Archive for سپتامبر 2014

سفر از سرزمین نه

کتاب اول رویا حکاکیان را که خاطرات زندگی اش در ایران است، بعد از قاتلین قصر فیروزه خواندم.

Journey-from-the-Land-of-No

کتاب حدیث نفسی است بازتاب دهنده آنچه بر ایرانیان با انقلاب بهمن رفت. این کنایه آمیز است که خاطرات یک اقلیت مذهبی/قومیتی، داستان اکثریت باشد، اما به گمان شخصی من، وقتی همذات پنداری با قربانیان، همه گیر بشود، نظام تبعیض همه چیزش را باخته است.

نثر کتاب گیراست ولی دشوار بشود گفت بی پیرایه است، شاید به این دلیل که نویسنده شاعره است. بعد از خواندن چند روایت از انقلاب بهمن و رخدادهای بعدی به زبان انگلیسی، ذهن تان به شیوه ارایه آشنا می شود: ارایه تراژدی در زبانی ایماژ ساز و کاملا استعاری. برای خواننده نابلد ممکن است نشانه ریاکاری باشد، واقعیت اما این است که به جز در کتاب های آکادمیک، وقایع غیربهداشتی را (به قول جناب قائد) در سطل ادبیات رقیق می کنند. از این نظر، کتاب حکاکیان نسبت به لولیتا خوانی در تهران برتری دارد: نثری کم تفاخر تر دارد و استعاره در آن کمرنگ تر است و توالی رخداده ها باورپذیر تر.

حکاکیان تصویری از زندگی یهودیان در ابتدای قرن گذشته و سیر تحول شان در سالهای منتهی به انقلاب بهمن می دهد. پدر او که از روستایی از خوانسار آمده که همکلاسی هایش حاضر نبودند به او به خاطر یهودی بودن نزدیک بشوند تا اینکه یک روز مدیر مدرسه به سر کلاس می آید و از همان لیوانی که او نوشیده می نوشد تا افسانه نجس بودن او را باطل بکند. مدل توسعه اقتصادی شاه، برندگان زیادی داشت که یهودیان فقط یکی از خوش شانس ها بودند. در سیستمی که بر پایه اقتصاد امریکایی صورت بندی شده، یهودی و بهایی هم فرصت رقابت پیدا می کنند. حکاکیان کمال ادغام شدن شان در جامعه ایرانی که برای هزاران سال در حاشیه آن می زیسته اند را در یک تصویر خلاصه می کند: پدرش در محله که راه می رفته، با عنوان حاج آقا خطاب می شده. نه اثری از ستاره داوود نه «جهود» بر بدن و نام شان.

آشنایی حکاکیان با انقلاب هم خیال گونه است. در زیرزمین خانه همسایه، به عموی مومنی بر می خورد که برای برادرزاده نوجوان ش نوارهای خمینی را پخش می کند. توصیف حکاکیان از اولین باری که صدای خمینی را شنیده، آشنایی زدا و در عین حال ستودنی است. هر چه حکاکیان در هضم انقلاب تامل نشان می دهد، انقلاب عجله ای زیاد در پریدن به داخل زندگی اش دارد. شبی را به یاد می آورد که به مانند همه ایرانیان به پشت بام رفت تا با خاموش شدن چراغ ها به فرمان «امام» فریاد اله اکبر سر بدهد. بر سر آن پشت بام، خانواده ای یهودی در محله ای سراسر مسلمان، مردند که فرمان این آخوند مرتجع را اجرا کنند یا ریسک برچسب ضدیت با انقلاب بودن بخورند. حکاکیان موقعیتی را توصیف می کند که برای من بسیار آشناست: وقتی از بزرگتر ها در خانه می شنید که آخوندها را مرتجع می خواند یا انقلاب را شلوغ کاری، ذهن ش خود به خود این بخش ها را ادیت می کرد و به جایش کلمات انقلابی می گذاشت. در هشت سالگی تجربه ای بسیار شبیه به این داشتم و فکر می کردم نفرین ها و فحش های چارواداری ناشی از حسادت یا ناآگاهی والدین ام هست.

گزارش حکاکیان از داخل جامعه یهودی ایرانی هم بسیار خواندنی است. اولویت های این جامعه بیش و پیش از هر چیز، «ایرانی» است. همه مراقب هستند که دختر را پیش از اینکه بی عصمت بشود شوهر بدهند. از نظر همه، زن خوب است درس بخواند، اما نهایتا جایش در مطبخ است. حکاکیان به درستی بر این تابوها می شورد اما به یاد ما می آورد یهودی ها تا چه حد متاثر از فرهنگ ایرانی شان بوده اند. زمانی که تلاش می کند تا جای پسرکی که سرودهای مذهبی را در کنیسه می خواند بگیرد، می شنود که «پاک» نیست. وقتی شاهد می آورد که مادرش همیشه مجبورش می کند خودش را سخت لیف بکشد، خاخام به جای توضیح کتاب مقدس، او را به مادرش حوالت می دهد.

با ورود خمینی به ایران، اولین نشانه های یهودستیزی که به مدد قدرت آمرانه پهلوی ها عقب زده شده بود، با ظاهر شدن شعار «جهودها گم شوید!»‌ روبروی در خانه حکاکیان نمایان می شود. گروهی شش نفره از جامعه یهودی به قم می روند تا از خمینی تضمین امنیتی در ایران بگیرند، آن هم در شرایطی که مسن تر ها با به یادآوری پوگرام ها و هولوکاست آینده سیاه پیش رو را می بینند. چهار نفر از این افراد، دانشجو هستند و خودشان را برای انقلاب و رساندن آیت اله به صندلی قدرت به خطر انداخته اند. صحنه ای کمیک در میانه سیاهی: شش نفر که با عجله رهسپار قم شده اند در میانه راه متوجه می شوند در حضور آیت اله بایستی کفش کند و از آنجا که جوراب های همه مناسب شرفیابی نبوده، به مغازه ای بین راهی متوسل می شوند. آیت اله انتظارشان را می کشیده و وقتی وارد اتاق می شود، صحنه ای آشنا برای ایرانی ها شکل می گیرد، میهمانان می ایستند، آیت اله به رسم میهمان نوازی حاضر به نشستن پیش از میهمانان نیست و زنجیره بی انتهای تعارف شکل می گیرد. پیش از دانشجویان یک خاخام پیش دستی می کند و ضمن ستایش آیت اله سخن اش را با بسم اله رحمان رحیم شروع می کند. آیت اله سخنانی در باب جامع بودن یهودیت (و مسیحیت) می گوید و اینکه به مانند اسلام، این دین ها از نیایش تا شیوه جماع با همسر دستورات دقیق دارد تا انسان گمراه نشود و آنها را اهل کتاب می خواند. در انتها هم تاکید می کند یهودیان ایران هیچ ربطی به صهیونیست های بی خدا در اسرائیل ندارند. این فرمان تاریخی، برای مدتی یهودیان را متقاعد کرد که در ایران بمانند. اما وقتی پنج سال بعد نمایندگان یهودی به دیدار آیت اله می روند به قدری تحقیر می شوند که عطای هر گونه تضمینی را به لقای ش می بخشند. آیت اله در شکستن عهد، به اندازه دروغ بافی چیره دست بود.

با پیشروی انقلاب، دنیای حکاکیان کوچکتر می شود. مجبور به ترک مدرسه اش می شود و در مدرسه جدید یهودی، مستبدی که سیده است و می خواهد فرزندان یهودی را مسلمان بکند و یک شبه صاحب مدرسه اقلیت ها شده، ضدقهرمان داستان اش می شود. مدیر چادر چاقچوری، رویا را به عنوان نماینده کلاس به دفترش می خواند و از او قول جاسوسی می گیرد و در انتها می گوید «تو که با فرهنگ یهودی خوب آشنا هستی بگو ببینم چرا پدران یهودی به دختران شان تجاوز می کنند؟». نبرد با اخراج حکاکیان به خاطر قیام در اعتراض به کاهش روزهای تعطیل پسح مغلوبه می شود.

برای حکاکیان ایران تمام شدنی نیست. وقتی اوضاع وخیم تر می شود، به انجمن جوانان یهودی تهران می پیوندد که جمعه ها به کوهنوردی در البرز می رفتند. حکاکیان روشن نمی کند ضربه نهایی کدام است، اما آماج ضربه ها قابل نادیده گرفتن نیست: کتاب فروغ سانسور شده است. شهر را سیم خاردار کشیده اند و ایست و گشت گذاشته اند. در یکی از کوهنوردی ها طعمه کمیته می شوند. در دیدار با دوست کودکی ش زینب، در محله قدیمی شان متوجه می شود بی بی، خواهر بزرگتر زینب که شیفته آیت اله خمینی شده بود و به رویا گفته بود که آمدن «آقا» را حضرت حافظ با «دیو چو بیرون رود فرشته در آید» پیش بینی کرده، به مجاهدین پیوسته و بابت یک انشا سالهاست که زندان است و شکنجه شده. برادر زینب که روزهای شنبه به خانه حکاکیان ها می آمده و وسایل را که یهودیان از استفاده از آنها منع شده اند به کار می انداخته، در جنگ معلول شده و دایی مومن از غصه سکته کرده و مادر، نیمه دیوانه شده. صحنه پایانی که رویا می شنود وقت ترک ایران رسیده خوبتر از آن است که با گفتن اش خراب ش بکنم.

در مجموع حکاکیان با گذشته اش صادق است: چیزی از تهرانی که او می شناخت باقی نمانده بود که او به آن دل ببندد. انقلابی بنیان افکن در گرفته بود که تمامی وجوهی که باعث دوست داشتنی شدن تهران برای او می شد را از میان برد. 

فکر می کنم تنها در کتاب یک غلط املایی یافتم (اتوبان شهید همت به اشتباه حشمت نوشته شده). بروی هم رفته کتابی است خواندنی، بنابراین وقتی دست می گیرید ش، چندین ساعت را خالی بکنید.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: