو، از یک قرص پلاسیبو بهتر است. در بعضی فرهنگ ها، تزریق پلاسیبو بهتر از قرص پلاسیبو است (فرهنگ شرقی). قرص پلاسیبویی که نام شرکت داروسازی معتبری را بروی خودش دارد، بهتر از قرص پلاسیبوی بی نام عمل می کند. همین قرص اگر در بسته بندی شرکت باشد اثرش حتی بهتر هم می شود! از همه جالب تر، نشان دادن حساسیت های شناخته شده دارویی (مثلا راش های پوستی به آنتی بیوتیک های خوراکی) در واکنش به مصرف پلاسیبویی به که جای آن دارو داده شده بود است (اثر نوسیبو) از اینها باید چه نتیجه گرفت؟ اینکه مغز ما به شکل فعال در حال گول زدن ماست؟ نظر نویسنده این است که طب نوین،‌ اثر خارق العاده مغز را در امتداد بدن-مغز نادیده گرفته است.

در «تو یک عددی» نویسنده از ایندکسی شناخته شده در جامعه تحقیق صحبت می کند که متاسفانه به نفع کمیت های آماری مبهم و ناشناخته کنار گذاشته شده است. NNT ، به زبان ساده، تعداد مداخلات پزشکی است که در یک جمعیت انسانی می بایست انجام بشود تا یک عارضه ، کمتر رخ بدهد یا درمان بشود. این کمیت نمی گوید که اگر درمانی تجویز بشود، شانس اینکه در تنها یک نفر، این درمان موثر باشد چقدر است، بلکه صرفا نشان از میزان اثربخشی یک درمان دارد. مگر این عدد یک باشد، به این معنی است که هر کسی که درمان را دریافت کند، حتما درمان خواهد شد. هیچ درمانی در پزشکی چنین نیست. مداخلات انگشت شماری مثل ترک دخانیات در جلوگیری از سکته های ثانویه با عدد ۸ وجود دارند، بیشتر مداخلات اعدادی کمتر از ۱۰۰ دارند که بسیار مفید به حساب می آوریم شان،‌و متاسفانه همانطور که پیشتر نوشتیم، مداخلاتی هستند که عددی بسیار بالا دارند (ماموگرافی غربالگری با عدد ۲۰۰۰) و یا بی نهایت اند (یعنی کاملا بی اثرند). جالب توجه است که نویسنده که هیچ جا در کتاب درباره بی اثر بودن دعا صحبت نکرده، عدد NNT دعا کردن برای درمان یا کاهش درد را هم بر اساس مطالعات محاسبه کرده و نوشته: بی نهایت! در انتها نویسنده می گوید که بهتر است تصمیم گیری بهداشت و سلامت و همین طور تصمیم گیری میان پزشک و بیمار بر اساس این کمیت باشد نه کمیت های غریب آماری که چیزی به ما نمی گویند.

در بخش پایانی،‌«یک پارادایم نو کهنه»، نویسنده در فاخرترین بخش کتاب از نظر علمی، نگاهی دارد به سه شخصیت که برداشت مدرن از علم را تحت تاثیر قرار دادند پرداخته می شود، Bayes, Heisenberg, Godel. از بییز،‌این موضوع که وقتی به دنبال واقعیت علمی هستیم،‌نتیجه، ارزش کمتری از زمینه ای که در آن مطالعه می کنیم دارد. از هایزنبرگ، این موضوع که شناخت بر پایه مشاهده، بسیار محدود تر از چیزی است که حتی بتوانیم تصورش را بکنیم، در حدی که رابطه علت و معلولی در تئوری اش زیر سئوال می رود، و از گودل، اثر جاودانه اش که با ریاضی، نشان داد بنیاد فکری عصر روشنگری، یعنی تداوم منطقی،‌ ارتباطی به حقیقت ندارد. در پایان نویسنده به ابتدا باز می گردد: فرانهادن اعتماد متقابل پزشک و بیمار بر هر چیز دیگری، همان گونه که بقراط عمل می کرد.

نویسنده، میهمان دانشگاه ما بود برای یک ارایه بی نهایت شنیدنی و جالب. او همه مرزها را با شیوه ای غیررسمی می شکست و با این حال تحسین سنگین وزن های طب و تازه کاران را یکسان جلب می کرد. در ناهاری که به لطف استادم با نویسنده صرف کردم فرصت شد که با شخصیت جالب و متواضع اش آشنا بشوم و همین طور از پروژه های دیگرش که به همه پزشکان توصیه اش می کنم با خبر بشوم. به همراه همسرش، پادکستی را اجرا می کند که هر ماه، بروی یکی از شبه-محور های طب بحث می کنند. همین طور وب سایتی برای همین عدد جادویی،‌یعنی NNT طراحی کرده است.

جای افسوس فراوان دارد که چنین کتابی به فارسی ترجمه نمی شود از آن بیشتر، بسیار مایه ناراحتی است که ایده های او در جامعه پزشکی ایران هیچ خواننده نمی یابد. خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم.

سایه بقراط

کتاب «سایه بقراط، رازهایی از سرای پزشکی» نگاه یک پزشک متخصص طب اورژانس است به طب مدرن و مشکلات مزمنی که به آن دچار است.

نویسنده کتاب هدف اش را از نوشتن کتاب،‌به اشتراک گذاری رازهایی اعلام می کند که در طب، بسیار شناخته شده اند، ولی برای گوش و چشم عامه، نامناسب تشخیص داده می شود. او می گوید که این رازها، پرشمار و تقریبا همه گیر اند، ولی در توطئه ای سه جانبه (پزشک،بیمار،گروه های ثالث)، همه نادیده اش می گیرند. کتاب با شرحی از رفتار پدر علم پزشکی شروع می شود. بقراط حکیم، مطابق استاندارد های پزشکی امروز، رفتاری با بیماران اش داشت که از پرنسیپ پزشکی امروزین بسیار فاصله دارد، و پزشکان مدرن، او را پزشکی بسیار غریب می یابند. او به دفعات با بیمار همدردی می کرد و به جای مشاهده از فاصله (که مورد تاکید علم مدرن است) تا حد ممکن به بیمارش نزدیک می شد، مثلا خون یا ادرار اش را می چشید و با دقت تغییرات در حال جسمی و از آن مهم تر، روحی اش را ثبت می کرد. طب مدرن، به خصوص در یکصد سال اخیر راهی را رفته است که اگر بقراط، این پدر نابغه پزشکی امروز زنده شود، احتمالا به کلی آن را فاقد اعتبار خواهد یافت. با حضور ابزارهای تکنیکی، نگاه طب به انسان، جدا کردن جسم اش از روان اش بود. از دید طب مدرن، اتفاقاتی در مغز می اوفتد که زیاد قابل سنجش نیست و با متد علمی به سختی قابل پیگیری است، پس شایسته توجه نیست، و اتفاقاتی است که در سطح مولکولی در ارگان ها رخ می دهد که با متد علمی، به راحتی قابل متر زدن و اندازه گیری است و از این جهت، سوژه ایده آل بررسی.

نویسنده در ادامه به چند راز مهم می پرازد که هر کدام،عنوان یک فصل کتاب را تشکیل می دهند. در ابتدای هر بخش، یک تجربه واقعی از خود نویسنده نقل می شود که حاوی افراد واقعی و سناریو های واقعا رخ داده است که با شیوایی هرچه تمام تر بازگویی می شود.

در «ما نمی دانیم»، نویسنده می نویسد که پزشکان، موضوعات بسیاری را نمی دانند و اشاره به مواردی می کند که در طب، ما برای نادانسته هایمان اسم های پرطمطراق اختراع کرده ایم، تا ناآگاهی مان را پوشش بدهیم. مثلا «درد افتراق نیافته شکمی»، تشخیص رسمی بود که مادر نویسنده بعد از یک بستری شدن بسیار ناگهانی و نگران کننده دریافت کرد و در واقع می گفت که پزشکان نمی دانند چه چیزی باعث درد شده و چه چیزی از بین اش برده و اینکه آینده اش چطور است. مثال های پرشمار دیگر، «کمردرد» است که بسیار شایع است ولی ما (جامعه پزشکی) هیچ نظری ندارد که چرا رخ می دهد.

در «جواب نمی ده» به موضوع بسیار مهمی پرداخته می شود، اینکه بسیاری از مداخلات پزشکی، تنها به دلیل اینکه کار نیست که انجام بدهیم انجام می شود. مثال بارز اش، احیا قلبی ریوی است. در فیلم ها می بینید که یک فرد که لحظاتی قبل صحیح و سالم بوده، دراز می شود و هیچ تفاوتی با مرده ندارد، بعد سیل پرسنل پزشکی است که بر بالین بیمار حاضر می شوند و ماساژ قلبی و دارو و تزریق و شوک الکتریکی. دقایقی بعد، بیمار ناباورانه چشمان اش را باز می کند و همه خوشحال و خندان کنار می ایستند. در دنیای واقعیت، کمتر از یک درصد کل احیاهای قلبی ریوی موفقیت آمیز اند. به قول نویسنده این کتاب هم دلیل اش ساده است، احیای قلبی ریوی، به هدفی روشن انجام می شود: درصورتی که عامل ایست قلبی، چیزی غیر از یک بیماری وخیم و جدی زمینه ای باشد، به صورت موقت خون رسانی مغز حفظ بشود و اگر خوش شانس باشیم، قلب را مجبور کنیم دوباره کار عادی را از سر بگیرد. مابقی افراد به دلیل واضحی به این مانور پاسخ نمی دهند: چون این افراد مرده اند! قرار نیست این مانور، مرده را زنده کند. کسانی که مثلا بیماری سرطان مزمن دارند، با این مانور قلب ایستاده شان ممکن است (بسیار نادر) دوباره به حرکت بیوفتد، ولی دقیقا بعد از این مانور در جایی ایستاده اند که قبلا بودند، در جدالی نابرابر و نهایتا مغلوب کننده با سرطان. نویسنده حتی تا این حد پیش می رود که نشان بدهد مطابق تحقیقات علمی، می شود با دقتی بسیار زیاد تخمین زد که چه کسانی از این مانور سود می برند و چه کسانی نمی برند. یعنی ۹۹٪ از این مانورها را می شود به کل انجام نداد. اما چرا انجام می شوند؟ انجمن قلب آمریکا که صادر کننده پروتکل انجام این مانور است، به روشنی می گوید که این تنها یک پیشنهاداست و شیوه انجام اش به عهده پزشک است. با این حال این همه سال، کسی جرات نکرده است به شکل دیگری آن را به انجام برساند. دلیل؟ پزشکان بزدل و ترس خورده از پرونده های شکایت؟ مردمانی خوش خیال که ترجیح می دهند چیزی که اثبات شده راست نیست، حقیقت داشته باشد؟ شرکت های سازنده دارو و تکنولوژی که با فروش شان برای کاری که حتمی ست سودی ندارد، منفعت فراوان می برند؟ همه؟

مثال روشنگر دیگر، ماموگرافی غربالگری است (با ماموگرافی تشخیصی اشتباه نشود) که مطابق آماری که در اختیار داریم، نه تنها مفید نیست، بلکه باعث تحمیل هزینه های سرسام آور، استرس فراوان به زنان (هر ده سال مامو گرافی، به احتمال ۵۰٪ باعث انجام یک نمونه برداری نالازم در هر فرد می شود) و نهایتا خطراتی که اشعه ایکس برای زنان دارد و خودش می تواند عامل سرطان زایی باشد. پس چرا سازمان های پر پرستیژ در ایالات متحده مثل واحد ویژه پیشگیری بیماری ها، همچنان انجام این کار را توصیه و الزام می کند؟

ادامه این مطلب به سبب طولانی شدن در پست بعدی.

هزینه های مصالحه جویی

نوشته قبلی این قلم با عنوان «خط قرمز مصالحه جویان» در خودنویس واکنش جالب توجهی را بر انگیخت. سوای از آمار نسبتا بالای بازدیده کننده از نوشته، این نوشته از میان ۳۸ نوشته این قلم برای خودنویس، کمترین امتیاز را از خوانندگان دریافت کرد، یعنی متوسط یک امتیاز (کمترین امتیاز ممکن). نکته قابل توجه تر اما تعداد رای دهندگان بود، کسانی به خود زحمت داده بودند تا با دادن حداقل امتیاز، عدم موافقت شان را با نوشته ابراز کنند. پای همان مطلب نظراتی منتشر شد که سوای از حملات شخصی به نگارنده، نشان از برداشت هایی مغایر با نظر این قلم بود. از حملات شخصی به دلیل مفید فایده نبودن برای بحث می گذرم ولی بهتر دیدم برای روشن شدن موضوع توضیحاتی را اضافه کنم.

ظاهرا برداشت خوانندگان نوشته این بود که نگارنده به مصالحه جویان، نزدیکی به حاکمیت یا مشارکت سیاسی را تجویز می کند. این خرده وارد نیست، چرا که در همان ابتدای نوشته آمد که بر اساس سخنان صریح سران مصالحه جویان، آنها از پیش بر این امر مصمم شده اند. اینکه کسی در رسانه ای با خوانندگان عموما برانداز(مراجعه کنید به آرای پای نوشته) به مصالحه جویان توصیه به عملی بکند که شواهد نشان از عزم انجام اش را دارد، خنده دار به نظر می رسد. نوشته تنها تلاش می کند ناظر بر تصمیم از پیش گرفته شده مصالحه جویان برای ورود به بازی، و با در نظر گرفتن تعطیل ناپذیری سیاست، شعاری منطبق با واقعیت های سیاسی برای این گروه پیشنهاد دهد. خواننده ای دیگر ظاهرا این متن را تشویق کننده به مشارکت مردم در این فرآیند ارزیابی کرده بود. نگارنده اولا برای قلم خود چنین توانایی قایل نیست. دوما، این دید مکانیکی که افراد وفاداری سیاسی شان را با یک نوشته تغییر بدهند، نه ناظر به واقعیت های اجتماعی است و نه متناظر با تجربه جمهوری اسلامی. در نوشته روی توصیه تنها به سیاست مداران مصالحه جویان است و هیچ سخنی با حامیان مردمی شان در میان نیست.  از سوی دیگر، نگارنده کمابیش با ترکیب خوانندگان خودنویس آشناست و با انگیزه ای جنبی نیز این موضوع را طرح کرد. همانطور که مصالحه جویان برای «سیاست بازی» می بایست بپذیرند که نماینده همه معترضین نیستند، براندازان نیز به همین سان بپذیرند که در اکثریت بودن ایشان میان معترضین، می تواند محل بحث باشد.

ممکن است این ایراد به نگارنده وارد باشد که مشی مصالحه جویانه را بیش از وزن واقعی اش جدی گرفته باشد. در پاسخ می بایست گفت برای سنجش وزن مصالحه جویان به درشت گویی های رهبران اش و سخنان تحقیرآمیز رقبایش استناد نشده است، تنها با تکیه بر «وضع موجود» تلاش شده برآوردی واقعی از مقبولیت مردمی این مشی ارایه شود. در پی فروکش کردن اعتراض خیابانی، معترضین ظاهرا در حال برآورد هزینه و فایده اند. ادامه عدم حضور مردمی به دو معنی می تواند باشد، یا عقب کشیدن و دل بستن به مصالحه جویان، یا در انتظار حوادث پیش بینی نشده نشستن. تنها یک کارزار سیاسی با شعار مصالحه جویی (و نه دموکراسی خواهی یا شعار های مشابه) است که به حامیان این نگرش فرصت مشارکت می دهد و به منتقدین اش تخمینی از میزان مقبولیت این استراتژی می دهد.

ورود مصالحه جویان با شعارهای حداقلی، و پرهیز از گنده گویی هایی مثل دموکراسی و جامعه مدنی، هم ایشان را از شر زیاده خواهی های براندازان خلاص خواهد کرد و هم براندازان را به درستی فاقد نامزد در جمهوری اسلامی می کند. ذکر این نکته که براندازان، نمی بایست انتظار داشتن نماینده ای در ساختار جمهوری اسلامی را داشته باشند شاید بدیهی به نظر برسد، ولی ظاهرا در معادلات براندازان نادیده گرفته شده است. تجربه شکست اصلاحات سیاسی برای براندازان واجد این پیام است که تاکتیک رای دادن با هدف براندازی، نقض غرض بود و تنها به دلیل مسئولیت ناپذیری و عدم تمایل به هزینه دهی براندازان انتخاب شد. محروم کردن مصالحه جویان از رای براندازان، نقطه آغازی برای پذیرش مسئولیت تصمیم های سیاسی است. تاریخ تکرارکنندگان اشتباهات را به سختی مجازات می کند.

جدی ترین ایراد به نوشته بعد از انتشاری در وبلاگ شخصی نگارنده در قالب یک نظر منتشر شد. «…مصالحه هر چه باشد بهتر از مباهله ما بین اصلاح طلبان و محافظه کاران است .اما آیا این خواسته از طرف حاکمیت قابل اجراست و اصلن چرا باید اجابت کند ؟ در زمانی که نفعی برایش ندارد مگر شما ننوشتید که : در شرایطی که جناح صاحب قدرت، حضور بخش قابل توجهی از الیت سیاسی کشور را ناضروری می داند».  پاسخ به این پرسش البته وظیفه رهبران مصالحه جویان است که برای خود در جمهوری اسلامی شانسی قایل هستند. اما همانطور که در پاسخ نوشتم: انتخابات ۸۸ بهتر از هر توضیح تئوریک دیگری نشان داد ادعای اصلاح طلبان سابق مبنی بر کاهش احتمال تقلب در صورت مشارکت حداکثری (از طریق جذب آرای براندازان) افسانه ای بیش نبوده است. حاکمیت در صورتی که تمایلی به بیرون ریختن ایشان از صحنه، بعد از شرکت دادن نمایشی ایشان در شبه انتخابات مجلس یا ریاست جمهوری بعدی داشته باشد، بی شک تعلل نخواهد کرد و مشارکت یا عدم مشارکت حداکثری، تاثیری در این تصمیم نخواهد داشت. نفس تصمیم مصالحه جویان مبنی بر شرکت در چنین شرایطی،‌الزام می کند که ریسک چنین رخدادی را پذیرفته باشند. مصالحه جویان به جای طرح شعارهای غیرعملی (پذیرش ولایت فقیه از سوی مصالحه جویان،باز هم به تصریح رهبران اش)، می توانند داوی برای حضورشان تعیین کنند که بنا به توضیحات نوشته پیشین، بیشترین مقبولیت عمومی و میان نخبگان را داشته باشد و درعین حال دست یافتنی هم باشد. در صورت رد این درخواست از سوی حاکمیت، مصالحه جویان با انتخابی واقعی روبرو خواهند بود: یا مشارکت را نمی پذیرند که برآورد نگارنده این است که در مشارکتی که تضمین امنیتی برای نامزدهای مصالحه جویان هم بنا به سابقه وجود ندارد، نزدیک به خرد است. یا مشارکت را می پذیرند و خود را فدای نظامی می کنند که مدعی پاسداری اش هستند.

این هشدار اما ضروری است که مصالحه جویان با عدم شفافیت سیاسی و گاها به کمک بی صداقتی حامیان شان، در حال وارد کردن ایران به عرصه ای بس خطرناک هستند. مشارکت انتخاباتی آنها در صورتی که با پیام های روشن و اهداف  حداقلی ،و سوا کردن خط خود از براندازان همراه نباشد به راحتی می تواند زمینه ساز یک شورش پسا انتخاباتی دیگر و مرگ ناخواسته عده ای دیگر از ایرانیان باشد. اما خطرناک تر از آن، این عدم شفافیت می تواند به کسانی که امروز در راهروهای کاخ سفید در رفت و آمدند بهانه لازم را به دست بدهد تا سناریوی لیبی را که بی شک خلاف خواسته مصالحه جویان واقعی و البته رای دهندگان واقعی به ایشان است کلید بزند. یک انتخابات مناقشه برانگیز دیگر در شرایطی که حاکمیت سیگنالهایی مبنی بر عدم تمایل به مشارکت حداکثری نشان می دهد (آقای خامنه ای هشدار داده که انتخابات نباید امنیت ملی را در مخاطره قرار بدهد) بهترین دلیل برای مداخله محدود یا نامحدود را به جهان می دهد و مردمی که رای می دهند حق دارند از این احتمال باخبر باشند. امروز بخش هایی از اصلاح طلبان سابق خارج نشین، از مدتی پیش در تلاش اند تا خود را نمایندگان مردم ایران معرفی کنند،‌ در حالی که مطابق عرف دموکراتیک، وکالت مردم مدت دار است و ایشان دوره وکالت شان به سر آمده است. این گروه با توجه به کنار گذاشتن تابوهای سی ساله و دادن درخواست رسمی به دولت ایالات متحده برای خارج نکردن سازمان مجاهدین خلق از لیست تروریسم، در فردای یک انتخابات مناقشه برانگیز دیگر، دلایل کافی برای بدست گرفتن نمایندگی مردم و ارائه درخواست مداخله غرب به نفع ایشان و برای به قدرت رسیدن ایشان را دارند. این احتمال، بی شک خیانت به آرای مصالحه جویان واقعی است که به امید تغییر از درون به مصالحه جویان وکالت داده اند و همین طور نشانه ای شوم است از نزول امر سیاسی در میان رهبران مصالحه جویان.

مصالحه جویان می بایست صادقانه با مردم سخن بگویند و فعالین سیاسی حامی شان نیز بی صداقتی را کنار بگذارند تا چنین احتمالی مرتفع بشود.

این نوشته پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: