Archive for the ‘اجتماعی’ Category

قصه قسمت

قصه قسمت، کتاب جدید محمود فرجامی است که توسط نشر HandsMedia منتشر شده و در امازان و دیگر کتابخانه های مجازی قابل خریداری هست.

 

 

اگر «راننده تاکسی» را خوانده باشید تا حدودی با سبک نوشته های طنز فرجامی آشنا هستید. در راننده تاکسی، بریده های زندگی یک راننده تاکسی، تصویری نادر از زندگی ایرانی به دست می دهد. نادر نه از لحاظ احتمال وقوع بلکه از نوع نگاه به این رخداده ها. در قصه قسمت، این بار با راننده موتورسوار که مسافر می زند و کار پیک موتوری را انجام می دهد همراه می شویم. جوانی با دغدغه های معمولی یک جوان ایرانی که به شکل شگفتی آور از صحنه مطبوعات «سطح بالا» که امروز حضورشان به اینترنت محدود شده غایب است. تم داستان در ظاهر، بازگویی تناقض های پر شمار ذهن ایرانی است. اما فرجامی در این نوشته از نقد اجتماعی که در راننده تاکسی از او دیده ایم فراتر رفته و تصویری به هم بافته و همبسته از منطق حاکم بر ذهن متناقض ایرانی ارایه می دهد. منطقی که اجازه می دهد در عین بی ارتباطی به دنیای واقعی، انسجام درونی پدیده ها در ذهن ایرانی پایدار بماند. زرنگی یعنی سر دیگران را کلاه گذاشتن، شرافت یعنی توجه به حلال و حرام. صداقت با خود، عنصر همیشه غایب ذهن ایرانی است ولی این غیبت عنصری حیاتی در حفظ یکپارچگی روایتی است که ذهن ایرانی از خود به دست می دهد.

بافت داستان که از چندین و چند زیرداستان کوچک و بزرگ تشکیل شده است به واقع تحسین برانگیز است به این دلیل که هیچ بخشی اضافی به نظر نمی آید و برای گفتن حرف ها، چیز زایدی خلق نشده. به علاوه وجود زیرداستان ها و حاشیه روی ها به روانی داستان صدمه نزده است. ارجاعات جلو و عقب به زیرداستان های دیگر، برای خواننده گیج کننده نیست و دنبال کردن خط داستان توان ذهنی زیاد نمی خواهد. تصویری که با یک فلش بک یکی دو پاراگرافی از هر شخصیت به دست می دهد، به قدر کافی گویاست که یک تیپ شخصیتی که نبایستی برای هر کسی که در ایران زندگی کرده باشد تصورش دشوار باشد را به راحتی در ذهن به جایش بنشاند. با این حال بعضی ویژگی ها برای من اندکی غریب به نظر می رسید، مثلا تحلیل دایمی حرف های مشتریان توسط گل فروش به جهت اخذ حال مشتری.  گویش مورد استفاده راوی سوم شخص، از دو جهت قابل توجه است: با استفاده از ادبیات انسان هایی که در داستان درگیر هستند و همگی از خرده فرهنگی بازاری مسلک و غیرت منش ولی زیرآبی رو و متقلب می آیند، کمک شایانی به زندگی کردن در تجربه آنان در طول داستان می کند و در عین حال، منطق راوی بیش از هر چیز به منطق راننده موتور نزدیک است.

قلب تپنده داستان، مجموعه ای اعجاب انگیز از وقایع است که به سبک ترن هوایی، مرتب پیچ و خم های غیرمنتظره ایجاد می کند تا در نهایت، راوی، خواننده و راننده موتور را متقاعد کند نقش او و تصمیمات اش، در نتیجه، هیچ بوده است. قسمت، چسب متصل کننده رخداده ها در زندگی ایرانی است. انسان، سلب الاختیار است چون اگر بپذیرد که نتایج، می توانسته ناشی از تصمیمات او بوده باشد، ممکن است زیر آوار مسئولیت اخلاقی تصمیمات اش دوام نیاورد.

با وجود سرعت بالای بازگویی وقایع، هیچ زمانی از نقب زدن به موضوعات اجتماعی پرهیز نشده است: از تروتمیز گشتن یک پیک موتوری به تصفیه شدگان اول انقلاب می رسیم و از گفتگوی خصوصی زن و شوهر به پدیده «بلوتوث» شدن فیلم های «خصوصی».  از این منظر، کتاب بیشتر اجتماعی است و اگرچه در هیچ جای کتاب چنین ادعایی نمی شود، اما بیشتر نگاهش معطوف به اصلاح اجتماعی است. برای اصلاح، نخست می بایست کژی را شناخت. با کنار هم گذاشتن شخصیت های داستان، تصویری کمابیش قابل قبول از «روح ایرانی» به دست می آوریم: نخبه گرا و در عین حال ضدروشنفکری، عاشق مدرک تحصیلی و در عین حال مسحور شده با جادو و جمبل نوین، شعاردهنده برای صداقت و در عین حال به غایت دو رو، مبلغ درست کاری و در عین حال به شدت متقلب، معلم اخلاق و در عین حال استادی در تمامی رذایل اخلاقی. قصه قسمت، آینه ای جلوی خواننده می گیرد به این امید که ارتباطی منطقی میان ادبار اجتماعی ایرانیان و اعمال خودشان در ذهن ایرانی شکل بگیرد.

 

به مانند راننده تاکسی، کتاب فاقد پیشگفتار یا حتی فهرست است. به دلیل ادبیات مورد استفاده، تلفظ صحیح بعضی اصطلاحات کوچه و خیابان ممکن است برای خواننده دشوار باشد و روزمره بودن موضوعات برای کسی که از جامعه ایران فاصله داشته شاید غریب به نظر برسد.

کتاب با کیفیت قابل قبولی به انتشار رسیده و با همان قیمت ۱۵ دلار برای خارجی ها در دسترس است. نویسنده لطف کرده و یک نسخه کاغذی از کتاب را برای من فرستاده که کار بسیار به جایی است چون من ترجیح می دهم نسخه چاپی کتاب های فارسی را در کتابخانه داشته باشم. قصه قسمت، گامی به پیش برای نویسنده است و فرصتی یگانه برای خواننده علاقمند به تحولات اجتماعی ایران.

 

Advertisements

بر لبه مرگ، درباره Near Death Experience

سم هریس


لازم نیست زیاد در حلقه های روحانی بگردید تا با کسانی که مطلقا مسحور تجربه های نزدیک به مرگ یا NDE شده اند مواجه بشوید. این پدیده را چنین تعریف می کنند:
از جمله وقایعی که زیاد در این حالت گزارش شده حس خوشی و آرامش است. حس بیرون از بدن بودن و وقایع اطراف را از خارج از بدن نظاره کردن. بعضی اوقات پایان همه گونه درد و دیدن یک نور در انتهای تونلی تاریک. حس ارتباط داشتن با موجودی نورانی. ملاقات با انسان های درگذشته. مرور تمام زندگی و گاه به قضاوت نشستن اش. تعلق داشتن به حریمی دیگر. و در نهایت، با اکراه به بدن خود بازگشتن.

چنین تجربه هایی ست که باعث شده مردم باور کنند که آگاهی از مغز انسان مستقل است. متاسفانه اما، این تجربه های در میان فرهنگ های مختلف، متفاوت است و هیچ ویژگی مشترکی میان همگی شان وجود ندارد. اگر واقعا تجربه ای از ماورا در میان باشد دست کم بایستی گزارش ها حاوی مشخصاتی یکسان باشند. تجربه یک هندو با تجربه یک مسیحی نبایستی تفاوت داشته باشد یا مثلا تجربه یک فرد که در شمال هند زندگی می کند با کسی که در جنوب ساکن است نبایستی فرق کند. از این بدتر اینکه تنها ۱۰ تا ۲۰ درصد از افرادی که تا یک قدمی مرگ پیش رفته اند چنین تجربه هایی داشته اند.
مشکل اصلی اما این است که اکثریت کسانی که از این تجربه ها حرف می زنند *واقعا نمرده اند*. در واقع بسیاری شان حتی در خطر مرگ واقعی هم نبوده اند. و آنهایی که در یک وضعیت اورژانسی پزشکی واقعی مثل ایست قلبی تجربه خارج از بدن را گزارش کرده اند، فعالیت مغزی شان کاملا متوقف نشده است. نمی شود که مغز از فعالیت بیوفتد و بعد دوباره زنده بشود بنابراین امکان ندارد که مغز این افراد کاملا خاموش شده باشد.
بسیاری از طرفداران تئوری NDE می گویند که در زمانی که از بدن خارج شده اند تجربه های یگانه ای دشته اند مثل اینکه جراحی خودشان را دیده اند یا اینکه از رازهایی که اقوام شان با یکدیگر در میان گذشته اند با خبر شده اند. البته که چنین گزارش هایی همیشه در مظان اتهام خود فریبی، اگر نه کلاه برداری، اند. اما به فرض که چنین قابلیت هایی وجود داشته باشد تنها نشان می دهد مغز دارای قابلیت تله پاتی یا آینده نگری است و زندگی پس از مرگ را اثبات نمی کند. چرا؟ چون تا زمانی که نتوانیم اثبات کنیم که مغز این افراد از فعالیت ایستاده بوده، می بایست نقشی برای مغزشان در این زمینه قایل بشویم.

برای اینکه استقلال آگاهی از مغز را اثبات کنیم می بایست به دنبال موردی بگردیم که فعالیت مغزی کاملا  متوقف شده باشد و فرد تجربه NDE داشته باشد. ندرتا چنین مواردی داریم. یکی شان پم رینولدز هست که برای اینکه جراحان بتوانند یک اتساع رگی در شریان پایه ای مغز ش را ترمیم کنند، او را تا دمای ۶۰ درجه فارنهایت خنک کردند و بعد هم قلب ش را از کار انداختند. او یک NDEکلاسیک با تمام ویژگی های مثل دیدن جراحی خودش را گزارش کرده است. اما ایراد پم این است که تجربه اش از وقایع جراحی در زمانی که «از نظر بالینی مرده»‌بود رخ نداده و هرچه گزارش می کند، مربوط به پیش یا پس از این زمان است. به علاوه این اتفاق تا مدت ها بعد از رخ داد ش گزارش نشد و گزارش دهنده اش هم یک پزشک مسیحی تبشیری است که دهه ها در تلاش بوده زندگی پس از مرگ را اثبات کند. مخدوش بودن شواهد، بایاس گزارش کننده و موارد دیگر واضح است.

جدید ترین مورد NDE توسط دکتر الکسندر گزارش شد (http://bit.ly/ZpTzGj) که یک جراح مغز و اعصاب هست و ظاهرا فکر می کند صلاحیت نظر دادن درباره تجربه اش را دارد. کتابی که او در این باره نوشت، یکی از پر فروش ترین کتاب های یک دهه اخیر را از صدر به ذیل آورد. نکته جالب این است که این کتاب، «بهشت واقعی است» نوشته یک کودک خردسال است که در ۴ سالگی، یک تجربه NDEداشته است. البته دکتر الکسندر و این پسر از دنیای پس از مرگ کاملا متفاوتی حرف می زنند. مثلا دکتر الکسندر هیچ حرفی از عیسی مسیح سوار بر اسب نمی زند و نمی گوید که در بهشت هم کودکان بایستی مشق بنویسند.

بعد از خواندن کتاب دکتر الکسندر، می توانم بگویم که انتقادم به دکتر کاملا به جا بوده است ولی کتاب او بسیار جالب است. البته نه از آن نظر که دکتر فکر می کنند. به علاوه من متهم شده ام که حاضر به مناظره با او نشده ام. این واقعیت ندارد بلکه تنها دعوت یک مجری پادکست پاراسایکولوژی را که بسیار آزاردهنده است رد کردم. از مناظره با دکتر الکسندر استقبال می کنم.
همانطور که نوشتم، استقبالی که از دکتر الکسندر شد نشاندهنده برداشت نادرست عامه از اتوریته علمی است. بسیاری فکر می کنند که من قانون بازی را عوض کرده ام و به نظر «دکتر» اهمیت نمی دهم. «می بینید،حتی نظر یک جراح اعصاب هم برای خداناباوران بنیادگرای مادی گرایی چون سم هریس کافی نیست.» ظاهرا برای بعضی درک این موضوع که نورساینتیست با جراح اعصاب یکی نیست آسان نبوده.
در مناظره علمی، تعداد دکترا هایی که یک فرد گرفته معیار صحت ادعایش نیست. تنها معیاری نادقیق است از اینکه از چه چیز هایی خبر دارد و از چه چیزهایی نه. اگر او از تجربه هایش نتایج منطقی گرفته بود نیازی نبود نوروساینتیست یا جراح اعصاب یا معدن چی باشد. مشکل اینجاست که او به مانند یک دانشمند فکر نمی کند و بنابراین نیم دو جین نوبل هم او را از انتقاد مصون نمی کند.
تفاوت میان نوروساینتیست و جراح اعصاب چندان دشوار نیست توضیح اش. اگر به یک نوروساینتیست یک مته بدهید تا مغز انسان را جراحی بکند نتایج فاجعه بار است. کار دکتر الکسندر هم همینطور بوده است. در کتاب اش بسیاری اشتباهات فاحش می کند که البته خیلی مهم نیستند. مثلا تعداد نورون های داخل مغز را یک دهم رقم واقعی نوشته است. اما در موارد دیگر،‌اشتباهات ش کاملا به نتیجه گیری ها مرتبط است.اگر این کتاب توسط میلیون ها نفر خوانده نمی شد و باور نمی شد اصلا دلیلی نداشت آن را جدی گرفت.

برای اثبات NDE دو راه وجود دارد.راه اول این است که نشان بدهیم فرد در زمان تجربه این اتفاقات مغز اش از کار افتاده بوده. راه دیگر این است که نشان بدهیم فرد اطلاعاتی درباره دنیا بدست آورده که از کارکرد مغز اش مجزا بوده اگرچه این بسیار سخت است بدون از کار انداختن مغز. الکسندر در گزارش اش راه اول را انتخاب کرده است. با این حال به نظر می رسد که در کتابش و در پاسخ اش به انتقاد من کاملا از اینکه چه چیزی، سندی قابل قبول برای این ادعا هست عاجز است. او مرتب می گوید که مغزش به استناد سی تی اسکن ها کاملا خاموش شده (سی تی اسکن نمی تواند فعالیت مغزی را اندازه بگیرد) و مرتب تکرار می کنند که نوع مننژیتی که دچارش شده بسیار نادر است. پاسخ این است که او هیچ مدرکی نشان نمی دهد که اثبات کند در زمان این تجربه ها مغز او از کار افتاده بوده.
او می گوید که تجربه اش نشان می دهد که آگاهی با مرگ به پایان نمی رسد و تجربه زندگی بعد از مرگ هم ادامه دارد. از این گذشته، این زندگی زیر نظر خدای متعال است که ما را دوست دارد و درباره اینکه ما نهایتا قرار است به کجا برویم هم نظر دارد.

همین موضوع که الکسندر به یاد می آورد که NDE ش چه بوده نشان می دهد که مغز او فعال بوده چون برای به خاطر سپردن، مدار های مغزی حافظه می بایست فعال باشند. در غیر اینصورت چطور می تواند به یاد بیاورد که چه اتفاقی افتاده؟ من متعجب نخواهم شد اگر بشنوم که او فکر می کند خاطرات NDEش جایی خارج از مغز ش ذخیره شده. جایی میان لینچ برگ در ویرجینیا و بهشت. ظاهرا او یک دیدگاه بسیار غریب درباره مغز دارد:
مغز مثل یک فیلتر است که آگاهی بزرگتر و غیر فیزیکی که همه ما داریم را تبدیل به یک آگاهی فیزیکی برای مدتی که در این دنیای فانی هستیم تبدیل می کند.

هر کسی که بخواهد به مانند یک نوروساینتسیت فکر کند میتواند مشکلات این گزاره را ببیند. اگر کارکرد مغز، کاهش تجربه ما هست، اگر بخش هایی از مغز آسیب ببیند، قابلیت های ما می بایست *افزایش* پیدا بکند. اگر بتوانیم قابلیت سخن گفتن را حفظ بکنیم، هرچه بیشتر آسیب بزنیم، احتمالا قابلیت های بیشتری آشکار می کنیم. مثلا چند ضربه چکش یا گلوله ای که جای درستی قرار بگیرد، احتمالا یک انسان کند ذهن را تبدیل به یک نابغه هنری یا ادبی می کند. آیا این دنیایی ست که ما در آن زندگی می کنیم؟

در کتاب، دکتر الکسندر ظاهرا از شیوه دوم هم به اثبات می پردازد البته بسیاری از ادعاهایش را می بایست به دانشمندان سده های آتی واگذار کند تا اثبات یا رد بکنند.

«در تجربه ام من به گونه های حیات متفاوتی برخوردم. دنیاهای فراوان دیگری وجود دارد که در ابعاد دیگر وجود دارند. برای تجربه شان می بایست به آنها وارد شد. علت و معلولی در این دنیاها هم وجود دارد ولی از حیطه فهم ما خارج است.زمان و مکان ما به شکلی پیچیده به آن دنیاها بافته شده است. آنچه یاد گرفتم را کسی به من نیاموخت بلکه خودم مستقیما تجربه کردم. بیشترش را با وضوح بیاد می آورم همانطور که موضوعات پزشکی را که در مدرسه طب آموختم به یاد می آورم.

این چیزهای عظیم که او آموخته و هرگز فراموش نخواهد کرد البته چندان مورد بحث قرار نمی گیرند. مهم ترین بخش ش، رنگ و بویی به شدت مسیحی دارد:

«شما مورد محبت و علاقه خدا هستید. برای همیشه. از هیچ چیزی ترس نداشته باشید. هیچ اشتباهی نمی توانید بکنید».

سادگی بیش از حد این گزاره، نه تنها دانشمندان را به هیجان نمی آورد بلکه شاگردان بودا یا آدوایتا ونداتا هم آنها را بسیار تهی می یابند (چون خودشان مفاهیمی عمیق تر دارند). اینکه او از ان جهان، تنها تکرار طوطی وار حرف های مسیحیت درباره لزوم وجود شر در این دنیا را برای امکان اراده آزاد را به ارمغان آورده، ادعایش را بسیار محلی و مختص به مسیحیت می کند.
لازم نیست کتاب دکتر را بخوانید تا همه مدعایش را بشنوید بلکه این ویدیو ۶ دقیقه ای را مشاهده کنید. او در این ویدیو به قله های بی صداقتی صعود می کند.از این گذشته او می گوید که ماه ها وقت صرف کرده تا مهم ترین تجربه اش که اثبات زندگی پس از مرگ هست را یعنی پرواز بروی بال یک پروانه کنار یک دختر خانم زیبا را در طول ماه ها بدست آورده. از این بهتر نمی شود یک خاطره را مخدوش کرد که مرتب با آن ور رفت و درباره اش فکر کرد و درباره اش نوشت و بازنویسی کرد.
او که یک خواهر دوقلو که هیچ وقت ندیده بود داشته که پیش از تجربه اش فوت شده بود و وقتی عکس ش را بعدا دید به این نتیجه رسید که این خانم زیبا خواهرش بوده. اثبات این که او همین شخص بوده این ست که مادر و پدرش می گویند این دختر خانم همیشه خیلی دوست داشتنی بوده!

همانطور که در نقد اولیه ام به الکسندر نوشتم، من بیشتر عمرم را صرف همین تجربه ها کرده ام بدون اینکه بمیرم یا مننژیت بگیرم و می توانم از روی تجربه بگویم که بسیاری تجربه های مشابه وجود دارد که باعث می شود فرد فکر بکند که با ماورا تماس گرفته است. مثلا زمانی که قرار بود به تبت بروم تا با یک مرشد روبرو بشوم یک رویا دیدم که در آن، این مرشد را ملاقات کردم و او پرسش هایی از من کرد که در آن نکاتی گفته شد که بعدا متوجه شدم درست است. اولا اینکه من این مرشد را هیچ وقت ملاقات نکرده بودم و عکسی از او ندیده بودم و چون اینترنت هم وجود نداشت، بسیار جالب تر بود که پیش از دیدن ش، او را در رویا ببینم.
اما او از من پرسید که کیستی؟من نامم را گفتم و او ظاهرا به دنبال پاسخ دیگری بود. دوباره پرسید من پاسخی نداشتم و نهایتا وقتی با نگاه نافذش با انگشت به من اشاره می کرد پرسید و من پاسخ ندادم، انگشت ش را به سمت چپ من نشانه رفت و گفت کیستی. من مطمئن بودم که تنها هستیم. وقتی به فضای خالی اشاره کرد من متوجه شدم که منظورش این است که ما، به عنوان یک تجربه گر واقعیت نیستیم بلکه خود واقعیت ایم. آگاهی خارج از ما وجود ندارد و هر آنچه اتفاق می افتد آگاهی ماست نه اینکه ما در حال تجربه اش به عنوان موجودی بسیط و مستقل باشیم. اینگونه بود که لاما به من نشان داد که «من» یک توهم است.
وقتی بالاخره او را در حالی که به صدها شاگرد ش دستور می داد ملاقات کردم، متوجه شدم که واقعا شبیه رویایم هست. البته بسیار اغواکننده است که فکر کنی یک جور فراخوانی فراشخصیتی صرفا برای من تدارک دیده شده ولی همین جذابیت این باور باعث می شود که معیار ما برای پذیرش یک ادعا بالا برود نه اینکه پایین بیاید. در آن موقع من آموزش در نوروساینس ندیده بودم تنها می دانستم که ذهن ما با ما بازی می کند. آیا ذهن من به دقت به یاد آورده یا دارد من را بازی می دهد؟ به علاوه من در سفر هایم افراد زیادی را دیده بودم که فعالانه دوست داشتند با این تجربه ها قانع بشوند و من دوست نداشتم شبیه آنها باشم. بنابراین نتیجه گرفتم که او واقعا در رویای من حاضر نشده و هرگز این را شاهد ماورا الطبیعه نگرفتم.
تجربه من را با دکتر الکسندر مقایسه کنید. هر دوی ما یک چهره آشنا دیدیم. من نتیجه گرفتم که نمی توانم با ذهن بازی دهنده ام اعتماد کنم. دکتر می گوید بزرگترین حقیقت دنیا را کشف کرده است.

این خود بهشته!


سم هریس

روزی روزگاری یک جراح مغز به نام ابن الکسندر دچار یک مورد مننژیت باکتریال وخیم شد و به کما رفت. وقتی که بی جان بروی تخت افتاده بود، چیزهایی شنید و دید که سرنوشت خودش و ما را عوض خواهد کرد. بنا به ادعای نشریه نیوزویک، تجربه الکسندر نشان می دهد که هوشیاری مستقل از مغز است و مرگ به عنوان پایان کار، یک توهم است. پس از آن، یک جهان پر زرق و برق با عزیزان سفرکرده مان و فرشتگان و ابر ها و دختران در لباس های محلی در انتظار ماست. فهم کنونی ما از ذهن آدمی، «در مقابل پاهای ما خرد شده». دکتر می گوید اتفاقی که برایش افتاد باعث شد که تصمیم بگیرد همه زندگی را صرف اثبات این بکند که ما بسیار فراتر از مغز مان هستیم.

خوب من قصد دارم امروز صبح ام را صرف این کنم که مانع زور زدن دکتر بشوم. این مقاله، سندی باستانی است که باعث شرمندگی نوادگان ما خواهد شد. تنها تصویر روی جلد، بیش از آنچه ادیتور ها قصدش را داشته اند برای آیندگان حرف خواهد داشت: واماندگی ژورنالیسم، ورشگستکی فکری مذهب و سرسختی اش، اشتباه شایع ما در فهم قیمومیت دانش. این مقاله معادل یک مجسمه چوبین قرن چهاردهمی ست که کار کیمیاگران و جنجگویان صلیبی و پیشگویان را تجسم کرده است.امید من این است که آیندگان بدانند که بعضی از اجدادشان از خجالت صورت شان سرخ شده بود.

همچنان که بسیاری از شما می دانید من به تجربه های «معنوی» که الکسندر توصیف می کند علاقه مند هستم. بر خلاف بسیاری از خداناباوران، من تجربه سوبجتکیو را به رسمیت می شناسم، یعنی من فکر نمی کنم هر کسی که می گوید یک فرشته دیده یا تجربه خارج از جسم داشته یا با هستی یکی شده، مریض یا دروغگو است. من خودم چنین تجربه هایی را با مدیتیشن و در رویای روشن با کمک روانگردان ها داشته ام. من می دانم که تغییرات زیادی در محتوای هوشیاری می شود داد.

و بر خلاف بسیاری از نوروساینتیست ها و فلاسفه من درباره نسبت هوشیاری و دنیای فیزیکی، موضع نمی دانم دارم. البته شواهد بسیار خوبی وجود دارد که نشان می دهد هوشیاری، همچون دیگر اجزای ذهن آدمی، نتیجه فعالیت مغز است. ولی ما نمی دانیم این پدید آمدن هوشیاری چطور معجزه آسا رخ داده. حتی اگر جدایی هوشیاری از مغز انسان میسر باشد (آنطور که سن اگوستین دوست داشت) جهان بینی من تغییر نمی کند. من می دانم که ما درباره هوشیاری نمی دانیم و چیزهایی که من درباره هستی یا نادرستی باور های مذهبی می دانم الزام نمی کند که من چنین چیزی را انکار کنم. بنابراین، با اینکه من در مقابل مدعیات مذهبی رحم و بخشش ندارم، ولی دشمنی خاصی با ادعاهای از جنس ادعای دکتر ندارم. ذهن من باز است (واقعا باز است).

ولی روایت الکسندر بسیار بد است، به قدری استدلال های کاهلانه و جانبدارانه است که اگر بروی جلد یک مجله مهم نبود، نیازی به توجه کردن به آن نبود.او همچنین کتابی درباره این تجربه پس از مرگ اش در انتظار چاپ دارد که بی شک تبدیل به یک پرفروش خواهد شد.

اما هر چیزی به وقت خودش. اول مقاله الکسندر را بخوانید. با خواندن ش متوجه می شوید که دکتر، قربانی مسیحیت به سبک امریکایی ست، چون علی رغم اینکه خودش را تا پیش از حادثه یک ناباور معرفی می کند، می گوید:

اگرچه من خودم را یک مسیحی مومن می دانستم، ولی بیشتر مسیحی اسمی بودم تا اینکه واقعا اعتقاد داشته باشم. من با کسانی که فکر می کردند عیسی مسیح بیش تر از صرفا یک انسان خوب که مورد ظلم دیگران واقع شده بوده است، مشکل نداشتم. من با کسانی که دوست داشتند باور کنند که جایی در آن بیرون، خدایی ست که ما را بی قید و شرط دوست دارد هم دردی می کردم. در واقع به اینکه می توانند در پناه چنین عقایدی، حس امنیت کنند برایم حسادت بار بود. اما به عنوان یک دانشمند می دانستم که نبایستی به این چیزهای باور داشته باشم.

 

اینکه «مسیحی مومن» «بدون داشتن ایمان» دقیقا چیست مشخص نمی شود ولی خداناباوران از اینکه تربیت دینی اش حریف شکاکیت علمی ش نمی شود اصلا شگفت زده نمی شوند. بیشتر ما در اطراف «خداناباوران سابق»ی (همچون فرنسیس کالینز) بوده ایم که حسرت دایمی ایمان داشتن را خورده اند و تمنای این نوازش عاطفی مذهب را آزمندانه داشته اند و بر لبه ایمان چندان وقت گذرانده اند که با کوچکترین نسیمی به داخل مغاک مذهب افتاده اند. برای فرنسیس کالینز، بینه ای که وجود تثلیت مسیحی را اثبات و زندگی بعد از مرگ را بی شک کرد، یک آبشار یخزده بود. برای الکسندر، ظاهرا سواری بر بالهای پروانه ای ناشی از مصرف روانگردان ها بوده. در هر صورت ، آنچه مورد اعتراض است نه فهم زیبایی بلکه نبود مطلق هر گونه جدیت روشنفکرانه در ترجمه وقایع است.

به ادعای الکسندر، همه آنچه تجربه کرده در زمانی رخ داده که بخش عالی مخ «کاملا خاموش» بوده و هیچ گونه فعالیتی نداشته است. شواهد اینکه او در تمام این مدت از نظر مغزی خاموش بوده نه فقط ناکافی است بلکه نشان می دهد او چیزی درباره مغز نمی داند. شاید او حرف های خوبش را برای کتابش نگاه داشته اگرچه با توجه به مصاحبه یک ساعته آنلاینی که از او گوش کردم بعید به نظر می رسد. ادعای او این است که عدم فعالیت مغزی او از «شدت و مدت بیماری مننژیت اش و درگیری فراگیر مغز اش که بوسیله تصاویر سی تی اسکن و معاینات عصبی اثبات شده» اثبات می شود. ظاهرا ادیتور های نیوزویک، این حرف ها را معادل نوروساینس می دانند.

مشکل اما اینجاست که سی تی اسکن و معاینات بالینی ، نمی تواند فعالیت عصبی را چه در مغز و چه در جاهای دیگر را ثبت کند. او هیچ شاهدی از روش های ثبت «کارکرد» مغز همچون fMRI, PET, EEG بدست نمی دهدو ظاهرا حتی نمی داند که اینها شواهدی است که می بایست برای ادعایش ارایه کند. از آنجا که قشر مخ الکسندر اکنون کار می کند (هر چه نباشد یک کتاب نوشته است) بنابراین نمی تواند مدعی باشد که آسیب به قشر مخ اش «فراگیر» بوده است، و الا در حقیقت دارد می گوید که قشر مخ اش یک بار نابود شده و دوباره رشد کرده. در هر صورت، کما با توقف کامل فعالیت های مغزی همراه نیست. و تا آنجا که می دانم، هیچ کسی مدعی نیست که هوشیاری صرفا معادل فعالیت قشر مخ است. فرضیات نادرست الکسندر به سرعت پر شمار می شوند. چرا او از نادرستی این فرضیات آگاه نیست؟ او هر چه نباشد یک جراح اعصاب است که به کما رفته و حالا دارد برای ما از تجربه ای شیرین با فرشتگان، همان زمان که مغز اش کاملا خاموش شده بوده حرف می زند. حتی به فرض که واقعا مغز ش کاملا خاموش شده بوده باشد (ادعایی که بسیار پذیرفتن اش دشوار است) او از کجا می تواند اثبات کند که این رویاها را درست در زمانی که مغزش شروع به کار کرده ندیده است؟

می بایست اعتراف کنم ادعاهای الکسندر به قدری غیرعلمی است که من به مغز خودم شک کردم. من برای اطمینان مجبور شدم که به مارک کوهن که در دانشگاه UCLA کرسی استادی در دپارتمان های روانپزشکی و تصویربرداری عصبی، نورولوژی، رادیولوژی، بیومهندس دارد و سرپرست تز من هست مراجعه کنم. این نظر اوست:

 

این برداشت شاعرانه از تجربه (الکسندر) هیچ استناد علمی ندارد. همانطور که نوشتی کما معادل «خاموشی قشر مخ» یا «خاموشی فعالیت های عالی مغز» نیست. اینها تعاریف مرگ مغزی هستند که صد در صد مرگ بار است. مقاله های علمی بسیار خوبی هست که لینک شان را برایت می فرستم تا درباره تعریف کما بخوانی. ما از نتایج نوار مغزی اش خبری نداریم ولی فعالیت امواج الفا در کما شایع است. اما در عین حال می توان یک نوار مغزی کاملا بی حرکت داشت. نواز مغزی بی حرکت حتی در وضعیتی که فعالیت مغزی در حال رخ دادن هم هست هم ممکن است، مشروط بر اینکه این فعالیت سینکرون نباشد. صدها مقاله درباره این موضوع نگاشته شده است.

همانطور که خودت می دانی این حقیقت جویی به حکم «من می گویم» است. با این وجود جراحان اعصاب دانش چندانی درباره فعالیت مغزی ندارند. دکتر الکسندر مغز ها را باز می کند و نمی داند داخل شان چه خبر است. می گوید «هیچ توضیح علمی وجود ندارد که وقتی که مغز من کاملا خاموش شده بود، چطور من درونی ام صحیح و سالم به زندگی ادامه می داد. وقتی که اعصاب میکروب زده من از فعالیت باز ایستاده بودند، هوشیاری مجزا از مغز من…» این درست است، دانش نمی تواند هوشیاری مجزا از مغز را توضیح بدهد. اصلا دانش نمی تواند هوشیاری را توضیح بدهد. اما در این مورد محتاطانه تر است که ایده وجود هوشیاری در غیاب فعالیت مغزی را رد بکنیم. یا مغز او وقتی این رویاها را می دیده فعال بوده یا اینکه اینها نتیجه سرهم بندی هایی ست که مغز او در حالت کم فعالیتی کما ساخته.

گزارشات فراوانی از به یاد آوردن رویا در زمانی که افراد در کما بوده اند وجود دارد. مشکل این گزارشات ناهماهنگ بودن شان است و به هر حال، گزارش دکتر الکسندر به هیچ وجه یگانه نیست.

 

خوب ظاهرا مغز من کاملا از کار نیافتاده بود. اما مشکلات بیشتری با روایت الکسندر وجود دارد. او نه فقط از دانش مغز بی خبر است بلکه ظاهرا از گزارش های مشابه هم خبری ندارد. در مصاحبه انلاین اش درباره گفتگوهایش با شکاکین می گوید:

 

فکر می کنم همیشه می توان گفت «خوب مغز تو این قدری فعالیت می کرده تا هوشیاری را ایجاد بکند و دوباره به وضعیت بیماری ش بر می گشته» که به نظر من اصلا منطقی نیست. به خصوص که آن وضعیت بسیار شفاف و واقعی بود. اصلا شبیه وضعیت هایی که روانگردان ها ایجاد می کنند نبود. خیلی ها به من می گویند «اوه اینی که تعریف کردی مثل یک تجربه با داروی DMTاست» یا می گویند «به نظر اثر کتامین می آید». اصلا اینطور نیست. حتی نزدیک هم نیست.

آنها نمی توانند شفافیت و میزان ارتباط برقرار کردن من را با آنچه از ارتباط برقرار کردن با ارواح رفتگان ام به دست آوردم توضیح بدهند.

 

شبیه نیست؟ توصیف او از تجربه اش این قدر شبیه به DMT است که تشخیص اش از آن دشوار است. این روایت او از زندگی پس از مرگ است:

 

من یک ذره بروی بال های یک پروانه بودم. میلیون ها پروانه دیگر هم بودند. ما از میان شکوفه ها و برگ ها پرواز می کردیم و آنها به هوا بر می خواستند. آبشارها،  برکه ها، رنگ های توصیف ناپذیر، بر فراز همه اینها نوری نقره ای طلایی رنگ که از داخل ش چکاوک ها پایین می آمدند. زیبایی توصیف ناپذیرشان. من بعدا آنها را فرشته نام گذاشتم که فکر می کنم توصیفی دقیق بود.

بعد ما از این جهان بیرون رفتیم. یادم می آید همه چیز در حال کوچک شدن بود و حس می کردم هوشیاری من در یک خلا تاریک بی نهایت است. بسیار تسلی بخش بود و وسعت بی نهایت همانطور که می توانید حدس بزنید، قابل وصف نیست. من در حضور روحانیتی بودم که با اینکه نمی توانم توصیف ش کنم،  نور اعلا بود.

به من گفتند که چیزهای زیادی به من نشان خواهند داد. در واقع دنیاهای موازی را به صورت یک توپ کاغذی به شدت پیچیده به من نشان دادند و من می آموختم.بخشی از آموزش من این بود که به آنچه به من نشان می دهند بپیوندم.

ولی بعد خود را می یافتم و مفهموم زمان با اینجا فرق می کند. از آنجا به زمان/مکان های اینجا دسترسی ساده است و به همین دلیل این خاطرات برای من فهم بسیاری شان دشوار است چون ما همیشه سعی می کنیم ترتیب زمانی وقایع را کشف کنیم. در آنجا جواب نمی داد.

 

همه آنچه الکسندر درباره تجربه اش می گوید، حتی آنها که من در اینجا نیاوردم، دقیقا توسط کسانی که تجربه روانگردان DMTرا دارند گزارش شده است. شباهت ها غیرقابل انکارند. ترنس مک کنای فقید تجربه اش با DMT را اینطور توصیف می کند:

 

تحت تاثیر این دارو، دنیا تبدیل به یک مارپیچ عربی می شود، یک قصر و حتی یک جواهر مریخی. سرشار از انگیزش هایی که حفره های ذهن را با حیرت غیر قابل توصیف پر می کنند. رنگ ها و حس حقیقت گشایی رموز وجه غالب تجربه اند. یک حس بی زمانی و حس تجربه بچگی و تخیل و تخیل. به خدمت یک سفیر از فضا آمده رسیدن است. در میانه این تجربه، ظاهرا در پایان تاریخ بشر، ای-آن دروازه هایی محافظ است که بی شک بروی خلای بی پایان فضا گشوده خواهند شد.

ای-آن همانطور که هراکلیتوس به خوبی توصیف کرده، کودکی در حال بازی کردن با توپ های رنگی است. بسیاری موجودات تخیلی در آن وضعیت رخ می نمایند، غول بچه ها، اجنه ماشینی خود تغییر کننده که از فضا آمده اند. آیا آنها کودکانی هستند که تقدیر شان پدرخواندگی انسان هست؟ حس آدمی این است که دارد وارد یک زیست بوم ارواح می شود که در زیر آنچه ما مرگ می نامیم جریان دارد. من نمی دانم.  آیا انها ساخته های مصنوعی از خودمان هستند که به شکل دیگری رخ می نمایند؟ آیا آنها اجنه ای هستند که از زمان از دست دادن معصومیت کودکانه مان گم شان کرده ایم؟ داستانی شگفت آور روایت می شود که الهامی فراتر از وحشی ترین رویاهای ما با خود دارد. اینجا قلمرویی است که از عجیب ترین تخیلات ما هم غریب تر است. رمزگونگی همین جا، بی دست خوردگی،  همانقدر بکر برای ما که برای اجداد مان در پانزده هزار سال پیش. موجودات تریپتامینی، زبانی جدید را به ما هدیه می دهند، با صداهای مرواریدی برایمان می خوانند و باران به صورت گلبرگ های رنگی نزول می کند و در هوا چون آهن گداخته عبور می کند تا تبدیل به اسباب بازی بشود، همچون هدایایی که خدایان به فرزندان شان می دهند. حس ارتباط داشتن عاطفی شدید و هراسناک است. حقایقی بر ملا شده واقعی اند و اگر هرگز کاملا عیان بشوند سنگ بروی سنگ در این جهان فانی ما بند نخواهد شد.

اینجا دنیای یوفوهای از زحل امده نیست که از فراز تپه ها قابل رصد باشد. اینها سرودخوانی های شکوه اتلنتیس نیست که از دیوانگان بنگی امریکایی برخواسته باشد. DMT یک توهم دروغین ما نیست. من باور دارم آنچه در حضورش حس می کنیم، حقیقت است. یک بعد دیگر است. هراسناک، تخیل برانگیز و تغییر دهنده. ما می بایست متخصصین نترس مان را بفرستیم تا این زمین را مورد تفحص قرار بدهند و برایمان از حقیقت بگویند.

(ترنس مک کنا، غذای خدایان)

 

الکسندر مدعی است که مغز آلوده به باکتری اش نمی توانسته این رویت های «شدید» «فوق واقعی» «بسیار زیبا» و «بیش از حد درگیر کننده» و عمیقا مهم را از خود در آورده باشد چون حتی مغز سالم هم از انجام اش عاجز است. همینطور به نظر می رسد باور دارد که این رویا ها نمی توانسته در زمان هایی ساخته شده باشد که قشر مخ اش برای لحظاتی به فعالیت پرداخته، با اینکه خود این تجربه ها، فاقد زمان بوده اند.واضح است که او هیچ درباره مغز کسانی که مواد روانگردان مصرف می کنند نمی داند. همینطور او نمی داند که تجربه هایی از آن چه مک کنا توصیف می کنند اگرچه به نظر طولانی می آیند ولی نیازمند زمانی بسیار کوتاه برای رخ دادن هستند. بر خلاف LSD و دیگر روانگردان های طولانی اثر، DMT اثری تنها در حد دقایق دارد. الکسندر برای تجربه همه آنچه توصیف می کند تنها نیازمند چند دقیقه بوده است.

آیا الکسندر می داند که DMT به عنوان یک میانجی عصبی در مغز نرمال هم وجود دارد؟ آیا مغز او در کما، فوران DMT را تجربه کرده است؟ البته این یک گمانه زنی صرف است ولی بسیار بهتر از ادعای «مغزش کاملا خاموش شد» و به روح اش اجازه داد که به ابعاد دیگر سفر کند هست. همانطور که ظاهرا دیگران به او گفته اند، تجربه ای مشابه با کتامین میسر است. این دارو را گهگاه به بیماری که مغز اش دچار آسیب شده به عنوان بیهوش کننده می دهند. آیا الکسندر در زمان بستری اش کتامین دریافت کرده است؟ آیا اصلا به نظرش مهم هست که بداند کتامین مصرف کرده یا نه؟ اینکه روانگردان ها نمی توانند تجربه یگانه اش را توضیح بدهند شگفت آور ترین حرفی است که از زمان برگشتن اش از بهشت زده است. تمامی محققین بر این باورند که چنین ترکیبات دارویی باعث چنین تجربیاتی می شوند و اکثر دانشمندان بر این عقیده اند که تجربه تکرار پذیری که این داروها ایجاد می کنند نشان می دهد که مغز نقشی در تولید این تصاویر خیالی دارد.

باز هم تکرار می کنم که درباره تجربه او هیچ حرفی ندارم. به واقع حیرت آور است. چنین تجربیاتی به ما می گویند ذهن انسان چقدر می تواند خوش باشد. مشکل اینجاست که نتایجی که او از این تجربه اش به عنوان «دانشمند» به دست می دهد بر پایه ناآگاهی اش از حقایق علمی و اشتباهات واضح در استدلال کردن است.

اجازه بدهید بگویم که قطع نظر از اینکه بهشت وجود داشته باشد یا نه، شیوه استدلال کردن الکسندر دقیقا همان چیزی است که یک دانشمند می بایست همیشه وقتی نمی داند درباره چه حرف می زند از آن پرهیز کند. و حرف های او نبایستی مورد توجه مجله ای سابقا مهم قرار بگیرد، اگر که صاحبان مجله می خواهند احترام سابق شان را به دست بیاورند.

 

زمان برخاستن است

بازنشر مقاله ای که سال ۲۰۰۱، ریچارد داکینز در واکنش به حملات یازدهم سپتامبر نوشت. متن اندکی خلاصه شده است.

 

«مقصر دانستن اسلام برای آنچه در نیویورک رخ داد، به مانند مقصر دانستن مسیحیت است برای نزاع های ایرلند» بله دقیقا! وقت عصبانی شدن است، و آن هم نه فقط درباره اسلام.
برای کسانی از ما که از بند باورهای یکتاپرستانه رها شده ایم، تا به امروز مرسوم بوده است که عقاید عجیب و غریب مومنین را به جهت مودب بودن تحمل کنیم. همانطور که داگلاس ادمز می گوید: متد علمی، مهم ترین دست آورد بشر بوده است. چرا که روشی به ما می دهد که باورهایمان درباره محیط را به بوته آزمایش بسپاریم. اگر از آن سر بلند بیرون آمد، یک روز دیگر می ماند تا دوباره مورد تشکیک قرار بگیرد. و گرنه به همه باورهای نادرست دیگر می پیوندند. مذهب ظاهرا اینطور کار نمی کند. در مرکز اش یک سری باور وجود دارد که «مقدس» و «روحانی» است. معنای این تقدس چیست؟ یعنی اینکه یک سری باور وجود دارد که هیچ کسی حق ندارد درباره اش هیچ حرف بدی بزند. چرا؟ دلیل نمی خواهد. حق ندارید هیچ چیزی درباره اش بگویید. کسی از اینکه من به یک سیستم مالیاتی اعتراض داشته باشم و آن را نادرست بدانم، دلخور و عصبانی نمی شود. ولی کافی است بگویید اینکه کسی باور دارد که روز شنبه نبایستی کلید برق را بزند، مضحک است. همه به شما برچسب تندروی می زنند. چطور است که در همه موارد دیگر می شود باورهای دیگران را مسخره یا احمقانه دانست ولی باورهای واضحا غیرمنطقی، از انتقاد مصون اند؟ از چه زمانی مرسوم شده که باورهای مذهبی «مصون از انتقاد» اند؟ ظاهرا از یک زمانی همینطوری تصمیم گرفته ایم که دیگر به بلاهت مذهبی واکنش نشان ندهیم.
آخرین ذرات احترام من برای مذهب، در میان ستون دود و غبار برخاسته از منهتن گم شد. وقتی کشیش ها و پدران مذهبی سعی می کردند با تقلید کردن از مارتین لوتر کینگ،‌مردمانی که باورهای کاملا متضاد و غیر قابل جمع با یکدیگر دارند را در چیزی متحد کنند که خودش عامل بدبختی بوده است! هر انسان عاقلی می بایست در مقابل این حماقت با خود عهد ببندد که دیگران را بر اساس باورهای شخصی اش، و نه باورهایی که گروه های انسان ها دارند قضاوت کند.
هر سه دین ابراهیمی، علی رغم نفرتی که از یکدیگر دارند، مشترکات فراوانی با همدیگر دارند چون همگی شان مشتق شده از خدای منتقم و خشن نبرد اند که گور ویدال درباره شان گفته:

پلیدی مگو در کانون فرهنگ امروز ما، یکتاپرستی است. از یک متن خشونت‌بار مربوط به عصر برنز، یعنی «عهد عتیق»، سه مذهب ضدانسانی زاده شدند، یهودیت، مسیحیت و اسلام. اینها مذاهب خدای آسمانی هستند. آنها به معنای واقعی کلمه، خدای پدرسالارند (خدا، پدری قادرمتعال است) از همین جاست که به مدت دو هزار سال، نفرت از زن در کشورهایی که به این آیین و نمایندگان نرینه‌اش دچار شده‌اند فراگیر بوده است. البته خدای آسمانی، خدایی حسود است. او از همه زمینیان تنها بندگی می‌خواهد چرا که خدای تنها یک قبیله نیست بلکه خدای همه هستی است. کسانی که او را نمی پذیرند یا می‌بایست به آیین حنیف گروانده بشوند یا به مصلحت خودشان هست که کشته بشوند.

در مقاله ام در گاردین نوشتم که باور به آخرت، سلاح کلیدی بود که حملات یازدهم سپتامبر را ممکن کرده است. مذهب همینطور مسئول این نفرت های میان مردم است که چنین فاجعه ای را ممکن کرد. می دانم که حرف زدن از این چیزها، دعوت به هدف انواع توهین ها و تحقیرها قرار گرفتن است. ولی برای من تحمل فاجعه ای چون یازدهم سپتامبر، و همین طور مصیبتی که مسلمانان قربانی خشونت متقابل دریافت کردند، غیرممکن است.
آیا وقتی می گویم مذهب عامل این آدم کشی هاست منظورم این است که وقتی آدم کش ایرلندی می خواست مخالفین ش را بکشد، می گفت «حق ت رو کف دست ات می گذارم این کافر تثلیثی!»؟ نه مسلما چنین چیزهایی در ذهن بمب گذاران و انتحاری ها نیست به وقت انجام جنایت. آنها می کشند و مصدوم می کنند چون نفرت هایی پیشین دارند. اختلافاتی سیاسی، نبردهایی بر سر زمین. یا بهره کشی تاریخی از دیگری.
مذهب نه انگیزه اصلی، بلکه برچسب اصلی است که برای هدف قرار دادن دیگران مورد استفاده قرار می گیرد. البته که روش های دیگری برای برچسب زدن هست مثل رنگ پوست یا زبان یا طبقه اجتماعی. ولی مذهب تنها یا مهم ترین برچسب مورد استفاده برای تعریف دیگری هست.
اغراق آمیز نیست که بگوییم مذهب، مهم ترین مکانیسم برچسب زنی برای اشاعه خشونت بوده است. قاتل پدرت که بود؟ نه کسانی که قرار هست به عنوان انتقام، بکشی شان. قاتلین مدت هاست که خودشان مرده اند. کسانی که زمین های پدربزرگ ات را دزدیدند، الان مدت هاست که به تاریخ پیوسته اند. بنابراین تصفیه حساب ات را با کسانی که هم مذهب مسببین بوده اند می کنی.

نزاع میان اعراب و اسرائیل، ریشه اش در همین گونه تنفرهاست. با در نظر داشتن مصیبت هایی که یهودیان دیدند، به نظر رهبران کشورهای غربی، که متاثر از کتب مذهبی فکر می کردند اسرائیل واقعا سرزمین تاریخی قوم یهود است، آنها را به این سرزمین فرستادند. اگرچه به نظرشان نرسید که این همه خشونتی که در همان کتاب عهد عتیق ذکرش آمده تا سرزمین موعود تصاحب بشود، نادرست یا غریب بوده است. حتی اگر در آن زمان سکونت یهودیان در این سرزمین نادرست بوده، عوض کردن شرایط موجود بی شک اشتباهی بزرگ تر است.

اگر مذهب وجود نداشت، البته که اصولا مفهموم دولت یهودی هم بی معنا بود. همین طور سرزمین های اسلامی که هتک حرمت بشوند. اگر مذهب وجود نداشت، نه مصبت های قوم یهود بود، نه بدبختی های ایرلند، نه تفتیش عقاید و خیلی چیزهای دیگر. دست از نامگذاری های بی هدف بردارید. پادشاه بی لباس است. ناسیونالیست و فرهنگی و قومیتی صفاتی است که ما با بی صداقتی تمام استفاده می کنیم تا از واژه اصلی طفره برویم: مذهب!

به علاوه اینکه مذهب در میان برچسب های تفرقه افکن دارای این ویژگی مهم است که به شکل تمام عیاری زاید است. اگر برای باور مذهبی شواهدی وجود داشت، علی رغم نتایج نامطلوب ش می بایست قبول شان می کردیم. اینکه کسانی را که با ایشان اختلاف سیاسی داریم، مستحق مرگ بدانیم به اندازه کافی بد است. اما همین رفتار را با کسانی که درباره جن و پری و فرشته و دوستان خیالی آسمانی با ایشان اختلاف نظر داریم داشتن، به شکل بلاهت باری مصیب آمیز است.

سخت جانی این باور های هذیانی واقعا حیرت آور است. یکی از کسانی که در پروازی که در پیتسبورگ به زمین برخورد کرد، پیش از اینکه با کمک مسافران شجاع دیگر، در صدد باز پس گیری هواپیما از گروگان گیران بر بیاید با همسرش تلفنی تماس گرفته بود. همسرش بعدا گفت که خدا او را در این هواپیما قرار داده بود تا جلوی فاجعه را بگیرد. لابد به ذهن خدا نرسیده بود که به جای این کار، یک سکته قلبی به تروریست ها بدهد.همینطور ظاهرا خدا حواسش به برج های تجارت جهانی نبود.

چقدر مصیبت کافی است تا باورمندان هر دو سو را قانع کند که وقت آن رسیده که قبول کنند خدایی آن بالا نیست. اینکه ما برای همه مشکلات پرشمارمان تنها یکدیگر را داریم و می بایست با آنها مثل انسان های بالغ برخورد کنیم؟

وقتی رهبر تبشیری ایالات متحده که مذهبی ترین کشور دنیای متمدن است، با همان ادبیاتی حرف می زند که مرگ خواهان مسلمان حرف می زنند، شعر جی سی اسکوایر درباره جنگ جهانی اول به ذهن می آید:
خدا صدای ملت ها را شنید که در حال فریاد زد و آواز خواندن بودند
«خدا انگلستان را مغضوب کند» «خدا خودش حافظ پادشاه باشد»
خدای فلان کار را بکند، خدا بهمان کار را بکند
خدا گفت «خدای من! کار من را از پیش برایم تعیین کرده اند»

روان آدمی دو ضعف عمده دارد: میل به منتقل کردن خصومت های قومی به نسل های بعدی، و دیدن انسان ها در قالب عضو یک گروه به جای در نظر گرفتن شخص. ادیان ابراهیمی به هر دو این رگه های پلید، اعتبار می بخشند و در ترکیب با آن، معجونی انفجاری می سازند. تنها با خود را به نابینایی زدن می توان منکر دست پر رنگ مذهب در تمام درگیری های دنیای امروز شد. وقت آن رسیده است که آنهایی از ما که تا به امروز به جهت حفظ احترام، نارضایتی مان را از توهمات مذهبی پنهان می کردیم، برخاسته و بگوییم همه چیز عوض شده است.

 

این نوشته پیش تر در خودنویس منتشر شده است.

مردی که زیاد نمی دانست

در جلسه پرسش و پاسخی که در دانشگاه تورانتو برگزار شده است، کسی یا کسانی نظر عبدالکریم سروش را درباره همجنس گرایی پرسیده اند. ویدیو پاسخ او حاوی نکاتی قابل تامل است.

از مغلطه های رایجی که در سخنان نوگرایان دینی فراوان است، از جمله اشاره او به اینکه از گذشته ها همجنس گرایی گناه شمرده می شده (قدمت یک باور نشان از صحت اش نیست)، و بی صداقتی او در عدم اعلام عقیده اش در مقابل پدیده همجنسگرایی، و اشاره تحقیر آمیز وی که با لغزشی فرویدی (Freudian slip) با گفتن «همجنس بازی» بیرون می جهد که بگذریم، به نکته ای حیرت آور می رسیم:

سروش می گوید بر خلاف گذشته که زنای با محارم، امری اخلاقا مذموم شمرده می شد، امروزه این رفتار یک «حق» شمرده می شود. خوشبختانه سروش از کلمه ای انگلیسی استفاده می کند، و راه را به تفسیرهای متفاوت که شگرد شعبده بازان زبانی است می بندد. او می گوید امروزه Incest، یا همان زنای با محارم، یک حق است و هیچ کسی حق گرفتن گریبان مرتکبین را ندارد.  سروش روشن نمی کند در کجای دنیا چنین عملی «حق» انسان ها شمرده می شود. امروز اما به لطف پدیده اینترنت، نبایستی یافتن اش دشوار باشد. جستجوی گوگل برای کلمات Incest و Legal در همان گام اول ما را به پاسخ می رساند. از کشوری که سروش در حال سخنرانی در آن هست شروع می کنیم. در مدخل ویکی می خوانیم «مطابق قانون کانادا، زنای با محارم به معنای ارتباط  جنسی داشتن با خواهران و برادران (تنی یا ناتنی)، فرزند/والد، و نوه/جد با آگاهی از ارتباط خونی ممنوع می باشد. مجازات این عمل می تواند تا ۱۴ سال زندان باشد.» اما نمی بایست زود قضاوت کرد، شاید در بخشی دیگری از جهان صنعتی یا به اصطلاح مورد علاقه سروش، غرب، زنای با محارم «حق»‌ است.  مطابق مدخل ویکی،  زنای با محارم در تمامی ایالات متحده ممنوع و قابل مجازات می باشد، البته همانطور که معمول این کشور است، هر ایالتی مجازات متفاوتی را اعمال می کند. در بریتانیا، آلمان، فرانسه، لهستان، ایرلند، سوئد، دانمارک و سوئیس، قوانین مصرحی برای مجازات مرتکبین زنای با محارم وجود دارد. ظاهرا منظور سروش از کشورهایی که «حق» زنای با محارم را به رسمیت می شناسند، ترکیه، اسرائیل و برزیل است. این وارونه سازی چه دلیلی دارد؟ این دروغ بافی آشکار با چه هدفی صورت می گیرد؟

سروش ارتباط با رضایت میان دو انسان بالغ را به صرف اینکه از یک جنس هستند، در کنار زنای با محارم می نشاند و نالان است که اعتراض کسی به این «حق» داشتن ها حتی به اندازه یک جریمه رانندگی هم بلند نمی شود. با اینکه تعارف می کند که «پیش داوری نمی کند» ولی لحظه ای قبل تر، همراه  با تکان دادن دستان، با نگرانی می گوید که اگر این حقوق به رسمیت شناخته بشوند، چه چیزی از اخلاق باقی می ماند؟ انتظار نمی رود که سروش بداند چرا زنای با محارم، حتی میان افراد با سن قانونی هم در همه مغرب زمین ممنوع و مستوجب مجازات است، او متخصص دین است نه دانش. این وظیفه شنوندگان و خوانندگان اوست که دروغ گویی اش را آشکار کنند، هرچه باشد مکان سخنرانی، دانشگاه است نه حسینیه.

سروش ظاهرا درکی درست از تفاوت میان «حق» و «مسئولیت» ندارد. در جایی می گوید حق درختان و حق محیط زیست. بر خلاف تصور او، حقوق چیزهایی اعطا کردنی به اطراف ما نیستند. ما انسان ها نسبت به محیط زیست مان، «مسئولیت» داریم. ما انسان ها نسبت به انسان های دیگر «مسئولیت» داریم. اما این مسئولیت، به دست گرفتن ذره بین و داخل شدن در تختخواب انسان های بالغ نیست. سروش همچنین مدعی می شود که حتی خارج از باور مذهبی، قضاوت درباره همجنسگرایی به عنوان یک حق، آسان نیست. سروش از چه دشواری سخن می گوید؟ در سال ۱۹۷۳ (۱۳۵۱ شمسی)، انجمن روانپزشکان امریکا، همجنس گرایی را از رده بیماری های جنسی خارج کرد. از آن زمان تاکنون قوانین ایالات متحده به صورت دایمی در حال آزاد سازی و در عین حال حمایت از حقوق همجنسگرایان بوده است. امروزه اکثریت قاطع متخصصین بیماری های جنسی، همجنسگرایی را پدیده ای «طبیعی» و «مثبت» می دانند. یعنی خبر این تحولات به سروش نرسیده است؟ چه کسانی امروز در ایالات متحده، بنا به گفته سروش، نمی توانند به آسانی با همجنسگرایی کنار بیایند؟ بنیادگرایان مذهبی مسیحی، محافظه کاران و دست راستی ها. انگیزه عموم این افراد در مخالفت با همجنسگرایی، درست به مانند سروش، مذهبی است. آنها هم به مانند سروش، «هوموفوب» یا همجنسگرا هراس به شمار می آیند. هوموفوبی، نوعی تبعیض است که علیه همجنسگرایان اعمال می شود. سروش با دروغ هایش به همفکران هوموفوب اش اطمینان خاطر می دهد که دیگران هم به اندازه ما دگم هستند و کار همجنسگرایان با متجاوزین به محارم یکی است و همه می توانند به خوردن ماست شان مشغول باشند و از افرادی که جرم شان عشق ورزیدن است متنفر باشند.

شاید بهتر می بود سروش به جای دخالت درباره چیزهایی که درباره شان اطلاعی ندارد، وقت بیشتری به احکام لواط اختصاص می داد و به گفتن اینکه در باور مذهبی تکلیف همجنس گرایی روشن است اکتفا نمی کرد. بسیار شنیدنی تر می بود نظر ایشان را درباره احکام قرآن در این باره بدانیم.

این نوشته با تغییر تیتر، پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

Reason Rally

شنبه گذشته به واشنگتن رفتیم تا هم شاهد شکوفه زدن گیلاس های مشهورش باشیم و هم در همایش خرد یا همان Reason Rally شرکت کرده باشیم. این گردهم آیی که توسط دهها موسسه و سازمان سکولار و هیومنیست ایالات متحده سازمان دهی می شود امسال زیر باران گاه و بی گاه و باد ملایم برگزار شد. 

جامعه هیومنیست های امریکا که من هم عضوش هستم یکی از صحنه گردانان اصلی بود و اینجا و آنجا تراکت پخش می کرد و میز های راهنمایی داشت. از همه ایالت ها البته گروه های کوچک و بزرگ شرکت کرده بودند. از مذهبی ترین ایالت ها، افراد بیشتر تمایل داشتند که هویت بی خدایشان را آشکار کنند و اغلب تی شرت نوشته هایی خنده دار درباره خدا و مسیح و این جور چیز ها تن شان بود یا اینکه تنها نوشته شده بود انجمن بی خدایان فلان ایالت. جمعیت به شکل قابل توجهی جوان بود. دختران و پسران دانشجو این ور و آور بودند و چندین زوج جوان هم با نوزاد و کودکان خردسال حضور داشتند. نکته جالب هم حضور یکی دو زن محجبه بود. به هر حال جو که بسیار دوستانه بود و بسیاری از تازه وارد ها همچون من حواس شان بیشتر به دور و برشان بود تا صحنه. لابد مثل من کنجکاو بودند بدانند کسانی که مثل ایشان فکر می کنند چه شکلی اند.

پارچه نویسی ها از نکات بسیار جالب بود. جدا از تراکت های استانداردی چون Good without God که انجمن هیومنیست ها تهیه کرده بود هر کسی به سلیقه خودش یک چیزی درست کرده بود. مثلا روی یک پارچه نوشته که بروی صندلی های سفری انداخته بودند نوشته بود «من ضد مذهب نیستم. بلکه موافق این هستم که مذهب ت رو از سیاست من بکشی بیرون». یا دیگری نوشته بود «مذهب: چون فکر کردن سخت است». دو خانم  میان سال هم یک پارچه نسبتا بزرگ را می گردادند که برویش نوشته بود انجمن هیومنیست های یهودی!

سازمان دهندگان فکر همه چیز را کرده بودند و افراد داوطلب که از نوجوان تا پیرمرد داخل شان بود مسئول راهنمایی و حفظ نظم بودند. پلیس واشنگتن هم اسب آورده بود و هر گوشه ای ایستاده بودند و وقتی حرف های خنده دار و کفر آمیز زده می شد نیش شان هم باز می شد.

تخمین برگزار کنندگان حضور بیست هزار نفر بود ولی خوب تعداد کسانی که می آمدند و می رفتند هم زیاد بود. از انتقاداتی که به نحوه برگزاری شده بود یکی این بود که تعداد سخنرانان بسیار زیاد بود و به هر کسی مقدار خیلی کمی زمان رسید. داکینز سخنرانی پرشوری کرد و در میان سخنرانان حتی جسیکا الکوئیست شانزده ساله هم بود که مدرسه اش را بابت نقض قانون اساسی ایالات متحده مبنی بر عدم تبلیغ مذهب در مدارس به دادگاه کشاند و پیروز شد.

در چهار گوشه ورودی پارک، گروه های مذهبی به اشکال و طرق متفاوت سعی می کردند مردم را از این همایش بی خدایی دور کنند. یکی رفته بود بر منبر و با بلندگو خطابه می خواند. گیر هم داده بود که مگه نمی خواهید برید بهشت؟ چند تای دیگری شان مودب تر بودند و تراکت پخش می کردند و وقتی مودبانه تشکر می کردی و نمی گرفتی هم لبخند می زدند. ولی کاملا دور تا دور را قوروق کرده بودند اما یا به دلیل متمدن بودن یا به دلیل حضور پلیس به داخل محوطه نمی آمدند. دو سه چهار راه آن ور تر هم حضور داشتند و یکی شان یک تراکتی به من داد که اول فکر کردم تبلیغ همایش خرد است ولی بعد که دقیق شدم دیدم از لوگویش استفاده کرده اند و ریز زیرش نوشته اند: مگر شما نمی گویید خرد دارید؟ پس خدا را بپذیرید! پشت اش هم پر بود از اراجیف.

در مجموع تجربه ای جالب بود با اینکه روز پر باران و نسبتا شلوغی بود. امیدوارم که روزی هم در ایران چنین همایش هایی برگزار بشود.

 

کفرگویی به مثابه حقوق بشر

بعد از مدت ها اخبار نگران کننده، از دست اخباری که نشان می داد کشورهای واپسگرایی چون پاکستان با جلب حمایت دست راستی های اروپایی و امریکایی، موفق به انتشار اعلامیه هایی از سوی مجمع عمومی سازمان ملل متحد در محکومیت «توهین به مذاهب» شده بودند، این بار اخبار مسرت بخشی از کمیته حقوق بشر سازمان ملل متحد شده می شود:

مطابق تصریح این کمیته، حق کفرگویی و توهین به اعتقادات دیگران، جزو حقوق بشر است. این کمیته می گوید قوانینی که کفرگویی را محکوم می کنند در تناقض با قوانین جهانی حقوق بشر است.  این کمیته از ۱۸ متخصص تشکیل شده است که قوانین کشورها را با منشور جهانی حقوق بشر، میثاق بین المللی حقوق شهروندی و سیاسی ICCPR و دیگر حقوق پایه ای بشر انطباق می دهند. بر خلاف اعلامیه های پر سروصدای شورای حقوق بشر که بار قانونی ندارند، نظرات این کمیته در حقیقت تفسیر کننده میثاق های بین المللی در رابطه با حقوق بشر است و برای ۱۵۶ کشور عضو، الزام آور است.

در کشوری چون ایالات متحده امریکا با اکثریت مسیحی، پرسش منطقی همیشه این باید باشد که چطور اکثریتی از «حرف» های یک اقلیت این طور خون شان به جوش می آید؟ اگر به واقع اینطور که آنها می گویند، اکثریت اند، نباید نگرانی از به قدرت رسیدن بی خدایان داشته باشند. واقعیت این است که مذهب و دین، در تمام تاریخ ابزار سلطه بشر بر بشر بوده اند، هیچ کسی برای رضای خدا تلاش نمی کند. با رشد کهکشانی بی مذهبی در همه جهان، طبقه مستقر نسبت به از راه رسیدن گروهی احساس خطر کرده و برای همین در عین اکثریت بودن، نگران مورد توهین قرار گرفتن است! امری که همیشه در دموکراسی ها، برای اقلیت ها یک موضوع و معضل است. در دموکراسی ها همیشه قرارداد هایی در نظر گرفته می شود که اقلیت ها حقوق اساسی شان را به بهانه توافق اکثریت از دست ندهند، پس تصریح اینکه توهین به مذاهب، حق بشری همه است، منطقی تر است تا تصویب اعلامیه هایی در تقبیح اقلیتی که اکثریتی را مورد تمسخر قرار می دهند. مثل اینکه اکثریت، خیلی هم از جایش مطمئن نیست که این قدر نازک دلی به خرج می دهد.

این نوشته پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: