Archive for مارس 2014

قاتلین قصر فیروزه

کتاب «قاتلین قصر فیروزه» را دوستی بسیار عزیز برای زادروزم فرستاده بود اما فرصت خواندن اش تا به امروز نبود. بر خلاف انتظارم، کتاب را به قصد ورق زدن صفحات اول در دست گرفتم و تا پایان بردن ش نتوانستم زمین بگذارم.

قاتلین قصر فیروزه

 

کتاب، وقایع نگاری حادثه ای ست که دنیا با نام «میکونوس» می شناسد. یکی از دهها ترور برون مرزی که توسط «فرنگی کارها» انجام شد. میکونوس نام رستورانی یونانی است که در آن زمان در تملک یک ایرانی بود و در آن دکتر قاسم شرفکندی، به همراه دو معاون ش از حزب دموکرات کردستان، سه سال بعد از قتل دکتر عبدالرحمن قاسملو در وین به شیوه ای مشابه، برای حضور در کنفرانس بین المللی احزاب سوسیال دموکرات در برلین حضور پیدا کرده بودند، به میهمانی شام دعوت شده بودند. در ساعت ۱۰:۴۸ دقیقه، دو ضارب وارد رستوران شده و حاضرین را به رگبار گلوله بستند. انعکاس این جنایت، بر خلاف انتظار عاملین و آمرین اش، بسیار گسترده تر از انتظار بود. قاتلین که تصور می کردند به مانند مورد قتل قاسملو، خواهند توانست حتی در صورت دستگیری، به کمک ایران جان سالم به در ببرند، حتی بعد از دستگیری هم نگرانی نداشتند. آمرین، در هولناک ترین کابوس هایشان هم نمی دیدند که کشتاری که بخشی از زندگی روزمره در ایران هست، بتواند به رسوایی به این ابعاد تبدیل بشود.

ماجرا از زبان سوم شخص روایت می شود با این حال به درون ذهن شخصیت های داستان می رود تا توان بازسازی ذهنی را به خواننده بدهد. نثر فاخری دارد و سبکی کاملا غربی در نوشته دارد: به جزییات اهمیت می دهد، با وسواس تلاش کرده عناصر فرهنگ ایرانی را به شکل قابل فهمی ترجمه بکند، و وفاداری زیادی به حقیقت دارد.

برای خودم، بسیار آموزنده بود درباره پرونده میکونوس و ابعادش. داستان ترور، با جزییاتی که نتیجه بازخوانی گزارشات پلیس وتحقیقات است، نشان می دهد ترور به واقع مهم ترین صادرات جمهوری اسلامی است. یا اینکه چطور به شکلی کاملا اتفاقی، میکونوس، تبدیل به استثنایی در میان زنجیره ترورهای برون مرزی که کشورهای دیگر چشم برویش می بستند شد. از همه جالب تر، این است که علی فلاحیان، از کسانی که در رای نهایی دادگاه به عنوان آمر برایش حکم جلب صادر شد، از مهم ترین شاهدین پرونده بود. همو بود که هفته قبل از ترور در تلویزیون دولتی ایران با غرور توضیح می داد که حزب دموکرات کردستان را هدف قرار داده اند و برایشان برنامه دارند.

بازگویی داستان از زاویه دید قاتلین، قربانیان، پلیس و قضات از نقاط درخشان کتاب است. نویسنده که ظاهرا با بسیاری از افراد درگیر مصاحبه داشته، با جان دادن به هر کدام از قهرمانان و ضدقهرمانان، خواننده را به فضای آن سالها می برد. در یک شب سپتامبر سال ۱۹۹۲، یک تیم ترور که از یک ایرانی و دو لبنانی تشکیل شده عملیات را با هدایت یک ایرانی به نام کاظم دارابی که سالها در برلین با حمایت سفارت ایران فعالیت می کرده به انجام می رسانند. برخورد ایرانیان مقیم آلمان با خانواده یکی از قربانیان، نوری دهکردی، فضای آن روزها را به خوبی ترسیم می کند. ابتدا هم دردی، اما به زودی فراموشی و بعد هم مشکوک شدن به قربانی به عنوان نفوذی قاتلین. آن روزها، هاشمی رفسنجانی در ایران به قدرت رسیده بود و تلاش می کرد نشان بدهد روزهای دشمنی تمام شده است. در خلال دادگاه نام دو نفر به میان می آید که از ایران آمده بودند تا اپوزیسیون را قانع کنند که به ایران بازگردند. قهرمان های غیر ایرانی داستان، دادستانی است که به دلیل ساختار ویژه قضایی آلمان، نقش یک ناظر بی طرف را دارد. او می بایست حقیقت را کشف بکند. همین دادستان که در دایره ضد تررویسم کار می کرد، با یک اعلام چند خطی که در آن، ابتدا احزاب رقیب کرد و بعد دولت ایران را به عنوان مظنونین اعلام می کرد، همزمان خشم بسیاری از روسای خودش و سیاست مداران آلمانی و خوشحالی اپوزیسیون ایران را باعث شد. در طول دادرسی، علی رغم تلاش چند باره دولت آلمان، هرگز نتوانستند این موضوع که ایران ممکن است در پرونده دست داشته باشد را کنار بگذارند. قهرمان دیگر، قاضی کوبش است که به عنوان رییس هیات قضات پنج نفره ای انتخاب شد تا به پرونده رسیدگی بکند. آرای دادگاه او، به غیر قابل استیناف بودن معروف بود، اما این آرا به هزینه وقت گذاشتن و گوش دادن به همه شهود بدست می آمد. برای همین پرونده بیش از چهار سال طول کشید و در این مدت، بسیاری از اپوزیسیون حاضر بودند قسم بخورند قضات پول گرفته اند تا با طولانی کردن دادرسی، پرونده را مسکوت بگذارند. در طول دادرسی، با اینکه برای دادستان مسجل شده بود که ایران در قتل ها نقش داشته است، با این حال دولت ایران همه کار کرد تا مانع کشیده شدن پای رهبری ایران به قتل ها بشود. در سوی دیگر ماجرا، پرویز دستمالچی، یکی از کسانی که از ترور جان به در برده بود، وظیفه خودش می دانست که برای کشف حقیقت هر کاری بکند. او شب کار شده بود تا روزها در دادگاه حاضر باشد. بریده روزنامه های ایرانی و خارجی را می خواند و با روزنامه نگاران در ارتباط بود. او در راه کشف حقیقت، همه کار کرد، از جمله کپی کردن غیرمجاز تصاویری از آلبوم متهمین و درز دادن اش به برنامه خبری شبانه تلویزیون. گاهی قهرمانان داستان با اینکه نام و نشانی ندارند، اما تاثیری شگرف بر روند دادگاه گذاشتند. درست در زمانی که دادگاه آماده متهم کردن ایران می شد، علی فلاحیان به آلمان رفت تا با رییس سازمان امنیت آلمان دیدار بکند و به او پیشنهاد کرد ایران حاضر است هر گونه امتیازی را بدهد تا مانع پیشروی پرونده بشود. کسی از داخل این سازمان، برنامه روزانه رییس را نشت داد و خبرنگاران بلافاصله او را تبدیل به شاخص فساد کردند. اوضاع وقتی خراب تر شد که او ماهیت دیدارش با فلاحیان را «بشردوستانه» اعلام کرد. دادگاه بعدا درخواست متن مذاکرات را کرد، وقتی متن مذاکرات در دادگاه خوانده شد، رییس سازمان امنیت به یکی از منفورترین سیاست مداران آلمان تبدیل شد. نویسنده در نهایت از زبان یکی از قهرمانان می گوید قهرمان واقعی وجود ندارد، عدالت را افرادی عادی با پافشاری بر انجام کار درست برقرار می کنند.

از نکات جالب داستان این است که هدف دادستان، نهایتا متهم کردن وزیر اطلاعات ایران بود، اما وکلای متهمین از ایران دستور داشتند تا حد امکان پرونده را به تاخیر بیاندازند. کاظم دارابی، که مرتب در طول دادرسی به ایرانیان حاضر فحش های رکیک می داد، با افتخار یک بار گفته بود «مثل اینکه نمی دانید یکی دو سالی اینجا هستیم». اما این تاخیر اندازی، نهایتا ضربه ای هولناک به ایران زد. در آن سوی دنیا، سعید امامی، متوجه شده بود دوست قدیمی اش، ابوالقاسم مصباحی که در پوشش دیپلمات، در اروپا مسئول نفوذ به اپوزسیون بود در سالهای اولیه انقلاب، از سوی گروه سعید امام در وزارت اطلاعات برای حذف هدف قرار گرفته. مصباحی به پاکستان گریخت و با ابوالحسن بنی صدر تماس گرفت. بنی صدر از او شنید که قتل ها، از لیستی پانصد نفره انتخاب می شوند که آقای خمینی پیش از مرگ اش تنظیم کرده بود و در آن از طنزنویس تا مخالف سیاسی وجود داشت. قتل ها، توسط تیمی متشکل از خامنه ای، هاشمی رفسنجانی، علی ولایتی، علی فلاحیان و رییس سپاه پاسداران که به صورت ماهیانه در قصر فیروزه دیدار می کنند، مورد بررسی قرار می گیرد و دستورات ابلاغ می شود. این اعترافات که بعدا توسط بنی صدر در دادگاه نقل شد و نهایتا مصباحی به صورت قاچاق به اروپا آمد و شهادت داد، از جنون آمیز ترین آرزوهای بازماندگان و تیم دادستانی هم بهتر بود. همین اعترافات بود که قرار تعقیب برای دولت ایران را میسر کرد.

روز اعلام رای دادگاه بسیار عالی تصویر شده است. زنی که چهار سال رخت سیاه از تن در نیاورده بود تا این روز را ببیند، علی رغم اینکه حتی خودش هم تقریبا مطمئن بود که «آنها» بدون عقوبت دیدن آزاد خواهند شد. در این لحظه بود که ایرانیان بعد از سالها در آلمان بودن، طعم شهروند بودن را چشیدند. این اولین بار بعد از دادگاه نورنبرگ در دنیا بود که برای رهبران سیاسی در قدرت، قرار تعقیب صادر می شد. مهلک ترین ضربه به جمهوری اسلامی را زنان و مردانی با دستان خالی، بدون بمب و گلوله زدند. بعد از آن، تمامی اعضای اتحادیه اروپا، سفرای خود را فراخواندند و چند ماه بعد، دولت ایران در انتخاباتی که همه را شگفت زده کرد، قدرت را به دست نیروهای سیاسی کنارگذاشته شده داد.

هر فصل کتاب، مزین به بذله گویی های کم نظیر هادی خرسندی است تا از بار تراژیک داستان بکاهد. از نمونه اش «تروریست هم تروریست های قدیمی. این روزها تروریست ها نه فقط شما رو سربه نیست می کنند، بلکه فحش ناموسی هم بهتون می دهند» (تروریست میکونوس قبل از به رگبار بستن، فریاد زده بود مادر قحبه ها). یا «آقای دستمالچی دیگر هیچ دعوت شامی را قبول نمی کند مگر اینکه شام زیر میز سرو بشود» (پرویز دستمالچی، با به زیر میز خزیدن وقتی تیراندازی شروع شد، جان به در برد).  نویسنده، رویا حکاکیان، شاعری که در ایالات متحده بدل به روزنامه نویس و تهیه کننده ای قابل برای برنامه مشهور ۶۰ دقیقه شد، برای بسیاری از رسانه های معتبر انگلیسی زبان نوشته است و اکنون در مرکز ثبت حقوق بشر ایران فعال است. حکاکیان بابت این کتاب، تقدیر بسیاری دریافت کرد، از جمله از سوی کریستوفر هیچنز فقید. من که نتوانستم کتاب را تا پایان زمین بگذارم، امیدوارم هر خواننده دیگری را هم تا به انتها اسیر خودش بکند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: