Archive for the ‘پزشکی’ Category

بر لبه مرگ، درباره Near Death Experience

سم هریس


لازم نیست زیاد در حلقه های روحانی بگردید تا با کسانی که مطلقا مسحور تجربه های نزدیک به مرگ یا NDE شده اند مواجه بشوید. این پدیده را چنین تعریف می کنند:
از جمله وقایعی که زیاد در این حالت گزارش شده حس خوشی و آرامش است. حس بیرون از بدن بودن و وقایع اطراف را از خارج از بدن نظاره کردن. بعضی اوقات پایان همه گونه درد و دیدن یک نور در انتهای تونلی تاریک. حس ارتباط داشتن با موجودی نورانی. ملاقات با انسان های درگذشته. مرور تمام زندگی و گاه به قضاوت نشستن اش. تعلق داشتن به حریمی دیگر. و در نهایت، با اکراه به بدن خود بازگشتن.

چنین تجربه هایی ست که باعث شده مردم باور کنند که آگاهی از مغز انسان مستقل است. متاسفانه اما، این تجربه های در میان فرهنگ های مختلف، متفاوت است و هیچ ویژگی مشترکی میان همگی شان وجود ندارد. اگر واقعا تجربه ای از ماورا در میان باشد دست کم بایستی گزارش ها حاوی مشخصاتی یکسان باشند. تجربه یک هندو با تجربه یک مسیحی نبایستی تفاوت داشته باشد یا مثلا تجربه یک فرد که در شمال هند زندگی می کند با کسی که در جنوب ساکن است نبایستی فرق کند. از این بدتر اینکه تنها ۱۰ تا ۲۰ درصد از افرادی که تا یک قدمی مرگ پیش رفته اند چنین تجربه هایی داشته اند.
مشکل اصلی اما این است که اکثریت کسانی که از این تجربه ها حرف می زنند *واقعا نمرده اند*. در واقع بسیاری شان حتی در خطر مرگ واقعی هم نبوده اند. و آنهایی که در یک وضعیت اورژانسی پزشکی واقعی مثل ایست قلبی تجربه خارج از بدن را گزارش کرده اند، فعالیت مغزی شان کاملا متوقف نشده است. نمی شود که مغز از فعالیت بیوفتد و بعد دوباره زنده بشود بنابراین امکان ندارد که مغز این افراد کاملا خاموش شده باشد.
بسیاری از طرفداران تئوری NDE می گویند که در زمانی که از بدن خارج شده اند تجربه های یگانه ای دشته اند مثل اینکه جراحی خودشان را دیده اند یا اینکه از رازهایی که اقوام شان با یکدیگر در میان گذشته اند با خبر شده اند. البته که چنین گزارش هایی همیشه در مظان اتهام خود فریبی، اگر نه کلاه برداری، اند. اما به فرض که چنین قابلیت هایی وجود داشته باشد تنها نشان می دهد مغز دارای قابلیت تله پاتی یا آینده نگری است و زندگی پس از مرگ را اثبات نمی کند. چرا؟ چون تا زمانی که نتوانیم اثبات کنیم که مغز این افراد از فعالیت ایستاده بوده، می بایست نقشی برای مغزشان در این زمینه قایل بشویم.

برای اینکه استقلال آگاهی از مغز را اثبات کنیم می بایست به دنبال موردی بگردیم که فعالیت مغزی کاملا  متوقف شده باشد و فرد تجربه NDE داشته باشد. ندرتا چنین مواردی داریم. یکی شان پم رینولدز هست که برای اینکه جراحان بتوانند یک اتساع رگی در شریان پایه ای مغز ش را ترمیم کنند، او را تا دمای ۶۰ درجه فارنهایت خنک کردند و بعد هم قلب ش را از کار انداختند. او یک NDEکلاسیک با تمام ویژگی های مثل دیدن جراحی خودش را گزارش کرده است. اما ایراد پم این است که تجربه اش از وقایع جراحی در زمانی که «از نظر بالینی مرده»‌بود رخ نداده و هرچه گزارش می کند، مربوط به پیش یا پس از این زمان است. به علاوه این اتفاق تا مدت ها بعد از رخ داد ش گزارش نشد و گزارش دهنده اش هم یک پزشک مسیحی تبشیری است که دهه ها در تلاش بوده زندگی پس از مرگ را اثبات کند. مخدوش بودن شواهد، بایاس گزارش کننده و موارد دیگر واضح است.

جدید ترین مورد NDE توسط دکتر الکسندر گزارش شد (http://bit.ly/ZpTzGj) که یک جراح مغز و اعصاب هست و ظاهرا فکر می کند صلاحیت نظر دادن درباره تجربه اش را دارد. کتابی که او در این باره نوشت، یکی از پر فروش ترین کتاب های یک دهه اخیر را از صدر به ذیل آورد. نکته جالب این است که این کتاب، «بهشت واقعی است» نوشته یک کودک خردسال است که در ۴ سالگی، یک تجربه NDEداشته است. البته دکتر الکسندر و این پسر از دنیای پس از مرگ کاملا متفاوتی حرف می زنند. مثلا دکتر الکسندر هیچ حرفی از عیسی مسیح سوار بر اسب نمی زند و نمی گوید که در بهشت هم کودکان بایستی مشق بنویسند.

بعد از خواندن کتاب دکتر الکسندر، می توانم بگویم که انتقادم به دکتر کاملا به جا بوده است ولی کتاب او بسیار جالب است. البته نه از آن نظر که دکتر فکر می کنند. به علاوه من متهم شده ام که حاضر به مناظره با او نشده ام. این واقعیت ندارد بلکه تنها دعوت یک مجری پادکست پاراسایکولوژی را که بسیار آزاردهنده است رد کردم. از مناظره با دکتر الکسندر استقبال می کنم.
همانطور که نوشتم، استقبالی که از دکتر الکسندر شد نشاندهنده برداشت نادرست عامه از اتوریته علمی است. بسیاری فکر می کنند که من قانون بازی را عوض کرده ام و به نظر «دکتر» اهمیت نمی دهم. «می بینید،حتی نظر یک جراح اعصاب هم برای خداناباوران بنیادگرای مادی گرایی چون سم هریس کافی نیست.» ظاهرا برای بعضی درک این موضوع که نورساینتیست با جراح اعصاب یکی نیست آسان نبوده.
در مناظره علمی، تعداد دکترا هایی که یک فرد گرفته معیار صحت ادعایش نیست. تنها معیاری نادقیق است از اینکه از چه چیز هایی خبر دارد و از چه چیزهایی نه. اگر او از تجربه هایش نتایج منطقی گرفته بود نیازی نبود نوروساینتیست یا جراح اعصاب یا معدن چی باشد. مشکل اینجاست که او به مانند یک دانشمند فکر نمی کند و بنابراین نیم دو جین نوبل هم او را از انتقاد مصون نمی کند.
تفاوت میان نوروساینتیست و جراح اعصاب چندان دشوار نیست توضیح اش. اگر به یک نوروساینتیست یک مته بدهید تا مغز انسان را جراحی بکند نتایج فاجعه بار است. کار دکتر الکسندر هم همینطور بوده است. در کتاب اش بسیاری اشتباهات فاحش می کند که البته خیلی مهم نیستند. مثلا تعداد نورون های داخل مغز را یک دهم رقم واقعی نوشته است. اما در موارد دیگر،‌اشتباهات ش کاملا به نتیجه گیری ها مرتبط است.اگر این کتاب توسط میلیون ها نفر خوانده نمی شد و باور نمی شد اصلا دلیلی نداشت آن را جدی گرفت.

برای اثبات NDE دو راه وجود دارد.راه اول این است که نشان بدهیم فرد در زمان تجربه این اتفاقات مغز اش از کار افتاده بوده. راه دیگر این است که نشان بدهیم فرد اطلاعاتی درباره دنیا بدست آورده که از کارکرد مغز اش مجزا بوده اگرچه این بسیار سخت است بدون از کار انداختن مغز. الکسندر در گزارش اش راه اول را انتخاب کرده است. با این حال به نظر می رسد که در کتابش و در پاسخ اش به انتقاد من کاملا از اینکه چه چیزی، سندی قابل قبول برای این ادعا هست عاجز است. او مرتب می گوید که مغزش به استناد سی تی اسکن ها کاملا خاموش شده (سی تی اسکن نمی تواند فعالیت مغزی را اندازه بگیرد) و مرتب تکرار می کنند که نوع مننژیتی که دچارش شده بسیار نادر است. پاسخ این است که او هیچ مدرکی نشان نمی دهد که اثبات کند در زمان این تجربه ها مغز او از کار افتاده بوده.
او می گوید که تجربه اش نشان می دهد که آگاهی با مرگ به پایان نمی رسد و تجربه زندگی بعد از مرگ هم ادامه دارد. از این گذشته، این زندگی زیر نظر خدای متعال است که ما را دوست دارد و درباره اینکه ما نهایتا قرار است به کجا برویم هم نظر دارد.

همین موضوع که الکسندر به یاد می آورد که NDE ش چه بوده نشان می دهد که مغز او فعال بوده چون برای به خاطر سپردن، مدار های مغزی حافظه می بایست فعال باشند. در غیر اینصورت چطور می تواند به یاد بیاورد که چه اتفاقی افتاده؟ من متعجب نخواهم شد اگر بشنوم که او فکر می کند خاطرات NDEش جایی خارج از مغز ش ذخیره شده. جایی میان لینچ برگ در ویرجینیا و بهشت. ظاهرا او یک دیدگاه بسیار غریب درباره مغز دارد:
مغز مثل یک فیلتر است که آگاهی بزرگتر و غیر فیزیکی که همه ما داریم را تبدیل به یک آگاهی فیزیکی برای مدتی که در این دنیای فانی هستیم تبدیل می کند.

هر کسی که بخواهد به مانند یک نوروساینتسیت فکر کند میتواند مشکلات این گزاره را ببیند. اگر کارکرد مغز، کاهش تجربه ما هست، اگر بخش هایی از مغز آسیب ببیند، قابلیت های ما می بایست *افزایش* پیدا بکند. اگر بتوانیم قابلیت سخن گفتن را حفظ بکنیم، هرچه بیشتر آسیب بزنیم، احتمالا قابلیت های بیشتری آشکار می کنیم. مثلا چند ضربه چکش یا گلوله ای که جای درستی قرار بگیرد، احتمالا یک انسان کند ذهن را تبدیل به یک نابغه هنری یا ادبی می کند. آیا این دنیایی ست که ما در آن زندگی می کنیم؟

در کتاب، دکتر الکسندر ظاهرا از شیوه دوم هم به اثبات می پردازد البته بسیاری از ادعاهایش را می بایست به دانشمندان سده های آتی واگذار کند تا اثبات یا رد بکنند.

«در تجربه ام من به گونه های حیات متفاوتی برخوردم. دنیاهای فراوان دیگری وجود دارد که در ابعاد دیگر وجود دارند. برای تجربه شان می بایست به آنها وارد شد. علت و معلولی در این دنیاها هم وجود دارد ولی از حیطه فهم ما خارج است.زمان و مکان ما به شکلی پیچیده به آن دنیاها بافته شده است. آنچه یاد گرفتم را کسی به من نیاموخت بلکه خودم مستقیما تجربه کردم. بیشترش را با وضوح بیاد می آورم همانطور که موضوعات پزشکی را که در مدرسه طب آموختم به یاد می آورم.

این چیزهای عظیم که او آموخته و هرگز فراموش نخواهد کرد البته چندان مورد بحث قرار نمی گیرند. مهم ترین بخش ش، رنگ و بویی به شدت مسیحی دارد:

«شما مورد محبت و علاقه خدا هستید. برای همیشه. از هیچ چیزی ترس نداشته باشید. هیچ اشتباهی نمی توانید بکنید».

سادگی بیش از حد این گزاره، نه تنها دانشمندان را به هیجان نمی آورد بلکه شاگردان بودا یا آدوایتا ونداتا هم آنها را بسیار تهی می یابند (چون خودشان مفاهیمی عمیق تر دارند). اینکه او از ان جهان، تنها تکرار طوطی وار حرف های مسیحیت درباره لزوم وجود شر در این دنیا را برای امکان اراده آزاد را به ارمغان آورده، ادعایش را بسیار محلی و مختص به مسیحیت می کند.
لازم نیست کتاب دکتر را بخوانید تا همه مدعایش را بشنوید بلکه این ویدیو ۶ دقیقه ای را مشاهده کنید. او در این ویدیو به قله های بی صداقتی صعود می کند.از این گذشته او می گوید که ماه ها وقت صرف کرده تا مهم ترین تجربه اش که اثبات زندگی پس از مرگ هست را یعنی پرواز بروی بال یک پروانه کنار یک دختر خانم زیبا را در طول ماه ها بدست آورده. از این بهتر نمی شود یک خاطره را مخدوش کرد که مرتب با آن ور رفت و درباره اش فکر کرد و درباره اش نوشت و بازنویسی کرد.
او که یک خواهر دوقلو که هیچ وقت ندیده بود داشته که پیش از تجربه اش فوت شده بود و وقتی عکس ش را بعدا دید به این نتیجه رسید که این خانم زیبا خواهرش بوده. اثبات این که او همین شخص بوده این ست که مادر و پدرش می گویند این دختر خانم همیشه خیلی دوست داشتنی بوده!

همانطور که در نقد اولیه ام به الکسندر نوشتم، من بیشتر عمرم را صرف همین تجربه ها کرده ام بدون اینکه بمیرم یا مننژیت بگیرم و می توانم از روی تجربه بگویم که بسیاری تجربه های مشابه وجود دارد که باعث می شود فرد فکر بکند که با ماورا تماس گرفته است. مثلا زمانی که قرار بود به تبت بروم تا با یک مرشد روبرو بشوم یک رویا دیدم که در آن، این مرشد را ملاقات کردم و او پرسش هایی از من کرد که در آن نکاتی گفته شد که بعدا متوجه شدم درست است. اولا اینکه من این مرشد را هیچ وقت ملاقات نکرده بودم و عکسی از او ندیده بودم و چون اینترنت هم وجود نداشت، بسیار جالب تر بود که پیش از دیدن ش، او را در رویا ببینم.
اما او از من پرسید که کیستی؟من نامم را گفتم و او ظاهرا به دنبال پاسخ دیگری بود. دوباره پرسید من پاسخی نداشتم و نهایتا وقتی با نگاه نافذش با انگشت به من اشاره می کرد پرسید و من پاسخ ندادم، انگشت ش را به سمت چپ من نشانه رفت و گفت کیستی. من مطمئن بودم که تنها هستیم. وقتی به فضای خالی اشاره کرد من متوجه شدم که منظورش این است که ما، به عنوان یک تجربه گر واقعیت نیستیم بلکه خود واقعیت ایم. آگاهی خارج از ما وجود ندارد و هر آنچه اتفاق می افتد آگاهی ماست نه اینکه ما در حال تجربه اش به عنوان موجودی بسیط و مستقل باشیم. اینگونه بود که لاما به من نشان داد که «من» یک توهم است.
وقتی بالاخره او را در حالی که به صدها شاگرد ش دستور می داد ملاقات کردم، متوجه شدم که واقعا شبیه رویایم هست. البته بسیار اغواکننده است که فکر کنی یک جور فراخوانی فراشخصیتی صرفا برای من تدارک دیده شده ولی همین جذابیت این باور باعث می شود که معیار ما برای پذیرش یک ادعا بالا برود نه اینکه پایین بیاید. در آن موقع من آموزش در نوروساینس ندیده بودم تنها می دانستم که ذهن ما با ما بازی می کند. آیا ذهن من به دقت به یاد آورده یا دارد من را بازی می دهد؟ به علاوه من در سفر هایم افراد زیادی را دیده بودم که فعالانه دوست داشتند با این تجربه ها قانع بشوند و من دوست نداشتم شبیه آنها باشم. بنابراین نتیجه گرفتم که او واقعا در رویای من حاضر نشده و هرگز این را شاهد ماورا الطبیعه نگرفتم.
تجربه من را با دکتر الکسندر مقایسه کنید. هر دوی ما یک چهره آشنا دیدیم. من نتیجه گرفتم که نمی توانم با ذهن بازی دهنده ام اعتماد کنم. دکتر می گوید بزرگترین حقیقت دنیا را کشف کرده است.

این خود بهشته!


سم هریس

روزی روزگاری یک جراح مغز به نام ابن الکسندر دچار یک مورد مننژیت باکتریال وخیم شد و به کما رفت. وقتی که بی جان بروی تخت افتاده بود، چیزهایی شنید و دید که سرنوشت خودش و ما را عوض خواهد کرد. بنا به ادعای نشریه نیوزویک، تجربه الکسندر نشان می دهد که هوشیاری مستقل از مغز است و مرگ به عنوان پایان کار، یک توهم است. پس از آن، یک جهان پر زرق و برق با عزیزان سفرکرده مان و فرشتگان و ابر ها و دختران در لباس های محلی در انتظار ماست. فهم کنونی ما از ذهن آدمی، «در مقابل پاهای ما خرد شده». دکتر می گوید اتفاقی که برایش افتاد باعث شد که تصمیم بگیرد همه زندگی را صرف اثبات این بکند که ما بسیار فراتر از مغز مان هستیم.

خوب من قصد دارم امروز صبح ام را صرف این کنم که مانع زور زدن دکتر بشوم. این مقاله، سندی باستانی است که باعث شرمندگی نوادگان ما خواهد شد. تنها تصویر روی جلد، بیش از آنچه ادیتور ها قصدش را داشته اند برای آیندگان حرف خواهد داشت: واماندگی ژورنالیسم، ورشگستکی فکری مذهب و سرسختی اش، اشتباه شایع ما در فهم قیمومیت دانش. این مقاله معادل یک مجسمه چوبین قرن چهاردهمی ست که کار کیمیاگران و جنجگویان صلیبی و پیشگویان را تجسم کرده است.امید من این است که آیندگان بدانند که بعضی از اجدادشان از خجالت صورت شان سرخ شده بود.

همچنان که بسیاری از شما می دانید من به تجربه های «معنوی» که الکسندر توصیف می کند علاقه مند هستم. بر خلاف بسیاری از خداناباوران، من تجربه سوبجتکیو را به رسمیت می شناسم، یعنی من فکر نمی کنم هر کسی که می گوید یک فرشته دیده یا تجربه خارج از جسم داشته یا با هستی یکی شده، مریض یا دروغگو است. من خودم چنین تجربه هایی را با مدیتیشن و در رویای روشن با کمک روانگردان ها داشته ام. من می دانم که تغییرات زیادی در محتوای هوشیاری می شود داد.

و بر خلاف بسیاری از نوروساینتیست ها و فلاسفه من درباره نسبت هوشیاری و دنیای فیزیکی، موضع نمی دانم دارم. البته شواهد بسیار خوبی وجود دارد که نشان می دهد هوشیاری، همچون دیگر اجزای ذهن آدمی، نتیجه فعالیت مغز است. ولی ما نمی دانیم این پدید آمدن هوشیاری چطور معجزه آسا رخ داده. حتی اگر جدایی هوشیاری از مغز انسان میسر باشد (آنطور که سن اگوستین دوست داشت) جهان بینی من تغییر نمی کند. من می دانم که ما درباره هوشیاری نمی دانیم و چیزهایی که من درباره هستی یا نادرستی باور های مذهبی می دانم الزام نمی کند که من چنین چیزی را انکار کنم. بنابراین، با اینکه من در مقابل مدعیات مذهبی رحم و بخشش ندارم، ولی دشمنی خاصی با ادعاهای از جنس ادعای دکتر ندارم. ذهن من باز است (واقعا باز است).

ولی روایت الکسندر بسیار بد است، به قدری استدلال های کاهلانه و جانبدارانه است که اگر بروی جلد یک مجله مهم نبود، نیازی به توجه کردن به آن نبود.او همچنین کتابی درباره این تجربه پس از مرگ اش در انتظار چاپ دارد که بی شک تبدیل به یک پرفروش خواهد شد.

اما هر چیزی به وقت خودش. اول مقاله الکسندر را بخوانید. با خواندن ش متوجه می شوید که دکتر، قربانی مسیحیت به سبک امریکایی ست، چون علی رغم اینکه خودش را تا پیش از حادثه یک ناباور معرفی می کند، می گوید:

اگرچه من خودم را یک مسیحی مومن می دانستم، ولی بیشتر مسیحی اسمی بودم تا اینکه واقعا اعتقاد داشته باشم. من با کسانی که فکر می کردند عیسی مسیح بیش تر از صرفا یک انسان خوب که مورد ظلم دیگران واقع شده بوده است، مشکل نداشتم. من با کسانی که دوست داشتند باور کنند که جایی در آن بیرون، خدایی ست که ما را بی قید و شرط دوست دارد هم دردی می کردم. در واقع به اینکه می توانند در پناه چنین عقایدی، حس امنیت کنند برایم حسادت بار بود. اما به عنوان یک دانشمند می دانستم که نبایستی به این چیزهای باور داشته باشم.

 

اینکه «مسیحی مومن» «بدون داشتن ایمان» دقیقا چیست مشخص نمی شود ولی خداناباوران از اینکه تربیت دینی اش حریف شکاکیت علمی ش نمی شود اصلا شگفت زده نمی شوند. بیشتر ما در اطراف «خداناباوران سابق»ی (همچون فرنسیس کالینز) بوده ایم که حسرت دایمی ایمان داشتن را خورده اند و تمنای این نوازش عاطفی مذهب را آزمندانه داشته اند و بر لبه ایمان چندان وقت گذرانده اند که با کوچکترین نسیمی به داخل مغاک مذهب افتاده اند. برای فرنسیس کالینز، بینه ای که وجود تثلیت مسیحی را اثبات و زندگی بعد از مرگ را بی شک کرد، یک آبشار یخزده بود. برای الکسندر، ظاهرا سواری بر بالهای پروانه ای ناشی از مصرف روانگردان ها بوده. در هر صورت ، آنچه مورد اعتراض است نه فهم زیبایی بلکه نبود مطلق هر گونه جدیت روشنفکرانه در ترجمه وقایع است.

به ادعای الکسندر، همه آنچه تجربه کرده در زمانی رخ داده که بخش عالی مخ «کاملا خاموش» بوده و هیچ گونه فعالیتی نداشته است. شواهد اینکه او در تمام این مدت از نظر مغزی خاموش بوده نه فقط ناکافی است بلکه نشان می دهد او چیزی درباره مغز نمی داند. شاید او حرف های خوبش را برای کتابش نگاه داشته اگرچه با توجه به مصاحبه یک ساعته آنلاینی که از او گوش کردم بعید به نظر می رسد. ادعای او این است که عدم فعالیت مغزی او از «شدت و مدت بیماری مننژیت اش و درگیری فراگیر مغز اش که بوسیله تصاویر سی تی اسکن و معاینات عصبی اثبات شده» اثبات می شود. ظاهرا ادیتور های نیوزویک، این حرف ها را معادل نوروساینس می دانند.

مشکل اما اینجاست که سی تی اسکن و معاینات بالینی ، نمی تواند فعالیت عصبی را چه در مغز و چه در جاهای دیگر را ثبت کند. او هیچ شاهدی از روش های ثبت «کارکرد» مغز همچون fMRI, PET, EEG بدست نمی دهدو ظاهرا حتی نمی داند که اینها شواهدی است که می بایست برای ادعایش ارایه کند. از آنجا که قشر مخ الکسندر اکنون کار می کند (هر چه نباشد یک کتاب نوشته است) بنابراین نمی تواند مدعی باشد که آسیب به قشر مخ اش «فراگیر» بوده است، و الا در حقیقت دارد می گوید که قشر مخ اش یک بار نابود شده و دوباره رشد کرده. در هر صورت، کما با توقف کامل فعالیت های مغزی همراه نیست. و تا آنجا که می دانم، هیچ کسی مدعی نیست که هوشیاری صرفا معادل فعالیت قشر مخ است. فرضیات نادرست الکسندر به سرعت پر شمار می شوند. چرا او از نادرستی این فرضیات آگاه نیست؟ او هر چه نباشد یک جراح اعصاب است که به کما رفته و حالا دارد برای ما از تجربه ای شیرین با فرشتگان، همان زمان که مغز اش کاملا خاموش شده بوده حرف می زند. حتی به فرض که واقعا مغز ش کاملا خاموش شده بوده باشد (ادعایی که بسیار پذیرفتن اش دشوار است) او از کجا می تواند اثبات کند که این رویاها را درست در زمانی که مغزش شروع به کار کرده ندیده است؟

می بایست اعتراف کنم ادعاهای الکسندر به قدری غیرعلمی است که من به مغز خودم شک کردم. من برای اطمینان مجبور شدم که به مارک کوهن که در دانشگاه UCLA کرسی استادی در دپارتمان های روانپزشکی و تصویربرداری عصبی، نورولوژی، رادیولوژی، بیومهندس دارد و سرپرست تز من هست مراجعه کنم. این نظر اوست:

 

این برداشت شاعرانه از تجربه (الکسندر) هیچ استناد علمی ندارد. همانطور که نوشتی کما معادل «خاموشی قشر مخ» یا «خاموشی فعالیت های عالی مغز» نیست. اینها تعاریف مرگ مغزی هستند که صد در صد مرگ بار است. مقاله های علمی بسیار خوبی هست که لینک شان را برایت می فرستم تا درباره تعریف کما بخوانی. ما از نتایج نوار مغزی اش خبری نداریم ولی فعالیت امواج الفا در کما شایع است. اما در عین حال می توان یک نوار مغزی کاملا بی حرکت داشت. نواز مغزی بی حرکت حتی در وضعیتی که فعالیت مغزی در حال رخ دادن هم هست هم ممکن است، مشروط بر اینکه این فعالیت سینکرون نباشد. صدها مقاله درباره این موضوع نگاشته شده است.

همانطور که خودت می دانی این حقیقت جویی به حکم «من می گویم» است. با این وجود جراحان اعصاب دانش چندانی درباره فعالیت مغزی ندارند. دکتر الکسندر مغز ها را باز می کند و نمی داند داخل شان چه خبر است. می گوید «هیچ توضیح علمی وجود ندارد که وقتی که مغز من کاملا خاموش شده بود، چطور من درونی ام صحیح و سالم به زندگی ادامه می داد. وقتی که اعصاب میکروب زده من از فعالیت باز ایستاده بودند، هوشیاری مجزا از مغز من…» این درست است، دانش نمی تواند هوشیاری مجزا از مغز را توضیح بدهد. اصلا دانش نمی تواند هوشیاری را توضیح بدهد. اما در این مورد محتاطانه تر است که ایده وجود هوشیاری در غیاب فعالیت مغزی را رد بکنیم. یا مغز او وقتی این رویاها را می دیده فعال بوده یا اینکه اینها نتیجه سرهم بندی هایی ست که مغز او در حالت کم فعالیتی کما ساخته.

گزارشات فراوانی از به یاد آوردن رویا در زمانی که افراد در کما بوده اند وجود دارد. مشکل این گزارشات ناهماهنگ بودن شان است و به هر حال، گزارش دکتر الکسندر به هیچ وجه یگانه نیست.

 

خوب ظاهرا مغز من کاملا از کار نیافتاده بود. اما مشکلات بیشتری با روایت الکسندر وجود دارد. او نه فقط از دانش مغز بی خبر است بلکه ظاهرا از گزارش های مشابه هم خبری ندارد. در مصاحبه انلاین اش درباره گفتگوهایش با شکاکین می گوید:

 

فکر می کنم همیشه می توان گفت «خوب مغز تو این قدری فعالیت می کرده تا هوشیاری را ایجاد بکند و دوباره به وضعیت بیماری ش بر می گشته» که به نظر من اصلا منطقی نیست. به خصوص که آن وضعیت بسیار شفاف و واقعی بود. اصلا شبیه وضعیت هایی که روانگردان ها ایجاد می کنند نبود. خیلی ها به من می گویند «اوه اینی که تعریف کردی مثل یک تجربه با داروی DMTاست» یا می گویند «به نظر اثر کتامین می آید». اصلا اینطور نیست. حتی نزدیک هم نیست.

آنها نمی توانند شفافیت و میزان ارتباط برقرار کردن من را با آنچه از ارتباط برقرار کردن با ارواح رفتگان ام به دست آوردم توضیح بدهند.

 

شبیه نیست؟ توصیف او از تجربه اش این قدر شبیه به DMT است که تشخیص اش از آن دشوار است. این روایت او از زندگی پس از مرگ است:

 

من یک ذره بروی بال های یک پروانه بودم. میلیون ها پروانه دیگر هم بودند. ما از میان شکوفه ها و برگ ها پرواز می کردیم و آنها به هوا بر می خواستند. آبشارها،  برکه ها، رنگ های توصیف ناپذیر، بر فراز همه اینها نوری نقره ای طلایی رنگ که از داخل ش چکاوک ها پایین می آمدند. زیبایی توصیف ناپذیرشان. من بعدا آنها را فرشته نام گذاشتم که فکر می کنم توصیفی دقیق بود.

بعد ما از این جهان بیرون رفتیم. یادم می آید همه چیز در حال کوچک شدن بود و حس می کردم هوشیاری من در یک خلا تاریک بی نهایت است. بسیار تسلی بخش بود و وسعت بی نهایت همانطور که می توانید حدس بزنید، قابل وصف نیست. من در حضور روحانیتی بودم که با اینکه نمی توانم توصیف ش کنم،  نور اعلا بود.

به من گفتند که چیزهای زیادی به من نشان خواهند داد. در واقع دنیاهای موازی را به صورت یک توپ کاغذی به شدت پیچیده به من نشان دادند و من می آموختم.بخشی از آموزش من این بود که به آنچه به من نشان می دهند بپیوندم.

ولی بعد خود را می یافتم و مفهموم زمان با اینجا فرق می کند. از آنجا به زمان/مکان های اینجا دسترسی ساده است و به همین دلیل این خاطرات برای من فهم بسیاری شان دشوار است چون ما همیشه سعی می کنیم ترتیب زمانی وقایع را کشف کنیم. در آنجا جواب نمی داد.

 

همه آنچه الکسندر درباره تجربه اش می گوید، حتی آنها که من در اینجا نیاوردم، دقیقا توسط کسانی که تجربه روانگردان DMTرا دارند گزارش شده است. شباهت ها غیرقابل انکارند. ترنس مک کنای فقید تجربه اش با DMT را اینطور توصیف می کند:

 

تحت تاثیر این دارو، دنیا تبدیل به یک مارپیچ عربی می شود، یک قصر و حتی یک جواهر مریخی. سرشار از انگیزش هایی که حفره های ذهن را با حیرت غیر قابل توصیف پر می کنند. رنگ ها و حس حقیقت گشایی رموز وجه غالب تجربه اند. یک حس بی زمانی و حس تجربه بچگی و تخیل و تخیل. به خدمت یک سفیر از فضا آمده رسیدن است. در میانه این تجربه، ظاهرا در پایان تاریخ بشر، ای-آن دروازه هایی محافظ است که بی شک بروی خلای بی پایان فضا گشوده خواهند شد.

ای-آن همانطور که هراکلیتوس به خوبی توصیف کرده، کودکی در حال بازی کردن با توپ های رنگی است. بسیاری موجودات تخیلی در آن وضعیت رخ می نمایند، غول بچه ها، اجنه ماشینی خود تغییر کننده که از فضا آمده اند. آیا آنها کودکانی هستند که تقدیر شان پدرخواندگی انسان هست؟ حس آدمی این است که دارد وارد یک زیست بوم ارواح می شود که در زیر آنچه ما مرگ می نامیم جریان دارد. من نمی دانم.  آیا انها ساخته های مصنوعی از خودمان هستند که به شکل دیگری رخ می نمایند؟ آیا آنها اجنه ای هستند که از زمان از دست دادن معصومیت کودکانه مان گم شان کرده ایم؟ داستانی شگفت آور روایت می شود که الهامی فراتر از وحشی ترین رویاهای ما با خود دارد. اینجا قلمرویی است که از عجیب ترین تخیلات ما هم غریب تر است. رمزگونگی همین جا، بی دست خوردگی،  همانقدر بکر برای ما که برای اجداد مان در پانزده هزار سال پیش. موجودات تریپتامینی، زبانی جدید را به ما هدیه می دهند، با صداهای مرواریدی برایمان می خوانند و باران به صورت گلبرگ های رنگی نزول می کند و در هوا چون آهن گداخته عبور می کند تا تبدیل به اسباب بازی بشود، همچون هدایایی که خدایان به فرزندان شان می دهند. حس ارتباط داشتن عاطفی شدید و هراسناک است. حقایقی بر ملا شده واقعی اند و اگر هرگز کاملا عیان بشوند سنگ بروی سنگ در این جهان فانی ما بند نخواهد شد.

اینجا دنیای یوفوهای از زحل امده نیست که از فراز تپه ها قابل رصد باشد. اینها سرودخوانی های شکوه اتلنتیس نیست که از دیوانگان بنگی امریکایی برخواسته باشد. DMT یک توهم دروغین ما نیست. من باور دارم آنچه در حضورش حس می کنیم، حقیقت است. یک بعد دیگر است. هراسناک، تخیل برانگیز و تغییر دهنده. ما می بایست متخصصین نترس مان را بفرستیم تا این زمین را مورد تفحص قرار بدهند و برایمان از حقیقت بگویند.

(ترنس مک کنا، غذای خدایان)

 

الکسندر مدعی است که مغز آلوده به باکتری اش نمی توانسته این رویت های «شدید» «فوق واقعی» «بسیار زیبا» و «بیش از حد درگیر کننده» و عمیقا مهم را از خود در آورده باشد چون حتی مغز سالم هم از انجام اش عاجز است. همینطور به نظر می رسد باور دارد که این رویا ها نمی توانسته در زمان هایی ساخته شده باشد که قشر مخ اش برای لحظاتی به فعالیت پرداخته، با اینکه خود این تجربه ها، فاقد زمان بوده اند.واضح است که او هیچ درباره مغز کسانی که مواد روانگردان مصرف می کنند نمی داند. همینطور او نمی داند که تجربه هایی از آن چه مک کنا توصیف می کنند اگرچه به نظر طولانی می آیند ولی نیازمند زمانی بسیار کوتاه برای رخ دادن هستند. بر خلاف LSD و دیگر روانگردان های طولانی اثر، DMT اثری تنها در حد دقایق دارد. الکسندر برای تجربه همه آنچه توصیف می کند تنها نیازمند چند دقیقه بوده است.

آیا الکسندر می داند که DMT به عنوان یک میانجی عصبی در مغز نرمال هم وجود دارد؟ آیا مغز او در کما، فوران DMT را تجربه کرده است؟ البته این یک گمانه زنی صرف است ولی بسیار بهتر از ادعای «مغزش کاملا خاموش شد» و به روح اش اجازه داد که به ابعاد دیگر سفر کند هست. همانطور که ظاهرا دیگران به او گفته اند، تجربه ای مشابه با کتامین میسر است. این دارو را گهگاه به بیماری که مغز اش دچار آسیب شده به عنوان بیهوش کننده می دهند. آیا الکسندر در زمان بستری اش کتامین دریافت کرده است؟ آیا اصلا به نظرش مهم هست که بداند کتامین مصرف کرده یا نه؟ اینکه روانگردان ها نمی توانند تجربه یگانه اش را توضیح بدهند شگفت آور ترین حرفی است که از زمان برگشتن اش از بهشت زده است. تمامی محققین بر این باورند که چنین ترکیبات دارویی باعث چنین تجربیاتی می شوند و اکثر دانشمندان بر این عقیده اند که تجربه تکرار پذیری که این داروها ایجاد می کنند نشان می دهد که مغز نقشی در تولید این تصاویر خیالی دارد.

باز هم تکرار می کنم که درباره تجربه او هیچ حرفی ندارم. به واقع حیرت آور است. چنین تجربیاتی به ما می گویند ذهن انسان چقدر می تواند خوش باشد. مشکل اینجاست که نتایجی که او از این تجربه اش به عنوان «دانشمند» به دست می دهد بر پایه ناآگاهی اش از حقایق علمی و اشتباهات واضح در استدلال کردن است.

اجازه بدهید بگویم که قطع نظر از اینکه بهشت وجود داشته باشد یا نه، شیوه استدلال کردن الکسندر دقیقا همان چیزی است که یک دانشمند می بایست همیشه وقتی نمی داند درباره چه حرف می زند از آن پرهیز کند. و حرف های او نبایستی مورد توجه مجله ای سابقا مهم قرار بگیرد، اگر که صاحبان مجله می خواهند احترام سابق شان را به دست بیاورند.

 

دانش بد

Bad Science  یا «دانش بد» نام کتاب پرفروش کتاب بن گلدکر است که در آن از دیدگاه یک متخصص بهداشت عمومی، به مشکلاتی که افکار عمومی در فهم و درک دانش پزشکی دارند می پردازد، با این حال آنچه درباره فهم دانش گفته می شود اختصاص به این رشته ندارد و برای آشنایی با «متد علمی»‌به شکل عمومی بسیار مفید است. گلدکر یک پزشک است که برای روزنامه گاردین از سال ۲۰۰۳ ستونی به همین نام می نویسد و در آن، انواع و اقسام کلاهبرداری ها و دغل کاری های افرادی که خودشان را صاحب نظر می دانند را رسوا می کند. او سپتامبر گذشته در کنفرانس TED هم یک ارایه موفق داشت که با استقبال فراوان روبرو شد.

کتاب فصل های متنوعی دارد که بیشتر متمرکز بر موضوعات داغ سلامت و بهداشت در انگلستان است، با این حال، بسیاری از این روش های کلاهبرداری، امروزه در ایران هم به شدت رایج شده است. با این حال وجه برجسته کتاب، رویکردی بسیار همه فهم و تشویق کننده است به دانش علمی، که نه به صورت متمرکز، بلکه در لابلای داستان های شیادی ها و کلاهبرداری ها روایت می شود. نویسنده طبع طنز بسیار خوبی دارد و به طور مثال، برای کنف کردن یکی از برجسته ترین «متخصصین تغذیه»، از موسسه ای که او «دکترا» گرفته، یکی برای گربه مرده اش تهیه کرده و به دیوار خانه اش آویخته!

کتاب با کلک های نازل و رایجی شروع می کند که معادل های فراوانی در ایران دارند: دست بند های انرژی، پاشویه سم زدایی کننده که با گذاشتن پاها در آن، رنگ آب عوض می شود که لابد به خاطر خروج «سموم» از بدن است.  از خلال این موارد به ظاهر ساده که قاعدتا آدم تحصیل کرده نبایستی گول شان را بخورد، گلدکر تلاش می کند مبانی «متد علمی» را تشریح بکند. مثلا توضیح می دهد که کافی ست در پاشویه سم زدایی کننده، پای تان را قرار ندهید و ببینید آیا باز هم رنگ آب عوض می شود یا نه؟اگر چنین بشود، یعنی سم ها از پای شما نمی آیند! او پیشنهادهای مشابهی در مورد طیف وسیعی از ابزارهای این چنینی میدهد. اما نکته جالب تر این است که چرا چنین ابزارهای بی اثری تا این حد می فروشد؟ آیا مردم تا به این حد نادان هستند؟ دست کم جامعه انگلستان که چنین نیست و گلدکر هم موافق است که دلیل، نادانی نیست بلکه خوش خیالی است. ما انسان ها اشتهای سیری ناپذیری برای میان بر داریم: به جای اینکه غذای سالم بخوریم و ورزش بکنیم، می خواهیم با خوردن یک قرص ساده یا وصل کردن یک الکترود به شکم مان، لاغر بشویم. و این محصولات دقیقا به همین «من بی منطق و آرزومند» ما کالایشان را می فروشند. در ایران به خصوص روش های سم زدایی (Detox) بی نهایت محبوب است و پزشکان زیادی با آن مشغول هستند. پول خوب در می آورد و با اینکه سودی به کسی نمی رساند، ولی ضرری هم ندارد. البته گلدکر آنها را کاملا بی ضرر هم نمی داند. باوری فراگیر بخصوص میان ایرانیان وجود دارد که امراض، به دلیل وجود سموم در بدن هستند، یا اینکه هر چیزی گیاهی اش یا طبیعی اش بهتر است. این حرف ها، بنیان های دانش بیولوژی و زیر شاخه اش یعنی بیوشیمی را نادیده می گیرد. بدن شما میلیون ها سال، بدون نیاز به این ابزارهای نازل، سم زدایی می کرده است و از عهده اش به خوبی با کلیه و کبد تان بر می آمده است. به علاوه بیمارانی که دچار نارسایی این اعضا می شوند، نه با یک بسته ۱۰۰ دلاری از پاشویه، بلکه با مشقت فراوان و دستگاه های چند میلیون دلاری دیالیز، زنده نگاه داشته می شوند. برنامه های سم زدایی، یک میان بر هستند برای مشکلاتی مزمن. سم زدایی ها به نوعی معادل رفتار های آیینی است که به دلیل شباهت ظاهری اش به «دانش» امروزه بیشتر خریدار دارد، چون دانش در دو قرن اخیر، پیروزی تعیین کننده بر باورهای خرافی پیدا کرده است و حتی امروزه افراد خرافی هم بسیار علاقه دارند که ظاهری علمی به کارهایشان بدهند.

گلدکر سپس به تحقیقاتی اشاره می کند که نشان داده اند افراد راحت تر گول توضیحاتی را می خورند که الفاظ تکنیکی در آن استفاده شده که خواننده از آنها سر در نمی آورد. به علاوه تحقیقات دیگر نشان داده اند ما عموما میزان فهم دیگران از موضوعات را دست بالا می گیریم (شاید بشود گفت از نظر فرگشتی، هزینه اینکه انسان دیگری را در خبر داشتن از چیزی دست پایین بگیریم به قدری زیاد بوده که ما را مستعد خطای نوع دوم علمی کرده است). و نهایتا تحقیق دیگری که نشان داد ما برای حرف های قلمبه سلمبه که کلی چیزهای جانبی در کنارش می آورند، راحت تر قانع می شویم. بیخود نیست گزافه گویانی چون الهی قمشه ای این قدر طرفدار دارند!

اما گلدکر می گوید که باور داشتن به چرند، اصلا مختص به افرادی ناآگاه نیست، دولت انگلستان تا سال ۲۰۰۹، برنامه ای در مدارس سراسر کشور داشت با نام ورزش مغز (Brain Gym) که به کودکان گفته می شد با حرکت دادن سر می توان خون بیشتری به آن رساند و بهره هوشی را افزایش داد! چنین کاری بسیار خطرناک است چون کودکان، شاخک های بسیار حساسی دارند که مزخرف را به راحتی تشخیص می دهند و اگر آنها را به چنین چیزهایی عادت بدهیم ، آینده علم در خطر بزرگی قرار می گیرد. خوب البته برای بزرگسالان هم می شود کارهایی کرد ولی افراد اسیر نوعی خودفریبی دایمی هستند: گلدکر فروش محصولات بهداشتی زیبایی که مطلقا تفاوتی با نمونه های ارزان قیمت و غیرلوکس ندارند را نوعی مالیات خودخواسته برای افراد احمق توصیف می کند. او می گوید که ساختن کرم های دست و صورت حتی در خانه هم ممکن است و آنچه بروی بروشورهای پر زرق و برق محصولات آرایشی بهداشتی فروخته می شود، تنها رویاست. حتی یکی از این محصولات هم نتوانسته اند از یک آزمایش علمی سربلند بیرون بیایند و الا این کمپانی ها امان مردم را می بریدند.

در فصلی به موضوع «هومیوپاتی» می پردازد و نشان می دهد که بر خلاف ادعای هومیوپات های امروزین، بنیان گذار این شیوه نسبتا محترمانه کلاهبرداری، دکتری آلمانی به نام هانمن، با دوز های بسیار بالای مواد کار می کرد. او باور رایج آن زمان منبی بر فهم کارکرد مکانیسم داروها را رد می کرد و می گفت بایستی به بدن مثل یک جعبه سیاه نگریسته بشود که هیچ چیزی ازش نمی شود فهمید. به شکل خلاصه، هومیوپاتی، درمان کردن بیماری ها، با چیزهایی است که عامل بروز شان هستند. اگر گفته بشود که عامل سرماخوردگی مثلا آب لیمو است،‌درمان، مواجه کردن بدن با آب لیمو در مقادیر کم است. چیزی که گفته نمی شود اما این است که این «کم» دقیقا چقدر است؟ در توضیحی مفصل، گلدکر می گوید که با شیوه رقیق سازی رایج در هومیوپاتی، نه نسبت یک مولکول در میلیون که مرتبا نقل می شود، بلکه رقمی صدها میلیون بار کوچکتر است. به زبان دیگر، مولکولی که ادعا می شود «موثر» است،‌ حتی یک دانه اش در محلول وجود ندارد! پس چرا بعضی افراد با مصرف هومیوپاتی، خوب می شوند؟ به خاطر مفهومی شناخته شده به نام پسرفت به میانگین (Regression to the mean) که می گوید سیستم های پیچیده، نمی توانند برای همیشه در نهایت (بیماری) بمانند و لاجرم به میانه (سلامت) باز می گردند، چون اگر چنین نکنند، یا بیمار می میرد یا اینکه نهایت(بیماری)، سطح جدید میانه (سلامتی) می شود. در واقع، درمان شدن با هومیوپاتی، تنها یک وهم شناختی (Cognitive illusion) است. شما احتمالا فکر می کنید دلیل خوب شدن سرماخوردگی تان، آمپول پنی سیلینی هست که زده اید، در حالی که تمامی شواهد علمی می گوید آنتی بیوتیک هیچ تاثیری در بهبودی «حال» شما ندارد. شما اما به صرف اینکه فکر می کنید دارویی مصرف کرده اید، حس بهتری دارید. در یک مطالعه، صرف نداشتن گروه کنترل کور نسبت به درمان (گروه کنترل نمی بایست بداند که آیا واقعا دارو مصرف کرده یا نکرده. بنابراین به جایش بایستی یک قرص که تنها پودر کلسیم است مصرف کند و نسبت به درمان، «کور» باشد. درباره دارونما  «سایه بقراط» را بخوانید) باعث تفاوت ۱۷٪ در نتایج می شد! نکته ای که می بایست همیشه در سنجش علمی در نظر داشته باشیم، این است که حتی تعداد انبوهی مشاهده تکی، هرگز به معنای «شاهد» نیست و می بایست برای رسیدن به پاسخ ها از «متد علمی» استفاده کرد.

گلدکر معترف است که اثر «دارونما» پدیده ای مهم و واقعی است و حتی از طریق نحوه رفتار پزشک هم منتقل می شود و از این جهت پزشک می بایست بسیار دقت بکند که رفتار او هم در بهبودی مریض تاثیر دارد و ندادن این تقویت مثبت، به مانند نرساندن درمان مورد نیاز به بیمار، غیر اخلاقی است. با این وجود بسیار مهم است که دقت کنیم که همدلانه و یا بدتر، با تحکم نقش مریض را به شخص دادن، می تواند تقویت کننده باورها و رفتارهای بیمارگونه باشد و هر نشانه غیر مهمی مثل خشکی عضلانی را هم تبدیل به یک «بیماری» بکند. این وظیفه پزشکان است که توازنی قایل بشوند میان آنچه به عنوان بیماری فرد به رسمیت می شناسند و آنچه فرد می بایست به عنوان «شرایط معمولی» بپذیرد، تمایز قایل بشوند. «بیماری» قلمداد کردن همه چیز،‌هزینه های درمانی سرسام آوری تحمیل می کند و به نفع هیچ کسی نیست. بایستی توجه بکنیم که بیمارستان هومیوپاتی، در قرن هجدهم که تاسیس شد، آمار مرگ و میر بهتری از بیمارستان سلطنتی لندن داشت، اما دلیل اش این بود که آن زمان، متد های نادرستی چون فصد (گشودن رگ های مریض به قصد «پاک» کردن خون اش) و روش های مشابه، عملا باعث مرگ می شدند در حالی که هومیوپاتی چون هیچ کاری نمی کرد،‌ لااقل نمی کشت! ولی امروز بیماری های بسیاری هستند که اثبات شده است که درمان شان توسط طب، موثر تر از هیچ کاری نکردن است. بر خلاف ادعای طرفداران، هومیوپاتی بی خطر نیست، هومیوپاتی از هر چیزی، بیماری می سازد (داروی هومیوپاتی مخصوص تقویت حافظه! یا تقویت قبراقی!) و همچنین پیوند میان پزشک و بیمار را که اساس اش بر اعتماد است متزلزل می کند.

فصل بعدی را گلدکر به «طب حاشیه» اختصاص داده است. قابل انتظار است که اینجا هم، اثر «دارونما» نقش موثری در کلاهبرداری وسیعی که طب حاشیه (Alternative medicine) نامیده می شود دارد. البته می بایست بدانیم که اثر دارونما، مربوط به آدم های ضعیف یا بی سواد نیست، همه مستعد آن هستیم. در طب حاشیه، بر خلاف هومیوپاتی، تکیه زیادی بروی علم روز می شود چون ادعا دارند که مکانیسمی برای شیوه کارکرد داروهایشان وجود دارد،‌ ولی در مقابل اثر خارق العاده جالب و قابل بررسی «دارونما»، توضیحات آنها بسیار هیجان کمتری دارد. موضوع خطرناک اما این است که آنها، طب را تکمیل نمی کنند، بلکه آن را جایگزین می کنند. در زبان فارسی هم با بی شرمی، نام طب حاشیه را طب جایگزین ترجمه کرده اند، انگار که هومیوپاتی می تواند به اندازه داروی شیمی درمانی موثر باشد. هومیوپات ها و دیگر انواع طب حاشیه، افرادی هستند که به دلیل نداشتن پروانه رسمی پزشکی، قابل پیگیری نیستند و مدام توصیه های پزشکی می کنند که می تواند به قیمت جان انسان ها تمام بشود: مثلا آنها مرتب پرهیز می دهند که کودکان تان را واکسینه نکنید، یا اینکه می گویند داروی ضد مالاریا در سفر به مناطق مالاریا خیز نخورید. طب حاشیه، معمولا به سراغ کسانی می رود که به هر دلیلی، طب نمی تواند برایشان کار چندانی بکند، چرا که مشتریان خوبی خواهند بود، این را آمار می گوید.

در میانه فصل، اشاره ای به یک مقاله از هری فرنکفورت استاد فلسفه پرینستون می کند که بسیار جالب است. نام مقاله On Bullshit است. این فیلسوف می گوید که بر خلاف دروغ گو ها، bullshitters به حقیقت اهمیتی نمی دهند. دروغ گو برای وفادار ماندن به هدف اش (دروغ گویی) می بایست دایما تصوری صحیح از حقیقت داشته باشد تا آن را وارونه کند. ولی bullshitter نه دوستی قوی با حقیقت دارد و نه دشمنی با دروغ. در واقع برایش هیچ کدام فرقی ندارند. او تنها می خواهد که در مرکز توجه باشد، حرف بزند و دیگران را راضی کند (ویدیویی کوتاه مصاحبه با پرفسور را اینجا ببینید). گلدکر می گوید اکثر چهره های طب حاشیه چنین شخصیتی دارند و با فرنکفورت هم عقیده است که اینها بسیار از دروغگویان خطرناک تر اند. به عنوان مثال، «Nutritionist»، بر خلاف «Dietitian» که رشته ای شناخته شده در دانشگاه و سازمان های ناظر است، یک حرفه من در آوردی است که از افرادی پر شده که با نادانی قابل توجه، اصرار دارند بگویند از علم سر در آورده اند. اینها اغلب با نیروهای محافظه کار جامعه هم دست می شوند و اهداف «پاک جویانه» و پوریتن را در جامعه دنبال می کنند، که نمونه اش را در ایران بسیار می بینیم. ایراد اینجاست که هر چقدر افراد بیشتری به حرف شما گوش بدهند، اشتباهات شما بالقوه هولناک تر می شود. اما برای این افراد ظاهرا مهم نیست که حرف های عجیب و غریب شان (روزی یک پیاز خوردن سرطان را پیش گیری می کند، هویج بیماری ام اس را درمان می کند …) تا چه می تواند سلامت جامعه را تهدید کند. به نظر من، سوتفاهم عظیم در ایران این است که چه چیزی، یافته ای علمی به شمار می رود و چه چیزی علمی است. به همین دلیل است که جای اشخاصی چون گلدکر در ایران خالی است.

اما ایراد دیگر این درمان های به ظاهر بی ربط و بی خطر چیست؟ وقتی برای هر چیزی از چاقی تا رفتار ضد اجتماعی ادعا می شود که یک قرص وجود دارد، طرز فکر جامعه چنین می شود که برای هر چیزی، یک قرصی بایستی اختراع بشود تا آن مشکل را حل بکند. نتیجه این می شود که در اکثر جوامع، افراد هرگز راضی نمی شوند مثلا درمان قطعی بارداری های زیر سن بلوغ، که کاهش فقر است را انجام بدهند و به راه حل های عجیب و غریب فکر می کنند. به مانند فردی که می خواهد چاقی اش را به جای رژیم و ورزش با قرص حل بکند، اینجا هم جامعه کارهای سخت تر را انجام نمی دهد و به امید حل موضوع با خوردن معجون های عجیب و غریب و قرص های بی اثرمی نشیند. معضلات اجتماعی، پیچیده و چند لایه اند، و امکان ندارد با یک چیز درمان بشوند.

گلدکر سپس به موضوع صنایع دارویی می پردازد که تجارتی سودآور و از نظر اخلاق حرفه ای بسیار پرسش برانگیز بوده است. با این حال گلدکر تقصیر را بر عهده مردم می داند که به جای مجبور کردن دولتمندان به تامین بودجه تحقیق، اجازه می دهند صنایع دارویی دانشمندان و نتیجه تلاش شان را بخرد. در زمینه انتشار نتایج تحقیق هم به خصوص ظرف یک دهه اخیر مطالب بسیاری انتشار یافته که «اخلاق پزشکی» را دستخوش تغییرات فراوان کرده است. امروزه کاملا مرسوم شده است که هر پزشکی خود را موظف می داند که همه ارتباطات اش را با صنایع دارویی اعلام کند به این دلیل که تضاد منافع، حتی در خوش نیت ترین پزشکان هم می تواند رخ بدهد. اما سیاه کاری های صنایع دارویی به اینجا ختم نمی شود، مهم ترین مشکلی که صنایع دارویی ایجاد می کنند این است که نتایج تحقیق «منفی» را منتشر نمی کنند. یک داروی جدید، در مقابل دارویی که در بازار است امتحان می شود، نتیجه این است که هر دو به یک اندازه موثر اند، اما این چیزی نیست که شرکت دارو سازی می خواهد بنابراین نتایج در کشوی میز باقی می مانند. البته محققین روش جالبی ابداع کرده اند که برآوردی از این «داده های گم شده» داشته باشند یا به لفظ تخصصی برای Publication Bias یا بایاس انتشار، جستجو کنند. نتایج همواره نشان می دهد که به ازا تحقیقات مثبت، مقدار زیادی تحقیق که نتیجه مثبتی نشان نداده منتشر نمی شود.  در دنیای نوآوری پزشکی، اکثر نوآوری های مهم در دهه ۳۰ تا ۷۰ میلادی رخ داده است و سرعت ثبت داروهای جدید برای بیماری ها از آن زمان به شدت پایین آمده است. به جای اینکه یک کلاس دارویی جدید برای مبارزه با مالاریا به ثبت برسد، داروسازی ها، داروهای همدیگر را با صرف هزینه های جنون آمیز، تغییر اندکی می دهند تا از قوانین ثبت فرار بکنند و سپس با خرج های فراوان پزشکان را متقاعد می کنند میان دو داروی کاملا یکسان، انتخاب بکنند. اما گلدکر می گوید که امکان پیشرفت در زمینه پزشکی نه فقط همچون دهه های طلایی ۳۰ تا ۷۰ بلکه حتی از نوع پیشرفت هایی که با افزایش سطح بهداشت عمومی در قرن نوزدهم رخ داد، اکنون هم میسر است: نیاز هست که با بازگشت به «دانسته ها»ی پزشکی، آن را از نادانی هایمان پاک کنیم و طب-شاهد محور (Evidence-based medicine) را جایگزین طب تجربه بکنیم.

در بخش های دیگر، توضیحات بسیار مفیدی درباره انواع Biasها یا جهت گیری هایی که نتیجه های آزمایش علمی اخلال ایجاد می کند صحبت می شود. به طور مثال شرکت دارویی یک مطالعه کاملا بی نقص انجام می دهد به جز اینکه در وقت انتخاب کسانی که می بایست دارو را مصرف کنند، خیلی مریض ها را انتخاب می کند که نتیجه دارو کاملا مشخص تر بشود. در حالی که در عالم واقع، بیشتر کسانی که از دارو استفاده خواهند کرد، تا به آن حد مریض نیستند و بنابراین اثر دارو، اغراق می شود. به این بایاس، Selection Bias گفته می شود. همینطور یک فصل به موضوعی که در ایران کمتر درباره اش بحث شد می پردازند: غائله واکسن های MMR یا سه گانه اطفال. موضوع این بود که یک پزشک به نام اندرو ویکفیلد، مقاله ای در لنست چاپ کرد که بی نهایت بد نوشته شده بود و تنها از توصیف ۱۲ بیمار،حدس زده بود رابطه ای ست میان این واکسن و بروی بیماری آتیسم. بر خلاف انتظار، به جای خبرنگاران اختصاصی سلامت، یک مشت ماجراجو به وسط کار شیرجه زدند و نهایتا غوغا به حدی بالا گرفت که میزان واکسیناسیون از بیش از ۹۵٪ به زیر ۸۵٪ افت کرد. در همین مدت معلوم شد که دکتر ویکفیلد، از پیش با یک گروه که تلاش می کرد داروسازی ها را بابت بروز آتیسم در کودکان به دادگاه بکشاند رابطه داشته و حقوق دریافت می کرده. از این بدتر این بود که لنست بخش هایی از مقاله را حذف کرد و ویکفیلد هم اکنون بابت تحقیق بروی کودکان بدون رعایت اخلاق پزشکی زیر تحقیق است. اما رسانه ها سنت بسیار نادرستی را پایه گذاری کردند که به علم، یک ظاهر هرج و مرجی که در آن هیچ کسی با هیچ کسی موافق نیست می دهد. وقتی می خواهند درباره یک موضوع «جنجالی» در رسانه صحبت بشود، دو «متخصص» را از دو سمت بحث می آورند و نظرشان را می پرسند. گلدکر می گوید این کار بسیار نادرست است چون فرض می گیرد که افراد، خودشان نخواهند توانست با نگاه کردن به اعداد و ارقام،‌تصمیم بگیرند چه چیزی درست است. او پیشنهاد می کند به مانند کتاب اش، درباره هر موضوع، اعداد و ارقام به افراد ارایه شود و در صورت لزوم، مقدماتی چون آمار و بیماری شناسی به همه آموزش داده بشود تا خودشان قضاوت بکنند نه اینکه کسی مثل ویکفیلد را به جای سلحشوری که علیه دولت قیام کرده تا بچه های معصوم را از آتیستیک شدن نجات بدهد تصویر کنند و لقب «خبره» به او بدهند. بر سر در بیمارستان سلطنتی، نوشته شده است Nullius in verba، یعنی «به حرف هیچ کس». چه خوب ست که درباره موضوع مهمی مثل سلامت، اتوریته هیچ کسی را قبول نکنیم و خودمان تلاش کنیم با مجهز بودن به ابزار علمی، هر ادعایی را سنجش کنیم.

در کتاب نکات جالبی یافت می شود،‌از جمله اینکه پزشکان از مهم ترین طرفداران به قدرت رسیدن حزب نازی بودند و ۴۵ درصد پزشکان آلمانی عضویت رسمی حزب را داشتند. یا اشاره به تحقیقی بسیار مشهور، که نشان می دهد چقدر حس ما انسان ها، به نظم نادرست است: از افراد خواسته شد که یک توالی «خوش شانسی» را  در امتیاز های کسب شده توسط بسکتبالیست ها کشف کنند. اکثر افراد فکر می کنند برای تصادفی بودن،نبایستی فرد بتواند پشت سر هم امتیاز بیاورد، در حالی که برای تصادفی بودن دقیقا بایستی چنین باشد. گفته مشهور ریچارد فاینمن برنده نوبل فیزیک، که ما انسان ها، بعضی چیزها را منظم می بینیم، یا اتفاقاتی برای مان اهمیت دارد، و فکر می کنیم که احتمال رخدادن شان بسیار کم بوده ولی برای ما رخ داده. مشهور است که در سرکلاس با آب و تاب تعریف می کرد که امروز که از پارکینگ رد می شدم یک ماشین قرمز دیدم که پلاک اش ۳۷ آ۹۰۲ بود. سپس توضیح می داد که هیچ تفاوتی میان این شماره پلاک با مثلا ۲۲ب۲۲۲ نیست، این ما هستیم که یکی را جالب تر از دیگری می بینیم.  همین طور اشاره ای ست به مقاله ای مهم و جالب با عنوان ‘Unskilled and Unaware of It: How Difficulties in Recognizing One’s Own Incompetence Lead to Inflated Self-Assessments’ که نویسندگان می گویند افرادی که در شناسایی ضعف هایشان ناتوان اند، مشکلی دوگانه دارند: آنها نه فقط ناتوان اند، بلکه ممکن است این قدر از فهم مسایل ناتوان باشند که حتی نتوانند تصور درستی از ناتوانی خود هم داشته باشند چرا که مهارت هایی که برای تصمیم گیری درست نیاز هست همان مهارت هایی ست که برای شناخت یک تصمیم درست نیاز هست. محققین این مقاله نشان دادند که این افراد در شناختن مهارت های دیگران هم دچار مشکل اند.

کتاب گلدکر در انگلستان بیش از ۴۰۰هزار نسخه فروخت و او برای سال آینده قصد دارد در کتابی به خدمت صنایع دارویی برسد. روش گلدکر، از این جهت برای من شایسته توجه است که پایه های متد علمی را به موضوعی بسیار مهم، یعنی سلامت آورده است و امید دارد مردم با دانستن این چیزها، کمتر از خودشان سلب مسئولیت بکنند. در ایران متاسفانه کسی که بتوان به او لقب «همگانی کننده دانش» بدهیم، همچون گلدکر یا بیل نای و آیزاک آسیموف یا نیل دی گرس تایسون و یا کارل سیگن نداشته ایم. وجود چنین اشخاصی، یا دست کم چنین کتاب هایی، که مفاهیم پایه ای را جذاب، دقیق و همه فهم توضیح بدهند بسیار نیاز است به خصوص وقتی که دانشگاه را هر روزه از تفکر انتقادی،‌خالی تر می کنند.

حالا که به نظر نمی رسد کسی علاقه ای به ترجمه کتاب داشته باشد، دست کم وبلاگ گلدکر را دنبال کنید

سایه بقراط-ادامه

بخش اول این نوشته را اینجا بخوانید.

«ما اتفاق نظر نداریم» فصلی است که به تفاوت های آشکار میان توصیه های پزشکان نگاه کرده است. نمونه بسیار مهم، در طب اوژانس و حمله های سردرد میگرنی ست. متخصصین مغز و اعصاب به روشنی می گویند که داروهای تریپتان که قیمت هر کدام شان شصت برابر داروهای مشابه است، خط اول درمان است. متخصصین اورژانس، با تحقیقات بسیار معتبر نشان داده اند که ضدتهوع های بسیار ارزان قیمت، دقیقا به همان اندازه موثرند یا بیشتر. چرا؟ «ما نمی دانیم» اما واقعیت این است که شرکت های دارویی، با تردستی این داروی جدید گران قیمت را جایگزین چیزی کردند که بسیار موثر بود. نویسنده تاکید دارد که مطابق تحقیقات جداگانه در روان شناسی، کسانی که پشتیبانی مالی یک شرکت دارویی را دارند، به شکل «ناخودآگاه» بی طرفی شان را از دست می دهند. او پزشکان را متهم به سواستفاده مالی نمی کند. مورد های دیگر در باره عدم اتفاق نظر، زمینه های علمی دارند. مثلا بیماری توصیف می شود که متخصصین اورژانس اصرار دارند مبتلا به لخته در عروق ریه است و متخصصین قلب فکر می کنند مبتلا به ذات الریه است. در نهایت هم تنها بعد از مرگ و کالبدشکافی معلوم می شود چه کسی درست حدس زده بوده. نویسنده سخن بقراط را یادآوری می کند که به دانش جویان اش هشدار می داد که هیچ وقت خود را مبری از اشتباه جلوه ندهید.

«ما حرف نمی زنیم» داستان مشکلات پرشمار پزشکان در برقرار کردن ارتباط با بیماران یا خانواده شان است. برای من جای تعجب داشت که نویسنده کتاب هم که در ایالات متحده آموزش دیده، هیچ گاه کلاسی را نگذارنده که نحوه دادن خبر بد به خانواده یا بیمار را به وی آموزش بدهند. در ایران این موضوع البته طبیعی است ولی وجودش در ایالات متحده، نشان از گسترده بودن این مشکل دارد. وجه دیگر این راز،‌این است که ما پزشکان هم در ارتباط برقرار کردن با همدیگر مشکل داریم.

«ما آزمایش را ترجیح می دهیم» گزارش سوادزدگی پزشکان و بیماران با تست هایی ست که چیز زیادی به ما نمی گویند. در این بخش با مثال های زیاد، نویسنده توضیح می دهد که چطور با جدا کردن یک مشکل ارگانیک خاص از کل بیمار، و تمرکز یافتن برویش، تصویر بزرگتر به کلی فراموش شده، بیمار را باید درمان کرد نه بیماری را. نویسنده با توضیحات مفصل از تجربه شخصی، توضیح می دهد که چطور مطابق قانون Bayes، نتیجه تست را، زمینه تست تعیین می کند. به زبان ساده، دقت آزمایش، بستگی به خود بیمار هم دارد! این مفهوم البته در دنیای تحقیق شناخته شده است ولی در عمل، پزشکان بسیاری آن را نادیده می گیرند.

«ما از یاد نمی بریم» یا بحث شیرین شبه اصول (Pseudoaxioms) به موضوعی شایع می پردازد که دامان طب را گرفته است: باورهایی که در دوران مدرن شدن طب شکل گرفته، ولی امروز با شواهد بسیار محکم علمی عکس شان اثبات شده ولی کسی علاقه ندارد آنها را تعویض کند. کتب مرجع پزشکی، حرف از بیماری هایی می زنند که دیگر وجود خارجی ندارند، درمان هایی را منع می کنند که در بخش های متنوع دیگری بی خطر بودن و مفید بودن شان اثبات شده و … نمونه ای که به کار جامعه ایران می آید، موضوع تجویز آنتی بیوتیک در گلودرد هاست. آنتی بیوتیک ها می بایست توجه کنیم، در گلودرد، برای بهبود گلودرد تجویز نمی شوند. حتی شبه اصلی که تجویز را توصیه کرده، ادعای درمان گلودرد را ندارد. دلیل تجویز، پیش گیری از رخداد های ناگواری ست که در کشورهای نیمه پیشرفته هم دیگر رخ نمی دهند. زمانی در دهه پنجام میلادی پزشکانی نشان دادند در سربازخانه ای، با دادن آنتی بیوتیک به گلودرد های استرپتو کوکی، نیمی از بیماران در چهار تا شش هفته بعد از بهبود، کمتر دچار عارضه بسیار خطرناک تب روماتیسمی می شوند. امروزه تب روماتیسمی حتی در ایران با اوضاع نه چندان نامطلوب بهداشت هم یافت نمی شود. شخصا در طبابت هشت ساله ام، حتی یک مورد جدیداش را هم مشاهده نکردم و کسی را هم ندیدم که آن را دیده باشد. اما در همین ایالات متحده، با توجه به عوارض مصرف آنتی بیوتیک ها، نویسنده نتیجه می گیرد که برای جلوگیری از هر یک تب روماتیسمی (با شیوع یک در میلیون) دست کم باعث مرگ ۴ نفر از عوارض آلرژیک ناشی از مصرف آنتی بیوتیک می شویم، حدود ۲۵۰ نفر را برای عوارض خفیف تر به بیمارستان می کشانیم و چند هزار نفری را مجبور می کنیم با اسهال و راش های پوستی ناشی از آن زندگی کنند. چرا هنوز این اشتباه تکرار می شود؟ به همان دلیلی که هنوز بعد از چندین سال، به بیمار مشکوک به شکم حاد(یک عارضه خطرناک ناشی از گسترش عفونت در حفره شکمی) ضددرد های مخدری داده نمی شود در حالی که مصرف اش، باعث آرامش بیمار می شود و احتمال تشخیص صحیح را افزایش می دهد(مطابق تحقیقات بسیار معتبر) و هیچ خطری را هم متوجه نمی کند. در زمانی که این منع برقرار بود، مورفین به صورت دیگری آماده می شد و هر واحد مصرفی واجد ۶۰ میلی گرم مورفین بود! امروز هیچ پزشکی مورفین جدید که به فرم سولفات است را در دوزهای بالای ۱۰ میلی گرم مصرف نمی کند، مهم نیست بیماری چه باشد، موضوع این است که افزایش دوز،‌به راحتی باعث ایست تنفسی قلبی می شود! همه چیز عوض شده، به جز طرز فکر پزشکان. در ادامه نویسنده از تجربه آموزش جنسی به دبیرستانی ها، و سئوال همه گیرشان (جی اسپات کجاست؟) با داستان واقعی ولی خنده دار خیالی بودن نقطه جی آشنا می شویم. این موضوع که مهبل زن فاقد هرگونه عصب رسانی است ظاهرا برای خیل پیروان دکتر گرافنبرگ نباید اهمیتی داشته باشد. این همان نکته محوری است که نویسنده بر آن تکیه دارد، برخوردی دگماتیک با باورهای پزشکی.

«ما معنا را درست نفهمیدیم» فصلی است که به تناقض پلاسیبو (که به غلط در فارسی دارونما ترجمه شده) می رسیم. در این بخش به تفصیل به اثری که به اشتباه به دیده تحقیر به آن نگریسته می شود، یعنی اثر دارو یا اثر تلقینی ناشی از مصرف دارو پرداخته می شود. در طب پزشکی، و همین طور در جامعه پزشکی ایرانی، به دارو نما با تحقیر نگریسته می شود. دلیل این امر این است که استاندارد پزشکی امروز برای سنجش موفقیت یک مداخله پزشکی (چه دارو باشد چه جراحی) این است که آیا نتیجه، بهتر از پلاسیبو است؟ به شکل ساده، پلاسیبو هر چیزی است که دقیقا به مانند مداخله پزشکی باشد الا در آنچه از نظر پزشکی، عامل بهبودی است. مثلا اگر تئوری این است که در قرص، ماده ایکس عامل بهبودی و درمان است، پلاسیبو چیزی است که دقیقا شکل و اندازه و هم رنگ و هم بوی قرص باشد، ولی مقدار ماده ایکس اش صفر باشد. یا در مورد مداخلات پزشکی مثل جراحی، می بایست عملی باشد که دقیقا همه کارها انجام بشود(آماده کردن بیمار، دادن داروهای قبل از عمل، بردن به اتاق عمل، بیهوش کردن،..)  الا کار اصلی که مثلا قطع یک عضو یا پیوند یک عضو است.  از این جهت منطقی است که همیشه یک دارو در اثر گذاری، برای رفع اثر شناخته شده «تلقین» مورد بررسی قرار بگیرد. اما سئوالی که هیچ وقت پرسیده نمی شود این است که پلاسیبو چقدر موثر بود؟ موضوع این است که ما در عین اینکه اثر پلاسیبو را رد می کنیم، اما مطابق آنچه در فصل های قبلی به آن پرداخته شد، آرزو می کنیم صرف نظر از واقعی یا خیالی بودن مداخله مان، بیمار واقعا خوب بشود! آنچه به آن توجه نمی شود،‌این است که مطابق شواهد بسیار معتبری که دو دهه اخیر در دسترس قرار گرفته، ما پلاسیبو و اثرش را دست کم گرفته بودیم. نویسنده از مطالعه ای می گوید که برای درمان پارکینسون، بیماران را با یک روش بسیار مدرن یعنی پیوند سلول های بنیادی در داخل مغز آزمودند. برای این کار، پزشکان هم حتی نمی دانستند آنچه داخل مغز می کارند، آب مقطر است یا سلول های بنیادی (نشان داده شده اگر پزشکی بداند به جای درمان، پلاسیبو را تجویز می کند، اثر پلاسیبو کاهش می یابد) نتیجه برای روش کاشت، امیدوار کننده بود، ولی در گروه کسانی که آب مقطر دریافت کرده بودند، بسیار حیرت آور تر بود: گروه زیادی از ایشان، میزان لرزش های غیر ارادی کمتری را بعد از عمل گزارش کردند! محققین که به این معیار اعتماد نداشتند و به حساب تلقین می گذاشتند، با تکنیک F-MRI ناحیه هایی که مسئول ترشح دوپامین(ماده ای که در پارکینسون در مغز ترشح اش کاهش می یابد) را در این گروه مورد بررسی قرار دادند. نتایج حتی برای محققین نا«راحت» کننده بود، به وضوح سطح دوپامین در مغز این افراد هم بالا رفته بود. به همین ترتیب، جراحی تراشیدن مفصل در بیماران آرتروز مزمن، که سالانه دهها هزار مورد اش انجام می شود، مورد مقایسه قرار گرفته بود، و نتیجه مشابه بود: افرادی با تحصیلات بالا، سطح آگاهی خوب و بدون کمترین توهمی، با بردن به اتاق عمل، بدون دست زدن به مفصل خوب شده بودند! نویسنده در ادامه می گوید این به معنای بی اثر بودن مداخلات علمی نیست، تنها به این معنی است که علم پزشکی،‌در دوران جنینی اش به سر می برد و آنچه نمی دانیم (به مانند مابقی علوم) از آنچه می دانیم بسیار بیشتر است. مثال جالب دیگر: بیمارانی که با طب سوزنی برای کنترل درد درمان می شوند، عموما نتایج قابل توجهی می گیرند، ولی این اثر فقط وقتی حاضر است که بیمار در زمان انجام فرآیند، هوشیار باشد!

نویسنده در ادامه به تفصیل به آنچه از پلاسیبو می دانیم پرداخته: دو قرص پلاسیبو، از یک قرص پلاسیبو بهتر است. در بعضی فرهنگ ها، تزریق پلاسیبو بهتر از قرص پلاسیبو است (فرهنگ شرقی). قرص پلاسیبویی که نام شرکت داروسازی معتبری را بروی خودش دارد، بهتر از قرص پلاسیبوی بی نام عمل می کند. همین قرص اگر در بسته بندی شرکت باشد اثرش حتی بهتر هم می شود! از همه جالب تر، نشان دادن حساسیت های شناخته شده دارویی (مثلا راش های پوستی به آنتی بیوتیک های خوراکی) در واکنش به مصرف پلاسیبویی به که جای آن دارو داده شده بود است (اثر نوسیبو) از اینها باید چه نتیجه گرفت؟ اینکه مغز ما به شکل فعال در حال گول زدن ماست؟ نظر نویسنده این است که طب نوین،‌ اثر خارق العاده مغز را در امتداد بدن-مغز نادیده گرفته است.

در «تو یک عددی» نویسنده از ایندکسی شناخته شده در جامعه تحقیق صحبت می کند که متاسفانه به نفع کمیت های آماری مبهم و ناشناخته کنار گذاشته شده است. NNT ، به زبان ساده، تعداد مداخلات پزشکی است که در یک جمعیت انسانی می بایست انجام بشود تا یک عارضه ، کمتر رخ بدهد یا درمان بشود. این کمیت نمی گوید که اگر درمانی تجویز بشود، شانس اینکه در تنها یک نفر، این درمان موثر باشد چقدر است، بلکه صرفا نشان از میزان اثربخشی یک درمان دارد. مگر این عدد یک باشد، به این معنی است که هر کسی که درمان را دریافت کند، حتما درمان خواهد شد. هیچ درمانی در پزشکی چنین نیست. مداخلات انگشت شماری مثل ترک دخانیات در جلوگیری از سکته های ثانویه با عدد ۸ وجود دارند، بیشتر مداخلات اعدادی کمتر از ۱۰۰ دارند که بسیار مفید به حساب می آوریم شان،‌و متاسفانه همانطور که پیشتر نوشتیم، مداخلاتی هستند که عددی بسیار بالا دارند (ماموگرافی غربالگری با عدد ۲۰۰۰) و یا بی نهایت اند (یعنی کاملا بی اثرند). جالب توجه است که نویسنده که هیچ جا در کتاب درباره بی اثر بودن دعا صحبت نکرده، عدد NNT دعا کردن برای درمان یا کاهش درد را هم بر اساس مطالعات محاسبه کرده و نوشته: بی نهایت! در انتها نویسنده می گوید که بهتر است تصمیم گیری بهداشت و سلامت و همین طور تصمیم گیری میان پزشک و بیمار بر اساس این کمیت باشد نه کمیت های غریب آماری که چیزی به ما نمی گویند.

در بخش پایانی،‌«یک پارادایم نو کهنه»، نویسنده در فاخرترین بخش کتاب از نظر علمی، نگاهی دارد به سه شخصیت که برداشت مدرن از علم را تحت تاثیر قرار دادند پرداخته می شود، Bayes, Heisenberg, Godel. از بییز،‌این موضوع که وقتی به دنبال واقعیت علمی هستیم،‌نتیجه، ارزش کمتری از زمینه ای که در آن مطالعه می کنیم دارد. از هایزنبرگ، این موضوع که شناخت بر پایه مشاهده، بسیار محدود تر از چیزی است که حتی بتوانیم تصورش را بکنیم، در حدی که رابطه علت و معلولی در تئوری اش زیر سئوال می رود، و از گودل، اثر جاودانه اش که با ریاضی، نشان داد بنیاد فکری عصر روشنگری، یعنی تداوم منطقی،‌ ارتباطی به حقیقت ندارد. در پایان نویسنده به ابتدا باز می گردد: فرانهادن اعتماد متقابل پزشک و بیمار بر هر چیز دیگری، همان گونه که بقراط عمل می کرد.

نویسنده، میهمان دانشگاه ما بود برای یک ارایه بی نهایت شنیدنی و جالب. او همه مرزها را با شیوه ای غیررسمی می شکست و با این حال تحسین سنگین وزن های طب و تازه کاران را یکسان جلب می کرد. در ناهاری که به لطف استادم با نویسنده صرف کردم فرصت شد که با شخصیت جالب و متواضع اش آشنا بشوم و همین طور از پروژه های دیگرش که به همه پزشکان توصیه اش می کنم با خبر بشوم. به همراه همسرش، پادکستی را اجرا می کند که هر ماه، بروی یکی از شبه-محور های طب بحث می کنند. همین طور وب سایتی برای همین عدد جادویی،‌یعنی NNT طراحی کرده است.

جای افسوس فراوان دارد که چنین کتابی به فارسی ترجمه نمی شود از آن بیشتر، بسیار مایه ناراحتی است که ایده های او در جامعه پزشکی ایران هیچ خواننده نمی یابد. خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم.

سایه بقراط

کتاب «سایه بقراط، رازهایی از سرای پزشکی» نگاه یک پزشک متخصص طب اورژانس است به طب مدرن و مشکلات مزمنی که به آن دچار است.

نویسنده کتاب هدف اش را از نوشتن کتاب،‌به اشتراک گذاری رازهایی اعلام می کند که در طب، بسیار شناخته شده اند، ولی برای گوش و چشم عامه، نامناسب تشخیص داده می شود. او می گوید که این رازها، پرشمار و تقریبا همه گیر اند، ولی در توطئه ای سه جانبه (پزشک،بیمار،گروه های ثالث)، همه نادیده اش می گیرند. کتاب با شرحی از رفتار پدر علم پزشکی شروع می شود. بقراط حکیم، مطابق استاندارد های پزشکی امروز، رفتاری با بیماران اش داشت که از پرنسیپ پزشکی امروزین بسیار فاصله دارد، و پزشکان مدرن، او را پزشکی بسیار غریب می یابند. او به دفعات با بیمار همدردی می کرد و به جای مشاهده از فاصله (که مورد تاکید علم مدرن است) تا حد ممکن به بیمارش نزدیک می شد، مثلا خون یا ادرار اش را می چشید و با دقت تغییرات در حال جسمی و از آن مهم تر، روحی اش را ثبت می کرد. طب مدرن، به خصوص در یکصد سال اخیر راهی را رفته است که اگر بقراط، این پدر نابغه پزشکی امروز زنده شود، احتمالا به کلی آن را فاقد اعتبار خواهد یافت. با حضور ابزارهای تکنیکی، نگاه طب به انسان، جدا کردن جسم اش از روان اش بود. از دید طب مدرن، اتفاقاتی در مغز می اوفتد که زیاد قابل سنجش نیست و با متد علمی به سختی قابل پیگیری است، پس شایسته توجه نیست، و اتفاقاتی است که در سطح مولکولی در ارگان ها رخ می دهد که با متد علمی، به راحتی قابل متر زدن و اندازه گیری است و از این جهت، سوژه ایده آل بررسی.

نویسنده در ادامه به چند راز مهم می پرازد که هر کدام،عنوان یک فصل کتاب را تشکیل می دهند. در ابتدای هر بخش، یک تجربه واقعی از خود نویسنده نقل می شود که حاوی افراد واقعی و سناریو های واقعا رخ داده است که با شیوایی هرچه تمام تر بازگویی می شود.

در «ما نمی دانیم»، نویسنده می نویسد که پزشکان، موضوعات بسیاری را نمی دانند و اشاره به مواردی می کند که در طب، ما برای نادانسته هایمان اسم های پرطمطراق اختراع کرده ایم، تا ناآگاهی مان را پوشش بدهیم. مثلا «درد افتراق نیافته شکمی»، تشخیص رسمی بود که مادر نویسنده بعد از یک بستری شدن بسیار ناگهانی و نگران کننده دریافت کرد و در واقع می گفت که پزشکان نمی دانند چه چیزی باعث درد شده و چه چیزی از بین اش برده و اینکه آینده اش چطور است. مثال های پرشمار دیگر، «کمردرد» است که بسیار شایع است ولی ما (جامعه پزشکی) هیچ نظری ندارد که چرا رخ می دهد.

در «جواب نمی ده» به موضوع بسیار مهمی پرداخته می شود، اینکه بسیاری از مداخلات پزشکی، تنها به دلیل اینکه کار نیست که انجام بدهیم انجام می شود. مثال بارز اش، احیا قلبی ریوی است. در فیلم ها می بینید که یک فرد که لحظاتی قبل صحیح و سالم بوده، دراز می شود و هیچ تفاوتی با مرده ندارد، بعد سیل پرسنل پزشکی است که بر بالین بیمار حاضر می شوند و ماساژ قلبی و دارو و تزریق و شوک الکتریکی. دقایقی بعد، بیمار ناباورانه چشمان اش را باز می کند و همه خوشحال و خندان کنار می ایستند. در دنیای واقعیت، کمتر از یک درصد کل احیاهای قلبی ریوی موفقیت آمیز اند. به قول نویسنده این کتاب هم دلیل اش ساده است، احیای قلبی ریوی، به هدفی روشن انجام می شود: درصورتی که عامل ایست قلبی، چیزی غیر از یک بیماری وخیم و جدی زمینه ای باشد، به صورت موقت خون رسانی مغز حفظ بشود و اگر خوش شانس باشیم، قلب را مجبور کنیم دوباره کار عادی را از سر بگیرد. مابقی افراد به دلیل واضحی به این مانور پاسخ نمی دهند: چون این افراد مرده اند! قرار نیست این مانور، مرده را زنده کند. کسانی که مثلا بیماری سرطان مزمن دارند، با این مانور قلب ایستاده شان ممکن است (بسیار نادر) دوباره به حرکت بیوفتد، ولی دقیقا بعد از این مانور در جایی ایستاده اند که قبلا بودند، در جدالی نابرابر و نهایتا مغلوب کننده با سرطان. نویسنده حتی تا این حد پیش می رود که نشان بدهد مطابق تحقیقات علمی، می شود با دقتی بسیار زیاد تخمین زد که چه کسانی از این مانور سود می برند و چه کسانی نمی برند. یعنی ۹۹٪ از این مانورها را می شود به کل انجام نداد. اما چرا انجام می شوند؟ انجمن قلب آمریکا که صادر کننده پروتکل انجام این مانور است، به روشنی می گوید که این تنها یک پیشنهاداست و شیوه انجام اش به عهده پزشک است. با این حال این همه سال، کسی جرات نکرده است به شکل دیگری آن را به انجام برساند. دلیل؟ پزشکان بزدل و ترس خورده از پرونده های شکایت؟ مردمانی خوش خیال که ترجیح می دهند چیزی که اثبات شده راست نیست، حقیقت داشته باشد؟ شرکت های سازنده دارو و تکنولوژی که با فروش شان برای کاری که حتمی ست سودی ندارد، منفعت فراوان می برند؟ همه؟

مثال روشنگر دیگر، ماموگرافی غربالگری است (با ماموگرافی تشخیصی اشتباه نشود) که مطابق آماری که در اختیار داریم، نه تنها مفید نیست، بلکه باعث تحمیل هزینه های سرسام آور، استرس فراوان به زنان (هر ده سال مامو گرافی، به احتمال ۵۰٪ باعث انجام یک نمونه برداری نالازم در هر فرد می شود) و نهایتا خطراتی که اشعه ایکس برای زنان دارد و خودش می تواند عامل سرطان زایی باشد. پس چرا سازمان های پر پرستیژ در ایالات متحده مثل واحد ویژه پیشگیری بیماری ها، همچنان انجام این کار را توصیه و الزام می کند؟

ادامه این مطلب به سبب طولانی شدن در پست بعدی.

شوخی به شیوه علمی

Creationism یا خلقت گرایی،‌ ظاهرا عنوانی تحقیر آمیز است، از آنجا که مدعیان اش چند سالی است که از نام جدیدتری برای مبارزه با دانش استفاده می کنند. این افراد که باور مرکزی شان را بر پایه داستان خلقت انجیل گذاشته اند، با اصراری قابل توجه تلاش می کنند در جامعه علمی رسوخ کرده و به قول مسلمین، میخ دین را در آن سرزمین بکوبند.

چند سال پیش آنها بعد از تلاشی بسیار سیاسی و گسترده، نام ۸۰۰ «دانشمند» را گردآوری کردند که «تئوری فرگشت» را معیوب، ایراد دار یا حتی نامعتبر می شناخت. این بی شک یک چشم بندی تبلیغاتی بود، چون افراد عادی کمتر می دانند که مابقی دانشمندان چه نظری دارند در این رابطه. مرکز ملی آموزش دانش ایالات متحده، با وجود اینکه حاضر به تهیه لیستی مشابه از «معتقدین به فرگشت» نشد، ولی با ابتکاری جالب، لیستی از دانشمندانی تهیه کرد که نام کوچک شان استیو است و تئوری فرگشت را توصیف دقیق طبیعت می دانند! دلیل کار این بود که برآورد ایشان این بود که «استیو» نامی با فراوانی یک درصد است و در ضمن می خواستند به استیفن جی گولد فقید هم ادای احترامی کرده باشند. پروژه استیو با ۸۰۰ نفر (دی:) شروع شد و اکنون از ۱۱۷۰ نفر گذشته است.

به این می گویند طبع طنز

«فرارگاه» پزشکان منحرف

پیشاپیش می بایست معلوم کنم که هدف این نوشته یک تحقیق جورنالیستی نیست، از آن دسته که لفظ «کردانیسم» را به لغات روزمره وارد کرد، که جمهوری اسلامی بی تعارف معدن پایان ناپذیر این گونه سوژه هاست. این نوشته کوتاه تلاش می کند تا تنها با آوردن یک نمونه بارز، ضعف های محوری سیستم اداره ای که بر پایه یک ایدئولوژی ناکارا بنا شده را برجسته کند.

دانشجویان رشته پزشکی و کارکنان مرکز پیوند حلزون گوش و بخش گوش و حلق و بینی بیمارستان رسول اکرم، به خوبی به یاد می آورند که چطور آقای دکتری که یک بار از دانشگاه علوم پزشکی مشهد و یک بار هم از اسکاتلند و یک بار هم از ایالات متحده مدرک تخصص ش را اخذ کرده بود، بعد از تقریبا یک دهه طبابت در فلوریدای امریکا، تنها و تنها «به عشق وطن و خدمت» همه چیز را رها کرده و از هیچ فرصتی هم برای یادآوری این موضوع به همکاران و زیردستان نمی گذشت، از کنگره و کنفرانس های پزشکی تا راند های بیماران. همین آقای دکتر مهم ترین متد آموزشی را برای دانشجویان پزشکی یادآوری این نکته می دانست که علم در ایران وجود ندارد و آنچه اینجا آموخته می شود کجا و آنچه در ایالات متحده و به قول خود ایشان «اون ور» آموزش داده می شود کجا. به زبان دیگر ، ایشان معتقد به استفاده از متد «تحقیر» دانشجو به جهت تشویق ش به دانش آموختن بود!

در تمام چند سالی که این آقای دکتر متخصص و البته متعهد مشغول «آموزش» دانشجویان بود، همگی زیردستان به این نتیجه رسیده بودند که آقای دکتر علاقه عجیبی به «آموزش» مسایل و موضوعات به بانوان دارند. البته در دفاع از آقای دکتر، تقریبا همه همکاران ایشان هم تمایلی این چنین دارند. موضوعی که کمی عجیب به نظر می رسد این است که هیچ کسی ظاهرا از خود نپرسیده که آقای دکتر واقعا تنها به خاطر وطن تشریف آورده اند و منت بر سر جامعه پزشکی گذاشته اند؟ جستجویی کوتاه توسط موتور گوگل نام ایشان را به سرعت پیدا می کند البته نه برای افتخارات علمی. وب سایت Healthgrades.com درگاهی ست که به وسیله آن می توان تمامی پزشکان شاغل در ایالات متحده را جستجو کرد و اطلاعات مفیدی از ایشان به دست آورد. مطابق اطلاعات این وب سایت ، جناب دکتر وطن پرست و آموزگار، در ایالت فلوریدا به دلیل « فعالیت غیرقانونی جنسی با فرد زیر سن قانونی و در اختیار داشتن اسنادی که اعمال جنسی را توسط یک فرد زیر سن قانونی نشان می دهد و همین طور اعمالی منجر به انحراف و به بردگی کشیدن یک فرد زیر سن قانونی» از طبابت محروم شده و پروانه پزشکی ش به شماره ME77290 باطل شده است. مطابق اطلاعات بیشتر، آقای دکتر هیچ موضعی در مقابل اتهام نگرفته اند (نه جرم را پذیرفته اند و نه ادعای بی گناهی کرده اند) که البته قابل انتظار بود: آقای دکتر در همان سال برای «خدمت» به وطن ایالات متحده را ترک کرده بودند. ناگفته پیداست که کسی که پروانه طبابت ش به چنین دلایل سنگینی در ایالتی باطل بشود، امکان اینکه هر زمان دیگری بتواند در جایی دیگر از ایالات متحده و حتی در دنیای متمدن به طبابت ادامه بدهد نزدیک به صفر است.

این نتیجه سیستم های «گزینش»ی ست که به جای جستجو در سابقه افراد برای چنین انحرافات خطرناکی، به دنبال تعداد تکه های کفن مرده است. تعهدی که بنیانگذار «جمهوری اسلامی» خواهان ش بود کاری به این «تمایلات خصوصی جنسی» افراد ندارد (برای اطلاع بیشتر کافی ست نظرات «امام» راحل را درباره برقراری ارتباط جنسی با کودکان جستجو کنید)، بلکه برایش سرسپردگی مهم است.

نگارنده از اینکه ایشان همچنان سمت های دولتی متعدد را دارا باشد مطمئن نیست. اگرچه اطلاع از این موضوع برای داخل نشینان بسیار ساده است. سخنی هم با برادران مذهبی اصلاح طلب سابق و لابد اپوزیسون لاحق: قبل از اینکه از نوشته بالا موضوعاتی همچون فساد اخلاقی پزشک منصوب احمدی نژاد را استخراج کنید،‌می بایست به یاد دوستان بیاورم که ایشان در زمان ریاست جمهوری خاتمی و زیر نظر وزیر اسبق بهداشت جناب خاتمی، یعنی دکتر فرهادی در بخش گوش و حلق و بینی مشغول شده است. خوشبختانه هر دوجناح نظام جمهوری اسلامی، بر سر مسئله «مصلحت نظام» و «گزینش خودی ها» توافق دارند. ذهن انسان جستجو گر توسط لفظ کنایه آمیز «خودی» مرتب تحریک می شود تا درباره جناب دکتر و همپالگی هایشان جملاتی را قلمی کند. ایران تنها قرارگاه اوباشی که خود را مدعی حکومت کردن می دانند نیست، «فرارگاه» منحرفان و خطاکاران جنسی هم هست.

 

این مطلب پیشتر با اندکی تغییر در خودنویس منتشر شده است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: