Archive for دسامبر 2012

جهانی از هیچ

کتاب «جهانی از هیچ: چرا به جای نیستی، هستی وجود دارد؟» یکی از جنجالی ترین کتاب های منتشر شده در سال گذشته بود که به لیست پرفروش های نیویورک تایمز راه پیدا کرد. نویسنده این کتاب که یک فیزیک دان و کیهان شناس برجسته است، برای پیش در آمد از کریستوفر هیچنز فقید درخواست کرد ولی به دلیل مرگ نابهنگام او، این کار نیمه تمام ماند و به جایش، ریچارد داکینز برای کتاب یک موخره نوشت.از همین نام ها می توانید حدس بزنید که این کتاب به دنبال چه بوده است.

در پیشگفتار کتاب، کراوس می گوید هدف اش از نگارش این کتاب، پاسخ دادن به پرسش «چرا هستی به جای نیستی وجود دارد» با کمک علم است. از نظر او، دانش فیزیک امروز توانایی پاسخگویی به این پرسش را دارد. این پرسش، برای زمانی بسیار دراز ذهن بشر را به خود مشغول کرده بود و تئوری علت العلل ارسطو، برای زمانی دراز، تنها پاسخ پذیرفته شده به آن بود. با این حال، گفتن اینکه هستی بوجود آمد چون خدا خواست، چیز زیادی درباره هستی و بوجود آمدن اش به ما نمی گوید. در ادامه کراوس به طعنه می نویسد که این پرسش برای زمانی طولانی، به روحانیون ارجاع می شده چون هر چه نباشد، آنها متخصص «هیچی» هستند. با این حال، در طول تاریخ، بسته به میزان آگاهی بشر، آنها معنای هیچ (نیستی) را عوض کرده اند. مثلا زمانی گفته می شد خلا نیستی است و فضای میان ستاره ای، فاقد هر چیز است. با کشفیات کهیان شناسی، معلوم شد که این خلا آنطور که فکر می کردیم هم خالی نیست و در واقع مطابق مکانیک کوانتومی، همین خلا، سوپی غلیان کننده از ماده و انرژی است. با این یافته آنها گامی به عقب گذاشتند و گفتند نیستی یعنی نبود زمان مکان اینشتینی. یعنی پیدایش هستی. کراوس می گوید امروزه ما می توانیم توضیح بدهیم چطور حتی بدون زمان و مکان و قوانین بنیادین فیزیک، می توان جهانی داشت. او در ادامه می نویسد که روح دانش، این است که شواهد را دنبال کن، صرف نظر از اینکه نتایج برایت دلپذیر باشد یا نه. کتاب به کریستوفر هیچنز فقید که کراوس با افتخار خود را «فیزیک دان شخصی» ش خطاب می کرد تقدیم شده است.

پرسش نخستین این است که جهان چطور شروع شد. تا پیش از اینشتین ما تصور می کردیم راه شیری، همه کائنات است. اینشتین نشان داد که ما اشتباه می کنیم، و این کار را نه با روی مبل نشستن و فکر کردن، بلکه با آزمودن و به دنبال شواهد رفتن انجام داد. اما اینشتین هم دانش اش محدوده های خود را داشت. «لمتره»کشیش فرانسوی که با ایده بیگ بنگ (مه بانگ) به سراغ پاپ رفت، پاسخ شنید که این تئوری، حقانیت انجیل را اثبات می کند. پاپ می خواست بیگ بنگ را تبدیل به دگمای مسیحی (باورهایی که هر مومنی بایستی به آنها ایمان داشته باشد) بکند. لمتره اما مخالفت کرد، و گفت این موضوع کاملا در دنیای طبیعی ممکن است و نیازی به وارد کردن متافیزیک نیست.  اما اینشتین به بیگ بنگ اعتقادی نداشت. ادوین هابل، کمی بعد تر توانست با مشاهده کردن نبولا ها، و اندازه گیری نور شان برآورد کند که جهان آنطور که همه فکر می کردند ایستا نیست و در حال گسترش است. اما نگاه هابل هم این سوتفاهم را ایجاد می کرد که ما در مرکز کائنات ایستاده ایم که نور از همه جا به ما می رسد. واقعیت اما این است که ما مرکز نیستیم چون هستی، لبه ندارد.

کراوس می گوید همانقدر که پیدایش هستی یک پرسش علمی است، پایان آن هم یک پرسش است که با دانش می شود به آن پاسخ داد. خود او، زمانی که دانشجوی جوانی بوده می خواسته بداند که جهان چگونه به پایان می رسد. البته بعدا از «ماده تاریک» سر در آورد. موضوع ماده تاریک زمانی مطرح شد که معلوم شد بیش از آنچه با ابزارهای دست بشر می توان دید، ماده در هستی وجود دارد. اما چطور میزان ماده موجود در هستی را اندازه گرفتند؟ به زبان دیگر، چطور هستی را وزن کردند؟ با اندازه گیری گرانش! وقتی ماده وجود دارد، گرانش وجود دارد و با تکیه بر ثابت گرانش و نحوه حرکت اجرام می توان تخمین زد چقدر ماده در مجموع در هستی وجود دارد. ماده تاریک، به این دلیل وجودش اجباری بود که با محاسبات معلوم می شد بدون وجود ماده ای میان کهکشان ها که مانع از فروپاشی شان بشود ممکن نیست. پس بایستی ماده ای وجود داشته باشد که ما قابل به دیدن اش نیستیم. امروز در عمق زمین، برای حفظ دقت آزمایش از پرتوهای کیهانی، در تلاش اند تا بازسازی شرایط اولیه هستی، ماده تاریک تولید بکنند.

برای بشر این پرسش که هستی حد دارد یا نه همیشه جذاب بوده است. اما برای پاسخ دادن می بایست درکی دقیق تر از اشکال مجاز هستی داشت. هستی می تواند بسته یا باز یا تخت باشد. اگر جهان بسته بود، اگر به قدر کافی میدان دید داشتیم می بایست بتوانیم پشت سرخودمان را ببینیم! (از این جهت که در جهان بسته، خطوط موازی به هم می رسند).  جهان باز هم تا بی نهایت گسترش پیدا می کند. اما جهان تخت، سرعت گسترش ش به تدریج کاهش پیدا می کند. از این گذشته، جهان تخت، تنها جهانی است که از نظر ریاضی، زیباست. اما اشکال کار این بود که محاسبه نشان می داد تنها ۳۰درصد از ماده ای که برای یک جهان تخت لازم است، رصد می شود.اینکه می گویند هستی تخت هست به معنای یک هستی دو بعدی نیست بلکه به این معناست که در هستی، همه چیز در خطوط مستقیم حرکت می کنند.

زمانی که به آسمان می نگریم، در واقع داستان پیدایش را نگاه می کنیم چرا که نوری که از اجرام آسمان به ما می رسد، میلیاردها سال در سفر بوده و بعضی از این اجرام اکنون وجود ندارند. اما در این عقب گرد به ابتدای هستی به پرده ای نفوذ ناپذیر بر می خوریم، CMBR که در واقع یک تلالو رادیویی بر پهنه هستی هست، یادگاری است از حدود ۳۰۰ هزار سالگی هستی. از اینجا به عقب تر، به دلیل اینکه از پلاسمای باردار ساطع می شود مانع از مشاهده بیگ بنگ در گذشته می شود. تلویزیون های قدیمی که برفک داشتند، اگر هر بار به آنها خیره می شدید، ۱٪ از آن برفک در واقع همین CMBRبود و شما داشتید قدیمی ترین شوی هستی را نگاه می کردید!

اینشتین، پیش بینی کرد که فضا دور خورشید، خم می شود. او فضا را به مانند ذره بینی در نظر می گرفت که ماده از خلال ش انحنا پیدا می کند. این ایده دنباله زمان-مکان، بسیاری از مشکلات فیزیک را حل می کرد. تناقضی که میان وزن و انحنای هستی وجود داشت، حتی با ماده تاریک هم قابل توجیه نبود، اگر که تئوری تخت بودن هستی را می پذیرفتیم. در واقع برای توضیح این اختلاف مقاله ۱۹۱۷ البرت اینشتین در نسبیت عام کمک کننده بود. او در این مقاله با معادله مشهورش در سمت چپ گرانش و سمت راست انرژی کلی  هستی را تعیین  می کرد. اینشتین برای اینکه این معادله صحیح باشد، در سمت چپ، یک نیروی کوچک دفعی تعریف کرد و آن را «ثابت کیهانی» نام گذاشت تا امکان یک جهان ایستا فراهم بشود. وقتی که روشن شد که هستی ایستا نیست، او این ایده  را پس گرفت و بزرگترین خراب کاری ش نامید. اما اینتشین تنها می بایست این ثابت را به سمت راست معادله منتقل می کرد تا مجموع انرژی هستی، صفر بشود. اگر آنطور که امروزه می دانیم، خلا وزن دارد، بنابراین ثابت کیهانی می بایست در سمت دیگر معادله باقی بماند. به بیان ساده، مفت ترین دست آورد همه هستی، خود هستی است که از هیچ بوجود آمده است.

و اما دیراک و پادماده. پادماده چیز عجیبی ست و اول بار فاینمن فقید بود که پیشنهاد کرد اگر نسبیت عام صحیح باشد، پادماده بایستی وجود داشته باشد: اگر ماده ای سریع تر از سرعت نور حرکت بکند، به معنای آن است که انگار در زمان به عقب رفته است. با این حال ، اصل عدم قطعیت می گوید که چنین چیزی ممکن است. فاینمن می گفت از نگاه ناظر اول ممکن است الکترون به سمت جلو حرکت بکند و از نگاه ناظر دوم به عقب. فاینمن برای حل این بغرنج پیشنهاد کرد که از خلا، یک الکترون و پوزیترون تشکیل بشوند و پوزیترون یکی از الکترون ها را نابود بکند.

کراوس سپس به دانش کوانتوم می پردازد. از زمان بور می دانستند که کمیت های انرژی اتم هیدروژن، منقطع نیست. معادله های دیراک این را پیش بینی کرده بود و نتایج آزمایشگاهی آن را تایید می کردند. اما دیراک برای اینکه بتواند این پدیده را توضیح بدهد، ذرات مجازی را تعریف کرد. امروز می دانیم که مسئول وزن داشتن ما، همین ذرات مجازی اند. در خلا و نیستی مورد ادعای دانشمندان پیشین، امروز اثبات شده که ذرات از هیچ بوجود می آیند و از میان می روند. اصل عدم قطعیت می گوید که قطعیت پیش بینی ما رابطه ای معکوس با زمان مشاهده مان دارد.

مشکلی که همیشه من را به عنوان یک ناآشنا به فیزیک آزار می داد این بود که اگر قرار است که در ثانیه های اولیه بیگ بنگ، انبساطی سرسام آور رخ داده باشد چطور مواد ناشی از بیگ بنگ سریعتر از نور حرکت کرده اند. همینطور وقتی در سرنوشت محتوم جهان ما، سرعت انبساط از سرعت نور هم بیشتر می شود. چطور چنین چیزی ممکن است؟ نسبیت عام می گوید که ماده نمی تواند در فضا بیش از سرعت نور حرکت بکند، ولی آنچه اینجا حرکت می کند ماده نیست بلکه فضا است که در حال گسترش هست. مطابق دانش فیزیک، انبساط، عامل رشد جهان بعد از بیگ بنگ بوده است و همین پدیده نیز نتیجه نوسانات کوانتومی است. همه چیز، از هیچ بوجود آمده.

اگر انبساط همیشگی است، جهان های چندگانه اجتناب ناپذیر است! واینبرگ پیشنهاد داده که با نگاه کردن به ثابت کیهانی، می توان حدس زد که جهان های زیادی وجود دارند و تنها این یکی خانه ما شده. اما این جهان ها، بنا به تعریف از یک دیگر سوا هستند.

اما قسمت شاعرانه اش، پیش بینی پیامبرانه آینده است: اینکه انبساط، مرتب ما را از همسایه هایمان دور تر می کند. کهکشان ها با سرعتی بیش از سرعت نور از یکدیگر دور می شوند. حدود ۱۵۰ میلیارد سال دیگر، آسمان دوباره تاریک خواهد شد. ما تصویری از جهان خواهیم داشت که حدود یک صد سال پیش داشتیم: یک کهکشان تنها با مقادیری ستاره برای خودمان.  در دو تریلیارد سال دیگر، همه چیز رو به خاموشی می رود و ساکنین احتمالی آن زمان سیارات، حتی شاهد و مدرکی از وقوع بیگ بنگ هم نخواهند یافت و نه حتی شاهدی بر وجود انرژی تاریک.

زیبایی کتاب در این است که می تواند خواننده را در صندلی کیهان شناسی بنشاند و به بی اهمیت بودن اش در تصویر کائنات را نشان بدهد. اما پا را از این هم فراتر می گذارد و در گمانه زنی خیال انگیز، سعی می کند حدس بزند زمانی که شواهد موجود برای بیگ بنگ از میان رفت، آیا تمدن های آینده خواهند توانست تصویر نادرست شان از هستی را تصحیح بکنند و به وقوع بیگ بنگ پی ببرند؟ یک راه حل پیشنهادی که شاید به عقل آنها برسد، اندازه گیری میزان هیدروژن به هلیوم است که ممکن است سن هستی را حدود یک تریلیارد سال تخمین بزند. با این حال آنها هنوز قادر نخواهند بود که به سن دقیق هستی پی ببرند. از این منظر، دورانی که ما در آن زندگی می کنیم،‌بهترین زمان برای فهم صحیح هستی است. مغلطه ای رایج، تنها با داشتن دیدی کیهانی قابل ابطال است: اینکه رخداد های نادر، می بایست هدفی داشته باشند. حتی نادر ترین رخداده ها (اتفاقاتی که شانس بروز یک در میلیارد دارند) در پهنه هستی روزانه رخ می دهند، چون هستی بسیار بزرگ است.

موضوع جالب دیگر، برتری ماده بر پاد ماده در جهان ماست. چرا جهان ما به جای پادماده از ماده ساخته شده؟ چرا این توازن میان ماده و پاد ماده بر هم خورده و هستی پدید آمده؟ در واقع می توان گفت لحظه ای که ماده بر پاد ماده پیشی گرفت، لحظه خلقت بود. یک عدم تقارن میان این دو در مقیاس بسیار کوچک کفایت می کند تا هستی پدیدار بشود. نیستی و خلا، مطابق قوانین فیزیک، بی ثبات هستند. بنابراین ذرات از نیستی بوجود می آیند ولی بایستی به سرعت از میان بروند تا ما قادر نباشیم آنها را اندازه بگیریم. اما اگر یک میدان مغناطیسی داشته باشیم که به قدری قوی باشد که جدا شدن ماده و پاد ماده را به نزدیک شدن شان مناسب تر بکند، باعث می شود که بتوانیم این ذرات را رصد بکنیم. گرانش هم چنین اثری می تواند داشته باشد که توسط استفن هاکینگ توصیف شده است. در خلا کنار یک سیاه چاله، بر لبه event horizon، تصور بکنید که یک ذره ماده و یک ذره پادماده بوجود می آیند، اما پیش از اینکه بتوانند دوباره در هم منهدم بشوند و نیست بشوند. پاد ماده را سیاه چاله می بلعد، و ماده چون اندکی کنارتر ایستاده، از کمند سیاه چاله می رهد و با سرعتی بالا در هستی آزاد می شود. با این کار، سیاه چاله هم اندکی سبک تر می شود! (پاد ماده به ذره ای درون سیاه چاله برخورد می کند و  هر دو نابود و نیست می شوند).

نظر کراوس نسبت به تئوری ریسمانی (استرینگ) جالب است. با اینکه او در ابتدا می گوید که این تئوری هنوزمعلوم نیست که ارتباطی به دنیای واقعی داشته باشد با این حال می پذیرد که ممکن است بتواند گرانش اینشتین را با نیروهای دیگر طبیعت آشتی بدهد. از این منظر، تفاوت این ایده های شگفت انگیز با باورهای مذهبی در این است که به جای پذیرش کورکورانه شان می بایست امید بست که بشر شتاب دهنده هایی حتی قوی تر بسازد که بتواند وجود استرینگ ها را رصد کند. بروی هم رفته، کراوس از فیزیک دانان استرینگ می خواهد که راه حلی برای راستی آزمایی تئوری شان ارایه بدهند.

string_theory

سرآیزک نیوتن اولین کسی بود که ادعا کرد جهان قابل توضیح دادن است. او بود که می گفت اراده آسمان ها می بایست در مقابل قوانین طبیعت سر خم بکند. نتایج کار نیوتن بود که کار فرشتگان در حرکت دادن ستارگان در آسمان را کم کرد و حرکات اجرام را مستقل از فراطبیعیات توضیح داد. روش نیوتن، سرمشق بسیاری از دانشمندان قرار گرفت چون فرض را بر این می گذاشت که جهان منظم است. این فرض باعث شد که حتی اینشتین، در مقابله با نتایج مکانیک کوانتومی، که منظم بودن جهان را به پرسش می کشید، در مخالفت بگوید خدا طاس نمی اندازد. با این حال در زنجیره ای از پیدا کردن علت و به عقب رفتن ها، ممکن است با قوانین فیزیک تنها بمانیم. اما چرا بایستی قوانین فیزیک خالق داشته باشند؟ چرا نمی توانند از همان اول وجود داشته باشند؟ اگر نمی توانند، چطور خدایی که پیشنهاد می شود خالق این قوانین است می توانسته وجود داشته باشد؟

کراوس در دعوتی عمومی، از همه متخصصین علوم روحانی خواسته است که موضوعی را نشان بدهند که مذهب راه حل بهتری از دانش برایش داشته باشد. کسی هنوز پاسخی به کراوس نداده است. این نامهربانی اما اختصاص به روحانیون ندارد، کراوس حتی با فیلسوف ها هم روی خوشی نشان نمی دهد. او گفته ست که نوعی از آگاهی را نام ببرند که در پانصد سال اخیر، کمک بیشتری از فلسفه گرفته است تا از دانش. تا به حال بهترین جوابی که برایش فرستاده اند این بوده «تا آگاهی را چه تعریفی کنیم؟».

اشاره بسیار به جای دیگر کراوس، در «چرا» ها و «چگونه» هاست. او اعتراف می کند که خودش هم در نامگذاری کتاب به دام این مغلطه رایج افتاده است. ما انسان ها وقتی می پرسیم چرا، منظورمان این است که چگونه. چرا ها، اغلب پاسخ درستی ندارند. تصور بکنید که می پرسند چرا سیب می افتد؟ می گوییم چون جاذبه زمین بر آن اثر می کند. بعد می پرسند که چرا جاذبه زمین وجود دارد؟ می گوییم که زمین جاذبه دارد چون جرم دارد. می پرسند چرا جرم باعث جاذبه می شود؟ می گوییم ماده در طبیعت خاصیت گرانشی دارد. می پرسند که چرا خاصیت گرانشی دارد؟ می شود گفت چون بخشی از خصوصیات شناخته شده ماده است ولی آیا واقعا یک پرسش «چرا» پایان پذیر است؟ پرسش چرا، یک دلیل منطقی را پیش فرض می گیرد که لابد از «همین که هست» راضی نمی شود. در حالی که دانشمندان بیشتر با «چگونه»گی درگیر هستند و تلاش در فهم اش دارند.

تا پیش از دستاورد های اخیر دانش فیزیک، پرسش همیشگی این بود که چرا از نیستی هستی پدید آمده، اکنون می بایست گفت که این رخداد، الزامی بوده است. اینشتین وقتی از او پرسیده شد که جالب ترین موضوعی که دوست دارد بداند چیست، در واقع به همین موضوع اشاره کرد وقتی گفت می خواهد بداند خدا در افرینش جهان اصلا انتخابی هم داشته؟ کراوس همچنین توضیح می دهد که منظور اینشتین، خدای اسپینوزاست که نماد همه شکوه هستی است نه خدای قرآن و انجیل.

کراوس فروتنانه اضافه می کند که ما هنوز نمی توانیم زمان را در چارچوب دنیای سه بعدی بگنجانیم و همینطور اینکه انرژی توصیف ش مشکل است. اما خاطر نشان می کند که مطابق دانسته های ما، در فیزیک هر چیزی که ممنوع نیست، شدنی است. این موضوع که نیستی بی ثبات است، البته اثبات نمی کند که آنچه امروز دانش می گوید، دقیقا همانی باشد که رخ داده است (برای این احتیاج به اطلاعات بیشتری است) ولی فیزیک نشان می دهد که هستی می تواند از نیستی، بدون دخالت خالق بوجود بیاید. البته که وقتی منظور از خالق، یک خدای نامتشخص و غیرمداخله جو (خدای دئیستی) باشد، کراوس می گوید که نمی توان حتی با نشان دادن اینکه هستی از نیستی پدید آمده، وجودش را رد کرد. ولی بایستی توجه داشته باشیم که مومنان، از خدای دئیستی شروع می کنند و بعد آن را با خدای واحد و متشخص مخلوط می کنند.

کراوس در پایان می گوید که امیدوار است همه توجه بکنند که آنچه در فلسفه تولید می شود نیاز دارد که توسط علم تایید بشود. تئوری علت العلل ارسطو که در فلسفه شکل گرفت و تا به امروز باعث اشتباه و بدفهمی شده است یک نمونه خوب است، چرا که نوشته های این کتاب نشان می دهد هستی بی پایان نیست و بی آغاز هم نبوده است. بر خلاف ادعاهای مذهبی ها، پایان هستی، نیستی است. هستی اهمیتی به وجود ما نمی دهد ولی کراوس می گوید ما می توانیم تلاش بکنیم در فهم اش بکوشیم. دانش به ما اجازه می دهد با هر کشف جدید ش لبخند بزنیم. دانش به قول واینبرگ، این امکان را فراهم می کند که به خدا باور نداشته باشیم. این انتخاب ماست که از این تصویری که دانش فیزیک از هستی ارایه می کند، برداشتی افسرده کننده یا شادی افزا داشته باشیم. با انقلاب کوپرنیکی ما فهمیدیم که خاص و ویژه نیستیم. این ساقط شدن ما از درجه اهمیت، با پیشرفت شاخه های دیگر علم سرعت گرفت و در تئوری فرگشت داروین به حد اعلای خود رسید.

lawrence-krauss

کتاب را جملات نغز پوشانده اند «زیبایی دانش به این است که آنچه منطبق بر عقل سلیم پنداشته می شود را به چالش می گیرد و تغییر می دهد.» «اتم های داخل بدن ما، از کوره های اتمی ستارگان پدید آمده اند. بنابراین عیسی را فراموش کنید، ستارگان به قدری مهربان بودند که بمیرند تا ما بتوانیم زندگی بکنیم. ما همه گرد ستاره هستیم». متن کتاب علی رغم پیچیدگی های موضوعات مطروحه، گیج کننده نیست با این حال به دلیل اینکه کراوس به جای توضیح فرمول ها، از زبان استعاره ها استفاده می کند، اندکی سنگین است و ممکن است مجبور شوید یکی دو بار به عقب برگردید در بعضی جاها. کراوس در پی انتشار کتاب، در مصاحبه ای جنجالی با نشریه اتلنتیک، حمله ای تند به فلسفه کرد که پاسخ های متفاوتی از فیلسوف ها دریافت کرد. کراوس بعدا در یادداشتی برای سای ام،نوشت که هدف ش بیشتر روشن کردن بعضی بدفهمی ها بوده. «جهانی از هیچ» را بایستی در زمینه کتاب های دیگری چون «دورنمای اخلاقی» سم هریس، «طرح باشکوه» استفن هاکینگ، «خدا بلندمرتبه نیست» کریستوفر هیچنز فقید، «هذیان خدا» ریچارد داکینز و دهها کتاب دیگر که توسط دانشمندان و فیلسوفان برجسته موسوم به موج خداناباوری نوین شناخته می شود خواند. کراوس در پایان به مانند هاکینگ می گوید که کتاب او وجود خدا را رد نمی کند بلکه آن را غیر ضروری می کند. برای توضیح پیدایش هستی، مدلی منسجم از فیزیک در اختیار ماست که هیچ نیازی به آتش بازی های الاهیاتی ندارد. کراوس از معدود کسانی است که به پیروی از کریستوفر هیچنز، خود را نه یک خداناباور، بلکه یک ضدخداشناسی (آنتی تئیست) می نامد،‌به این معنا که حضوری فعالانه علیه تبلیغات خداشناسانه دارد. او پس از مرگ کریستوفر هیچنز در چندین مناظره با خداشناسان و خداناباوران شرکت کرده و در آخرین بار، به همراه مایکل شرمر، موفق به شکست دادن دینش دسوزا و این هاچیسون شد. خواندن این کتاب را به همه علاقه مندان به فیزیک و خداشناسی(یا ناشناسی) توصیه می کنم، حتی اگر فیزیک برایتان جذاب نیست، پس گفتار ریچارد داکینز به غایت لذت بخش است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: