Archive for دسامبر 2011

گرامی داشت یک پادنویس

مقاله یادبود کریستوفر هیچنز از فیزیکدان برجسته امریکایی لارنس کراوس. به گمانم یکی از بهترین هاست به این دلیل که کوشش روشنفکرانه هیچنز را بسیار عالی توصیف کرده است و از این نظر بهترین وسیله برای گرامی داشت زندگی یکی از رساترین صداهای دوران ما:

هستی، که کریستوفر به راحتی اقرار می کرد که بسیار تیره و تاریک است، اندکی تاریک تر شد. با مرگ او، این جهان اندکی تهی تر هم شده است. کریستوفر چراغ دانش و نور بود در جهانی که دایما در تلاش خاموش کردن هر دو است. او شجاعت این را داشت که جهان را برای آنچه واقعا هست و نه آنچه ما دوست داریم باشد، قبول کند. به گمان من این بالاترین ستایشی ست که می توان از یک خردمند کرد. او آگاه بود که هستی اهمیتی به وجود ما یا رفاه ما نمی دهد و تجسم این واقعیت شد که جهان ما معنا و مفهوم اش را از ما دریافت می کند. برای کریستوفر این واقعیت منتج از باوری بود که زندگی اش را هدایت می کرد: دفاع جانانه از این فرضیه ساده که شکاکیت و نه خوش باوری، والاترین اصلی ست که خرد انسانی می تواند برای زیست شرافتمندانه به کار بندد. او خود نمونه واقعی اینگونه زیستن و حس رضایت عمیقی بود که اکتشاف، شرافت و شجاعت روشنفکرانه به بار می آورد به خصوص وقتی مقابل قدرت، با آگاهی مبارزه کنید، حتی وقتی به خوبی می دانید شانس پیروزی در چنین نبردی همواره ناچیز است. بر این اساس او همیشه مهیای اعتراض علیه بی عدالتی و نادانی، هرجا که می یافت بود، برایش مهم نبود احساسات چه کسی در این میان جریحه دار می شود. او به واقع یک «پادنویس» بود و حتی کتابی نوشته است که چطور راه او را به عنوان یک پادنویس (Contrarian) ادامه بدهیم. به محض ورود به کاشانه اش یک چیز توجه همه را جلب می کرد: کتاب. کتاب همه جا بود، بروی هر قفسه ای روی هر دیواری روی میز روی مبل و صندلی و میز توالت. اما همانطور که بر هر کسی با یک گپ عصرانه روشن می شد، کتاب برای کریستوفر ،برخلاف بسیاری از ما، نقشی بیش از تزیین خانه را داشت. کتاب ها به شکلی بر اساس موضوع و ایده ها مرتب شده بود که واضح بود کتاب ها مرتبا مورد مشورت کریستوفر هستند و دانش داخل شان به شکلی مورد استفاده اش هست که انگشت شماری از ما تلاش اش را کرده ایم. برای شکستن غرور انسان بسیار مفید است که از نزدیک شاهد روشنفکری باشد که به قدری به موضوع محاط باشد و آن را مزه مزه کند و از برای خود موضوع به آن بپردازد و هر آنچه ارزش دانستن داشته باشد را با نگاه منتقدانه بررسی کند. او برای نور انداختن بر ایده های کهن و نگاه نقادانه به ایده های نوین با استفاده از تجربیات یک زندگی تلاش روشنفکرانه، به همراه کنجکاوی و هیجان بازیگوشانه کودکی در آب نبات فروشی همواره آمادگی داشت. بار آخری که او را ملاقات کردم موضوع گفتگوی ما از ماهیت نیستی، مکانیک کوانتوم و چند جهانی (موضوع کتابی از من که کریستوفر مشغول نوشتن پیشگفتاری برایش بود، پیش از اینکه بیماری مانع بشود)، به قبح مجازات اعدام، به جنون حاکم بر افراط مذهبی که دو سوی نزاع اعراب و اسرائیل را فرا گرفته، به کیش کاتولیک که مایه شرمساری ست کشید و به موضوعی مرتبط ختم شد: تنبلی روشنفکرانه و پوچی پرمدعایی که باور مذهبی و سروصدای خداشناسانه در فرهنگ عامه را در بر می گیرد. کریستوفر یک دانشمند نبود ولی شیفته قدرت دانش بود، نه فقط اثری که می تواند بر مشکلات انسان داشته باشد بلکه برای او و برای من، مهم ایده های ارزشمندی ست که از دانش به دست می آید. او این ذکاوت را داشت که بفهمد هستی به مراتب از ما خلاق تر است و به عنوان کسی که تمنای تجربه همه جنبه های زندگی روشنفکرانه را داشت، برای یادگیری از هستی همان قدر بی تاب بود که برای آموختن از آثار فلاسفه و تاریخدانان و نویسندگان بزرگ تاریخ. او با سئوال ها و نظرات اش، درک من را از نتایج یافته های علمی خودم گسترش داد. بعد از توضیح آینده مایوس کننده یک جهان در حال سرعت گرفتن، او همین ایده را دست مایه بیان این مسئله ارزشمند کرد که چطور جهانی از نیستی بوجود می آید. برای کسانی که تصور هستی از نیستی، غیرممکن یا نامحتمل می رسد، می بایست بگویم نیستی به راحتی از هستی رخ می دهد. در آینده ای دور، جهان تاریک، سرد و تهی خواهد بود. به قول او، وقتی که به آینده ناگزیرمان می اندیشید: نیستی با آخرین سرعت ممکن به سوی ما می آید. چنین تصوری او را نمی ترساند. او متوجه بود که دانش برای قوت قلب دادن به خودمان کسب نمی شود بلکه هدف بهبود آگاهی ما از زنده بودن است. درست پیش از اتمام آخرین ملاقات ما، در یکی از آن اتفاقات شاعرانه که زندگی را به شکلی غیرمنتظره لذت بخش می کند، من به یک تکه روزنامه بروی میز آشپزخانه اش برخوردم درباره تلاش عده ای برای اطمینان از اینکه نوجوانان در طول حضورشان در دانشگاه های برجسته، تربیت و اخلاق کاتولیک شان را حفظ کنند. در توضیح وسوسه های ترک زهد و سقوط به گناه، نویسنده نوشته بود: «مواجه شدن با نیچه، هیچنز، خوابگاه های مختلط(دختران و پسران) و شلنگ آبجو(برای نوشیدن مستقیم از بشکه)، معلوم است که منجر به گمراهی می شود». من به این فکر می کردم که چنین جمله ساده ای چطور احترامی فراوان به هیچنز گذاشته است. اینکه تاثیر فرهنگی ات این قدر قوی باشی که بی نیاز از توضیح دادن بشود نامت را برد یک چیز است، اینکه نام ات را میان نیچه و شلنگ آبجو بیاورند اما افتخاری ست که انگشت شماری از ما می توانیم امید داشته باشیم که شایستگی کسب ش را داشته باشیم.
این نوشته پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

درباره هیچنز اینجا و اینجا بخوانید

فاتح قلب ها

سخنگوی فارسی زبان وزارت امور خارجه ایالات متحده، با تسلط اش به ریزه کاری های کلامی و فرهنگی ایرانی ها، دل می رباید و توجه جلب می کند. در پاسخ به سئوالی که آیا ایالات متحده در پی ارتباط برقرار کردن با جمهوری اسلامی است می گوید تنها کسی که نمی داند ما خواهان رابطه هستیم خواجه حافظ شیرازی ست. کمی پیش تر وقتی توسط مجری بی بی سی فارسی از فارسی صحبت کردن اش تمجید شد، به شیوه ای کاملا ایرانی تعارف کنان گفت که هنوز اندر خم یک کوچه است. او تنها یک کارمند میان رتبه در یک وزارت خانه در ایالات متحده است.

در سوی دیگر دعوا، رییس مجلسی که اگر نمی شود انتظار داشت که مدرک دکترایش کمی آداب دانی یادش داده باشد، لااقل انتظار می رفت از نشستن بر سر شاهراه اطلاعات (صدا و سیما) و تماس با فرهنگ خارجی برای سالیان سال، اندکی مبادی آداب بشود ، حرف از لولو و دراز شدن رو به قبله می زند، آن هم به فارسی. به دلیل رهن کامل کردن ارکان حکومت توسط خانواده اش، برادر دیگرش با افتخار از احکام قرون وسطایی که برادر سوم در قوه قضاییه به اجرا می گذارد جلوی چشم دنیا دفاع می کند. ظاهرا فکر می کند حس بهت زدگی که در مصاحبه کننده ایجاد می شود ناشی از شیرین کاری اش است. اینها تازه تحصیل کرده هایش هستند، به کل از دارو دسته دکتر قلابی ها و رییس جمهور محبوب شان بگذریم.

جنگ فقط با توپ و تفنگ و هواپیمای رادارگریز نیست، جنگ فتح قلب هاست. تا حالا که به شکل اسف باری جنگ مغلوبه است.

ژن خودخواه

کتاب ژن خودخواه، یکی از اثرگذارترین کتاب ها در رشته زیست شناسی فرگشتی است ولی نویسنده اش در ایران و میان فارسی زبانان، به دلیل دیگری مشهور شده است: بی خدایی. ریچارد داکنیز این کتاب را سال ۲۰۰۶ به صورت نسخه ۳۰ سالگی با افزودن دو فصل به پایان کتاب و مقدمه ای در ابتدا تجدید چاپ کرد.

نویسنده در پیشگفتار کتاب به آموزگار بزرگش داروین می پردازد. همین طور پایه های تئوریک این کتاب را به شکلی خلاصه بیان می کند: اینکه ما موجودات زنده، تنها ماشین های بقا هستیم، نه بقای خودمان، بلکه بقای ژن هایمان. داکینز می گوید که تنها با در نظر گرفتن این اصل است که می توان رفتار موجوداتی متنوع را تفسیر کرد. او همینطور توضیح می دهد که این کتاب درباره اخلاق نیست، او ایده استخراج اخلاق‌ (به عنوان سازوکار تشخیص خوب از بد) از زیست شناسی را پوچ می شمارد. او می گوید که نوع گرایی (Speciesim) را به مانند نژادپرستی بی اساس می داند. دلیل این توضیحات این است که کسانی مطالب این کتاب را دلیل بر صحت تصورات خودشان قرار دادند و با تبلیغ داروینیسم اجتماعی (Social Darwinism) برای مدت ها مدعی بودند که کمک کردن به فقرا و ضعفا یا حتی مصدومین و معلولین، برخلاف روند طبیعت است و بنابراین نمی تواند به نفع ما باشد! داکینز صراحتا می نویسد از زندگی در دنیایی با چنین اخلاقیاتی بیزار است. با این حال، این نگرش همچنان طرفداران خودش را به خصوص در زمینه هایی چون اقتصاد دارد.

مفهوم محوری دیگری که داکینز در فهم فرگشت (Evolution که به اشتباه تکامل ترجمه شده است) پیش می نهد این است که هیچ گاه متوقف شدنی نیست. فرگشت بخشی از ذات حیات است. در اینجا می بایست روشن کنیم که به زبان ساده، فرگشت چیزی نیست جز تغییر فراوانی یک ژن در جمعیت های زنده. اینکه این تغییر چطور رخ می دهد، همیشه از راه انتخاب طبیعی مورد نظر داروین نیست و این تغییر فراوانی که منجر به بروز صفاتی جدید می شود، لزوما به معنی «کامل» شدن نیست، اگرچه در فارسی تقریبا همه باور دارند که یک مسیر اعتلایی در کار بوده و به همین دلیل ترجمه را به غلط تکامل کرده اند. در حالی که با بهره گیری از کتاب دیگر نویسنده می بایست گفت که فرگشت موجودات زنده به مانند نتیجه کار «ساعت ساز کور»‌است. فرگشت هیچ هدف غایی را پیگیری نمی کند و رانه ای جز بقای ژن در پس اش نیست. البته کاملا قابل فهم است که در جامعه مذهب زده ایران سخت بشود جا انداخت که ما حق نداریم مفاهیم مذهبی مان را بر یک تئوری علمی بار کنیم، به هر حال نهضت بومی سازی و اسلامی سازی هنوز هم خریداران زیادی دارد.

در طول کتاب، مسئله های پرشماری از زیست حیوانات طرح می شود که تلاش می شود با بهره گیری از تئوری ژن خودخواه، توضیح داده شوند. مثلا توضیحی پیچیده برای لزوم مرگ اعضای پیر یک جمعیت حیوانی داده می شود. همین طور به شکل مفصل به موضوع تولید مثل جنسی و دلیل ارجیت اش بر تولید مثل غیرجنسی، که در آن پدر و مادر یکی است و یک حیوان می تواند فرزند تولید کند، پرداخته می شود از دریچه این تئوری. یک معمای جالب توضیح داده شده، از میان رفتن استخوان آلت نر در انسان و میمون ها، در حالی ست که عموزاده های شامپانزه آن را حفظ کرده اند. توضیح بسیار مفیدی درباره تفاوت میان انتخاب گروهی و انتخاب خویشی (Kin Vs Group Selection) داده می شود: انتخاب خویش یعنی اینکه به دلیل نسبت خونی داشتن با دیگر اعضای خانواده، در صورت کمک رساندن به او، شانس بقای ژنهایتان را افزایش می دهید، اگرچه این کمک رساندن به قیمت به خطر انداختن جان خودتان باشد(فرزند شما نیمی از ژن های شما را حمل می کند)، دقت باید کرد که باز هدف، بقای ژن است، نه لزوما حامل ژن (بدن). از اینجاست که دقت در صفت «خودخواه» برای ژن مهم می شود: داکینز می گوید که خودخواه، تنها یک استعاره است و نبایستی با بار ارزشی قضاوت شود. در ادامه با یک توضیح ساده، وجه مشترک حیات و بقا بروی زمین را در برابر خواننده قرار می دهد: برای بقا، می بایست تولید مثل، ویژگی موجود زنده باشد. ما حیوانات، تنها حامل های این تولید مثل کننده (Replicator) (یا همان ژن) ها هستیم. این مفهوم بسیار وسیع است و به واقع برای ذهن علاقه مند، درکی نوین برای جهان زنده می گشاید، به عنوان مثال او اجتماعی بودن ژن ها را با همین تئوری توضیح می دهد. به طور مثال می گوید اینکه یک حیوان فعالیت های اجتماعی دارد (مثل انسان) به دلیل تصمیم سازی های عقلایی نیست، بلکه به دلیل ژن هاست. مغز، توانایی های اجرایی نسبتا وسیعی دارد، ولی سیاست گذاری در سطح ژن ها انجام می شود. نتیجه، برتری مطلق و نهایی با ژن است، اما اجازه بدهید در این معرفی از مفهوم جبر و اختیار حرفی به میان نیاورم. یک نمونه جالب که علیه مخالفین تئوری کنترل رفتار دیگرخواهانه و فداکارانه توسط ژن ها ارایه می شود، پرتاب کردن توپ به هوا و گرفتن اش هست. آیا کسی که چنین بازی نسبتا پیچیده را اجرا می کند، از محاسبات پیچیده ریاضی ذهنی لحظه ای اش استفاده می کند؟ واقعیت این است که تقریبا همه کارها توسط سطحی ناخودآگاه تنظیم می شود و فرد فقط از بازی لذت می برد. در مورد رفتار دیگرخواهانه هم چنین است که کنترل بخش زیادی ش ظاهرا در اختیار ژن هاست، با اینکه فرد نسبت به انجام این رفتار، آگاه است.

در مورد رفتار دیگرخواهانه، نمونه مراقبت از فرزندان به تفصیل مورد بررسی قرار گرفته است. در طبیعت، توازنی برقرار است که میان زایایی (Bearing) و مراقبت (Caring). والدین انتخاب می کنند. می شود تا زمان مرگ یک فرزند، از او مراقبت کرد، از این نظر، شانس بقای ژن، حداکثر می شود ولی در همین حال، شانس زایایی از دست می رود و تعداد کپی های ژن بقا یافته، به حداقل می رسد. نویسنده به موضوع «عزیز دردانه» کردن فرزندی از میان فرزندان از نگاه تئوری ش می پردازد و نشان می دهد که چنین کاری برای مادر، با هدف بقای حداکثر نسخه های ژن هایش (که در بدن یکایک فرزندان هست)، همیشه درست نیست. مثلا مادر میان دو فرزند هم سن تبعیض نمی گذارد چون هر دو شانس بقای یکسان دارند، ولی فرزندان ارشد تر، از حمایت مادر محروم می شوند، چون ارزش این حمایت برایشان به اندازه فرزندان کوچک تر نیست.اما فرزندان به دلیل اینکه هدف شان بقای ژن های خودشان است، همانطور که در طبیعت دیده ایم به دفعات با یکدیگر برای جلب همه حمایت والدین درگیر می شوند. نهایتا اینکه وقتی فرزند ارشد بتواند از خودش مراقبت کند، برای او بر مبنای انتخاب خویشی، مزیت دارد که از برادران و خواهران کوچکترش مراقبت کند. در اینجا نویسنده تذکر می دهد که مراقبت فرزندی، یک رفتار لزوما زجرآور نیست، و در حقیقت ژن ها برای تشویق حیوان به انجام این کار، عملا فرزندان را و مراقبتی که در خواست می کنند را به مانند یک مخدر اعتیادآور در ذهن حیوان کاشته است. در سوی دیگر ماجرا، فرزندان نخستینیان (پرایمیت ها) و بیشتر پستانداران، برای جلب توجه والدین، کاری معادل بمب گذاران انتحاری می کنند: تهدید به آسیب رساندن به خود، که از دید ژن های والدین، به معنی نابود کردن شانس بقای ژن های خودشان است.

همانطور که اشاره شد، تئوری مدعی توضیح پذیری همه رفتار های موجود زنده است. از این جهت طیف موضوعات بررسی شده حیرت آور است. موضوع انتخاب جنسی، که اول بار توسط داروین تبیین شد مورد بررسی تفصیلی قرار می گیرد. از دید ژن خودخواه، رابطه تک همسری، برتری دارد به این دلیل که ژن های نر مطمئن می شوند که هزینه ای که بدن می کند، خرج نگاهداری از ژن های مشابه در بدن فرزندان خودش و نه ژن های غریبه در بدن نافرزند اش می شود. ژن های ماده هم با تکیه به وفاداری نر، در جفت گیری به دنبال علایمی مبنی بر سلامت جسمانی می گردند. در داستان های ما انسان ها هم رفتار ماجراجویانه پیش از به وصال رسیدن،  حاکی از ریشه های فرگشتی دارد. در این تئوری، تولید مثل کننده ها (ژن ها) برای بقای خودشان پوسته ای پدید آوردند که با گذر از میلیاردها سال فرگشت، امروز تبدیل به سلول های زنده شده است، به زبان دیگر، برای تولید مثل کننده ها، حتی وجود خود سلول هم ضروری نیست. مثال بارزش، ویروس ها هستند که تنها یک رشته مولکول حاوی اطلاعات ژنتیکی اند. البته یک اشاره بدیع برای من، این نکته بود که ممکن است ویروس ها مسیر معکوس را هم پیموده باشند: از نظر تئوری، بدن های پر سلولی یک مصداق جامعه (کلونی) اند ولی حتی ترکیب ژنی یک موجود زنده هم خودش یک جامعه (کلونی) ژنی است که به هدف تکثیر حداکثر یکایک ژن ها، گرد آمده اند. اگر بشود برای تک سلولی ها شعور فرض کرد و تجمع شان در بدن پر سلولی ها را ناشی از خودآگاهی دانست، بی شک نمی شود برای ژن ها خودآگاهی فرض کرد. دیدگاه ژن خودخواه در فاخرترین شکل اش (برای من همیشه این معما بود که وقتی تک سلولی ها شعور و آگاهی نداشته اند، چرا به همدیگر نزدیک شده و کنار هم مانده اند. اگر موضوع را از دید ژن ببینیم، کاملا معقول می شود). اتفاق می اوفتد که به این جامعه ژنی، یک ژن اضافه می شود که نتیجه جهش نیست بلکه وارداتی ست (مثال اش اضافه شدن ماده وراثتی ویروس ایدز به ماده وراثتی سلول های ایمنی انسان است)، اما داکینز مدعی است ویروس ها، گاها می توانند نتیجه قیام یک ژن از داخل کلونی و خارج شدن از آن باشد.

دو مفهوم دیگری که به طور گذرا به آنها اشاره خواهم کرد (اگرچه در کتاب بسیار تفصیلی بحث شده اند)، یکی معمای زندانی و دیگری تئوری بازی است. داکینز با معرفی جامعی از تئوری بازی، رفتار موجودات جهش یافته در جمعیت خودشان را و همین طور رفتارشان در قبال دیگر گونه ها را توصیف می کند. مثلا اگر در یک جمعیت، در هر رویارویی میان دو موجود، یکی همیشه فرار کند و دیگری همیشه حمله کند، این باعث خواهد شد که توازنی شکل بگیرد با ترکیبی از هر دو، به جای غلبه کامل یکی بر دیگر. موضوع بعدی، معمای زندانی است (برای آشنایی اینجا را بخوانید) که داکینز برای توجیه همیاری و همکاری میان موجوداتی چون ما به کار می برد، اما در ادامه آن را برای طیف وسیعی از رخداد ها به کار می برد. پیش فرض این است که در معمای زندانی، در صورتی که برای بی نهایت بار تکرار بشود، برنده، ژن هایی خواهند بود که حامل هایشان را مجبور به همکاری کنند. داکینز از مسابقه ای می گوید که از برنامه نویسان خواسته شده بود در یکصد بار بازی معمای زندانی، در مقابل کامپیوتر یا یک برنامه رقیب، بهترین استراتژی (ترتیب یا ترکیب اجرای همکاری یا لو دادن) را مقایسه کند. پیچیده ترین الگوریتم ها در مقابل یک الگوریتم ساده به زانو در آمدند: این به اون در (Tit for tat)، بازی کننده، هر بار که از رقیب خیانت می دید، یک بار او را با لو دادن مجازات می کرد و در بار بعدی دوباره همکاری می کرد. البته با بی نهایت شدن تعداد دفعات اجرا، دو استراتژی مهربانی (niceness) و بخشایندگی (forgiveness) انتخاب مثبت می شدند: ریشه های خیرخواهی و محبت در موجودات زنده، به شکلی بی نقص توسط ژن خودخواه توضیح داده می شوند. همین طور در طبیعت این واقعیت است که اکثر ارتباطات، غیر جمع-صفری (Zero sum) هستند: سود یکی لزوما به معنای ضرر کردن دیگری نیست. داکینز حتی رفتار بیماری عفونی در بدن بیمار ایدزی را با معمای زندانی توضیح می دهد، یا با ارجاعی تاریخی در جنگ جهانی اول، سخن از استراتژی زندگی کن و بگذار زنده باشند در دو سوی جنگ در خاکریز که ماه ها ادامه می یافت را مثال بارزی دیگر می بیند.

داکینز بحث درباره تجلی ژن ها (فنوتیپ) را به کتاب دیگرش، Extended Phenotype می نهد. مفهوم محوری دیگر که معرفی جداگانه می طلبد، میم (meme) به عنوان هر صفت تکثیر پذیر که در جمعیت قابل به ارث رسیدن باشد معرفی می شود. بر خلاف ژن، میم در هر بار انتقال به فرزندان، نصف نمی شود. میم ها همیشه هم به مانند باورهای مذهبی، احمقانه نیستند، در واقع، میم ها تولید مثل کننده های فرهنگی هستند (همین نام میم، به دلیل جالب توجه بودنش در ذهن می ماند و بنابراین یک کپی اش در ذهن شنونده باقی می ماند). با طعنه می گوید که داروین در صورت زنده شدن امروز، حرف زیست شناسان فرگشت گرا را اصلا متوجه نمی شد و در واقع، بیشتر تئوری های موجود در «منشا الانواع» امروز از درجه اعتبار ساقط شده اند (فرق حواری علمی با پیروی مذهبی). پیشنهاد می دهد با استفاده از کاندوم،‌علیه ژن های خودخواه مان قیام کنیم (لازم به یادآوری او نیست، قیمت شیرخشک آدم را ناگزیر از استفاده از کاندوم می کند). میانه بحثی آکادمیک دق دلی ش را از وکلای طلاق بیرون می ریزد. اشاره می کند حیوانات تک همسری هم به مانند خانم ها، به ملک و املاک (قلمرو) نگاه می کنند. یادآوری می کند که فرگشت هم به مانند خود حیات، نامحتمل است اما ناممکن نیست (به دلیل واضح وجود داشتن اش). در معدود حاشیه روی ها علیه نادانی، توضیح می دهد که فریب، یک برتری واضح است که انگیزه های فرد را می پوشاند. ولی به زودی، همه اعضای آن گونه صاحب ش می شوند و بنابراین به خوبی نسبت به علایم فیزیکی یا غیرفیزیکی ش مسلط می شوند و برتری فریب کاری از میان می رود چون فریب کار،زود لو می رود. اینجاست که «خود فریبی» (self deception)، به عنوان یک برتری دیگر رخ می نماید و در گونه انسان زیاد می شود. فرد با ناآگاهی از فریب کاری خودش، دیگر علایم فریب را بروز نمی دهد و به راحتی از دیگرخواهی دیگران سو استفاده می کند. البته نویسنده می گوید همه سیستم های دیگرخواهانه، در ذات خود ناپایداراند به دلیل اینکه همیشه این خطر وجود دارد که مورد سواستفاده رفتار خودخواهانه قرار بگیرد. تامین اجتماعی در جوامع انسانی، نمونه ای بارز است.

در مجموع، برای کسی که هیچ علاقه ای به زیست شناسی ندارد، این کتاب هنوز منبع الهامی فراوان برای درک بهتر حیات و بقای آن بروی این کره خاکی است. برای کسانی که زمینه ای در زیست شناسی یا علاقه ای به فرگشت دارند، یک کوشش آکادمیک و ریاضتی دانشمندانه است. خواندن نسخه ۳۰ سالگی را که نویسنده با فروتنی در پانویس های متعدد، به اشتباهات ش اعتراف می کند را توصیه می کنم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: