Archive for the ‘سیاست’ Category

قاتلین قصر فیروزه

کتاب «قاتلین قصر فیروزه» را دوستی بسیار عزیز برای زادروزم فرستاده بود اما فرصت خواندن اش تا به امروز نبود. بر خلاف انتظارم، کتاب را به قصد ورق زدن صفحات اول در دست گرفتم و تا پایان بردن ش نتوانستم زمین بگذارم.

قاتلین قصر فیروزه

 

کتاب، وقایع نگاری حادثه ای ست که دنیا با نام «میکونوس» می شناسد. یکی از دهها ترور برون مرزی که توسط «فرنگی کارها» انجام شد. میکونوس نام رستورانی یونانی است که در آن زمان در تملک یک ایرانی بود و در آن دکتر قاسم شرفکندی، به همراه دو معاون ش از حزب دموکرات کردستان، سه سال بعد از قتل دکتر عبدالرحمن قاسملو در وین به شیوه ای مشابه، برای حضور در کنفرانس بین المللی احزاب سوسیال دموکرات در برلین حضور پیدا کرده بودند، به میهمانی شام دعوت شده بودند. در ساعت ۱۰:۴۸ دقیقه، دو ضارب وارد رستوران شده و حاضرین را به رگبار گلوله بستند. انعکاس این جنایت، بر خلاف انتظار عاملین و آمرین اش، بسیار گسترده تر از انتظار بود. قاتلین که تصور می کردند به مانند مورد قتل قاسملو، خواهند توانست حتی در صورت دستگیری، به کمک ایران جان سالم به در ببرند، حتی بعد از دستگیری هم نگرانی نداشتند. آمرین، در هولناک ترین کابوس هایشان هم نمی دیدند که کشتاری که بخشی از زندگی روزمره در ایران هست، بتواند به رسوایی به این ابعاد تبدیل بشود.

ماجرا از زبان سوم شخص روایت می شود با این حال به درون ذهن شخصیت های داستان می رود تا توان بازسازی ذهنی را به خواننده بدهد. نثر فاخری دارد و سبکی کاملا غربی در نوشته دارد: به جزییات اهمیت می دهد، با وسواس تلاش کرده عناصر فرهنگ ایرانی را به شکل قابل فهمی ترجمه بکند، و وفاداری زیادی به حقیقت دارد.

برای خودم، بسیار آموزنده بود درباره پرونده میکونوس و ابعادش. داستان ترور، با جزییاتی که نتیجه بازخوانی گزارشات پلیس وتحقیقات است، نشان می دهد ترور به واقع مهم ترین صادرات جمهوری اسلامی است. یا اینکه چطور به شکلی کاملا اتفاقی، میکونوس، تبدیل به استثنایی در میان زنجیره ترورهای برون مرزی که کشورهای دیگر چشم برویش می بستند شد. از همه جالب تر، این است که علی فلاحیان، از کسانی که در رای نهایی دادگاه به عنوان آمر برایش حکم جلب صادر شد، از مهم ترین شاهدین پرونده بود. همو بود که هفته قبل از ترور در تلویزیون دولتی ایران با غرور توضیح می داد که حزب دموکرات کردستان را هدف قرار داده اند و برایشان برنامه دارند.

بازگویی داستان از زاویه دید قاتلین، قربانیان، پلیس و قضات از نقاط درخشان کتاب است. نویسنده که ظاهرا با بسیاری از افراد درگیر مصاحبه داشته، با جان دادن به هر کدام از قهرمانان و ضدقهرمانان، خواننده را به فضای آن سالها می برد. در یک شب سپتامبر سال ۱۹۹۲، یک تیم ترور که از یک ایرانی و دو لبنانی تشکیل شده عملیات را با هدایت یک ایرانی به نام کاظم دارابی که سالها در برلین با حمایت سفارت ایران فعالیت می کرده به انجام می رسانند. برخورد ایرانیان مقیم آلمان با خانواده یکی از قربانیان، نوری دهکردی، فضای آن روزها را به خوبی ترسیم می کند. ابتدا هم دردی، اما به زودی فراموشی و بعد هم مشکوک شدن به قربانی به عنوان نفوذی قاتلین. آن روزها، هاشمی رفسنجانی در ایران به قدرت رسیده بود و تلاش می کرد نشان بدهد روزهای دشمنی تمام شده است. در خلال دادگاه نام دو نفر به میان می آید که از ایران آمده بودند تا اپوزیسیون را قانع کنند که به ایران بازگردند. قهرمان های غیر ایرانی داستان، دادستانی است که به دلیل ساختار ویژه قضایی آلمان، نقش یک ناظر بی طرف را دارد. او می بایست حقیقت را کشف بکند. همین دادستان که در دایره ضد تررویسم کار می کرد، با یک اعلام چند خطی که در آن، ابتدا احزاب رقیب کرد و بعد دولت ایران را به عنوان مظنونین اعلام می کرد، همزمان خشم بسیاری از روسای خودش و سیاست مداران آلمانی و خوشحالی اپوزیسیون ایران را باعث شد. در طول دادرسی، علی رغم تلاش چند باره دولت آلمان، هرگز نتوانستند این موضوع که ایران ممکن است در پرونده دست داشته باشد را کنار بگذارند. قهرمان دیگر، قاضی کوبش است که به عنوان رییس هیات قضات پنج نفره ای انتخاب شد تا به پرونده رسیدگی بکند. آرای دادگاه او، به غیر قابل استیناف بودن معروف بود، اما این آرا به هزینه وقت گذاشتن و گوش دادن به همه شهود بدست می آمد. برای همین پرونده بیش از چهار سال طول کشید و در این مدت، بسیاری از اپوزیسیون حاضر بودند قسم بخورند قضات پول گرفته اند تا با طولانی کردن دادرسی، پرونده را مسکوت بگذارند. در طول دادرسی، با اینکه برای دادستان مسجل شده بود که ایران در قتل ها نقش داشته است، با این حال دولت ایران همه کار کرد تا مانع کشیده شدن پای رهبری ایران به قتل ها بشود. در سوی دیگر ماجرا، پرویز دستمالچی، یکی از کسانی که از ترور جان به در برده بود، وظیفه خودش می دانست که برای کشف حقیقت هر کاری بکند. او شب کار شده بود تا روزها در دادگاه حاضر باشد. بریده روزنامه های ایرانی و خارجی را می خواند و با روزنامه نگاران در ارتباط بود. او در راه کشف حقیقت، همه کار کرد، از جمله کپی کردن غیرمجاز تصاویری از آلبوم متهمین و درز دادن اش به برنامه خبری شبانه تلویزیون. گاهی قهرمانان داستان با اینکه نام و نشانی ندارند، اما تاثیری شگرف بر روند دادگاه گذاشتند. درست در زمانی که دادگاه آماده متهم کردن ایران می شد، علی فلاحیان به آلمان رفت تا با رییس سازمان امنیت آلمان دیدار بکند و به او پیشنهاد کرد ایران حاضر است هر گونه امتیازی را بدهد تا مانع پیشروی پرونده بشود. کسی از داخل این سازمان، برنامه روزانه رییس را نشت داد و خبرنگاران بلافاصله او را تبدیل به شاخص فساد کردند. اوضاع وقتی خراب تر شد که او ماهیت دیدارش با فلاحیان را «بشردوستانه» اعلام کرد. دادگاه بعدا درخواست متن مذاکرات را کرد، وقتی متن مذاکرات در دادگاه خوانده شد، رییس سازمان امنیت به یکی از منفورترین سیاست مداران آلمان تبدیل شد. نویسنده در نهایت از زبان یکی از قهرمانان می گوید قهرمان واقعی وجود ندارد، عدالت را افرادی عادی با پافشاری بر انجام کار درست برقرار می کنند.

از نکات جالب داستان این است که هدف دادستان، نهایتا متهم کردن وزیر اطلاعات ایران بود، اما وکلای متهمین از ایران دستور داشتند تا حد امکان پرونده را به تاخیر بیاندازند. کاظم دارابی، که مرتب در طول دادرسی به ایرانیان حاضر فحش های رکیک می داد، با افتخار یک بار گفته بود «مثل اینکه نمی دانید یکی دو سالی اینجا هستیم». اما این تاخیر اندازی، نهایتا ضربه ای هولناک به ایران زد. در آن سوی دنیا، سعید امامی، متوجه شده بود دوست قدیمی اش، ابوالقاسم مصباحی که در پوشش دیپلمات، در اروپا مسئول نفوذ به اپوزسیون بود در سالهای اولیه انقلاب، از سوی گروه سعید امام در وزارت اطلاعات برای حذف هدف قرار گرفته. مصباحی به پاکستان گریخت و با ابوالحسن بنی صدر تماس گرفت. بنی صدر از او شنید که قتل ها، از لیستی پانصد نفره انتخاب می شوند که آقای خمینی پیش از مرگ اش تنظیم کرده بود و در آن از طنزنویس تا مخالف سیاسی وجود داشت. قتل ها، توسط تیمی متشکل از خامنه ای، هاشمی رفسنجانی، علی ولایتی، علی فلاحیان و رییس سپاه پاسداران که به صورت ماهیانه در قصر فیروزه دیدار می کنند، مورد بررسی قرار می گیرد و دستورات ابلاغ می شود. این اعترافات که بعدا توسط بنی صدر در دادگاه نقل شد و نهایتا مصباحی به صورت قاچاق به اروپا آمد و شهادت داد، از جنون آمیز ترین آرزوهای بازماندگان و تیم دادستانی هم بهتر بود. همین اعترافات بود که قرار تعقیب برای دولت ایران را میسر کرد.

روز اعلام رای دادگاه بسیار عالی تصویر شده است. زنی که چهار سال رخت سیاه از تن در نیاورده بود تا این روز را ببیند، علی رغم اینکه حتی خودش هم تقریبا مطمئن بود که «آنها» بدون عقوبت دیدن آزاد خواهند شد. در این لحظه بود که ایرانیان بعد از سالها در آلمان بودن، طعم شهروند بودن را چشیدند. این اولین بار بعد از دادگاه نورنبرگ در دنیا بود که برای رهبران سیاسی در قدرت، قرار تعقیب صادر می شد. مهلک ترین ضربه به جمهوری اسلامی را زنان و مردانی با دستان خالی، بدون بمب و گلوله زدند. بعد از آن، تمامی اعضای اتحادیه اروپا، سفرای خود را فراخواندند و چند ماه بعد، دولت ایران در انتخاباتی که همه را شگفت زده کرد، قدرت را به دست نیروهای سیاسی کنارگذاشته شده داد.

هر فصل کتاب، مزین به بذله گویی های کم نظیر هادی خرسندی است تا از بار تراژیک داستان بکاهد. از نمونه اش «تروریست هم تروریست های قدیمی. این روزها تروریست ها نه فقط شما رو سربه نیست می کنند، بلکه فحش ناموسی هم بهتون می دهند» (تروریست میکونوس قبل از به رگبار بستن، فریاد زده بود مادر قحبه ها). یا «آقای دستمالچی دیگر هیچ دعوت شامی را قبول نمی کند مگر اینکه شام زیر میز سرو بشود» (پرویز دستمالچی، با به زیر میز خزیدن وقتی تیراندازی شروع شد، جان به در برد).  نویسنده، رویا حکاکیان، شاعری که در ایالات متحده بدل به روزنامه نویس و تهیه کننده ای قابل برای برنامه مشهور ۶۰ دقیقه شد، برای بسیاری از رسانه های معتبر انگلیسی زبان نوشته است و اکنون در مرکز ثبت حقوق بشر ایران فعال است. حکاکیان بابت این کتاب، تقدیر بسیاری دریافت کرد، از جمله از سوی کریستوفر هیچنز فقید. من که نتوانستم کتاب را تا پایان زمین بگذارم، امیدوارم هر خواننده دیگری را هم تا به انتها اسیر خودش بکند.

Advertisements

زمان برخاستن است

بازنشر مقاله ای که سال ۲۰۰۱، ریچارد داکینز در واکنش به حملات یازدهم سپتامبر نوشت. متن اندکی خلاصه شده است.

 

«مقصر دانستن اسلام برای آنچه در نیویورک رخ داد، به مانند مقصر دانستن مسیحیت است برای نزاع های ایرلند» بله دقیقا! وقت عصبانی شدن است، و آن هم نه فقط درباره اسلام.
برای کسانی از ما که از بند باورهای یکتاپرستانه رها شده ایم، تا به امروز مرسوم بوده است که عقاید عجیب و غریب مومنین را به جهت مودب بودن تحمل کنیم. همانطور که داگلاس ادمز می گوید: متد علمی، مهم ترین دست آورد بشر بوده است. چرا که روشی به ما می دهد که باورهایمان درباره محیط را به بوته آزمایش بسپاریم. اگر از آن سر بلند بیرون آمد، یک روز دیگر می ماند تا دوباره مورد تشکیک قرار بگیرد. و گرنه به همه باورهای نادرست دیگر می پیوندند. مذهب ظاهرا اینطور کار نمی کند. در مرکز اش یک سری باور وجود دارد که «مقدس» و «روحانی» است. معنای این تقدس چیست؟ یعنی اینکه یک سری باور وجود دارد که هیچ کسی حق ندارد درباره اش هیچ حرف بدی بزند. چرا؟ دلیل نمی خواهد. حق ندارید هیچ چیزی درباره اش بگویید. کسی از اینکه من به یک سیستم مالیاتی اعتراض داشته باشم و آن را نادرست بدانم، دلخور و عصبانی نمی شود. ولی کافی است بگویید اینکه کسی باور دارد که روز شنبه نبایستی کلید برق را بزند، مضحک است. همه به شما برچسب تندروی می زنند. چطور است که در همه موارد دیگر می شود باورهای دیگران را مسخره یا احمقانه دانست ولی باورهای واضحا غیرمنطقی، از انتقاد مصون اند؟ از چه زمانی مرسوم شده که باورهای مذهبی «مصون از انتقاد» اند؟ ظاهرا از یک زمانی همینطوری تصمیم گرفته ایم که دیگر به بلاهت مذهبی واکنش نشان ندهیم.
آخرین ذرات احترام من برای مذهب، در میان ستون دود و غبار برخاسته از منهتن گم شد. وقتی کشیش ها و پدران مذهبی سعی می کردند با تقلید کردن از مارتین لوتر کینگ،‌مردمانی که باورهای کاملا متضاد و غیر قابل جمع با یکدیگر دارند را در چیزی متحد کنند که خودش عامل بدبختی بوده است! هر انسان عاقلی می بایست در مقابل این حماقت با خود عهد ببندد که دیگران را بر اساس باورهای شخصی اش، و نه باورهایی که گروه های انسان ها دارند قضاوت کند.
هر سه دین ابراهیمی، علی رغم نفرتی که از یکدیگر دارند، مشترکات فراوانی با همدیگر دارند چون همگی شان مشتق شده از خدای منتقم و خشن نبرد اند که گور ویدال درباره شان گفته:

پلیدی مگو در کانون فرهنگ امروز ما، یکتاپرستی است. از یک متن خشونت‌بار مربوط به عصر برنز، یعنی «عهد عتیق»، سه مذهب ضدانسانی زاده شدند، یهودیت، مسیحیت و اسلام. اینها مذاهب خدای آسمانی هستند. آنها به معنای واقعی کلمه، خدای پدرسالارند (خدا، پدری قادرمتعال است) از همین جاست که به مدت دو هزار سال، نفرت از زن در کشورهایی که به این آیین و نمایندگان نرینه‌اش دچار شده‌اند فراگیر بوده است. البته خدای آسمانی، خدایی حسود است. او از همه زمینیان تنها بندگی می‌خواهد چرا که خدای تنها یک قبیله نیست بلکه خدای همه هستی است. کسانی که او را نمی پذیرند یا می‌بایست به آیین حنیف گروانده بشوند یا به مصلحت خودشان هست که کشته بشوند.

در مقاله ام در گاردین نوشتم که باور به آخرت، سلاح کلیدی بود که حملات یازدهم سپتامبر را ممکن کرده است. مذهب همینطور مسئول این نفرت های میان مردم است که چنین فاجعه ای را ممکن کرد. می دانم که حرف زدن از این چیزها، دعوت به هدف انواع توهین ها و تحقیرها قرار گرفتن است. ولی برای من تحمل فاجعه ای چون یازدهم سپتامبر، و همین طور مصیبتی که مسلمانان قربانی خشونت متقابل دریافت کردند، غیرممکن است.
آیا وقتی می گویم مذهب عامل این آدم کشی هاست منظورم این است که وقتی آدم کش ایرلندی می خواست مخالفین ش را بکشد، می گفت «حق ت رو کف دست ات می گذارم این کافر تثلیثی!»؟ نه مسلما چنین چیزهایی در ذهن بمب گذاران و انتحاری ها نیست به وقت انجام جنایت. آنها می کشند و مصدوم می کنند چون نفرت هایی پیشین دارند. اختلافاتی سیاسی، نبردهایی بر سر زمین. یا بهره کشی تاریخی از دیگری.
مذهب نه انگیزه اصلی، بلکه برچسب اصلی است که برای هدف قرار دادن دیگران مورد استفاده قرار می گیرد. البته که روش های دیگری برای برچسب زدن هست مثل رنگ پوست یا زبان یا طبقه اجتماعی. ولی مذهب تنها یا مهم ترین برچسب مورد استفاده برای تعریف دیگری هست.
اغراق آمیز نیست که بگوییم مذهب، مهم ترین مکانیسم برچسب زنی برای اشاعه خشونت بوده است. قاتل پدرت که بود؟ نه کسانی که قرار هست به عنوان انتقام، بکشی شان. قاتلین مدت هاست که خودشان مرده اند. کسانی که زمین های پدربزرگ ات را دزدیدند، الان مدت هاست که به تاریخ پیوسته اند. بنابراین تصفیه حساب ات را با کسانی که هم مذهب مسببین بوده اند می کنی.

نزاع میان اعراب و اسرائیل، ریشه اش در همین گونه تنفرهاست. با در نظر داشتن مصیبت هایی که یهودیان دیدند، به نظر رهبران کشورهای غربی، که متاثر از کتب مذهبی فکر می کردند اسرائیل واقعا سرزمین تاریخی قوم یهود است، آنها را به این سرزمین فرستادند. اگرچه به نظرشان نرسید که این همه خشونتی که در همان کتاب عهد عتیق ذکرش آمده تا سرزمین موعود تصاحب بشود، نادرست یا غریب بوده است. حتی اگر در آن زمان سکونت یهودیان در این سرزمین نادرست بوده، عوض کردن شرایط موجود بی شک اشتباهی بزرگ تر است.

اگر مذهب وجود نداشت، البته که اصولا مفهموم دولت یهودی هم بی معنا بود. همین طور سرزمین های اسلامی که هتک حرمت بشوند. اگر مذهب وجود نداشت، نه مصبت های قوم یهود بود، نه بدبختی های ایرلند، نه تفتیش عقاید و خیلی چیزهای دیگر. دست از نامگذاری های بی هدف بردارید. پادشاه بی لباس است. ناسیونالیست و فرهنگی و قومیتی صفاتی است که ما با بی صداقتی تمام استفاده می کنیم تا از واژه اصلی طفره برویم: مذهب!

به علاوه اینکه مذهب در میان برچسب های تفرقه افکن دارای این ویژگی مهم است که به شکل تمام عیاری زاید است. اگر برای باور مذهبی شواهدی وجود داشت، علی رغم نتایج نامطلوب ش می بایست قبول شان می کردیم. اینکه کسانی را که با ایشان اختلاف سیاسی داریم، مستحق مرگ بدانیم به اندازه کافی بد است. اما همین رفتار را با کسانی که درباره جن و پری و فرشته و دوستان خیالی آسمانی با ایشان اختلاف نظر داریم داشتن، به شکل بلاهت باری مصیب آمیز است.

سخت جانی این باور های هذیانی واقعا حیرت آور است. یکی از کسانی که در پروازی که در پیتسبورگ به زمین برخورد کرد، پیش از اینکه با کمک مسافران شجاع دیگر، در صدد باز پس گیری هواپیما از گروگان گیران بر بیاید با همسرش تلفنی تماس گرفته بود. همسرش بعدا گفت که خدا او را در این هواپیما قرار داده بود تا جلوی فاجعه را بگیرد. لابد به ذهن خدا نرسیده بود که به جای این کار، یک سکته قلبی به تروریست ها بدهد.همینطور ظاهرا خدا حواسش به برج های تجارت جهانی نبود.

چقدر مصیبت کافی است تا باورمندان هر دو سو را قانع کند که وقت آن رسیده که قبول کنند خدایی آن بالا نیست. اینکه ما برای همه مشکلات پرشمارمان تنها یکدیگر را داریم و می بایست با آنها مثل انسان های بالغ برخورد کنیم؟

وقتی رهبر تبشیری ایالات متحده که مذهبی ترین کشور دنیای متمدن است، با همان ادبیاتی حرف می زند که مرگ خواهان مسلمان حرف می زنند، شعر جی سی اسکوایر درباره جنگ جهانی اول به ذهن می آید:
خدا صدای ملت ها را شنید که در حال فریاد زد و آواز خواندن بودند
«خدا انگلستان را مغضوب کند» «خدا خودش حافظ پادشاه باشد»
خدای فلان کار را بکند، خدا بهمان کار را بکند
خدا گفت «خدای من! کار من را از پیش برایم تعیین کرده اند»

روان آدمی دو ضعف عمده دارد: میل به منتقل کردن خصومت های قومی به نسل های بعدی، و دیدن انسان ها در قالب عضو یک گروه به جای در نظر گرفتن شخص. ادیان ابراهیمی به هر دو این رگه های پلید، اعتبار می بخشند و در ترکیب با آن، معجونی انفجاری می سازند. تنها با خود را به نابینایی زدن می توان منکر دست پر رنگ مذهب در تمام درگیری های دنیای امروز شد. وقت آن رسیده است که آنهایی از ما که تا به امروز به جهت حفظ احترام، نارضایتی مان را از توهمات مذهبی پنهان می کردیم، برخاسته و بگوییم همه چیز عوض شده است.

 

این نوشته پیش تر در خودنویس منتشر شده است.

قربانی پیش بینی نشده

کشورهای عرب، ارتباط دیپلماتیک خود را با دولت اسد قطع کرده اند. کشورهای حاشیه خلیج، سفرای سوریه را اخراج و سفرای خود را فرا خوانده اند. این اتفاق فقط دو روز بعد از فراخوانی سفیر ایالات متحده از دمشق به دلیل مسایل امنیتی می اوفتد.
روز گذشته شورای نظامی «انقلاب» سوریه اعلام موجودیت کرد، آن هم با هدف مشخص سرنگونی رژیم اسد. اولین سرلشکر جدا شده از ارتش، اولین حرف اش دخالت ایران و حزب اله در سوریه و دست یاری دراز کردن به سوی کشور های دوست و برادر عرب است. ایران وارد بازی بسیار خطرناکی شده است. دو هفته قبل، حماس دفتر فعالیت اش در سوریه را بست و خالد مشعل هم اعلام بازنشستگی سیاسی کرد. امروز محمود عباس اعلام کرد اتفاقی که میانجی گری اعراب و ایالات متحده و بمباران اسراییل موفق به انجام ش نشده بود به شیوه ای اسرار آمیز در حال رخ دادن هست: عباس، مسئولیت تشکیل دولت انتقالی را به عهده می گیرد. اگر خبر را در وب سایت های معتبر نمی دیدید فکر می کردید گمانه زنی ست و شایعه. ولی واقعیت این است که فلسطینی ها متوجه شده اند شعبه خلاف کاران مسلحی که ایران را در کنترل خود دارند به زودی در همسایگی شان برای همیشه بسته می شود. جایی پیشتر خوانده بودم که بهار عربی تمام نشده و تازه در ابتدای راه هستیم. اگر می شود قلدرهایی چون قذافی و مبارک را دراز کرد، چرا کسانی چون هنیه و عباس که جایگاهی به مراتب لرزان تر دارند احساس خطر نکنند.
حالا فکر می کنید استراتژی چشم اسفندیار این بحران ها، ایران، برای مقابله چیست؟ سعی کنید حرص نخورید و خنده عصبی نکنید: مزدور مفت خواری که مثل رهبر مجاهدین در غیبت صغری رفته است را می آورند که بگوید در حمص خبری نیست! و حرف هایی را تایید کند (در حمایت آشکار ایران در جنگ ۳۳ روزه) که به راحتی می تواند دست مایه قطع نامه شورای امنیت علیه ایران یا دست کم بهانه حمله نظامی اسرائیل به ایران بشود.

رهبران ایران به هر دلیلی چنین برداشت کرده اند که فقط خودشان بلدند قطع نامه پاره کنند و به معاهدات بین المللی بی توجه باقی بمانند. ظاهرا تمایل ندارند ببینند که چطور کشورهای عضو شورای امنیت به شورشیان لیبی فراتر از قطع نامه، کمک های نظامی رساندند. دل خوش کرده اند که روسیه قطع نامه وتو می کند! ظاهرا رقبا را عده ای اداره جاتی می دانند که با وتوی روسیه بساط را جمع می کنند و تشریف می برند رد کارشان. لابد نداشتن شعب خراب کاری و اسلحه فروشی و قاچاق آدم و زورگیری را دلیل پخمگی دول دیگر می دانند. طوفان اما صرف نظر از همه اینها فرا می رسد و سقوط حتمی اسد، می تواند بسیار بیشتر از از دست دادن یک متحد برای ایران باشد. اسد مصمم است به مانند قذافی، همه چیز را نابود کند ولی ظاهرا متوجه نیست ولی نعمت اش در تهران هم ممکن است در لیست قربانیان پیش بینی نشده باشد.

تحریم بانک مرکزی

غائله توطئه ترور سفیری که مطابق اسناد ویکی لیکس، از ایالات متحده خواسته بود «سر» مار را قطع کند، تا سخنرانی دیروز ریاست جمهوری ایالات متحده در کنار رهبر کره جنوبی که به این کشور سفر کرده بود، چیزی در حد دعوای میان دو دشمن قدیمی بود. یک مقام دولتی، ایران را متهم به کاری کرده که مقامات دولتی و نظامی ایران با تفاخر همه جا از ارتکاب اش سخن می گویند، این ور اسم اش را «تروریسم» می گذارد و آن سو اسم اش صدور انقلاب و بیداری اسلامی است، و مطابق قانون اساسی ایران، وظیفه هر دولتی ست که بر سر کار باشد، مصالحه طلب و معامله جو، یا اصولگرا و محافظه کار. حتی وقتی وزیر خارجه کلینتون هم به موضوع ورود کرد،‌ می شد گفت جدالی لفظی است برای دور تازه تحریم هایی بی رمق. اما ریاست جمهوری امریکا با سخنرانی اش، خود را طرف دعوایی کرده که راه میانه ای ندارد، یا می تواند به جهان ثابت کند که چنین جرمی توسط دولت ایران، به عنوان عضوی از جامعه ملل، صورت گرفته و رضایت ملل را برای قدم بعدی جلب می کند، یا اولین شکست بزرگ سیاست خارجی اش را متحمل خواهد شد. بلافاصله بعد از سخنرانی پرزیدنت، دولت ایالات متحده می گوید تحریم بانک مرکزی ایران در دستور کار است، تحریمی که بیش از یک سال است توسط «آیپک» در خواست می شود و آگوست گذشته ۹۰ سناتور آمریکایی درخواست اش را تقدیم رییس جمهوری کردند. اگر فکر می کنید که تحریم بانک مرکزی هم یک چیزی ست در ردیف تحریم های بی بخار قبلی، دوباره فکر کنید، رژیم عراق با همه سبعیت و تعرض و نقض حقوق همسایگان اش، بانک مرکزی اش تحریم نشده بود، پیش از حمله نظامی اما، بهانه جور کردند و بردند و تحریم کردند. تحریم بانک مرکزی، ایران را از درآمد نفت اش محروم می کند.

واکنش جامعه وب فارسی برایم جالب بوده است، تقریبا هیچ کسی تلاش نمی کند واقعیت را قبول کند، اینکه ایران متهم به نقض آشکار قوانین و معاهدات بین المللی شده است، آن هم توسط تنها دولتی که امکان اعمال قانون های بین الملی را علیه اش دارد. همه در حال غلط گیری سناریوی هالیوودی اند و لابد انتظار دارند که دولت ایالات متحده بعد از مدتی عذرخواهی کند و حرف اش را پس بگیرد. دلیل قانونی حمله نظامی به عراق، سلاح هایی بود که هرگز کشف نشد،‌اگرچه در آن زمان، دلایل قانع کننده ای وجود داشت که احتمال وجود شان را تقویت می کرد. مهم ترین دلیل، تنفر عمومی و بی اعتمادی فراگیر نسبت به دیکتاتور خونریز عراق بود،‌امروز نیز مهم ترین دلیل، نه یکی از دهها برنامه های خراب کاری که سپاه قدس و دیگر آدم کش های دست آموزش از دهه هشتاد میلادی در لبنان و یمن و عربستان و پاکستان اجرا کرده اند، بلکه مجموعه اطلاعاتی ست که همه انگشت ها را به سمت دردسرجویی ایران نشانه می رود. وب فارسی لابد از الان دارد این حرف ها را می زند که بعدا که ایران به مانند عراق سال ۲۰۰۶ حمام خون راه افتاد بگوید دیدید ما که گفتیم!

یک گزینه این است که دولت اوباما تا عبور از گردنه جمهوری خواهان در انتخابات ۲۰۱۲، مشغول تحریم بانک مرکزی بشود، و ۲۰۱۳ را که بسیاری از استراتژیست ها زمان دست یابی ایران به قابلیت اتمی اعلام کرده بودند، زمان برخورد با ایران قرار بدهد. اگر در این بازه زمانی، دولت بعث سوریه هم سقوط کند، شانس این گزینه بسیار افزایش می یابد. دوباره تکرار می کنم، اوباما تا به حال وارد بازی سیاست خارجی نشده است که از آن بازنده بیرون آمده باشد. از دستور تیراندازی به گروگان گیران سومالیایی در خلیج عدن، تا عدم حمایت از جنبشی که بعدش نام سبز گرفت، تا اعلام صریح درخواست کناره گیری بن علی، مبارک، قذافی و حالا اسد، در هیچ عرصه ای بازنده نبوده،‌اگرچه ریسک هایی که پذیرفته،‌ بسیار سنگین بوده اند. یک راهش این است که همچنان احساس مان را نسبت به سناریوی هالیوودی که احتمالا نتیجه کم تجربگی فرنگی کاران سپاه است نشر بدهیم،‌راه دیگرش شاید این باشد که از عواقب چنین سناریویی بنویسیم.

هزینه های مصالحه جویی

نوشته قبلی این قلم با عنوان «خط قرمز مصالحه جویان» در خودنویس واکنش جالب توجهی را بر انگیخت. سوای از آمار نسبتا بالای بازدیده کننده از نوشته، این نوشته از میان ۳۸ نوشته این قلم برای خودنویس، کمترین امتیاز را از خوانندگان دریافت کرد، یعنی متوسط یک امتیاز (کمترین امتیاز ممکن). نکته قابل توجه تر اما تعداد رای دهندگان بود، کسانی به خود زحمت داده بودند تا با دادن حداقل امتیاز، عدم موافقت شان را با نوشته ابراز کنند. پای همان مطلب نظراتی منتشر شد که سوای از حملات شخصی به نگارنده، نشان از برداشت هایی مغایر با نظر این قلم بود. از حملات شخصی به دلیل مفید فایده نبودن برای بحث می گذرم ولی بهتر دیدم برای روشن شدن موضوع توضیحاتی را اضافه کنم.

ظاهرا برداشت خوانندگان نوشته این بود که نگارنده به مصالحه جویان، نزدیکی به حاکمیت یا مشارکت سیاسی را تجویز می کند. این خرده وارد نیست، چرا که در همان ابتدای نوشته آمد که بر اساس سخنان صریح سران مصالحه جویان، آنها از پیش بر این امر مصمم شده اند. اینکه کسی در رسانه ای با خوانندگان عموما برانداز(مراجعه کنید به آرای پای نوشته) به مصالحه جویان توصیه به عملی بکند که شواهد نشان از عزم انجام اش را دارد، خنده دار به نظر می رسد. نوشته تنها تلاش می کند ناظر بر تصمیم از پیش گرفته شده مصالحه جویان برای ورود به بازی، و با در نظر گرفتن تعطیل ناپذیری سیاست، شعاری منطبق با واقعیت های سیاسی برای این گروه پیشنهاد دهد. خواننده ای دیگر ظاهرا این متن را تشویق کننده به مشارکت مردم در این فرآیند ارزیابی کرده بود. نگارنده اولا برای قلم خود چنین توانایی قایل نیست. دوما، این دید مکانیکی که افراد وفاداری سیاسی شان را با یک نوشته تغییر بدهند، نه ناظر به واقعیت های اجتماعی است و نه متناظر با تجربه جمهوری اسلامی. در نوشته روی توصیه تنها به سیاست مداران مصالحه جویان است و هیچ سخنی با حامیان مردمی شان در میان نیست.  از سوی دیگر، نگارنده کمابیش با ترکیب خوانندگان خودنویس آشناست و با انگیزه ای جنبی نیز این موضوع را طرح کرد. همانطور که مصالحه جویان برای «سیاست بازی» می بایست بپذیرند که نماینده همه معترضین نیستند، براندازان نیز به همین سان بپذیرند که در اکثریت بودن ایشان میان معترضین، می تواند محل بحث باشد.

ممکن است این ایراد به نگارنده وارد باشد که مشی مصالحه جویانه را بیش از وزن واقعی اش جدی گرفته باشد. در پاسخ می بایست گفت برای سنجش وزن مصالحه جویان به درشت گویی های رهبران اش و سخنان تحقیرآمیز رقبایش استناد نشده است، تنها با تکیه بر «وضع موجود» تلاش شده برآوردی واقعی از مقبولیت مردمی این مشی ارایه شود. در پی فروکش کردن اعتراض خیابانی، معترضین ظاهرا در حال برآورد هزینه و فایده اند. ادامه عدم حضور مردمی به دو معنی می تواند باشد، یا عقب کشیدن و دل بستن به مصالحه جویان، یا در انتظار حوادث پیش بینی نشده نشستن. تنها یک کارزار سیاسی با شعار مصالحه جویی (و نه دموکراسی خواهی یا شعار های مشابه) است که به حامیان این نگرش فرصت مشارکت می دهد و به منتقدین اش تخمینی از میزان مقبولیت این استراتژی می دهد.

ورود مصالحه جویان با شعارهای حداقلی، و پرهیز از گنده گویی هایی مثل دموکراسی و جامعه مدنی، هم ایشان را از شر زیاده خواهی های براندازان خلاص خواهد کرد و هم براندازان را به درستی فاقد نامزد در جمهوری اسلامی می کند. ذکر این نکته که براندازان، نمی بایست انتظار داشتن نماینده ای در ساختار جمهوری اسلامی را داشته باشند شاید بدیهی به نظر برسد، ولی ظاهرا در معادلات براندازان نادیده گرفته شده است. تجربه شکست اصلاحات سیاسی برای براندازان واجد این پیام است که تاکتیک رای دادن با هدف براندازی، نقض غرض بود و تنها به دلیل مسئولیت ناپذیری و عدم تمایل به هزینه دهی براندازان انتخاب شد. محروم کردن مصالحه جویان از رای براندازان، نقطه آغازی برای پذیرش مسئولیت تصمیم های سیاسی است. تاریخ تکرارکنندگان اشتباهات را به سختی مجازات می کند.

جدی ترین ایراد به نوشته بعد از انتشاری در وبلاگ شخصی نگارنده در قالب یک نظر منتشر شد. «…مصالحه هر چه باشد بهتر از مباهله ما بین اصلاح طلبان و محافظه کاران است .اما آیا این خواسته از طرف حاکمیت قابل اجراست و اصلن چرا باید اجابت کند ؟ در زمانی که نفعی برایش ندارد مگر شما ننوشتید که : در شرایطی که جناح صاحب قدرت، حضور بخش قابل توجهی از الیت سیاسی کشور را ناضروری می داند».  پاسخ به این پرسش البته وظیفه رهبران مصالحه جویان است که برای خود در جمهوری اسلامی شانسی قایل هستند. اما همانطور که در پاسخ نوشتم: انتخابات ۸۸ بهتر از هر توضیح تئوریک دیگری نشان داد ادعای اصلاح طلبان سابق مبنی بر کاهش احتمال تقلب در صورت مشارکت حداکثری (از طریق جذب آرای براندازان) افسانه ای بیش نبوده است. حاکمیت در صورتی که تمایلی به بیرون ریختن ایشان از صحنه، بعد از شرکت دادن نمایشی ایشان در شبه انتخابات مجلس یا ریاست جمهوری بعدی داشته باشد، بی شک تعلل نخواهد کرد و مشارکت یا عدم مشارکت حداکثری، تاثیری در این تصمیم نخواهد داشت. نفس تصمیم مصالحه جویان مبنی بر شرکت در چنین شرایطی،‌الزام می کند که ریسک چنین رخدادی را پذیرفته باشند. مصالحه جویان به جای طرح شعارهای غیرعملی (پذیرش ولایت فقیه از سوی مصالحه جویان،باز هم به تصریح رهبران اش)، می توانند داوی برای حضورشان تعیین کنند که بنا به توضیحات نوشته پیشین، بیشترین مقبولیت عمومی و میان نخبگان را داشته باشد و درعین حال دست یافتنی هم باشد. در صورت رد این درخواست از سوی حاکمیت، مصالحه جویان با انتخابی واقعی روبرو خواهند بود: یا مشارکت را نمی پذیرند که برآورد نگارنده این است که در مشارکتی که تضمین امنیتی برای نامزدهای مصالحه جویان هم بنا به سابقه وجود ندارد، نزدیک به خرد است. یا مشارکت را می پذیرند و خود را فدای نظامی می کنند که مدعی پاسداری اش هستند.

این هشدار اما ضروری است که مصالحه جویان با عدم شفافیت سیاسی و گاها به کمک بی صداقتی حامیان شان، در حال وارد کردن ایران به عرصه ای بس خطرناک هستند. مشارکت انتخاباتی آنها در صورتی که با پیام های روشن و اهداف  حداقلی ،و سوا کردن خط خود از براندازان همراه نباشد به راحتی می تواند زمینه ساز یک شورش پسا انتخاباتی دیگر و مرگ ناخواسته عده ای دیگر از ایرانیان باشد. اما خطرناک تر از آن، این عدم شفافیت می تواند به کسانی که امروز در راهروهای کاخ سفید در رفت و آمدند بهانه لازم را به دست بدهد تا سناریوی لیبی را که بی شک خلاف خواسته مصالحه جویان واقعی و البته رای دهندگان واقعی به ایشان است کلید بزند. یک انتخابات مناقشه برانگیز دیگر در شرایطی که حاکمیت سیگنالهایی مبنی بر عدم تمایل به مشارکت حداکثری نشان می دهد (آقای خامنه ای هشدار داده که انتخابات نباید امنیت ملی را در مخاطره قرار بدهد) بهترین دلیل برای مداخله محدود یا نامحدود را به جهان می دهد و مردمی که رای می دهند حق دارند از این احتمال باخبر باشند. امروز بخش هایی از اصلاح طلبان سابق خارج نشین، از مدتی پیش در تلاش اند تا خود را نمایندگان مردم ایران معرفی کنند،‌ در حالی که مطابق عرف دموکراتیک، وکالت مردم مدت دار است و ایشان دوره وکالت شان به سر آمده است. این گروه با توجه به کنار گذاشتن تابوهای سی ساله و دادن درخواست رسمی به دولت ایالات متحده برای خارج نکردن سازمان مجاهدین خلق از لیست تروریسم، در فردای یک انتخابات مناقشه برانگیز دیگر، دلایل کافی برای بدست گرفتن نمایندگی مردم و ارائه درخواست مداخله غرب به نفع ایشان و برای به قدرت رسیدن ایشان را دارند. این احتمال، بی شک خیانت به آرای مصالحه جویان واقعی است که به امید تغییر از درون به مصالحه جویان وکالت داده اند و همین طور نشانه ای شوم است از نزول امر سیاسی در میان رهبران مصالحه جویان.

مصالحه جویان می بایست صادقانه با مردم سخن بگویند و فعالین سیاسی حامی شان نیز بی صداقتی را کنار بگذارند تا چنین احتمالی مرتفع بشود.

این نوشته پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

خط قرمز مصالحه جویان

با گذشت دو ماه از دعوت رییس جمهور سابق اصلاحات، محمد خاتمی به عفو و بخشش دو طرفه جمهوری اسلامی و مردم معترض، و با فاصله ای بسیار کم از یکدیگر، موسوی خویینی ها، رهبر اسرارآمیز دانشجویان اشغال کننده سفارت آمریکا و مدیر روزنامه سلام، و موسوی لاری، وزیر جانشین عبدالله نوری در کابینه دولت اصلاحات، سخنانی ابراز کرده اند که به جز سیگنال هایی برای مشارکت دوباره در جمهوری اسلامی به چیز دیگری قابل تعبیر نیست. از سوی دیگر در وب فارسی مطلبی بازنشر می شود که هرگونه مشارکت در انتخاباتی دیگر را موکول به رسیدگی به مسایل حاشیه ای انتخابات دهم ریاست جمهوری می داند. عده ای به درستی بر این موضع خرده گرفته اند که سیاست عرصه سازش است و تکلیف انتخاباتی که منتخب اش همین امروز هم مورد غضب قدرت مطلقه جمهوری اسلامی است و سیاست رسمی اعلام شده در قبال اش، «کنترل» تا زمان سر رسیدن مسئولیت قانونی اش است، نه عملی است و نه واجد دست آورد سیاسی.

با این حال همیشه می بایست در «اصلاح طلبی» از پیش اهدافی را برای کنش سیاسی در نظر گرفت و سازش های احتمالی بر سر راه را، همیشه با آن اهداف و میزان نزدیک شدن به آنها سنجید. در غیر اینصورت، اصلاح طلبی به راحتی می تواند سر از فوق محافظه کاری در بیاورد و مبارزین سیاسی، می توانند به محافظین وضع موجود، با توجیه سازش و «سیاسی کاری» تبدیل بشوند. مطابق نظر بخشی از منتقدین جنبشی که بعد از حضور در کاخ ریاست جمهوری نام اصلاح طلبی گرفت، این دقیقا اتفاقی بود که برای این جنبش افتاد. آنها با متهم کردن دگراندیشان حاضر در جبهه ای رنگارنگ و فراگیر از مخالفین وضع موجود به تندروی و ناسیاسی بودن، وارد سراشیبی شدند که از شبه کودتای پارلمانی مجلس هفتم شروع و به فرش قرمز پهن کردن به زیر پای فرستاده ائتلاف بازار و حوزه برای تسخیر تنها کرسی انتخابی ملی ختم شد.

از این روی، تبیین خطوط اصلی سیاسی و ترسیم خطوط قرمز، هم برای مدیران سیاسی این جریان که امروز تصمیم به مذاکره با قدرت گرفته، و هم کادرهای اجتماعی اش ضروری به نظر می رسد- مدیران خواهند توانست با دیدی آینده نگرانه، هر گونه وجه المصالحه ای را در مقابل دست آوردهای احتمالی وزن کنند و پشتوانه اجتماعی این جریان هم می تواند عملکرد رهبران اش را در عرصه سیاسی مورد قضاوت قرار داده و در مورد حمایت یا عدم حمایت از آن تصمیم گیری نماید. از سوی دیگر، مرزکشی میان این جریان سیاسی، هم با محافظه کاران و هم با جریان های برانداز بیش از هر زمانی دیگری الزامی است. برخلاف ادعای رجبعلی مزروعی، همه معترضین جنبش سبز، در مرام فکری او خلاصه نمی شوند و داده های اجتماع برخلاف نظر موسوی خویینی ها، بیانگر حضور دست کم گروهی از براندازان است. برای اهداف این نوشتار، نگارنده از لفظ «مصالحه جویان» استفاده خواهد کرد، با این هشدار که این لفظ ابداع نگارنده نیست و هرگونه برداشت تحقیرآمیز از این لفظ،‌ نادرست است و توسط نگارنده قابل پذیرش نیست. توضیح ضروری اینکه در شرایط نیمه جنگی و تنش های فراوان اجتماعی و سیاسی، صحبت از اصلاح طلبی،‌به خصوص با وجود شکاف عمیقی که هر دو سوی طیف سیاسی به آن معترف اند، بیهوده و فاقد هر گونه واقع بینی سیاسی است. در شرایطی که جناح صاحب قدرت، حضور بخش قابل توجهی از الیت سیاسی کشور را ناضروری می داند و جناح در پی قدرت، مشارکت خود را مشروط به تحقق شرایطی می داند، قبل از فعالیت سیاسی، به نظر می بایست ابتدا به نوعی آشتی سیاسی و درون گروهی فکر کرد. از این منظر، شاید با ارفاق از نام «آشتی جویان» هم بتوان استفاده کرد، اگرچه اولویت نگارنده با پیشنهاد اول است.

با توجه به دست نسبتا خالی مصالحه جویان و عرصه اجتماعی که از مشارکت سیاسی تقریبا خالی شده، شاید درخواست های پرشمار و رنگارنگ، با شبهه ایده آل گرایی و به هدف تحریم سیاسی مطرح شدن مواجه باشند و عاقلانه است که بر حداقل هایی توافق کرد که حداکثر توده های غیر برانداز را به خود جلب نماید. این نوشتار تلاش می کند با سبک کردن لیست بلندبالای مطالبات معوقه جامعه، با توجه به سابقه ناموفق از حضور در قدرت مصالحه جویان، به یک خواسته و تنها یک خط قرمز بسنده کند که در عمل حداقلی باشد و کارگزاران سیاسی را ترغیب به پذیرش اش بکند و در ایده آل ها درخشان و واجد شرافت باشد تا نیروهای اجتماعی را به این جریان امیدوار نگاه دارد. پیشاپیش می بایست هشدار داد که آنچه در پی می آید ممکن است مورد قبول ایرانیان نباشد، اما حداقلی است که در صورت عدم پذیرش و دفاع از آن، ریزش های بیشتر اجتماعی را می تواند در پی داشته باشد که با هدف وجودی مصالحه جویان (آشتی حاکمیت و مردم) در تضاد است.

«پیگیری تخلفات گسترده و پرشمار باند ریاست جمهوری» می تواند یک هدف اتحاد بخش به برشی وسیع از جامعه باشد، اما با توجه به موقعیت متزلزل این گروه در کاست قدرت، ممکن است از دید حامیان اجتماعی، تعبیر به شلیک به اسب مرده شود. افزون بر این، با توجه به اعلام آمادگی بخش های زیادی از تمامیت خواهان برای برخورد با این گروه، معلوم نیست پیام مصالحه جویان از تمایز سیاسی لازم برخوردار باشد.

«رسیدگی به پرونده مقتولین انتخابات ۸۸ و پرونده های کهریزک» نیز می تواند هدفی معقول باشد از آن جهت که در حال حاضر پرونده کهریزک پشتیبانی بخش هایی از محافظه کاران را دارد و در عین حال با توجه به بار عاطفی این موضوع، در میان توده های اجتماعی تداعی کننده «عدالت خواهی» به عنوان آرمانی بشری و فراگیر است. با این حال، با توجه به مواضع «مادران صلح» و گفته های پیشین پروین فهیمی، مادر یکی از کشته شدگان درگیری های بعد از انتخابات، مبنی بر گذشت از سر تقصیرات قاتلین در صورت آزادی زندانیان دیگر سیاسی، این امید است که ورای از احساسات قابل فهم بخش مهمی از معترضین نسبت به کشته شدگان، از رسیدگی آنی به این جنایت ها چشم پوشید، مشروط بر اینکه داوی گرانبها در میدان سیاست در میان باشد.

«آزادی زندانیان سیاسی» بعد از انتخابات، اگرچه خواسته ای معقول و به حق است، اما اولا به دلیل بکارگیری اش توسط بخش های محافظه کارتر نظام (هاشمی رفسنجانی در آخرین خطبه خود این خواسته را صراحتا مطرح کرد) و دوما بی پاسخ ماندن این خواسته برای مدتی دراز، نمی تواند وجهه سیاسی مورد نظر در میان الیت حاکم و مقبولیت لازم میان توده ها را فراهم کند. فزون بر این، رخداد های هفته اخیر نشان می دهد که حاکمیت با هر تحلیلی، دست به آزادسازی مشروط و محدود بخشی از این زندانیان سیاسی زده است و اعلام خواسته ای که خود به خود در حال رخ دادن است، چندان منطقی به نظر نمی رسد.

به دید نگارنده، تنها خواسته موثر و خط قرمز غیرقابل عبور برای مصالحه جویان، آزادی دو نامزد معترض به انتخابات ریاست جمهوری وهمسران شان و  بازگشت به فعالیت های روزمره شان، در حد مابقی شهروندان است. این خواسته مشروعیت وسیع بین المللی دارد، از آنجا که در هیچ مرام سیاسی قابل پذیرش نیست که رهبران قانونی مخالفین دولت، بدون محاکمه حبس شوند. در عین حال، این خواسته بیمه کننده حضور مصالحه جویان و آینده سیاسی ایشان است، منطق حکم می کند از وقوع اتفاقی که برای برجسته ترین پایوران سابق نظام رخ داده پیشگیری کرد، و چه پیشگیری بهتر از برچیدن این بدعت نادرست سیاسی؟ از همه مهم تر، این خواسته به شعار مرکزی جنبش سبز که هیچ وقت توسط مصالحه جویان نامشروع اعلام نشده، بسیار نزدیک است و رای اکثریت حامیان مصالحه جویان را (بنا به ادعای خودشان مبنی بر ضدبراندازی بودن و در چارچوب ماندن حامیان ایشان) به عنوان اصلی دموکراتیک لحاظ می کند. این خواسته نه صحبت از رسیدگی به تخلفات ریاست جمهوری یا مامورین انتظامی می کند، که وظیفه قوه قضاییه است، نه دعوای حل و فصل نشده انتخابات ۸۸ را زنده می کند که زخم های عمیق بر پیکره حاکمیت و مردم بر جا گذاشته و نه تضمین کننده حیات سیاسی دو نامزد ریاست جمهوری و همسران در اسارت است، درخواستی حداقلی مبنی بر بازگشت ایشان به زندگی روزمره شان، نه حفاظت و تامین خواسته های این دو نفر در آینده.

روشن سازی این موضوع مفید است که نگارنده متوجه بزرگی تصمیم هایی که برای مشارکت سیاسی لازم است گرفته شود هست، و دست کم در بعد عاطفی، تلاشی قابل توجه صورت داده تا چهره های شجاعان جنبش سبز را که قربانی خشونت دولتی شده اند در گوشه ای از ذهن بگذارد و این سطور را بنویسد. اما به سیاست می بایست از  منظر فایده گرایانه نگریست. از این منظر، خط قرمز مصالحه جویان، می بایست بازگشت دو نامزد ریاست جمهوری و همسران شان به زندگی روزمره باشد.

این نوشته پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

مداخله سیاسی

اخبار متناقض ساعات اخیر نشان از هرج و مرج قابل توجهی در سطح خیابان ها و شهر ترابلس دارد، اما برای یک جنگ داخلی، که قصاب ترابلس بر مردم اش تحمیل کرد، قابل پیش بینی بود. به هر حال ارقام حیرت آور ۱۵۰۰ کشته ظرف ۲۴ ساعت منتهی به فتح ترابلس منتشر شده پس می شود فکر کرد که اوضاع اصلا «طبیعی» نیست. سیف الاسلام، فرزند قذافی که تایید شده بود که در اختیار دولت انتقالی لیبی ست هم در باب العزیزیه مصاحبه می کند و تکذیب.

همانطور که در اینجا پیش بینی کرده بودم، می بایست بپذیریم که حکومت خونبار قذافی به پایان رسیده است.عکس پایین از برزیلیا، جلوی سفارت لیبی است که تصاویر قذافی را در آشغال دانی ریخته اند.(عکس از الجزیره – توئیتر این شخص)

این نماد سقوط شخصی است که ۴۲ سال اطمینان کامل داشت که کسی از او شایسته تر در لیبی پیدا نمی شود برای رهبری. روند اتفاقات هم به نظر همه را شوکه کرده است. هفته قبل رهبر شورشیان وعده سرنگونی به آخر آگوست می داد، حالا ظاهرا تنها قذافی بر باب العزیزه حکومت می کند و کمترین کسی نظری در مورد اینکه او کجاست ندارد. بعد از چند ماه بی نتیجه و درگیری هایی که شهر ها و راه ها را میان تفنگداران قذافی و شورشیان دست به دست می کرد، و در شرایطی که عده ای بی صبرانه خواستار توقف حملات هوایی ناتو بودندو در ایالات متحده سیاست دولت اوباما را تحقیر می کردند، نمی شود مطمئن بود که دقیقا چه چیزی منجر به پیروزی رعدآسا شد. اما تقریبا شک ندارم که برخلاف گفته های رسمی دولت های فرانسه انگلستان و ایالات متحده، شورشیان تسلیحات نظامی از این کشورها دریافت کرده اند. به این بیافزایید نقش نیروی هوایی ناتو را که عملا به عنوان نیروی هوایی شورشیان عمل می کرد و ظاهرا در روز منتهی به سقوط ترابلس، به صورت زنده از شورشیان در شهر اطلاعات استراتژیک دریافت می کرده. شورشیان ظاهرا در ماه های اخیر در حال تدارک نیروهای زیرزمینی داخل ترابلس، زیر چشمان قذافی و گارد ریاست جمهوری و بریگاد مخوف «خمیس» بوده اند. اینکه کدامیک در به پیروزی رسیدن نقش مهم تری داشته تعیین اش از عهده من خارج است ولی بی شک بدون کمک های خارجی، امروز دیوانه لیبی در حال قصابی کردن باقیمانده شورشیان بود.

از این جهت می رسیم به بحث شیرین «کمک خارجی» و نگاه ایرانی به آن. بلافاصله پس از اخبار اولیه در وب، معدودی از وبلاگ نویسان واکنش هایی داشتند که طیفی از اینکه لطفا برای لیبی احساساتی نشوید و دیوارهایتان را پر نکنید، تا افسانه خواندن پیروزی یک نیروی مردمی و توطئه بودن کل ماجرا به دلیل «توسعه یافته ترین کشور آفریقا بودن لیبی» را در بر می گرفت. پاسخ هایی که تا به حال در نت خوانده ام امیدوار کننده بوده است. همه با چشمانی باز و بدور از سودای استقلال و هوای ایده آلیسم انقلابی، تاکید کرده اند که منافع ملی را حق هر کشوری می دانند و حفاظت از آن را وظیفه رهبران شان. همه نسبت به تبعات پیروزی هشدار می دهند و اینکه انقلاب ها به مانند انقلاب بهمن، همگی قابلیت دزدیده شدن دارند. با این حال، کسی منکر خوشحالی و همبستگی با مردم لیبی است.

برای من دلگرم کننده بود که در نت ایرانی، افرادی با دیدگاه های متفاوت، می توانند به اهمیت آنچه مردم لیبی موفق به انجام ش شده اند (ولو به کمک خارجی) مشترک شوند و درباره موضوع «همبستگی نوع بشر» و خوشحالی از دست یابی دیگران به آزادی و نزدیک شدن جنایت کاران به عدالت، خوشحال شوند. از این بابت، حتی اگر جنبش سبز مرده باشد، روشنگری و عقلانیت در جامعه وب ایرانی زنده شده است.

برای مردمانی که فردای نامعلومی دارند، ۴۰ هزار نفر را در جنگی داخلی از دست داده اند، بخش عمده تجهیزات نظامی کشورشان تخریب شده، و در بی ثبات ترین شرایط کشورشان پس از استقلال قرار گرفته اند، بدون کمترین تردیدی می بایست خوشحال بود، چون در آینده ایشان دست کم امید به «بهتر» شدن هست.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: