Archive for نوامبر 2012

قصه قسمت

قصه قسمت، کتاب جدید محمود فرجامی است که توسط نشر HandsMedia منتشر شده و در امازان و دیگر کتابخانه های مجازی قابل خریداری هست.

 

 

اگر «راننده تاکسی» را خوانده باشید تا حدودی با سبک نوشته های طنز فرجامی آشنا هستید. در راننده تاکسی، بریده های زندگی یک راننده تاکسی، تصویری نادر از زندگی ایرانی به دست می دهد. نادر نه از لحاظ احتمال وقوع بلکه از نوع نگاه به این رخداده ها. در قصه قسمت، این بار با راننده موتورسوار که مسافر می زند و کار پیک موتوری را انجام می دهد همراه می شویم. جوانی با دغدغه های معمولی یک جوان ایرانی که به شکل شگفتی آور از صحنه مطبوعات «سطح بالا» که امروز حضورشان به اینترنت محدود شده غایب است. تم داستان در ظاهر، بازگویی تناقض های پر شمار ذهن ایرانی است. اما فرجامی در این نوشته از نقد اجتماعی که در راننده تاکسی از او دیده ایم فراتر رفته و تصویری به هم بافته و همبسته از منطق حاکم بر ذهن متناقض ایرانی ارایه می دهد. منطقی که اجازه می دهد در عین بی ارتباطی به دنیای واقعی، انسجام درونی پدیده ها در ذهن ایرانی پایدار بماند. زرنگی یعنی سر دیگران را کلاه گذاشتن، شرافت یعنی توجه به حلال و حرام. صداقت با خود، عنصر همیشه غایب ذهن ایرانی است ولی این غیبت عنصری حیاتی در حفظ یکپارچگی روایتی است که ذهن ایرانی از خود به دست می دهد.

بافت داستان که از چندین و چند زیرداستان کوچک و بزرگ تشکیل شده است به واقع تحسین برانگیز است به این دلیل که هیچ بخشی اضافی به نظر نمی آید و برای گفتن حرف ها، چیز زایدی خلق نشده. به علاوه وجود زیرداستان ها و حاشیه روی ها به روانی داستان صدمه نزده است. ارجاعات جلو و عقب به زیرداستان های دیگر، برای خواننده گیج کننده نیست و دنبال کردن خط داستان توان ذهنی زیاد نمی خواهد. تصویری که با یک فلش بک یکی دو پاراگرافی از هر شخصیت به دست می دهد، به قدر کافی گویاست که یک تیپ شخصیتی که نبایستی برای هر کسی که در ایران زندگی کرده باشد تصورش دشوار باشد را به راحتی در ذهن به جایش بنشاند. با این حال بعضی ویژگی ها برای من اندکی غریب به نظر می رسید، مثلا تحلیل دایمی حرف های مشتریان توسط گل فروش به جهت اخذ حال مشتری.  گویش مورد استفاده راوی سوم شخص، از دو جهت قابل توجه است: با استفاده از ادبیات انسان هایی که در داستان درگیر هستند و همگی از خرده فرهنگی بازاری مسلک و غیرت منش ولی زیرآبی رو و متقلب می آیند، کمک شایانی به زندگی کردن در تجربه آنان در طول داستان می کند و در عین حال، منطق راوی بیش از هر چیز به منطق راننده موتور نزدیک است.

قلب تپنده داستان، مجموعه ای اعجاب انگیز از وقایع است که به سبک ترن هوایی، مرتب پیچ و خم های غیرمنتظره ایجاد می کند تا در نهایت، راوی، خواننده و راننده موتور را متقاعد کند نقش او و تصمیمات اش، در نتیجه، هیچ بوده است. قسمت، چسب متصل کننده رخداده ها در زندگی ایرانی است. انسان، سلب الاختیار است چون اگر بپذیرد که نتایج، می توانسته ناشی از تصمیمات او بوده باشد، ممکن است زیر آوار مسئولیت اخلاقی تصمیمات اش دوام نیاورد.

با وجود سرعت بالای بازگویی وقایع، هیچ زمانی از نقب زدن به موضوعات اجتماعی پرهیز نشده است: از تروتمیز گشتن یک پیک موتوری به تصفیه شدگان اول انقلاب می رسیم و از گفتگوی خصوصی زن و شوهر به پدیده «بلوتوث» شدن فیلم های «خصوصی».  از این منظر، کتاب بیشتر اجتماعی است و اگرچه در هیچ جای کتاب چنین ادعایی نمی شود، اما بیشتر نگاهش معطوف به اصلاح اجتماعی است. برای اصلاح، نخست می بایست کژی را شناخت. با کنار هم گذاشتن شخصیت های داستان، تصویری کمابیش قابل قبول از «روح ایرانی» به دست می آوریم: نخبه گرا و در عین حال ضدروشنفکری، عاشق مدرک تحصیلی و در عین حال مسحور شده با جادو و جمبل نوین، شعاردهنده برای صداقت و در عین حال به غایت دو رو، مبلغ درست کاری و در عین حال به شدت متقلب، معلم اخلاق و در عین حال استادی در تمامی رذایل اخلاقی. قصه قسمت، آینه ای جلوی خواننده می گیرد به این امید که ارتباطی منطقی میان ادبار اجتماعی ایرانیان و اعمال خودشان در ذهن ایرانی شکل بگیرد.

 

به مانند راننده تاکسی، کتاب فاقد پیشگفتار یا حتی فهرست است. به دلیل ادبیات مورد استفاده، تلفظ صحیح بعضی اصطلاحات کوچه و خیابان ممکن است برای خواننده دشوار باشد و روزمره بودن موضوعات برای کسی که از جامعه ایران فاصله داشته شاید غریب به نظر برسد.

کتاب با کیفیت قابل قبولی به انتشار رسیده و با همان قیمت ۱۵ دلار برای خارجی ها در دسترس است. نویسنده لطف کرده و یک نسخه کاغذی از کتاب را برای من فرستاده که کار بسیار به جایی است چون من ترجیح می دهم نسخه چاپی کتاب های فارسی را در کتابخانه داشته باشم. قصه قسمت، گامی به پیش برای نویسنده است و فرصتی یگانه برای خواننده علاقمند به تحولات اجتماعی ایران.

 

بر لبه مرگ، درباره Near Death Experience

سم هریس


لازم نیست زیاد در حلقه های روحانی بگردید تا با کسانی که مطلقا مسحور تجربه های نزدیک به مرگ یا NDE شده اند مواجه بشوید. این پدیده را چنین تعریف می کنند:
از جمله وقایعی که زیاد در این حالت گزارش شده حس خوشی و آرامش است. حس بیرون از بدن بودن و وقایع اطراف را از خارج از بدن نظاره کردن. بعضی اوقات پایان همه گونه درد و دیدن یک نور در انتهای تونلی تاریک. حس ارتباط داشتن با موجودی نورانی. ملاقات با انسان های درگذشته. مرور تمام زندگی و گاه به قضاوت نشستن اش. تعلق داشتن به حریمی دیگر. و در نهایت، با اکراه به بدن خود بازگشتن.

چنین تجربه هایی ست که باعث شده مردم باور کنند که آگاهی از مغز انسان مستقل است. متاسفانه اما، این تجربه های در میان فرهنگ های مختلف، متفاوت است و هیچ ویژگی مشترکی میان همگی شان وجود ندارد. اگر واقعا تجربه ای از ماورا در میان باشد دست کم بایستی گزارش ها حاوی مشخصاتی یکسان باشند. تجربه یک هندو با تجربه یک مسیحی نبایستی تفاوت داشته باشد یا مثلا تجربه یک فرد که در شمال هند زندگی می کند با کسی که در جنوب ساکن است نبایستی فرق کند. از این بدتر اینکه تنها ۱۰ تا ۲۰ درصد از افرادی که تا یک قدمی مرگ پیش رفته اند چنین تجربه هایی داشته اند.
مشکل اصلی اما این است که اکثریت کسانی که از این تجربه ها حرف می زنند *واقعا نمرده اند*. در واقع بسیاری شان حتی در خطر مرگ واقعی هم نبوده اند. و آنهایی که در یک وضعیت اورژانسی پزشکی واقعی مثل ایست قلبی تجربه خارج از بدن را گزارش کرده اند، فعالیت مغزی شان کاملا متوقف نشده است. نمی شود که مغز از فعالیت بیوفتد و بعد دوباره زنده بشود بنابراین امکان ندارد که مغز این افراد کاملا خاموش شده باشد.
بسیاری از طرفداران تئوری NDE می گویند که در زمانی که از بدن خارج شده اند تجربه های یگانه ای دشته اند مثل اینکه جراحی خودشان را دیده اند یا اینکه از رازهایی که اقوام شان با یکدیگر در میان گذشته اند با خبر شده اند. البته که چنین گزارش هایی همیشه در مظان اتهام خود فریبی، اگر نه کلاه برداری، اند. اما به فرض که چنین قابلیت هایی وجود داشته باشد تنها نشان می دهد مغز دارای قابلیت تله پاتی یا آینده نگری است و زندگی پس از مرگ را اثبات نمی کند. چرا؟ چون تا زمانی که نتوانیم اثبات کنیم که مغز این افراد از فعالیت ایستاده بوده، می بایست نقشی برای مغزشان در این زمینه قایل بشویم.

برای اینکه استقلال آگاهی از مغز را اثبات کنیم می بایست به دنبال موردی بگردیم که فعالیت مغزی کاملا  متوقف شده باشد و فرد تجربه NDE داشته باشد. ندرتا چنین مواردی داریم. یکی شان پم رینولدز هست که برای اینکه جراحان بتوانند یک اتساع رگی در شریان پایه ای مغز ش را ترمیم کنند، او را تا دمای ۶۰ درجه فارنهایت خنک کردند و بعد هم قلب ش را از کار انداختند. او یک NDEکلاسیک با تمام ویژگی های مثل دیدن جراحی خودش را گزارش کرده است. اما ایراد پم این است که تجربه اش از وقایع جراحی در زمانی که «از نظر بالینی مرده»‌بود رخ نداده و هرچه گزارش می کند، مربوط به پیش یا پس از این زمان است. به علاوه این اتفاق تا مدت ها بعد از رخ داد ش گزارش نشد و گزارش دهنده اش هم یک پزشک مسیحی تبشیری است که دهه ها در تلاش بوده زندگی پس از مرگ را اثبات کند. مخدوش بودن شواهد، بایاس گزارش کننده و موارد دیگر واضح است.

جدید ترین مورد NDE توسط دکتر الکسندر گزارش شد (http://bit.ly/ZpTzGj) که یک جراح مغز و اعصاب هست و ظاهرا فکر می کند صلاحیت نظر دادن درباره تجربه اش را دارد. کتابی که او در این باره نوشت، یکی از پر فروش ترین کتاب های یک دهه اخیر را از صدر به ذیل آورد. نکته جالب این است که این کتاب، «بهشت واقعی است» نوشته یک کودک خردسال است که در ۴ سالگی، یک تجربه NDEداشته است. البته دکتر الکسندر و این پسر از دنیای پس از مرگ کاملا متفاوتی حرف می زنند. مثلا دکتر الکسندر هیچ حرفی از عیسی مسیح سوار بر اسب نمی زند و نمی گوید که در بهشت هم کودکان بایستی مشق بنویسند.

بعد از خواندن کتاب دکتر الکسندر، می توانم بگویم که انتقادم به دکتر کاملا به جا بوده است ولی کتاب او بسیار جالب است. البته نه از آن نظر که دکتر فکر می کنند. به علاوه من متهم شده ام که حاضر به مناظره با او نشده ام. این واقعیت ندارد بلکه تنها دعوت یک مجری پادکست پاراسایکولوژی را که بسیار آزاردهنده است رد کردم. از مناظره با دکتر الکسندر استقبال می کنم.
همانطور که نوشتم، استقبالی که از دکتر الکسندر شد نشاندهنده برداشت نادرست عامه از اتوریته علمی است. بسیاری فکر می کنند که من قانون بازی را عوض کرده ام و به نظر «دکتر» اهمیت نمی دهم. «می بینید،حتی نظر یک جراح اعصاب هم برای خداناباوران بنیادگرای مادی گرایی چون سم هریس کافی نیست.» ظاهرا برای بعضی درک این موضوع که نورساینتیست با جراح اعصاب یکی نیست آسان نبوده.
در مناظره علمی، تعداد دکترا هایی که یک فرد گرفته معیار صحت ادعایش نیست. تنها معیاری نادقیق است از اینکه از چه چیز هایی خبر دارد و از چه چیزهایی نه. اگر او از تجربه هایش نتایج منطقی گرفته بود نیازی نبود نوروساینتیست یا جراح اعصاب یا معدن چی باشد. مشکل اینجاست که او به مانند یک دانشمند فکر نمی کند و بنابراین نیم دو جین نوبل هم او را از انتقاد مصون نمی کند.
تفاوت میان نوروساینتیست و جراح اعصاب چندان دشوار نیست توضیح اش. اگر به یک نوروساینتیست یک مته بدهید تا مغز انسان را جراحی بکند نتایج فاجعه بار است. کار دکتر الکسندر هم همینطور بوده است. در کتاب اش بسیاری اشتباهات فاحش می کند که البته خیلی مهم نیستند. مثلا تعداد نورون های داخل مغز را یک دهم رقم واقعی نوشته است. اما در موارد دیگر،‌اشتباهات ش کاملا به نتیجه گیری ها مرتبط است.اگر این کتاب توسط میلیون ها نفر خوانده نمی شد و باور نمی شد اصلا دلیلی نداشت آن را جدی گرفت.

برای اثبات NDE دو راه وجود دارد.راه اول این است که نشان بدهیم فرد در زمان تجربه این اتفاقات مغز اش از کار افتاده بوده. راه دیگر این است که نشان بدهیم فرد اطلاعاتی درباره دنیا بدست آورده که از کارکرد مغز اش مجزا بوده اگرچه این بسیار سخت است بدون از کار انداختن مغز. الکسندر در گزارش اش راه اول را انتخاب کرده است. با این حال به نظر می رسد که در کتابش و در پاسخ اش به انتقاد من کاملا از اینکه چه چیزی، سندی قابل قبول برای این ادعا هست عاجز است. او مرتب می گوید که مغزش به استناد سی تی اسکن ها کاملا خاموش شده (سی تی اسکن نمی تواند فعالیت مغزی را اندازه بگیرد) و مرتب تکرار می کنند که نوع مننژیتی که دچارش شده بسیار نادر است. پاسخ این است که او هیچ مدرکی نشان نمی دهد که اثبات کند در زمان این تجربه ها مغز او از کار افتاده بوده.
او می گوید که تجربه اش نشان می دهد که آگاهی با مرگ به پایان نمی رسد و تجربه زندگی بعد از مرگ هم ادامه دارد. از این گذشته، این زندگی زیر نظر خدای متعال است که ما را دوست دارد و درباره اینکه ما نهایتا قرار است به کجا برویم هم نظر دارد.

همین موضوع که الکسندر به یاد می آورد که NDE ش چه بوده نشان می دهد که مغز او فعال بوده چون برای به خاطر سپردن، مدار های مغزی حافظه می بایست فعال باشند. در غیر اینصورت چطور می تواند به یاد بیاورد که چه اتفاقی افتاده؟ من متعجب نخواهم شد اگر بشنوم که او فکر می کند خاطرات NDEش جایی خارج از مغز ش ذخیره شده. جایی میان لینچ برگ در ویرجینیا و بهشت. ظاهرا او یک دیدگاه بسیار غریب درباره مغز دارد:
مغز مثل یک فیلتر است که آگاهی بزرگتر و غیر فیزیکی که همه ما داریم را تبدیل به یک آگاهی فیزیکی برای مدتی که در این دنیای فانی هستیم تبدیل می کند.

هر کسی که بخواهد به مانند یک نوروساینتسیت فکر کند میتواند مشکلات این گزاره را ببیند. اگر کارکرد مغز، کاهش تجربه ما هست، اگر بخش هایی از مغز آسیب ببیند، قابلیت های ما می بایست *افزایش* پیدا بکند. اگر بتوانیم قابلیت سخن گفتن را حفظ بکنیم، هرچه بیشتر آسیب بزنیم، احتمالا قابلیت های بیشتری آشکار می کنیم. مثلا چند ضربه چکش یا گلوله ای که جای درستی قرار بگیرد، احتمالا یک انسان کند ذهن را تبدیل به یک نابغه هنری یا ادبی می کند. آیا این دنیایی ست که ما در آن زندگی می کنیم؟

در کتاب، دکتر الکسندر ظاهرا از شیوه دوم هم به اثبات می پردازد البته بسیاری از ادعاهایش را می بایست به دانشمندان سده های آتی واگذار کند تا اثبات یا رد بکنند.

«در تجربه ام من به گونه های حیات متفاوتی برخوردم. دنیاهای فراوان دیگری وجود دارد که در ابعاد دیگر وجود دارند. برای تجربه شان می بایست به آنها وارد شد. علت و معلولی در این دنیاها هم وجود دارد ولی از حیطه فهم ما خارج است.زمان و مکان ما به شکلی پیچیده به آن دنیاها بافته شده است. آنچه یاد گرفتم را کسی به من نیاموخت بلکه خودم مستقیما تجربه کردم. بیشترش را با وضوح بیاد می آورم همانطور که موضوعات پزشکی را که در مدرسه طب آموختم به یاد می آورم.

این چیزهای عظیم که او آموخته و هرگز فراموش نخواهد کرد البته چندان مورد بحث قرار نمی گیرند. مهم ترین بخش ش، رنگ و بویی به شدت مسیحی دارد:

«شما مورد محبت و علاقه خدا هستید. برای همیشه. از هیچ چیزی ترس نداشته باشید. هیچ اشتباهی نمی توانید بکنید».

سادگی بیش از حد این گزاره، نه تنها دانشمندان را به هیجان نمی آورد بلکه شاگردان بودا یا آدوایتا ونداتا هم آنها را بسیار تهی می یابند (چون خودشان مفاهیمی عمیق تر دارند). اینکه او از ان جهان، تنها تکرار طوطی وار حرف های مسیحیت درباره لزوم وجود شر در این دنیا را برای امکان اراده آزاد را به ارمغان آورده، ادعایش را بسیار محلی و مختص به مسیحیت می کند.
لازم نیست کتاب دکتر را بخوانید تا همه مدعایش را بشنوید بلکه این ویدیو ۶ دقیقه ای را مشاهده کنید. او در این ویدیو به قله های بی صداقتی صعود می کند.از این گذشته او می گوید که ماه ها وقت صرف کرده تا مهم ترین تجربه اش که اثبات زندگی پس از مرگ هست را یعنی پرواز بروی بال یک پروانه کنار یک دختر خانم زیبا را در طول ماه ها بدست آورده. از این بهتر نمی شود یک خاطره را مخدوش کرد که مرتب با آن ور رفت و درباره اش فکر کرد و درباره اش نوشت و بازنویسی کرد.
او که یک خواهر دوقلو که هیچ وقت ندیده بود داشته که پیش از تجربه اش فوت شده بود و وقتی عکس ش را بعدا دید به این نتیجه رسید که این خانم زیبا خواهرش بوده. اثبات این که او همین شخص بوده این ست که مادر و پدرش می گویند این دختر خانم همیشه خیلی دوست داشتنی بوده!

همانطور که در نقد اولیه ام به الکسندر نوشتم، من بیشتر عمرم را صرف همین تجربه ها کرده ام بدون اینکه بمیرم یا مننژیت بگیرم و می توانم از روی تجربه بگویم که بسیاری تجربه های مشابه وجود دارد که باعث می شود فرد فکر بکند که با ماورا تماس گرفته است. مثلا زمانی که قرار بود به تبت بروم تا با یک مرشد روبرو بشوم یک رویا دیدم که در آن، این مرشد را ملاقات کردم و او پرسش هایی از من کرد که در آن نکاتی گفته شد که بعدا متوجه شدم درست است. اولا اینکه من این مرشد را هیچ وقت ملاقات نکرده بودم و عکسی از او ندیده بودم و چون اینترنت هم وجود نداشت، بسیار جالب تر بود که پیش از دیدن ش، او را در رویا ببینم.
اما او از من پرسید که کیستی؟من نامم را گفتم و او ظاهرا به دنبال پاسخ دیگری بود. دوباره پرسید من پاسخی نداشتم و نهایتا وقتی با نگاه نافذش با انگشت به من اشاره می کرد پرسید و من پاسخ ندادم، انگشت ش را به سمت چپ من نشانه رفت و گفت کیستی. من مطمئن بودم که تنها هستیم. وقتی به فضای خالی اشاره کرد من متوجه شدم که منظورش این است که ما، به عنوان یک تجربه گر واقعیت نیستیم بلکه خود واقعیت ایم. آگاهی خارج از ما وجود ندارد و هر آنچه اتفاق می افتد آگاهی ماست نه اینکه ما در حال تجربه اش به عنوان موجودی بسیط و مستقل باشیم. اینگونه بود که لاما به من نشان داد که «من» یک توهم است.
وقتی بالاخره او را در حالی که به صدها شاگرد ش دستور می داد ملاقات کردم، متوجه شدم که واقعا شبیه رویایم هست. البته بسیار اغواکننده است که فکر کنی یک جور فراخوانی فراشخصیتی صرفا برای من تدارک دیده شده ولی همین جذابیت این باور باعث می شود که معیار ما برای پذیرش یک ادعا بالا برود نه اینکه پایین بیاید. در آن موقع من آموزش در نوروساینس ندیده بودم تنها می دانستم که ذهن ما با ما بازی می کند. آیا ذهن من به دقت به یاد آورده یا دارد من را بازی می دهد؟ به علاوه من در سفر هایم افراد زیادی را دیده بودم که فعالانه دوست داشتند با این تجربه ها قانع بشوند و من دوست نداشتم شبیه آنها باشم. بنابراین نتیجه گرفتم که او واقعا در رویای من حاضر نشده و هرگز این را شاهد ماورا الطبیعه نگرفتم.
تجربه من را با دکتر الکسندر مقایسه کنید. هر دوی ما یک چهره آشنا دیدیم. من نتیجه گرفتم که نمی توانم با ذهن بازی دهنده ام اعتماد کنم. دکتر می گوید بزرگترین حقیقت دنیا را کشف کرده است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: