Archive for ژانویه 2012

این نوشته تصویری ندارد

سلطان رقص ایران که مطابق سنت آریایی اسلامی می بایست مذکر باشد، با شکمی بر آمده و از پس سالهای جوانی، بروی موسیقی نسبتا بی ربط، رقصی نمایشی می کند. کمتر کسی در وب فارسی به کیفیت کارش توجه می کند، هدف، مصاحبه ای از اوست که به جزییات زندگی اش در رختخواب می پردازد. همه برای تمسخرش پیش دستی می کنند و بی توجه به پیشینه غنی «شاهد بازی» در فرهنگ آریایی-اسلامی، سالها هنرمندی اش را نادیده می گیرند.

بازیگری با استعداد های متوسط و روحیه ای پر شر و شور، تن اش را در همراهی با کلام شاعرانه هنرمندی دیگر عریان می کند. سیل نظرات موافق و مخالف آوار می شود. همه باید حرف بزنند و نظر بدهند. کسی که از دور مشاهده کند، از این طوفان در فنجان افتاده نتیجه می گیرد که ایرانیان خیلی به مسایل هنری حساسیت دارند. جلوتر  بیایی اما، همان تعصب و خشک مغزی معمول است. کار به اظهار نظر جامعه شناسان و فلاسفه می کشد.

روز اعتراض به طرح مناقشه برانگیزی ست که دولت ایالات متحده خیال دارد تبدیل به قانون کند. همکاران آن روز ام دو دختراند. با آوردن نام SOPA، نگاه شان مشکوک می شود. تلاش می کنم بدون جانبداری توضیح بدهم به چه دلیل می خواهند اختیار بستن دسترسی کاربران اینترنت را به دولت بدهند. آنی که سن اش بالاتر است ولی هنوز سال ها از من جوان تر است، می گوید:«اینی که گفتی که به نظر سانسور می یاد». نیشخند می زنم و امیدوارانه می گویم به این دلیل که واقعا چنین هست. دختر کم سال تر که بی جیره و مواجیب و به امید پذیرش در دانشکده پزشکی کار می کند، سرش را بالا می آورد. دختر دیگر می پرسد:‌«صبر کن ببینم. کی داره این قانون رو تصویب می کنه؟ اوباما؟» جواب مثبت می دهم که حمایت دولت هم در کار است. دختر جوانتر حالا گوش هایش تیز شده. سرش را بالا می آورد و به من نگاه می کند. نگاه ناباورش را که می بینم توضیح می دهم ویکی پدیا، دائره المعارف جامع مجانی اینترنتی امروز مسدود است. بهش می گویم خودت ببین. دختر جوانتر عصبانی و در عین حال سرش شلوغ هست. قرولند می کند که من حتی از چنین افتضاحی خبر هم ندارم، معلوم می شود که برای رسیدن اوباما به کاخ ریاست جمهوری زحمت کشیده بوده. سرخورده است، به خاطر احساس خطری که از احتمال تصویب یک قانون محدود کننده آزادی هایش از سوی نماینده اش در دولت کرده.

با حساب فرهنگ ایرانی هر دو دختر از نظر روشنفکران، سطحی و از نظر عامه ، هرزه شمرده می شوند، به خاطر پوشش و سر و وضع شان. با این حال ظاهرا اولویت های زندگی را بهتر از جامعه شناسان ما فهمیده اند.

 

Advertisements

در میان مومنین

کتاب «در میان مومنین: سفری اسلامی» از وی. اس. نایپال، در سال ۱۹۷۹ یعنی چند ماه پس از انقلاب ایران منتشر شده است. کتاب شرح سفر نویسنده است به کشورهایی که پیش از مسلمان شدن دارای پیشینه تمدنی قابل توجه بوده اند و در زمان نوشتن کتاب در تلاش برای تاسیس حکومت اسلامی بوده اند. نایپال مشخصا از اعراب پرهیز کرده و گفته تنها به مطالعه «مسلمان شده ها» علاقه داشته است.

نایپال مشخص نمی کند که آیا انقلاب ایران تاثیری در تصمیم او به این سفر داشته است یا نه ولی کتاب را با نحوه آشنایی ش با آن شروع می کند. سه هفته پیش از رفتن به ایران، آیت اله خمینی در تبلیغی تمام صفحه در نیویورک تایمز، «مسیحیون» جهان را مورد خطاب قرار داده بود. نویسنده تا پیش از آن هیچ از خمینی نشنیده بود. او سپس در تلویزیون دید که یک ایرانی تحصیل کرده تقلا می کرد مذهبی بودن انقلابیون را با کت مخمل و کلمات تخصصی لاپوشانی کند. بعد نوبت زنی محجبه ایرانی بود که بروی صفحه تلویزیون ظاهر بشود و مدعی دفاع اسلام از حقوق زنان بشود، نویسنده همان موقع با خودش فکر می کند که همه که مثل اعراب با زنان شان رفتار نمی کرده اند که نیازی به دفاع اسلام داشته باشند. نفر سوم یک دانش آموخته حقوق در ایالات متحده بود که از زیبایی حقوق اسلامی حرف می زد و هیچ متوجه تناقض حرف اش نبود. نویسنده سپس به جستجوی ادبیات ایرانی انگلیسی می پردازد و تنها یک رمان اثر خانم ناهید رچلین ( Nahid Rachlin ) پیدا می کند. در این کتاب مشاهده می کند که غرب به شکل تمثیلی، به مرض تشبیه شده است: ناهید به ایران می رود و پزشکی که با خوشحالی در غرب نماندن ش را اعلام می کند برای بیماری جسمی ناهید از وسایل پزشکی که از غرب آورده و با افتخار امریکایی بودن شان را به ناهید تذکر می دهد استفاده می کند.

شش ماه بعد که او سفرش را از لندن شروع می کند، خبرگزاری رسمی ایران هنوز سرشماری اعدامی های انقلاب را روزانه اعلام می کند. خمینی را در جایگاه مفسر اراده خداوند می بیند: اعتصاب مردم را ستوده بود ولی پایش که به تهران رسید آن را حرام اعلام کرد. در لندن ایرانیان را با کیسه های پر از کالا در فرودگاه می بیند و بعد وقتی در تهران پاکستانی ها را در حال انباشتن کیسه شان از کالاهای ژاپنی می بیند نتیجه می گیرد که مسلمین آن قدر ها هم به مادیات بی اهمیت نیستند. از سرو روی مردم در خیابان تهران و لباس های جلب توجه کننده شان نتیجه می گیرد که روستاییانی شهری شده اند که با این طرز پوشش می خواهند به خود اثبات کنند که هر کار دلشان بخواهد می توانند بکنند. در مراجعه به ارز فروشان خیابانی،‌ با مسلمان هندی برخورد می کند که از نابکاری ارز فروش می نالد ولی به برقراری «عدل علی» در ایران می بالد، در همان حال که از حجاب اجباری زنان دفاع می کند دارد نقشه می کشد که از حکومت عدل علی فرار کند و به هندوستان بازگردد.  از پیش زمینه قومیتی خودش به یاد می آورد که «پرشیا» برای هندی ها همچون فرانسه بود برای اروپاییان. سمبل ایرانی را درخت چنار می داند که همه جا به آن بر می خورد. در هر مقطع از سفرش روزنامه انگلیسی زبان می خرد. در دیداری متوجه می شود که تهران تایمز را یک هندی شیعه اداره می کند. در مصاحبت با او می پرسد: چرا نیاز است که اسلام وارد فضای سیاسی بشود؟ حتی اگر اسلام ایده های سیاسی فوق العاده ای هم داشته باشد چه نیازی ست که همه اسلام را داخل کرد؟ پرسشی که امروز هم قابل طرح است.

گاه نامه ای انگلیسی منتشره در قم می یابد با نام «پیام صلح» که در آن برای زمین و زمان خط و نشان کشیده اند. و البته فراموش نکرده اند هشدار بدهند که آب بازیافت شده نجس است (مثل همه تفکرات جادویی، از جمله هومیوپاتی، در اسلام هم به آب کیفیتی فراماده ای نسبت داده می شود. آبی که فاقد هر گونه میکروب و آلاینده ای هست، همچنان غیرقابل استفاده است چون از خاصیت جادویی «پاکی» برخوردار نیست). با حساب نایپال، ایران روزانه هفتاد میلیون دلار درآمد نفت داشته و از علاقه بی حد و حصر مومن و بی دین ایرانی به ماشین و تلویزیون که تماما دست ساخته تکنولوژی غربی ست نتیجه می گیرد که وعده الهی، پول بوده است نه حکومت. در هتل هیلتون خدمت کار لباس هایش را می شوید و بروی دستگیره در اتاق آویزان می کند! در همین دوران می شنود که قراردادی پنج بیلیون دلاری خرید جنگنده اف-۱۴ فسخ می شود، خلخالی آن ها را تشبیه به شمشیر می کرد و به کنایه مستتر در آن بی توجه بود. نویسنده سپس با کمک راهنمایش ترتیب سفر به قم را می دهد، با راننده ای لر، کج خلق و بدرفتار به دیدار صحرای انباشته از آیت اله در ماه رمضان می رود. در همان ابتدا نوجوانی را در بازار حین روزه خواری غافل گیر می کند و از راهنما می خواهد شعار روی دیوار را برایش ترجمه کند: حکومت غیر الهی را نپذیرید تا به بهشت بروید. با دو طلبه پاکستانی در قم دیدار می کند و متوجه می شود ۶ تا ۸ سال «تحصیل» ایشان طول می کشد و وقتی حیرت زده از چگونگی تامین هزینه «تحصیل» می پرسد، مبهم پاسخ اش را می دهند (شهریه را در قم بر خلاف همه دنیا، می دهند به جای اینکه بگیرند). پاکستانی ها وقت دیدار از آیت اله شیرازی می گیرند و در دیدار، دست او را می بوسند. نویسنده او را مردی خوش چهره و با کلامی آهنگین که بعدا متوجه می شود خصیصه خطابه خوان های حرفه ای ست می یابد ولی وقتی تعارف گونه تعریفی از آیت اله می کند، او «گم شده در اطمینان از خود» آن را تعبیر به ستایش می کند. آیت اله میان نقل قولش از شهدا و صدیقین، از هیتلر نقل قول می آورد و او را می ستاید. با اصراری بچه گانه از نویسنده می خواهد که دین اش را اعلام کند و نویسنده بابت دروغی که به پیشنهاد مترجم اش به او می گوید خود را سرزنش می کند (نویسنده خداناباور است).  در قم ایمان را به چالش نمی کشند، همچون اروپای قرون وسطا، ایمان چیزی ست که همه چیز را در جای خودش نگاه می دارد. این را زمانی می فهمد که پاکستانی ها از او می پرسند که آیا او هم از دیدار آیت اله مثل خود آنها مشعوف شده؟ با نگاهی تاریخی کشفی ناگهانی می کند، ردای دانشگاهیان در آکسفورد، اقتباسی از عبای ملاهای قم است! او عقیده دارد که ایران فراموش کرده است که تا چه حد بر اسلام اثر گذاشته است. در دیدار تاریخی اش با قاضی اعدام، آیت اله خلخالی، لباس پوشیدن او را ضدتشریفات و بر خلاف شیرازی می یابد (شرح ملاقات کوتاه را به فارسی اینجا بخوانید). صادقانه او را دلقک می نامد و بر طبق شایعات ادعا می کند که او از چشم ها افتاده بود. شهوت قدرت را در کلام اش جاری می بیند (می خواهیم تا ده هزار سال حکومت اسلامی داشته باشیم). مدعی می شود که هویدا را خودش کشته است و جمعی که به دیدارش آمده بودند، و از روستایی ایرانی تا زوج آفریقایی درشان هست قهقهه خنده سر می دهند. می گوید سلاحی که با آن به هویدا شلیک شده را نگاه داشته. در راه برگشت از قم، بهزاد، رهنمای توده ای ش از رادیو می شنود که روزنامه چپ ها، آیندگان را به دلیل تفرقه افکنی بسته اند. در گفتگوی بیشتر با بهزاد او را سرشار از تناقض می یابد. در خانواده ای غیرمذهبی و از پدری کمونیست که اسلام را برای آنچه واقعا هست نمی بیند. وقتی در خیابان تهران حزب الهی ها به زنی حمله ور می شوند، بهزاد طوری به نویسنده می گوید دیدی؟ که انگار انتظار دارد نویسنده پا پیش می گذاشته و دفاع می کرده. همه چیز را با لمپن توجیه می کند و آنچه هنوز برایش فراهم نشده از آنچه در اختیارش هست مهم تر است. مخفی کاری های بهزاد برای دیدار با دوست دخترش که علی رغم چپ بودن خانواده ای فوق مذهبی دارد در مشهد خواندنی ست.در بازگشت با قطار، بهزاد با دوست دخترش ورق بازی می کنند که کسی به در کوپه می کوبد و اخطار می کند در ماه رمضان ممنوع است. بهزاد ادعا می کند که ناراحت شده ولی چیزی نمی گوید ولی اگر به دوست دخترش حرفی بزنند تحمل نخواهد کرد. در نبردی خیابانی که ناشی از اخراج کارکنان آیندگان، به جبهه بندی دو سوی خیابان میان چپ ها و اسلامیست ها منجر شده، هر دو گروه را متکی به حقیقت منزل و ایمان محض می یابد. در روایتی خواندنی از نماز جمعه ای در تهران، نتیجه می گیرد که کارکردش بر خلاف ادعای بهزاد، سیاسی نیست بلکه همچون یک فرقه، برای متحد کردن و بی چهره کردن یکایک اعضا است. خمینی از سقوط فانتوم ها به وجد آمده و وعده تسخیر جهان را می دهد، همه با ایمان خلل ناپذیر دنباله روی می کنند. در پایان سفرش در ایران از میزان تناقض و ناسازگاری ها به شگفت آمده و حجاب از سر برداشتن خدمه پرواز ایران ایر هم کمکی به کاهش اش نمی کند. می نویسد : گفتن اینکه «معنی این موضوع این است که» تنها یک دستمال روشنفکرانه بروی نواقص تئوکراسی (حکومت مذهبی) کشیدن است.

ایران را پول مفت نفت می گرداند، پاکستان اما با تکیه بر «ایمان» به جلو می رود. در مروری تاریخی، از نقش اقبال لاهوری در بنا کردن یک کشور اسلامی که منجر به بی خانمانی و مرگ میلیون ها انسان شد می گوید. احزاب مسلمانی که درخواست تاسیس کشور اسلامی برای مسلمانان هندوستان را داشتند، پایگاه مردمی شان در هندوستان بود و با انشقاق از هندوستان، یک شبه همه هواداران شان را از دست دادند و خود را در کشوری از غریبگان یافتند. وقتی پایگاه رای شان از دست رفته بود، آسان ترین راه را انتخاب کردند، دیکتاتوری نظامی و کودتا پشت کودتا. کشوری تاسیس شد که هیچ منبع درآمدی نداشت و ایمان هم پول تولید نمی کند، پس صادرات نیروی کار بزرگترین درآمد این کشور شد. نویسنده با طعنه می گوید چطور پاکستانی هایی که برای کار به اقصی نقاط دنیای متمدن اعزام می شدند در برگه های درخواست پناهندگی شان به همبستگی انسانی استناد می کردند در حالیکه از حکومت خودشان هرگز چنین انتظاری نداشتند و خشونت حکومت شان علیه حتی فرقه های دیگر اسلام را تایید می کردند و نتیجه می گیرد که آنها دروغ می گویند تا اجازه اقامت بگیرند. در تیزبینی ستودنی می نویسد که سوی دیگر ایمان، که پر از باید و نباید های ریز و درشت است، سیاست است که ظاهرا در اسلام هیچ حد و مرز اخلاقی ندارد. ایمان کارکرد اش تولید مومن است، ایمان از پذیرش ارتباطات و تنوع های عرفی ناتوان است. برای سیاست مدار اسلامی، اسلام هدف و وسیله و غایت است. چنین است که به نتایج ناگوار می انجامد.

در دیداری با یک ملا دانش آموخته در لندن، او را تشنه قدرت می یابد. تحصیلات اش را دست آویز فخر فروشی اش می بیند و می گوید که زیر آن یک ملای خالص خوابیده. از ملا کتاب چه هایی به فرانسوی و انگلیسی دریافت می کند که ادعاهای پوچی چون پیش بینی همه پیشرفت های علمی اروپاییان توسط حضرت محمد و ایمان آوردن بسیاری از غربی ها صفحات ش را پر کرده. برای فهم پیشینه هجوم اسلام به هندوستان، چاچ نامه را که نوشته یک پارسی ست می خواند. چاچ نامه به شکوه سلطه عرب بر سرزمین پرداخته، اما از قضاوت اخلاقی درباره فتح این سرزمین ها غافل شده است. فاتحین اسپانیایی (Conquistadors) چند قرن بعد با تقلید الگوی اعراب، با ترکیب حرص، ایمان، افراطی گری، قلدری، و فقر، خاک امریکای جنوبی را به توبره کشیدند. نویسنده در نقدی فاخر از سلطه گری (امپریالیسم) عربی به این موضوع اشاره می کند که چطور اقبال امید داشت با تاسیس پاکستان، ریشه های امپریالیستی عرب از اسلام جدا بشود. اما تاریخ نشان داد که اعراب، بزرگترین امپریالیست های تمام قرون و اعصار بوده اند، چرا که مغلوبین، امروزه خود را رستگار شده می دانند. بخش پاکستان کتاب از این جهت خواندنی است که نقدی جانانه است به اسلام. برای نمونه: تناقضی حل نشدنی در شیوه نگرش مسلمین به صدر اسلام، که در روندی ضد-تکاملی، هر نسل نزدیک تر به صدر اسلام را مسلمان تر می دانند تا به خلفای راشدین و صحابه برسند و در عین حال، هدف سیاسی امروز، مسلمان تر شدن از مسلمین صدر اسلام است، امری که پذیرفته شده غیرممکن است. یا اینکه چطور جای خالی هر چیزی در پاکستان با ایمان پر می شود. چطور قلمرو ایمان از قلمرو دانش سوا است. تنها پاکستانی برنده جایزه نوبل، خارج از کشور کار می کند و به دلیل احمدی بودن در سفر به پاکستان تهدید به مرگ می شود. کمی بعد نویسنده می گوید که رد غرب نزد مومنین، مطلق نیست. تمنای مومنین برای غرب را «انگل وار» می خواند و مثال می آورد که پاکستانی ها سی هزار پناهندگی که دولت آلمان غربی برای فراری های آلمان شرقی در نظر گرفته بود را ربوده اند. چند جا به تزویر پاکستانی ها در سواستفاده از قوانین بریتانیا برای کسب آزادی مذهبی برای خود، وقتی که حتی اندکی از آن را در کشور خودشان برای دیگران قایل نیستند اشاره می کند. به داستان شرم آور مولانا مودودی می پردازد که آشکارا مومنین را از همه مظاهر غربی منع می کرد و به وقت بیماری به همان غرب رفت و در بیمارستانی در بوستون جان سپرد (یاد آیت الاه فاضل لنکرانی گرامی). با این حال با خوش بینی قابل توجه می نویسد که اسلام شانس تغییر دارد. در گفتگو با مسلمین همواره می شنود که آنها می خواهند راه خدا را در پیش بگیرند ولی هیچ کدام نمی توانند دقیقا بگویند این راه چیست. در هم صحبتی با یک احمدی متوجه می شود که او از شباهت های مذهب ش با بهاییت بی خبر است و از صحبت با یکی دیگر، می توانیم ببینیم که چطور انسانی کاملا عاقل، به دلیل پیش گویی مذهب اش، پایان جهان را نزدیک می بینند (می گوید شاید یک چند سالی مانده باشد)، چنین تفکری مانع از تصمیم گیری صحیح درباره این دنیا می شود (چرا باید نگران دنیایی بود که قرار است ده سال دیگر پایان بیابد).

در بخش مالزی، پیشینه ای مفید از مناسبات قومی به دست می دهد: مالایی ها ساکنین سرزمین بوده اند و چینی ها و هندی ها را انگلیسی ها برای آباد کردن آورده اند. در دیدار با وکیلی هندی الاصل، اعترافی جالب می شنود: از میان همه کسانی که وکیل با آنها مخالفت سیاسی داشته، تنها انگلیسی ها بوده اند که طوری متمدنانه با او برخورد کرده اند که حتی بعد از اتمام اسارت اش از دست آنها، امروز می تواند رفتاری محترمانه با آنها داشته باشد. معاون وزیر مختار انگلیس در مالزی در سلول به دیدارش می آید و پیش از وارد شدن از زندانی اجازه می خواهد. در زندان انگلستان درس حقوق می خواند و بعد از خارج شدن از زندان برای خودش کاره ای می شود. در دیدار با اسلام گرایان مالزی، از آرزوی آنها برای داشتن یک آیت اله خمینی با خبر می شود (انور ابراهیم، سردسته اسلام گرایان به دیدار خمینی رفته بود)، وقتی درباره اشغال سفارت به آنها می گوید، آنها اطمینان می دهند که کار خود آمریکایی هاست!

در اندونزی، به اسلام گرایی که نویسنده اعضایش را با هوشمندی «مسلمان نوزاده» (بر وزن Born again christian که به مسیحیون بنیادگرا گفته می شود) می نامد، مرض مالزیایی می گفته اند. مروری بر تاریخ کلونیال اندونزی و اینکه چطور جاوه و سوماترا، قرن به قرن توسط نیروهای خارجی اشغال شده. هندی ها، هلندی ها و بعد ژاپنی ها. در اندونزی با شاعری سیاسی که به تازگی از زندان رها شده دیدار می کند که او را تنها کسی می داند که به تناقضات اسلام و مسلمانان نوزاده هوشیار می بیند. شیفته فرهنگ چندلایه اندونزی می شود که چطور اسلام، تنها بر پس زمینه آیین هندو ضمیمه شده است و با کمی دقت می شود کیش هندو را در ریشه سانسکریت واژه ها دید. متوجه این نکته می شود که چطور نگاه داری از بناهای تاریخی هم وظیفه مابقی دنیاست. به مدرسه های نامتعارفی که ادعای تایید ش توسط غربی ها را دارند سر می زند و جز تشویق به ناپرسشگری از ایمان چیزی نمی یابد.  می نویسد اسلام تنها پرسش هایی بر می انگیزد بدون اینکه برایشان پاسخی داشته باشد. پاسخ نزد پیامبر بوده است. او مرده است. اسلام اکنون کیش عصیان و هرج و مرج است.

در مسیر بازگشت، شش ماه بعد از ایران می گذرد و ویرانگری انقلاب را در ایران می بیند و از هر گوشه صدای نارضایتی و یاس می شنود. همه روزنامه های انگلیسی زبان ناپدید شده اند و تهران تایمز با دو نفر به کار ادامه می دهد. به مصیبتی که گروگان گیری سفارت برای همه ایرانیان به بار آورده اشاره می کند. قانون اساسی نو نوشته را با حضور خمینی بر فراز قانون، بی فایده می یابد. بهزاد را در دیدار دوباره، جوانی سرخورده و بی انگیزه می بیند که تمنای آنچه استالین بر سر روسیه آورد را برای ایران دارد: کشتار «میلیون»‌ها نفر. او مشتی نمونه خروار است. ایرانی ها را با انتزاع بیش از واقعیت درگیر می بیند. از تجربه تلخی می گوید که پسرکی در سرمای زمستان در پیاده رو آتشی بر می افروزد و لباس تن ش را تکه پاره می کند و در آتش می اندازد و فریاد می زند (مترجمی به همراه نویسنده نبوده) و مردم از کنارش بی تفاوت رد می شوند در حالی که پوستر های خیابان انقلاب، پسرکانی را با قطرات اشک بر گونه، هزار هزار فروش می رود. سوژه ای انتزاعی بر کاغذ، همدردی بیشتری از پسرکی که فریاد می زند و در آتش می نشیند بر می انگیزد.

در قضاوت نهایی اش از انقلاب ایران، آن را محصول حضور چندصد هزار دانش آموخته غرب به لطف شاه می داند. انقلاب ایران، از دید نویسنده وامدار پیشرفت های قرن بیستم در جاهای دیگر دنیا ست که حس برابری و اتحاد را برانگیخت. اما نهاد های مدنی، قانون گذاری عرفی و اصلاحات اقتصادی ست که توان نزدیک کردن آن ایده آل ها به واقعیت دارند، چیزهایی که انقلابیون با تمام وجود با آنها مخالفند.

کتاب با پیش بینی تکان دهنده پایان می یابد. در پایان سال ۱۹۷۹ نویسنده می گوید که از میان این همه شوق برای تاسیس حکومت اسلامی و احیای اسلام، جز بنیادگرایی اسلامی چیزی نخواهد ماند. نویسنده بالاخره بابت این کار سترگ اش چند ماه بعد از حملات یازدهم سپتامبر، در سال ۲۰۰۱، جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد. سال ۱۹۹۵ سفری مجدد به چهار کشور کرد که نتیجه اش را در کتاب «فراتر از ایمان» منتشر کرده است که حدس می زنم به همین اندازه خواندنی باشد. انتقاد های فراوانی متوجه نویسنده است بابت هواداری از شوونیسم هندو و حرف هایش مبنی بر اینکه هیچ زن نویسنده ای را هم طراز خودش نمی داند. او متولد ترینیداد و از هندی هایی ست که توسط ارتش کلونیال بریتانیا به مستعمره ها کوچانده شده بودند.

برای من کتاب تجربه ای یگانه بود که نشان می داد چطور در سی سال اخیر، علی رغم تغییرات شگرف، در میان مومنین، هنوز در بر همان پاشنه می چرخد. توصیفات نویسنده از مکان ها و اشخاص به قدری زیبا و زنده است که می توانید خود را در تماس با آنها احساس کنید. در چند سطر از لبو فروشی های کنار خیابان تهران می گوید، اینکه چطور شربتی را بروی لبو ها می ریزند و برخلاف ظاهر اغواکننده اش، مزه ای ندارد و زیر شیرینی شربت، کاملا بی مزه است. توصیف اش از زندگی عشایری افغان ها در مرز پاکستان و مفتون شدنش با زندگی نیمه وحشی آنها لذت خواندن توصیف ناپذیر دارد. اسباب سرافکندگی ست که ده سال پس از حملات یازدهم سپتامبر و سی سال پس از انتشار کتاب، در ایران کتاب ناشناخته مانده است. خواندن اش را به همه توصیه می کنم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: