این خود بهشته!


سم هریس

روزی روزگاری یک جراح مغز به نام ابن الکسندر دچار یک مورد مننژیت باکتریال وخیم شد و به کما رفت. وقتی که بی جان بروی تخت افتاده بود، چیزهایی شنید و دید که سرنوشت خودش و ما را عوض خواهد کرد. بنا به ادعای نشریه نیوزویک، تجربه الکسندر نشان می دهد که هوشیاری مستقل از مغز است و مرگ به عنوان پایان کار، یک توهم است. پس از آن، یک جهان پر زرق و برق با عزیزان سفرکرده مان و فرشتگان و ابر ها و دختران در لباس های محلی در انتظار ماست. فهم کنونی ما از ذهن آدمی، «در مقابل پاهای ما خرد شده». دکتر می گوید اتفاقی که برایش افتاد باعث شد که تصمیم بگیرد همه زندگی را صرف اثبات این بکند که ما بسیار فراتر از مغز مان هستیم.

خوب من قصد دارم امروز صبح ام را صرف این کنم که مانع زور زدن دکتر بشوم. این مقاله، سندی باستانی است که باعث شرمندگی نوادگان ما خواهد شد. تنها تصویر روی جلد، بیش از آنچه ادیتور ها قصدش را داشته اند برای آیندگان حرف خواهد داشت: واماندگی ژورنالیسم، ورشگستکی فکری مذهب و سرسختی اش، اشتباه شایع ما در فهم قیمومیت دانش. این مقاله معادل یک مجسمه چوبین قرن چهاردهمی ست که کار کیمیاگران و جنجگویان صلیبی و پیشگویان را تجسم کرده است.امید من این است که آیندگان بدانند که بعضی از اجدادشان از خجالت صورت شان سرخ شده بود.

همچنان که بسیاری از شما می دانید من به تجربه های «معنوی» که الکسندر توصیف می کند علاقه مند هستم. بر خلاف بسیاری از خداناباوران، من تجربه سوبجتکیو را به رسمیت می شناسم، یعنی من فکر نمی کنم هر کسی که می گوید یک فرشته دیده یا تجربه خارج از جسم داشته یا با هستی یکی شده، مریض یا دروغگو است. من خودم چنین تجربه هایی را با مدیتیشن و در رویای روشن با کمک روانگردان ها داشته ام. من می دانم که تغییرات زیادی در محتوای هوشیاری می شود داد.

و بر خلاف بسیاری از نوروساینتیست ها و فلاسفه من درباره نسبت هوشیاری و دنیای فیزیکی، موضع نمی دانم دارم. البته شواهد بسیار خوبی وجود دارد که نشان می دهد هوشیاری، همچون دیگر اجزای ذهن آدمی، نتیجه فعالیت مغز است. ولی ما نمی دانیم این پدید آمدن هوشیاری چطور معجزه آسا رخ داده. حتی اگر جدایی هوشیاری از مغز انسان میسر باشد (آنطور که سن اگوستین دوست داشت) جهان بینی من تغییر نمی کند. من می دانم که ما درباره هوشیاری نمی دانیم و چیزهایی که من درباره هستی یا نادرستی باور های مذهبی می دانم الزام نمی کند که من چنین چیزی را انکار کنم. بنابراین، با اینکه من در مقابل مدعیات مذهبی رحم و بخشش ندارم، ولی دشمنی خاصی با ادعاهای از جنس ادعای دکتر ندارم. ذهن من باز است (واقعا باز است).

ولی روایت الکسندر بسیار بد است، به قدری استدلال های کاهلانه و جانبدارانه است که اگر بروی جلد یک مجله مهم نبود، نیازی به توجه کردن به آن نبود.او همچنین کتابی درباره این تجربه پس از مرگ اش در انتظار چاپ دارد که بی شک تبدیل به یک پرفروش خواهد شد.

اما هر چیزی به وقت خودش. اول مقاله الکسندر را بخوانید. با خواندن ش متوجه می شوید که دکتر، قربانی مسیحیت به سبک امریکایی ست، چون علی رغم اینکه خودش را تا پیش از حادثه یک ناباور معرفی می کند، می گوید:

اگرچه من خودم را یک مسیحی مومن می دانستم، ولی بیشتر مسیحی اسمی بودم تا اینکه واقعا اعتقاد داشته باشم. من با کسانی که فکر می کردند عیسی مسیح بیش تر از صرفا یک انسان خوب که مورد ظلم دیگران واقع شده بوده است، مشکل نداشتم. من با کسانی که دوست داشتند باور کنند که جایی در آن بیرون، خدایی ست که ما را بی قید و شرط دوست دارد هم دردی می کردم. در واقع به اینکه می توانند در پناه چنین عقایدی، حس امنیت کنند برایم حسادت بار بود. اما به عنوان یک دانشمند می دانستم که نبایستی به این چیزهای باور داشته باشم.

 

اینکه «مسیحی مومن» «بدون داشتن ایمان» دقیقا چیست مشخص نمی شود ولی خداناباوران از اینکه تربیت دینی اش حریف شکاکیت علمی ش نمی شود اصلا شگفت زده نمی شوند. بیشتر ما در اطراف «خداناباوران سابق»ی (همچون فرنسیس کالینز) بوده ایم که حسرت دایمی ایمان داشتن را خورده اند و تمنای این نوازش عاطفی مذهب را آزمندانه داشته اند و بر لبه ایمان چندان وقت گذرانده اند که با کوچکترین نسیمی به داخل مغاک مذهب افتاده اند. برای فرنسیس کالینز، بینه ای که وجود تثلیت مسیحی را اثبات و زندگی بعد از مرگ را بی شک کرد، یک آبشار یخزده بود. برای الکسندر، ظاهرا سواری بر بالهای پروانه ای ناشی از مصرف روانگردان ها بوده. در هر صورت ، آنچه مورد اعتراض است نه فهم زیبایی بلکه نبود مطلق هر گونه جدیت روشنفکرانه در ترجمه وقایع است.

به ادعای الکسندر، همه آنچه تجربه کرده در زمانی رخ داده که بخش عالی مخ «کاملا خاموش» بوده و هیچ گونه فعالیتی نداشته است. شواهد اینکه او در تمام این مدت از نظر مغزی خاموش بوده نه فقط ناکافی است بلکه نشان می دهد او چیزی درباره مغز نمی داند. شاید او حرف های خوبش را برای کتابش نگاه داشته اگرچه با توجه به مصاحبه یک ساعته آنلاینی که از او گوش کردم بعید به نظر می رسد. ادعای او این است که عدم فعالیت مغزی او از «شدت و مدت بیماری مننژیت اش و درگیری فراگیر مغز اش که بوسیله تصاویر سی تی اسکن و معاینات عصبی اثبات شده» اثبات می شود. ظاهرا ادیتور های نیوزویک، این حرف ها را معادل نوروساینس می دانند.

مشکل اما اینجاست که سی تی اسکن و معاینات بالینی ، نمی تواند فعالیت عصبی را چه در مغز و چه در جاهای دیگر را ثبت کند. او هیچ شاهدی از روش های ثبت «کارکرد» مغز همچون fMRI, PET, EEG بدست نمی دهدو ظاهرا حتی نمی داند که اینها شواهدی است که می بایست برای ادعایش ارایه کند. از آنجا که قشر مخ الکسندر اکنون کار می کند (هر چه نباشد یک کتاب نوشته است) بنابراین نمی تواند مدعی باشد که آسیب به قشر مخ اش «فراگیر» بوده است، و الا در حقیقت دارد می گوید که قشر مخ اش یک بار نابود شده و دوباره رشد کرده. در هر صورت، کما با توقف کامل فعالیت های مغزی همراه نیست. و تا آنجا که می دانم، هیچ کسی مدعی نیست که هوشیاری صرفا معادل فعالیت قشر مخ است. فرضیات نادرست الکسندر به سرعت پر شمار می شوند. چرا او از نادرستی این فرضیات آگاه نیست؟ او هر چه نباشد یک جراح اعصاب است که به کما رفته و حالا دارد برای ما از تجربه ای شیرین با فرشتگان، همان زمان که مغز اش کاملا خاموش شده بوده حرف می زند. حتی به فرض که واقعا مغز ش کاملا خاموش شده بوده باشد (ادعایی که بسیار پذیرفتن اش دشوار است) او از کجا می تواند اثبات کند که این رویاها را درست در زمانی که مغزش شروع به کار کرده ندیده است؟

می بایست اعتراف کنم ادعاهای الکسندر به قدری غیرعلمی است که من به مغز خودم شک کردم. من برای اطمینان مجبور شدم که به مارک کوهن که در دانشگاه UCLA کرسی استادی در دپارتمان های روانپزشکی و تصویربرداری عصبی، نورولوژی، رادیولوژی، بیومهندس دارد و سرپرست تز من هست مراجعه کنم. این نظر اوست:

 

این برداشت شاعرانه از تجربه (الکسندر) هیچ استناد علمی ندارد. همانطور که نوشتی کما معادل «خاموشی قشر مخ» یا «خاموشی فعالیت های عالی مغز» نیست. اینها تعاریف مرگ مغزی هستند که صد در صد مرگ بار است. مقاله های علمی بسیار خوبی هست که لینک شان را برایت می فرستم تا درباره تعریف کما بخوانی. ما از نتایج نوار مغزی اش خبری نداریم ولی فعالیت امواج الفا در کما شایع است. اما در عین حال می توان یک نوار مغزی کاملا بی حرکت داشت. نواز مغزی بی حرکت حتی در وضعیتی که فعالیت مغزی در حال رخ دادن هم هست هم ممکن است، مشروط بر اینکه این فعالیت سینکرون نباشد. صدها مقاله درباره این موضوع نگاشته شده است.

همانطور که خودت می دانی این حقیقت جویی به حکم «من می گویم» است. با این وجود جراحان اعصاب دانش چندانی درباره فعالیت مغزی ندارند. دکتر الکسندر مغز ها را باز می کند و نمی داند داخل شان چه خبر است. می گوید «هیچ توضیح علمی وجود ندارد که وقتی که مغز من کاملا خاموش شده بود، چطور من درونی ام صحیح و سالم به زندگی ادامه می داد. وقتی که اعصاب میکروب زده من از فعالیت باز ایستاده بودند، هوشیاری مجزا از مغز من…» این درست است، دانش نمی تواند هوشیاری مجزا از مغز را توضیح بدهد. اصلا دانش نمی تواند هوشیاری را توضیح بدهد. اما در این مورد محتاطانه تر است که ایده وجود هوشیاری در غیاب فعالیت مغزی را رد بکنیم. یا مغز او وقتی این رویاها را می دیده فعال بوده یا اینکه اینها نتیجه سرهم بندی هایی ست که مغز او در حالت کم فعالیتی کما ساخته.

گزارشات فراوانی از به یاد آوردن رویا در زمانی که افراد در کما بوده اند وجود دارد. مشکل این گزارشات ناهماهنگ بودن شان است و به هر حال، گزارش دکتر الکسندر به هیچ وجه یگانه نیست.

 

خوب ظاهرا مغز من کاملا از کار نیافتاده بود. اما مشکلات بیشتری با روایت الکسندر وجود دارد. او نه فقط از دانش مغز بی خبر است بلکه ظاهرا از گزارش های مشابه هم خبری ندارد. در مصاحبه انلاین اش درباره گفتگوهایش با شکاکین می گوید:

 

فکر می کنم همیشه می توان گفت «خوب مغز تو این قدری فعالیت می کرده تا هوشیاری را ایجاد بکند و دوباره به وضعیت بیماری ش بر می گشته» که به نظر من اصلا منطقی نیست. به خصوص که آن وضعیت بسیار شفاف و واقعی بود. اصلا شبیه وضعیت هایی که روانگردان ها ایجاد می کنند نبود. خیلی ها به من می گویند «اوه اینی که تعریف کردی مثل یک تجربه با داروی DMTاست» یا می گویند «به نظر اثر کتامین می آید». اصلا اینطور نیست. حتی نزدیک هم نیست.

آنها نمی توانند شفافیت و میزان ارتباط برقرار کردن من را با آنچه از ارتباط برقرار کردن با ارواح رفتگان ام به دست آوردم توضیح بدهند.

 

شبیه نیست؟ توصیف او از تجربه اش این قدر شبیه به DMT است که تشخیص اش از آن دشوار است. این روایت او از زندگی پس از مرگ است:

 

من یک ذره بروی بال های یک پروانه بودم. میلیون ها پروانه دیگر هم بودند. ما از میان شکوفه ها و برگ ها پرواز می کردیم و آنها به هوا بر می خواستند. آبشارها،  برکه ها، رنگ های توصیف ناپذیر، بر فراز همه اینها نوری نقره ای طلایی رنگ که از داخل ش چکاوک ها پایین می آمدند. زیبایی توصیف ناپذیرشان. من بعدا آنها را فرشته نام گذاشتم که فکر می کنم توصیفی دقیق بود.

بعد ما از این جهان بیرون رفتیم. یادم می آید همه چیز در حال کوچک شدن بود و حس می کردم هوشیاری من در یک خلا تاریک بی نهایت است. بسیار تسلی بخش بود و وسعت بی نهایت همانطور که می توانید حدس بزنید، قابل وصف نیست. من در حضور روحانیتی بودم که با اینکه نمی توانم توصیف ش کنم،  نور اعلا بود.

به من گفتند که چیزهای زیادی به من نشان خواهند داد. در واقع دنیاهای موازی را به صورت یک توپ کاغذی به شدت پیچیده به من نشان دادند و من می آموختم.بخشی از آموزش من این بود که به آنچه به من نشان می دهند بپیوندم.

ولی بعد خود را می یافتم و مفهموم زمان با اینجا فرق می کند. از آنجا به زمان/مکان های اینجا دسترسی ساده است و به همین دلیل این خاطرات برای من فهم بسیاری شان دشوار است چون ما همیشه سعی می کنیم ترتیب زمانی وقایع را کشف کنیم. در آنجا جواب نمی داد.

 

همه آنچه الکسندر درباره تجربه اش می گوید، حتی آنها که من در اینجا نیاوردم، دقیقا توسط کسانی که تجربه روانگردان DMTرا دارند گزارش شده است. شباهت ها غیرقابل انکارند. ترنس مک کنای فقید تجربه اش با DMT را اینطور توصیف می کند:

 

تحت تاثیر این دارو، دنیا تبدیل به یک مارپیچ عربی می شود، یک قصر و حتی یک جواهر مریخی. سرشار از انگیزش هایی که حفره های ذهن را با حیرت غیر قابل توصیف پر می کنند. رنگ ها و حس حقیقت گشایی رموز وجه غالب تجربه اند. یک حس بی زمانی و حس تجربه بچگی و تخیل و تخیل. به خدمت یک سفیر از فضا آمده رسیدن است. در میانه این تجربه، ظاهرا در پایان تاریخ بشر، ای-آن دروازه هایی محافظ است که بی شک بروی خلای بی پایان فضا گشوده خواهند شد.

ای-آن همانطور که هراکلیتوس به خوبی توصیف کرده، کودکی در حال بازی کردن با توپ های رنگی است. بسیاری موجودات تخیلی در آن وضعیت رخ می نمایند، غول بچه ها، اجنه ماشینی خود تغییر کننده که از فضا آمده اند. آیا آنها کودکانی هستند که تقدیر شان پدرخواندگی انسان هست؟ حس آدمی این است که دارد وارد یک زیست بوم ارواح می شود که در زیر آنچه ما مرگ می نامیم جریان دارد. من نمی دانم.  آیا انها ساخته های مصنوعی از خودمان هستند که به شکل دیگری رخ می نمایند؟ آیا آنها اجنه ای هستند که از زمان از دست دادن معصومیت کودکانه مان گم شان کرده ایم؟ داستانی شگفت آور روایت می شود که الهامی فراتر از وحشی ترین رویاهای ما با خود دارد. اینجا قلمرویی است که از عجیب ترین تخیلات ما هم غریب تر است. رمزگونگی همین جا، بی دست خوردگی،  همانقدر بکر برای ما که برای اجداد مان در پانزده هزار سال پیش. موجودات تریپتامینی، زبانی جدید را به ما هدیه می دهند، با صداهای مرواریدی برایمان می خوانند و باران به صورت گلبرگ های رنگی نزول می کند و در هوا چون آهن گداخته عبور می کند تا تبدیل به اسباب بازی بشود، همچون هدایایی که خدایان به فرزندان شان می دهند. حس ارتباط داشتن عاطفی شدید و هراسناک است. حقایقی بر ملا شده واقعی اند و اگر هرگز کاملا عیان بشوند سنگ بروی سنگ در این جهان فانی ما بند نخواهد شد.

اینجا دنیای یوفوهای از زحل امده نیست که از فراز تپه ها قابل رصد باشد. اینها سرودخوانی های شکوه اتلنتیس نیست که از دیوانگان بنگی امریکایی برخواسته باشد. DMT یک توهم دروغین ما نیست. من باور دارم آنچه در حضورش حس می کنیم، حقیقت است. یک بعد دیگر است. هراسناک، تخیل برانگیز و تغییر دهنده. ما می بایست متخصصین نترس مان را بفرستیم تا این زمین را مورد تفحص قرار بدهند و برایمان از حقیقت بگویند.

(ترنس مک کنا، غذای خدایان)

 

الکسندر مدعی است که مغز آلوده به باکتری اش نمی توانسته این رویت های «شدید» «فوق واقعی» «بسیار زیبا» و «بیش از حد درگیر کننده» و عمیقا مهم را از خود در آورده باشد چون حتی مغز سالم هم از انجام اش عاجز است. همینطور به نظر می رسد باور دارد که این رویا ها نمی توانسته در زمان هایی ساخته شده باشد که قشر مخ اش برای لحظاتی به فعالیت پرداخته، با اینکه خود این تجربه ها، فاقد زمان بوده اند.واضح است که او هیچ درباره مغز کسانی که مواد روانگردان مصرف می کنند نمی داند. همینطور او نمی داند که تجربه هایی از آن چه مک کنا توصیف می کنند اگرچه به نظر طولانی می آیند ولی نیازمند زمانی بسیار کوتاه برای رخ دادن هستند. بر خلاف LSD و دیگر روانگردان های طولانی اثر، DMT اثری تنها در حد دقایق دارد. الکسندر برای تجربه همه آنچه توصیف می کند تنها نیازمند چند دقیقه بوده است.

آیا الکسندر می داند که DMT به عنوان یک میانجی عصبی در مغز نرمال هم وجود دارد؟ آیا مغز او در کما، فوران DMT را تجربه کرده است؟ البته این یک گمانه زنی صرف است ولی بسیار بهتر از ادعای «مغزش کاملا خاموش شد» و به روح اش اجازه داد که به ابعاد دیگر سفر کند هست. همانطور که ظاهرا دیگران به او گفته اند، تجربه ای مشابه با کتامین میسر است. این دارو را گهگاه به بیماری که مغز اش دچار آسیب شده به عنوان بیهوش کننده می دهند. آیا الکسندر در زمان بستری اش کتامین دریافت کرده است؟ آیا اصلا به نظرش مهم هست که بداند کتامین مصرف کرده یا نه؟ اینکه روانگردان ها نمی توانند تجربه یگانه اش را توضیح بدهند شگفت آور ترین حرفی است که از زمان برگشتن اش از بهشت زده است. تمامی محققین بر این باورند که چنین ترکیبات دارویی باعث چنین تجربیاتی می شوند و اکثر دانشمندان بر این عقیده اند که تجربه تکرار پذیری که این داروها ایجاد می کنند نشان می دهد که مغز نقشی در تولید این تصاویر خیالی دارد.

باز هم تکرار می کنم که درباره تجربه او هیچ حرفی ندارم. به واقع حیرت آور است. چنین تجربیاتی به ما می گویند ذهن انسان چقدر می تواند خوش باشد. مشکل اینجاست که نتایجی که او از این تجربه اش به عنوان «دانشمند» به دست می دهد بر پایه ناآگاهی اش از حقایق علمی و اشتباهات واضح در استدلال کردن است.

اجازه بدهید بگویم که قطع نظر از اینکه بهشت وجود داشته باشد یا نه، شیوه استدلال کردن الکسندر دقیقا همان چیزی است که یک دانشمند می بایست همیشه وقتی نمی داند درباره چه حرف می زند از آن پرهیز کند. و حرف های او نبایستی مورد توجه مجله ای سابقا مهم قرار بگیرد، اگر که صاحبان مجله می خواهند احترام سابق شان را به دست بیاورند.

 

نامه هایی به شکنجه گرم

کتاب «نامه هایی به شکنجه گرم» خاطره نویسی هوشنگ اسدی، نویسنده و روزنامه نگار تبعیدی است که از سال ۲۰۰۳ که از ایران خارج شده است. او و همسرش نوشابه امیری، در پاریس زندگی می کنند. اسدی کتاب را به این دلیل نوشته است که یک روز تصادفا بروی صفحه تلویزیون، تصویر مردی که نقشی ماندگار در زندگی اش ایفا کرده بود را در هیات سفیر ایران در تاجیکستان مشاهده کرد: شکنجه گرش در زمان حبس ش در ایران پس از انقلاب.

 

خاطره نگاری های اسدی، به شکل نامه هایی است که به شکنجه گر اش، «برادر حمید» که حالا سفیر جمهوری اسلامی شده است نگاشته شده است. اسدی از زمان تولد خودش شروع می کند و به یاد می آورد که برایش تعریف کرده اند که به قدری ضعیف بوده که یک شب زمستان که در نوزادی بیمار شده بوده، طبیب از او قطع امید کرده و به والدین اش گفته که در اتاقی بخوابانند اش و چرا که طلوع خورشید را نخواهد دید. از خاطرات کودکی اش و اینکه چطور مادرش، با همان سواد اندک اش، از طریق زبان شعر، استدلال می کرد و تلاش می کرد به او آموزش بدهد. جالب توجه ترین بخش این خاطرات دوران کودکی، روزی است که پسرکی نوجوان به خیابانی که آنها در آن مشغول بازی بوده اند می آید و می گوید که در زد و خورد ها حضور داشته است. او سپس همه شان را به خانه ای می برد که در آن آیت الهی کم حرف و اخمو در بالای اتاق نشسته است. اسدی خرد سال، بدون اینکه بداند  سالها بعد چه خوابی برای آینده او و دیگران دیده شده است، دست آیت اله خمینی را به شیوه مرسوم شیعیان می بوسد.

اسدی بابت فعالیت های سیاسی اش یک بار توسط ساواک دستگیر می شود. در زمان سلطنت پهلوی، مخالفین در خارج از کشور به شکل گسترده تبلیغ می کردند که ساواک، سازمان مخوفی است که بدون کنترل، آدم می کشد. شاه هم در مقابل با قوت تمام، هر گونه نقض حقوق بشر را رد می کرد. اسدی با حضور در زندان، این فرصت را پیدا کرد که با چشمان خود، آنچه در زندان می گذرد را ببیند. اما اسدی فرصتی طلایی دیگر هم بدست آورد، با اکثر مقام های ارشد رژیمی که کمتر کسی تصور می کرد در شرف به قدرت رسیدن است، هم سلولی شد، از جمله با رهبر کنونی جمهوری اسلامی.

اسدی در تعریف خاطرات این دوره زندان اش می نویسد که با خامنه ای برای مدتی هم سلول بود. آخوندی لاغر اندام که از جوک های بی ادبی خوشش نمی آمد ولی زندان بان را سگ گله خطاب می کرد. از خواندن اشعار لذت می برد ولی با صادق هدایت سر ناسازگاری داشت. آنها در سلولی که می بایست انفرادی می بود با یکدیگر زندگی می کردند و خامنه ای دست او را می گرفت و داخل همین فضای کوچک به قدم زدن می پرداختند و هربار وانمود می کردند که یکی از نقاط دیدنی تهران یا مشهد را گز می کنند. به دلیل محدودیت های زندان، زمان دوش گرفتن تنها دو دقیقه بود و هر دو نفر با هم زیر دو دوش که پرده ای میان شان نبود می بایست می رفتند. خامنه ای مشکل اساسی با لخت شدن جلوی اسدی داشت و بنابراین اسدی مجبور می شود به او قول بدهد که همیشه پشت به او خودش را خواهد شد. اسدی به خاطر می آورد که این تفاوت های عمیق میان خداناباوری چون او و آخوندی چون خامنه ای، نه صرفا از باورهای مذهبی، بلکه به دلیل تفاوت های عمیق فرهنگی بود. اسدی خامنه ای را باهوش توصیف می کند و تشنه یادگیری. از جمله اسدی که به دلیل تحصیلات اش، خدمت سربازی اش را در روزنامه کیهان فعالیت می کرد، به او درباره آنچه در خبرها مستقیم نمی آید گفت. اینکه چطور می بایست بتواند از متن سر راست خبر، آنچه گفته نشده است را استخراج کند. روزی که نام اسدی را بعد از چند ماه زندگی مشترک با خامنه ای برای انتقال صدا می زنند، به قدری به هم نزدیک شده اند که اسدی به تصور آزاد شدن، پولیور اش را به او می پوشاند و خامنه ای هم با در آغوش گرفتن او گریان می گوید «در حکومت اسلامی، بیگناه یک قطره اشک هم نخواهد ریخت». معلوم نیست بایستی از پیش بینی هولناک «اسلامی»‌ بودن حکومت بعدی متعجب باشیم یا تراژیک بودن حکومت «واقعا موجود» جمهوری اسلامی. در پایان اسدی می نویسد که این زندگی نزدیک و در شرایط زندان، پیوند و علقه ای میان او و خامنه ای ایجاد کرده است که تا به امروز آن را احساس می کند. سالها بعد، در شرایطی که خامنه ای پله های قدرت را یکی دو تا طی می کرد، تنها او بود که بدون وقت قبلی می توانست در خانه خامنه ای او را ملاقات کند.

اسدی اما آزاد نشدن و به بند عمومی منتقل شد که در آن، بازاری ها، مذهبی ها، چپ ها و مجاهدین همه حاضر بودند. با شیخ مهدی کروبی هم اتاقی می شود و او را مهربان و خوش قلب،ولی بسیار ساده می یابد. کروبی بر خلاف بقیه آیت اله ها که بعد از انقلاب به منصب رسیدند و همان موقع هم حاضر نبودند که با چپ ها دست بدهند، از لیوان شیر که توده ای ها دهان زده بودند می نوشید. با این حال تمام تلاش اسدی و دوستان، برای فهماندن ایده بازی گل یا پوچ به کروبی با شکست کامل مواجه می شود. هر بار که قوانین را برایش توضیح می دادند، با تکان دادن سر می گفت که فهمیده است. بعد وقتی تیم رقیب به او می گفتند شیخ مهدی گل دست تو هست، بلند فریاد می زد نه اینا به من گل را نمی دهند. حتی نخودی کردن او در بازی هم کمکی نکرد. با این حال اسدی می گوید کروبی جزو گروهی از مذهبی ها و آخوند ها بود که با نوشتن توبه نامه و قول مساعدت در مبارزه با چپ گرایان، از زندان شاه آزاد شدند. از دیگر هم سلولی هایش، علی حسینی، نماینده مجلس ششم جمهوری اسلامی اس که ظاهرا برای همه مشکلات یک راه حل داشت: بنگ بنگ!

اسدی زمانی که توسط سپاهیان از خانه اش ربوده می شود، هم چنان در این فکر هست که کودتایی با حمایت ایالات متحده رخ داده است! زمانی طول می کشد تا او متوجه بشود که آنچه رخ می دهد، نتیجه طبیعی پیشرفت هایی ست که او به شکلی تاریخی شاهد آن بوده است. اسدی که با خامنه ای رابطه نزدیک پیدا کرده بود، از سوی حزب توده مامور گرفتن ارتباط و درخواست برای همکاری می شود، آن هم در شرایطی که گروه ها و احزاب سیاسی، یکی یکی جارو می شوند. رحمان هاتفی و نورالدین کیانوری، از او می خواهند که رابط شان با خامنه ای باشد. او در چند جلسه از ملاقات های خامنه ای و کیانوری حضور دارد و به دلیل اینکه رانندگی بلد نبوده، کیانوری مسیر خانه اش تا محل ملاقات با خامنه ای را رانندگی می کرده. خامنه ای به شهادت اسدی، کیانوری را شخص قابل اعتمادی نمی بیند و کیانوری، خامنه ای را یک مائویست خطرناک توصیف می کند.

کمی بعد تر، وقتی خامنه ای و شرکا، تصمیم به تاسیس حزب می گیرند و روزنامه حزب توده تعطیل شده است، او به اسدی می گوید دست من را بگیر و به جاهایی می برم ات که خواب شان را هم نمی توانی ببینی. اسدی حس می کند که نمی تواند وفاداری حزبی اش را حفظ کند و بنابراین پیشنهاد سردبیری را رد می کند ولی با این حال به آنها کمک می کند که آنچه امروز روزنامه «جمهوری اسلامی» نامیده می شود را بنیان بگذارند. در این روزهای دشوار، حزب توده با خوش خیالی به شعار رسمی حزب که «مذهبی ها» متحد موقت ما در نبرد با امپریالیسم هستند اصرار می کرد. مطابق آنچه اسدی ادعا می کند، او شخصی بوده که نامه کیانوری که در آن، خبر کودتای نوژه از طریق کا گ ب رسیده بود را به خامنه ای شخصا می رساند. روابط میان حزب توده و رهبران انقلاب به سردی می گراید و ملاقات ها قطع می شود. با این حال خامنه ای همچنان هر بار اسدی را می دیده در حضور آخوندهای دیگر با او روبوسی می کرده که باعث ناراحتی از تماس با یک کافر نجس می شده.

کمی بعدتر، خامنه ای و هاتفی به او هشدار می دهند که قرار است اسناد ساواک منتشر بشود. اسدی در دوران مبارزه، به عنوان مامور حزب توده، به عضویت ساواک در آمده بود تا بتواند اطلاعات جمع آوری کند. او درباره اش در این کتاب توضیح زیادی نمی دهد. ولی به دلیل اینکه این موضوع را هیچ وقت با همسر آتشین اش، نوشابه در میان نگذاشته بود، بسیار نگران بود. نوشابه به او می گوید تنها چیزی که می تواند باعث بشود که او آدم فروشی نکرده، گزارش رسمی حزب است که از سوی حزب ماموریت داشته است. حزب توده در روزنامه رسمی حزب می نویسد که هوشنگ اسدی، با ماموریت از سوی حزب، به ساواک رسوخ کرده بود. هر چقدر این نوشته، نوشابه را راضی می کند، برای اسدی وضعیتی غریب تر می سازد. عده زیادی می خواستند او را به عنوان عامل ساواک محاکمه کنند. اما خنده دار ترین وضعیت، وقتی است که در یکی از چادرهای خیابانی که نام نمایشگاه جنایات پهلوی را داشته، با جوان عبوسی روبرو می شود که جلوی پارچه نوشته ای که خواستار محاکمه و اعدام اسدی بوده، هم سخن می شود. جوان می گوید که در زندان های ساواک، شکنجه شده است و شکنجه گر ش هوشنگ اسدی بوده است و هر بار که شلاق را بالا می برده فریاد می زده جاوید لنین! این جوان سالها بعد، نامی آشنا پیدا کرد: محمود احمدی نژاد.

اسدی به عنوان نماینده رسمی حزب یک بار به المپیک و یک بار هم به افغانستان درست بعد از اشغال نظامی شوروی سفر می کند. در افغانستان می بیند که چطور خلقی ها توسط حزب پرچم با حمایت شوروی کنار زده می شوند. مردم آنجا را بسیار تحت تاثیر آیت اله خمینی و آماده کشتن و کشته شدن می یابد. در بازدید از زندان با اعضای کابینه قبلی که خودشان هم کمونیست بودند متوجه می شود که در سرزمینی بسیار عقب افتاده تر از ایران وارد شده است با این حال، تعجب می کند وقتی می بیند نابود شدن ربع میلیون افغان در اثر حکومت کمونیستی، جزو اسرار سری شوروی محسوب شده و حرف زدن از آن جرم است. زمانی که در مراسم المپیک شرکت کرده است با خبر می شود که دفتر حزب توده در ایران مورد حمله قرار گرفته و اشغال شده است. وقتی با دشواری فراوان از شوروی می تواند با تهران تماس بگیرد، یکی از اشغالگران تلفن را قطع می کند. این بار از تلفن چی هتل می خواهد که بگوید از آلمان تماس می گیرند و وقتی تلاش می کند با آن سوی خط صحبت بکند، تنها می شنود که محل جاسوسی شوروی به اشغال در آمده است. فردای آن روز، روزنامه های دولتی خبری کار کردند مبنی بر اینکه شخص برژنف، بلافاصله بعد از اشغال دفتر حزب، با تماس مستقیم، مراتب ناراحتی اش را ابراز کرده است! در بازی پر ماجرا، یک مامور فراری کا گ ب، نام اعضای مخفی حزب را به MI6 لو می دهد و این لیست به دست جمهوری اسلامی می رسد.

سرانجام اسدی به زندان و به دست «برادر حمید» می افتد. برادر حمید که تا مدت ها تنها وجه مشخصه اش برای اسدی به دلیل چشم بند و رو به دیوار بودن، صدای ترق ترق دمپایی هایش هست، جوانی است که ادعا می کند درس دانشگاه را ول کرده تا به انقلاب «خدمت» بکند. بسیار بد دهان است و واژگان کاف دار، به راحتی از دهان اش خارج می شود ولی برای اسدی، به نام فاطمه، رمز شروع کابل زدن است. اسدی را «بچه شیر» یا «ریقوی بی مصرف» خطاب می کند. با دیدن اینکه نگهبابان، سر یک تکه چوب را به زندانی چشم بند و دست بند دار می دهند تا نجس نشوند، اسدی به تفاوت های میان ساواک «جنایت کار» و جمهوری اسلامی پی می برد. وقتی به شیوه معمول این روزها، کاغذی سفید و بی سر برگ جلویش می گذارند تا به همه چیز که برادر حمید خودش می داند اعتراف کند، به یاد می آورد که در زمان ساواک، برگه بازجویی نشان شاهنشاهی داشت. اما اینجا هیچ کسی مسئولیت نمی پذیرد.

اسدی می گوید در یک حکومت خداناباور، شکنجه گر، یک کارمند صرف است. حقوق می گیرد تا اطلاعات استخراج کند. در حکومت الاه، شکنجه گر زندانی را دشمن شخصی خودش می داند و همه کار می کند تا او را نابود کند. به علاوه شکنجه گر مومن بسیار به تفاوت های طبقاتی هم حساس است. شرح شکنجه ها جانکاه تر از آن هستند که در این روایت مختصر بیایند اما اسدی به شیوه ای شاعرانه به برادر حمید بشارت می دهد که همان هدفی که همواره می خواستی محقق شد: از انسانیت من هیچ چیزی باقی نگذاشتی. مطابق معمول «بازجویی» ها، اسدی را مجبور می کنند «همه چیز» را بگوید. او برای به دردسر نیانداختن دیگران، چیزی علیه دیگران نمی گوید. وقتی حسابی آزار می بیند قبول می کند علیه خودش اعتراف کند که هم زمان جاسوس MI6 و شوروی بوده است. او و انگلستان؟ بهانه را از عکسی پیدا می کنند که با دبیر بخش خارجی کیهان در زمان پهلوی داشته است. وقتی حسابی به تفکرات مریض برادر حمید میدان می دهد، داستانی پر شاخ و برگ از کودتا با حمایت انگلستان تولید می شود، بهانه؟ اینکه در یک نامه نوشابه به او از داروهایی که لازم دارد پرسیده است. تبعا چون کودتایی در کار نبوده، او را به دلیل دروغگویی هم شکنجه می کنند. علی شمخانی، وزیر دفاع دولت اصلاحات، شخصا او را شکنجه می کند و با در گوشی زدن های پیاپی در حضور برادر حمید، هشدار می دهد که راست اش را بگوید. وقتی کابل زدن، قپانی بستن، از پا آویزان کردن و سر در مدفوع فرو کردن به کار نمی آید، «قبر» را پیش می کشد. جایی که در آن، بسیاری از زندانیان برای همیشه عوض شدند.

اما همه در زندان به مانند برادر حمید نبودند. بعد از زمانی که بازجویی تمام می شود و پس از مدت ها به بند منتقل می شود، با برادر رسولی روبرو می شود که با اینکه از بی قید و بند بودن همسران چپی ها نگران بوده ولی با اسدی روابط خوبی پیدا می کند و روز آخری که قرار به منتقل شدن اش بوده، برای اسدی یک دیکشنری از کتابخانه می آورد. فضای بند های عمومی بسیار غریب است. به دلیل محدودیت کتاب، حلیه المتقین، تقاضای فراوان دارد. دلیل؟ محتوای فوق جنسی که اسدی برای اولین بار در زندان با آن روبرو می شود. اسدی در طول زمان زندان اش میان اوین و قزل حصار در رفت و آمد بوده است. زمانی که به بندهای مجاهدین می رود، و در تماس با آنها قرار می گیرد، می بیند که چطور در رای گیری داخل بند، چپ ها را نمی شمارند و ادعای دموکراسی شان هم می شود. تواب های مجاهد را موجوداتی بسیار خطرناک می یابد که یکی شان برای اعدام والدین اش شیرینی پخش می کند. در زندان طرفداران آیت اله منتظری را افرادی میانه رو می یابد که در مناصب شان دوام نمی آورند.

اسدی به شیوه ای معجزه آسا، به همراه کیانوری از کشتار ۶۷ جان به در می برد. بعد تر می فهمد که هشدار آنچه رخ خواهد داد به حزب توده داده شده بود. پس از کشتار دوره ای با کیانوری که شکسته و تحقیر شده، هم سلول می شود. شرحی که برای روزهای جهنمی تابستان ۶۷ می دهد به واقع دشوار خوان است.

 

نثر اسدی، منحصر به فرد است از این جهت که در عین اینکه رنگ به فارسی «فکر کردن» را دارد ولی برای خواننده انگلیسی زبان نامفهوم نیست. پرطمطراق نیست ولی آراسته است. با این حال، بعضی جاها احتمالا فهم موقعیت یا محتوای گفتگو ها برای غیرفارسی زبان دشوار است. زندگی اسدی، خود ملغمه ای عجیب است. در همان روزهای اول، نوشابه امیری به عنوان تنها خبرنگار ایرانی موفق با مصاحبه با آیت اله می شود و از زبان تهدید آمیز خمینی که مبادا کلمه ای از حرف هایم را کم یا زیاد کنی، به این نتیجه می رسد که دیکتاتوری نعلین نزدیک است. با این حال در مقابل یک آقای امریکایی وقتی در سفر هستند فریاد می زند که ترجیح می دهد حجاب اجباری را تحمل کند ولی «آزاد» باشد. هوشنگ اسدی هم زمانی در شوروی و در میانه خبرنگارانی که در میانه آبجو نوشی، به خمینی حرف های تند می زنند، در حالی که شیشه آبجو در دست بوده فریاد می زند زنده باد خمینی! اسدی در کتاب داستان عبورش از ایدئولوژی را روایت می کند ولی همانطور که وال استریت ژورنال نوشته است، نمی تواند کاملا از آن رها باشد وقتی که اوین را با گوانتانامو مقایسه می کند.

کتاب را به دو انگلیسی زبان دادم بعد از خواندن، از این جهت که فکر می کردم از خلال یک خاطره نویسی، سرنوشت تیره و تار ما روایت شده است. اقوام من که زندانی سیاسی بوده اند، با شباهت بسیار زیادی همین شرایط را تعریف کرده اند و از این جهت به گمانم، کتاب یک جور مرور سریع بر تاریخ ایران معاصر آمد. با این حال هر دو نفر از خواندن اش سر باز زدند. یکی شان که ادبیات دان تر و با تجربه تر بود، محترمانه گفت «معده ام توان هضم این همه خشونت را ندارد» وقتی برایش توضیح دادم که چطور شکنجه گران، خود شکنجه شدگان دیروزین بودند گفت «شما ها ادامه دادن این چرخه خشونت را خوب بلد هستید». با این حال، گمان می کنم این کتاب سندی مهم برای ایرانیان است از این جهت که بدون بررسی گذشته تاریک مان، امکان عبور به آینده ای روشن را نداریم.

 

مرور وال استریت ژورنال از کتاب

زمان برخاستن است

بازنشر مقاله ای که سال ۲۰۰۱، ریچارد داکینز در واکنش به حملات یازدهم سپتامبر نوشت. متن اندکی خلاصه شده است.

 

«مقصر دانستن اسلام برای آنچه در نیویورک رخ داد، به مانند مقصر دانستن مسیحیت است برای نزاع های ایرلند» بله دقیقا! وقت عصبانی شدن است، و آن هم نه فقط درباره اسلام.
برای کسانی از ما که از بند باورهای یکتاپرستانه رها شده ایم، تا به امروز مرسوم بوده است که عقاید عجیب و غریب مومنین را به جهت مودب بودن تحمل کنیم. همانطور که داگلاس ادمز می گوید: متد علمی، مهم ترین دست آورد بشر بوده است. چرا که روشی به ما می دهد که باورهایمان درباره محیط را به بوته آزمایش بسپاریم. اگر از آن سر بلند بیرون آمد، یک روز دیگر می ماند تا دوباره مورد تشکیک قرار بگیرد. و گرنه به همه باورهای نادرست دیگر می پیوندند. مذهب ظاهرا اینطور کار نمی کند. در مرکز اش یک سری باور وجود دارد که «مقدس» و «روحانی» است. معنای این تقدس چیست؟ یعنی اینکه یک سری باور وجود دارد که هیچ کسی حق ندارد درباره اش هیچ حرف بدی بزند. چرا؟ دلیل نمی خواهد. حق ندارید هیچ چیزی درباره اش بگویید. کسی از اینکه من به یک سیستم مالیاتی اعتراض داشته باشم و آن را نادرست بدانم، دلخور و عصبانی نمی شود. ولی کافی است بگویید اینکه کسی باور دارد که روز شنبه نبایستی کلید برق را بزند، مضحک است. همه به شما برچسب تندروی می زنند. چطور است که در همه موارد دیگر می شود باورهای دیگران را مسخره یا احمقانه دانست ولی باورهای واضحا غیرمنطقی، از انتقاد مصون اند؟ از چه زمانی مرسوم شده که باورهای مذهبی «مصون از انتقاد» اند؟ ظاهرا از یک زمانی همینطوری تصمیم گرفته ایم که دیگر به بلاهت مذهبی واکنش نشان ندهیم.
آخرین ذرات احترام من برای مذهب، در میان ستون دود و غبار برخاسته از منهتن گم شد. وقتی کشیش ها و پدران مذهبی سعی می کردند با تقلید کردن از مارتین لوتر کینگ،‌مردمانی که باورهای کاملا متضاد و غیر قابل جمع با یکدیگر دارند را در چیزی متحد کنند که خودش عامل بدبختی بوده است! هر انسان عاقلی می بایست در مقابل این حماقت با خود عهد ببندد که دیگران را بر اساس باورهای شخصی اش، و نه باورهایی که گروه های انسان ها دارند قضاوت کند.
هر سه دین ابراهیمی، علی رغم نفرتی که از یکدیگر دارند، مشترکات فراوانی با همدیگر دارند چون همگی شان مشتق شده از خدای منتقم و خشن نبرد اند که گور ویدال درباره شان گفته:

پلیدی مگو در کانون فرهنگ امروز ما، یکتاپرستی است. از یک متن خشونت‌بار مربوط به عصر برنز، یعنی «عهد عتیق»، سه مذهب ضدانسانی زاده شدند، یهودیت، مسیحیت و اسلام. اینها مذاهب خدای آسمانی هستند. آنها به معنای واقعی کلمه، خدای پدرسالارند (خدا، پدری قادرمتعال است) از همین جاست که به مدت دو هزار سال، نفرت از زن در کشورهایی که به این آیین و نمایندگان نرینه‌اش دچار شده‌اند فراگیر بوده است. البته خدای آسمانی، خدایی حسود است. او از همه زمینیان تنها بندگی می‌خواهد چرا که خدای تنها یک قبیله نیست بلکه خدای همه هستی است. کسانی که او را نمی پذیرند یا می‌بایست به آیین حنیف گروانده بشوند یا به مصلحت خودشان هست که کشته بشوند.

در مقاله ام در گاردین نوشتم که باور به آخرت، سلاح کلیدی بود که حملات یازدهم سپتامبر را ممکن کرده است. مذهب همینطور مسئول این نفرت های میان مردم است که چنین فاجعه ای را ممکن کرد. می دانم که حرف زدن از این چیزها، دعوت به هدف انواع توهین ها و تحقیرها قرار گرفتن است. ولی برای من تحمل فاجعه ای چون یازدهم سپتامبر، و همین طور مصیبتی که مسلمانان قربانی خشونت متقابل دریافت کردند، غیرممکن است.
آیا وقتی می گویم مذهب عامل این آدم کشی هاست منظورم این است که وقتی آدم کش ایرلندی می خواست مخالفین ش را بکشد، می گفت «حق ت رو کف دست ات می گذارم این کافر تثلیثی!»؟ نه مسلما چنین چیزهایی در ذهن بمب گذاران و انتحاری ها نیست به وقت انجام جنایت. آنها می کشند و مصدوم می کنند چون نفرت هایی پیشین دارند. اختلافاتی سیاسی، نبردهایی بر سر زمین. یا بهره کشی تاریخی از دیگری.
مذهب نه انگیزه اصلی، بلکه برچسب اصلی است که برای هدف قرار دادن دیگران مورد استفاده قرار می گیرد. البته که روش های دیگری برای برچسب زدن هست مثل رنگ پوست یا زبان یا طبقه اجتماعی. ولی مذهب تنها یا مهم ترین برچسب مورد استفاده برای تعریف دیگری هست.
اغراق آمیز نیست که بگوییم مذهب، مهم ترین مکانیسم برچسب زنی برای اشاعه خشونت بوده است. قاتل پدرت که بود؟ نه کسانی که قرار هست به عنوان انتقام، بکشی شان. قاتلین مدت هاست که خودشان مرده اند. کسانی که زمین های پدربزرگ ات را دزدیدند، الان مدت هاست که به تاریخ پیوسته اند. بنابراین تصفیه حساب ات را با کسانی که هم مذهب مسببین بوده اند می کنی.

نزاع میان اعراب و اسرائیل، ریشه اش در همین گونه تنفرهاست. با در نظر داشتن مصیبت هایی که یهودیان دیدند، به نظر رهبران کشورهای غربی، که متاثر از کتب مذهبی فکر می کردند اسرائیل واقعا سرزمین تاریخی قوم یهود است، آنها را به این سرزمین فرستادند. اگرچه به نظرشان نرسید که این همه خشونتی که در همان کتاب عهد عتیق ذکرش آمده تا سرزمین موعود تصاحب بشود، نادرست یا غریب بوده است. حتی اگر در آن زمان سکونت یهودیان در این سرزمین نادرست بوده، عوض کردن شرایط موجود بی شک اشتباهی بزرگ تر است.

اگر مذهب وجود نداشت، البته که اصولا مفهموم دولت یهودی هم بی معنا بود. همین طور سرزمین های اسلامی که هتک حرمت بشوند. اگر مذهب وجود نداشت، نه مصبت های قوم یهود بود، نه بدبختی های ایرلند، نه تفتیش عقاید و خیلی چیزهای دیگر. دست از نامگذاری های بی هدف بردارید. پادشاه بی لباس است. ناسیونالیست و فرهنگی و قومیتی صفاتی است که ما با بی صداقتی تمام استفاده می کنیم تا از واژه اصلی طفره برویم: مذهب!

به علاوه اینکه مذهب در میان برچسب های تفرقه افکن دارای این ویژگی مهم است که به شکل تمام عیاری زاید است. اگر برای باور مذهبی شواهدی وجود داشت، علی رغم نتایج نامطلوب ش می بایست قبول شان می کردیم. اینکه کسانی را که با ایشان اختلاف سیاسی داریم، مستحق مرگ بدانیم به اندازه کافی بد است. اما همین رفتار را با کسانی که درباره جن و پری و فرشته و دوستان خیالی آسمانی با ایشان اختلاف نظر داریم داشتن، به شکل بلاهت باری مصیب آمیز است.

سخت جانی این باور های هذیانی واقعا حیرت آور است. یکی از کسانی که در پروازی که در پیتسبورگ به زمین برخورد کرد، پیش از اینکه با کمک مسافران شجاع دیگر، در صدد باز پس گیری هواپیما از گروگان گیران بر بیاید با همسرش تلفنی تماس گرفته بود. همسرش بعدا گفت که خدا او را در این هواپیما قرار داده بود تا جلوی فاجعه را بگیرد. لابد به ذهن خدا نرسیده بود که به جای این کار، یک سکته قلبی به تروریست ها بدهد.همینطور ظاهرا خدا حواسش به برج های تجارت جهانی نبود.

چقدر مصیبت کافی است تا باورمندان هر دو سو را قانع کند که وقت آن رسیده که قبول کنند خدایی آن بالا نیست. اینکه ما برای همه مشکلات پرشمارمان تنها یکدیگر را داریم و می بایست با آنها مثل انسان های بالغ برخورد کنیم؟

وقتی رهبر تبشیری ایالات متحده که مذهبی ترین کشور دنیای متمدن است، با همان ادبیاتی حرف می زند که مرگ خواهان مسلمان حرف می زنند، شعر جی سی اسکوایر درباره جنگ جهانی اول به ذهن می آید:
خدا صدای ملت ها را شنید که در حال فریاد زد و آواز خواندن بودند
«خدا انگلستان را مغضوب کند» «خدا خودش حافظ پادشاه باشد»
خدای فلان کار را بکند، خدا بهمان کار را بکند
خدا گفت «خدای من! کار من را از پیش برایم تعیین کرده اند»

روان آدمی دو ضعف عمده دارد: میل به منتقل کردن خصومت های قومی به نسل های بعدی، و دیدن انسان ها در قالب عضو یک گروه به جای در نظر گرفتن شخص. ادیان ابراهیمی به هر دو این رگه های پلید، اعتبار می بخشند و در ترکیب با آن، معجونی انفجاری می سازند. تنها با خود را به نابینایی زدن می توان منکر دست پر رنگ مذهب در تمام درگیری های دنیای امروز شد. وقت آن رسیده است که آنهایی از ما که تا به امروز به جهت حفظ احترام، نارضایتی مان را از توهمات مذهبی پنهان می کردیم، برخاسته و بگوییم همه چیز عوض شده است.

 

این نوشته پیش تر در خودنویس منتشر شده است.

یکتاپرستی پلید است

به مناسبت درگذشت گور ویدال در ۳۱ جولای ۲۰۱۲ ، مقاله ای از او از سال ۱۹۹۸ برای New York Review of books را برگردان به فارسی کرده ام. ویدال یکی از مشاهیر ادبی قرن گذشته در ایالات متحده بود و او را با اسکار وایلد مقایسه می کردند. ویدال از هیومنیست های برجسته بود و نقد رادیکال اش از مذهب، موضوع بحث فراوان بود. او معتقد بود که یکتاپرستی، درد مشترک جامعه مدرن است.

پلیدی مگو در کانون فرهنگ امروز ما، یکتاپرستی است. از یک متن خشونت بار مربوط به عصر برنز ، یعنی «عهد عتیق»، سه مذهب ضدانسانی زاده شدند، یهودیت، مسیحیت و اسلام. اینها مذاهب خدای آسمانی هستند. آنها به معنای واقعی کلمه، خدای پدرسالارند (خدا، پدری قادرمتعال است) از همین جاست که به مدت دو هزار سال، نفرت از زن در کشورهایی که به این آیین و نمایندگان نرینه اش دچار شده اند فراگیر بوده است. البته خدای آسمانی، خدایی حسود است. او از همه زمینیان تنها بندگی می خواهد چرا که خدای تنها یک قبیله نیست بلکه خدای همه هستی است. کسانی که او را نمی پذیرند یا می بایست به آیین حنیف گروانده بشوند یا به مصلحت خودشان هست که کشته بشوند. دست آخر، تمامیت خواهی (توتالیتریانیسم) تنها شکلی از سیاست است که به کار خدای آسمان می آید. هر حرکت آزادی خواهانه ای در تضاد با اوتوریته او و نمایندگان بر حق اش بروی زمین قرار می گیرد. یک خدا، یک شاه، یک پاپ (یک ولی فقیه) ،  یک ارباب در کارخانه، یک قیم نرینه در خانه. پدران پایه گذار ایالات متحده، دل خوشی از خدای آسمان نداشتند. بسیاری شان، همچون تامس جفرسون او را یک سره رد کردند و به جایش انسان را در مرکز هستی گذاشتند. ابرهم لینکن جوان یک اعلامیه علیه مسیحیت نوشت، که دوستان اش متقاعد ش کردند که بسوزاند. نیازی به گفتن نیست که خبر این کارها درز می کرد و هر دو مجبور بودند که باورشان را کتمان کنند. جفرسون گفت که یک دئیست (Deist)‌است که همه معنایی می دهد و هیچ معنایی هم ندارد، در حالی که لینکن در حالی که سوگند گونه دست بر قلب داشت ریاکارانه گفت نمی تواند کسی را برای منصب دولتی حمایت کند که از مذهب بد بگوید.

از ابتدا (ی تاسیس ایالات متحده) مدعیان خدای آسمان همواره در پی تحدید جامعه مدنی ما بوده اند. همینطور، مسیحیون تبشیری از سوی محرومان اقتصادی نیرو می گرفته اند. بردگان افریقایی به جای آزادی های زمینی، اجازه داشتند کلیسای خدای آسمان را برپا کنند. هدف کلیسای سفیدپوستان اطمینان از رعایت قوانین مالکیت و ماندگاری تابوهای مذهبی پرشمار کتاب عهد عتیق و عهد جدید ، ولو با زور قوانین مدنی بود. آرمان جان ادمز (دومین رییس جمهور ایالات متحده) برای داشتن ملتی متکی به قانون و نه به فرد، به سرعت توسط تلاش کلیساها برای تحمیل تابوهای بی شمار سکس، الکل و قمار بازی از مجرای قوانین ظاهرا بی طرفانه و عادلانه بر همه، به چالش کشیده شد. ما امروزه البته ملتی متکی به قانون هستیم، قوانینی غالبا بد و یقینا ضدانسانی.

مهاجرت کاتولیک ها در قرن اخیر خدای آسمان مطلق خواه را تقویت کرده است. کلیسا همانطور که همیشه ادعا کرده است، «باطل هیچ حقی ندارد» اکنون خود را علنا در مقابل «منشور حقوق» انسانی مندرج در قانون اساسی ایالات متحده قرار داده است. آخرین نامه میان جان ادمز و تامس جفرسون، حاکی از نگرانی شان بابت اجازه ورود دادن به مردان مسیح (جزوئیت ها، فرقه ای پوریتن و با قرائتی بنیادگرایانه از آموزه های کلیسای کاتولیک اند) به ایالات متحده بود. با اینکه یهودیان مردان اهل کتاب بودند، ولی جلد اول را دنبال می کردند و نه نسخه جدید را (عهد عتیق انجیل، برگرفته از کتاب یهودیان است)، و بنابراین حق نداشتند دین شان را تبلیغ کنند، بلکه برعکس می بایست به دین جدید می گرویدند. همینطور از آنجایی که به شکل سیستماتیک توسط مدعیان خدای آسمان شیطانی معرفی می شدند، گرایش لیبرال پیدا کردند و به جای رفتن به کنیسه، انجمن دفاع از حقوق مدنی (ACLU) را برگزیدند. متاسفانه، اکتشاف اخیرشان مبنی بر اینکه خدا در مقام معاملات املاکی، سرقفلی تکه زمین هایی نامرغوب با نام یهودیه و سومریه را تا ابد به ایشان واگذار کرده، به گمان ام بسیاری شان را گمراه کرده است. امیدوارم که این موضوع دایمی نباشد.

در متمم اول قانون اساسی، پدران پایه گذار تصریح کردند که ایالات متحده، ملت خدای آسمان با یک مذهب ملی، به مانند بریتانیای که تازه از آن اعلام استقلال کرده بودند، نیست. جالب است که این متمم تا چه حد کم فهمیده شده است: بله هر کسی حق دارد هر خدایی را دوست داشت بپرستد ولی حق ندارد اعتقادات اش را بر دیگرانی که در خرافات و تابو های او هم عقیده نیستند تحمیل کند. این جدایی (میان سیاست و مذهب) در جمهوری اصیل ما مطلق است. ولی مدعیان خدای آسمان به آسانی دست برنخواهند داشت. در دهه پنجاه میلادی آنها موفق شدند «توکل ما به خداست» را کاملا بر خلاف متمم قانون اساسی، بروی اسکناس و سکه های مان ثبت بکنند. گرچه بسیاری از مسیحیون تبشیری حس می کنند رسالت دارند که همه مردم دنیا را به مذهب عقب مانده شان دعوت کنند، تا به امروز، از مجبور کردن دیگران به پرستش به شیوه مقبول خودشان ناکام گذاشته شده اند، ولی موفق شده اند نفرت پراکنی و خرافه پرستی شان را بر همه مان، به مستبدانه ترین و پلید ترین شکل ممکن، از طریق قوانین مدنی و منع های رایج، تحمیل کنند. به همین دلیل است که اکنون من مدافع یک جنگ تمام عیار علیه یکتاپرستان هستم.

اجازه بدهید اندکی به پلیدی هایی که آنها آفریده اند بپردازیم. تنفر از سیاه پوستان، مستقیما از «کتاب بد» شان (مسیحیان انجیل را کتاب خوب می نامند) آمده است. سیاه پوستان به عنوان نوادگان حام، به روایت انجیل برای همیشه نفرین شده اند و پال قدیس به ایشان می گوید از صاحبان شان حرف شنوی داشته باشند. نژادپرستی در مغز استخوان مومن واقعی رسوخ کرده است. برای او، سیاه تا ابد از سفید پست تر است و مستحق هر بدشانسی که بیاورد هست. این واقعیت که بعضی از یکتاپرستان می توانند کارهای خیرانه انجام بدهند بیانگر این است که این حس تبعیض شان به قدری درونی است که خودشان از وجودش خبر ندارند. در نهایت، این نژادپرستی باعث می شود که هر گونه تغییر واقعی غیرممکن بشود. در همین زمان، مدعیان خدای آسمان به قیمت بهروزی جامعه، حاضر شدند سیاه پوستان را از سیستم سیاسی مدنی شان حذف کنند. ظاهرا می بایست ما تا ابد در جنگ نژادی اعصاب خرد کن که توسط خدا و نفرت هایش شروع شده باقی بمانیم.

جنون پدرسالارانه ای که در واکنش به ستاندن جایگاه مرد توسط زن، چه در خانه و چه در محیط کار رخ می نماید، امروز به مانند گذشته پر رنگ است. مطابق نظرسنجی ها، اکثر زنان امریکایی در بلوای انیتا هال و کلارنس توماس،‌حق را به آقای توماس می دادند (از اولین موارد آزار جنسی که در ایالات متحده در رسانه ها خبرساز شد). اما نفرت پراکنی خدای آسمان علیه زنان هنوز در روان کسانی که مسحور خدایی حسود هستند جا خوش کرده است.

نفرت روان نژندانه علیه همجنسگرایی که در ایالات متحده رواج دارد، دستمایه تمسخر ما در دنیای متمدن شده است. یکتاپرستی در بیشتر کشورهای جهان اول ضعیف است. در چنین جاهایی، رفتار خصوصی جنسی افراد مطلقا به کسی مربوط نیست، چه برسد که آن را غیرقانونی اعلام بکنند. وقتی امپراطور جاستینین، که یک مدعی خدای آسمان دیگر بود می خواست لواط را غیرقانونی اعلام کند مجبور بود برایش یک دلیل عملی خوب پیدا بکند. و چه دلیل خوبی هم پیدا کرد، جاستینین،‌اعلام کرد که لواط،‌عامل اصلی وقوع زلزله است و بنابراین انجام اش تخلف به حساب می آید. ولی مدعیان خدای آسمان که همیشه در خط مقدم نفرت پراکنی بوده اند، همچنان به «سفر لاویان» (بخشی از انجیل) استناد می کنند، انگار که آن متن جنون آمیز، حرفی به درد بخور درباره چیزی زده است، البته به استثنا منع مصرف صدف ماهی در منطقه اورشلیم.

ما تازه به اوضاع بحرانی سیاره مان پی می بریم. برای یک قرن انسان ها به مانند ویروسی در شرایط بهینه رشد کردند و حالا به میزبان شان، زمین، حمله برده اند. به تازگی از فضا خبر آورده اند که اتمسفر را با غبار انباشته ایم. دمای کره زمین افزایش یافته است و آب و هوا مسموم شده است. انسان های عاقل نگران شده اند ولی مدعیان خدای آسمان در کمال آرامش اند و حتی از خود هم راضی هستند. زمین فقط پیش پرده ای برای بهشت است. چرا زحمت تمیز کردن اش را بکشیم؟ متاسفانه تنها راه پیروزی آقای بوش (پدر) در انتخابات آتی، رجوع به خرافه پرستان است. و به همین دلیل است که دولت (ایالات متحده) حاضر نیست وظیفه اش را در پاکسازی گسترده آلوده سازی زمین انجام بدهد بخشی به این دلیل که یکصد نفر صاحبان صنایع که پول تبلیغات ش را می دهند نان شان آجر می شود و بخش دیگرش به این دلیل است که خدای آسمان به ایشان گفته «بارور باشید و بچه بزایید، زمین را پر کنید و بر آن مسخر بشوید و بر هر جنبنده ای بروی زمین سلطه پیدا کنید». خوب خدایا، ما دقیقا همانطوری که فرمان داده شده بود عمل کرده ایم. حالا نوبت این است که به بهشت برویم، یا شاید مریخ هم بد نباشد.

عموما من با پیروی از سنت روشنگری قرن هجدهم که این جمهوری را بنا کرد، می گویم زندگی کن و بگذار زندگی کنند، سعی می کنم زیاد به قول لینکن، سر به سر یکتاپرستان نگذارم. اما من اجازه ندارم آنها را نادیده بگیرم. آنها به من چنین اجازه ای نخواهند داد. آنها به شدت مشغول اند. آنها رسالتی آسمانی دارند که حقوق ما به عنوان شهروندان عادی را از ما بستانند. ما کشوری با ممنوعیت سقط جنین، قمار بازی، ازدواج همجنسگرایان، مواد مخدر، و مشروبات الکلی هستیم. زندان هایمان در کشورهای توسعه یافته شلوغ ترین و بدترین است. اعدام های ما در نگاه کشورهای متمدن ما را مردمانه عقب افتاده، ناآگاه و خطرناک نشان می دهد. در عین اینکه ما مجاز نیستیم که خودمان را بکشیم یا موادی مصرف کنیم که آن بالایی خوشش نمی آید چون ممکن است برایمان بد باشد، ولی کاملا آزادیم که یک سلاح بخریم و هر چند تا آدم که از دست مان برمی آید را به قتل برسانیم.

همانطور که آرتور شلسینگر در (این یک پاندول است) می گوید، همه چیز رفت و برگشتی است. هر بیست سال دموکرات ها جایشان را به جمهوری خواهان می دهند و برعکس. ولی من عقیده دارم مشکل نه رفت و برگشتی بلکه در کل سیستم است. و سیستم ما مانند هر سیستم دیگری، از قانون دوم ترمودینامیک تبعیت می کند. همه چیز زوال یافتنی است و ما به قدر کافی در جاده سنگفرش زرد به سمت انتروپی پیش رفته ایم. من فکر نمی کنم بشود کار زیادی در شرایط کنونی سیستم سیاسی اقتصادی کرد که مانع این پیش روی بشود. ما در دهه پنجاه پاندول آرتور را از دست دادیم، زمانی که قانون اساسی مان را با یک دستگاه امنیت ملی عوض کردند که بیشتر مالیات را خرج جنگ و جنگاوری می کند. همین گونه بود که سیستم آموزشی ضربه خورد. برای سالها من پیشنهادم این بود که ما یک کنگره قانون اساسی برگزار کنیم با این استدلال که علنی کردن اش برای مناظره عمومی مفید است. متاسفانه همه ما توسط مدرسه و منبر و رسانه  متقاعد شده ایم که قانون اساسی بی نقص است ، حتی وقتی کارکردی چون یک میله پرچم بیشتر ندارد. کنگره دیگر مسئولیت اعلان جنگ یا بودجه نویسی ندارد. و این پایان قانون اساسی به عنوان یک دستگاه کارا است. آدم های محتاط می اندیشند که اگر مذهبی ها فرصت مرور و بازبینی قانون اساسی را بیابند همه آزادی ها ما را از داخل ش پاک خواهند کرد. بی شک تلاش شان را خواهند کرد. ولی من گمان نمی کنم موفق بشوند. قانون آهنین الیگارشی مدیسون بسیار سخت جان است. یک عده اندک که به حقوق خود آشنا هستند، به مانند همیشه، توده ها را راهنمایی خواهند کرد. به هر روی، بهتر است حقوق مان را در یک جلسه علنی و ناگهانی از دست بدهیم و نتیجه، یک جنگ داخلی باشد تا  آنطور که امروز داریم از دست می دهیم، تدریجی و فرسایشی.

یک خیال پردازی دیگر مورد توافق همه این است که ما در ایالات متحده جامعه طبقاتی نداریم. در حالی که عده اندکی که از طریق کنترل نظرات، اکثریت را کنترل می کنند خود را از نظر پنهان کرده اند. آنها ما را متقاعد کرده اند که ایالات متحده یک جامعه بی طبقه است که شانس برای هر کسی وجود دارد. نود درصد اخبار روزنامه ها درباره برندگان لاتری یا دختران و پسرانی است که علی رغم مشکلات پرشمارشان یک شبه میلیونر شده اند. رسانه ها به ما می گویند هنوز برای ۹۹درصدی که هیچ وقت ثروت افسانه ای را تجربه نخواهند کرد امید هست. ما همچنین از زمان تولد مورد هشدار قرار گرفته ایم که احساسات افراد را با انتقاد کردن از مذهب شان جریحه دار کردن مودبانه نیست، هر چند این مذهب با نفوذ به قوانین مدنی در حال آسیب رساندن به همه باشد. خوشبختانه این عده اندک نمی توانند منکر اوضاع دشواری که از سر می گذاریم باشند. خبر اینکه ایالات متحده در حال عقب افتادن در جهان است دهان به دهان می گردد. پس آیا وقت آن نرسیده است که درباره چینش اقتصادی اجتماعی مان بحث جدی بکنیم؟

نویسندگان کتاب «روزی که امریکایی ها راست ش را گفتند» برای این تلاش کرده اند. متاسفانه ۹۲ درصد افرادی که مورد نظر سنجی شان قرار گرفته بودند اعلام کردند که دایما دروغ می گویند. شبیه به یکی از قدیمی ترین جوک های تاریخ بشر است:‌ یک شهروند جزیره کرت گفت «همه کرتی ها، دروغ گویند».  صورت مسئله: آیا آنچه او گفت راست بود یا دروغ؟ بنابراین دیدگاه های مطرح شده در کتاب شاید قابل اعتماد نباشد، ولی برگزار کنندگان نظرسنجی می بایست تلاش می کردند بفهمند مردم از چه می ترسند که ناچارند دایما از گفتن احساسات و عقاید شان پرهیز کنند. توکوئیل گمان می کرد که غریزه استبداد اکثریت امریکاییان منجر به یک همگون سازی از سر ترس می شود. به نظر می آید حق با او بوده است. بی شک هر چیزی مهمی در زندگی سیاسی ما غیر قابل بحث است.

حتی امروز نیز که دو کاندیدای ضد سیاست مستقر در صحنه هستند، تنها براون به پول هنگفتی که هزینه سازمان های ریز و درشت امنیتی می شود و جنگ های احتمای که در آینده در راه است، پرداخته است. اگرچه جزییات این جنگ ها مبهم هستند ولی نتایجی ناگوار برای ما خواهند داشت: مالکیت عامل رخداد این جنگ ها خواهد بود، چه به شکلی کمیک در گرانادا و چه به شکلی اسفبار در ویتنام. جنگ تنها چیزی است که آنها به آن اهمیت می دهند، به دلیل اینکه با اهریمن انگاری دشمن است که می توانند امریکاییان را از داشتن چیزهایی که مردم دیگر جهان اول از آن بهره مند هستند ، از مدارس تا خدمات درمانی محروم کنند. اکنون بودجه جنگ تبدیل به تنها موضوع کمپین سیاسی در قرنی شده است که به نظر نمی رسد «قرن آمریکایی» باشد.  در واقع سال ۲۰۰۰ پایان برتری امریکا در جهان و همین طورهژمونی نژاد سفید است. به زودی ما تنها ۱۶درصد از جمعیت جهان را تشکیل می دهیم. بیایید امیدوار باشیم اعضای قبایل پر جمعیت تر همچون آسیایی ها با ما بهتر از آنطور که ما با ایشان بودیم رفتار بکنند.

اگرچه ما اجازه نداریم مسایل نژادی را بیش از اینکه بگوییم مسیح همه ما را به یک اندازه دوست داشته به بحث بگذاریم،‌تاریخ چیزی جز سرگذشت مهاجرت خونین قبیله ها نیست. وقتی نژاد سفید پانصد سال پیش از اروپا به اقصی نقاط جهان سفر کرد، کارهای حیرت آوری در سراسر جهان انجام داد. با الهام از خدای آسمانی غضبناک، سفیدپوستان وانمود کردند که جهان گشایی شان به هدف آوردن یک خدا، برای همه  به خصوص برای ادیان قدیمی تر و نرم خو تر،بوده است. حالا قبایل درحال مهاجرت مجدد هستند. مردم حسابی مضطرب شده اند چون قبایل گونه گونی می آیند که اینجا زندگی بکنند و هنوز فرصت نکرده اند «عصر جکسن» (زندگی نامه هفتمین پرزیدنت ایالات متحده) را بخوانند. من فکر می کنم در باز کردن درها بروی همه زیاده روی شده است. شاید شغل به اندازه کافی برای مهاجرین دیگر نمانده باشد ولی هر رفاهی که ما داریم نتیجه کار بردگی یا شبه بردگی بوده است، تازه واردین هم به همین سبک در آشپزخانه رستوران ها، همچون کارگاه های عرق ریزی، به مانند گذشتگان کار می کنند. هیچ جای تعجبی ندارد که سرمایه مانع از داشتن یک جنبش کارگری قوی بوده است و ۱۴٪ نیروی کاری که سندیکا دارد هم همواره یا به عنوان ابزار دست جماهیر شوروی در گذشته یا مافیا در امروز نمایانده می شود.

از سوی دیگر من فکر می کنم حضور آسیایی ها و هیسپانیک ها(اقوام لاتینو) از نظر فرهنگی به سود ماست و از تمرکز نبرد میان سیاه و سفید پوستان می کاهد. از دیدگاه من، تازه وارد ها پیش از هر چیز می بایست اصولی را همچون اعلامیه استقلال و منشور حقوق انسانی قانون اساسی بفهمند. در غیر اینصورت ما تبدیل به یک کشور با تضاد های نژادی همچون آفریقای جنوبی خواهیم شد در حالی که از اقتصادی شبیه به برزیل بهره مند خواهیم بود.

سی سال است که من می گویم ما احزاب سیاسی در ایالات متحده نداریم. این باعث نگرانی رسانه ها شده که کارشان این است که به شما بقبولانند که مردم حق انتخاب پرزیدنتی را دارند که نماینده عموم مردم باشد. به جایش، ما کسی مثل بوش را داریم که کار اصلی ش به جز جنگ افروزی، حذف مالیات سرمایه داران است که از سوی رفقایش درخواست شده. خوشحال هستم که مدعای من سرانجام به عرصه عمومی آمده است. حتی بی استعداد ترین خبرنگاران هم امروز می پذیرند که تفاوت عمده ای میان دموکرات ها و جمهوری خواهان وجود ندارد. همچنین پیشنهاد من در محدود کردن زمان کمپین به شش هفته هم مورد توجه واقع شد و در برنامه کریر، مطرح شد که اگر رادیو و تلویزیون به کاندیدا ها زمان مجانی برای ابراز برنامه هایشان بدهند، دیگر نیازی نیست این همه پول مفسده برانگیز جمع آوری کنند. افسوس بر انگیز است که مهم ترین آرمان من، یعنی مالیات گرفتن از همه ادیان و اربابان اش، هنوز به بحث گذاشته نشده است، مواد مخدر هم که قانونی شدن شان اصلا قابل تصور نیست چرا که پنتاگون بعد از کمونیسم، احتیاج به دشمن جدیدی داشته است.

اما بازگردیم به ناگفتنی اصلی، مذهب. به نظر می رسد که مذهب تسلط ش را بر این کشور در ربع دوم این قرن از دست داده است. از محاکمه اسکوپس در ۱۹۲۵ (محاکمه یک معلم مدرسه به خاطر آموزش دادن فرگشت داروینی) تا حذف منع مشروبات الکلی در ۱۹۳۳، مدعیان خدای آسمان عموما در پس صحنه قرار داشتند. بعد تلویزیون اختراع شد و منبر مجازی، سیلی از «المر گنتری» ها را آورد که از معافیت مالیاتی مذهب سواستفاده کردند. نتیجه این بود که متاثر از حرص و طمع، بیداری مذهبی شروع شد و نتایج اش به شکل قابل پیش بینی، برای سیاست مسموم کننده بود.

معمول است که در زمان های نادری که موضوعات حساس بحث می شود به همه تذکر داده بشود که مهربان تر و آرام تر باشند. خدایا ما را در انسانیت مشترک مان گرد هم بیاور. ما دویست سال است که این موعظه ها را می شنویم و امروز از همیشه از هم دورتر شده ایم. بنابراین من می گویم به جای اینکه تلاش بکنیم همه را متحد بکنیم، اجازه بدهید هر کسی خودش باشد تا بداند کجا ایستاده است. هر کدام از ما، به عنوان یک قانونگذار سکولار و رها از خدای آسمان. اگر بخواهم بی تعارف بگویم، من مبارزه جویی را تبلیغ می کنم.

 

این برگردان پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

دانش بد

Bad Science  یا «دانش بد» نام کتاب پرفروش کتاب بن گلدکر است که در آن از دیدگاه یک متخصص بهداشت عمومی، به مشکلاتی که افکار عمومی در فهم و درک دانش پزشکی دارند می پردازد، با این حال آنچه درباره فهم دانش گفته می شود اختصاص به این رشته ندارد و برای آشنایی با «متد علمی»‌به شکل عمومی بسیار مفید است. گلدکر یک پزشک است که برای روزنامه گاردین از سال ۲۰۰۳ ستونی به همین نام می نویسد و در آن، انواع و اقسام کلاهبرداری ها و دغل کاری های افرادی که خودشان را صاحب نظر می دانند را رسوا می کند. او سپتامبر گذشته در کنفرانس TED هم یک ارایه موفق داشت که با استقبال فراوان روبرو شد.

کتاب فصل های متنوعی دارد که بیشتر متمرکز بر موضوعات داغ سلامت و بهداشت در انگلستان است، با این حال، بسیاری از این روش های کلاهبرداری، امروزه در ایران هم به شدت رایج شده است. با این حال وجه برجسته کتاب، رویکردی بسیار همه فهم و تشویق کننده است به دانش علمی، که نه به صورت متمرکز، بلکه در لابلای داستان های شیادی ها و کلاهبرداری ها روایت می شود. نویسنده طبع طنز بسیار خوبی دارد و به طور مثال، برای کنف کردن یکی از برجسته ترین «متخصصین تغذیه»، از موسسه ای که او «دکترا» گرفته، یکی برای گربه مرده اش تهیه کرده و به دیوار خانه اش آویخته!

کتاب با کلک های نازل و رایجی شروع می کند که معادل های فراوانی در ایران دارند: دست بند های انرژی، پاشویه سم زدایی کننده که با گذاشتن پاها در آن، رنگ آب عوض می شود که لابد به خاطر خروج «سموم» از بدن است.  از خلال این موارد به ظاهر ساده که قاعدتا آدم تحصیل کرده نبایستی گول شان را بخورد، گلدکر تلاش می کند مبانی «متد علمی» را تشریح بکند. مثلا توضیح می دهد که کافی ست در پاشویه سم زدایی کننده، پای تان را قرار ندهید و ببینید آیا باز هم رنگ آب عوض می شود یا نه؟اگر چنین بشود، یعنی سم ها از پای شما نمی آیند! او پیشنهادهای مشابهی در مورد طیف وسیعی از ابزارهای این چنینی میدهد. اما نکته جالب تر این است که چرا چنین ابزارهای بی اثری تا این حد می فروشد؟ آیا مردم تا به این حد نادان هستند؟ دست کم جامعه انگلستان که چنین نیست و گلدکر هم موافق است که دلیل، نادانی نیست بلکه خوش خیالی است. ما انسان ها اشتهای سیری ناپذیری برای میان بر داریم: به جای اینکه غذای سالم بخوریم و ورزش بکنیم، می خواهیم با خوردن یک قرص ساده یا وصل کردن یک الکترود به شکم مان، لاغر بشویم. و این محصولات دقیقا به همین «من بی منطق و آرزومند» ما کالایشان را می فروشند. در ایران به خصوص روش های سم زدایی (Detox) بی نهایت محبوب است و پزشکان زیادی با آن مشغول هستند. پول خوب در می آورد و با اینکه سودی به کسی نمی رساند، ولی ضرری هم ندارد. البته گلدکر آنها را کاملا بی ضرر هم نمی داند. باوری فراگیر بخصوص میان ایرانیان وجود دارد که امراض، به دلیل وجود سموم در بدن هستند، یا اینکه هر چیزی گیاهی اش یا طبیعی اش بهتر است. این حرف ها، بنیان های دانش بیولوژی و زیر شاخه اش یعنی بیوشیمی را نادیده می گیرد. بدن شما میلیون ها سال، بدون نیاز به این ابزارهای نازل، سم زدایی می کرده است و از عهده اش به خوبی با کلیه و کبد تان بر می آمده است. به علاوه بیمارانی که دچار نارسایی این اعضا می شوند، نه با یک بسته ۱۰۰ دلاری از پاشویه، بلکه با مشقت فراوان و دستگاه های چند میلیون دلاری دیالیز، زنده نگاه داشته می شوند. برنامه های سم زدایی، یک میان بر هستند برای مشکلاتی مزمن. سم زدایی ها به نوعی معادل رفتار های آیینی است که به دلیل شباهت ظاهری اش به «دانش» امروزه بیشتر خریدار دارد، چون دانش در دو قرن اخیر، پیروزی تعیین کننده بر باورهای خرافی پیدا کرده است و حتی امروزه افراد خرافی هم بسیار علاقه دارند که ظاهری علمی به کارهایشان بدهند.

گلدکر سپس به تحقیقاتی اشاره می کند که نشان داده اند افراد راحت تر گول توضیحاتی را می خورند که الفاظ تکنیکی در آن استفاده شده که خواننده از آنها سر در نمی آورد. به علاوه تحقیقات دیگر نشان داده اند ما عموما میزان فهم دیگران از موضوعات را دست بالا می گیریم (شاید بشود گفت از نظر فرگشتی، هزینه اینکه انسان دیگری را در خبر داشتن از چیزی دست پایین بگیریم به قدری زیاد بوده که ما را مستعد خطای نوع دوم علمی کرده است). و نهایتا تحقیق دیگری که نشان داد ما برای حرف های قلمبه سلمبه که کلی چیزهای جانبی در کنارش می آورند، راحت تر قانع می شویم. بیخود نیست گزافه گویانی چون الهی قمشه ای این قدر طرفدار دارند!

اما گلدکر می گوید که باور داشتن به چرند، اصلا مختص به افرادی ناآگاه نیست، دولت انگلستان تا سال ۲۰۰۹، برنامه ای در مدارس سراسر کشور داشت با نام ورزش مغز (Brain Gym) که به کودکان گفته می شد با حرکت دادن سر می توان خون بیشتری به آن رساند و بهره هوشی را افزایش داد! چنین کاری بسیار خطرناک است چون کودکان، شاخک های بسیار حساسی دارند که مزخرف را به راحتی تشخیص می دهند و اگر آنها را به چنین چیزهایی عادت بدهیم ، آینده علم در خطر بزرگی قرار می گیرد. خوب البته برای بزرگسالان هم می شود کارهایی کرد ولی افراد اسیر نوعی خودفریبی دایمی هستند: گلدکر فروش محصولات بهداشتی زیبایی که مطلقا تفاوتی با نمونه های ارزان قیمت و غیرلوکس ندارند را نوعی مالیات خودخواسته برای افراد احمق توصیف می کند. او می گوید که ساختن کرم های دست و صورت حتی در خانه هم ممکن است و آنچه بروی بروشورهای پر زرق و برق محصولات آرایشی بهداشتی فروخته می شود، تنها رویاست. حتی یکی از این محصولات هم نتوانسته اند از یک آزمایش علمی سربلند بیرون بیایند و الا این کمپانی ها امان مردم را می بریدند.

در فصلی به موضوع «هومیوپاتی» می پردازد و نشان می دهد که بر خلاف ادعای هومیوپات های امروزین، بنیان گذار این شیوه نسبتا محترمانه کلاهبرداری، دکتری آلمانی به نام هانمن، با دوز های بسیار بالای مواد کار می کرد. او باور رایج آن زمان منبی بر فهم کارکرد مکانیسم داروها را رد می کرد و می گفت بایستی به بدن مثل یک جعبه سیاه نگریسته بشود که هیچ چیزی ازش نمی شود فهمید. به شکل خلاصه، هومیوپاتی، درمان کردن بیماری ها، با چیزهایی است که عامل بروز شان هستند. اگر گفته بشود که عامل سرماخوردگی مثلا آب لیمو است،‌درمان، مواجه کردن بدن با آب لیمو در مقادیر کم است. چیزی که گفته نمی شود اما این است که این «کم» دقیقا چقدر است؟ در توضیحی مفصل، گلدکر می گوید که با شیوه رقیق سازی رایج در هومیوپاتی، نه نسبت یک مولکول در میلیون که مرتبا نقل می شود، بلکه رقمی صدها میلیون بار کوچکتر است. به زبان دیگر، مولکولی که ادعا می شود «موثر» است،‌ حتی یک دانه اش در محلول وجود ندارد! پس چرا بعضی افراد با مصرف هومیوپاتی، خوب می شوند؟ به خاطر مفهومی شناخته شده به نام پسرفت به میانگین (Regression to the mean) که می گوید سیستم های پیچیده، نمی توانند برای همیشه در نهایت (بیماری) بمانند و لاجرم به میانه (سلامت) باز می گردند، چون اگر چنین نکنند، یا بیمار می میرد یا اینکه نهایت(بیماری)، سطح جدید میانه (سلامتی) می شود. در واقع، درمان شدن با هومیوپاتی، تنها یک وهم شناختی (Cognitive illusion) است. شما احتمالا فکر می کنید دلیل خوب شدن سرماخوردگی تان، آمپول پنی سیلینی هست که زده اید، در حالی که تمامی شواهد علمی می گوید آنتی بیوتیک هیچ تاثیری در بهبودی «حال» شما ندارد. شما اما به صرف اینکه فکر می کنید دارویی مصرف کرده اید، حس بهتری دارید. در یک مطالعه، صرف نداشتن گروه کنترل کور نسبت به درمان (گروه کنترل نمی بایست بداند که آیا واقعا دارو مصرف کرده یا نکرده. بنابراین به جایش بایستی یک قرص که تنها پودر کلسیم است مصرف کند و نسبت به درمان، «کور» باشد. درباره دارونما  «سایه بقراط» را بخوانید) باعث تفاوت ۱۷٪ در نتایج می شد! نکته ای که می بایست همیشه در سنجش علمی در نظر داشته باشیم، این است که حتی تعداد انبوهی مشاهده تکی، هرگز به معنای «شاهد» نیست و می بایست برای رسیدن به پاسخ ها از «متد علمی» استفاده کرد.

گلدکر معترف است که اثر «دارونما» پدیده ای مهم و واقعی است و حتی از طریق نحوه رفتار پزشک هم منتقل می شود و از این جهت پزشک می بایست بسیار دقت بکند که رفتار او هم در بهبودی مریض تاثیر دارد و ندادن این تقویت مثبت، به مانند نرساندن درمان مورد نیاز به بیمار، غیر اخلاقی است. با این وجود بسیار مهم است که دقت کنیم که همدلانه و یا بدتر، با تحکم نقش مریض را به شخص دادن، می تواند تقویت کننده باورها و رفتارهای بیمارگونه باشد و هر نشانه غیر مهمی مثل خشکی عضلانی را هم تبدیل به یک «بیماری» بکند. این وظیفه پزشکان است که توازنی قایل بشوند میان آنچه به عنوان بیماری فرد به رسمیت می شناسند و آنچه فرد می بایست به عنوان «شرایط معمولی» بپذیرد، تمایز قایل بشوند. «بیماری» قلمداد کردن همه چیز،‌هزینه های درمانی سرسام آوری تحمیل می کند و به نفع هیچ کسی نیست. بایستی توجه بکنیم که بیمارستان هومیوپاتی، در قرن هجدهم که تاسیس شد، آمار مرگ و میر بهتری از بیمارستان سلطنتی لندن داشت، اما دلیل اش این بود که آن زمان، متد های نادرستی چون فصد (گشودن رگ های مریض به قصد «پاک» کردن خون اش) و روش های مشابه، عملا باعث مرگ می شدند در حالی که هومیوپاتی چون هیچ کاری نمی کرد،‌ لااقل نمی کشت! ولی امروز بیماری های بسیاری هستند که اثبات شده است که درمان شان توسط طب، موثر تر از هیچ کاری نکردن است. بر خلاف ادعای طرفداران، هومیوپاتی بی خطر نیست، هومیوپاتی از هر چیزی، بیماری می سازد (داروی هومیوپاتی مخصوص تقویت حافظه! یا تقویت قبراقی!) و همچنین پیوند میان پزشک و بیمار را که اساس اش بر اعتماد است متزلزل می کند.

فصل بعدی را گلدکر به «طب حاشیه» اختصاص داده است. قابل انتظار است که اینجا هم، اثر «دارونما» نقش موثری در کلاهبرداری وسیعی که طب حاشیه (Alternative medicine) نامیده می شود دارد. البته می بایست بدانیم که اثر دارونما، مربوط به آدم های ضعیف یا بی سواد نیست، همه مستعد آن هستیم. در طب حاشیه، بر خلاف هومیوپاتی، تکیه زیادی بروی علم روز می شود چون ادعا دارند که مکانیسمی برای شیوه کارکرد داروهایشان وجود دارد،‌ ولی در مقابل اثر خارق العاده جالب و قابل بررسی «دارونما»، توضیحات آنها بسیار هیجان کمتری دارد. موضوع خطرناک اما این است که آنها، طب را تکمیل نمی کنند، بلکه آن را جایگزین می کنند. در زبان فارسی هم با بی شرمی، نام طب حاشیه را طب جایگزین ترجمه کرده اند، انگار که هومیوپاتی می تواند به اندازه داروی شیمی درمانی موثر باشد. هومیوپات ها و دیگر انواع طب حاشیه، افرادی هستند که به دلیل نداشتن پروانه رسمی پزشکی، قابل پیگیری نیستند و مدام توصیه های پزشکی می کنند که می تواند به قیمت جان انسان ها تمام بشود: مثلا آنها مرتب پرهیز می دهند که کودکان تان را واکسینه نکنید، یا اینکه می گویند داروی ضد مالاریا در سفر به مناطق مالاریا خیز نخورید. طب حاشیه، معمولا به سراغ کسانی می رود که به هر دلیلی، طب نمی تواند برایشان کار چندانی بکند، چرا که مشتریان خوبی خواهند بود، این را آمار می گوید.

در میانه فصل، اشاره ای به یک مقاله از هری فرنکفورت استاد فلسفه پرینستون می کند که بسیار جالب است. نام مقاله On Bullshit است. این فیلسوف می گوید که بر خلاف دروغ گو ها، bullshitters به حقیقت اهمیتی نمی دهند. دروغ گو برای وفادار ماندن به هدف اش (دروغ گویی) می بایست دایما تصوری صحیح از حقیقت داشته باشد تا آن را وارونه کند. ولی bullshitter نه دوستی قوی با حقیقت دارد و نه دشمنی با دروغ. در واقع برایش هیچ کدام فرقی ندارند. او تنها می خواهد که در مرکز توجه باشد، حرف بزند و دیگران را راضی کند (ویدیویی کوتاه مصاحبه با پرفسور را اینجا ببینید). گلدکر می گوید اکثر چهره های طب حاشیه چنین شخصیتی دارند و با فرنکفورت هم عقیده است که اینها بسیار از دروغگویان خطرناک تر اند. به عنوان مثال، «Nutritionist»، بر خلاف «Dietitian» که رشته ای شناخته شده در دانشگاه و سازمان های ناظر است، یک حرفه من در آوردی است که از افرادی پر شده که با نادانی قابل توجه، اصرار دارند بگویند از علم سر در آورده اند. اینها اغلب با نیروهای محافظه کار جامعه هم دست می شوند و اهداف «پاک جویانه» و پوریتن را در جامعه دنبال می کنند، که نمونه اش را در ایران بسیار می بینیم. ایراد اینجاست که هر چقدر افراد بیشتری به حرف شما گوش بدهند، اشتباهات شما بالقوه هولناک تر می شود. اما برای این افراد ظاهرا مهم نیست که حرف های عجیب و غریب شان (روزی یک پیاز خوردن سرطان را پیش گیری می کند، هویج بیماری ام اس را درمان می کند …) تا چه می تواند سلامت جامعه را تهدید کند. به نظر من، سوتفاهم عظیم در ایران این است که چه چیزی، یافته ای علمی به شمار می رود و چه چیزی علمی است. به همین دلیل است که جای اشخاصی چون گلدکر در ایران خالی است.

اما ایراد دیگر این درمان های به ظاهر بی ربط و بی خطر چیست؟ وقتی برای هر چیزی از چاقی تا رفتار ضد اجتماعی ادعا می شود که یک قرص وجود دارد، طرز فکر جامعه چنین می شود که برای هر چیزی، یک قرصی بایستی اختراع بشود تا آن مشکل را حل بکند. نتیجه این می شود که در اکثر جوامع، افراد هرگز راضی نمی شوند مثلا درمان قطعی بارداری های زیر سن بلوغ، که کاهش فقر است را انجام بدهند و به راه حل های عجیب و غریب فکر می کنند. به مانند فردی که می خواهد چاقی اش را به جای رژیم و ورزش با قرص حل بکند، اینجا هم جامعه کارهای سخت تر را انجام نمی دهد و به امید حل موضوع با خوردن معجون های عجیب و غریب و قرص های بی اثرمی نشیند. معضلات اجتماعی، پیچیده و چند لایه اند، و امکان ندارد با یک چیز درمان بشوند.

گلدکر سپس به موضوع صنایع دارویی می پردازد که تجارتی سودآور و از نظر اخلاق حرفه ای بسیار پرسش برانگیز بوده است. با این حال گلدکر تقصیر را بر عهده مردم می داند که به جای مجبور کردن دولتمندان به تامین بودجه تحقیق، اجازه می دهند صنایع دارویی دانشمندان و نتیجه تلاش شان را بخرد. در زمینه انتشار نتایج تحقیق هم به خصوص ظرف یک دهه اخیر مطالب بسیاری انتشار یافته که «اخلاق پزشکی» را دستخوش تغییرات فراوان کرده است. امروزه کاملا مرسوم شده است که هر پزشکی خود را موظف می داند که همه ارتباطات اش را با صنایع دارویی اعلام کند به این دلیل که تضاد منافع، حتی در خوش نیت ترین پزشکان هم می تواند رخ بدهد. اما سیاه کاری های صنایع دارویی به اینجا ختم نمی شود، مهم ترین مشکلی که صنایع دارویی ایجاد می کنند این است که نتایج تحقیق «منفی» را منتشر نمی کنند. یک داروی جدید، در مقابل دارویی که در بازار است امتحان می شود، نتیجه این است که هر دو به یک اندازه موثر اند، اما این چیزی نیست که شرکت دارو سازی می خواهد بنابراین نتایج در کشوی میز باقی می مانند. البته محققین روش جالبی ابداع کرده اند که برآوردی از این «داده های گم شده» داشته باشند یا به لفظ تخصصی برای Publication Bias یا بایاس انتشار، جستجو کنند. نتایج همواره نشان می دهد که به ازا تحقیقات مثبت، مقدار زیادی تحقیق که نتیجه مثبتی نشان نداده منتشر نمی شود.  در دنیای نوآوری پزشکی، اکثر نوآوری های مهم در دهه ۳۰ تا ۷۰ میلادی رخ داده است و سرعت ثبت داروهای جدید برای بیماری ها از آن زمان به شدت پایین آمده است. به جای اینکه یک کلاس دارویی جدید برای مبارزه با مالاریا به ثبت برسد، داروسازی ها، داروهای همدیگر را با صرف هزینه های جنون آمیز، تغییر اندکی می دهند تا از قوانین ثبت فرار بکنند و سپس با خرج های فراوان پزشکان را متقاعد می کنند میان دو داروی کاملا یکسان، انتخاب بکنند. اما گلدکر می گوید که امکان پیشرفت در زمینه پزشکی نه فقط همچون دهه های طلایی ۳۰ تا ۷۰ بلکه حتی از نوع پیشرفت هایی که با افزایش سطح بهداشت عمومی در قرن نوزدهم رخ داد، اکنون هم میسر است: نیاز هست که با بازگشت به «دانسته ها»ی پزشکی، آن را از نادانی هایمان پاک کنیم و طب-شاهد محور (Evidence-based medicine) را جایگزین طب تجربه بکنیم.

در بخش های دیگر، توضیحات بسیار مفیدی درباره انواع Biasها یا جهت گیری هایی که نتیجه های آزمایش علمی اخلال ایجاد می کند صحبت می شود. به طور مثال شرکت دارویی یک مطالعه کاملا بی نقص انجام می دهد به جز اینکه در وقت انتخاب کسانی که می بایست دارو را مصرف کنند، خیلی مریض ها را انتخاب می کند که نتیجه دارو کاملا مشخص تر بشود. در حالی که در عالم واقع، بیشتر کسانی که از دارو استفاده خواهند کرد، تا به آن حد مریض نیستند و بنابراین اثر دارو، اغراق می شود. به این بایاس، Selection Bias گفته می شود. همینطور یک فصل به موضوعی که در ایران کمتر درباره اش بحث شد می پردازند: غائله واکسن های MMR یا سه گانه اطفال. موضوع این بود که یک پزشک به نام اندرو ویکفیلد، مقاله ای در لنست چاپ کرد که بی نهایت بد نوشته شده بود و تنها از توصیف ۱۲ بیمار،حدس زده بود رابطه ای ست میان این واکسن و بروی بیماری آتیسم. بر خلاف انتظار، به جای خبرنگاران اختصاصی سلامت، یک مشت ماجراجو به وسط کار شیرجه زدند و نهایتا غوغا به حدی بالا گرفت که میزان واکسیناسیون از بیش از ۹۵٪ به زیر ۸۵٪ افت کرد. در همین مدت معلوم شد که دکتر ویکفیلد، از پیش با یک گروه که تلاش می کرد داروسازی ها را بابت بروز آتیسم در کودکان به دادگاه بکشاند رابطه داشته و حقوق دریافت می کرده. از این بدتر این بود که لنست بخش هایی از مقاله را حذف کرد و ویکفیلد هم اکنون بابت تحقیق بروی کودکان بدون رعایت اخلاق پزشکی زیر تحقیق است. اما رسانه ها سنت بسیار نادرستی را پایه گذاری کردند که به علم، یک ظاهر هرج و مرجی که در آن هیچ کسی با هیچ کسی موافق نیست می دهد. وقتی می خواهند درباره یک موضوع «جنجالی» در رسانه صحبت بشود، دو «متخصص» را از دو سمت بحث می آورند و نظرشان را می پرسند. گلدکر می گوید این کار بسیار نادرست است چون فرض می گیرد که افراد، خودشان نخواهند توانست با نگاه کردن به اعداد و ارقام،‌تصمیم بگیرند چه چیزی درست است. او پیشنهاد می کند به مانند کتاب اش، درباره هر موضوع، اعداد و ارقام به افراد ارایه شود و در صورت لزوم، مقدماتی چون آمار و بیماری شناسی به همه آموزش داده بشود تا خودشان قضاوت بکنند نه اینکه کسی مثل ویکفیلد را به جای سلحشوری که علیه دولت قیام کرده تا بچه های معصوم را از آتیستیک شدن نجات بدهد تصویر کنند و لقب «خبره» به او بدهند. بر سر در بیمارستان سلطنتی، نوشته شده است Nullius in verba، یعنی «به حرف هیچ کس». چه خوب ست که درباره موضوع مهمی مثل سلامت، اتوریته هیچ کسی را قبول نکنیم و خودمان تلاش کنیم با مجهز بودن به ابزار علمی، هر ادعایی را سنجش کنیم.

در کتاب نکات جالبی یافت می شود،‌از جمله اینکه پزشکان از مهم ترین طرفداران به قدرت رسیدن حزب نازی بودند و ۴۵ درصد پزشکان آلمانی عضویت رسمی حزب را داشتند. یا اشاره به تحقیقی بسیار مشهور، که نشان می دهد چقدر حس ما انسان ها، به نظم نادرست است: از افراد خواسته شد که یک توالی «خوش شانسی» را  در امتیاز های کسب شده توسط بسکتبالیست ها کشف کنند. اکثر افراد فکر می کنند برای تصادفی بودن،نبایستی فرد بتواند پشت سر هم امتیاز بیاورد، در حالی که برای تصادفی بودن دقیقا بایستی چنین باشد. گفته مشهور ریچارد فاینمن برنده نوبل فیزیک، که ما انسان ها، بعضی چیزها را منظم می بینیم، یا اتفاقاتی برای مان اهمیت دارد، و فکر می کنیم که احتمال رخدادن شان بسیار کم بوده ولی برای ما رخ داده. مشهور است که در سرکلاس با آب و تاب تعریف می کرد که امروز که از پارکینگ رد می شدم یک ماشین قرمز دیدم که پلاک اش ۳۷ آ۹۰۲ بود. سپس توضیح می داد که هیچ تفاوتی میان این شماره پلاک با مثلا ۲۲ب۲۲۲ نیست، این ما هستیم که یکی را جالب تر از دیگری می بینیم.  همین طور اشاره ای ست به مقاله ای مهم و جالب با عنوان ‘Unskilled and Unaware of It: How Difficulties in Recognizing One’s Own Incompetence Lead to Inflated Self-Assessments’ که نویسندگان می گویند افرادی که در شناسایی ضعف هایشان ناتوان اند، مشکلی دوگانه دارند: آنها نه فقط ناتوان اند، بلکه ممکن است این قدر از فهم مسایل ناتوان باشند که حتی نتوانند تصور درستی از ناتوانی خود هم داشته باشند چرا که مهارت هایی که برای تصمیم گیری درست نیاز هست همان مهارت هایی ست که برای شناخت یک تصمیم درست نیاز هست. محققین این مقاله نشان دادند که این افراد در شناختن مهارت های دیگران هم دچار مشکل اند.

کتاب گلدکر در انگلستان بیش از ۴۰۰هزار نسخه فروخت و او برای سال آینده قصد دارد در کتابی به خدمت صنایع دارویی برسد. روش گلدکر، از این جهت برای من شایسته توجه است که پایه های متد علمی را به موضوعی بسیار مهم، یعنی سلامت آورده است و امید دارد مردم با دانستن این چیزها، کمتر از خودشان سلب مسئولیت بکنند. در ایران متاسفانه کسی که بتوان به او لقب «همگانی کننده دانش» بدهیم، همچون گلدکر یا بیل نای و آیزاک آسیموف یا نیل دی گرس تایسون و یا کارل سیگن نداشته ایم. وجود چنین اشخاصی، یا دست کم چنین کتاب هایی، که مفاهیم پایه ای را جذاب، دقیق و همه فهم توضیح بدهند بسیار نیاز است به خصوص وقتی که دانشگاه را هر روزه از تفکر انتقادی،‌خالی تر می کنند.

حالا که به نظر نمی رسد کسی علاقه ای به ترجمه کتاب داشته باشد، دست کم وبلاگ گلدکر را دنبال کنید

مردی که زیاد نمی دانست

در جلسه پرسش و پاسخی که در دانشگاه تورانتو برگزار شده است، کسی یا کسانی نظر عبدالکریم سروش را درباره همجنس گرایی پرسیده اند. ویدیو پاسخ او حاوی نکاتی قابل تامل است.

از مغلطه های رایجی که در سخنان نوگرایان دینی فراوان است، از جمله اشاره او به اینکه از گذشته ها همجنس گرایی گناه شمرده می شده (قدمت یک باور نشان از صحت اش نیست)، و بی صداقتی او در عدم اعلام عقیده اش در مقابل پدیده همجنسگرایی، و اشاره تحقیر آمیز وی که با لغزشی فرویدی (Freudian slip) با گفتن «همجنس بازی» بیرون می جهد که بگذریم، به نکته ای حیرت آور می رسیم:

سروش می گوید بر خلاف گذشته که زنای با محارم، امری اخلاقا مذموم شمرده می شد، امروزه این رفتار یک «حق» شمرده می شود. خوشبختانه سروش از کلمه ای انگلیسی استفاده می کند، و راه را به تفسیرهای متفاوت که شگرد شعبده بازان زبانی است می بندد. او می گوید امروزه Incest، یا همان زنای با محارم، یک حق است و هیچ کسی حق گرفتن گریبان مرتکبین را ندارد.  سروش روشن نمی کند در کجای دنیا چنین عملی «حق» انسان ها شمرده می شود. امروز اما به لطف پدیده اینترنت، نبایستی یافتن اش دشوار باشد. جستجوی گوگل برای کلمات Incest و Legal در همان گام اول ما را به پاسخ می رساند. از کشوری که سروش در حال سخنرانی در آن هست شروع می کنیم. در مدخل ویکی می خوانیم «مطابق قانون کانادا، زنای با محارم به معنای ارتباط  جنسی داشتن با خواهران و برادران (تنی یا ناتنی)، فرزند/والد، و نوه/جد با آگاهی از ارتباط خونی ممنوع می باشد. مجازات این عمل می تواند تا ۱۴ سال زندان باشد.» اما نمی بایست زود قضاوت کرد، شاید در بخشی دیگری از جهان صنعتی یا به اصطلاح مورد علاقه سروش، غرب، زنای با محارم «حق»‌ است.  مطابق مدخل ویکی،  زنای با محارم در تمامی ایالات متحده ممنوع و قابل مجازات می باشد، البته همانطور که معمول این کشور است، هر ایالتی مجازات متفاوتی را اعمال می کند. در بریتانیا، آلمان، فرانسه، لهستان، ایرلند، سوئد، دانمارک و سوئیس، قوانین مصرحی برای مجازات مرتکبین زنای با محارم وجود دارد. ظاهرا منظور سروش از کشورهایی که «حق» زنای با محارم را به رسمیت می شناسند، ترکیه، اسرائیل و برزیل است. این وارونه سازی چه دلیلی دارد؟ این دروغ بافی آشکار با چه هدفی صورت می گیرد؟

سروش ارتباط با رضایت میان دو انسان بالغ را به صرف اینکه از یک جنس هستند، در کنار زنای با محارم می نشاند و نالان است که اعتراض کسی به این «حق» داشتن ها حتی به اندازه یک جریمه رانندگی هم بلند نمی شود. با اینکه تعارف می کند که «پیش داوری نمی کند» ولی لحظه ای قبل تر، همراه  با تکان دادن دستان، با نگرانی می گوید که اگر این حقوق به رسمیت شناخته بشوند، چه چیزی از اخلاق باقی می ماند؟ انتظار نمی رود که سروش بداند چرا زنای با محارم، حتی میان افراد با سن قانونی هم در همه مغرب زمین ممنوع و مستوجب مجازات است، او متخصص دین است نه دانش. این وظیفه شنوندگان و خوانندگان اوست که دروغ گویی اش را آشکار کنند، هرچه باشد مکان سخنرانی، دانشگاه است نه حسینیه.

سروش ظاهرا درکی درست از تفاوت میان «حق» و «مسئولیت» ندارد. در جایی می گوید حق درختان و حق محیط زیست. بر خلاف تصور او، حقوق چیزهایی اعطا کردنی به اطراف ما نیستند. ما انسان ها نسبت به محیط زیست مان، «مسئولیت» داریم. ما انسان ها نسبت به انسان های دیگر «مسئولیت» داریم. اما این مسئولیت، به دست گرفتن ذره بین و داخل شدن در تختخواب انسان های بالغ نیست. سروش همچنین مدعی می شود که حتی خارج از باور مذهبی، قضاوت درباره همجنسگرایی به عنوان یک حق، آسان نیست. سروش از چه دشواری سخن می گوید؟ در سال ۱۹۷۳ (۱۳۵۱ شمسی)، انجمن روانپزشکان امریکا، همجنس گرایی را از رده بیماری های جنسی خارج کرد. از آن زمان تاکنون قوانین ایالات متحده به صورت دایمی در حال آزاد سازی و در عین حال حمایت از حقوق همجنسگرایان بوده است. امروزه اکثریت قاطع متخصصین بیماری های جنسی، همجنسگرایی را پدیده ای «طبیعی» و «مثبت» می دانند. یعنی خبر این تحولات به سروش نرسیده است؟ چه کسانی امروز در ایالات متحده، بنا به گفته سروش، نمی توانند به آسانی با همجنسگرایی کنار بیایند؟ بنیادگرایان مذهبی مسیحی، محافظه کاران و دست راستی ها. انگیزه عموم این افراد در مخالفت با همجنسگرایی، درست به مانند سروش، مذهبی است. آنها هم به مانند سروش، «هوموفوب» یا همجنسگرا هراس به شمار می آیند. هوموفوبی، نوعی تبعیض است که علیه همجنسگرایان اعمال می شود. سروش با دروغ هایش به همفکران هوموفوب اش اطمینان خاطر می دهد که دیگران هم به اندازه ما دگم هستند و کار همجنسگرایان با متجاوزین به محارم یکی است و همه می توانند به خوردن ماست شان مشغول باشند و از افرادی که جرم شان عشق ورزیدن است متنفر باشند.

شاید بهتر می بود سروش به جای دخالت درباره چیزهایی که درباره شان اطلاعی ندارد، وقت بیشتری به احکام لواط اختصاص می داد و به گفتن اینکه در باور مذهبی تکلیف همجنس گرایی روشن است اکتفا نمی کرد. بسیار شنیدنی تر می بود نظر ایشان را درباره احکام قرآن در این باره بدانیم.

این نوشته با تغییر تیتر، پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

Reason Rally

شنبه گذشته به واشنگتن رفتیم تا هم شاهد شکوفه زدن گیلاس های مشهورش باشیم و هم در همایش خرد یا همان Reason Rally شرکت کرده باشیم. این گردهم آیی که توسط دهها موسسه و سازمان سکولار و هیومنیست ایالات متحده سازمان دهی می شود امسال زیر باران گاه و بی گاه و باد ملایم برگزار شد. 

جامعه هیومنیست های امریکا که من هم عضوش هستم یکی از صحنه گردانان اصلی بود و اینجا و آنجا تراکت پخش می کرد و میز های راهنمایی داشت. از همه ایالت ها البته گروه های کوچک و بزرگ شرکت کرده بودند. از مذهبی ترین ایالت ها، افراد بیشتر تمایل داشتند که هویت بی خدایشان را آشکار کنند و اغلب تی شرت نوشته هایی خنده دار درباره خدا و مسیح و این جور چیز ها تن شان بود یا اینکه تنها نوشته شده بود انجمن بی خدایان فلان ایالت. جمعیت به شکل قابل توجهی جوان بود. دختران و پسران دانشجو این ور و آور بودند و چندین زوج جوان هم با نوزاد و کودکان خردسال حضور داشتند. نکته جالب هم حضور یکی دو زن محجبه بود. به هر حال جو که بسیار دوستانه بود و بسیاری از تازه وارد ها همچون من حواس شان بیشتر به دور و برشان بود تا صحنه. لابد مثل من کنجکاو بودند بدانند کسانی که مثل ایشان فکر می کنند چه شکلی اند.

پارچه نویسی ها از نکات بسیار جالب بود. جدا از تراکت های استانداردی چون Good without God که انجمن هیومنیست ها تهیه کرده بود هر کسی به سلیقه خودش یک چیزی درست کرده بود. مثلا روی یک پارچه نوشته که بروی صندلی های سفری انداخته بودند نوشته بود «من ضد مذهب نیستم. بلکه موافق این هستم که مذهب ت رو از سیاست من بکشی بیرون». یا دیگری نوشته بود «مذهب: چون فکر کردن سخت است». دو خانم  میان سال هم یک پارچه نسبتا بزرگ را می گردادند که برویش نوشته بود انجمن هیومنیست های یهودی!

سازمان دهندگان فکر همه چیز را کرده بودند و افراد داوطلب که از نوجوان تا پیرمرد داخل شان بود مسئول راهنمایی و حفظ نظم بودند. پلیس واشنگتن هم اسب آورده بود و هر گوشه ای ایستاده بودند و وقتی حرف های خنده دار و کفر آمیز زده می شد نیش شان هم باز می شد.

تخمین برگزار کنندگان حضور بیست هزار نفر بود ولی خوب تعداد کسانی که می آمدند و می رفتند هم زیاد بود. از انتقاداتی که به نحوه برگزاری شده بود یکی این بود که تعداد سخنرانان بسیار زیاد بود و به هر کسی مقدار خیلی کمی زمان رسید. داکینز سخنرانی پرشوری کرد و در میان سخنرانان حتی جسیکا الکوئیست شانزده ساله هم بود که مدرسه اش را بابت نقض قانون اساسی ایالات متحده مبنی بر عدم تبلیغ مذهب در مدارس به دادگاه کشاند و پیروز شد.

در چهار گوشه ورودی پارک، گروه های مذهبی به اشکال و طرق متفاوت سعی می کردند مردم را از این همایش بی خدایی دور کنند. یکی رفته بود بر منبر و با بلندگو خطابه می خواند. گیر هم داده بود که مگه نمی خواهید برید بهشت؟ چند تای دیگری شان مودب تر بودند و تراکت پخش می کردند و وقتی مودبانه تشکر می کردی و نمی گرفتی هم لبخند می زدند. ولی کاملا دور تا دور را قوروق کرده بودند اما یا به دلیل متمدن بودن یا به دلیل حضور پلیس به داخل محوطه نمی آمدند. دو سه چهار راه آن ور تر هم حضور داشتند و یکی شان یک تراکتی به من داد که اول فکر کردم تبلیغ همایش خرد است ولی بعد که دقیق شدم دیدم از لوگویش استفاده کرده اند و ریز زیرش نوشته اند: مگر شما نمی گویید خرد دارید؟ پس خدا را بپذیرید! پشت اش هم پر بود از اراجیف.

در مجموع تجربه ای جالب بود با اینکه روز پر باران و نسبتا شلوغی بود. امیدوارم که روزی هم در ایران چنین همایش هایی برگزار بشود.

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: