Archive for اکتبر 2012

حقوق انسان

کتاب «حقوق انسان اثر تامس پین» نوشته کریستوفر هیچنز فقید، از سری کتاب هایی است که با عنوان «کتاب هایی که دنیا را تغییر دادند» منتشر شده است و به نوعی بیوگرافی تامس پین، آزادی خواه ایرلندی و از معمارین امریکای نوین است.

این کتاب یکصد و شصت صفحه ای می بایست خلاصه ای باشد آسان خوان برای آشنایی با یکی از بزرگترین آزادیخواهان تاریخ، اما از آنجا که نویسنده کریستوفر هیچنز است، بسیار فشرده و پر مغز از آب در آمده است. کتاب سرشار است از اشارات تاریخی و مقایسه هایی با گذشته. به عنوان مثال در بخش آشنایی با زندگی پین ما قرار است درباره همسرش و زندگی اش در ایرلند بدانیم، اما سر از تمایلات جمهوری خواهانه ملاحانی در می آوریم که به قول هیچنز «اگرچه بروی آبها، به طمع غنیمت سلطنت طلب بودند، ولی بروی خشکی صدای جمهوری خواهی از ایشان شنیده می شد». از این جهت کتاب به غایت خواندنی است.

کتاب با اشاره ای به سرود معروف My Country Tis of Thee که در وصف ایالات متحده خوانده می شود شروع می شود. سرودی که در واقع اولین سرود ملی کشور نوپا شد، در حقیقت ارثیه از انقلاب ژاکوبن های فرانسوی بود. بازگویی تاریخ این سرود در واقع پیگیری تاریخ انقلاب های پی در پی است که سلطنت های هزارساله را در اروپا بر انداخت و آرزوی پی ریزی یک کشور آزاد را در سرزمین های نو در دلها انداخت. در اشاره به شعری دیگر که به صورت پرسش و پاسخ است، انقلاب به را به شاخه ای تشبیه می کند که در امریکا رشد کرده، در فرانسه جوانه زده و صاحب اش امیدوار است آن را در انگلستان بکارد. از همین جاست که به Rights of Man، جزوه ای که موضوع کتاب است اشاره می شود: این جزوه در ابتدا در پاسخ به ادموند برک، فیلسوف ایرلندی که مخالفت خود را با انقلاب فرانسه اعلام کرده بود نوشته شد. تام پین اما دل بسته انقلاب کبیر فرانسه بود و وقتی به آنجا سفر کرد، خود را نماینده مردم امریکا معرفی می کرد. در کتاب به تفصیل به اختلاف آرا برک و پین پرداخته می شود: در یک سو، پین همه گونه تلاشی برای ساقط کردن پادشاهی ها را درست می دانست و در سوی دیگر، ادموند برک در حالی که انقلاب را در بریتانیا واجب می دانست، از انقلاب در فرانسه ابراز ناراحتی می کرد. شاید دلیل ش گرفتن مقرری از ملکه فرانسه بود. برک معتقد بود که انقلابیون فرانسه عوام اند. پین می گفت در سیستم پادشاهی نقصی اساسی وجود دارد به شکلی که حتی فرزندان اضافه پادشاه، سرریز به حساب می آیند و قربانی یک سیستم ناعادلانه می شوند. برک معتقد بود ارتش ها وظیفه شان حفاظت از پادشاهی است. پین معتقد بود حتی پادشاه خوش خیم فرانسه هم یکی از قربانیان سیستم پادشاهی است که نیات خوب او را بی اثر می کند. برک معتقد بود انگلستان به شکل نهایی حکومت رسیده است، پین تا به روز آخر، رویای جمهوری در بریتانیا در سر داشت.

عاقبت کسی با چنین عقاید انقلابی روشن است. پین متهم به اقدامات تحریک آمیز در برابر پادشاهی بریتانیا شد در حالی که دادستانی که به این کار گماشته شده بود به خواهرزاده اش گفته بود پین بیگناه است! در زندگی خصوصی، پین زمانی به نیروی دریایی ملکه پیوسته بود ولی خیلی زود متوجه شد که جای او روی دریا نیست. یک کوئکر از ایرلند، بی شک نمی توانست در انگلستان معاصرش، انقلابی به حساب نیاید. در جوانی یک بار وکالت عده ای از همکاران اش را در مقابل پارلمان بریتانیا به عهده گرفت ولی به دلیل حکمی که بعدا علیه او صادر شد، تصمیم به مهاجرت به ایالات متحده گرفت و در این راه، توصیه نامه ای از بنجامین فرنکلین گرفت. با اینکه از بریتانیا گریخته بود با این حال در مقابل حکم صادره استدلال کرد که حق آزادی بیان فراتر از حیطه قانونگذاری هر شاه یا مجلس است.

به خاطر اوضاع نامناسب بهداشت سفر دریایی، بروی برانکار به فیلادلفیا رسید. تامس پین در سرزمینی که بعدا به ایالات متحده تبدیل شد، یک نیروی قدرتمند برای تغییر اجتماعی بود. طرفدار پروپاقرص لغو برده داری بود، اگرچه هیچ وقت به حمایت از حقوق زنان مشهور نشد. در آن زمان دولت بریتانیا، ایده ساکنین امریکا را مبنی بر «بدون نمایندگی داشتن در دولت، مالیات دهی معنا ندارد»‌را مکررا رد می کرد. عده ای از آوردن نام «جمهوری خواهی»‌ ابا داشتند ولی پین، همه را تهییج می کرد که از فرصت بدست آمده استفاده بکنند.  اعتقاد داشت منتظر زمان مناسب ایستادن برای تغییر، بیهوده است. «عقل سلیم»، جزوه ای که در ۱۷۷۶ با نام مستعار «یک انگلیسی» نوشت، موفق ترین تاریخ کتاب ایالات متحده است. در کلونی دو میلیون نفری، این کتاب با احتساب نسخه های غیرمجاز بیش از نیم میلیون فروخت. هیچنز اشاره می کند که او ایده های انقلابی تازه نداشت و گه گاه برای تقویت خطابه اش، از زبانی انجیلی استفاده می کرد. کاری که برای یک مخالف سرسخت مذهب مسیحی نمی توانست شریف باشد. در جزوه بعدی «بحران» که منبع الهام ملاحان در زمان جنگ با بریتانیا بود، او نوشت «صلح در زمان ما، نمی تواند به هزینه جنگ در زمان فرزندان مان بدست بیاید».

با شروع خواهر دوقلوی انقلاب امریکا، یعنی انقلاب فرانسه که او را در تقابل مستقیم با برک قرار داد، به آن کشور رفت و با استقبال گرم انقلابیون، در مجلس به عنوان نماینده مردم حضور پیدا کرد.  در مجلسی که سرنوشت سران رژیم سقوط کرده را تعیین می کرد، محلی که افراد برای نشستن انتخاب کردند، مبنای نامگذاری سیاسی شد که تا به امروز تکرار می شود: او در سمت راست مجلس نشست و ژاکوبن ها در سمت چپ. در مقابل تقاضاهای اعدام، چنین استدلال کرد که تمایل داشتن به مجازات کردن، برای آرمان آزادی مضر است. با این حال از موافقان محاکمه پادشاه فرانسه بود، اگرچه مخالفت صریح اش را با شکنجه و اعدام اعلام کرده بود. به عنوان عضو بعدی مجلس فرانسه، درخواست فدرالیسم را داشت که باعث خشم انقلابیون جمهوری خواه شد، آنها او را بابت آنچه در «عقل سلیم» نوشته بود، یک نفوذی می دانستند. با جمع آوری ۲۲۰ امضا از اعضای مجلس علیه اعدام پادشاه، هدف خشم ژاکوبن ها قرارگرفت و وقتی «حکومت وحشت» روبسپیر با دستگیری خارجی ها گسترده تر شد، او هم سرانجام به زندان افتاد. برای درک میزان نزدیکی میان دو انقلاب هیچنز یادآوری می کند که تامس جفرسون، رییس  جمهور سوم ایالات متحده، در دفترش در یک سمت اعلانیه استقلال ایالات متحده را نصب کرده بود و منتظر بود که قانون اساسی جدید فرانسه را به سمت دیگر بیاویزد. با این حال، تام پین در زندان کمترین فاصله را با مرگ پیدا کرد. در اتفاقی عجیب، علامتی که با گچ بروی در سلول های کسانی که قرار بود اعدام بشوند می کشیدند، به جای بیرون، بر داخل در کشیده شد و او جان به در برد. بعد از صعود بناپارت، با او ملاقات کرد. بناپارت متملقانه از «حقوق انسان»، جزوه دیگر اش تمجید کرد و گفت می بایست مجسمه هایش را از طلا بسازند. با این حال، پین که در ابتدا از اوحمایت کرده بود، او را فردی خطرناک یافت. کمی بعد تر، پین دوباره به امریکا بازگشت و در این سفر، از سمت راست طیف سیاسی به سمت چپ نقل مکان کرد (درباره هیچنز همواره می گفتند در طول زندگی اش، مسیر عکس را طی کرد).

در بخش های بعدی کتاب، هیچنز در تحلیل روابط میان برک و پین می گوید که پین معتقد بود که به مانند افراد دیگری که از دولت بریتانیا حقوق می گرفتند تا علیه او بنویسند، برک هم یک قلم به مزد بود. اما واقعیت این بود که پادشاهی بریتانیا به دلیل حمایت برک از انقلاب امریکا این قدر به او مطمئن نبود که برای این کار به وی نزدیک بشود. هیچنز در گریزی به آرای مارکس می گوید که تمایلی میان رادیکال ها وجود دارد که برای هر کار افراد، به بدترین انگیزه ها فکر می کنند. با نگاهی به آنچه پین درباره موضوعات اجتماعی نوشت او را یک مساوات خواه می داند که اولین طرح های یک سیستم تامین اجتماعی را پی ریزی کرد. با این حال او را سوسیالیست نمی داند از آنجا که او برابری را در همه حالات تجویز نمی کرد. او مرد دانش هم بود و طرح یک پل را برای فیلادلفیا ریخت. به روایت هیچنز، پل نماد عصر روشنگری است: هم از رنج سختی انسان ها می کاهد و هم روشی برای داد و ستد و ارتباط است. در نگاه تام پین، دولت تنها مجموعه ای قرارداد های تجاری نیست و وظایفی دیگر هم دارد. او همینطور، به درستی پیش بینی کرد که در میانه انقلاب، خطر برکشیده شدن یک ژنرال، که ضد شاه ها را شاهی می کند وجود دارد. رزا لازمبرگ هشداری مشابه را به لنین در نامه ای با نام مستعار داد. بعد ها در مجادلات میان جفرسون و مدیسون، او مخالف عبارت معروف «زمین به زنده ها تعلق دارد» بود. ظاهرا هیچ وقت با ایده «سال صفر» میانه ای نداشت.

از نظر پین، انقلاب انگلستان که مشروطه را برقرار کرد، سرنوشتی تیره داشت به این دلیل که مردم، سرنوشت فرزندان شان را به شاه حبه کرده بودند. برک اما در پیش بینی اش درباره انقلاب فرانسه موفق تر بود. اما این چیزها پین را از همدردی با انقلاب فرانسه باز نداشت، طوری حرف از «محدود» بودن اعدام های انقلاب می زد که انگار خشونت را تجویز می کرد. با این حال، با الهام از سنت جدایی مذهب و حکومت، در فرانسه خواستار جدایی مذهب از سیاست شد که کاملا بر خلاف روند جاری در اروپا برای داشتن کلیساهای حکومتی بود.

در مسایل روحانی، پین مخالف هر گونه مداخله دولت بود. به نظر او دخالت دولتی باعث شرارت بود، انسان ها را به حال خود بگذارید و خودشان به روحانیات شان می رسند. از سخنان نغز خود هیچنز: وجه مشخصه همه مذاهبی که از حمایت قانون برخوردارند (منبع قانون گذاری اند)، آزار و شکنجه اقلیت ها است. حق قانونگذاری را از آنها بگیرید و در چشم بهم زدنی هر مذهبی به نظر معصوم می آید. هیچنز در جایی دیگر به لطیفه ای اشاره می کند: یونیتارین ها، حداکثر به یک خدا معتقدند. البته آنها به سمت عدد صحیح در حال حرکت هستند.

تام پین نقشی اساسی در پی ریزی قانون اساسی ایالات متحده ایفا کرد. قانونی که به شکلی طعنه آمیز و علی رغم تلاش های او، ارزش برده را سه پنجم انسان می شمرد. با این حال، ایده پین را به خوبی منعکس می کرد: قانون اساسی، میثاقی میان همه مردم  است، نه مردم با حاکم. در «حقوق انسان» به تفصیل می نویسد چه قانون اساسی را مد نظر دارد. از منظر اقتصادی او تا حدودی یک یوتیلیتارین بود و از منظر فایده گرایانه می گفت نگاهداری کلونی ها پر هزینه است. موافقت ش با گسترش داد و ستد میان ملت ها او را دشمن امپریالیسم می کرد. در رویای آینده نگرانه، سازمانی با حضور ملل مختلف همچون سازمان ملل را تصور کرد.

در بازگشت به ایالات متحده، با انتشار «عصر خرد» بسیاری را از خود رنجاند. جان ادمز، دومین پرزیدنت ایالات متحده، او را  به خاطر نفی انجیل، غیر قابل اعتماد می دانست. پین در جزوات اش، مکررا نوشت که هیچ کدام از ادیان  را قبول ندارد و عقل خود را، مذهب خود معرفی می کرد. ادیان ابراهیمی را دروغ هایی می دانست که برای سرکوب و کلاهبرداری از مردم ساخته اند. در تمامی عمر، یک دئیست (Deist) باقی ماند. اما او انسان ها را تجلی خدا می دانست. مکررا «وحی» را به عنوان روش شناخت رد کرده و معجزات و متون مقدس را قلابی می دانست. به گفته هیچنز سخنان او زمانی ارزشمند می شود که دقت کنیم کلیسای انگلیکن (کلیسای رسمی بریتانیا) تا همین چند دهه پیش، شکاف بین فقیر و غنی را خواست و اراده خداوند معرفی می کرد و در سرودهای کلیسا به کودکان آموزش می داد. اما این حرف های صریح دوستان اش را رنجاند. بنجامین راش معتقد بود اگر او درباره مسیح و انجیل چنین فکر می کرده، نبایستی از اوتوریته انجیل برای پیشبرد جزوات انقلابی اش استفاده می کرد.

سالهای پایانی، سلامت اش به شدت افول کرد و شایعات مبنی بر الکلی بودن اش را دامن زد. در آخرین رای گیری عمرش از رای دادن محروم شد چون مسئول صندوق اعتقاد داشت نویسنده «عقل سلیم» نمی تواند یک امریکایی واقعی باشد! به مانند دیوید هیوم، در مقابل اخاذی اخلاقی کشیش ها تسلیم نشد و وقتی در روزهای اخر عمر، دو کشیش برای ملاقات اش آمدند تا از او بخواهند آنچه درباره مسیح گفته را پس بگیرد و تقاضای آمرزش کند گفت « من با شما هیچ کاری ندارم. بفرمایید بروید. روزتان بخیر.» با اینکه از مناسک و مراسم تنفر داشت، جسد ش توسط ویلیام کوبت به انگلستان بازگردانده و در مراسمی به خاک سپرده شد.

این ایرلندی پر شور، با اینکه نامش میان پدران پایه گذار نیست، بیش از همه شان، توسط پرزیدنت های ایالات متحده از او نقل قول شده است. پرزیدنت روزولت پس از حمله به پرل هاربر، در نقط اش از جملات معروف «بحران» شروع کرد: این ایام زمان آزمایش روح انسان با دشواری هاست.بعد تر حتی ریگان هم از متن او کش رفت.

 

با خواندن روایت برانگیزاننده هیچنز از پین، دشوار است از ایده بگذریم که سرنوشت انقلاب امریکا، با کمک افرادی چون او، از سرنوشت خواهر دوقلویش در فرانسه بهتر شد. اما از این فراتر، لزوم ظهور شخصیتی برای انقلاب است که بی تکیه بر منابع رایج، ایده های دموکراتیک را به عامه منتقل بکند. مقایسه میان انقلاب ناکام مشروطه با انقلاب امریکا، عبرت آموز است. شاید ما می بایست بیش از همه چیز، یک تام پین داشته باشیم.

این خود بهشته!


سم هریس

روزی روزگاری یک جراح مغز به نام ابن الکسندر دچار یک مورد مننژیت باکتریال وخیم شد و به کما رفت. وقتی که بی جان بروی تخت افتاده بود، چیزهایی شنید و دید که سرنوشت خودش و ما را عوض خواهد کرد. بنا به ادعای نشریه نیوزویک، تجربه الکسندر نشان می دهد که هوشیاری مستقل از مغز است و مرگ به عنوان پایان کار، یک توهم است. پس از آن، یک جهان پر زرق و برق با عزیزان سفرکرده مان و فرشتگان و ابر ها و دختران در لباس های محلی در انتظار ماست. فهم کنونی ما از ذهن آدمی، «در مقابل پاهای ما خرد شده». دکتر می گوید اتفاقی که برایش افتاد باعث شد که تصمیم بگیرد همه زندگی را صرف اثبات این بکند که ما بسیار فراتر از مغز مان هستیم.

خوب من قصد دارم امروز صبح ام را صرف این کنم که مانع زور زدن دکتر بشوم. این مقاله، سندی باستانی است که باعث شرمندگی نوادگان ما خواهد شد. تنها تصویر روی جلد، بیش از آنچه ادیتور ها قصدش را داشته اند برای آیندگان حرف خواهد داشت: واماندگی ژورنالیسم، ورشگستکی فکری مذهب و سرسختی اش، اشتباه شایع ما در فهم قیمومیت دانش. این مقاله معادل یک مجسمه چوبین قرن چهاردهمی ست که کار کیمیاگران و جنجگویان صلیبی و پیشگویان را تجسم کرده است.امید من این است که آیندگان بدانند که بعضی از اجدادشان از خجالت صورت شان سرخ شده بود.

همچنان که بسیاری از شما می دانید من به تجربه های «معنوی» که الکسندر توصیف می کند علاقه مند هستم. بر خلاف بسیاری از خداناباوران، من تجربه سوبجتکیو را به رسمیت می شناسم، یعنی من فکر نمی کنم هر کسی که می گوید یک فرشته دیده یا تجربه خارج از جسم داشته یا با هستی یکی شده، مریض یا دروغگو است. من خودم چنین تجربه هایی را با مدیتیشن و در رویای روشن با کمک روانگردان ها داشته ام. من می دانم که تغییرات زیادی در محتوای هوشیاری می شود داد.

و بر خلاف بسیاری از نوروساینتیست ها و فلاسفه من درباره نسبت هوشیاری و دنیای فیزیکی، موضع نمی دانم دارم. البته شواهد بسیار خوبی وجود دارد که نشان می دهد هوشیاری، همچون دیگر اجزای ذهن آدمی، نتیجه فعالیت مغز است. ولی ما نمی دانیم این پدید آمدن هوشیاری چطور معجزه آسا رخ داده. حتی اگر جدایی هوشیاری از مغز انسان میسر باشد (آنطور که سن اگوستین دوست داشت) جهان بینی من تغییر نمی کند. من می دانم که ما درباره هوشیاری نمی دانیم و چیزهایی که من درباره هستی یا نادرستی باور های مذهبی می دانم الزام نمی کند که من چنین چیزی را انکار کنم. بنابراین، با اینکه من در مقابل مدعیات مذهبی رحم و بخشش ندارم، ولی دشمنی خاصی با ادعاهای از جنس ادعای دکتر ندارم. ذهن من باز است (واقعا باز است).

ولی روایت الکسندر بسیار بد است، به قدری استدلال های کاهلانه و جانبدارانه است که اگر بروی جلد یک مجله مهم نبود، نیازی به توجه کردن به آن نبود.او همچنین کتابی درباره این تجربه پس از مرگ اش در انتظار چاپ دارد که بی شک تبدیل به یک پرفروش خواهد شد.

اما هر چیزی به وقت خودش. اول مقاله الکسندر را بخوانید. با خواندن ش متوجه می شوید که دکتر، قربانی مسیحیت به سبک امریکایی ست، چون علی رغم اینکه خودش را تا پیش از حادثه یک ناباور معرفی می کند، می گوید:

اگرچه من خودم را یک مسیحی مومن می دانستم، ولی بیشتر مسیحی اسمی بودم تا اینکه واقعا اعتقاد داشته باشم. من با کسانی که فکر می کردند عیسی مسیح بیش تر از صرفا یک انسان خوب که مورد ظلم دیگران واقع شده بوده است، مشکل نداشتم. من با کسانی که دوست داشتند باور کنند که جایی در آن بیرون، خدایی ست که ما را بی قید و شرط دوست دارد هم دردی می کردم. در واقع به اینکه می توانند در پناه چنین عقایدی، حس امنیت کنند برایم حسادت بار بود. اما به عنوان یک دانشمند می دانستم که نبایستی به این چیزهای باور داشته باشم.

 

اینکه «مسیحی مومن» «بدون داشتن ایمان» دقیقا چیست مشخص نمی شود ولی خداناباوران از اینکه تربیت دینی اش حریف شکاکیت علمی ش نمی شود اصلا شگفت زده نمی شوند. بیشتر ما در اطراف «خداناباوران سابق»ی (همچون فرنسیس کالینز) بوده ایم که حسرت دایمی ایمان داشتن را خورده اند و تمنای این نوازش عاطفی مذهب را آزمندانه داشته اند و بر لبه ایمان چندان وقت گذرانده اند که با کوچکترین نسیمی به داخل مغاک مذهب افتاده اند. برای فرنسیس کالینز، بینه ای که وجود تثلیت مسیحی را اثبات و زندگی بعد از مرگ را بی شک کرد، یک آبشار یخزده بود. برای الکسندر، ظاهرا سواری بر بالهای پروانه ای ناشی از مصرف روانگردان ها بوده. در هر صورت ، آنچه مورد اعتراض است نه فهم زیبایی بلکه نبود مطلق هر گونه جدیت روشنفکرانه در ترجمه وقایع است.

به ادعای الکسندر، همه آنچه تجربه کرده در زمانی رخ داده که بخش عالی مخ «کاملا خاموش» بوده و هیچ گونه فعالیتی نداشته است. شواهد اینکه او در تمام این مدت از نظر مغزی خاموش بوده نه فقط ناکافی است بلکه نشان می دهد او چیزی درباره مغز نمی داند. شاید او حرف های خوبش را برای کتابش نگاه داشته اگرچه با توجه به مصاحبه یک ساعته آنلاینی که از او گوش کردم بعید به نظر می رسد. ادعای او این است که عدم فعالیت مغزی او از «شدت و مدت بیماری مننژیت اش و درگیری فراگیر مغز اش که بوسیله تصاویر سی تی اسکن و معاینات عصبی اثبات شده» اثبات می شود. ظاهرا ادیتور های نیوزویک، این حرف ها را معادل نوروساینس می دانند.

مشکل اما اینجاست که سی تی اسکن و معاینات بالینی ، نمی تواند فعالیت عصبی را چه در مغز و چه در جاهای دیگر را ثبت کند. او هیچ شاهدی از روش های ثبت «کارکرد» مغز همچون fMRI, PET, EEG بدست نمی دهدو ظاهرا حتی نمی داند که اینها شواهدی است که می بایست برای ادعایش ارایه کند. از آنجا که قشر مخ الکسندر اکنون کار می کند (هر چه نباشد یک کتاب نوشته است) بنابراین نمی تواند مدعی باشد که آسیب به قشر مخ اش «فراگیر» بوده است، و الا در حقیقت دارد می گوید که قشر مخ اش یک بار نابود شده و دوباره رشد کرده. در هر صورت، کما با توقف کامل فعالیت های مغزی همراه نیست. و تا آنجا که می دانم، هیچ کسی مدعی نیست که هوشیاری صرفا معادل فعالیت قشر مخ است. فرضیات نادرست الکسندر به سرعت پر شمار می شوند. چرا او از نادرستی این فرضیات آگاه نیست؟ او هر چه نباشد یک جراح اعصاب است که به کما رفته و حالا دارد برای ما از تجربه ای شیرین با فرشتگان، همان زمان که مغز اش کاملا خاموش شده بوده حرف می زند. حتی به فرض که واقعا مغز ش کاملا خاموش شده بوده باشد (ادعایی که بسیار پذیرفتن اش دشوار است) او از کجا می تواند اثبات کند که این رویاها را درست در زمانی که مغزش شروع به کار کرده ندیده است؟

می بایست اعتراف کنم ادعاهای الکسندر به قدری غیرعلمی است که من به مغز خودم شک کردم. من برای اطمینان مجبور شدم که به مارک کوهن که در دانشگاه UCLA کرسی استادی در دپارتمان های روانپزشکی و تصویربرداری عصبی، نورولوژی، رادیولوژی، بیومهندس دارد و سرپرست تز من هست مراجعه کنم. این نظر اوست:

 

این برداشت شاعرانه از تجربه (الکسندر) هیچ استناد علمی ندارد. همانطور که نوشتی کما معادل «خاموشی قشر مخ» یا «خاموشی فعالیت های عالی مغز» نیست. اینها تعاریف مرگ مغزی هستند که صد در صد مرگ بار است. مقاله های علمی بسیار خوبی هست که لینک شان را برایت می فرستم تا درباره تعریف کما بخوانی. ما از نتایج نوار مغزی اش خبری نداریم ولی فعالیت امواج الفا در کما شایع است. اما در عین حال می توان یک نوار مغزی کاملا بی حرکت داشت. نواز مغزی بی حرکت حتی در وضعیتی که فعالیت مغزی در حال رخ دادن هم هست هم ممکن است، مشروط بر اینکه این فعالیت سینکرون نباشد. صدها مقاله درباره این موضوع نگاشته شده است.

همانطور که خودت می دانی این حقیقت جویی به حکم «من می گویم» است. با این وجود جراحان اعصاب دانش چندانی درباره فعالیت مغزی ندارند. دکتر الکسندر مغز ها را باز می کند و نمی داند داخل شان چه خبر است. می گوید «هیچ توضیح علمی وجود ندارد که وقتی که مغز من کاملا خاموش شده بود، چطور من درونی ام صحیح و سالم به زندگی ادامه می داد. وقتی که اعصاب میکروب زده من از فعالیت باز ایستاده بودند، هوشیاری مجزا از مغز من…» این درست است، دانش نمی تواند هوشیاری مجزا از مغز را توضیح بدهد. اصلا دانش نمی تواند هوشیاری را توضیح بدهد. اما در این مورد محتاطانه تر است که ایده وجود هوشیاری در غیاب فعالیت مغزی را رد بکنیم. یا مغز او وقتی این رویاها را می دیده فعال بوده یا اینکه اینها نتیجه سرهم بندی هایی ست که مغز او در حالت کم فعالیتی کما ساخته.

گزارشات فراوانی از به یاد آوردن رویا در زمانی که افراد در کما بوده اند وجود دارد. مشکل این گزارشات ناهماهنگ بودن شان است و به هر حال، گزارش دکتر الکسندر به هیچ وجه یگانه نیست.

 

خوب ظاهرا مغز من کاملا از کار نیافتاده بود. اما مشکلات بیشتری با روایت الکسندر وجود دارد. او نه فقط از دانش مغز بی خبر است بلکه ظاهرا از گزارش های مشابه هم خبری ندارد. در مصاحبه انلاین اش درباره گفتگوهایش با شکاکین می گوید:

 

فکر می کنم همیشه می توان گفت «خوب مغز تو این قدری فعالیت می کرده تا هوشیاری را ایجاد بکند و دوباره به وضعیت بیماری ش بر می گشته» که به نظر من اصلا منطقی نیست. به خصوص که آن وضعیت بسیار شفاف و واقعی بود. اصلا شبیه وضعیت هایی که روانگردان ها ایجاد می کنند نبود. خیلی ها به من می گویند «اوه اینی که تعریف کردی مثل یک تجربه با داروی DMTاست» یا می گویند «به نظر اثر کتامین می آید». اصلا اینطور نیست. حتی نزدیک هم نیست.

آنها نمی توانند شفافیت و میزان ارتباط برقرار کردن من را با آنچه از ارتباط برقرار کردن با ارواح رفتگان ام به دست آوردم توضیح بدهند.

 

شبیه نیست؟ توصیف او از تجربه اش این قدر شبیه به DMT است که تشخیص اش از آن دشوار است. این روایت او از زندگی پس از مرگ است:

 

من یک ذره بروی بال های یک پروانه بودم. میلیون ها پروانه دیگر هم بودند. ما از میان شکوفه ها و برگ ها پرواز می کردیم و آنها به هوا بر می خواستند. آبشارها،  برکه ها، رنگ های توصیف ناپذیر، بر فراز همه اینها نوری نقره ای طلایی رنگ که از داخل ش چکاوک ها پایین می آمدند. زیبایی توصیف ناپذیرشان. من بعدا آنها را فرشته نام گذاشتم که فکر می کنم توصیفی دقیق بود.

بعد ما از این جهان بیرون رفتیم. یادم می آید همه چیز در حال کوچک شدن بود و حس می کردم هوشیاری من در یک خلا تاریک بی نهایت است. بسیار تسلی بخش بود و وسعت بی نهایت همانطور که می توانید حدس بزنید، قابل وصف نیست. من در حضور روحانیتی بودم که با اینکه نمی توانم توصیف ش کنم،  نور اعلا بود.

به من گفتند که چیزهای زیادی به من نشان خواهند داد. در واقع دنیاهای موازی را به صورت یک توپ کاغذی به شدت پیچیده به من نشان دادند و من می آموختم.بخشی از آموزش من این بود که به آنچه به من نشان می دهند بپیوندم.

ولی بعد خود را می یافتم و مفهموم زمان با اینجا فرق می کند. از آنجا به زمان/مکان های اینجا دسترسی ساده است و به همین دلیل این خاطرات برای من فهم بسیاری شان دشوار است چون ما همیشه سعی می کنیم ترتیب زمانی وقایع را کشف کنیم. در آنجا جواب نمی داد.

 

همه آنچه الکسندر درباره تجربه اش می گوید، حتی آنها که من در اینجا نیاوردم، دقیقا توسط کسانی که تجربه روانگردان DMTرا دارند گزارش شده است. شباهت ها غیرقابل انکارند. ترنس مک کنای فقید تجربه اش با DMT را اینطور توصیف می کند:

 

تحت تاثیر این دارو، دنیا تبدیل به یک مارپیچ عربی می شود، یک قصر و حتی یک جواهر مریخی. سرشار از انگیزش هایی که حفره های ذهن را با حیرت غیر قابل توصیف پر می کنند. رنگ ها و حس حقیقت گشایی رموز وجه غالب تجربه اند. یک حس بی زمانی و حس تجربه بچگی و تخیل و تخیل. به خدمت یک سفیر از فضا آمده رسیدن است. در میانه این تجربه، ظاهرا در پایان تاریخ بشر، ای-آن دروازه هایی محافظ است که بی شک بروی خلای بی پایان فضا گشوده خواهند شد.

ای-آن همانطور که هراکلیتوس به خوبی توصیف کرده، کودکی در حال بازی کردن با توپ های رنگی است. بسیاری موجودات تخیلی در آن وضعیت رخ می نمایند، غول بچه ها، اجنه ماشینی خود تغییر کننده که از فضا آمده اند. آیا آنها کودکانی هستند که تقدیر شان پدرخواندگی انسان هست؟ حس آدمی این است که دارد وارد یک زیست بوم ارواح می شود که در زیر آنچه ما مرگ می نامیم جریان دارد. من نمی دانم.  آیا انها ساخته های مصنوعی از خودمان هستند که به شکل دیگری رخ می نمایند؟ آیا آنها اجنه ای هستند که از زمان از دست دادن معصومیت کودکانه مان گم شان کرده ایم؟ داستانی شگفت آور روایت می شود که الهامی فراتر از وحشی ترین رویاهای ما با خود دارد. اینجا قلمرویی است که از عجیب ترین تخیلات ما هم غریب تر است. رمزگونگی همین جا، بی دست خوردگی،  همانقدر بکر برای ما که برای اجداد مان در پانزده هزار سال پیش. موجودات تریپتامینی، زبانی جدید را به ما هدیه می دهند، با صداهای مرواریدی برایمان می خوانند و باران به صورت گلبرگ های رنگی نزول می کند و در هوا چون آهن گداخته عبور می کند تا تبدیل به اسباب بازی بشود، همچون هدایایی که خدایان به فرزندان شان می دهند. حس ارتباط داشتن عاطفی شدید و هراسناک است. حقایقی بر ملا شده واقعی اند و اگر هرگز کاملا عیان بشوند سنگ بروی سنگ در این جهان فانی ما بند نخواهد شد.

اینجا دنیای یوفوهای از زحل امده نیست که از فراز تپه ها قابل رصد باشد. اینها سرودخوانی های شکوه اتلنتیس نیست که از دیوانگان بنگی امریکایی برخواسته باشد. DMT یک توهم دروغین ما نیست. من باور دارم آنچه در حضورش حس می کنیم، حقیقت است. یک بعد دیگر است. هراسناک، تخیل برانگیز و تغییر دهنده. ما می بایست متخصصین نترس مان را بفرستیم تا این زمین را مورد تفحص قرار بدهند و برایمان از حقیقت بگویند.

(ترنس مک کنا، غذای خدایان)

 

الکسندر مدعی است که مغز آلوده به باکتری اش نمی توانسته این رویت های «شدید» «فوق واقعی» «بسیار زیبا» و «بیش از حد درگیر کننده» و عمیقا مهم را از خود در آورده باشد چون حتی مغز سالم هم از انجام اش عاجز است. همینطور به نظر می رسد باور دارد که این رویا ها نمی توانسته در زمان هایی ساخته شده باشد که قشر مخ اش برای لحظاتی به فعالیت پرداخته، با اینکه خود این تجربه ها، فاقد زمان بوده اند.واضح است که او هیچ درباره مغز کسانی که مواد روانگردان مصرف می کنند نمی داند. همینطور او نمی داند که تجربه هایی از آن چه مک کنا توصیف می کنند اگرچه به نظر طولانی می آیند ولی نیازمند زمانی بسیار کوتاه برای رخ دادن هستند. بر خلاف LSD و دیگر روانگردان های طولانی اثر، DMT اثری تنها در حد دقایق دارد. الکسندر برای تجربه همه آنچه توصیف می کند تنها نیازمند چند دقیقه بوده است.

آیا الکسندر می داند که DMT به عنوان یک میانجی عصبی در مغز نرمال هم وجود دارد؟ آیا مغز او در کما، فوران DMT را تجربه کرده است؟ البته این یک گمانه زنی صرف است ولی بسیار بهتر از ادعای «مغزش کاملا خاموش شد» و به روح اش اجازه داد که به ابعاد دیگر سفر کند هست. همانطور که ظاهرا دیگران به او گفته اند، تجربه ای مشابه با کتامین میسر است. این دارو را گهگاه به بیماری که مغز اش دچار آسیب شده به عنوان بیهوش کننده می دهند. آیا الکسندر در زمان بستری اش کتامین دریافت کرده است؟ آیا اصلا به نظرش مهم هست که بداند کتامین مصرف کرده یا نه؟ اینکه روانگردان ها نمی توانند تجربه یگانه اش را توضیح بدهند شگفت آور ترین حرفی است که از زمان برگشتن اش از بهشت زده است. تمامی محققین بر این باورند که چنین ترکیبات دارویی باعث چنین تجربیاتی می شوند و اکثر دانشمندان بر این عقیده اند که تجربه تکرار پذیری که این داروها ایجاد می کنند نشان می دهد که مغز نقشی در تولید این تصاویر خیالی دارد.

باز هم تکرار می کنم که درباره تجربه او هیچ حرفی ندارم. به واقع حیرت آور است. چنین تجربیاتی به ما می گویند ذهن انسان چقدر می تواند خوش باشد. مشکل اینجاست که نتایجی که او از این تجربه اش به عنوان «دانشمند» به دست می دهد بر پایه ناآگاهی اش از حقایق علمی و اشتباهات واضح در استدلال کردن است.

اجازه بدهید بگویم که قطع نظر از اینکه بهشت وجود داشته باشد یا نه، شیوه استدلال کردن الکسندر دقیقا همان چیزی است که یک دانشمند می بایست همیشه وقتی نمی داند درباره چه حرف می زند از آن پرهیز کند. و حرف های او نبایستی مورد توجه مجله ای سابقا مهم قرار بگیرد، اگر که صاحبان مجله می خواهند احترام سابق شان را به دست بیاورند.

 

نامه هایی به شکنجه گرم

کتاب «نامه هایی به شکنجه گرم» خاطره نویسی هوشنگ اسدی، نویسنده و روزنامه نگار تبعیدی است که از سال ۲۰۰۳ که از ایران خارج شده است. او و همسرش نوشابه امیری، در پاریس زندگی می کنند. اسدی کتاب را به این دلیل نوشته است که یک روز تصادفا بروی صفحه تلویزیون، تصویر مردی که نقشی ماندگار در زندگی اش ایفا کرده بود را در هیات سفیر ایران در تاجیکستان مشاهده کرد: شکنجه گرش در زمان حبس ش در ایران پس از انقلاب.

 

خاطره نگاری های اسدی، به شکل نامه هایی است که به شکنجه گر اش، «برادر حمید» که حالا سفیر جمهوری اسلامی شده است نگاشته شده است. اسدی از زمان تولد خودش شروع می کند و به یاد می آورد که برایش تعریف کرده اند که به قدری ضعیف بوده که یک شب زمستان که در نوزادی بیمار شده بوده، طبیب از او قطع امید کرده و به والدین اش گفته که در اتاقی بخوابانند اش و چرا که طلوع خورشید را نخواهد دید. از خاطرات کودکی اش و اینکه چطور مادرش، با همان سواد اندک اش، از طریق زبان شعر، استدلال می کرد و تلاش می کرد به او آموزش بدهد. جالب توجه ترین بخش این خاطرات دوران کودکی، روزی است که پسرکی نوجوان به خیابانی که آنها در آن مشغول بازی بوده اند می آید و می گوید که در زد و خورد ها حضور داشته است. او سپس همه شان را به خانه ای می برد که در آن آیت الهی کم حرف و اخمو در بالای اتاق نشسته است. اسدی خرد سال، بدون اینکه بداند  سالها بعد چه خوابی برای آینده او و دیگران دیده شده است، دست آیت اله خمینی را به شیوه مرسوم شیعیان می بوسد.

اسدی بابت فعالیت های سیاسی اش یک بار توسط ساواک دستگیر می شود. در زمان سلطنت پهلوی، مخالفین در خارج از کشور به شکل گسترده تبلیغ می کردند که ساواک، سازمان مخوفی است که بدون کنترل، آدم می کشد. شاه هم در مقابل با قوت تمام، هر گونه نقض حقوق بشر را رد می کرد. اسدی با حضور در زندان، این فرصت را پیدا کرد که با چشمان خود، آنچه در زندان می گذرد را ببیند. اما اسدی فرصتی طلایی دیگر هم بدست آورد، با اکثر مقام های ارشد رژیمی که کمتر کسی تصور می کرد در شرف به قدرت رسیدن است، هم سلولی شد، از جمله با رهبر کنونی جمهوری اسلامی.

اسدی در تعریف خاطرات این دوره زندان اش می نویسد که با خامنه ای برای مدتی هم سلول بود. آخوندی لاغر اندام که از جوک های بی ادبی خوشش نمی آمد ولی زندان بان را سگ گله خطاب می کرد. از خواندن اشعار لذت می برد ولی با صادق هدایت سر ناسازگاری داشت. آنها در سلولی که می بایست انفرادی می بود با یکدیگر زندگی می کردند و خامنه ای دست او را می گرفت و داخل همین فضای کوچک به قدم زدن می پرداختند و هربار وانمود می کردند که یکی از نقاط دیدنی تهران یا مشهد را گز می کنند. به دلیل محدودیت های زندان، زمان دوش گرفتن تنها دو دقیقه بود و هر دو نفر با هم زیر دو دوش که پرده ای میان شان نبود می بایست می رفتند. خامنه ای مشکل اساسی با لخت شدن جلوی اسدی داشت و بنابراین اسدی مجبور می شود به او قول بدهد که همیشه پشت به او خودش را خواهد شد. اسدی به خاطر می آورد که این تفاوت های عمیق میان خداناباوری چون او و آخوندی چون خامنه ای، نه صرفا از باورهای مذهبی، بلکه به دلیل تفاوت های عمیق فرهنگی بود. اسدی خامنه ای را باهوش توصیف می کند و تشنه یادگیری. از جمله اسدی که به دلیل تحصیلات اش، خدمت سربازی اش را در روزنامه کیهان فعالیت می کرد، به او درباره آنچه در خبرها مستقیم نمی آید گفت. اینکه چطور می بایست بتواند از متن سر راست خبر، آنچه گفته نشده است را استخراج کند. روزی که نام اسدی را بعد از چند ماه زندگی مشترک با خامنه ای برای انتقال صدا می زنند، به قدری به هم نزدیک شده اند که اسدی به تصور آزاد شدن، پولیور اش را به او می پوشاند و خامنه ای هم با در آغوش گرفتن او گریان می گوید «در حکومت اسلامی، بیگناه یک قطره اشک هم نخواهد ریخت». معلوم نیست بایستی از پیش بینی هولناک «اسلامی»‌ بودن حکومت بعدی متعجب باشیم یا تراژیک بودن حکومت «واقعا موجود» جمهوری اسلامی. در پایان اسدی می نویسد که این زندگی نزدیک و در شرایط زندان، پیوند و علقه ای میان او و خامنه ای ایجاد کرده است که تا به امروز آن را احساس می کند. سالها بعد، در شرایطی که خامنه ای پله های قدرت را یکی دو تا طی می کرد، تنها او بود که بدون وقت قبلی می توانست در خانه خامنه ای او را ملاقات کند.

اسدی اما آزاد نشدن و به بند عمومی منتقل شد که در آن، بازاری ها، مذهبی ها، چپ ها و مجاهدین همه حاضر بودند. با شیخ مهدی کروبی هم اتاقی می شود و او را مهربان و خوش قلب،ولی بسیار ساده می یابد. کروبی بر خلاف بقیه آیت اله ها که بعد از انقلاب به منصب رسیدند و همان موقع هم حاضر نبودند که با چپ ها دست بدهند، از لیوان شیر که توده ای ها دهان زده بودند می نوشید. با این حال تمام تلاش اسدی و دوستان، برای فهماندن ایده بازی گل یا پوچ به کروبی با شکست کامل مواجه می شود. هر بار که قوانین را برایش توضیح می دادند، با تکان دادن سر می گفت که فهمیده است. بعد وقتی تیم رقیب به او می گفتند شیخ مهدی گل دست تو هست، بلند فریاد می زد نه اینا به من گل را نمی دهند. حتی نخودی کردن او در بازی هم کمکی نکرد. با این حال اسدی می گوید کروبی جزو گروهی از مذهبی ها و آخوند ها بود که با نوشتن توبه نامه و قول مساعدت در مبارزه با چپ گرایان، از زندان شاه آزاد شدند. از دیگر هم سلولی هایش، علی حسینی، نماینده مجلس ششم جمهوری اسلامی اس که ظاهرا برای همه مشکلات یک راه حل داشت: بنگ بنگ!

اسدی زمانی که توسط سپاهیان از خانه اش ربوده می شود، هم چنان در این فکر هست که کودتایی با حمایت ایالات متحده رخ داده است! زمانی طول می کشد تا او متوجه بشود که آنچه رخ می دهد، نتیجه طبیعی پیشرفت هایی ست که او به شکلی تاریخی شاهد آن بوده است. اسدی که با خامنه ای رابطه نزدیک پیدا کرده بود، از سوی حزب توده مامور گرفتن ارتباط و درخواست برای همکاری می شود، آن هم در شرایطی که گروه ها و احزاب سیاسی، یکی یکی جارو می شوند. رحمان هاتفی و نورالدین کیانوری، از او می خواهند که رابط شان با خامنه ای باشد. او در چند جلسه از ملاقات های خامنه ای و کیانوری حضور دارد و به دلیل اینکه رانندگی بلد نبوده، کیانوری مسیر خانه اش تا محل ملاقات با خامنه ای را رانندگی می کرده. خامنه ای به شهادت اسدی، کیانوری را شخص قابل اعتمادی نمی بیند و کیانوری، خامنه ای را یک مائویست خطرناک توصیف می کند.

کمی بعد تر، وقتی خامنه ای و شرکا، تصمیم به تاسیس حزب می گیرند و روزنامه حزب توده تعطیل شده است، او به اسدی می گوید دست من را بگیر و به جاهایی می برم ات که خواب شان را هم نمی توانی ببینی. اسدی حس می کند که نمی تواند وفاداری حزبی اش را حفظ کند و بنابراین پیشنهاد سردبیری را رد می کند ولی با این حال به آنها کمک می کند که آنچه امروز روزنامه «جمهوری اسلامی» نامیده می شود را بنیان بگذارند. در این روزهای دشوار، حزب توده با خوش خیالی به شعار رسمی حزب که «مذهبی ها» متحد موقت ما در نبرد با امپریالیسم هستند اصرار می کرد. مطابق آنچه اسدی ادعا می کند، او شخصی بوده که نامه کیانوری که در آن، خبر کودتای نوژه از طریق کا گ ب رسیده بود را به خامنه ای شخصا می رساند. روابط میان حزب توده و رهبران انقلاب به سردی می گراید و ملاقات ها قطع می شود. با این حال خامنه ای همچنان هر بار اسدی را می دیده در حضور آخوندهای دیگر با او روبوسی می کرده که باعث ناراحتی از تماس با یک کافر نجس می شده.

کمی بعدتر، خامنه ای و هاتفی به او هشدار می دهند که قرار است اسناد ساواک منتشر بشود. اسدی در دوران مبارزه، به عنوان مامور حزب توده، به عضویت ساواک در آمده بود تا بتواند اطلاعات جمع آوری کند. او درباره اش در این کتاب توضیح زیادی نمی دهد. ولی به دلیل اینکه این موضوع را هیچ وقت با همسر آتشین اش، نوشابه در میان نگذاشته بود، بسیار نگران بود. نوشابه به او می گوید تنها چیزی که می تواند باعث بشود که او آدم فروشی نکرده، گزارش رسمی حزب است که از سوی حزب ماموریت داشته است. حزب توده در روزنامه رسمی حزب می نویسد که هوشنگ اسدی، با ماموریت از سوی حزب، به ساواک رسوخ کرده بود. هر چقدر این نوشته، نوشابه را راضی می کند، برای اسدی وضعیتی غریب تر می سازد. عده زیادی می خواستند او را به عنوان عامل ساواک محاکمه کنند. اما خنده دار ترین وضعیت، وقتی است که در یکی از چادرهای خیابانی که نام نمایشگاه جنایات پهلوی را داشته، با جوان عبوسی روبرو می شود که جلوی پارچه نوشته ای که خواستار محاکمه و اعدام اسدی بوده، هم سخن می شود. جوان می گوید که در زندان های ساواک، شکنجه شده است و شکنجه گر ش هوشنگ اسدی بوده است و هر بار که شلاق را بالا می برده فریاد می زده جاوید لنین! این جوان سالها بعد، نامی آشنا پیدا کرد: محمود احمدی نژاد.

اسدی به عنوان نماینده رسمی حزب یک بار به المپیک و یک بار هم به افغانستان درست بعد از اشغال نظامی شوروی سفر می کند. در افغانستان می بیند که چطور خلقی ها توسط حزب پرچم با حمایت شوروی کنار زده می شوند. مردم آنجا را بسیار تحت تاثیر آیت اله خمینی و آماده کشتن و کشته شدن می یابد. در بازدید از زندان با اعضای کابینه قبلی که خودشان هم کمونیست بودند متوجه می شود که در سرزمینی بسیار عقب افتاده تر از ایران وارد شده است با این حال، تعجب می کند وقتی می بیند نابود شدن ربع میلیون افغان در اثر حکومت کمونیستی، جزو اسرار سری شوروی محسوب شده و حرف زدن از آن جرم است. زمانی که در مراسم المپیک شرکت کرده است با خبر می شود که دفتر حزب توده در ایران مورد حمله قرار گرفته و اشغال شده است. وقتی با دشواری فراوان از شوروی می تواند با تهران تماس بگیرد، یکی از اشغالگران تلفن را قطع می کند. این بار از تلفن چی هتل می خواهد که بگوید از آلمان تماس می گیرند و وقتی تلاش می کند با آن سوی خط صحبت بکند، تنها می شنود که محل جاسوسی شوروی به اشغال در آمده است. فردای آن روز، روزنامه های دولتی خبری کار کردند مبنی بر اینکه شخص برژنف، بلافاصله بعد از اشغال دفتر حزب، با تماس مستقیم، مراتب ناراحتی اش را ابراز کرده است! در بازی پر ماجرا، یک مامور فراری کا گ ب، نام اعضای مخفی حزب را به MI6 لو می دهد و این لیست به دست جمهوری اسلامی می رسد.

سرانجام اسدی به زندان و به دست «برادر حمید» می افتد. برادر حمید که تا مدت ها تنها وجه مشخصه اش برای اسدی به دلیل چشم بند و رو به دیوار بودن، صدای ترق ترق دمپایی هایش هست، جوانی است که ادعا می کند درس دانشگاه را ول کرده تا به انقلاب «خدمت» بکند. بسیار بد دهان است و واژگان کاف دار، به راحتی از دهان اش خارج می شود ولی برای اسدی، به نام فاطمه، رمز شروع کابل زدن است. اسدی را «بچه شیر» یا «ریقوی بی مصرف» خطاب می کند. با دیدن اینکه نگهبابان، سر یک تکه چوب را به زندانی چشم بند و دست بند دار می دهند تا نجس نشوند، اسدی به تفاوت های میان ساواک «جنایت کار» و جمهوری اسلامی پی می برد. وقتی به شیوه معمول این روزها، کاغذی سفید و بی سر برگ جلویش می گذارند تا به همه چیز که برادر حمید خودش می داند اعتراف کند، به یاد می آورد که در زمان ساواک، برگه بازجویی نشان شاهنشاهی داشت. اما اینجا هیچ کسی مسئولیت نمی پذیرد.

اسدی می گوید در یک حکومت خداناباور، شکنجه گر، یک کارمند صرف است. حقوق می گیرد تا اطلاعات استخراج کند. در حکومت الاه، شکنجه گر زندانی را دشمن شخصی خودش می داند و همه کار می کند تا او را نابود کند. به علاوه شکنجه گر مومن بسیار به تفاوت های طبقاتی هم حساس است. شرح شکنجه ها جانکاه تر از آن هستند که در این روایت مختصر بیایند اما اسدی به شیوه ای شاعرانه به برادر حمید بشارت می دهد که همان هدفی که همواره می خواستی محقق شد: از انسانیت من هیچ چیزی باقی نگذاشتی. مطابق معمول «بازجویی» ها، اسدی را مجبور می کنند «همه چیز» را بگوید. او برای به دردسر نیانداختن دیگران، چیزی علیه دیگران نمی گوید. وقتی حسابی آزار می بیند قبول می کند علیه خودش اعتراف کند که هم زمان جاسوس MI6 و شوروی بوده است. او و انگلستان؟ بهانه را از عکسی پیدا می کنند که با دبیر بخش خارجی کیهان در زمان پهلوی داشته است. وقتی حسابی به تفکرات مریض برادر حمید میدان می دهد، داستانی پر شاخ و برگ از کودتا با حمایت انگلستان تولید می شود، بهانه؟ اینکه در یک نامه نوشابه به او از داروهایی که لازم دارد پرسیده است. تبعا چون کودتایی در کار نبوده، او را به دلیل دروغگویی هم شکنجه می کنند. علی شمخانی، وزیر دفاع دولت اصلاحات، شخصا او را شکنجه می کند و با در گوشی زدن های پیاپی در حضور برادر حمید، هشدار می دهد که راست اش را بگوید. وقتی کابل زدن، قپانی بستن، از پا آویزان کردن و سر در مدفوع فرو کردن به کار نمی آید، «قبر» را پیش می کشد. جایی که در آن، بسیاری از زندانیان برای همیشه عوض شدند.

اما همه در زندان به مانند برادر حمید نبودند. بعد از زمانی که بازجویی تمام می شود و پس از مدت ها به بند منتقل می شود، با برادر رسولی روبرو می شود که با اینکه از بی قید و بند بودن همسران چپی ها نگران بوده ولی با اسدی روابط خوبی پیدا می کند و روز آخری که قرار به منتقل شدن اش بوده، برای اسدی یک دیکشنری از کتابخانه می آورد. فضای بند های عمومی بسیار غریب است. به دلیل محدودیت کتاب، حلیه المتقین، تقاضای فراوان دارد. دلیل؟ محتوای فوق جنسی که اسدی برای اولین بار در زندان با آن روبرو می شود. اسدی در طول زمان زندان اش میان اوین و قزل حصار در رفت و آمد بوده است. زمانی که به بندهای مجاهدین می رود، و در تماس با آنها قرار می گیرد، می بیند که چطور در رای گیری داخل بند، چپ ها را نمی شمارند و ادعای دموکراسی شان هم می شود. تواب های مجاهد را موجوداتی بسیار خطرناک می یابد که یکی شان برای اعدام والدین اش شیرینی پخش می کند. در زندان طرفداران آیت اله منتظری را افرادی میانه رو می یابد که در مناصب شان دوام نمی آورند.

اسدی به شیوه ای معجزه آسا، به همراه کیانوری از کشتار ۶۷ جان به در می برد. بعد تر می فهمد که هشدار آنچه رخ خواهد داد به حزب توده داده شده بود. پس از کشتار دوره ای با کیانوری که شکسته و تحقیر شده، هم سلول می شود. شرحی که برای روزهای جهنمی تابستان ۶۷ می دهد به واقع دشوار خوان است.

 

نثر اسدی، منحصر به فرد است از این جهت که در عین اینکه رنگ به فارسی «فکر کردن» را دارد ولی برای خواننده انگلیسی زبان نامفهوم نیست. پرطمطراق نیست ولی آراسته است. با این حال، بعضی جاها احتمالا فهم موقعیت یا محتوای گفتگو ها برای غیرفارسی زبان دشوار است. زندگی اسدی، خود ملغمه ای عجیب است. در همان روزهای اول، نوشابه امیری به عنوان تنها خبرنگار ایرانی موفق با مصاحبه با آیت اله می شود و از زبان تهدید آمیز خمینی که مبادا کلمه ای از حرف هایم را کم یا زیاد کنی، به این نتیجه می رسد که دیکتاتوری نعلین نزدیک است. با این حال در مقابل یک آقای امریکایی وقتی در سفر هستند فریاد می زند که ترجیح می دهد حجاب اجباری را تحمل کند ولی «آزاد» باشد. هوشنگ اسدی هم زمانی در شوروی و در میانه خبرنگارانی که در میانه آبجو نوشی، به خمینی حرف های تند می زنند، در حالی که شیشه آبجو در دست بوده فریاد می زند زنده باد خمینی! اسدی در کتاب داستان عبورش از ایدئولوژی را روایت می کند ولی همانطور که وال استریت ژورنال نوشته است، نمی تواند کاملا از آن رها باشد وقتی که اوین را با گوانتانامو مقایسه می کند.

کتاب را به دو انگلیسی زبان دادم بعد از خواندن، از این جهت که فکر می کردم از خلال یک خاطره نویسی، سرنوشت تیره و تار ما روایت شده است. اقوام من که زندانی سیاسی بوده اند، با شباهت بسیار زیادی همین شرایط را تعریف کرده اند و از این جهت به گمانم، کتاب یک جور مرور سریع بر تاریخ ایران معاصر آمد. با این حال هر دو نفر از خواندن اش سر باز زدند. یکی شان که ادبیات دان تر و با تجربه تر بود، محترمانه گفت «معده ام توان هضم این همه خشونت را ندارد» وقتی برایش توضیح دادم که چطور شکنجه گران، خود شکنجه شدگان دیروزین بودند گفت «شما ها ادامه دادن این چرخه خشونت را خوب بلد هستید». با این حال، گمان می کنم این کتاب سندی مهم برای ایرانیان است از این جهت که بدون بررسی گذشته تاریک مان، امکان عبور به آینده ای روشن را نداریم.

 

مرور وال استریت ژورنال از کتاب

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: