Archive for اوت 2012

یکتاپرستی پلید است

به مناسبت درگذشت گور ویدال در ۳۱ جولای ۲۰۱۲ ، مقاله ای از او از سال ۱۹۹۸ برای New York Review of books را برگردان به فارسی کرده ام. ویدال یکی از مشاهیر ادبی قرن گذشته در ایالات متحده بود و او را با اسکار وایلد مقایسه می کردند. ویدال از هیومنیست های برجسته بود و نقد رادیکال اش از مذهب، موضوع بحث فراوان بود. او معتقد بود که یکتاپرستی، درد مشترک جامعه مدرن است.

پلیدی مگو در کانون فرهنگ امروز ما، یکتاپرستی است. از یک متن خشونت بار مربوط به عصر برنز ، یعنی «عهد عتیق»، سه مذهب ضدانسانی زاده شدند، یهودیت، مسیحیت و اسلام. اینها مذاهب خدای آسمانی هستند. آنها به معنای واقعی کلمه، خدای پدرسالارند (خدا، پدری قادرمتعال است) از همین جاست که به مدت دو هزار سال، نفرت از زن در کشورهایی که به این آیین و نمایندگان نرینه اش دچار شده اند فراگیر بوده است. البته خدای آسمانی، خدایی حسود است. او از همه زمینیان تنها بندگی می خواهد چرا که خدای تنها یک قبیله نیست بلکه خدای همه هستی است. کسانی که او را نمی پذیرند یا می بایست به آیین حنیف گروانده بشوند یا به مصلحت خودشان هست که کشته بشوند. دست آخر، تمامیت خواهی (توتالیتریانیسم) تنها شکلی از سیاست است که به کار خدای آسمان می آید. هر حرکت آزادی خواهانه ای در تضاد با اوتوریته او و نمایندگان بر حق اش بروی زمین قرار می گیرد. یک خدا، یک شاه، یک پاپ (یک ولی فقیه) ،  یک ارباب در کارخانه، یک قیم نرینه در خانه. پدران پایه گذار ایالات متحده، دل خوشی از خدای آسمان نداشتند. بسیاری شان، همچون تامس جفرسون او را یک سره رد کردند و به جایش انسان را در مرکز هستی گذاشتند. ابرهم لینکن جوان یک اعلامیه علیه مسیحیت نوشت، که دوستان اش متقاعد ش کردند که بسوزاند. نیازی به گفتن نیست که خبر این کارها درز می کرد و هر دو مجبور بودند که باورشان را کتمان کنند. جفرسون گفت که یک دئیست (Deist)‌است که همه معنایی می دهد و هیچ معنایی هم ندارد، در حالی که لینکن در حالی که سوگند گونه دست بر قلب داشت ریاکارانه گفت نمی تواند کسی را برای منصب دولتی حمایت کند که از مذهب بد بگوید.

از ابتدا (ی تاسیس ایالات متحده) مدعیان خدای آسمان همواره در پی تحدید جامعه مدنی ما بوده اند. همینطور، مسیحیون تبشیری از سوی محرومان اقتصادی نیرو می گرفته اند. بردگان افریقایی به جای آزادی های زمینی، اجازه داشتند کلیسای خدای آسمان را برپا کنند. هدف کلیسای سفیدپوستان اطمینان از رعایت قوانین مالکیت و ماندگاری تابوهای مذهبی پرشمار کتاب عهد عتیق و عهد جدید ، ولو با زور قوانین مدنی بود. آرمان جان ادمز (دومین رییس جمهور ایالات متحده) برای داشتن ملتی متکی به قانون و نه به فرد، به سرعت توسط تلاش کلیساها برای تحمیل تابوهای بی شمار سکس، الکل و قمار بازی از مجرای قوانین ظاهرا بی طرفانه و عادلانه بر همه، به چالش کشیده شد. ما امروزه البته ملتی متکی به قانون هستیم، قوانینی غالبا بد و یقینا ضدانسانی.

مهاجرت کاتولیک ها در قرن اخیر خدای آسمان مطلق خواه را تقویت کرده است. کلیسا همانطور که همیشه ادعا کرده است، «باطل هیچ حقی ندارد» اکنون خود را علنا در مقابل «منشور حقوق» انسانی مندرج در قانون اساسی ایالات متحده قرار داده است. آخرین نامه میان جان ادمز و تامس جفرسون، حاکی از نگرانی شان بابت اجازه ورود دادن به مردان مسیح (جزوئیت ها، فرقه ای پوریتن و با قرائتی بنیادگرایانه از آموزه های کلیسای کاتولیک اند) به ایالات متحده بود. با اینکه یهودیان مردان اهل کتاب بودند، ولی جلد اول را دنبال می کردند و نه نسخه جدید را (عهد عتیق انجیل، برگرفته از کتاب یهودیان است)، و بنابراین حق نداشتند دین شان را تبلیغ کنند، بلکه برعکس می بایست به دین جدید می گرویدند. همینطور از آنجایی که به شکل سیستماتیک توسط مدعیان خدای آسمان شیطانی معرفی می شدند، گرایش لیبرال پیدا کردند و به جای رفتن به کنیسه، انجمن دفاع از حقوق مدنی (ACLU) را برگزیدند. متاسفانه، اکتشاف اخیرشان مبنی بر اینکه خدا در مقام معاملات املاکی، سرقفلی تکه زمین هایی نامرغوب با نام یهودیه و سومریه را تا ابد به ایشان واگذار کرده، به گمان ام بسیاری شان را گمراه کرده است. امیدوارم که این موضوع دایمی نباشد.

در متمم اول قانون اساسی، پدران پایه گذار تصریح کردند که ایالات متحده، ملت خدای آسمان با یک مذهب ملی، به مانند بریتانیای که تازه از آن اعلام استقلال کرده بودند، نیست. جالب است که این متمم تا چه حد کم فهمیده شده است: بله هر کسی حق دارد هر خدایی را دوست داشت بپرستد ولی حق ندارد اعتقادات اش را بر دیگرانی که در خرافات و تابو های او هم عقیده نیستند تحمیل کند. این جدایی (میان سیاست و مذهب) در جمهوری اصیل ما مطلق است. ولی مدعیان خدای آسمان به آسانی دست برنخواهند داشت. در دهه پنجاه میلادی آنها موفق شدند «توکل ما به خداست» را کاملا بر خلاف متمم قانون اساسی، بروی اسکناس و سکه های مان ثبت بکنند. گرچه بسیاری از مسیحیون تبشیری حس می کنند رسالت دارند که همه مردم دنیا را به مذهب عقب مانده شان دعوت کنند، تا به امروز، از مجبور کردن دیگران به پرستش به شیوه مقبول خودشان ناکام گذاشته شده اند، ولی موفق شده اند نفرت پراکنی و خرافه پرستی شان را بر همه مان، به مستبدانه ترین و پلید ترین شکل ممکن، از طریق قوانین مدنی و منع های رایج، تحمیل کنند. به همین دلیل است که اکنون من مدافع یک جنگ تمام عیار علیه یکتاپرستان هستم.

اجازه بدهید اندکی به پلیدی هایی که آنها آفریده اند بپردازیم. تنفر از سیاه پوستان، مستقیما از «کتاب بد» شان (مسیحیان انجیل را کتاب خوب می نامند) آمده است. سیاه پوستان به عنوان نوادگان حام، به روایت انجیل برای همیشه نفرین شده اند و پال قدیس به ایشان می گوید از صاحبان شان حرف شنوی داشته باشند. نژادپرستی در مغز استخوان مومن واقعی رسوخ کرده است. برای او، سیاه تا ابد از سفید پست تر است و مستحق هر بدشانسی که بیاورد هست. این واقعیت که بعضی از یکتاپرستان می توانند کارهای خیرانه انجام بدهند بیانگر این است که این حس تبعیض شان به قدری درونی است که خودشان از وجودش خبر ندارند. در نهایت، این نژادپرستی باعث می شود که هر گونه تغییر واقعی غیرممکن بشود. در همین زمان، مدعیان خدای آسمان به قیمت بهروزی جامعه، حاضر شدند سیاه پوستان را از سیستم سیاسی مدنی شان حذف کنند. ظاهرا می بایست ما تا ابد در جنگ نژادی اعصاب خرد کن که توسط خدا و نفرت هایش شروع شده باقی بمانیم.

جنون پدرسالارانه ای که در واکنش به ستاندن جایگاه مرد توسط زن، چه در خانه و چه در محیط کار رخ می نماید، امروز به مانند گذشته پر رنگ است. مطابق نظرسنجی ها، اکثر زنان امریکایی در بلوای انیتا هال و کلارنس توماس،‌حق را به آقای توماس می دادند (از اولین موارد آزار جنسی که در ایالات متحده در رسانه ها خبرساز شد). اما نفرت پراکنی خدای آسمان علیه زنان هنوز در روان کسانی که مسحور خدایی حسود هستند جا خوش کرده است.

نفرت روان نژندانه علیه همجنسگرایی که در ایالات متحده رواج دارد، دستمایه تمسخر ما در دنیای متمدن شده است. یکتاپرستی در بیشتر کشورهای جهان اول ضعیف است. در چنین جاهایی، رفتار خصوصی جنسی افراد مطلقا به کسی مربوط نیست، چه برسد که آن را غیرقانونی اعلام بکنند. وقتی امپراطور جاستینین، که یک مدعی خدای آسمان دیگر بود می خواست لواط را غیرقانونی اعلام کند مجبور بود برایش یک دلیل عملی خوب پیدا بکند. و چه دلیل خوبی هم پیدا کرد، جاستینین،‌اعلام کرد که لواط،‌عامل اصلی وقوع زلزله است و بنابراین انجام اش تخلف به حساب می آید. ولی مدعیان خدای آسمان که همیشه در خط مقدم نفرت پراکنی بوده اند، همچنان به «سفر لاویان» (بخشی از انجیل) استناد می کنند، انگار که آن متن جنون آمیز، حرفی به درد بخور درباره چیزی زده است، البته به استثنا منع مصرف صدف ماهی در منطقه اورشلیم.

ما تازه به اوضاع بحرانی سیاره مان پی می بریم. برای یک قرن انسان ها به مانند ویروسی در شرایط بهینه رشد کردند و حالا به میزبان شان، زمین، حمله برده اند. به تازگی از فضا خبر آورده اند که اتمسفر را با غبار انباشته ایم. دمای کره زمین افزایش یافته است و آب و هوا مسموم شده است. انسان های عاقل نگران شده اند ولی مدعیان خدای آسمان در کمال آرامش اند و حتی از خود هم راضی هستند. زمین فقط پیش پرده ای برای بهشت است. چرا زحمت تمیز کردن اش را بکشیم؟ متاسفانه تنها راه پیروزی آقای بوش (پدر) در انتخابات آتی، رجوع به خرافه پرستان است. و به همین دلیل است که دولت (ایالات متحده) حاضر نیست وظیفه اش را در پاکسازی گسترده آلوده سازی زمین انجام بدهد بخشی به این دلیل که یکصد نفر صاحبان صنایع که پول تبلیغات ش را می دهند نان شان آجر می شود و بخش دیگرش به این دلیل است که خدای آسمان به ایشان گفته «بارور باشید و بچه بزایید، زمین را پر کنید و بر آن مسخر بشوید و بر هر جنبنده ای بروی زمین سلطه پیدا کنید». خوب خدایا، ما دقیقا همانطوری که فرمان داده شده بود عمل کرده ایم. حالا نوبت این است که به بهشت برویم، یا شاید مریخ هم بد نباشد.

عموما من با پیروی از سنت روشنگری قرن هجدهم که این جمهوری را بنا کرد، می گویم زندگی کن و بگذار زندگی کنند، سعی می کنم زیاد به قول لینکن، سر به سر یکتاپرستان نگذارم. اما من اجازه ندارم آنها را نادیده بگیرم. آنها به من چنین اجازه ای نخواهند داد. آنها به شدت مشغول اند. آنها رسالتی آسمانی دارند که حقوق ما به عنوان شهروندان عادی را از ما بستانند. ما کشوری با ممنوعیت سقط جنین، قمار بازی، ازدواج همجنسگرایان، مواد مخدر، و مشروبات الکلی هستیم. زندان هایمان در کشورهای توسعه یافته شلوغ ترین و بدترین است. اعدام های ما در نگاه کشورهای متمدن ما را مردمانه عقب افتاده، ناآگاه و خطرناک نشان می دهد. در عین اینکه ما مجاز نیستیم که خودمان را بکشیم یا موادی مصرف کنیم که آن بالایی خوشش نمی آید چون ممکن است برایمان بد باشد، ولی کاملا آزادیم که یک سلاح بخریم و هر چند تا آدم که از دست مان برمی آید را به قتل برسانیم.

همانطور که آرتور شلسینگر در (این یک پاندول است) می گوید، همه چیز رفت و برگشتی است. هر بیست سال دموکرات ها جایشان را به جمهوری خواهان می دهند و برعکس. ولی من عقیده دارم مشکل نه رفت و برگشتی بلکه در کل سیستم است. و سیستم ما مانند هر سیستم دیگری، از قانون دوم ترمودینامیک تبعیت می کند. همه چیز زوال یافتنی است و ما به قدر کافی در جاده سنگفرش زرد به سمت انتروپی پیش رفته ایم. من فکر نمی کنم بشود کار زیادی در شرایط کنونی سیستم سیاسی اقتصادی کرد که مانع این پیش روی بشود. ما در دهه پنجاه پاندول آرتور را از دست دادیم، زمانی که قانون اساسی مان را با یک دستگاه امنیت ملی عوض کردند که بیشتر مالیات را خرج جنگ و جنگاوری می کند. همین گونه بود که سیستم آموزشی ضربه خورد. برای سالها من پیشنهادم این بود که ما یک کنگره قانون اساسی برگزار کنیم با این استدلال که علنی کردن اش برای مناظره عمومی مفید است. متاسفانه همه ما توسط مدرسه و منبر و رسانه  متقاعد شده ایم که قانون اساسی بی نقص است ، حتی وقتی کارکردی چون یک میله پرچم بیشتر ندارد. کنگره دیگر مسئولیت اعلان جنگ یا بودجه نویسی ندارد. و این پایان قانون اساسی به عنوان یک دستگاه کارا است. آدم های محتاط می اندیشند که اگر مذهبی ها فرصت مرور و بازبینی قانون اساسی را بیابند همه آزادی ها ما را از داخل ش پاک خواهند کرد. بی شک تلاش شان را خواهند کرد. ولی من گمان نمی کنم موفق بشوند. قانون آهنین الیگارشی مدیسون بسیار سخت جان است. یک عده اندک که به حقوق خود آشنا هستند، به مانند همیشه، توده ها را راهنمایی خواهند کرد. به هر روی، بهتر است حقوق مان را در یک جلسه علنی و ناگهانی از دست بدهیم و نتیجه، یک جنگ داخلی باشد تا  آنطور که امروز داریم از دست می دهیم، تدریجی و فرسایشی.

یک خیال پردازی دیگر مورد توافق همه این است که ما در ایالات متحده جامعه طبقاتی نداریم. در حالی که عده اندکی که از طریق کنترل نظرات، اکثریت را کنترل می کنند خود را از نظر پنهان کرده اند. آنها ما را متقاعد کرده اند که ایالات متحده یک جامعه بی طبقه است که شانس برای هر کسی وجود دارد. نود درصد اخبار روزنامه ها درباره برندگان لاتری یا دختران و پسرانی است که علی رغم مشکلات پرشمارشان یک شبه میلیونر شده اند. رسانه ها به ما می گویند هنوز برای ۹۹درصدی که هیچ وقت ثروت افسانه ای را تجربه نخواهند کرد امید هست. ما همچنین از زمان تولد مورد هشدار قرار گرفته ایم که احساسات افراد را با انتقاد کردن از مذهب شان جریحه دار کردن مودبانه نیست، هر چند این مذهب با نفوذ به قوانین مدنی در حال آسیب رساندن به همه باشد. خوشبختانه این عده اندک نمی توانند منکر اوضاع دشواری که از سر می گذاریم باشند. خبر اینکه ایالات متحده در حال عقب افتادن در جهان است دهان به دهان می گردد. پس آیا وقت آن نرسیده است که درباره چینش اقتصادی اجتماعی مان بحث جدی بکنیم؟

نویسندگان کتاب «روزی که امریکایی ها راست ش را گفتند» برای این تلاش کرده اند. متاسفانه ۹۲ درصد افرادی که مورد نظر سنجی شان قرار گرفته بودند اعلام کردند که دایما دروغ می گویند. شبیه به یکی از قدیمی ترین جوک های تاریخ بشر است:‌ یک شهروند جزیره کرت گفت «همه کرتی ها، دروغ گویند».  صورت مسئله: آیا آنچه او گفت راست بود یا دروغ؟ بنابراین دیدگاه های مطرح شده در کتاب شاید قابل اعتماد نباشد، ولی برگزار کنندگان نظرسنجی می بایست تلاش می کردند بفهمند مردم از چه می ترسند که ناچارند دایما از گفتن احساسات و عقاید شان پرهیز کنند. توکوئیل گمان می کرد که غریزه استبداد اکثریت امریکاییان منجر به یک همگون سازی از سر ترس می شود. به نظر می آید حق با او بوده است. بی شک هر چیزی مهمی در زندگی سیاسی ما غیر قابل بحث است.

حتی امروز نیز که دو کاندیدای ضد سیاست مستقر در صحنه هستند، تنها براون به پول هنگفتی که هزینه سازمان های ریز و درشت امنیتی می شود و جنگ های احتمای که در آینده در راه است، پرداخته است. اگرچه جزییات این جنگ ها مبهم هستند ولی نتایجی ناگوار برای ما خواهند داشت: مالکیت عامل رخداد این جنگ ها خواهد بود، چه به شکلی کمیک در گرانادا و چه به شکلی اسفبار در ویتنام. جنگ تنها چیزی است که آنها به آن اهمیت می دهند، به دلیل اینکه با اهریمن انگاری دشمن است که می توانند امریکاییان را از داشتن چیزهایی که مردم دیگر جهان اول از آن بهره مند هستند ، از مدارس تا خدمات درمانی محروم کنند. اکنون بودجه جنگ تبدیل به تنها موضوع کمپین سیاسی در قرنی شده است که به نظر نمی رسد «قرن آمریکایی» باشد.  در واقع سال ۲۰۰۰ پایان برتری امریکا در جهان و همین طورهژمونی نژاد سفید است. به زودی ما تنها ۱۶درصد از جمعیت جهان را تشکیل می دهیم. بیایید امیدوار باشیم اعضای قبایل پر جمعیت تر همچون آسیایی ها با ما بهتر از آنطور که ما با ایشان بودیم رفتار بکنند.

اگرچه ما اجازه نداریم مسایل نژادی را بیش از اینکه بگوییم مسیح همه ما را به یک اندازه دوست داشته به بحث بگذاریم،‌تاریخ چیزی جز سرگذشت مهاجرت خونین قبیله ها نیست. وقتی نژاد سفید پانصد سال پیش از اروپا به اقصی نقاط جهان سفر کرد، کارهای حیرت آوری در سراسر جهان انجام داد. با الهام از خدای آسمانی غضبناک، سفیدپوستان وانمود کردند که جهان گشایی شان به هدف آوردن یک خدا، برای همه  به خصوص برای ادیان قدیمی تر و نرم خو تر،بوده است. حالا قبایل درحال مهاجرت مجدد هستند. مردم حسابی مضطرب شده اند چون قبایل گونه گونی می آیند که اینجا زندگی بکنند و هنوز فرصت نکرده اند «عصر جکسن» (زندگی نامه هفتمین پرزیدنت ایالات متحده) را بخوانند. من فکر می کنم در باز کردن درها بروی همه زیاده روی شده است. شاید شغل به اندازه کافی برای مهاجرین دیگر نمانده باشد ولی هر رفاهی که ما داریم نتیجه کار بردگی یا شبه بردگی بوده است، تازه واردین هم به همین سبک در آشپزخانه رستوران ها، همچون کارگاه های عرق ریزی، به مانند گذشتگان کار می کنند. هیچ جای تعجبی ندارد که سرمایه مانع از داشتن یک جنبش کارگری قوی بوده است و ۱۴٪ نیروی کاری که سندیکا دارد هم همواره یا به عنوان ابزار دست جماهیر شوروی در گذشته یا مافیا در امروز نمایانده می شود.

از سوی دیگر من فکر می کنم حضور آسیایی ها و هیسپانیک ها(اقوام لاتینو) از نظر فرهنگی به سود ماست و از تمرکز نبرد میان سیاه و سفید پوستان می کاهد. از دیدگاه من، تازه وارد ها پیش از هر چیز می بایست اصولی را همچون اعلامیه استقلال و منشور حقوق انسانی قانون اساسی بفهمند. در غیر اینصورت ما تبدیل به یک کشور با تضاد های نژادی همچون آفریقای جنوبی خواهیم شد در حالی که از اقتصادی شبیه به برزیل بهره مند خواهیم بود.

سی سال است که من می گویم ما احزاب سیاسی در ایالات متحده نداریم. این باعث نگرانی رسانه ها شده که کارشان این است که به شما بقبولانند که مردم حق انتخاب پرزیدنتی را دارند که نماینده عموم مردم باشد. به جایش، ما کسی مثل بوش را داریم که کار اصلی ش به جز جنگ افروزی، حذف مالیات سرمایه داران است که از سوی رفقایش درخواست شده. خوشحال هستم که مدعای من سرانجام به عرصه عمومی آمده است. حتی بی استعداد ترین خبرنگاران هم امروز می پذیرند که تفاوت عمده ای میان دموکرات ها و جمهوری خواهان وجود ندارد. همچنین پیشنهاد من در محدود کردن زمان کمپین به شش هفته هم مورد توجه واقع شد و در برنامه کریر، مطرح شد که اگر رادیو و تلویزیون به کاندیدا ها زمان مجانی برای ابراز برنامه هایشان بدهند، دیگر نیازی نیست این همه پول مفسده برانگیز جمع آوری کنند. افسوس بر انگیز است که مهم ترین آرمان من، یعنی مالیات گرفتن از همه ادیان و اربابان اش، هنوز به بحث گذاشته نشده است، مواد مخدر هم که قانونی شدن شان اصلا قابل تصور نیست چرا که پنتاگون بعد از کمونیسم، احتیاج به دشمن جدیدی داشته است.

اما بازگردیم به ناگفتنی اصلی، مذهب. به نظر می رسد که مذهب تسلط ش را بر این کشور در ربع دوم این قرن از دست داده است. از محاکمه اسکوپس در ۱۹۲۵ (محاکمه یک معلم مدرسه به خاطر آموزش دادن فرگشت داروینی) تا حذف منع مشروبات الکلی در ۱۹۳۳، مدعیان خدای آسمان عموما در پس صحنه قرار داشتند. بعد تلویزیون اختراع شد و منبر مجازی، سیلی از «المر گنتری» ها را آورد که از معافیت مالیاتی مذهب سواستفاده کردند. نتیجه این بود که متاثر از حرص و طمع، بیداری مذهبی شروع شد و نتایج اش به شکل قابل پیش بینی، برای سیاست مسموم کننده بود.

معمول است که در زمان های نادری که موضوعات حساس بحث می شود به همه تذکر داده بشود که مهربان تر و آرام تر باشند. خدایا ما را در انسانیت مشترک مان گرد هم بیاور. ما دویست سال است که این موعظه ها را می شنویم و امروز از همیشه از هم دورتر شده ایم. بنابراین من می گویم به جای اینکه تلاش بکنیم همه را متحد بکنیم، اجازه بدهید هر کسی خودش باشد تا بداند کجا ایستاده است. هر کدام از ما، به عنوان یک قانونگذار سکولار و رها از خدای آسمان. اگر بخواهم بی تعارف بگویم، من مبارزه جویی را تبلیغ می کنم.

 

این برگردان پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: