Archive for نوامبر 2011

پشت پرده های انقلاب

کتاب پشت پرده انقلاب اسلامی، اعترافات حسین بروجردی به صورت نسخه اینترنتی منتشر شده است. این کتاب مجموعه مصاحبه هایی ست با حسین بروجردی، یکی از فعالین مسلمان علیه رژیم شاهنشاهی و از نزدیک ترین افراد به حلقه های قدرت در روزهای ابتدایی انقلاب بهمن

ویراستار و مصاحبه کننده ظاهرا با نام مستعار بهرام چوبینه، تلاش داشته تا حرف های بروجردی را برای ثبت مستند کند. در نگاه اول، ضعف کتاب در شفاهی بودن بیش از حد ش است. پیگیری سیر نوشته ها مرتبا به دلیل جلو و عقب رفتن در حافظه تاریخی دشوار می شود و ظاهرا اصرار ویراستار حفظ ساختار پرسش و پاسخی مصاحبه بوده است. سئوالات در اوقاتی چالشی می شوند ولی در دیگر مواقع پرسش ها باز هستند تا گوینده واقعه ای که ظاهرا پیشتر شرح داده را بازگو کند. کتاب برای فرمت الکترونیکی قابل قبول است و دارای پیوست های قابل توجه به صورت عکس ها و لیست ها و اسناد تایپ شده از روی متن هستن.

بروجردی جوانی بوده با سابقه خدمت در ارتش که به دلیل وضع مساعد مالی و روحیه ماجراجویی، توسط یکی از افراد هیات موتلفه با نام مستعار شهاب جذب می شود. به گفته نویسنده در ابتدا تنها گشت و گذار بوده و در میانه این ایران گردی ها، فلاکت مردمان را به بروجردی نشان می داده و می گفته در مملکت اسلامی نباید چنین باشد. بعد از جذب بروجردی و دو نفر دیگر، یک گروه «توحیدی» تشکیل می دهند که در حقیقت یک سلول تروریستی بوده با اهداف شناسایی، خرابکاری و آدم کشی. طیف کسانی که توسط این گروه به قتل می رسند به قدری وسیع است که تنها به یک کمپین وحشت افکنی می ماند. بعدها وقتی پس از انقلاب صحبت از صدور انقلاب می شود، منظور آوردن و آموزش دادن قاتلین و تبه کاران کشورهای مفلوک دیگر به هدف بازتولید همین گروه های ترور و خراب کاری در دیگر جاهاست. بروجردی در مقطعی آموزش این خارجی ها که اکثریت شان عرب زبان بوده اند را در پادگان امام حسین به عهده می گیرد. از جمله هولناک ترین ماجراهای پیش از انقلاب، آتش سوزی سینما رکس است، که توضیحات مختصر کتاب خمینی در فرانسه، با گفته های بروجردی در این باره منطبق است. گروه بروجردی، مقادیر زیادی ماده آتش زا را از آقای خامنه ای در تهران تحویل می گیرند و به موسوی تبریزی در آبادان تحویل می دهند. وقتی چند روز بعد خبر حادثه منتشر می شود، اعضای گروه به شهاب اعتراض می کنند که اینها زن و بچه مردم اند و این شکل از آدم کشی از دید آنها مجاز نیست! تنها شاهد پشیمان حادثه، بعدا توسط موسوی تبریزی در تهران محاکمه و به اعدام محکوم می شود!  از رشیدیان، یکی از اصلاح طلبان به عنوان دیگر این جنایت حرف زده می شود. در موردی دیگر، آخوندهای مخالف خمینی را می ربودند و در کاروانسرای متروکه برایشان دادگاه اسلامی برگزار می کردند و به قتل می رساندند و چال می کردند. تصویری که هوشنگ نهاوندی از فعالیت های گروه های اسلام گرا به مرکزیت موتلفه/فداییان اسلام به دست می دهد، یک عملیات گسترده خرابکارانه، با استفاده از مهره های تبه کار و فاسد، در این خاطرات تایید می شود. فزون بر این، بروجردی مدعی ست کسانی در سال های ۵۶ و ۵۷ از داخل دستگاه حاکمه به انقلابیون کمک می رسانده اند تا خرابکاری هایشان را ادامه بدهند، و گروه مجاهدین، با نادانی تمام، آدم کشی ها و انفجار ها را به عهده می گرفت و باعث می شد توجه از روی سلول های تروریستی توحیدی منحرف بشود. شبکه ای تامین کننده، به صورت شبکه ای از عراق و معاودین (رانده شدگان عراقی در سال های به قدرت رسیدن حزب بعث) که سلاح به داخل ایران قاچاق می کردند، تا دپو های اسلحه در محلات مختلف تهران و شهرهای دیگر و همین طور همکاری ابراهیم یزدی و صادق قطب زاده و مصطفی چمران در انتقال آموزش دیده های هوانیروز ارتش که توسط هیات موتلفه جذب شده و با رشوه به تیمسار برنجیان، برایشان مرخصی های یک ماهه حین خدمت گرفته می شد و به ظاهر به فرانسه یا آلمان می رفتند ولی از همان جا به سوریه یا لیبی یا لبنان برای آموزش فرستاده می شدند. منابع مالی این کمپین اما ترسناک تر است، بازاریانی که داوطلبانه وجوهات نمی داده اند خود هدف قرار می گرفته اند. بعدتر وقتی افرادی برای دیدار خمینی به پاریس یا بعدا به مدرسه رفاه می رفتند، بازاریان چک های سفید امضا به حاج آقا اشراقی می دادند تا بار بیابند. پولی که از سرقت از بانک به دست گروه افتاده بود، خرج پول دادن به مرغ فروشان می شد تا مرغ را ارزان به مردم ارایه کنند، و تبلیغ می شد که آقا که بیاید، همیشه اینطور خواهد بود.

اما همه آنچه نقل می شود در مقایسه با آنچه پس از انقلاب رخ داد از قساوت و جنایتکاری رنگ می بازد. بروجردی به دلیل آموزش های نظامی، شخصا در سرکوب سقز حضور داشته و جنایات خلخالی را شاهد بوده. وقتی کار غارت و چپو در کمیته ها بالا می گیرد،‌خمینی تلاش می کند اوضاع را کنترل کند، اما امثال شاه آبادی و خسروشاهی که ارتباطی با خمینی داشته اند به کار خود ادامه می دهند. کمیته ها از یک سو گروگان می گرفتند و غارت می کردند، مردم از سوی دیگر برای دادخواهی به دیوار سید احمد بر می خوردند که پیش از اجازه دیدن پدر، درخواست پول واریزی به حساب شماره ۱۰۰ امام خمینی می کرد. این حساب توسط بسیاری برای توجیه رشوه گیری مورد استفاده قرار گرفت و مثلا برای آزاد کردن بازاری ها، یک مبلغ به حساب ۱۰۰ و مبلغی هم مستقیم به آخوند مسئول کمیته داده می شد. این کمیته ها بلافاصله تبدیل به میلیشیای شخصی آخوند ها شدند و تلاش های بهشتی برای نظم دادن به امور با ترور اش ناکام ماند. بروجردی معتقد است که باندهای متعدد تشکیل شده از خود اسلام گراها، از نوفل لوشاتو در حال شکل گیری بود و مثلا محمد خاتمی، پسر آیت اله صدوقی و صادق طباطبایی را در یک گروه می داند که در همان نوفل لوشاتو در حال توطئه علیه بقیه بودند.

از نکات جالب در کتاب، اشاره نسبت نواده شیخ فضل اله نوری بودن نورالدین کیانوری رهبر حزب توده است، اینکه او نسبتی با خمینی هم داشته. یا این موضوع که دلیل حاشیه نشینی هادی غفاری، پرونده سازی علیه احمد خمینی بوده. یا رفتار متکبرانه عباس امیرانتظام در زندان جمهوری اسلامی با بروجردی. یا این موضوع که اساسنامه سپاه پاسداران که بروجردی در تشکیل اش حضور داشته، و در این راه از کیانوری کمک فراوان گرفته است. اینکه چمران و گروه امل ش، در تل عتزر دست به کشتار فلسطینیانی می زنند که قصد عقب نشینی داشتند و اینکه او به شهادت پزشکی قانونی ایران، با شلیک سه گلوله از پشت به قتل رسیده و آن هم نه در خط مقدم. اینکه خامنه ای علاقه ای وافر به تهذیب دارد و مجموعه ای نفیس متعلق به رییس انتشارات اطلاعات را از محسن رفیقدوست که متخصص عتیقه جات غارتی بوده، دست خوش می گیرد. اینکه با جمع کردن شهر نو و اعدام پری بلنده، فاحشه های جوان تر و خوش برو رو، صیغه سپاهی ها و ملاها شدند و آنها که خریدار نداشتند به کار زندان بانی و خواهر زینب شدن و گشت کمیته گمارده شدند. همین طور در رابطه با شبکه گسترده قاچاقی که جمهوری اسلامی اداره می کند، نام خانواده ریگی ها به عنوان کسانی که در مرز بلوچستان دستان شان باز گذاشته شده، این حرف ها بسیار پیشتر از شکل گیری جندالله زده شده است. بروجردی معتقد است که فرقان، گروه دست پرورده هاشمی رفسنجانی بود و دلیل می آورد که وقتی در ترور نافرجام اش توسط این گروه، در خانه اش مشغول خوردن چای بوده اند، نمی توانسته اند با هاشمی ناآشنا باشند.

بروجردی به دنبال استنکاف از ادامه فعالیت، و همکاری با کودتای نوژه، تحت تعقیب قرار می گیرد، اما چون خانواده اش را به گروگان گرفته بودند، خودش را تحویل می دهد. بعد از شکنجه های فراوان و دادن حکم، بعد از مدتی آزاد می شود و دوباره تلاش می کند که با گروه های برانداز تماس بگیرد و چند بار با کمک عناصری از داخل وزارت اطلاعات و سپاه، به خارج از ایران با کمک پاسپورت قلابی سفر می کند و نهایتا وقتی همین افراد به او خبر می دهند که این بار بخششی در کار نیست، برای همیشه به اروپا می گریزد. این کتاب در سال ۲۰۰۲ منتشر شده است ولی حتی تا به امروز هم کسی تلاشی در جهت حقیقت یابی یا تکمیل اظهارات او انجام نداده است.  مثلا می شود از ابراهیم یزدی پرسید که واقعا در صدور حکم برای ارتشیانی که محاکمه کرد نقشی نداشته؟ یا می شود از کسانی که ایران را ترک کرده اند درباره این کتاب پرماجرا پرسش کرد. به گمان من، تا وقتی روایت های بیشتری چون این در قضاوت عمومی قرار نگیرد، برداشت ایرانیان از انقلاب بهمن مخدوش و همراه با جانب داری ست. همین قدر توجه کافی ست که اکثر چهره های مطرح انقلاب بهمن، یا ترور شده یا اعدام شده و یا به کل از زندگی اجتماعی دست شسته اند.

کتاب را می توانید از اینجا دانلود کنید و ضمیمه تصویری را از اینجا. خواندن اش را به همه توصیه می کنم.

قدمت روی چشم

کتاب «قدمت روی چشم:  نمایی از ایران امروز» را سال گذشته سرژ میشل خبرنگار Le Temps، و پائولو وودز عکاس هلندی منتشر کرده اند. روایت زندگی نسبتا طولانی مدت میشل و سفرهای گسترده دو نفر است به جاهای مختلف ایران.

شخصا نمی خواستم نسخه فارسی کتاب را بخوانم ، چون فکر می کردم نسخه فرانسوی هم تمرینی ست برای خودم و هم اینکه فکر نمی کردم نسخه ای که به رایگان بروی اینترنت قرار گرفته باشد دقت و امانت داری در بازگردانی داشته. می بایست با کمال خرسندی به اطلاع تان برسانم که کتاب فوق العاده عالی بازگردانی به فارسی شده و نشان از دقت و وسواس برای کیفیت تحسین برانگیز شده است.

نویسنده می گوید از اینکه می شنیده که در رسانه ها کارشناسانی که درباره ایران مورد پرسش قرار می گرفته اند مرتب می گفته اند که موضوع به این سادگی نیست و نمی شود توضیح کوتاه داد، خسته شده بوده و تصمیم داشته که مفصلا در این باره بنویسد. شروع کار با سفری زمینی از سوئیس زادگاه نویسنده است به داخل ایران که زمینه ساز حضوری سه ساله در ایران می شود. این حضور در دوره اصلاحات و البته سرکوبی اش بوده است. نویسندگان درست یک سال پیش از اعتراضات پساانتخاباتی ایران، مقاله ای نوشتند و مدعی شدند که مردم ایران با حکومت شان به صلح رسیده اند و هیچ زمینه ای مبنی بر مخالفت دیده نمی شود، و لابد توصیه می کردند که دولت های دیگر هم ایران را به عنوان نماینده شان بپذیرند. نویسندگان در این کتاب از آن مقاله ابراز شرمندگی می کنند و می گویند که برداشت شان صادقانه این بوده که مردم کاملا سیاست زده و تک رو و بی هدف به نظر می رسیده اند و انتظار چنین خیزشی را نداشته اند. نویسندگان همه جا بابت توجه شان به ایران دیگر، ایران مذهبی ها و زیارت حرم رو ها و حق مسلم خواه ها، مورد تحسین واقع شده اند، شاید این باعث شده از گروه های با گرایشات سیاسی، غافل بمانند.

به لحاظ ادبی کتاب بسیار فاخر است و طنز نوشته حتی از خلال بازگردانی فارسی هم حس می شود. نویسنده می گوید زنان ایرانی علی رغم جراحی های بینی شان، خوشگل هستند! یا در اشاره به مراسم پر زرق و برق تولد مهدی، و وعده نابود کردن پنج هفتم جمعیت زمین توسط او، به صفحه فیس بوک مهدی صاحب الزمان اشاره می کند. بازگردانی هم آسان خوان و روان است و به جز یکی دو ایراد ( بسیج از لحاظ فنی وابسته به سپاه است، احتمالا منظور از لحاظ ساختاری بوده) بسیار خوب پرداخت شده است. تنها افسوس، جا به جا آوردن بیت های یک دوبیتی بسیار مشهور از عمر خیام است که با توجه به علاقه وافر نویسنده کمی بی مبالاتی است. کیفیت کتاب الکترونیکی (ایبوک) عرضه شده هم ستودنی است. یکی دو ادعای عجیب، از جمله اینکه هواپیمای آیت اله خمینی توسط بازاریان پرداخت شده بود (در کتاب مردی در آینه منبع این پول صادق قطب زاده و در کتاب خمینی در فرانسه از سوی CIA نقل شده است) و همینطور محله ای در تهران به نام جلیلیه که شخصا نمی دانم کجاست، تنها نکات قابل ذکر اند.

بخش هایی پراکنده از کتاب، به توصیف «تعارف» و «غلو» به عنوان ویژگی های برجسته اخلاقی ایرانیان پرداخته که به مانند کتاب آیت اله نظر دیگری دارند، برای خواننده ایرانی به غایت مفید و خواندنی است. نویسنده با اینکه فارسی را به درستی یاد نگرفته ولی تعارفات را به عنوان یک نیاز حیاتی یاد گرفته و ترجمه فرانسوی آنها را در نسخه اصلی آورده است. نویسنده در برخورد با طبقه ثروتمند نوکیسه که خیلی زود از دیدار شان خسته شده و حس اینکه بخشی از تزئینات میهمانی شان شده را متهم به زندگی در یک حباب و به بطالت می کند، به گمان من برآورد دقیقی است از روزمرگی ایرانیانی که لازم نیست برای وعده غذایشان تقلا بکنند. در هر گوشه و کناری، نویسنده با لشکری از منکرین هولوکاست روبرو می شود: من خودم مهندسم، سرم تو کاره، امکان نداره بشه شش میلیون آدم رو در این فاصله کشت! نویسنده معتقد است که چندان نمی شود به ایشان خرده گرفت وقتی شاه ایران و آیت اله بعدی، هر دو به یک اندازه عاشق تئوری توطئه بوده اند. میشل می گوید که مردم ایران کمابیش با رییس جمهوری شان در انکار همجنس گرایی در ایران هم عقیده اند، اگرچه هرگز توجه نکرده اند که نه همجنس گرایی، بلکه مجازات اش، یک امر وارداتی است. بر اساس تحقیقات ژانت آفاری، فرهنگ غنی ایران محشون است از اشارات همجنس خواهانه و ایران تا یک صدسال پیش دارای فاحشه خانه هایی برای همخوابگی با پسران بوده است. میشل حتی این رابطه جنسی را نوعی بازپرداخت دین دانش آموز به استاد در ایران قدیم می داند. نویسنده شهوت ایرانیان برای گریستن را با علاقه نوجوانان به استمنا مقایسه می کند و در برداشتی سورئال، معین البکا یا مداح را وسیله تحریک می داند! پیش تر در کتاب زمانی برای خیانت کردن و همین طور در آیت اله نظر دیگری دارند، نظری مشابه را دیده ام و همگی بر روحیه مظلوم انگاری و قربانی بودن در فرهنگ ایرانی انگشت گذاشته اند.

حضور نویسنده در ایران خودش یکی از فکاهی ترین داستان هایی ست که خوانده ام. خدمت کار نویسنده اشرف، از چادر به بی حجابی سیر می کند، البته پیشتر زورکی صیغه محرمیت جاری می کند. کمی بعدتر که مچ اش را می گیرد که با پسرعمویش در خانه خلوت می کرده، تعجب می کند که مگر خارجی ها از این چیزها خوششان نمی آید؟ همسایه ای که با شکایت از تبدیل خانه اجاره ای نویسنده به فاحشه خانه، برایش دردسر فراوان درست می کند و باعث می شود اسباب و اثاثیه اش به خیابان ریخته شود، خودش بسیار متعصب است ولی پسری دارد با صورتی پرجوش که شب ها به پشت بام می رفته و با لباس زیر همسایه ها خودارضایی می کرده. به شخصه برای من این تفصیل ها بسیار ملموس و نزدیک به تجربه شخصی بود.

نگاه نویسنده از دو جنبه بسیار شبیه به جناب قائد است، یک مرگ پرستی ایرانیان و برخوردی که با جنگ ایران و عراق داشته اند و دیگری بی ریختی شهر ها به خصوص تهران. درباره اولی هر دو متفق القول اند که عظمت بخشی به جنگی که چرخ گوشت انسانی بی نتیجه شد، درک شدنی نیست و به طول مثال فیلم های دفاع مقدس، در خارج از کشور اسباب خنده می شود. درباره دومی به نقل از یک معمار هلندی مهندس شهرسازی تهران را به «شهر ژنریک»، یعنی یک نمونه کپی کاری شده که معلوم نیست حتی الگویش کجاست تشبیه می کند. شهری خودباخته و بی هویت.

نویسنده توضیحاتی از زمانی که امروز به نظر می رسد متعلق به گذشته ای دور است دارد. مثلا می گوید که وزارت ارشاد خاتمی رک و راست بهش گفته از رهبر مان بد ننویس، بیخودی خودت را با نظر مسئولان دولتی سرگرم نکن که حرفی ندارند برای گفتن و به داخل مردم برو. نقل می کند که ممیزی فیلم در ارشاد کور است! و از کسی درخواست می کند که فیلم را برایش تعریف کند تا تصمیم بگیرد. به نقل از یک مقام مالی می گوید که پیکان، این آینه تمام نمای اقتصاد ایران، می توانست توسط دولت متوقف شود تا این همه بنزین را نابود نکند. بنیاد مستضعفان سال ۱۹۹۹ که رفیق دوست آن را ترک کرد ۸۰٪ شرکت های زیان ده بودند. او متعقد است که خاتمی با اشاره انگشتان می توانست میلیون ها هوادارش را به خیابان بکشاند، در عوض کنار نشست تا بسیج توسط سپاه مغزشویی و سازمان دهی بشود. نتیجه اش ۲۰۰۰ گردان ۲۵۰ نفره مسلح عاشوراست که امروز آماده هر نوع سرکوبی هستند.

نویسندگان برش هایی از اقامت کوتاه شان در خلال انتخابات را هم در اختیار خواننده می گذارند که به واقع خواندنی ست. پس از مناظره با میرحسین، صد نفر بسیجی برای حمایت از احمدی نژاد به محل صدا و سیما رفته بودند. بلافاصله بعد از اعلام نتایج، نویسنده مردی را بالای ساختمان وزارت ارشاد می بیند که ظاهرا قصد خودکشی دارد. طرفداران خامنه ای حتی پیش از رسیدن به محل نماز جمعه ای که اولتیماتوم داد، حتی می دانستند که بریتانیا مورد اتهام قرار خواهد گرفت و برای این کار پرچم و پوستر آماده داشتند. آنها به نویسنده گفته بودند که خامنه ای هرگز عقب نخواهد نشست. با این حال نویسنده ادعا کرده که سردار علی فضلی به جرم عدم سرکوب تظاهر کنندگان، دستگیر شده بود، امری که بعدا با آفتابی شدن سردار سپاه یک چشم، دروغ بودن ش آشکار شد. او مدعی است هفت تن از دوازده مرجع شیعه از جنبش سبز حمایت کرده اند با این حال اقرار می کند که هر گونه تغییر اساسی، برتری تاریخی ملایان را نابود خواهد کرد. او عقیده دارد که این آیت اله ها اگر در زمان حمله همه جانبه افراطی ها به دولت خاتمی، یکپارچه از او حمایت می کردند، ممکن بود که جایگاه شان را در جامعه حفظ کنند، اما اکنون دیگر خیلی دیر شده است. همینطور نویسنده با هوشمندی به این نکته توجه می دهد که خامنه ای، طرفدار «وضع موجود» است، و تمامی تصمیمات اش، حفظ شرایط همان مقطع زمانی است نه هیچ گونه تغییری، این درحالی ست که تمامی نیروهای دیگر حاضر در صحنه سیاست خواهان تغییر اند، حتی سپاه پاسداران. جهت این تغییر البته متفاوت است ولی این تمایز بسیار مهمی است. نویسنده معتقد است که رژیم انتخابات را به این دلیل در یک مرحله به پایان برد چون اطمینان نداشت که اگر کارنوال های شبانه خیابانی یک هفته دیگر ادامه داشته باشد، از پس کنترلش بر بیاید. او گوشزد می کند که احمدی نژاد و رهبران ایران احمق نیستند و هوشمندانه با دمیدن به آتش نزاع های بین المللی تلاش در خاموش کردن جنبش سبز دارند، آنها روی سکوت جنبش سبز حساب کرده اند. به گمان من همین مقدار تحلیل های کم شمار به قدر کافی تیزبینانه اند که کتاب را قدر و منزلتی فراتر از سرگرمی بدهند.

در بخش دوم کتاب، یک سری روایت پای عکس هایی که وودز انداخته است نقل می شود، این بخش به واقعی جذاب ترین کتاب فارسی است که در سال های اخیر خوانده ام. از حضورشان در میهمانی میلیاردر فرش فروش تبریزی که مرتب می گوید علاوه بر شام بهتان پول توجیبی هم می دهم و با حساب و کتاب برایشان ثابت می کند که دستمال توالت، یک توطئه یهودی ست چون صعنت اش در انحصار جهود هاست (به عکس مراجعه کنید و چهره ناراضی فرزند این آقا را ببینید)، تا جوان مشهدی که توضیح می دهد چطور در یک موقعیت باورنکردنی وقتی با دوست اش می خواسته با دو خانم به سفر بروند، برای انتخاب اینکه چه کسی با چه کسی صیغه بشود مردد بوده اند. از جوانی که سربازی اش را به عنوان یگان ویژه مبارزه با مواد مخدر، صرف بازی کردن با سرباز صفرهای بی سواد و آلت (!) شان می کرده،  تا داستان یگانه و شگفت انگیز دو برادر اهل شهر ری که یکی بسیجی سرکوب گر و دیگری مسئول ستاد میرحسین بوده است.

خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم.

گزارش بی بی سی از کتاب

گزارش و مصاحبه با نویسندگان  از رادیو فردا 

راننده تاکسی

راننده تاکسی، نام مجموعه داستان هایی از محمود فرجامی است که چاپ دوم خود را به همراه نویسنده، خارج از ایران تجربه می کند. فرجامی برای کتابخوان های اینترنتی غریبه نیست، کتاب «بیشعوری»ش را پیشتر اینجا معرفی کرده ام، اما مهم تر از آن این است که فرجامی برای خوانندگان طنز در ایران هم نامی ناآشنا نیست.  راننده تاکسی قدمی است از طنز نویسی برای روزنامه و بعدا وب سایت، به نویسندگی اجتماعی.

نسخه جدید کتاب به گفته فرجامی دارای داستان های سانسور شده در نشر اول کتاب هم هست که مجموعا ۲۱ داستان را شامل می شود. کیفیت چاپ کتاب آبرومندانه تر از کتاب های فارسی نشر خارج از کشور است، جلد گلاسه و کاغذهای با کیفیت متوسط و فونت چشم نواز و حاشیه صفحه مناسب. تنها نکات آزاردهنده یکی بی مقدمه بودن کتاب است. دو سه صفحه کتاب را که خالی رد می کنید و از فهرست عبور کنید، ناگهان به اولین داستان پرتاب می شوید، نه یالاهی نه بفرمایی نه تعارفی، هیچی. برای کتابی که به نشر دوم رسیده و نویسنده ای که برای اولین بار در خارج از کشور به کار نشر می پردازد بی شک حرفی برای گفتن بوده، اما به هر دلیل در کتاب گنجانده نشده. هنوز هم دیر نشده، می شود از قدرت اینترنت استفاده کرد و یک پیشگفتار الکترونیکی برایش منتشر کرد.

داستان ها مرتبط نیستند، و کاراکتر ها به جز یک نفر تکرار نمی شوند، اما همگی داخل یک تاکسی با راننده ای رند اتفاق می اوفتند. در سطح، مجموعه ای اتفاقات روزمره ای که همگی کسانی که در ایران زندگی کرده اند با آن آشنا هستند روایت می شود. اما با پیش رفتن در داستان ها مدعای نویسنده که این یک نوشته اجتماعی است و هدف صرفا خندیدن نیست تایید می شود. راننده تاکسی یک جوانی است به مانند میلیون ها جوان دیگر جامعه امروز ایران، و به مانند هر چیز ایرانی دیگری سرشار است از تناقض. از آدم های روشنفکر لجش می گیرد ولی امکان ندارد فرصتی را برای اظهار فضل از دست بدهد. دیگران را متهم به دغل و دروغ می کند ولی برای خود زرنگ بازی را شرط عقل می داند. خود را مظهر عیاری می داند ولی کلاه گذاشتن بر سر از خارج آمده ها را حق مسلم خود می داند.

برای من اشاره هایی جالب در کتاب بود از جمله اینکه ممکن است همه راننده تاکسی ها هم لیسانسه نباشند و این هم یک بخشی از خالی بندی هاست، به هر حال کمتر کسی مدرک تحصیلی اش را وقت مسافرکشی حمل می کند. یکی دو داستان صرفا اشاره هایی ست به موضوعات تابو، همچون کانال های بزرگسالان در ماهواره و برداشت های معوجی که در ذهن ساده از «خارج» ایجاد می کند، یا شرب خمری که ظاهرا همه منکرش هستند ولی هر کسی نداشتن اش را کسر می داند. یک داستان اشاره ای ست به اینکه چطور رکیک ترین الفاظ در میان این قشر برای تفریح استفاده می شود و اغلب مواقع از اقوام مونث مایه گذاشته می شود. با این حال در همین داستان تصویری بهتر از خواهر راننده تاکسی مان پیدا می کنیم، که در حالی که ذکرش توسط مسافرین باعث قفل فرمان کشی می شود، اما نام دوست پسرهایش قابل ردیف کردن است. ملغمه ای کاملا باورپذیر از زندگی پر معمای یک ایرانی.

خواننده بدبین می تواند با راننده تاکسی در خام اندیشی قشر تحصیل کرده همراه بشود، و اگر سنخ نما بودن راننده تاکسی را بپذیریم، دور از ذهن نیست که چنین بشود. با این حال سخت است راننده تاکسی را نماینده اندیشه های نویسنده بدانیم.  از سوی دیگر، سناریو های خلق شده در داخل تاکسی، اگرچه همگی تخیلی اند، ولی به هیچ وجه غیرقابل باور نیستند، کسانی که در تهران سوار تاکسی شده باشند می دانند که تنها جایی ست که می شود در آن هرچه خواست گفت، و به واقع هرچه که بخواهید، بدون نیاز به ارایه سند و مدرک یا حتی کمترین انطباق با عقل سلیم. تاکسی تجلی تبادل فکری ماست، هر کسی حق را صددرصد از آن خود و عقیده اش می داند و خجالت نمی کشد اگر کمترین مخالفتی شنید، با کنایه و طعنه یا حتی با فحش آبدار پاسخ ندهد. تاکسی محل بی نام ماندن ماست، به همین دلیل است که در شبکه های اجتماعی، فضای بحث به شکل رقت انگیزی یادآور صندلی های تاکسی ست. تا زمانی که نام و هویت ما محفوظ است، هر گونه وفاداری به عقل سلیم زاید به نظر می رسد.

ویژگی درخشان کتاب، در تخیل کردن سناریوهای ۲۱گانه ای ست که همگی یگانه اند و در عین حال یک موضوع یا معضل اجتماعی را پیش می کشند، یکی بحث از همه گیری رشوه می گوید، دیگری موضوعی کاملا زمان دار چون صفرهای پول ملی را دستمایه کرده و به گمانم بهترین اش، موضوع افغانی و نژادپرستی حقارت بار ایرانی را مرکز توجه قرار داده است. کتاب در مجموع یک صد صفحه است که به گمانم از ادعای کتاب در پشت جلد فاصله ندارد (در پشت جلد انگلیسی، Short stories پای تیتر آمده) ولی همانطور که گفتم در پیشانی کتاب هیچ توضیحی در کار نیست. همه اقشار در صندلی تاکسی موضوع نقد قرار می گیرند ولی تصویری فیلمفارسی از «نویسنده» که در داستان حق التحریر یکه تازی می کند ارایه می شود که با توجه به هم صنفی بودن نویسنده با وی، شائبه نقض بی طرفی را ایجاد می کند. نهایتا برای خوانندگان خارجی خرید کتاب به قیمت ۱۴ دلار (با هزینه ارسال) شاید اندکی سنگین به نظر برسد ولی در مقایسه با دیگر کتاب های عرضه شده در خارج قابل قبول است. راننده تاکسی را در ایران یا در خارج از ایران بخرید و دریچه ای به اوضاع اجتماعی ایران بروی خود باز کنید. هرگاه فراموش کردید که برای چه کسانی نگران هستید یا نسخه چه کسانی را می پیچید، یک نگاه سرسری به راننده تاکسی و اخلاقیات ش بیاندازید.

آیت الله نظر دیگری دارند

کتاب «آیت الله نظر دیگری دارند:تضادهای ایران مدرن» از هومان مجد در چاپ اول اش نظرمثبت منتقدین را به خود جلب کرد و برای نویسنده اش شهرت فراوان آورد.

بعد از آشوب پساانتخاباتی در ژوئن ۲۰۰۹، این کتاب با یک پیشگفتار از نویسنده تجدید چاپ شد که من آن نسخه را به تازگی به اتمام بردم. کتاب یک سفرنامه است به ایران، نوشته شده توسط نواده یک آیت الله برجسته که همه عمرش در غرب زندگی کرده و به لطف قوم و خویش اش، محمد خاتمی، و اصلاحات صورت گرفته در دوران ریاست جمهوری اش، فرصت پیدا کرده که به ایران بازگردد و برای غربی ها از ایران بنویسد. کتاب در فاصله زمان انتشار تا انتخابات مناقشه برانگیز ۲۰۰۹، به شکلی یگانه در غرب ستایش شد (مقاله کریستین ساینس مانیتور را بخوانید). از دید غربی ها، نویسنده یک «سکولار» است که به سرزمین «مومنین» سفر کرده تا اطلاعات ارزشمندی برای ایشان به ارمغان بیاورد. نویسنده هم تلاشی برای رد این عنوان نمی کند، او می گوید همزمان ۱۰۰٪‌ایرانی و ۱۰۰٪آمریکایی ست.

در میانه حدیث سفر، گریزهایی زده می شود به تاریخ ایران زمین، به خصوص تاریخ معاصر، از آنگونه که در کتاب های غیرفارسی مرسوم است تا گوشی را دست نویسنده بدهد. در هر کدام از اینها، می توانید یکی دو اشتباه لپی پیدا کنید (کتاب مازیار بهاری که اینجا معرفی کرده ام، دست کم دو جا مرتکب اشتباه شده بود)، که چون کلاس تاریخ نیست، می شود با کسر ۲۵صدم، سروتهش را هم آورد. در این کتاب اما، با روایتی جالب از تاریخ ایران مواجه هستید. نویسنده آشکارا منع حجاب و عبای سنتی را قبیح تر از حجاب اجباری جمهوری اسلامی می داند، و برای او استقلال ایران از انقلاب ۵۷ شروع می شود، ظاهرا از نظر نویسنده دولت مصدق لازم نیست محاسبه بشود چون بساط اش با کمک آیت الله ها جمع شد. از حرف های خنده داری مثل نقش بین المللی ایران که مرهون انقلاب بهمن است هم با ارفاق می بایست گذشت، چون ظاهرا نظر نویسنده این است که بدنام بودن بهتر از بی نام بودن است. صفحاتی بعد، نویسنده جنبش مصدق را جنبشی «نخبه گرا» می خواند، با مدافعینی اشرافی و مرفه بی درد (فیلم شیرین نشاط نیز کمابیش چنین تصویری را در «زنان بدون مردان» تصویر کرده است). ظاهرا از نظر نویسنده هر کسی با روحانیت نیست، بورژواست و دست نشانده غرب.

نکات بامزه کتاب تمام شدنی نیست، حرف هایی از جنس آنچه لعن و نفرین را متوجه مهاجرانی کرد، در کتاب به چشم می خورد، از این دست که بر خلاف خدم و حشم ریاست جمهوری آمریکا، در ایران مسئولین، «ساده زیست»‌هستند و در ایران، چیزی مثل کاخ سفید وجود ندارد. اینکه آقای خاتمی در سفرش پس از اتمام ریاست جمهوری، از تعداد محافظینی که توسط وزارت کشور ایالات متحده برایش تدارک دیده شده بود تعجب کرده بود. حرف هایی از این دست که دولت ایران، حریم خانه های مردم را نگاه می دارد و به داخل هیچ خانه ای تجاوز نمی شود و اگر هجومی صورت گرفته، دلیل اش پرسروصدا بودن پارتی کننده ها بوده! و حدیث هایی که غالبا به صورت بسته بندی شده تکرار می شوند: مذهب سنی، فاقد قابلیت های «تفسیری» شیعه است (ظاهرا نویسنده از مفتی های سنی خبر ندارد)، شیعه فاقد «قشر روحانی» است،  اسلام ادعای روحانیت نکرده است و حتی بر اساس خود «اسلام» پیامبر هم معصوم نبوده است. این حرف ها تا مرز تهوع در نوشته های ایرانیان مقیم خارج تکرار شده است ولی خوشبختانه این روزها کسی سراغ شان نمی رود.

از این دست انداز ها که عبور کنید، در کتاب با تجربه هایی یگانه مواجهید، از جمله سفر نویسنده به قم برای ملاقات یکی از آیت الله ها، معطل ماندن یک ساعته او به دلیل به رسمیت نشناختن تغییر ساعت رسمی توسط آیت الله در قم، و شنیدن تنها یک جمله نامربوط از آیت الله و دست از پا درازتر برگشتن. همینطور حضور نویسنده در خانه ای دیگر در همان قم، پای بساط شیره و منقل، در حضور یک روحانی که حین سیخ چسباندن، به پرسش های شرعی صاحب خانه پاسخ می دهد. یا تبادلی برای نویسنده ناخوشایند با نوعروس خانه در دیدار دوم اش، و تلاش او برای متقاعد کردن خانم جوان که آمریکا بهشت نیست. نویسنده به دیدار جوانفکر در زمان مسئولیت اش به عنوان روابط عمومی رییس جمهوری  می رود و با او در حالی که در دفتر کار دمپایی به پا کرده روبرو می شود. در مصاحبه با آدم های نسبتا مهم، معلوم می شود کسی جمهوری اسلامی و ایدئولوژی اش را جدی نمی گیرد. نویسنده می گوید دیپلمات های دوران خاتمی همگی ضدیتی آشکار با اصول نظام اسلامی داشتند‌(احمدی نژاد حق داشت همه شان را خود فروخته بداند)، و از زبان فاضل میبدی می گوید که سکولاریسم آینده مطلوب است و حزب الهی ها آشکارا در حضور نویسنده مسخره می شوند. نویسنده دلش برای تعزیه و روضه غش می رود ولی در عین حال خاطر نشان می کند که مهم ترین اثر روضه گوش کردن، باز شدن اشتهاست! نویسنده با تیزبینی متوجه می شود که نحوه نشاندن سران قوا و صاحب منصبان، درست به مانند شوروی کمونیستی، نوعی اعلام غیرمستقیم اتحاد ها و دشمنی هاست. فاصله میان محل نشستن یک مقام ارشد با رهبر، نشان دهنده میزان فاصله عقیدتی شان هست. در بخش های پایانی هم صحبتی از خانه پر زرق و برق صادق خرازی، برادر وزیر خارجه دولت خاتمی و از اقوام رهبر جمهوری اسلامی ست که همه چیزش شبیه به دیدارهای اشراف انگلیسی است به جز نبود مشروبات الکلی و بانوان. سیگارهای کوبایی، آدم های گردن کلفت که یا سازمانی را اداره می کنند یا از سران سپاه اند. از گزارش حرف هایی که نویسنده شنیده است، ظاهرا همه به امر شریف دزدی مشغول هستند، و همه از خراب شدن بازار و بریده شدن روزی به خاطر درشت گویی رییس جمهور (احمدی نژاد) ناراضی.

برجسته ترین بخش های کتاب، تلاش های نویسنده است برای توضیح رفتار ایرانیان. به عقیده مجد، دو عنصر شخصیتی تعارف و غلو، نقشی پر رنگ در توصیف رفتار ایرانیان بازی می کنند. تعارف فقط فرمالیته زندگی اجتماعی نیست، بخشی موثر برای تعیین موقعیت اجتماعی شخص است. همین طور غلو، کاربردی وسیع در زبان روزانه دارد (قدم بر چشمان ما می گذارید، خاک بر سرم)، اما تاثیری پر رنگ بر روابط اجتماعی میان انسان ها هم می گذارد. با تعارف کردن، ما ایرانی ها جایگاه خودمان را به دیگران گوشزد می کنیم، حتی وقتی اظهار خاکساری می کنیم، به وی خاطرنشان می کنیم که دلیل این خاکساری، این است که من «می توانم» از جایگاه بلند ام پایین بیایم. یک جور رفتار Passive-aggressive. نویسده همین طور اشاره می کند دلیل توحش جاری در رانندگی ایرانیان این است که در پشت فرمان، آنها بی نشان اند و نیازی به حفظ ظاهر نمی بینند.

نویسنده از تناقض های پرشماری می گوید که زندگی ایرانی را احاطه کرده است: به نظر ایرانیان، اینکه یک ساندویچی، نامش بابی ساندز باشد که از گرسنگی جان سپرد، عجیب نیست. همین طور نامگذاری یک فست فود به عنوان آپاچی، لابد خیلی هم رنگ و روی نژادپرستی ندارد. اما تناقض ها به این محدود نیست، ظاهرا دست تقدیر هم در کار است که با طعنه به ما بتازد: آیت الله برجسته، فاضل لنکرانی، با همه پشتیبانی اش از حکومت اسلامی، در قلب کفر، لندن و در بیمارستانی مجهز فوت می شود، آن هم درست در روزی که در همین سرزمین کفر، با فرمان ملکه، سلمان رشدی لقب شوالیه می گیرد! در پایان او اقرار می کند که ایرانیان در واقعیتی جایگزین زندگی می کنند که با دنیای غرب، تفاوتی آشکار دارد.

پیام کتاب، که بعد از انتخابات ۲۰۰۹، ظاهرا بی اهمیت شده است، این است که ایران در مسیر دموکراسی است، اشتباه خاتمی، تنها تعیین نکردن جانشین بوده، و همه انتخابات بعد از به قدرت رسیدن احمدی نژاد، توسط «اصلاح طلبان» فتح شده. درست است که به قول خاتمی، «بداخلاقی» هایی صورت می گیرد، ولی آمریکا هم چندان بی تقصیر نیست! (در کتاب با نقل خاطره از ملاقات یک زندانی «سیاسی» اوین، که مرتب مرخصی می آمده و ظاهرا جرم اش اقتصادی بوده، به روشنی مقایسه ای با گوانتانامو انجام می شود و نتیجه گرفته می شود که اوین آنقدر ها هم که می گویند بد جایی نیست). نویسنده در سرتاسر کتاب، مخالفین نظام را عده ای بالاشهری می داند که علی رغم سکولار مابی، سینه زن و روضه خوان هستند (شما بخوانید پشتیبان ولایت فقیه اند)، و حساب شان را جدا از «ملت» می داند. نویسنده پا را از این هم فراتر می گذارد و جنبش دانشجویی را تنها و صدایش را در بطن جامعه بی طنین می داند. باید معلوم شده باشد چرا انتخابات ۲۰۰۹، بیش از همه روایت امثال نویسنده را از ایران بی اعتبار کرد: کتاب می گوید جنبش دانشجویی حتی از جمع کردن چندصد نفر برای تظاهرات عاجز است، و دلیل اش را آرمان خواهی دانشجویان می داند. مردمانی که بعد از انتخابات در خیابان رای شان و مرگ دیکتاتور را فریاد زدند، قاعدتا نباید خیلی هم از آرمان های دانشجویان فاصله داشته باشند. اوج بی توجهی نویسنده در جایی ست که به مخالفین به گفته نویسنده کم شمار معترض، توصیه می کند در تظاهرات خیابانی، اله اکبر بگویند، چون مطمئنا عناصر رژیم، با کسی که نام اله بر زبان اش هست کاری نخواهند داشت. می شود با قرض گرفتن عنوان کتاب گفت، گلوله هایی که سر و گردن اله اکبر گویان بر سر بام های خانه ها را شکافتند، نظر دیگری دارند. مقاله نیویورکر که به مناسبت چاپ جدید با پیش گفتار مجد چاپ شده، این تغییر دید را به خوبی منعکس می کند. نویسنده در پیشگفتاری که بعد از انتخابات اضافه کرده، عذر بدتر از گناه می آورد، با تکرار استدلال های خاتمی، که اگر حضور مردم بالا باشد، اینها کنار زده می شوند، اتفاقات رخ داده، به خصوص سرکوب گسترده را «پیش بینی ناپذیر» تلقی می کند. خواننده شک می کند خاتمی فقط فامیل نویسنده است یا مرشد اش. در چرخشی طعنه آمیز، نویسنده و طیفی که او نمایندگی می کند، یعنی مصالحه جویان حول خاتمی، در تناقضی آشکار گرفتار شده اند که در تمامی کتاب تلاش می شد به همه ایران تعمیم داده شود. از پی روزهای خون و شعار پس از انتخابات، روشن شده است که حکومت چه می خواهد، و مردم چه می خواهند، به نظر می رسد که تنها کسی که در موقعیتی تناقض آمیز، نمی تواند تصمیم بگیرد چه می خواهد، فامیل سابقا رییس جمهور نویسنده و خویشاوندان/هم حزبی های اسلامی اش هستند.

کتاب بعدی مجد که بعد از انتخابات نگاشته شده، نام Ayatollahs democracy را دارد. تهیه اش کرده ام و احتمالا بعدا درباره اش بنویسم.

معرفی چهاردقیقه ای از کتاب

سیمای نجیب یک آنارشیست

کتاب عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست به قلم توانای محمد قائد، کتابی ست متفاوت از دیگر نوشته های او.

قائد در این کتاب، تلاشی روشنگرانه داشته است تا یکی از مجهول و مهجور مانده ترین شخصیت های تاریخ معاصر ایران زمین را به خواننده ایرانی معرفی کند. بر خلاف دیگر نوشته های قائد، این کتاب یک اثر اصیل (اوریجینال) است، از باب که نه ترجمه است (که قائد دستی بسیار توانا در انتقال پیام در ترجمه دارد) و نه مقاله (essay). میرزاده عشقی، جوانکی که در پایان قرن به دنیا آمد و به اصطلاح ما ایرانی ها جوانمرگ شد، فقط از تاریخ معاصر دور نیوفتاده است بلکه به شکل بی رحمانه ای درباره اش گزارش غلط شده است. قائد کوشیده با مراجعه به منابع دست اول و اصلی، سیمایی را از زیر آوار تاریخ پر آشوب معاصر ایران بیرون بیاورد که اگرچه خواندن اش به غایت لذت بخش است، ولی بسیاری را خوش نمی آید که دفترچه فراموشی شان بازگشوده شود.

عشقی در آینه ای که قائد از زندگی و عقاید اش در برابر ما می نهد، نماد آرمان گرایی یک نسل است. نسلی که با مشاهده پیشرفت های شگرف مغرب زمین، مهیای هر «عمل»ی برای تغییر وضع موجود شد. نسلی که هرچه عالمان دینی و غیردینی اش به گوش اش خواندند که مقاومت بی فایده است، بر آرمان خواهی شان راسخ تر شدند. نسلی رویایی که مشروطه نیم بندی را از انقلابیون تحویل گرفته بودند، اما نمی  دانستند دقیقا می بایست با پارلمان چه کنند. به قول قائد، پارلمان را در فرنگ، علت پیشرفت گرفتند، در حالی که معلول تحولاتی دراز دامن و زمان بر بود.

عشقی به روایت قائد، تصویری است از ایران در آستانه تحولات شگرف سیاسی اجتماعی در آستانه قرن بیستم. قائد می گوید که برای فهم بهتر عشقی می بایست دوره و زمانه اش را شناخت، اگرچه متنی که پس زمینه چنین شناختی قرار بگیرد وجود ندارد و نزاع های عقیدتی با قدرت تمام در جریان است تا خوانش خود را از آن دوران بر کرسی بنشاند. از نگاه من، کتاب قائد می تواند بخشی از این متن قرار بگیرد چرا که سرشار از ارجاعات تاریخی و استنادات فرهنگی ست.

شخصیت عشقی به روایت قائد، آینه ای تمام نما از تناقض های پرشمار فرهنگی و اعوجاج فکر ایرانی است. از یک سو عشقی معتقد است که حتی اگر لباس یک لرد انگلیسی را به چوپان بی سواد همدانی بپوشانی، مغزش هم چنان همان مغز است. از سوی دیگر، از ملتی با عظمت یاد می کند که ظاهرا قرار است همه چیز را بر سر جای درست اش بنشاند. شعر قدمایی را پوسیده و سبک می دانست و در عین حال از همان قالب برای انتقال پیام اش استفاده می کرد. به قول خودش «اوپرت» (اپرا)ی ایرانی را برای اولین بار به صحنه می برد، ولی توجه نمی کرد که مردمانی که گرسنگی امان شان را بریده، حوصله دیدن تعزیه هم ندارند. با همه این حرف ها، عشقی سیمایی دوست داشتنی در کتاب قائد دارد، و این سوای از سمپاتی نویسنده به فکر و مرام اوست.

از فرازهای درخشان کتاب: «علم را از فرهنگ جدا فرض کردند و کوشیدند جنبه های مثبت ، یعنی علوم و فنون، را بگیرند، اما جنبه های منفی، یعنی برخی سیاسی و فرهنگی غربیان، را از آنها جدا کنند و دور بریزند» اولا همگامی این دید به مقاله ایمان و تکنیک محمد رضا نیکفر انکار ناپذیر است، اگرچه تقدم زمانی با جناب قائد است. دوما، این بحث سوا کردن دست آوردهای غرب بر مبنای شناخت اسلامی ما، نه جدید است و نه هنوز خاتمه یافته. از اولین مدافعین اش ملک الشعرای بهار بود. تقی زاده می گفت از فرق سر تا نوک پا باید فرنگی شد، تئوری اش یا درست اجرا نشد یا اینکه به کل شکست خورد. اسلامیست ها، از هر نوع ومرام اش، معتقد به سوا کردن بوده اند و هنوز هم درباره اش حرف دارند. شاید هزیمتی همه جانبه که کمر اقتصاد و سیاست ایران را یک سره بشکند، به مانند اشغال نظامی تحقیرآمیز، این تز فرهنگی را بالاخره به خاک بسپارد.

عشقی وضعیت دایما انقلابی را می ستود، توصیه می کرد برای همیشه در هراس ماندن مقامات دولتی، عید خون بگیرند مردم و در آیینی سالیانه همه یکباره بیرون بیایند و بدکارترین کارگزار دولتی را از خانه اش بیرون بکشند و همان جا به درک واصل اش کنند. در نظرش مردم توده ای عوام کم فهم بودند که حاضر نبودند پول بابت تماشای اولین اپرای ایرانی بدهند (می گوید بیش از هزار تومان خرج کرد و با چند صد تومان ضرر کار را به پایان برد)،‌ولی برای همین توده دل می سوزاند و قرن بیستم اش را به هر دردسری بود چاپ می کرد.

کتاب قائد درباره عشقی است، اما بریده های تاریخی ارزشمند آن را غنا بخشیده است. از طرح این موضوع که در مجلس پس از استبداد صغیر چه آمد، تا اینکه چطور ملک الشعرای بهار عشقی را که با حمله ای آتشین به او شروع کرده بود، به زیر پروبال خود گرفت. از موضوع آخرین شماره جنجالی نشریه عشقی که تردیدی باقی نمی گذارد اسباب مرگ اش را فراهم آورد، تا تلاشی محققانه برای افسانه زدایی از مرگ عشقی و داستان های تخیلی درباره پیش بینی کردن مرگ اش تنها چند روز قبل از رخ دادن اش.

برای من، مرام فکری عشقی هشداری بود در تمایزی که همیشه اغواگر است: تمایز میان ملت و مردم. اولی ایده آلی همه چیز دان است که هیچ وقت اشتباه نمی کند و دومی ریشه همه بدبختی های ما. کتاب جناب قائد، اثری درخشان است، نه از این جهت که عشقی به عنوان یک کاراکتر جذاب حرکت آزادیخواهانه ایران موضوع قرار گرفته است، بلکه از این منظر که به مانند همه دیگر نوشته های قائد، سبک نویسندگی ویژه اش را به رخ خواننده می کشد و همین طور به این جهت که یک کوشش روشنفکرانه است برای روبرو شدن با تناقضات بی شمار فکری ایرانی، با نگاه روان-جامعه شناسانه مختص جناب قائد. سخاوت قائد باعث شده که بتوانید کتاب را به صورت آنلاین در دسترس داشته باشید ولی توصیه اکید می کنم آن را که بازنشر هم شده است، تهیه کنید و به کتاب خانه تان اضافه کنید. کتابی است شایسته نگاهداری و ارجاع گاه و بی گاه.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: