Archive for the ‘فرهنگ’ Category

قاتلین قصر فیروزه

کتاب «قاتلین قصر فیروزه» را دوستی بسیار عزیز برای زادروزم فرستاده بود اما فرصت خواندن اش تا به امروز نبود. بر خلاف انتظارم، کتاب را به قصد ورق زدن صفحات اول در دست گرفتم و تا پایان بردن ش نتوانستم زمین بگذارم.

قاتلین قصر فیروزه

 

کتاب، وقایع نگاری حادثه ای ست که دنیا با نام «میکونوس» می شناسد. یکی از دهها ترور برون مرزی که توسط «فرنگی کارها» انجام شد. میکونوس نام رستورانی یونانی است که در آن زمان در تملک یک ایرانی بود و در آن دکتر قاسم شرفکندی، به همراه دو معاون ش از حزب دموکرات کردستان، سه سال بعد از قتل دکتر عبدالرحمن قاسملو در وین به شیوه ای مشابه، برای حضور در کنفرانس بین المللی احزاب سوسیال دموکرات در برلین حضور پیدا کرده بودند، به میهمانی شام دعوت شده بودند. در ساعت ۱۰:۴۸ دقیقه، دو ضارب وارد رستوران شده و حاضرین را به رگبار گلوله بستند. انعکاس این جنایت، بر خلاف انتظار عاملین و آمرین اش، بسیار گسترده تر از انتظار بود. قاتلین که تصور می کردند به مانند مورد قتل قاسملو، خواهند توانست حتی در صورت دستگیری، به کمک ایران جان سالم به در ببرند، حتی بعد از دستگیری هم نگرانی نداشتند. آمرین، در هولناک ترین کابوس هایشان هم نمی دیدند که کشتاری که بخشی از زندگی روزمره در ایران هست، بتواند به رسوایی به این ابعاد تبدیل بشود.

ماجرا از زبان سوم شخص روایت می شود با این حال به درون ذهن شخصیت های داستان می رود تا توان بازسازی ذهنی را به خواننده بدهد. نثر فاخری دارد و سبکی کاملا غربی در نوشته دارد: به جزییات اهمیت می دهد، با وسواس تلاش کرده عناصر فرهنگ ایرانی را به شکل قابل فهمی ترجمه بکند، و وفاداری زیادی به حقیقت دارد.

برای خودم، بسیار آموزنده بود درباره پرونده میکونوس و ابعادش. داستان ترور، با جزییاتی که نتیجه بازخوانی گزارشات پلیس وتحقیقات است، نشان می دهد ترور به واقع مهم ترین صادرات جمهوری اسلامی است. یا اینکه چطور به شکلی کاملا اتفاقی، میکونوس، تبدیل به استثنایی در میان زنجیره ترورهای برون مرزی که کشورهای دیگر چشم برویش می بستند شد. از همه جالب تر، این است که علی فلاحیان، از کسانی که در رای نهایی دادگاه به عنوان آمر برایش حکم جلب صادر شد، از مهم ترین شاهدین پرونده بود. همو بود که هفته قبل از ترور در تلویزیون دولتی ایران با غرور توضیح می داد که حزب دموکرات کردستان را هدف قرار داده اند و برایشان برنامه دارند.

بازگویی داستان از زاویه دید قاتلین، قربانیان، پلیس و قضات از نقاط درخشان کتاب است. نویسنده که ظاهرا با بسیاری از افراد درگیر مصاحبه داشته، با جان دادن به هر کدام از قهرمانان و ضدقهرمانان، خواننده را به فضای آن سالها می برد. در یک شب سپتامبر سال ۱۹۹۲، یک تیم ترور که از یک ایرانی و دو لبنانی تشکیل شده عملیات را با هدایت یک ایرانی به نام کاظم دارابی که سالها در برلین با حمایت سفارت ایران فعالیت می کرده به انجام می رسانند. برخورد ایرانیان مقیم آلمان با خانواده یکی از قربانیان، نوری دهکردی، فضای آن روزها را به خوبی ترسیم می کند. ابتدا هم دردی، اما به زودی فراموشی و بعد هم مشکوک شدن به قربانی به عنوان نفوذی قاتلین. آن روزها، هاشمی رفسنجانی در ایران به قدرت رسیده بود و تلاش می کرد نشان بدهد روزهای دشمنی تمام شده است. در خلال دادگاه نام دو نفر به میان می آید که از ایران آمده بودند تا اپوزیسیون را قانع کنند که به ایران بازگردند. قهرمان های غیر ایرانی داستان، دادستانی است که به دلیل ساختار ویژه قضایی آلمان، نقش یک ناظر بی طرف را دارد. او می بایست حقیقت را کشف بکند. همین دادستان که در دایره ضد تررویسم کار می کرد، با یک اعلام چند خطی که در آن، ابتدا احزاب رقیب کرد و بعد دولت ایران را به عنوان مظنونین اعلام می کرد، همزمان خشم بسیاری از روسای خودش و سیاست مداران آلمانی و خوشحالی اپوزیسیون ایران را باعث شد. در طول دادرسی، علی رغم تلاش چند باره دولت آلمان، هرگز نتوانستند این موضوع که ایران ممکن است در پرونده دست داشته باشد را کنار بگذارند. قهرمان دیگر، قاضی کوبش است که به عنوان رییس هیات قضات پنج نفره ای انتخاب شد تا به پرونده رسیدگی بکند. آرای دادگاه او، به غیر قابل استیناف بودن معروف بود، اما این آرا به هزینه وقت گذاشتن و گوش دادن به همه شهود بدست می آمد. برای همین پرونده بیش از چهار سال طول کشید و در این مدت، بسیاری از اپوزیسیون حاضر بودند قسم بخورند قضات پول گرفته اند تا با طولانی کردن دادرسی، پرونده را مسکوت بگذارند. در طول دادرسی، با اینکه برای دادستان مسجل شده بود که ایران در قتل ها نقش داشته است، با این حال دولت ایران همه کار کرد تا مانع کشیده شدن پای رهبری ایران به قتل ها بشود. در سوی دیگر ماجرا، پرویز دستمالچی، یکی از کسانی که از ترور جان به در برده بود، وظیفه خودش می دانست که برای کشف حقیقت هر کاری بکند. او شب کار شده بود تا روزها در دادگاه حاضر باشد. بریده روزنامه های ایرانی و خارجی را می خواند و با روزنامه نگاران در ارتباط بود. او در راه کشف حقیقت، همه کار کرد، از جمله کپی کردن غیرمجاز تصاویری از آلبوم متهمین و درز دادن اش به برنامه خبری شبانه تلویزیون. گاهی قهرمانان داستان با اینکه نام و نشانی ندارند، اما تاثیری شگرف بر روند دادگاه گذاشتند. درست در زمانی که دادگاه آماده متهم کردن ایران می شد، علی فلاحیان به آلمان رفت تا با رییس سازمان امنیت آلمان دیدار بکند و به او پیشنهاد کرد ایران حاضر است هر گونه امتیازی را بدهد تا مانع پیشروی پرونده بشود. کسی از داخل این سازمان، برنامه روزانه رییس را نشت داد و خبرنگاران بلافاصله او را تبدیل به شاخص فساد کردند. اوضاع وقتی خراب تر شد که او ماهیت دیدارش با فلاحیان را «بشردوستانه» اعلام کرد. دادگاه بعدا درخواست متن مذاکرات را کرد، وقتی متن مذاکرات در دادگاه خوانده شد، رییس سازمان امنیت به یکی از منفورترین سیاست مداران آلمان تبدیل شد. نویسنده در نهایت از زبان یکی از قهرمانان می گوید قهرمان واقعی وجود ندارد، عدالت را افرادی عادی با پافشاری بر انجام کار درست برقرار می کنند.

از نکات جالب داستان این است که هدف دادستان، نهایتا متهم کردن وزیر اطلاعات ایران بود، اما وکلای متهمین از ایران دستور داشتند تا حد امکان پرونده را به تاخیر بیاندازند. کاظم دارابی، که مرتب در طول دادرسی به ایرانیان حاضر فحش های رکیک می داد، با افتخار یک بار گفته بود «مثل اینکه نمی دانید یکی دو سالی اینجا هستیم». اما این تاخیر اندازی، نهایتا ضربه ای هولناک به ایران زد. در آن سوی دنیا، سعید امامی، متوجه شده بود دوست قدیمی اش، ابوالقاسم مصباحی که در پوشش دیپلمات، در اروپا مسئول نفوذ به اپوزسیون بود در سالهای اولیه انقلاب، از سوی گروه سعید امام در وزارت اطلاعات برای حذف هدف قرار گرفته. مصباحی به پاکستان گریخت و با ابوالحسن بنی صدر تماس گرفت. بنی صدر از او شنید که قتل ها، از لیستی پانصد نفره انتخاب می شوند که آقای خمینی پیش از مرگ اش تنظیم کرده بود و در آن از طنزنویس تا مخالف سیاسی وجود داشت. قتل ها، توسط تیمی متشکل از خامنه ای، هاشمی رفسنجانی، علی ولایتی، علی فلاحیان و رییس سپاه پاسداران که به صورت ماهیانه در قصر فیروزه دیدار می کنند، مورد بررسی قرار می گیرد و دستورات ابلاغ می شود. این اعترافات که بعدا توسط بنی صدر در دادگاه نقل شد و نهایتا مصباحی به صورت قاچاق به اروپا آمد و شهادت داد، از جنون آمیز ترین آرزوهای بازماندگان و تیم دادستانی هم بهتر بود. همین اعترافات بود که قرار تعقیب برای دولت ایران را میسر کرد.

روز اعلام رای دادگاه بسیار عالی تصویر شده است. زنی که چهار سال رخت سیاه از تن در نیاورده بود تا این روز را ببیند، علی رغم اینکه حتی خودش هم تقریبا مطمئن بود که «آنها» بدون عقوبت دیدن آزاد خواهند شد. در این لحظه بود که ایرانیان بعد از سالها در آلمان بودن، طعم شهروند بودن را چشیدند. این اولین بار بعد از دادگاه نورنبرگ در دنیا بود که برای رهبران سیاسی در قدرت، قرار تعقیب صادر می شد. مهلک ترین ضربه به جمهوری اسلامی را زنان و مردانی با دستان خالی، بدون بمب و گلوله زدند. بعد از آن، تمامی اعضای اتحادیه اروپا، سفرای خود را فراخواندند و چند ماه بعد، دولت ایران در انتخاباتی که همه را شگفت زده کرد، قدرت را به دست نیروهای سیاسی کنارگذاشته شده داد.

هر فصل کتاب، مزین به بذله گویی های کم نظیر هادی خرسندی است تا از بار تراژیک داستان بکاهد. از نمونه اش «تروریست هم تروریست های قدیمی. این روزها تروریست ها نه فقط شما رو سربه نیست می کنند، بلکه فحش ناموسی هم بهتون می دهند» (تروریست میکونوس قبل از به رگبار بستن، فریاد زده بود مادر قحبه ها). یا «آقای دستمالچی دیگر هیچ دعوت شامی را قبول نمی کند مگر اینکه شام زیر میز سرو بشود» (پرویز دستمالچی، با به زیر میز خزیدن وقتی تیراندازی شروع شد، جان به در برد).  نویسنده، رویا حکاکیان، شاعری که در ایالات متحده بدل به روزنامه نویس و تهیه کننده ای قابل برای برنامه مشهور ۶۰ دقیقه شد، برای بسیاری از رسانه های معتبر انگلیسی زبان نوشته است و اکنون در مرکز ثبت حقوق بشر ایران فعال است. حکاکیان بابت این کتاب، تقدیر بسیاری دریافت کرد، از جمله از سوی کریستوفر هیچنز فقید. من که نتوانستم کتاب را تا پایان زمین بگذارم، امیدوارم هر خواننده دیگری را هم تا به انتها اسیر خودش بکند.

جهانی از هیچ

کتاب «جهانی از هیچ: چرا به جای نیستی، هستی وجود دارد؟» یکی از جنجالی ترین کتاب های منتشر شده در سال گذشته بود که به لیست پرفروش های نیویورک تایمز راه پیدا کرد. نویسنده این کتاب که یک فیزیک دان و کیهان شناس برجسته است، برای پیش در آمد از کریستوفر هیچنز فقید درخواست کرد ولی به دلیل مرگ نابهنگام او، این کار نیمه تمام ماند و به جایش، ریچارد داکینز برای کتاب یک موخره نوشت.از همین نام ها می توانید حدس بزنید که این کتاب به دنبال چه بوده است.

در پیشگفتار کتاب، کراوس می گوید هدف اش از نگارش این کتاب، پاسخ دادن به پرسش «چرا هستی به جای نیستی وجود دارد» با کمک علم است. از نظر او، دانش فیزیک امروز توانایی پاسخگویی به این پرسش را دارد. این پرسش، برای زمانی بسیار دراز ذهن بشر را به خود مشغول کرده بود و تئوری علت العلل ارسطو، برای زمانی دراز، تنها پاسخ پذیرفته شده به آن بود. با این حال، گفتن اینکه هستی بوجود آمد چون خدا خواست، چیز زیادی درباره هستی و بوجود آمدن اش به ما نمی گوید. در ادامه کراوس به طعنه می نویسد که این پرسش برای زمانی طولانی، به روحانیون ارجاع می شده چون هر چه نباشد، آنها متخصص «هیچی» هستند. با این حال، در طول تاریخ، بسته به میزان آگاهی بشر، آنها معنای هیچ (نیستی) را عوض کرده اند. مثلا زمانی گفته می شد خلا نیستی است و فضای میان ستاره ای، فاقد هر چیز است. با کشفیات کهیان شناسی، معلوم شد که این خلا آنطور که فکر می کردیم هم خالی نیست و در واقع مطابق مکانیک کوانتومی، همین خلا، سوپی غلیان کننده از ماده و انرژی است. با این یافته آنها گامی به عقب گذاشتند و گفتند نیستی یعنی نبود زمان مکان اینشتینی. یعنی پیدایش هستی. کراوس می گوید امروزه ما می توانیم توضیح بدهیم چطور حتی بدون زمان و مکان و قوانین بنیادین فیزیک، می توان جهانی داشت. او در ادامه می نویسد که روح دانش، این است که شواهد را دنبال کن، صرف نظر از اینکه نتایج برایت دلپذیر باشد یا نه. کتاب به کریستوفر هیچنز فقید که کراوس با افتخار خود را «فیزیک دان شخصی» ش خطاب می کرد تقدیم شده است.

پرسش نخستین این است که جهان چطور شروع شد. تا پیش از اینشتین ما تصور می کردیم راه شیری، همه کائنات است. اینشتین نشان داد که ما اشتباه می کنیم، و این کار را نه با روی مبل نشستن و فکر کردن، بلکه با آزمودن و به دنبال شواهد رفتن انجام داد. اما اینشتین هم دانش اش محدوده های خود را داشت. «لمتره»کشیش فرانسوی که با ایده بیگ بنگ (مه بانگ) به سراغ پاپ رفت، پاسخ شنید که این تئوری، حقانیت انجیل را اثبات می کند. پاپ می خواست بیگ بنگ را تبدیل به دگمای مسیحی (باورهایی که هر مومنی بایستی به آنها ایمان داشته باشد) بکند. لمتره اما مخالفت کرد، و گفت این موضوع کاملا در دنیای طبیعی ممکن است و نیازی به وارد کردن متافیزیک نیست.  اما اینشتین به بیگ بنگ اعتقادی نداشت. ادوین هابل، کمی بعد تر توانست با مشاهده کردن نبولا ها، و اندازه گیری نور شان برآورد کند که جهان آنطور که همه فکر می کردند ایستا نیست و در حال گسترش است. اما نگاه هابل هم این سوتفاهم را ایجاد می کرد که ما در مرکز کائنات ایستاده ایم که نور از همه جا به ما می رسد. واقعیت اما این است که ما مرکز نیستیم چون هستی، لبه ندارد.

کراوس می گوید همانقدر که پیدایش هستی یک پرسش علمی است، پایان آن هم یک پرسش است که با دانش می شود به آن پاسخ داد. خود او، زمانی که دانشجوی جوانی بوده می خواسته بداند که جهان چگونه به پایان می رسد. البته بعدا از «ماده تاریک» سر در آورد. موضوع ماده تاریک زمانی مطرح شد که معلوم شد بیش از آنچه با ابزارهای دست بشر می توان دید، ماده در هستی وجود دارد. اما چطور میزان ماده موجود در هستی را اندازه گرفتند؟ به زبان دیگر، چطور هستی را وزن کردند؟ با اندازه گیری گرانش! وقتی ماده وجود دارد، گرانش وجود دارد و با تکیه بر ثابت گرانش و نحوه حرکت اجرام می توان تخمین زد چقدر ماده در مجموع در هستی وجود دارد. ماده تاریک، به این دلیل وجودش اجباری بود که با محاسبات معلوم می شد بدون وجود ماده ای میان کهکشان ها که مانع از فروپاشی شان بشود ممکن نیست. پس بایستی ماده ای وجود داشته باشد که ما قابل به دیدن اش نیستیم. امروز در عمق زمین، برای حفظ دقت آزمایش از پرتوهای کیهانی، در تلاش اند تا بازسازی شرایط اولیه هستی، ماده تاریک تولید بکنند.

برای بشر این پرسش که هستی حد دارد یا نه همیشه جذاب بوده است. اما برای پاسخ دادن می بایست درکی دقیق تر از اشکال مجاز هستی داشت. هستی می تواند بسته یا باز یا تخت باشد. اگر جهان بسته بود، اگر به قدر کافی میدان دید داشتیم می بایست بتوانیم پشت سرخودمان را ببینیم! (از این جهت که در جهان بسته، خطوط موازی به هم می رسند).  جهان باز هم تا بی نهایت گسترش پیدا می کند. اما جهان تخت، سرعت گسترش ش به تدریج کاهش پیدا می کند. از این گذشته، جهان تخت، تنها جهانی است که از نظر ریاضی، زیباست. اما اشکال کار این بود که محاسبه نشان می داد تنها ۳۰درصد از ماده ای که برای یک جهان تخت لازم است، رصد می شود.اینکه می گویند هستی تخت هست به معنای یک هستی دو بعدی نیست بلکه به این معناست که در هستی، همه چیز در خطوط مستقیم حرکت می کنند.

زمانی که به آسمان می نگریم، در واقع داستان پیدایش را نگاه می کنیم چرا که نوری که از اجرام آسمان به ما می رسد، میلیاردها سال در سفر بوده و بعضی از این اجرام اکنون وجود ندارند. اما در این عقب گرد به ابتدای هستی به پرده ای نفوذ ناپذیر بر می خوریم، CMBR که در واقع یک تلالو رادیویی بر پهنه هستی هست، یادگاری است از حدود ۳۰۰ هزار سالگی هستی. از اینجا به عقب تر، به دلیل اینکه از پلاسمای باردار ساطع می شود مانع از مشاهده بیگ بنگ در گذشته می شود. تلویزیون های قدیمی که برفک داشتند، اگر هر بار به آنها خیره می شدید، ۱٪ از آن برفک در واقع همین CMBRبود و شما داشتید قدیمی ترین شوی هستی را نگاه می کردید!

اینشتین، پیش بینی کرد که فضا دور خورشید، خم می شود. او فضا را به مانند ذره بینی در نظر می گرفت که ماده از خلال ش انحنا پیدا می کند. این ایده دنباله زمان-مکان، بسیاری از مشکلات فیزیک را حل می کرد. تناقضی که میان وزن و انحنای هستی وجود داشت، حتی با ماده تاریک هم قابل توجیه نبود، اگر که تئوری تخت بودن هستی را می پذیرفتیم. در واقع برای توضیح این اختلاف مقاله ۱۹۱۷ البرت اینشتین در نسبیت عام کمک کننده بود. او در این مقاله با معادله مشهورش در سمت چپ گرانش و سمت راست انرژی کلی  هستی را تعیین  می کرد. اینشتین برای اینکه این معادله صحیح باشد، در سمت چپ، یک نیروی کوچک دفعی تعریف کرد و آن را «ثابت کیهانی» نام گذاشت تا امکان یک جهان ایستا فراهم بشود. وقتی که روشن شد که هستی ایستا نیست، او این ایده  را پس گرفت و بزرگترین خراب کاری ش نامید. اما اینتشین تنها می بایست این ثابت را به سمت راست معادله منتقل می کرد تا مجموع انرژی هستی، صفر بشود. اگر آنطور که امروزه می دانیم، خلا وزن دارد، بنابراین ثابت کیهانی می بایست در سمت دیگر معادله باقی بماند. به بیان ساده، مفت ترین دست آورد همه هستی، خود هستی است که از هیچ بوجود آمده است.

و اما دیراک و پادماده. پادماده چیز عجیبی ست و اول بار فاینمن فقید بود که پیشنهاد کرد اگر نسبیت عام صحیح باشد، پادماده بایستی وجود داشته باشد: اگر ماده ای سریع تر از سرعت نور حرکت بکند، به معنای آن است که انگار در زمان به عقب رفته است. با این حال ، اصل عدم قطعیت می گوید که چنین چیزی ممکن است. فاینمن می گفت از نگاه ناظر اول ممکن است الکترون به سمت جلو حرکت بکند و از نگاه ناظر دوم به عقب. فاینمن برای حل این بغرنج پیشنهاد کرد که از خلا، یک الکترون و پوزیترون تشکیل بشوند و پوزیترون یکی از الکترون ها را نابود بکند.

کراوس سپس به دانش کوانتوم می پردازد. از زمان بور می دانستند که کمیت های انرژی اتم هیدروژن، منقطع نیست. معادله های دیراک این را پیش بینی کرده بود و نتایج آزمایشگاهی آن را تایید می کردند. اما دیراک برای اینکه بتواند این پدیده را توضیح بدهد، ذرات مجازی را تعریف کرد. امروز می دانیم که مسئول وزن داشتن ما، همین ذرات مجازی اند. در خلا و نیستی مورد ادعای دانشمندان پیشین، امروز اثبات شده که ذرات از هیچ بوجود می آیند و از میان می روند. اصل عدم قطعیت می گوید که قطعیت پیش بینی ما رابطه ای معکوس با زمان مشاهده مان دارد.

مشکلی که همیشه من را به عنوان یک ناآشنا به فیزیک آزار می داد این بود که اگر قرار است که در ثانیه های اولیه بیگ بنگ، انبساطی سرسام آور رخ داده باشد چطور مواد ناشی از بیگ بنگ سریعتر از نور حرکت کرده اند. همینطور وقتی در سرنوشت محتوم جهان ما، سرعت انبساط از سرعت نور هم بیشتر می شود. چطور چنین چیزی ممکن است؟ نسبیت عام می گوید که ماده نمی تواند در فضا بیش از سرعت نور حرکت بکند، ولی آنچه اینجا حرکت می کند ماده نیست بلکه فضا است که در حال گسترش هست. مطابق دانش فیزیک، انبساط، عامل رشد جهان بعد از بیگ بنگ بوده است و همین پدیده نیز نتیجه نوسانات کوانتومی است. همه چیز، از هیچ بوجود آمده.

اگر انبساط همیشگی است، جهان های چندگانه اجتناب ناپذیر است! واینبرگ پیشنهاد داده که با نگاه کردن به ثابت کیهانی، می توان حدس زد که جهان های زیادی وجود دارند و تنها این یکی خانه ما شده. اما این جهان ها، بنا به تعریف از یک دیگر سوا هستند.

اما قسمت شاعرانه اش، پیش بینی پیامبرانه آینده است: اینکه انبساط، مرتب ما را از همسایه هایمان دور تر می کند. کهکشان ها با سرعتی بیش از سرعت نور از یکدیگر دور می شوند. حدود ۱۵۰ میلیارد سال دیگر، آسمان دوباره تاریک خواهد شد. ما تصویری از جهان خواهیم داشت که حدود یک صد سال پیش داشتیم: یک کهکشان تنها با مقادیری ستاره برای خودمان.  در دو تریلیارد سال دیگر، همه چیز رو به خاموشی می رود و ساکنین احتمالی آن زمان سیارات، حتی شاهد و مدرکی از وقوع بیگ بنگ هم نخواهند یافت و نه حتی شاهدی بر وجود انرژی تاریک.

زیبایی کتاب در این است که می تواند خواننده را در صندلی کیهان شناسی بنشاند و به بی اهمیت بودن اش در تصویر کائنات را نشان بدهد. اما پا را از این هم فراتر می گذارد و در گمانه زنی خیال انگیز، سعی می کند حدس بزند زمانی که شواهد موجود برای بیگ بنگ از میان رفت، آیا تمدن های آینده خواهند توانست تصویر نادرست شان از هستی را تصحیح بکنند و به وقوع بیگ بنگ پی ببرند؟ یک راه حل پیشنهادی که شاید به عقل آنها برسد، اندازه گیری میزان هیدروژن به هلیوم است که ممکن است سن هستی را حدود یک تریلیارد سال تخمین بزند. با این حال آنها هنوز قادر نخواهند بود که به سن دقیق هستی پی ببرند. از این منظر، دورانی که ما در آن زندگی می کنیم،‌بهترین زمان برای فهم صحیح هستی است. مغلطه ای رایج، تنها با داشتن دیدی کیهانی قابل ابطال است: اینکه رخداد های نادر، می بایست هدفی داشته باشند. حتی نادر ترین رخداده ها (اتفاقاتی که شانس بروز یک در میلیارد دارند) در پهنه هستی روزانه رخ می دهند، چون هستی بسیار بزرگ است.

موضوع جالب دیگر، برتری ماده بر پاد ماده در جهان ماست. چرا جهان ما به جای پادماده از ماده ساخته شده؟ چرا این توازن میان ماده و پاد ماده بر هم خورده و هستی پدید آمده؟ در واقع می توان گفت لحظه ای که ماده بر پاد ماده پیشی گرفت، لحظه خلقت بود. یک عدم تقارن میان این دو در مقیاس بسیار کوچک کفایت می کند تا هستی پدیدار بشود. نیستی و خلا، مطابق قوانین فیزیک، بی ثبات هستند. بنابراین ذرات از نیستی بوجود می آیند ولی بایستی به سرعت از میان بروند تا ما قادر نباشیم آنها را اندازه بگیریم. اما اگر یک میدان مغناطیسی داشته باشیم که به قدری قوی باشد که جدا شدن ماده و پاد ماده را به نزدیک شدن شان مناسب تر بکند، باعث می شود که بتوانیم این ذرات را رصد بکنیم. گرانش هم چنین اثری می تواند داشته باشد که توسط استفن هاکینگ توصیف شده است. در خلا کنار یک سیاه چاله، بر لبه event horizon، تصور بکنید که یک ذره ماده و یک ذره پادماده بوجود می آیند، اما پیش از اینکه بتوانند دوباره در هم منهدم بشوند و نیست بشوند. پاد ماده را سیاه چاله می بلعد، و ماده چون اندکی کنارتر ایستاده، از کمند سیاه چاله می رهد و با سرعتی بالا در هستی آزاد می شود. با این کار، سیاه چاله هم اندکی سبک تر می شود! (پاد ماده به ذره ای درون سیاه چاله برخورد می کند و  هر دو نابود و نیست می شوند).

نظر کراوس نسبت به تئوری ریسمانی (استرینگ) جالب است. با اینکه او در ابتدا می گوید که این تئوری هنوزمعلوم نیست که ارتباطی به دنیای واقعی داشته باشد با این حال می پذیرد که ممکن است بتواند گرانش اینشتین را با نیروهای دیگر طبیعت آشتی بدهد. از این منظر، تفاوت این ایده های شگفت انگیز با باورهای مذهبی در این است که به جای پذیرش کورکورانه شان می بایست امید بست که بشر شتاب دهنده هایی حتی قوی تر بسازد که بتواند وجود استرینگ ها را رصد کند. بروی هم رفته، کراوس از فیزیک دانان استرینگ می خواهد که راه حلی برای راستی آزمایی تئوری شان ارایه بدهند.

string_theory

سرآیزک نیوتن اولین کسی بود که ادعا کرد جهان قابل توضیح دادن است. او بود که می گفت اراده آسمان ها می بایست در مقابل قوانین طبیعت سر خم بکند. نتایج کار نیوتن بود که کار فرشتگان در حرکت دادن ستارگان در آسمان را کم کرد و حرکات اجرام را مستقل از فراطبیعیات توضیح داد. روش نیوتن، سرمشق بسیاری از دانشمندان قرار گرفت چون فرض را بر این می گذاشت که جهان منظم است. این فرض باعث شد که حتی اینشتین، در مقابله با نتایج مکانیک کوانتومی، که منظم بودن جهان را به پرسش می کشید، در مخالفت بگوید خدا طاس نمی اندازد. با این حال در زنجیره ای از پیدا کردن علت و به عقب رفتن ها، ممکن است با قوانین فیزیک تنها بمانیم. اما چرا بایستی قوانین فیزیک خالق داشته باشند؟ چرا نمی توانند از همان اول وجود داشته باشند؟ اگر نمی توانند، چطور خدایی که پیشنهاد می شود خالق این قوانین است می توانسته وجود داشته باشد؟

کراوس در دعوتی عمومی، از همه متخصصین علوم روحانی خواسته است که موضوعی را نشان بدهند که مذهب راه حل بهتری از دانش برایش داشته باشد. کسی هنوز پاسخی به کراوس نداده است. این نامهربانی اما اختصاص به روحانیون ندارد، کراوس حتی با فیلسوف ها هم روی خوشی نشان نمی دهد. او گفته ست که نوعی از آگاهی را نام ببرند که در پانصد سال اخیر، کمک بیشتری از فلسفه گرفته است تا از دانش. تا به حال بهترین جوابی که برایش فرستاده اند این بوده «تا آگاهی را چه تعریفی کنیم؟».

اشاره بسیار به جای دیگر کراوس، در «چرا» ها و «چگونه» هاست. او اعتراف می کند که خودش هم در نامگذاری کتاب به دام این مغلطه رایج افتاده است. ما انسان ها وقتی می پرسیم چرا، منظورمان این است که چگونه. چرا ها، اغلب پاسخ درستی ندارند. تصور بکنید که می پرسند چرا سیب می افتد؟ می گوییم چون جاذبه زمین بر آن اثر می کند. بعد می پرسند که چرا جاذبه زمین وجود دارد؟ می گوییم که زمین جاذبه دارد چون جرم دارد. می پرسند چرا جرم باعث جاذبه می شود؟ می گوییم ماده در طبیعت خاصیت گرانشی دارد. می پرسند که چرا خاصیت گرانشی دارد؟ می شود گفت چون بخشی از خصوصیات شناخته شده ماده است ولی آیا واقعا یک پرسش «چرا» پایان پذیر است؟ پرسش چرا، یک دلیل منطقی را پیش فرض می گیرد که لابد از «همین که هست» راضی نمی شود. در حالی که دانشمندان بیشتر با «چگونه»گی درگیر هستند و تلاش در فهم اش دارند.

تا پیش از دستاورد های اخیر دانش فیزیک، پرسش همیشگی این بود که چرا از نیستی هستی پدید آمده، اکنون می بایست گفت که این رخداد، الزامی بوده است. اینشتین وقتی از او پرسیده شد که جالب ترین موضوعی که دوست دارد بداند چیست، در واقع به همین موضوع اشاره کرد وقتی گفت می خواهد بداند خدا در افرینش جهان اصلا انتخابی هم داشته؟ کراوس همچنین توضیح می دهد که منظور اینشتین، خدای اسپینوزاست که نماد همه شکوه هستی است نه خدای قرآن و انجیل.

کراوس فروتنانه اضافه می کند که ما هنوز نمی توانیم زمان را در چارچوب دنیای سه بعدی بگنجانیم و همینطور اینکه انرژی توصیف ش مشکل است. اما خاطر نشان می کند که مطابق دانسته های ما، در فیزیک هر چیزی که ممنوع نیست، شدنی است. این موضوع که نیستی بی ثبات است، البته اثبات نمی کند که آنچه امروز دانش می گوید، دقیقا همانی باشد که رخ داده است (برای این احتیاج به اطلاعات بیشتری است) ولی فیزیک نشان می دهد که هستی می تواند از نیستی، بدون دخالت خالق بوجود بیاید. البته که وقتی منظور از خالق، یک خدای نامتشخص و غیرمداخله جو (خدای دئیستی) باشد، کراوس می گوید که نمی توان حتی با نشان دادن اینکه هستی از نیستی پدید آمده، وجودش را رد کرد. ولی بایستی توجه داشته باشیم که مومنان، از خدای دئیستی شروع می کنند و بعد آن را با خدای واحد و متشخص مخلوط می کنند.

کراوس در پایان می گوید که امیدوار است همه توجه بکنند که آنچه در فلسفه تولید می شود نیاز دارد که توسط علم تایید بشود. تئوری علت العلل ارسطو که در فلسفه شکل گرفت و تا به امروز باعث اشتباه و بدفهمی شده است یک نمونه خوب است، چرا که نوشته های این کتاب نشان می دهد هستی بی پایان نیست و بی آغاز هم نبوده است. بر خلاف ادعاهای مذهبی ها، پایان هستی، نیستی است. هستی اهمیتی به وجود ما نمی دهد ولی کراوس می گوید ما می توانیم تلاش بکنیم در فهم اش بکوشیم. دانش به ما اجازه می دهد با هر کشف جدید ش لبخند بزنیم. دانش به قول واینبرگ، این امکان را فراهم می کند که به خدا باور نداشته باشیم. این انتخاب ماست که از این تصویری که دانش فیزیک از هستی ارایه می کند، برداشتی افسرده کننده یا شادی افزا داشته باشیم. با انقلاب کوپرنیکی ما فهمیدیم که خاص و ویژه نیستیم. این ساقط شدن ما از درجه اهمیت، با پیشرفت شاخه های دیگر علم سرعت گرفت و در تئوری فرگشت داروین به حد اعلای خود رسید.

lawrence-krauss

کتاب را جملات نغز پوشانده اند «زیبایی دانش به این است که آنچه منطبق بر عقل سلیم پنداشته می شود را به چالش می گیرد و تغییر می دهد.» «اتم های داخل بدن ما، از کوره های اتمی ستارگان پدید آمده اند. بنابراین عیسی را فراموش کنید، ستارگان به قدری مهربان بودند که بمیرند تا ما بتوانیم زندگی بکنیم. ما همه گرد ستاره هستیم». متن کتاب علی رغم پیچیدگی های موضوعات مطروحه، گیج کننده نیست با این حال به دلیل اینکه کراوس به جای توضیح فرمول ها، از زبان استعاره ها استفاده می کند، اندکی سنگین است و ممکن است مجبور شوید یکی دو بار به عقب برگردید در بعضی جاها. کراوس در پی انتشار کتاب، در مصاحبه ای جنجالی با نشریه اتلنتیک، حمله ای تند به فلسفه کرد که پاسخ های متفاوتی از فیلسوف ها دریافت کرد. کراوس بعدا در یادداشتی برای سای ام،نوشت که هدف ش بیشتر روشن کردن بعضی بدفهمی ها بوده. «جهانی از هیچ» را بایستی در زمینه کتاب های دیگری چون «دورنمای اخلاقی» سم هریس، «طرح باشکوه» استفن هاکینگ، «خدا بلندمرتبه نیست» کریستوفر هیچنز فقید، «هذیان خدا» ریچارد داکینز و دهها کتاب دیگر که توسط دانشمندان و فیلسوفان برجسته موسوم به موج خداناباوری نوین شناخته می شود خواند. کراوس در پایان به مانند هاکینگ می گوید که کتاب او وجود خدا را رد نمی کند بلکه آن را غیر ضروری می کند. برای توضیح پیدایش هستی، مدلی منسجم از فیزیک در اختیار ماست که هیچ نیازی به آتش بازی های الاهیاتی ندارد. کراوس از معدود کسانی است که به پیروی از کریستوفر هیچنز، خود را نه یک خداناباور، بلکه یک ضدخداشناسی (آنتی تئیست) می نامد،‌به این معنا که حضوری فعالانه علیه تبلیغات خداشناسانه دارد. او پس از مرگ کریستوفر هیچنز در چندین مناظره با خداشناسان و خداناباوران شرکت کرده و در آخرین بار، به همراه مایکل شرمر، موفق به شکست دادن دینش دسوزا و این هاچیسون شد. خواندن این کتاب را به همه علاقه مندان به فیزیک و خداشناسی(یا ناشناسی) توصیه می کنم، حتی اگر فیزیک برایتان جذاب نیست، پس گفتار ریچارد داکینز به غایت لذت بخش است.

قصه قسمت

قصه قسمت، کتاب جدید محمود فرجامی است که توسط نشر HandsMedia منتشر شده و در امازان و دیگر کتابخانه های مجازی قابل خریداری هست.

 

 

اگر «راننده تاکسی» را خوانده باشید تا حدودی با سبک نوشته های طنز فرجامی آشنا هستید. در راننده تاکسی، بریده های زندگی یک راننده تاکسی، تصویری نادر از زندگی ایرانی به دست می دهد. نادر نه از لحاظ احتمال وقوع بلکه از نوع نگاه به این رخداده ها. در قصه قسمت، این بار با راننده موتورسوار که مسافر می زند و کار پیک موتوری را انجام می دهد همراه می شویم. جوانی با دغدغه های معمولی یک جوان ایرانی که به شکل شگفتی آور از صحنه مطبوعات «سطح بالا» که امروز حضورشان به اینترنت محدود شده غایب است. تم داستان در ظاهر، بازگویی تناقض های پر شمار ذهن ایرانی است. اما فرجامی در این نوشته از نقد اجتماعی که در راننده تاکسی از او دیده ایم فراتر رفته و تصویری به هم بافته و همبسته از منطق حاکم بر ذهن متناقض ایرانی ارایه می دهد. منطقی که اجازه می دهد در عین بی ارتباطی به دنیای واقعی، انسجام درونی پدیده ها در ذهن ایرانی پایدار بماند. زرنگی یعنی سر دیگران را کلاه گذاشتن، شرافت یعنی توجه به حلال و حرام. صداقت با خود، عنصر همیشه غایب ذهن ایرانی است ولی این غیبت عنصری حیاتی در حفظ یکپارچگی روایتی است که ذهن ایرانی از خود به دست می دهد.

بافت داستان که از چندین و چند زیرداستان کوچک و بزرگ تشکیل شده است به واقع تحسین برانگیز است به این دلیل که هیچ بخشی اضافی به نظر نمی آید و برای گفتن حرف ها، چیز زایدی خلق نشده. به علاوه وجود زیرداستان ها و حاشیه روی ها به روانی داستان صدمه نزده است. ارجاعات جلو و عقب به زیرداستان های دیگر، برای خواننده گیج کننده نیست و دنبال کردن خط داستان توان ذهنی زیاد نمی خواهد. تصویری که با یک فلش بک یکی دو پاراگرافی از هر شخصیت به دست می دهد، به قدر کافی گویاست که یک تیپ شخصیتی که نبایستی برای هر کسی که در ایران زندگی کرده باشد تصورش دشوار باشد را به راحتی در ذهن به جایش بنشاند. با این حال بعضی ویژگی ها برای من اندکی غریب به نظر می رسید، مثلا تحلیل دایمی حرف های مشتریان توسط گل فروش به جهت اخذ حال مشتری.  گویش مورد استفاده راوی سوم شخص، از دو جهت قابل توجه است: با استفاده از ادبیات انسان هایی که در داستان درگیر هستند و همگی از خرده فرهنگی بازاری مسلک و غیرت منش ولی زیرآبی رو و متقلب می آیند، کمک شایانی به زندگی کردن در تجربه آنان در طول داستان می کند و در عین حال، منطق راوی بیش از هر چیز به منطق راننده موتور نزدیک است.

قلب تپنده داستان، مجموعه ای اعجاب انگیز از وقایع است که به سبک ترن هوایی، مرتب پیچ و خم های غیرمنتظره ایجاد می کند تا در نهایت، راوی، خواننده و راننده موتور را متقاعد کند نقش او و تصمیمات اش، در نتیجه، هیچ بوده است. قسمت، چسب متصل کننده رخداده ها در زندگی ایرانی است. انسان، سلب الاختیار است چون اگر بپذیرد که نتایج، می توانسته ناشی از تصمیمات او بوده باشد، ممکن است زیر آوار مسئولیت اخلاقی تصمیمات اش دوام نیاورد.

با وجود سرعت بالای بازگویی وقایع، هیچ زمانی از نقب زدن به موضوعات اجتماعی پرهیز نشده است: از تروتمیز گشتن یک پیک موتوری به تصفیه شدگان اول انقلاب می رسیم و از گفتگوی خصوصی زن و شوهر به پدیده «بلوتوث» شدن فیلم های «خصوصی».  از این منظر، کتاب بیشتر اجتماعی است و اگرچه در هیچ جای کتاب چنین ادعایی نمی شود، اما بیشتر نگاهش معطوف به اصلاح اجتماعی است. برای اصلاح، نخست می بایست کژی را شناخت. با کنار هم گذاشتن شخصیت های داستان، تصویری کمابیش قابل قبول از «روح ایرانی» به دست می آوریم: نخبه گرا و در عین حال ضدروشنفکری، عاشق مدرک تحصیلی و در عین حال مسحور شده با جادو و جمبل نوین، شعاردهنده برای صداقت و در عین حال به غایت دو رو، مبلغ درست کاری و در عین حال به شدت متقلب، معلم اخلاق و در عین حال استادی در تمامی رذایل اخلاقی. قصه قسمت، آینه ای جلوی خواننده می گیرد به این امید که ارتباطی منطقی میان ادبار اجتماعی ایرانیان و اعمال خودشان در ذهن ایرانی شکل بگیرد.

 

به مانند راننده تاکسی، کتاب فاقد پیشگفتار یا حتی فهرست است. به دلیل ادبیات مورد استفاده، تلفظ صحیح بعضی اصطلاحات کوچه و خیابان ممکن است برای خواننده دشوار باشد و روزمره بودن موضوعات برای کسی که از جامعه ایران فاصله داشته شاید غریب به نظر برسد.

کتاب با کیفیت قابل قبولی به انتشار رسیده و با همان قیمت ۱۵ دلار برای خارجی ها در دسترس است. نویسنده لطف کرده و یک نسخه کاغذی از کتاب را برای من فرستاده که کار بسیار به جایی است چون من ترجیح می دهم نسخه چاپی کتاب های فارسی را در کتابخانه داشته باشم. قصه قسمت، گامی به پیش برای نویسنده است و فرصتی یگانه برای خواننده علاقمند به تحولات اجتماعی ایران.

 

حقوق انسان

کتاب «حقوق انسان اثر تامس پین» نوشته کریستوفر هیچنز فقید، از سری کتاب هایی است که با عنوان «کتاب هایی که دنیا را تغییر دادند» منتشر شده است و به نوعی بیوگرافی تامس پین، آزادی خواه ایرلندی و از معمارین امریکای نوین است.

این کتاب یکصد و شصت صفحه ای می بایست خلاصه ای باشد آسان خوان برای آشنایی با یکی از بزرگترین آزادیخواهان تاریخ، اما از آنجا که نویسنده کریستوفر هیچنز است، بسیار فشرده و پر مغز از آب در آمده است. کتاب سرشار است از اشارات تاریخی و مقایسه هایی با گذشته. به عنوان مثال در بخش آشنایی با زندگی پین ما قرار است درباره همسرش و زندگی اش در ایرلند بدانیم، اما سر از تمایلات جمهوری خواهانه ملاحانی در می آوریم که به قول هیچنز «اگرچه بروی آبها، به طمع غنیمت سلطنت طلب بودند، ولی بروی خشکی صدای جمهوری خواهی از ایشان شنیده می شد». از این جهت کتاب به غایت خواندنی است.

کتاب با اشاره ای به سرود معروف My Country Tis of Thee که در وصف ایالات متحده خوانده می شود شروع می شود. سرودی که در واقع اولین سرود ملی کشور نوپا شد، در حقیقت ارثیه از انقلاب ژاکوبن های فرانسوی بود. بازگویی تاریخ این سرود در واقع پیگیری تاریخ انقلاب های پی در پی است که سلطنت های هزارساله را در اروپا بر انداخت و آرزوی پی ریزی یک کشور آزاد را در سرزمین های نو در دلها انداخت. در اشاره به شعری دیگر که به صورت پرسش و پاسخ است، انقلاب به را به شاخه ای تشبیه می کند که در امریکا رشد کرده، در فرانسه جوانه زده و صاحب اش امیدوار است آن را در انگلستان بکارد. از همین جاست که به Rights of Man، جزوه ای که موضوع کتاب است اشاره می شود: این جزوه در ابتدا در پاسخ به ادموند برک، فیلسوف ایرلندی که مخالفت خود را با انقلاب فرانسه اعلام کرده بود نوشته شد. تام پین اما دل بسته انقلاب کبیر فرانسه بود و وقتی به آنجا سفر کرد، خود را نماینده مردم امریکا معرفی می کرد. در کتاب به تفصیل به اختلاف آرا برک و پین پرداخته می شود: در یک سو، پین همه گونه تلاشی برای ساقط کردن پادشاهی ها را درست می دانست و در سوی دیگر، ادموند برک در حالی که انقلاب را در بریتانیا واجب می دانست، از انقلاب در فرانسه ابراز ناراحتی می کرد. شاید دلیل ش گرفتن مقرری از ملکه فرانسه بود. برک معتقد بود که انقلابیون فرانسه عوام اند. پین می گفت در سیستم پادشاهی نقصی اساسی وجود دارد به شکلی که حتی فرزندان اضافه پادشاه، سرریز به حساب می آیند و قربانی یک سیستم ناعادلانه می شوند. برک معتقد بود ارتش ها وظیفه شان حفاظت از پادشاهی است. پین معتقد بود حتی پادشاه خوش خیم فرانسه هم یکی از قربانیان سیستم پادشاهی است که نیات خوب او را بی اثر می کند. برک معتقد بود انگلستان به شکل نهایی حکومت رسیده است، پین تا به روز آخر، رویای جمهوری در بریتانیا در سر داشت.

عاقبت کسی با چنین عقاید انقلابی روشن است. پین متهم به اقدامات تحریک آمیز در برابر پادشاهی بریتانیا شد در حالی که دادستانی که به این کار گماشته شده بود به خواهرزاده اش گفته بود پین بیگناه است! در زندگی خصوصی، پین زمانی به نیروی دریایی ملکه پیوسته بود ولی خیلی زود متوجه شد که جای او روی دریا نیست. یک کوئکر از ایرلند، بی شک نمی توانست در انگلستان معاصرش، انقلابی به حساب نیاید. در جوانی یک بار وکالت عده ای از همکاران اش را در مقابل پارلمان بریتانیا به عهده گرفت ولی به دلیل حکمی که بعدا علیه او صادر شد، تصمیم به مهاجرت به ایالات متحده گرفت و در این راه، توصیه نامه ای از بنجامین فرنکلین گرفت. با اینکه از بریتانیا گریخته بود با این حال در مقابل حکم صادره استدلال کرد که حق آزادی بیان فراتر از حیطه قانونگذاری هر شاه یا مجلس است.

به خاطر اوضاع نامناسب بهداشت سفر دریایی، بروی برانکار به فیلادلفیا رسید. تامس پین در سرزمینی که بعدا به ایالات متحده تبدیل شد، یک نیروی قدرتمند برای تغییر اجتماعی بود. طرفدار پروپاقرص لغو برده داری بود، اگرچه هیچ وقت به حمایت از حقوق زنان مشهور نشد. در آن زمان دولت بریتانیا، ایده ساکنین امریکا را مبنی بر «بدون نمایندگی داشتن در دولت، مالیات دهی معنا ندارد»‌را مکررا رد می کرد. عده ای از آوردن نام «جمهوری خواهی»‌ ابا داشتند ولی پین، همه را تهییج می کرد که از فرصت بدست آمده استفاده بکنند.  اعتقاد داشت منتظر زمان مناسب ایستادن برای تغییر، بیهوده است. «عقل سلیم»، جزوه ای که در ۱۷۷۶ با نام مستعار «یک انگلیسی» نوشت، موفق ترین تاریخ کتاب ایالات متحده است. در کلونی دو میلیون نفری، این کتاب با احتساب نسخه های غیرمجاز بیش از نیم میلیون فروخت. هیچنز اشاره می کند که او ایده های انقلابی تازه نداشت و گه گاه برای تقویت خطابه اش، از زبانی انجیلی استفاده می کرد. کاری که برای یک مخالف سرسخت مذهب مسیحی نمی توانست شریف باشد. در جزوه بعدی «بحران» که منبع الهام ملاحان در زمان جنگ با بریتانیا بود، او نوشت «صلح در زمان ما، نمی تواند به هزینه جنگ در زمان فرزندان مان بدست بیاید».

با شروع خواهر دوقلوی انقلاب امریکا، یعنی انقلاب فرانسه که او را در تقابل مستقیم با برک قرار داد، به آن کشور رفت و با استقبال گرم انقلابیون، در مجلس به عنوان نماینده مردم حضور پیدا کرد.  در مجلسی که سرنوشت سران رژیم سقوط کرده را تعیین می کرد، محلی که افراد برای نشستن انتخاب کردند، مبنای نامگذاری سیاسی شد که تا به امروز تکرار می شود: او در سمت راست مجلس نشست و ژاکوبن ها در سمت چپ. در مقابل تقاضاهای اعدام، چنین استدلال کرد که تمایل داشتن به مجازات کردن، برای آرمان آزادی مضر است. با این حال از موافقان محاکمه پادشاه فرانسه بود، اگرچه مخالفت صریح اش را با شکنجه و اعدام اعلام کرده بود. به عنوان عضو بعدی مجلس فرانسه، درخواست فدرالیسم را داشت که باعث خشم انقلابیون جمهوری خواه شد، آنها او را بابت آنچه در «عقل سلیم» نوشته بود، یک نفوذی می دانستند. با جمع آوری ۲۲۰ امضا از اعضای مجلس علیه اعدام پادشاه، هدف خشم ژاکوبن ها قرارگرفت و وقتی «حکومت وحشت» روبسپیر با دستگیری خارجی ها گسترده تر شد، او هم سرانجام به زندان افتاد. برای درک میزان نزدیکی میان دو انقلاب هیچنز یادآوری می کند که تامس جفرسون، رییس  جمهور سوم ایالات متحده، در دفترش در یک سمت اعلانیه استقلال ایالات متحده را نصب کرده بود و منتظر بود که قانون اساسی جدید فرانسه را به سمت دیگر بیاویزد. با این حال، تام پین در زندان کمترین فاصله را با مرگ پیدا کرد. در اتفاقی عجیب، علامتی که با گچ بروی در سلول های کسانی که قرار بود اعدام بشوند می کشیدند، به جای بیرون، بر داخل در کشیده شد و او جان به در برد. بعد از صعود بناپارت، با او ملاقات کرد. بناپارت متملقانه از «حقوق انسان»، جزوه دیگر اش تمجید کرد و گفت می بایست مجسمه هایش را از طلا بسازند. با این حال، پین که در ابتدا از اوحمایت کرده بود، او را فردی خطرناک یافت. کمی بعد تر، پین دوباره به امریکا بازگشت و در این سفر، از سمت راست طیف سیاسی به سمت چپ نقل مکان کرد (درباره هیچنز همواره می گفتند در طول زندگی اش، مسیر عکس را طی کرد).

در بخش های بعدی کتاب، هیچنز در تحلیل روابط میان برک و پین می گوید که پین معتقد بود که به مانند افراد دیگری که از دولت بریتانیا حقوق می گرفتند تا علیه او بنویسند، برک هم یک قلم به مزد بود. اما واقعیت این بود که پادشاهی بریتانیا به دلیل حمایت برک از انقلاب امریکا این قدر به او مطمئن نبود که برای این کار به وی نزدیک بشود. هیچنز در گریزی به آرای مارکس می گوید که تمایلی میان رادیکال ها وجود دارد که برای هر کار افراد، به بدترین انگیزه ها فکر می کنند. با نگاهی به آنچه پین درباره موضوعات اجتماعی نوشت او را یک مساوات خواه می داند که اولین طرح های یک سیستم تامین اجتماعی را پی ریزی کرد. با این حال او را سوسیالیست نمی داند از آنجا که او برابری را در همه حالات تجویز نمی کرد. او مرد دانش هم بود و طرح یک پل را برای فیلادلفیا ریخت. به روایت هیچنز، پل نماد عصر روشنگری است: هم از رنج سختی انسان ها می کاهد و هم روشی برای داد و ستد و ارتباط است. در نگاه تام پین، دولت تنها مجموعه ای قرارداد های تجاری نیست و وظایفی دیگر هم دارد. او همینطور، به درستی پیش بینی کرد که در میانه انقلاب، خطر برکشیده شدن یک ژنرال، که ضد شاه ها را شاهی می کند وجود دارد. رزا لازمبرگ هشداری مشابه را به لنین در نامه ای با نام مستعار داد. بعد ها در مجادلات میان جفرسون و مدیسون، او مخالف عبارت معروف «زمین به زنده ها تعلق دارد» بود. ظاهرا هیچ وقت با ایده «سال صفر» میانه ای نداشت.

از نظر پین، انقلاب انگلستان که مشروطه را برقرار کرد، سرنوشتی تیره داشت به این دلیل که مردم، سرنوشت فرزندان شان را به شاه حبه کرده بودند. برک اما در پیش بینی اش درباره انقلاب فرانسه موفق تر بود. اما این چیزها پین را از همدردی با انقلاب فرانسه باز نداشت، طوری حرف از «محدود» بودن اعدام های انقلاب می زد که انگار خشونت را تجویز می کرد. با این حال، با الهام از سنت جدایی مذهب و حکومت، در فرانسه خواستار جدایی مذهب از سیاست شد که کاملا بر خلاف روند جاری در اروپا برای داشتن کلیساهای حکومتی بود.

در مسایل روحانی، پین مخالف هر گونه مداخله دولت بود. به نظر او دخالت دولتی باعث شرارت بود، انسان ها را به حال خود بگذارید و خودشان به روحانیات شان می رسند. از سخنان نغز خود هیچنز: وجه مشخصه همه مذاهبی که از حمایت قانون برخوردارند (منبع قانون گذاری اند)، آزار و شکنجه اقلیت ها است. حق قانونگذاری را از آنها بگیرید و در چشم بهم زدنی هر مذهبی به نظر معصوم می آید. هیچنز در جایی دیگر به لطیفه ای اشاره می کند: یونیتارین ها، حداکثر به یک خدا معتقدند. البته آنها به سمت عدد صحیح در حال حرکت هستند.

تام پین نقشی اساسی در پی ریزی قانون اساسی ایالات متحده ایفا کرد. قانونی که به شکلی طعنه آمیز و علی رغم تلاش های او، ارزش برده را سه پنجم انسان می شمرد. با این حال، ایده پین را به خوبی منعکس می کرد: قانون اساسی، میثاقی میان همه مردم  است، نه مردم با حاکم. در «حقوق انسان» به تفصیل می نویسد چه قانون اساسی را مد نظر دارد. از منظر اقتصادی او تا حدودی یک یوتیلیتارین بود و از منظر فایده گرایانه می گفت نگاهداری کلونی ها پر هزینه است. موافقت ش با گسترش داد و ستد میان ملت ها او را دشمن امپریالیسم می کرد. در رویای آینده نگرانه، سازمانی با حضور ملل مختلف همچون سازمان ملل را تصور کرد.

در بازگشت به ایالات متحده، با انتشار «عصر خرد» بسیاری را از خود رنجاند. جان ادمز، دومین پرزیدنت ایالات متحده، او را  به خاطر نفی انجیل، غیر قابل اعتماد می دانست. پین در جزوات اش، مکررا نوشت که هیچ کدام از ادیان  را قبول ندارد و عقل خود را، مذهب خود معرفی می کرد. ادیان ابراهیمی را دروغ هایی می دانست که برای سرکوب و کلاهبرداری از مردم ساخته اند. در تمامی عمر، یک دئیست (Deist) باقی ماند. اما او انسان ها را تجلی خدا می دانست. مکررا «وحی» را به عنوان روش شناخت رد کرده و معجزات و متون مقدس را قلابی می دانست. به گفته هیچنز سخنان او زمانی ارزشمند می شود که دقت کنیم کلیسای انگلیکن (کلیسای رسمی بریتانیا) تا همین چند دهه پیش، شکاف بین فقیر و غنی را خواست و اراده خداوند معرفی می کرد و در سرودهای کلیسا به کودکان آموزش می داد. اما این حرف های صریح دوستان اش را رنجاند. بنجامین راش معتقد بود اگر او درباره مسیح و انجیل چنین فکر می کرده، نبایستی از اوتوریته انجیل برای پیشبرد جزوات انقلابی اش استفاده می کرد.

سالهای پایانی، سلامت اش به شدت افول کرد و شایعات مبنی بر الکلی بودن اش را دامن زد. در آخرین رای گیری عمرش از رای دادن محروم شد چون مسئول صندوق اعتقاد داشت نویسنده «عقل سلیم» نمی تواند یک امریکایی واقعی باشد! به مانند دیوید هیوم، در مقابل اخاذی اخلاقی کشیش ها تسلیم نشد و وقتی در روزهای اخر عمر، دو کشیش برای ملاقات اش آمدند تا از او بخواهند آنچه درباره مسیح گفته را پس بگیرد و تقاضای آمرزش کند گفت « من با شما هیچ کاری ندارم. بفرمایید بروید. روزتان بخیر.» با اینکه از مناسک و مراسم تنفر داشت، جسد ش توسط ویلیام کوبت به انگلستان بازگردانده و در مراسمی به خاک سپرده شد.

این ایرلندی پر شور، با اینکه نامش میان پدران پایه گذار نیست، بیش از همه شان، توسط پرزیدنت های ایالات متحده از او نقل قول شده است. پرزیدنت روزولت پس از حمله به پرل هاربر، در نقط اش از جملات معروف «بحران» شروع کرد: این ایام زمان آزمایش روح انسان با دشواری هاست.بعد تر حتی ریگان هم از متن او کش رفت.

 

با خواندن روایت برانگیزاننده هیچنز از پین، دشوار است از ایده بگذریم که سرنوشت انقلاب امریکا، با کمک افرادی چون او، از سرنوشت خواهر دوقلویش در فرانسه بهتر شد. اما از این فراتر، لزوم ظهور شخصیتی برای انقلاب است که بی تکیه بر منابع رایج، ایده های دموکراتیک را به عامه منتقل بکند. مقایسه میان انقلاب ناکام مشروطه با انقلاب امریکا، عبرت آموز است. شاید ما می بایست بیش از همه چیز، یک تام پین داشته باشیم.

نامه هایی به شکنجه گرم

کتاب «نامه هایی به شکنجه گرم» خاطره نویسی هوشنگ اسدی، نویسنده و روزنامه نگار تبعیدی است که از سال ۲۰۰۳ که از ایران خارج شده است. او و همسرش نوشابه امیری، در پاریس زندگی می کنند. اسدی کتاب را به این دلیل نوشته است که یک روز تصادفا بروی صفحه تلویزیون، تصویر مردی که نقشی ماندگار در زندگی اش ایفا کرده بود را در هیات سفیر ایران در تاجیکستان مشاهده کرد: شکنجه گرش در زمان حبس ش در ایران پس از انقلاب.

 

خاطره نگاری های اسدی، به شکل نامه هایی است که به شکنجه گر اش، «برادر حمید» که حالا سفیر جمهوری اسلامی شده است نگاشته شده است. اسدی از زمان تولد خودش شروع می کند و به یاد می آورد که برایش تعریف کرده اند که به قدری ضعیف بوده که یک شب زمستان که در نوزادی بیمار شده بوده، طبیب از او قطع امید کرده و به والدین اش گفته که در اتاقی بخوابانند اش و چرا که طلوع خورشید را نخواهد دید. از خاطرات کودکی اش و اینکه چطور مادرش، با همان سواد اندک اش، از طریق زبان شعر، استدلال می کرد و تلاش می کرد به او آموزش بدهد. جالب توجه ترین بخش این خاطرات دوران کودکی، روزی است که پسرکی نوجوان به خیابانی که آنها در آن مشغول بازی بوده اند می آید و می گوید که در زد و خورد ها حضور داشته است. او سپس همه شان را به خانه ای می برد که در آن آیت الهی کم حرف و اخمو در بالای اتاق نشسته است. اسدی خرد سال، بدون اینکه بداند  سالها بعد چه خوابی برای آینده او و دیگران دیده شده است، دست آیت اله خمینی را به شیوه مرسوم شیعیان می بوسد.

اسدی بابت فعالیت های سیاسی اش یک بار توسط ساواک دستگیر می شود. در زمان سلطنت پهلوی، مخالفین در خارج از کشور به شکل گسترده تبلیغ می کردند که ساواک، سازمان مخوفی است که بدون کنترل، آدم می کشد. شاه هم در مقابل با قوت تمام، هر گونه نقض حقوق بشر را رد می کرد. اسدی با حضور در زندان، این فرصت را پیدا کرد که با چشمان خود، آنچه در زندان می گذرد را ببیند. اما اسدی فرصتی طلایی دیگر هم بدست آورد، با اکثر مقام های ارشد رژیمی که کمتر کسی تصور می کرد در شرف به قدرت رسیدن است، هم سلولی شد، از جمله با رهبر کنونی جمهوری اسلامی.

اسدی در تعریف خاطرات این دوره زندان اش می نویسد که با خامنه ای برای مدتی هم سلول بود. آخوندی لاغر اندام که از جوک های بی ادبی خوشش نمی آمد ولی زندان بان را سگ گله خطاب می کرد. از خواندن اشعار لذت می برد ولی با صادق هدایت سر ناسازگاری داشت. آنها در سلولی که می بایست انفرادی می بود با یکدیگر زندگی می کردند و خامنه ای دست او را می گرفت و داخل همین فضای کوچک به قدم زدن می پرداختند و هربار وانمود می کردند که یکی از نقاط دیدنی تهران یا مشهد را گز می کنند. به دلیل محدودیت های زندان، زمان دوش گرفتن تنها دو دقیقه بود و هر دو نفر با هم زیر دو دوش که پرده ای میان شان نبود می بایست می رفتند. خامنه ای مشکل اساسی با لخت شدن جلوی اسدی داشت و بنابراین اسدی مجبور می شود به او قول بدهد که همیشه پشت به او خودش را خواهد شد. اسدی به خاطر می آورد که این تفاوت های عمیق میان خداناباوری چون او و آخوندی چون خامنه ای، نه صرفا از باورهای مذهبی، بلکه به دلیل تفاوت های عمیق فرهنگی بود. اسدی خامنه ای را باهوش توصیف می کند و تشنه یادگیری. از جمله اسدی که به دلیل تحصیلات اش، خدمت سربازی اش را در روزنامه کیهان فعالیت می کرد، به او درباره آنچه در خبرها مستقیم نمی آید گفت. اینکه چطور می بایست بتواند از متن سر راست خبر، آنچه گفته نشده است را استخراج کند. روزی که نام اسدی را بعد از چند ماه زندگی مشترک با خامنه ای برای انتقال صدا می زنند، به قدری به هم نزدیک شده اند که اسدی به تصور آزاد شدن، پولیور اش را به او می پوشاند و خامنه ای هم با در آغوش گرفتن او گریان می گوید «در حکومت اسلامی، بیگناه یک قطره اشک هم نخواهد ریخت». معلوم نیست بایستی از پیش بینی هولناک «اسلامی»‌ بودن حکومت بعدی متعجب باشیم یا تراژیک بودن حکومت «واقعا موجود» جمهوری اسلامی. در پایان اسدی می نویسد که این زندگی نزدیک و در شرایط زندان، پیوند و علقه ای میان او و خامنه ای ایجاد کرده است که تا به امروز آن را احساس می کند. سالها بعد، در شرایطی که خامنه ای پله های قدرت را یکی دو تا طی می کرد، تنها او بود که بدون وقت قبلی می توانست در خانه خامنه ای او را ملاقات کند.

اسدی اما آزاد نشدن و به بند عمومی منتقل شد که در آن، بازاری ها، مذهبی ها، چپ ها و مجاهدین همه حاضر بودند. با شیخ مهدی کروبی هم اتاقی می شود و او را مهربان و خوش قلب،ولی بسیار ساده می یابد. کروبی بر خلاف بقیه آیت اله ها که بعد از انقلاب به منصب رسیدند و همان موقع هم حاضر نبودند که با چپ ها دست بدهند، از لیوان شیر که توده ای ها دهان زده بودند می نوشید. با این حال تمام تلاش اسدی و دوستان، برای فهماندن ایده بازی گل یا پوچ به کروبی با شکست کامل مواجه می شود. هر بار که قوانین را برایش توضیح می دادند، با تکان دادن سر می گفت که فهمیده است. بعد وقتی تیم رقیب به او می گفتند شیخ مهدی گل دست تو هست، بلند فریاد می زد نه اینا به من گل را نمی دهند. حتی نخودی کردن او در بازی هم کمکی نکرد. با این حال اسدی می گوید کروبی جزو گروهی از مذهبی ها و آخوند ها بود که با نوشتن توبه نامه و قول مساعدت در مبارزه با چپ گرایان، از زندان شاه آزاد شدند. از دیگر هم سلولی هایش، علی حسینی، نماینده مجلس ششم جمهوری اسلامی اس که ظاهرا برای همه مشکلات یک راه حل داشت: بنگ بنگ!

اسدی زمانی که توسط سپاهیان از خانه اش ربوده می شود، هم چنان در این فکر هست که کودتایی با حمایت ایالات متحده رخ داده است! زمانی طول می کشد تا او متوجه بشود که آنچه رخ می دهد، نتیجه طبیعی پیشرفت هایی ست که او به شکلی تاریخی شاهد آن بوده است. اسدی که با خامنه ای رابطه نزدیک پیدا کرده بود، از سوی حزب توده مامور گرفتن ارتباط و درخواست برای همکاری می شود، آن هم در شرایطی که گروه ها و احزاب سیاسی، یکی یکی جارو می شوند. رحمان هاتفی و نورالدین کیانوری، از او می خواهند که رابط شان با خامنه ای باشد. او در چند جلسه از ملاقات های خامنه ای و کیانوری حضور دارد و به دلیل اینکه رانندگی بلد نبوده، کیانوری مسیر خانه اش تا محل ملاقات با خامنه ای را رانندگی می کرده. خامنه ای به شهادت اسدی، کیانوری را شخص قابل اعتمادی نمی بیند و کیانوری، خامنه ای را یک مائویست خطرناک توصیف می کند.

کمی بعد تر، وقتی خامنه ای و شرکا، تصمیم به تاسیس حزب می گیرند و روزنامه حزب توده تعطیل شده است، او به اسدی می گوید دست من را بگیر و به جاهایی می برم ات که خواب شان را هم نمی توانی ببینی. اسدی حس می کند که نمی تواند وفاداری حزبی اش را حفظ کند و بنابراین پیشنهاد سردبیری را رد می کند ولی با این حال به آنها کمک می کند که آنچه امروز روزنامه «جمهوری اسلامی» نامیده می شود را بنیان بگذارند. در این روزهای دشوار، حزب توده با خوش خیالی به شعار رسمی حزب که «مذهبی ها» متحد موقت ما در نبرد با امپریالیسم هستند اصرار می کرد. مطابق آنچه اسدی ادعا می کند، او شخصی بوده که نامه کیانوری که در آن، خبر کودتای نوژه از طریق کا گ ب رسیده بود را به خامنه ای شخصا می رساند. روابط میان حزب توده و رهبران انقلاب به سردی می گراید و ملاقات ها قطع می شود. با این حال خامنه ای همچنان هر بار اسدی را می دیده در حضور آخوندهای دیگر با او روبوسی می کرده که باعث ناراحتی از تماس با یک کافر نجس می شده.

کمی بعدتر، خامنه ای و هاتفی به او هشدار می دهند که قرار است اسناد ساواک منتشر بشود. اسدی در دوران مبارزه، به عنوان مامور حزب توده، به عضویت ساواک در آمده بود تا بتواند اطلاعات جمع آوری کند. او درباره اش در این کتاب توضیح زیادی نمی دهد. ولی به دلیل اینکه این موضوع را هیچ وقت با همسر آتشین اش، نوشابه در میان نگذاشته بود، بسیار نگران بود. نوشابه به او می گوید تنها چیزی که می تواند باعث بشود که او آدم فروشی نکرده، گزارش رسمی حزب است که از سوی حزب ماموریت داشته است. حزب توده در روزنامه رسمی حزب می نویسد که هوشنگ اسدی، با ماموریت از سوی حزب، به ساواک رسوخ کرده بود. هر چقدر این نوشته، نوشابه را راضی می کند، برای اسدی وضعیتی غریب تر می سازد. عده زیادی می خواستند او را به عنوان عامل ساواک محاکمه کنند. اما خنده دار ترین وضعیت، وقتی است که در یکی از چادرهای خیابانی که نام نمایشگاه جنایات پهلوی را داشته، با جوان عبوسی روبرو می شود که جلوی پارچه نوشته ای که خواستار محاکمه و اعدام اسدی بوده، هم سخن می شود. جوان می گوید که در زندان های ساواک، شکنجه شده است و شکنجه گر ش هوشنگ اسدی بوده است و هر بار که شلاق را بالا می برده فریاد می زده جاوید لنین! این جوان سالها بعد، نامی آشنا پیدا کرد: محمود احمدی نژاد.

اسدی به عنوان نماینده رسمی حزب یک بار به المپیک و یک بار هم به افغانستان درست بعد از اشغال نظامی شوروی سفر می کند. در افغانستان می بیند که چطور خلقی ها توسط حزب پرچم با حمایت شوروی کنار زده می شوند. مردم آنجا را بسیار تحت تاثیر آیت اله خمینی و آماده کشتن و کشته شدن می یابد. در بازدید از زندان با اعضای کابینه قبلی که خودشان هم کمونیست بودند متوجه می شود که در سرزمینی بسیار عقب افتاده تر از ایران وارد شده است با این حال، تعجب می کند وقتی می بیند نابود شدن ربع میلیون افغان در اثر حکومت کمونیستی، جزو اسرار سری شوروی محسوب شده و حرف زدن از آن جرم است. زمانی که در مراسم المپیک شرکت کرده است با خبر می شود که دفتر حزب توده در ایران مورد حمله قرار گرفته و اشغال شده است. وقتی با دشواری فراوان از شوروی می تواند با تهران تماس بگیرد، یکی از اشغالگران تلفن را قطع می کند. این بار از تلفن چی هتل می خواهد که بگوید از آلمان تماس می گیرند و وقتی تلاش می کند با آن سوی خط صحبت بکند، تنها می شنود که محل جاسوسی شوروی به اشغال در آمده است. فردای آن روز، روزنامه های دولتی خبری کار کردند مبنی بر اینکه شخص برژنف، بلافاصله بعد از اشغال دفتر حزب، با تماس مستقیم، مراتب ناراحتی اش را ابراز کرده است! در بازی پر ماجرا، یک مامور فراری کا گ ب، نام اعضای مخفی حزب را به MI6 لو می دهد و این لیست به دست جمهوری اسلامی می رسد.

سرانجام اسدی به زندان و به دست «برادر حمید» می افتد. برادر حمید که تا مدت ها تنها وجه مشخصه اش برای اسدی به دلیل چشم بند و رو به دیوار بودن، صدای ترق ترق دمپایی هایش هست، جوانی است که ادعا می کند درس دانشگاه را ول کرده تا به انقلاب «خدمت» بکند. بسیار بد دهان است و واژگان کاف دار، به راحتی از دهان اش خارج می شود ولی برای اسدی، به نام فاطمه، رمز شروع کابل زدن است. اسدی را «بچه شیر» یا «ریقوی بی مصرف» خطاب می کند. با دیدن اینکه نگهبابان، سر یک تکه چوب را به زندانی چشم بند و دست بند دار می دهند تا نجس نشوند، اسدی به تفاوت های میان ساواک «جنایت کار» و جمهوری اسلامی پی می برد. وقتی به شیوه معمول این روزها، کاغذی سفید و بی سر برگ جلویش می گذارند تا به همه چیز که برادر حمید خودش می داند اعتراف کند، به یاد می آورد که در زمان ساواک، برگه بازجویی نشان شاهنشاهی داشت. اما اینجا هیچ کسی مسئولیت نمی پذیرد.

اسدی می گوید در یک حکومت خداناباور، شکنجه گر، یک کارمند صرف است. حقوق می گیرد تا اطلاعات استخراج کند. در حکومت الاه، شکنجه گر زندانی را دشمن شخصی خودش می داند و همه کار می کند تا او را نابود کند. به علاوه شکنجه گر مومن بسیار به تفاوت های طبقاتی هم حساس است. شرح شکنجه ها جانکاه تر از آن هستند که در این روایت مختصر بیایند اما اسدی به شیوه ای شاعرانه به برادر حمید بشارت می دهد که همان هدفی که همواره می خواستی محقق شد: از انسانیت من هیچ چیزی باقی نگذاشتی. مطابق معمول «بازجویی» ها، اسدی را مجبور می کنند «همه چیز» را بگوید. او برای به دردسر نیانداختن دیگران، چیزی علیه دیگران نمی گوید. وقتی حسابی آزار می بیند قبول می کند علیه خودش اعتراف کند که هم زمان جاسوس MI6 و شوروی بوده است. او و انگلستان؟ بهانه را از عکسی پیدا می کنند که با دبیر بخش خارجی کیهان در زمان پهلوی داشته است. وقتی حسابی به تفکرات مریض برادر حمید میدان می دهد، داستانی پر شاخ و برگ از کودتا با حمایت انگلستان تولید می شود، بهانه؟ اینکه در یک نامه نوشابه به او از داروهایی که لازم دارد پرسیده است. تبعا چون کودتایی در کار نبوده، او را به دلیل دروغگویی هم شکنجه می کنند. علی شمخانی، وزیر دفاع دولت اصلاحات، شخصا او را شکنجه می کند و با در گوشی زدن های پیاپی در حضور برادر حمید، هشدار می دهد که راست اش را بگوید. وقتی کابل زدن، قپانی بستن، از پا آویزان کردن و سر در مدفوع فرو کردن به کار نمی آید، «قبر» را پیش می کشد. جایی که در آن، بسیاری از زندانیان برای همیشه عوض شدند.

اما همه در زندان به مانند برادر حمید نبودند. بعد از زمانی که بازجویی تمام می شود و پس از مدت ها به بند منتقل می شود، با برادر رسولی روبرو می شود که با اینکه از بی قید و بند بودن همسران چپی ها نگران بوده ولی با اسدی روابط خوبی پیدا می کند و روز آخری که قرار به منتقل شدن اش بوده، برای اسدی یک دیکشنری از کتابخانه می آورد. فضای بند های عمومی بسیار غریب است. به دلیل محدودیت کتاب، حلیه المتقین، تقاضای فراوان دارد. دلیل؟ محتوای فوق جنسی که اسدی برای اولین بار در زندان با آن روبرو می شود. اسدی در طول زمان زندان اش میان اوین و قزل حصار در رفت و آمد بوده است. زمانی که به بندهای مجاهدین می رود، و در تماس با آنها قرار می گیرد، می بیند که چطور در رای گیری داخل بند، چپ ها را نمی شمارند و ادعای دموکراسی شان هم می شود. تواب های مجاهد را موجوداتی بسیار خطرناک می یابد که یکی شان برای اعدام والدین اش شیرینی پخش می کند. در زندان طرفداران آیت اله منتظری را افرادی میانه رو می یابد که در مناصب شان دوام نمی آورند.

اسدی به شیوه ای معجزه آسا، به همراه کیانوری از کشتار ۶۷ جان به در می برد. بعد تر می فهمد که هشدار آنچه رخ خواهد داد به حزب توده داده شده بود. پس از کشتار دوره ای با کیانوری که شکسته و تحقیر شده، هم سلول می شود. شرحی که برای روزهای جهنمی تابستان ۶۷ می دهد به واقع دشوار خوان است.

 

نثر اسدی، منحصر به فرد است از این جهت که در عین اینکه رنگ به فارسی «فکر کردن» را دارد ولی برای خواننده انگلیسی زبان نامفهوم نیست. پرطمطراق نیست ولی آراسته است. با این حال، بعضی جاها احتمالا فهم موقعیت یا محتوای گفتگو ها برای غیرفارسی زبان دشوار است. زندگی اسدی، خود ملغمه ای عجیب است. در همان روزهای اول، نوشابه امیری به عنوان تنها خبرنگار ایرانی موفق با مصاحبه با آیت اله می شود و از زبان تهدید آمیز خمینی که مبادا کلمه ای از حرف هایم را کم یا زیاد کنی، به این نتیجه می رسد که دیکتاتوری نعلین نزدیک است. با این حال در مقابل یک آقای امریکایی وقتی در سفر هستند فریاد می زند که ترجیح می دهد حجاب اجباری را تحمل کند ولی «آزاد» باشد. هوشنگ اسدی هم زمانی در شوروی و در میانه خبرنگارانی که در میانه آبجو نوشی، به خمینی حرف های تند می زنند، در حالی که شیشه آبجو در دست بوده فریاد می زند زنده باد خمینی! اسدی در کتاب داستان عبورش از ایدئولوژی را روایت می کند ولی همانطور که وال استریت ژورنال نوشته است، نمی تواند کاملا از آن رها باشد وقتی که اوین را با گوانتانامو مقایسه می کند.

کتاب را به دو انگلیسی زبان دادم بعد از خواندن، از این جهت که فکر می کردم از خلال یک خاطره نویسی، سرنوشت تیره و تار ما روایت شده است. اقوام من که زندانی سیاسی بوده اند، با شباهت بسیار زیادی همین شرایط را تعریف کرده اند و از این جهت به گمانم، کتاب یک جور مرور سریع بر تاریخ ایران معاصر آمد. با این حال هر دو نفر از خواندن اش سر باز زدند. یکی شان که ادبیات دان تر و با تجربه تر بود، محترمانه گفت «معده ام توان هضم این همه خشونت را ندارد» وقتی برایش توضیح دادم که چطور شکنجه گران، خود شکنجه شدگان دیروزین بودند گفت «شما ها ادامه دادن این چرخه خشونت را خوب بلد هستید». با این حال، گمان می کنم این کتاب سندی مهم برای ایرانیان است از این جهت که بدون بررسی گذشته تاریک مان، امکان عبور به آینده ای روشن را نداریم.

 

مرور وال استریت ژورنال از کتاب

یکتاپرستی پلید است

به مناسبت درگذشت گور ویدال در ۳۱ جولای ۲۰۱۲ ، مقاله ای از او از سال ۱۹۹۸ برای New York Review of books را برگردان به فارسی کرده ام. ویدال یکی از مشاهیر ادبی قرن گذشته در ایالات متحده بود و او را با اسکار وایلد مقایسه می کردند. ویدال از هیومنیست های برجسته بود و نقد رادیکال اش از مذهب، موضوع بحث فراوان بود. او معتقد بود که یکتاپرستی، درد مشترک جامعه مدرن است.

پلیدی مگو در کانون فرهنگ امروز ما، یکتاپرستی است. از یک متن خشونت بار مربوط به عصر برنز ، یعنی «عهد عتیق»، سه مذهب ضدانسانی زاده شدند، یهودیت، مسیحیت و اسلام. اینها مذاهب خدای آسمانی هستند. آنها به معنای واقعی کلمه، خدای پدرسالارند (خدا، پدری قادرمتعال است) از همین جاست که به مدت دو هزار سال، نفرت از زن در کشورهایی که به این آیین و نمایندگان نرینه اش دچار شده اند فراگیر بوده است. البته خدای آسمانی، خدایی حسود است. او از همه زمینیان تنها بندگی می خواهد چرا که خدای تنها یک قبیله نیست بلکه خدای همه هستی است. کسانی که او را نمی پذیرند یا می بایست به آیین حنیف گروانده بشوند یا به مصلحت خودشان هست که کشته بشوند. دست آخر، تمامیت خواهی (توتالیتریانیسم) تنها شکلی از سیاست است که به کار خدای آسمان می آید. هر حرکت آزادی خواهانه ای در تضاد با اوتوریته او و نمایندگان بر حق اش بروی زمین قرار می گیرد. یک خدا، یک شاه، یک پاپ (یک ولی فقیه) ،  یک ارباب در کارخانه، یک قیم نرینه در خانه. پدران پایه گذار ایالات متحده، دل خوشی از خدای آسمان نداشتند. بسیاری شان، همچون تامس جفرسون او را یک سره رد کردند و به جایش انسان را در مرکز هستی گذاشتند. ابرهم لینکن جوان یک اعلامیه علیه مسیحیت نوشت، که دوستان اش متقاعد ش کردند که بسوزاند. نیازی به گفتن نیست که خبر این کارها درز می کرد و هر دو مجبور بودند که باورشان را کتمان کنند. جفرسون گفت که یک دئیست (Deist)‌است که همه معنایی می دهد و هیچ معنایی هم ندارد، در حالی که لینکن در حالی که سوگند گونه دست بر قلب داشت ریاکارانه گفت نمی تواند کسی را برای منصب دولتی حمایت کند که از مذهب بد بگوید.

از ابتدا (ی تاسیس ایالات متحده) مدعیان خدای آسمان همواره در پی تحدید جامعه مدنی ما بوده اند. همینطور، مسیحیون تبشیری از سوی محرومان اقتصادی نیرو می گرفته اند. بردگان افریقایی به جای آزادی های زمینی، اجازه داشتند کلیسای خدای آسمان را برپا کنند. هدف کلیسای سفیدپوستان اطمینان از رعایت قوانین مالکیت و ماندگاری تابوهای مذهبی پرشمار کتاب عهد عتیق و عهد جدید ، ولو با زور قوانین مدنی بود. آرمان جان ادمز (دومین رییس جمهور ایالات متحده) برای داشتن ملتی متکی به قانون و نه به فرد، به سرعت توسط تلاش کلیساها برای تحمیل تابوهای بی شمار سکس، الکل و قمار بازی از مجرای قوانین ظاهرا بی طرفانه و عادلانه بر همه، به چالش کشیده شد. ما امروزه البته ملتی متکی به قانون هستیم، قوانینی غالبا بد و یقینا ضدانسانی.

مهاجرت کاتولیک ها در قرن اخیر خدای آسمان مطلق خواه را تقویت کرده است. کلیسا همانطور که همیشه ادعا کرده است، «باطل هیچ حقی ندارد» اکنون خود را علنا در مقابل «منشور حقوق» انسانی مندرج در قانون اساسی ایالات متحده قرار داده است. آخرین نامه میان جان ادمز و تامس جفرسون، حاکی از نگرانی شان بابت اجازه ورود دادن به مردان مسیح (جزوئیت ها، فرقه ای پوریتن و با قرائتی بنیادگرایانه از آموزه های کلیسای کاتولیک اند) به ایالات متحده بود. با اینکه یهودیان مردان اهل کتاب بودند، ولی جلد اول را دنبال می کردند و نه نسخه جدید را (عهد عتیق انجیل، برگرفته از کتاب یهودیان است)، و بنابراین حق نداشتند دین شان را تبلیغ کنند، بلکه برعکس می بایست به دین جدید می گرویدند. همینطور از آنجایی که به شکل سیستماتیک توسط مدعیان خدای آسمان شیطانی معرفی می شدند، گرایش لیبرال پیدا کردند و به جای رفتن به کنیسه، انجمن دفاع از حقوق مدنی (ACLU) را برگزیدند. متاسفانه، اکتشاف اخیرشان مبنی بر اینکه خدا در مقام معاملات املاکی، سرقفلی تکه زمین هایی نامرغوب با نام یهودیه و سومریه را تا ابد به ایشان واگذار کرده، به گمان ام بسیاری شان را گمراه کرده است. امیدوارم که این موضوع دایمی نباشد.

در متمم اول قانون اساسی، پدران پایه گذار تصریح کردند که ایالات متحده، ملت خدای آسمان با یک مذهب ملی، به مانند بریتانیای که تازه از آن اعلام استقلال کرده بودند، نیست. جالب است که این متمم تا چه حد کم فهمیده شده است: بله هر کسی حق دارد هر خدایی را دوست داشت بپرستد ولی حق ندارد اعتقادات اش را بر دیگرانی که در خرافات و تابو های او هم عقیده نیستند تحمیل کند. این جدایی (میان سیاست و مذهب) در جمهوری اصیل ما مطلق است. ولی مدعیان خدای آسمان به آسانی دست برنخواهند داشت. در دهه پنجاه میلادی آنها موفق شدند «توکل ما به خداست» را کاملا بر خلاف متمم قانون اساسی، بروی اسکناس و سکه های مان ثبت بکنند. گرچه بسیاری از مسیحیون تبشیری حس می کنند رسالت دارند که همه مردم دنیا را به مذهب عقب مانده شان دعوت کنند، تا به امروز، از مجبور کردن دیگران به پرستش به شیوه مقبول خودشان ناکام گذاشته شده اند، ولی موفق شده اند نفرت پراکنی و خرافه پرستی شان را بر همه مان، به مستبدانه ترین و پلید ترین شکل ممکن، از طریق قوانین مدنی و منع های رایج، تحمیل کنند. به همین دلیل است که اکنون من مدافع یک جنگ تمام عیار علیه یکتاپرستان هستم.

اجازه بدهید اندکی به پلیدی هایی که آنها آفریده اند بپردازیم. تنفر از سیاه پوستان، مستقیما از «کتاب بد» شان (مسیحیان انجیل را کتاب خوب می نامند) آمده است. سیاه پوستان به عنوان نوادگان حام، به روایت انجیل برای همیشه نفرین شده اند و پال قدیس به ایشان می گوید از صاحبان شان حرف شنوی داشته باشند. نژادپرستی در مغز استخوان مومن واقعی رسوخ کرده است. برای او، سیاه تا ابد از سفید پست تر است و مستحق هر بدشانسی که بیاورد هست. این واقعیت که بعضی از یکتاپرستان می توانند کارهای خیرانه انجام بدهند بیانگر این است که این حس تبعیض شان به قدری درونی است که خودشان از وجودش خبر ندارند. در نهایت، این نژادپرستی باعث می شود که هر گونه تغییر واقعی غیرممکن بشود. در همین زمان، مدعیان خدای آسمان به قیمت بهروزی جامعه، حاضر شدند سیاه پوستان را از سیستم سیاسی مدنی شان حذف کنند. ظاهرا می بایست ما تا ابد در جنگ نژادی اعصاب خرد کن که توسط خدا و نفرت هایش شروع شده باقی بمانیم.

جنون پدرسالارانه ای که در واکنش به ستاندن جایگاه مرد توسط زن، چه در خانه و چه در محیط کار رخ می نماید، امروز به مانند گذشته پر رنگ است. مطابق نظرسنجی ها، اکثر زنان امریکایی در بلوای انیتا هال و کلارنس توماس،‌حق را به آقای توماس می دادند (از اولین موارد آزار جنسی که در ایالات متحده در رسانه ها خبرساز شد). اما نفرت پراکنی خدای آسمان علیه زنان هنوز در روان کسانی که مسحور خدایی حسود هستند جا خوش کرده است.

نفرت روان نژندانه علیه همجنسگرایی که در ایالات متحده رواج دارد، دستمایه تمسخر ما در دنیای متمدن شده است. یکتاپرستی در بیشتر کشورهای جهان اول ضعیف است. در چنین جاهایی، رفتار خصوصی جنسی افراد مطلقا به کسی مربوط نیست، چه برسد که آن را غیرقانونی اعلام بکنند. وقتی امپراطور جاستینین، که یک مدعی خدای آسمان دیگر بود می خواست لواط را غیرقانونی اعلام کند مجبور بود برایش یک دلیل عملی خوب پیدا بکند. و چه دلیل خوبی هم پیدا کرد، جاستینین،‌اعلام کرد که لواط،‌عامل اصلی وقوع زلزله است و بنابراین انجام اش تخلف به حساب می آید. ولی مدعیان خدای آسمان که همیشه در خط مقدم نفرت پراکنی بوده اند، همچنان به «سفر لاویان» (بخشی از انجیل) استناد می کنند، انگار که آن متن جنون آمیز، حرفی به درد بخور درباره چیزی زده است، البته به استثنا منع مصرف صدف ماهی در منطقه اورشلیم.

ما تازه به اوضاع بحرانی سیاره مان پی می بریم. برای یک قرن انسان ها به مانند ویروسی در شرایط بهینه رشد کردند و حالا به میزبان شان، زمین، حمله برده اند. به تازگی از فضا خبر آورده اند که اتمسفر را با غبار انباشته ایم. دمای کره زمین افزایش یافته است و آب و هوا مسموم شده است. انسان های عاقل نگران شده اند ولی مدعیان خدای آسمان در کمال آرامش اند و حتی از خود هم راضی هستند. زمین فقط پیش پرده ای برای بهشت است. چرا زحمت تمیز کردن اش را بکشیم؟ متاسفانه تنها راه پیروزی آقای بوش (پدر) در انتخابات آتی، رجوع به خرافه پرستان است. و به همین دلیل است که دولت (ایالات متحده) حاضر نیست وظیفه اش را در پاکسازی گسترده آلوده سازی زمین انجام بدهد بخشی به این دلیل که یکصد نفر صاحبان صنایع که پول تبلیغات ش را می دهند نان شان آجر می شود و بخش دیگرش به این دلیل است که خدای آسمان به ایشان گفته «بارور باشید و بچه بزایید، زمین را پر کنید و بر آن مسخر بشوید و بر هر جنبنده ای بروی زمین سلطه پیدا کنید». خوب خدایا، ما دقیقا همانطوری که فرمان داده شده بود عمل کرده ایم. حالا نوبت این است که به بهشت برویم، یا شاید مریخ هم بد نباشد.

عموما من با پیروی از سنت روشنگری قرن هجدهم که این جمهوری را بنا کرد، می گویم زندگی کن و بگذار زندگی کنند، سعی می کنم زیاد به قول لینکن، سر به سر یکتاپرستان نگذارم. اما من اجازه ندارم آنها را نادیده بگیرم. آنها به من چنین اجازه ای نخواهند داد. آنها به شدت مشغول اند. آنها رسالتی آسمانی دارند که حقوق ما به عنوان شهروندان عادی را از ما بستانند. ما کشوری با ممنوعیت سقط جنین، قمار بازی، ازدواج همجنسگرایان، مواد مخدر، و مشروبات الکلی هستیم. زندان هایمان در کشورهای توسعه یافته شلوغ ترین و بدترین است. اعدام های ما در نگاه کشورهای متمدن ما را مردمانه عقب افتاده، ناآگاه و خطرناک نشان می دهد. در عین اینکه ما مجاز نیستیم که خودمان را بکشیم یا موادی مصرف کنیم که آن بالایی خوشش نمی آید چون ممکن است برایمان بد باشد، ولی کاملا آزادیم که یک سلاح بخریم و هر چند تا آدم که از دست مان برمی آید را به قتل برسانیم.

همانطور که آرتور شلسینگر در (این یک پاندول است) می گوید، همه چیز رفت و برگشتی است. هر بیست سال دموکرات ها جایشان را به جمهوری خواهان می دهند و برعکس. ولی من عقیده دارم مشکل نه رفت و برگشتی بلکه در کل سیستم است. و سیستم ما مانند هر سیستم دیگری، از قانون دوم ترمودینامیک تبعیت می کند. همه چیز زوال یافتنی است و ما به قدر کافی در جاده سنگفرش زرد به سمت انتروپی پیش رفته ایم. من فکر نمی کنم بشود کار زیادی در شرایط کنونی سیستم سیاسی اقتصادی کرد که مانع این پیش روی بشود. ما در دهه پنجاه پاندول آرتور را از دست دادیم، زمانی که قانون اساسی مان را با یک دستگاه امنیت ملی عوض کردند که بیشتر مالیات را خرج جنگ و جنگاوری می کند. همین گونه بود که سیستم آموزشی ضربه خورد. برای سالها من پیشنهادم این بود که ما یک کنگره قانون اساسی برگزار کنیم با این استدلال که علنی کردن اش برای مناظره عمومی مفید است. متاسفانه همه ما توسط مدرسه و منبر و رسانه  متقاعد شده ایم که قانون اساسی بی نقص است ، حتی وقتی کارکردی چون یک میله پرچم بیشتر ندارد. کنگره دیگر مسئولیت اعلان جنگ یا بودجه نویسی ندارد. و این پایان قانون اساسی به عنوان یک دستگاه کارا است. آدم های محتاط می اندیشند که اگر مذهبی ها فرصت مرور و بازبینی قانون اساسی را بیابند همه آزادی ها ما را از داخل ش پاک خواهند کرد. بی شک تلاش شان را خواهند کرد. ولی من گمان نمی کنم موفق بشوند. قانون آهنین الیگارشی مدیسون بسیار سخت جان است. یک عده اندک که به حقوق خود آشنا هستند، به مانند همیشه، توده ها را راهنمایی خواهند کرد. به هر روی، بهتر است حقوق مان را در یک جلسه علنی و ناگهانی از دست بدهیم و نتیجه، یک جنگ داخلی باشد تا  آنطور که امروز داریم از دست می دهیم، تدریجی و فرسایشی.

یک خیال پردازی دیگر مورد توافق همه این است که ما در ایالات متحده جامعه طبقاتی نداریم. در حالی که عده اندکی که از طریق کنترل نظرات، اکثریت را کنترل می کنند خود را از نظر پنهان کرده اند. آنها ما را متقاعد کرده اند که ایالات متحده یک جامعه بی طبقه است که شانس برای هر کسی وجود دارد. نود درصد اخبار روزنامه ها درباره برندگان لاتری یا دختران و پسرانی است که علی رغم مشکلات پرشمارشان یک شبه میلیونر شده اند. رسانه ها به ما می گویند هنوز برای ۹۹درصدی که هیچ وقت ثروت افسانه ای را تجربه نخواهند کرد امید هست. ما همچنین از زمان تولد مورد هشدار قرار گرفته ایم که احساسات افراد را با انتقاد کردن از مذهب شان جریحه دار کردن مودبانه نیست، هر چند این مذهب با نفوذ به قوانین مدنی در حال آسیب رساندن به همه باشد. خوشبختانه این عده اندک نمی توانند منکر اوضاع دشواری که از سر می گذاریم باشند. خبر اینکه ایالات متحده در حال عقب افتادن در جهان است دهان به دهان می گردد. پس آیا وقت آن نرسیده است که درباره چینش اقتصادی اجتماعی مان بحث جدی بکنیم؟

نویسندگان کتاب «روزی که امریکایی ها راست ش را گفتند» برای این تلاش کرده اند. متاسفانه ۹۲ درصد افرادی که مورد نظر سنجی شان قرار گرفته بودند اعلام کردند که دایما دروغ می گویند. شبیه به یکی از قدیمی ترین جوک های تاریخ بشر است:‌ یک شهروند جزیره کرت گفت «همه کرتی ها، دروغ گویند».  صورت مسئله: آیا آنچه او گفت راست بود یا دروغ؟ بنابراین دیدگاه های مطرح شده در کتاب شاید قابل اعتماد نباشد، ولی برگزار کنندگان نظرسنجی می بایست تلاش می کردند بفهمند مردم از چه می ترسند که ناچارند دایما از گفتن احساسات و عقاید شان پرهیز کنند. توکوئیل گمان می کرد که غریزه استبداد اکثریت امریکاییان منجر به یک همگون سازی از سر ترس می شود. به نظر می آید حق با او بوده است. بی شک هر چیزی مهمی در زندگی سیاسی ما غیر قابل بحث است.

حتی امروز نیز که دو کاندیدای ضد سیاست مستقر در صحنه هستند، تنها براون به پول هنگفتی که هزینه سازمان های ریز و درشت امنیتی می شود و جنگ های احتمای که در آینده در راه است، پرداخته است. اگرچه جزییات این جنگ ها مبهم هستند ولی نتایجی ناگوار برای ما خواهند داشت: مالکیت عامل رخداد این جنگ ها خواهد بود، چه به شکلی کمیک در گرانادا و چه به شکلی اسفبار در ویتنام. جنگ تنها چیزی است که آنها به آن اهمیت می دهند، به دلیل اینکه با اهریمن انگاری دشمن است که می توانند امریکاییان را از داشتن چیزهایی که مردم دیگر جهان اول از آن بهره مند هستند ، از مدارس تا خدمات درمانی محروم کنند. اکنون بودجه جنگ تبدیل به تنها موضوع کمپین سیاسی در قرنی شده است که به نظر نمی رسد «قرن آمریکایی» باشد.  در واقع سال ۲۰۰۰ پایان برتری امریکا در جهان و همین طورهژمونی نژاد سفید است. به زودی ما تنها ۱۶درصد از جمعیت جهان را تشکیل می دهیم. بیایید امیدوار باشیم اعضای قبایل پر جمعیت تر همچون آسیایی ها با ما بهتر از آنطور که ما با ایشان بودیم رفتار بکنند.

اگرچه ما اجازه نداریم مسایل نژادی را بیش از اینکه بگوییم مسیح همه ما را به یک اندازه دوست داشته به بحث بگذاریم،‌تاریخ چیزی جز سرگذشت مهاجرت خونین قبیله ها نیست. وقتی نژاد سفید پانصد سال پیش از اروپا به اقصی نقاط جهان سفر کرد، کارهای حیرت آوری در سراسر جهان انجام داد. با الهام از خدای آسمانی غضبناک، سفیدپوستان وانمود کردند که جهان گشایی شان به هدف آوردن یک خدا، برای همه  به خصوص برای ادیان قدیمی تر و نرم خو تر،بوده است. حالا قبایل درحال مهاجرت مجدد هستند. مردم حسابی مضطرب شده اند چون قبایل گونه گونی می آیند که اینجا زندگی بکنند و هنوز فرصت نکرده اند «عصر جکسن» (زندگی نامه هفتمین پرزیدنت ایالات متحده) را بخوانند. من فکر می کنم در باز کردن درها بروی همه زیاده روی شده است. شاید شغل به اندازه کافی برای مهاجرین دیگر نمانده باشد ولی هر رفاهی که ما داریم نتیجه کار بردگی یا شبه بردگی بوده است، تازه واردین هم به همین سبک در آشپزخانه رستوران ها، همچون کارگاه های عرق ریزی، به مانند گذشتگان کار می کنند. هیچ جای تعجبی ندارد که سرمایه مانع از داشتن یک جنبش کارگری قوی بوده است و ۱۴٪ نیروی کاری که سندیکا دارد هم همواره یا به عنوان ابزار دست جماهیر شوروی در گذشته یا مافیا در امروز نمایانده می شود.

از سوی دیگر من فکر می کنم حضور آسیایی ها و هیسپانیک ها(اقوام لاتینو) از نظر فرهنگی به سود ماست و از تمرکز نبرد میان سیاه و سفید پوستان می کاهد. از دیدگاه من، تازه وارد ها پیش از هر چیز می بایست اصولی را همچون اعلامیه استقلال و منشور حقوق انسانی قانون اساسی بفهمند. در غیر اینصورت ما تبدیل به یک کشور با تضاد های نژادی همچون آفریقای جنوبی خواهیم شد در حالی که از اقتصادی شبیه به برزیل بهره مند خواهیم بود.

سی سال است که من می گویم ما احزاب سیاسی در ایالات متحده نداریم. این باعث نگرانی رسانه ها شده که کارشان این است که به شما بقبولانند که مردم حق انتخاب پرزیدنتی را دارند که نماینده عموم مردم باشد. به جایش، ما کسی مثل بوش را داریم که کار اصلی ش به جز جنگ افروزی، حذف مالیات سرمایه داران است که از سوی رفقایش درخواست شده. خوشحال هستم که مدعای من سرانجام به عرصه عمومی آمده است. حتی بی استعداد ترین خبرنگاران هم امروز می پذیرند که تفاوت عمده ای میان دموکرات ها و جمهوری خواهان وجود ندارد. همچنین پیشنهاد من در محدود کردن زمان کمپین به شش هفته هم مورد توجه واقع شد و در برنامه کریر، مطرح شد که اگر رادیو و تلویزیون به کاندیدا ها زمان مجانی برای ابراز برنامه هایشان بدهند، دیگر نیازی نیست این همه پول مفسده برانگیز جمع آوری کنند. افسوس بر انگیز است که مهم ترین آرمان من، یعنی مالیات گرفتن از همه ادیان و اربابان اش، هنوز به بحث گذاشته نشده است، مواد مخدر هم که قانونی شدن شان اصلا قابل تصور نیست چرا که پنتاگون بعد از کمونیسم، احتیاج به دشمن جدیدی داشته است.

اما بازگردیم به ناگفتنی اصلی، مذهب. به نظر می رسد که مذهب تسلط ش را بر این کشور در ربع دوم این قرن از دست داده است. از محاکمه اسکوپس در ۱۹۲۵ (محاکمه یک معلم مدرسه به خاطر آموزش دادن فرگشت داروینی) تا حذف منع مشروبات الکلی در ۱۹۳۳، مدعیان خدای آسمان عموما در پس صحنه قرار داشتند. بعد تلویزیون اختراع شد و منبر مجازی، سیلی از «المر گنتری» ها را آورد که از معافیت مالیاتی مذهب سواستفاده کردند. نتیجه این بود که متاثر از حرص و طمع، بیداری مذهبی شروع شد و نتایج اش به شکل قابل پیش بینی، برای سیاست مسموم کننده بود.

معمول است که در زمان های نادری که موضوعات حساس بحث می شود به همه تذکر داده بشود که مهربان تر و آرام تر باشند. خدایا ما را در انسانیت مشترک مان گرد هم بیاور. ما دویست سال است که این موعظه ها را می شنویم و امروز از همیشه از هم دورتر شده ایم. بنابراین من می گویم به جای اینکه تلاش بکنیم همه را متحد بکنیم، اجازه بدهید هر کسی خودش باشد تا بداند کجا ایستاده است. هر کدام از ما، به عنوان یک قانونگذار سکولار و رها از خدای آسمان. اگر بخواهم بی تعارف بگویم، من مبارزه جویی را تبلیغ می کنم.

 

این برگردان پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

دانش بد

Bad Science  یا «دانش بد» نام کتاب پرفروش کتاب بن گلدکر است که در آن از دیدگاه یک متخصص بهداشت عمومی، به مشکلاتی که افکار عمومی در فهم و درک دانش پزشکی دارند می پردازد، با این حال آنچه درباره فهم دانش گفته می شود اختصاص به این رشته ندارد و برای آشنایی با «متد علمی»‌به شکل عمومی بسیار مفید است. گلدکر یک پزشک است که برای روزنامه گاردین از سال ۲۰۰۳ ستونی به همین نام می نویسد و در آن، انواع و اقسام کلاهبرداری ها و دغل کاری های افرادی که خودشان را صاحب نظر می دانند را رسوا می کند. او سپتامبر گذشته در کنفرانس TED هم یک ارایه موفق داشت که با استقبال فراوان روبرو شد.

کتاب فصل های متنوعی دارد که بیشتر متمرکز بر موضوعات داغ سلامت و بهداشت در انگلستان است، با این حال، بسیاری از این روش های کلاهبرداری، امروزه در ایران هم به شدت رایج شده است. با این حال وجه برجسته کتاب، رویکردی بسیار همه فهم و تشویق کننده است به دانش علمی، که نه به صورت متمرکز، بلکه در لابلای داستان های شیادی ها و کلاهبرداری ها روایت می شود. نویسنده طبع طنز بسیار خوبی دارد و به طور مثال، برای کنف کردن یکی از برجسته ترین «متخصصین تغذیه»، از موسسه ای که او «دکترا» گرفته، یکی برای گربه مرده اش تهیه کرده و به دیوار خانه اش آویخته!

کتاب با کلک های نازل و رایجی شروع می کند که معادل های فراوانی در ایران دارند: دست بند های انرژی، پاشویه سم زدایی کننده که با گذاشتن پاها در آن، رنگ آب عوض می شود که لابد به خاطر خروج «سموم» از بدن است.  از خلال این موارد به ظاهر ساده که قاعدتا آدم تحصیل کرده نبایستی گول شان را بخورد، گلدکر تلاش می کند مبانی «متد علمی» را تشریح بکند. مثلا توضیح می دهد که کافی ست در پاشویه سم زدایی کننده، پای تان را قرار ندهید و ببینید آیا باز هم رنگ آب عوض می شود یا نه؟اگر چنین بشود، یعنی سم ها از پای شما نمی آیند! او پیشنهادهای مشابهی در مورد طیف وسیعی از ابزارهای این چنینی میدهد. اما نکته جالب تر این است که چرا چنین ابزارهای بی اثری تا این حد می فروشد؟ آیا مردم تا به این حد نادان هستند؟ دست کم جامعه انگلستان که چنین نیست و گلدکر هم موافق است که دلیل، نادانی نیست بلکه خوش خیالی است. ما انسان ها اشتهای سیری ناپذیری برای میان بر داریم: به جای اینکه غذای سالم بخوریم و ورزش بکنیم، می خواهیم با خوردن یک قرص ساده یا وصل کردن یک الکترود به شکم مان، لاغر بشویم. و این محصولات دقیقا به همین «من بی منطق و آرزومند» ما کالایشان را می فروشند. در ایران به خصوص روش های سم زدایی (Detox) بی نهایت محبوب است و پزشکان زیادی با آن مشغول هستند. پول خوب در می آورد و با اینکه سودی به کسی نمی رساند، ولی ضرری هم ندارد. البته گلدکر آنها را کاملا بی ضرر هم نمی داند. باوری فراگیر بخصوص میان ایرانیان وجود دارد که امراض، به دلیل وجود سموم در بدن هستند، یا اینکه هر چیزی گیاهی اش یا طبیعی اش بهتر است. این حرف ها، بنیان های دانش بیولوژی و زیر شاخه اش یعنی بیوشیمی را نادیده می گیرد. بدن شما میلیون ها سال، بدون نیاز به این ابزارهای نازل، سم زدایی می کرده است و از عهده اش به خوبی با کلیه و کبد تان بر می آمده است. به علاوه بیمارانی که دچار نارسایی این اعضا می شوند، نه با یک بسته ۱۰۰ دلاری از پاشویه، بلکه با مشقت فراوان و دستگاه های چند میلیون دلاری دیالیز، زنده نگاه داشته می شوند. برنامه های سم زدایی، یک میان بر هستند برای مشکلاتی مزمن. سم زدایی ها به نوعی معادل رفتار های آیینی است که به دلیل شباهت ظاهری اش به «دانش» امروزه بیشتر خریدار دارد، چون دانش در دو قرن اخیر، پیروزی تعیین کننده بر باورهای خرافی پیدا کرده است و حتی امروزه افراد خرافی هم بسیار علاقه دارند که ظاهری علمی به کارهایشان بدهند.

گلدکر سپس به تحقیقاتی اشاره می کند که نشان داده اند افراد راحت تر گول توضیحاتی را می خورند که الفاظ تکنیکی در آن استفاده شده که خواننده از آنها سر در نمی آورد. به علاوه تحقیقات دیگر نشان داده اند ما عموما میزان فهم دیگران از موضوعات را دست بالا می گیریم (شاید بشود گفت از نظر فرگشتی، هزینه اینکه انسان دیگری را در خبر داشتن از چیزی دست پایین بگیریم به قدری زیاد بوده که ما را مستعد خطای نوع دوم علمی کرده است). و نهایتا تحقیق دیگری که نشان داد ما برای حرف های قلمبه سلمبه که کلی چیزهای جانبی در کنارش می آورند، راحت تر قانع می شویم. بیخود نیست گزافه گویانی چون الهی قمشه ای این قدر طرفدار دارند!

اما گلدکر می گوید که باور داشتن به چرند، اصلا مختص به افرادی ناآگاه نیست، دولت انگلستان تا سال ۲۰۰۹، برنامه ای در مدارس سراسر کشور داشت با نام ورزش مغز (Brain Gym) که به کودکان گفته می شد با حرکت دادن سر می توان خون بیشتری به آن رساند و بهره هوشی را افزایش داد! چنین کاری بسیار خطرناک است چون کودکان، شاخک های بسیار حساسی دارند که مزخرف را به راحتی تشخیص می دهند و اگر آنها را به چنین چیزهایی عادت بدهیم ، آینده علم در خطر بزرگی قرار می گیرد. خوب البته برای بزرگسالان هم می شود کارهایی کرد ولی افراد اسیر نوعی خودفریبی دایمی هستند: گلدکر فروش محصولات بهداشتی زیبایی که مطلقا تفاوتی با نمونه های ارزان قیمت و غیرلوکس ندارند را نوعی مالیات خودخواسته برای افراد احمق توصیف می کند. او می گوید که ساختن کرم های دست و صورت حتی در خانه هم ممکن است و آنچه بروی بروشورهای پر زرق و برق محصولات آرایشی بهداشتی فروخته می شود، تنها رویاست. حتی یکی از این محصولات هم نتوانسته اند از یک آزمایش علمی سربلند بیرون بیایند و الا این کمپانی ها امان مردم را می بریدند.

در فصلی به موضوع «هومیوپاتی» می پردازد و نشان می دهد که بر خلاف ادعای هومیوپات های امروزین، بنیان گذار این شیوه نسبتا محترمانه کلاهبرداری، دکتری آلمانی به نام هانمن، با دوز های بسیار بالای مواد کار می کرد. او باور رایج آن زمان منبی بر فهم کارکرد مکانیسم داروها را رد می کرد و می گفت بایستی به بدن مثل یک جعبه سیاه نگریسته بشود که هیچ چیزی ازش نمی شود فهمید. به شکل خلاصه، هومیوپاتی، درمان کردن بیماری ها، با چیزهایی است که عامل بروز شان هستند. اگر گفته بشود که عامل سرماخوردگی مثلا آب لیمو است،‌درمان، مواجه کردن بدن با آب لیمو در مقادیر کم است. چیزی که گفته نمی شود اما این است که این «کم» دقیقا چقدر است؟ در توضیحی مفصل، گلدکر می گوید که با شیوه رقیق سازی رایج در هومیوپاتی، نه نسبت یک مولکول در میلیون که مرتبا نقل می شود، بلکه رقمی صدها میلیون بار کوچکتر است. به زبان دیگر، مولکولی که ادعا می شود «موثر» است،‌ حتی یک دانه اش در محلول وجود ندارد! پس چرا بعضی افراد با مصرف هومیوپاتی، خوب می شوند؟ به خاطر مفهومی شناخته شده به نام پسرفت به میانگین (Regression to the mean) که می گوید سیستم های پیچیده، نمی توانند برای همیشه در نهایت (بیماری) بمانند و لاجرم به میانه (سلامت) باز می گردند، چون اگر چنین نکنند، یا بیمار می میرد یا اینکه نهایت(بیماری)، سطح جدید میانه (سلامتی) می شود. در واقع، درمان شدن با هومیوپاتی، تنها یک وهم شناختی (Cognitive illusion) است. شما احتمالا فکر می کنید دلیل خوب شدن سرماخوردگی تان، آمپول پنی سیلینی هست که زده اید، در حالی که تمامی شواهد علمی می گوید آنتی بیوتیک هیچ تاثیری در بهبودی «حال» شما ندارد. شما اما به صرف اینکه فکر می کنید دارویی مصرف کرده اید، حس بهتری دارید. در یک مطالعه، صرف نداشتن گروه کنترل کور نسبت به درمان (گروه کنترل نمی بایست بداند که آیا واقعا دارو مصرف کرده یا نکرده. بنابراین به جایش بایستی یک قرص که تنها پودر کلسیم است مصرف کند و نسبت به درمان، «کور» باشد. درباره دارونما  «سایه بقراط» را بخوانید) باعث تفاوت ۱۷٪ در نتایج می شد! نکته ای که می بایست همیشه در سنجش علمی در نظر داشته باشیم، این است که حتی تعداد انبوهی مشاهده تکی، هرگز به معنای «شاهد» نیست و می بایست برای رسیدن به پاسخ ها از «متد علمی» استفاده کرد.

گلدکر معترف است که اثر «دارونما» پدیده ای مهم و واقعی است و حتی از طریق نحوه رفتار پزشک هم منتقل می شود و از این جهت پزشک می بایست بسیار دقت بکند که رفتار او هم در بهبودی مریض تاثیر دارد و ندادن این تقویت مثبت، به مانند نرساندن درمان مورد نیاز به بیمار، غیر اخلاقی است. با این وجود بسیار مهم است که دقت کنیم که همدلانه و یا بدتر، با تحکم نقش مریض را به شخص دادن، می تواند تقویت کننده باورها و رفتارهای بیمارگونه باشد و هر نشانه غیر مهمی مثل خشکی عضلانی را هم تبدیل به یک «بیماری» بکند. این وظیفه پزشکان است که توازنی قایل بشوند میان آنچه به عنوان بیماری فرد به رسمیت می شناسند و آنچه فرد می بایست به عنوان «شرایط معمولی» بپذیرد، تمایز قایل بشوند. «بیماری» قلمداد کردن همه چیز،‌هزینه های درمانی سرسام آوری تحمیل می کند و به نفع هیچ کسی نیست. بایستی توجه بکنیم که بیمارستان هومیوپاتی، در قرن هجدهم که تاسیس شد، آمار مرگ و میر بهتری از بیمارستان سلطنتی لندن داشت، اما دلیل اش این بود که آن زمان، متد های نادرستی چون فصد (گشودن رگ های مریض به قصد «پاک» کردن خون اش) و روش های مشابه، عملا باعث مرگ می شدند در حالی که هومیوپاتی چون هیچ کاری نمی کرد،‌ لااقل نمی کشت! ولی امروز بیماری های بسیاری هستند که اثبات شده است که درمان شان توسط طب، موثر تر از هیچ کاری نکردن است. بر خلاف ادعای طرفداران، هومیوپاتی بی خطر نیست، هومیوپاتی از هر چیزی، بیماری می سازد (داروی هومیوپاتی مخصوص تقویت حافظه! یا تقویت قبراقی!) و همچنین پیوند میان پزشک و بیمار را که اساس اش بر اعتماد است متزلزل می کند.

فصل بعدی را گلدکر به «طب حاشیه» اختصاص داده است. قابل انتظار است که اینجا هم، اثر «دارونما» نقش موثری در کلاهبرداری وسیعی که طب حاشیه (Alternative medicine) نامیده می شود دارد. البته می بایست بدانیم که اثر دارونما، مربوط به آدم های ضعیف یا بی سواد نیست، همه مستعد آن هستیم. در طب حاشیه، بر خلاف هومیوپاتی، تکیه زیادی بروی علم روز می شود چون ادعا دارند که مکانیسمی برای شیوه کارکرد داروهایشان وجود دارد،‌ ولی در مقابل اثر خارق العاده جالب و قابل بررسی «دارونما»، توضیحات آنها بسیار هیجان کمتری دارد. موضوع خطرناک اما این است که آنها، طب را تکمیل نمی کنند، بلکه آن را جایگزین می کنند. در زبان فارسی هم با بی شرمی، نام طب حاشیه را طب جایگزین ترجمه کرده اند، انگار که هومیوپاتی می تواند به اندازه داروی شیمی درمانی موثر باشد. هومیوپات ها و دیگر انواع طب حاشیه، افرادی هستند که به دلیل نداشتن پروانه رسمی پزشکی، قابل پیگیری نیستند و مدام توصیه های پزشکی می کنند که می تواند به قیمت جان انسان ها تمام بشود: مثلا آنها مرتب پرهیز می دهند که کودکان تان را واکسینه نکنید، یا اینکه می گویند داروی ضد مالاریا در سفر به مناطق مالاریا خیز نخورید. طب حاشیه، معمولا به سراغ کسانی می رود که به هر دلیلی، طب نمی تواند برایشان کار چندانی بکند، چرا که مشتریان خوبی خواهند بود، این را آمار می گوید.

در میانه فصل، اشاره ای به یک مقاله از هری فرنکفورت استاد فلسفه پرینستون می کند که بسیار جالب است. نام مقاله On Bullshit است. این فیلسوف می گوید که بر خلاف دروغ گو ها، bullshitters به حقیقت اهمیتی نمی دهند. دروغ گو برای وفادار ماندن به هدف اش (دروغ گویی) می بایست دایما تصوری صحیح از حقیقت داشته باشد تا آن را وارونه کند. ولی bullshitter نه دوستی قوی با حقیقت دارد و نه دشمنی با دروغ. در واقع برایش هیچ کدام فرقی ندارند. او تنها می خواهد که در مرکز توجه باشد، حرف بزند و دیگران را راضی کند (ویدیویی کوتاه مصاحبه با پرفسور را اینجا ببینید). گلدکر می گوید اکثر چهره های طب حاشیه چنین شخصیتی دارند و با فرنکفورت هم عقیده است که اینها بسیار از دروغگویان خطرناک تر اند. به عنوان مثال، «Nutritionist»، بر خلاف «Dietitian» که رشته ای شناخته شده در دانشگاه و سازمان های ناظر است، یک حرفه من در آوردی است که از افرادی پر شده که با نادانی قابل توجه، اصرار دارند بگویند از علم سر در آورده اند. اینها اغلب با نیروهای محافظه کار جامعه هم دست می شوند و اهداف «پاک جویانه» و پوریتن را در جامعه دنبال می کنند، که نمونه اش را در ایران بسیار می بینیم. ایراد اینجاست که هر چقدر افراد بیشتری به حرف شما گوش بدهند، اشتباهات شما بالقوه هولناک تر می شود. اما برای این افراد ظاهرا مهم نیست که حرف های عجیب و غریب شان (روزی یک پیاز خوردن سرطان را پیش گیری می کند، هویج بیماری ام اس را درمان می کند …) تا چه می تواند سلامت جامعه را تهدید کند. به نظر من، سوتفاهم عظیم در ایران این است که چه چیزی، یافته ای علمی به شمار می رود و چه چیزی علمی است. به همین دلیل است که جای اشخاصی چون گلدکر در ایران خالی است.

اما ایراد دیگر این درمان های به ظاهر بی ربط و بی خطر چیست؟ وقتی برای هر چیزی از چاقی تا رفتار ضد اجتماعی ادعا می شود که یک قرص وجود دارد، طرز فکر جامعه چنین می شود که برای هر چیزی، یک قرصی بایستی اختراع بشود تا آن مشکل را حل بکند. نتیجه این می شود که در اکثر جوامع، افراد هرگز راضی نمی شوند مثلا درمان قطعی بارداری های زیر سن بلوغ، که کاهش فقر است را انجام بدهند و به راه حل های عجیب و غریب فکر می کنند. به مانند فردی که می خواهد چاقی اش را به جای رژیم و ورزش با قرص حل بکند، اینجا هم جامعه کارهای سخت تر را انجام نمی دهد و به امید حل موضوع با خوردن معجون های عجیب و غریب و قرص های بی اثرمی نشیند. معضلات اجتماعی، پیچیده و چند لایه اند، و امکان ندارد با یک چیز درمان بشوند.

گلدکر سپس به موضوع صنایع دارویی می پردازد که تجارتی سودآور و از نظر اخلاق حرفه ای بسیار پرسش برانگیز بوده است. با این حال گلدکر تقصیر را بر عهده مردم می داند که به جای مجبور کردن دولتمندان به تامین بودجه تحقیق، اجازه می دهند صنایع دارویی دانشمندان و نتیجه تلاش شان را بخرد. در زمینه انتشار نتایج تحقیق هم به خصوص ظرف یک دهه اخیر مطالب بسیاری انتشار یافته که «اخلاق پزشکی» را دستخوش تغییرات فراوان کرده است. امروزه کاملا مرسوم شده است که هر پزشکی خود را موظف می داند که همه ارتباطات اش را با صنایع دارویی اعلام کند به این دلیل که تضاد منافع، حتی در خوش نیت ترین پزشکان هم می تواند رخ بدهد. اما سیاه کاری های صنایع دارویی به اینجا ختم نمی شود، مهم ترین مشکلی که صنایع دارویی ایجاد می کنند این است که نتایج تحقیق «منفی» را منتشر نمی کنند. یک داروی جدید، در مقابل دارویی که در بازار است امتحان می شود، نتیجه این است که هر دو به یک اندازه موثر اند، اما این چیزی نیست که شرکت دارو سازی می خواهد بنابراین نتایج در کشوی میز باقی می مانند. البته محققین روش جالبی ابداع کرده اند که برآوردی از این «داده های گم شده» داشته باشند یا به لفظ تخصصی برای Publication Bias یا بایاس انتشار، جستجو کنند. نتایج همواره نشان می دهد که به ازا تحقیقات مثبت، مقدار زیادی تحقیق که نتیجه مثبتی نشان نداده منتشر نمی شود.  در دنیای نوآوری پزشکی، اکثر نوآوری های مهم در دهه ۳۰ تا ۷۰ میلادی رخ داده است و سرعت ثبت داروهای جدید برای بیماری ها از آن زمان به شدت پایین آمده است. به جای اینکه یک کلاس دارویی جدید برای مبارزه با مالاریا به ثبت برسد، داروسازی ها، داروهای همدیگر را با صرف هزینه های جنون آمیز، تغییر اندکی می دهند تا از قوانین ثبت فرار بکنند و سپس با خرج های فراوان پزشکان را متقاعد می کنند میان دو داروی کاملا یکسان، انتخاب بکنند. اما گلدکر می گوید که امکان پیشرفت در زمینه پزشکی نه فقط همچون دهه های طلایی ۳۰ تا ۷۰ بلکه حتی از نوع پیشرفت هایی که با افزایش سطح بهداشت عمومی در قرن نوزدهم رخ داد، اکنون هم میسر است: نیاز هست که با بازگشت به «دانسته ها»ی پزشکی، آن را از نادانی هایمان پاک کنیم و طب-شاهد محور (Evidence-based medicine) را جایگزین طب تجربه بکنیم.

در بخش های دیگر، توضیحات بسیار مفیدی درباره انواع Biasها یا جهت گیری هایی که نتیجه های آزمایش علمی اخلال ایجاد می کند صحبت می شود. به طور مثال شرکت دارویی یک مطالعه کاملا بی نقص انجام می دهد به جز اینکه در وقت انتخاب کسانی که می بایست دارو را مصرف کنند، خیلی مریض ها را انتخاب می کند که نتیجه دارو کاملا مشخص تر بشود. در حالی که در عالم واقع، بیشتر کسانی که از دارو استفاده خواهند کرد، تا به آن حد مریض نیستند و بنابراین اثر دارو، اغراق می شود. به این بایاس، Selection Bias گفته می شود. همینطور یک فصل به موضوعی که در ایران کمتر درباره اش بحث شد می پردازند: غائله واکسن های MMR یا سه گانه اطفال. موضوع این بود که یک پزشک به نام اندرو ویکفیلد، مقاله ای در لنست چاپ کرد که بی نهایت بد نوشته شده بود و تنها از توصیف ۱۲ بیمار،حدس زده بود رابطه ای ست میان این واکسن و بروی بیماری آتیسم. بر خلاف انتظار، به جای خبرنگاران اختصاصی سلامت، یک مشت ماجراجو به وسط کار شیرجه زدند و نهایتا غوغا به حدی بالا گرفت که میزان واکسیناسیون از بیش از ۹۵٪ به زیر ۸۵٪ افت کرد. در همین مدت معلوم شد که دکتر ویکفیلد، از پیش با یک گروه که تلاش می کرد داروسازی ها را بابت بروز آتیسم در کودکان به دادگاه بکشاند رابطه داشته و حقوق دریافت می کرده. از این بدتر این بود که لنست بخش هایی از مقاله را حذف کرد و ویکفیلد هم اکنون بابت تحقیق بروی کودکان بدون رعایت اخلاق پزشکی زیر تحقیق است. اما رسانه ها سنت بسیار نادرستی را پایه گذاری کردند که به علم، یک ظاهر هرج و مرجی که در آن هیچ کسی با هیچ کسی موافق نیست می دهد. وقتی می خواهند درباره یک موضوع «جنجالی» در رسانه صحبت بشود، دو «متخصص» را از دو سمت بحث می آورند و نظرشان را می پرسند. گلدکر می گوید این کار بسیار نادرست است چون فرض می گیرد که افراد، خودشان نخواهند توانست با نگاه کردن به اعداد و ارقام،‌تصمیم بگیرند چه چیزی درست است. او پیشنهاد می کند به مانند کتاب اش، درباره هر موضوع، اعداد و ارقام به افراد ارایه شود و در صورت لزوم، مقدماتی چون آمار و بیماری شناسی به همه آموزش داده بشود تا خودشان قضاوت بکنند نه اینکه کسی مثل ویکفیلد را به جای سلحشوری که علیه دولت قیام کرده تا بچه های معصوم را از آتیستیک شدن نجات بدهد تصویر کنند و لقب «خبره» به او بدهند. بر سر در بیمارستان سلطنتی، نوشته شده است Nullius in verba، یعنی «به حرف هیچ کس». چه خوب ست که درباره موضوع مهمی مثل سلامت، اتوریته هیچ کسی را قبول نکنیم و خودمان تلاش کنیم با مجهز بودن به ابزار علمی، هر ادعایی را سنجش کنیم.

در کتاب نکات جالبی یافت می شود،‌از جمله اینکه پزشکان از مهم ترین طرفداران به قدرت رسیدن حزب نازی بودند و ۴۵ درصد پزشکان آلمانی عضویت رسمی حزب را داشتند. یا اشاره به تحقیقی بسیار مشهور، که نشان می دهد چقدر حس ما انسان ها، به نظم نادرست است: از افراد خواسته شد که یک توالی «خوش شانسی» را  در امتیاز های کسب شده توسط بسکتبالیست ها کشف کنند. اکثر افراد فکر می کنند برای تصادفی بودن،نبایستی فرد بتواند پشت سر هم امتیاز بیاورد، در حالی که برای تصادفی بودن دقیقا بایستی چنین باشد. گفته مشهور ریچارد فاینمن برنده نوبل فیزیک، که ما انسان ها، بعضی چیزها را منظم می بینیم، یا اتفاقاتی برای مان اهمیت دارد، و فکر می کنیم که احتمال رخدادن شان بسیار کم بوده ولی برای ما رخ داده. مشهور است که در سرکلاس با آب و تاب تعریف می کرد که امروز که از پارکینگ رد می شدم یک ماشین قرمز دیدم که پلاک اش ۳۷ آ۹۰۲ بود. سپس توضیح می داد که هیچ تفاوتی میان این شماره پلاک با مثلا ۲۲ب۲۲۲ نیست، این ما هستیم که یکی را جالب تر از دیگری می بینیم.  همین طور اشاره ای ست به مقاله ای مهم و جالب با عنوان ‘Unskilled and Unaware of It: How Difficulties in Recognizing One’s Own Incompetence Lead to Inflated Self-Assessments’ که نویسندگان می گویند افرادی که در شناسایی ضعف هایشان ناتوان اند، مشکلی دوگانه دارند: آنها نه فقط ناتوان اند، بلکه ممکن است این قدر از فهم مسایل ناتوان باشند که حتی نتوانند تصور درستی از ناتوانی خود هم داشته باشند چرا که مهارت هایی که برای تصمیم گیری درست نیاز هست همان مهارت هایی ست که برای شناخت یک تصمیم درست نیاز هست. محققین این مقاله نشان دادند که این افراد در شناختن مهارت های دیگران هم دچار مشکل اند.

کتاب گلدکر در انگلستان بیش از ۴۰۰هزار نسخه فروخت و او برای سال آینده قصد دارد در کتابی به خدمت صنایع دارویی برسد. روش گلدکر، از این جهت برای من شایسته توجه است که پایه های متد علمی را به موضوعی بسیار مهم، یعنی سلامت آورده است و امید دارد مردم با دانستن این چیزها، کمتر از خودشان سلب مسئولیت بکنند. در ایران متاسفانه کسی که بتوان به او لقب «همگانی کننده دانش» بدهیم، همچون گلدکر یا بیل نای و آیزاک آسیموف یا نیل دی گرس تایسون و یا کارل سیگن نداشته ایم. وجود چنین اشخاصی، یا دست کم چنین کتاب هایی، که مفاهیم پایه ای را جذاب، دقیق و همه فهم توضیح بدهند بسیار نیاز است به خصوص وقتی که دانشگاه را هر روزه از تفکر انتقادی،‌خالی تر می کنند.

حالا که به نظر نمی رسد کسی علاقه ای به ترجمه کتاب داشته باشد، دست کم وبلاگ گلدکر را دنبال کنید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: