Posts Tagged ‘احمدی نژاد’

نامه هایی به شکنجه گرم

کتاب «نامه هایی به شکنجه گرم» خاطره نویسی هوشنگ اسدی، نویسنده و روزنامه نگار تبعیدی است که از سال ۲۰۰۳ که از ایران خارج شده است. او و همسرش نوشابه امیری، در پاریس زندگی می کنند. اسدی کتاب را به این دلیل نوشته است که یک روز تصادفا بروی صفحه تلویزیون، تصویر مردی که نقشی ماندگار در زندگی اش ایفا کرده بود را در هیات سفیر ایران در تاجیکستان مشاهده کرد: شکنجه گرش در زمان حبس ش در ایران پس از انقلاب.

 

خاطره نگاری های اسدی، به شکل نامه هایی است که به شکنجه گر اش، «برادر حمید» که حالا سفیر جمهوری اسلامی شده است نگاشته شده است. اسدی از زمان تولد خودش شروع می کند و به یاد می آورد که برایش تعریف کرده اند که به قدری ضعیف بوده که یک شب زمستان که در نوزادی بیمار شده بوده، طبیب از او قطع امید کرده و به والدین اش گفته که در اتاقی بخوابانند اش و چرا که طلوع خورشید را نخواهد دید. از خاطرات کودکی اش و اینکه چطور مادرش، با همان سواد اندک اش، از طریق زبان شعر، استدلال می کرد و تلاش می کرد به او آموزش بدهد. جالب توجه ترین بخش این خاطرات دوران کودکی، روزی است که پسرکی نوجوان به خیابانی که آنها در آن مشغول بازی بوده اند می آید و می گوید که در زد و خورد ها حضور داشته است. او سپس همه شان را به خانه ای می برد که در آن آیت الهی کم حرف و اخمو در بالای اتاق نشسته است. اسدی خرد سال، بدون اینکه بداند  سالها بعد چه خوابی برای آینده او و دیگران دیده شده است، دست آیت اله خمینی را به شیوه مرسوم شیعیان می بوسد.

اسدی بابت فعالیت های سیاسی اش یک بار توسط ساواک دستگیر می شود. در زمان سلطنت پهلوی، مخالفین در خارج از کشور به شکل گسترده تبلیغ می کردند که ساواک، سازمان مخوفی است که بدون کنترل، آدم می کشد. شاه هم در مقابل با قوت تمام، هر گونه نقض حقوق بشر را رد می کرد. اسدی با حضور در زندان، این فرصت را پیدا کرد که با چشمان خود، آنچه در زندان می گذرد را ببیند. اما اسدی فرصتی طلایی دیگر هم بدست آورد، با اکثر مقام های ارشد رژیمی که کمتر کسی تصور می کرد در شرف به قدرت رسیدن است، هم سلولی شد، از جمله با رهبر کنونی جمهوری اسلامی.

اسدی در تعریف خاطرات این دوره زندان اش می نویسد که با خامنه ای برای مدتی هم سلول بود. آخوندی لاغر اندام که از جوک های بی ادبی خوشش نمی آمد ولی زندان بان را سگ گله خطاب می کرد. از خواندن اشعار لذت می برد ولی با صادق هدایت سر ناسازگاری داشت. آنها در سلولی که می بایست انفرادی می بود با یکدیگر زندگی می کردند و خامنه ای دست او را می گرفت و داخل همین فضای کوچک به قدم زدن می پرداختند و هربار وانمود می کردند که یکی از نقاط دیدنی تهران یا مشهد را گز می کنند. به دلیل محدودیت های زندان، زمان دوش گرفتن تنها دو دقیقه بود و هر دو نفر با هم زیر دو دوش که پرده ای میان شان نبود می بایست می رفتند. خامنه ای مشکل اساسی با لخت شدن جلوی اسدی داشت و بنابراین اسدی مجبور می شود به او قول بدهد که همیشه پشت به او خودش را خواهد شد. اسدی به خاطر می آورد که این تفاوت های عمیق میان خداناباوری چون او و آخوندی چون خامنه ای، نه صرفا از باورهای مذهبی، بلکه به دلیل تفاوت های عمیق فرهنگی بود. اسدی خامنه ای را باهوش توصیف می کند و تشنه یادگیری. از جمله اسدی که به دلیل تحصیلات اش، خدمت سربازی اش را در روزنامه کیهان فعالیت می کرد، به او درباره آنچه در خبرها مستقیم نمی آید گفت. اینکه چطور می بایست بتواند از متن سر راست خبر، آنچه گفته نشده است را استخراج کند. روزی که نام اسدی را بعد از چند ماه زندگی مشترک با خامنه ای برای انتقال صدا می زنند، به قدری به هم نزدیک شده اند که اسدی به تصور آزاد شدن، پولیور اش را به او می پوشاند و خامنه ای هم با در آغوش گرفتن او گریان می گوید «در حکومت اسلامی، بیگناه یک قطره اشک هم نخواهد ریخت». معلوم نیست بایستی از پیش بینی هولناک «اسلامی»‌ بودن حکومت بعدی متعجب باشیم یا تراژیک بودن حکومت «واقعا موجود» جمهوری اسلامی. در پایان اسدی می نویسد که این زندگی نزدیک و در شرایط زندان، پیوند و علقه ای میان او و خامنه ای ایجاد کرده است که تا به امروز آن را احساس می کند. سالها بعد، در شرایطی که خامنه ای پله های قدرت را یکی دو تا طی می کرد، تنها او بود که بدون وقت قبلی می توانست در خانه خامنه ای او را ملاقات کند.

اسدی اما آزاد نشدن و به بند عمومی منتقل شد که در آن، بازاری ها، مذهبی ها، چپ ها و مجاهدین همه حاضر بودند. با شیخ مهدی کروبی هم اتاقی می شود و او را مهربان و خوش قلب،ولی بسیار ساده می یابد. کروبی بر خلاف بقیه آیت اله ها که بعد از انقلاب به منصب رسیدند و همان موقع هم حاضر نبودند که با چپ ها دست بدهند، از لیوان شیر که توده ای ها دهان زده بودند می نوشید. با این حال تمام تلاش اسدی و دوستان، برای فهماندن ایده بازی گل یا پوچ به کروبی با شکست کامل مواجه می شود. هر بار که قوانین را برایش توضیح می دادند، با تکان دادن سر می گفت که فهمیده است. بعد وقتی تیم رقیب به او می گفتند شیخ مهدی گل دست تو هست، بلند فریاد می زد نه اینا به من گل را نمی دهند. حتی نخودی کردن او در بازی هم کمکی نکرد. با این حال اسدی می گوید کروبی جزو گروهی از مذهبی ها و آخوند ها بود که با نوشتن توبه نامه و قول مساعدت در مبارزه با چپ گرایان، از زندان شاه آزاد شدند. از دیگر هم سلولی هایش، علی حسینی، نماینده مجلس ششم جمهوری اسلامی اس که ظاهرا برای همه مشکلات یک راه حل داشت: بنگ بنگ!

اسدی زمانی که توسط سپاهیان از خانه اش ربوده می شود، هم چنان در این فکر هست که کودتایی با حمایت ایالات متحده رخ داده است! زمانی طول می کشد تا او متوجه بشود که آنچه رخ می دهد، نتیجه طبیعی پیشرفت هایی ست که او به شکلی تاریخی شاهد آن بوده است. اسدی که با خامنه ای رابطه نزدیک پیدا کرده بود، از سوی حزب توده مامور گرفتن ارتباط و درخواست برای همکاری می شود، آن هم در شرایطی که گروه ها و احزاب سیاسی، یکی یکی جارو می شوند. رحمان هاتفی و نورالدین کیانوری، از او می خواهند که رابط شان با خامنه ای باشد. او در چند جلسه از ملاقات های خامنه ای و کیانوری حضور دارد و به دلیل اینکه رانندگی بلد نبوده، کیانوری مسیر خانه اش تا محل ملاقات با خامنه ای را رانندگی می کرده. خامنه ای به شهادت اسدی، کیانوری را شخص قابل اعتمادی نمی بیند و کیانوری، خامنه ای را یک مائویست خطرناک توصیف می کند.

کمی بعد تر، وقتی خامنه ای و شرکا، تصمیم به تاسیس حزب می گیرند و روزنامه حزب توده تعطیل شده است، او به اسدی می گوید دست من را بگیر و به جاهایی می برم ات که خواب شان را هم نمی توانی ببینی. اسدی حس می کند که نمی تواند وفاداری حزبی اش را حفظ کند و بنابراین پیشنهاد سردبیری را رد می کند ولی با این حال به آنها کمک می کند که آنچه امروز روزنامه «جمهوری اسلامی» نامیده می شود را بنیان بگذارند. در این روزهای دشوار، حزب توده با خوش خیالی به شعار رسمی حزب که «مذهبی ها» متحد موقت ما در نبرد با امپریالیسم هستند اصرار می کرد. مطابق آنچه اسدی ادعا می کند، او شخصی بوده که نامه کیانوری که در آن، خبر کودتای نوژه از طریق کا گ ب رسیده بود را به خامنه ای شخصا می رساند. روابط میان حزب توده و رهبران انقلاب به سردی می گراید و ملاقات ها قطع می شود. با این حال خامنه ای همچنان هر بار اسدی را می دیده در حضور آخوندهای دیگر با او روبوسی می کرده که باعث ناراحتی از تماس با یک کافر نجس می شده.

کمی بعدتر، خامنه ای و هاتفی به او هشدار می دهند که قرار است اسناد ساواک منتشر بشود. اسدی در دوران مبارزه، به عنوان مامور حزب توده، به عضویت ساواک در آمده بود تا بتواند اطلاعات جمع آوری کند. او درباره اش در این کتاب توضیح زیادی نمی دهد. ولی به دلیل اینکه این موضوع را هیچ وقت با همسر آتشین اش، نوشابه در میان نگذاشته بود، بسیار نگران بود. نوشابه به او می گوید تنها چیزی که می تواند باعث بشود که او آدم فروشی نکرده، گزارش رسمی حزب است که از سوی حزب ماموریت داشته است. حزب توده در روزنامه رسمی حزب می نویسد که هوشنگ اسدی، با ماموریت از سوی حزب، به ساواک رسوخ کرده بود. هر چقدر این نوشته، نوشابه را راضی می کند، برای اسدی وضعیتی غریب تر می سازد. عده زیادی می خواستند او را به عنوان عامل ساواک محاکمه کنند. اما خنده دار ترین وضعیت، وقتی است که در یکی از چادرهای خیابانی که نام نمایشگاه جنایات پهلوی را داشته، با جوان عبوسی روبرو می شود که جلوی پارچه نوشته ای که خواستار محاکمه و اعدام اسدی بوده، هم سخن می شود. جوان می گوید که در زندان های ساواک، شکنجه شده است و شکنجه گر ش هوشنگ اسدی بوده است و هر بار که شلاق را بالا می برده فریاد می زده جاوید لنین! این جوان سالها بعد، نامی آشنا پیدا کرد: محمود احمدی نژاد.

اسدی به عنوان نماینده رسمی حزب یک بار به المپیک و یک بار هم به افغانستان درست بعد از اشغال نظامی شوروی سفر می کند. در افغانستان می بیند که چطور خلقی ها توسط حزب پرچم با حمایت شوروی کنار زده می شوند. مردم آنجا را بسیار تحت تاثیر آیت اله خمینی و آماده کشتن و کشته شدن می یابد. در بازدید از زندان با اعضای کابینه قبلی که خودشان هم کمونیست بودند متوجه می شود که در سرزمینی بسیار عقب افتاده تر از ایران وارد شده است با این حال، تعجب می کند وقتی می بیند نابود شدن ربع میلیون افغان در اثر حکومت کمونیستی، جزو اسرار سری شوروی محسوب شده و حرف زدن از آن جرم است. زمانی که در مراسم المپیک شرکت کرده است با خبر می شود که دفتر حزب توده در ایران مورد حمله قرار گرفته و اشغال شده است. وقتی با دشواری فراوان از شوروی می تواند با تهران تماس بگیرد، یکی از اشغالگران تلفن را قطع می کند. این بار از تلفن چی هتل می خواهد که بگوید از آلمان تماس می گیرند و وقتی تلاش می کند با آن سوی خط صحبت بکند، تنها می شنود که محل جاسوسی شوروی به اشغال در آمده است. فردای آن روز، روزنامه های دولتی خبری کار کردند مبنی بر اینکه شخص برژنف، بلافاصله بعد از اشغال دفتر حزب، با تماس مستقیم، مراتب ناراحتی اش را ابراز کرده است! در بازی پر ماجرا، یک مامور فراری کا گ ب، نام اعضای مخفی حزب را به MI6 لو می دهد و این لیست به دست جمهوری اسلامی می رسد.

سرانجام اسدی به زندان و به دست «برادر حمید» می افتد. برادر حمید که تا مدت ها تنها وجه مشخصه اش برای اسدی به دلیل چشم بند و رو به دیوار بودن، صدای ترق ترق دمپایی هایش هست، جوانی است که ادعا می کند درس دانشگاه را ول کرده تا به انقلاب «خدمت» بکند. بسیار بد دهان است و واژگان کاف دار، به راحتی از دهان اش خارج می شود ولی برای اسدی، به نام فاطمه، رمز شروع کابل زدن است. اسدی را «بچه شیر» یا «ریقوی بی مصرف» خطاب می کند. با دیدن اینکه نگهبابان، سر یک تکه چوب را به زندانی چشم بند و دست بند دار می دهند تا نجس نشوند، اسدی به تفاوت های میان ساواک «جنایت کار» و جمهوری اسلامی پی می برد. وقتی به شیوه معمول این روزها، کاغذی سفید و بی سر برگ جلویش می گذارند تا به همه چیز که برادر حمید خودش می داند اعتراف کند، به یاد می آورد که در زمان ساواک، برگه بازجویی نشان شاهنشاهی داشت. اما اینجا هیچ کسی مسئولیت نمی پذیرد.

اسدی می گوید در یک حکومت خداناباور، شکنجه گر، یک کارمند صرف است. حقوق می گیرد تا اطلاعات استخراج کند. در حکومت الاه، شکنجه گر زندانی را دشمن شخصی خودش می داند و همه کار می کند تا او را نابود کند. به علاوه شکنجه گر مومن بسیار به تفاوت های طبقاتی هم حساس است. شرح شکنجه ها جانکاه تر از آن هستند که در این روایت مختصر بیایند اما اسدی به شیوه ای شاعرانه به برادر حمید بشارت می دهد که همان هدفی که همواره می خواستی محقق شد: از انسانیت من هیچ چیزی باقی نگذاشتی. مطابق معمول «بازجویی» ها، اسدی را مجبور می کنند «همه چیز» را بگوید. او برای به دردسر نیانداختن دیگران، چیزی علیه دیگران نمی گوید. وقتی حسابی آزار می بیند قبول می کند علیه خودش اعتراف کند که هم زمان جاسوس MI6 و شوروی بوده است. او و انگلستان؟ بهانه را از عکسی پیدا می کنند که با دبیر بخش خارجی کیهان در زمان پهلوی داشته است. وقتی حسابی به تفکرات مریض برادر حمید میدان می دهد، داستانی پر شاخ و برگ از کودتا با حمایت انگلستان تولید می شود، بهانه؟ اینکه در یک نامه نوشابه به او از داروهایی که لازم دارد پرسیده است. تبعا چون کودتایی در کار نبوده، او را به دلیل دروغگویی هم شکنجه می کنند. علی شمخانی، وزیر دفاع دولت اصلاحات، شخصا او را شکنجه می کند و با در گوشی زدن های پیاپی در حضور برادر حمید، هشدار می دهد که راست اش را بگوید. وقتی کابل زدن، قپانی بستن، از پا آویزان کردن و سر در مدفوع فرو کردن به کار نمی آید، «قبر» را پیش می کشد. جایی که در آن، بسیاری از زندانیان برای همیشه عوض شدند.

اما همه در زندان به مانند برادر حمید نبودند. بعد از زمانی که بازجویی تمام می شود و پس از مدت ها به بند منتقل می شود، با برادر رسولی روبرو می شود که با اینکه از بی قید و بند بودن همسران چپی ها نگران بوده ولی با اسدی روابط خوبی پیدا می کند و روز آخری که قرار به منتقل شدن اش بوده، برای اسدی یک دیکشنری از کتابخانه می آورد. فضای بند های عمومی بسیار غریب است. به دلیل محدودیت کتاب، حلیه المتقین، تقاضای فراوان دارد. دلیل؟ محتوای فوق جنسی که اسدی برای اولین بار در زندان با آن روبرو می شود. اسدی در طول زمان زندان اش میان اوین و قزل حصار در رفت و آمد بوده است. زمانی که به بندهای مجاهدین می رود، و در تماس با آنها قرار می گیرد، می بیند که چطور در رای گیری داخل بند، چپ ها را نمی شمارند و ادعای دموکراسی شان هم می شود. تواب های مجاهد را موجوداتی بسیار خطرناک می یابد که یکی شان برای اعدام والدین اش شیرینی پخش می کند. در زندان طرفداران آیت اله منتظری را افرادی میانه رو می یابد که در مناصب شان دوام نمی آورند.

اسدی به شیوه ای معجزه آسا، به همراه کیانوری از کشتار ۶۷ جان به در می برد. بعد تر می فهمد که هشدار آنچه رخ خواهد داد به حزب توده داده شده بود. پس از کشتار دوره ای با کیانوری که شکسته و تحقیر شده، هم سلول می شود. شرحی که برای روزهای جهنمی تابستان ۶۷ می دهد به واقع دشوار خوان است.

 

نثر اسدی، منحصر به فرد است از این جهت که در عین اینکه رنگ به فارسی «فکر کردن» را دارد ولی برای خواننده انگلیسی زبان نامفهوم نیست. پرطمطراق نیست ولی آراسته است. با این حال، بعضی جاها احتمالا فهم موقعیت یا محتوای گفتگو ها برای غیرفارسی زبان دشوار است. زندگی اسدی، خود ملغمه ای عجیب است. در همان روزهای اول، نوشابه امیری به عنوان تنها خبرنگار ایرانی موفق با مصاحبه با آیت اله می شود و از زبان تهدید آمیز خمینی که مبادا کلمه ای از حرف هایم را کم یا زیاد کنی، به این نتیجه می رسد که دیکتاتوری نعلین نزدیک است. با این حال در مقابل یک آقای امریکایی وقتی در سفر هستند فریاد می زند که ترجیح می دهد حجاب اجباری را تحمل کند ولی «آزاد» باشد. هوشنگ اسدی هم زمانی در شوروی و در میانه خبرنگارانی که در میانه آبجو نوشی، به خمینی حرف های تند می زنند، در حالی که شیشه آبجو در دست بوده فریاد می زند زنده باد خمینی! اسدی در کتاب داستان عبورش از ایدئولوژی را روایت می کند ولی همانطور که وال استریت ژورنال نوشته است، نمی تواند کاملا از آن رها باشد وقتی که اوین را با گوانتانامو مقایسه می کند.

کتاب را به دو انگلیسی زبان دادم بعد از خواندن، از این جهت که فکر می کردم از خلال یک خاطره نویسی، سرنوشت تیره و تار ما روایت شده است. اقوام من که زندانی سیاسی بوده اند، با شباهت بسیار زیادی همین شرایط را تعریف کرده اند و از این جهت به گمانم، کتاب یک جور مرور سریع بر تاریخ ایران معاصر آمد. با این حال هر دو نفر از خواندن اش سر باز زدند. یکی شان که ادبیات دان تر و با تجربه تر بود، محترمانه گفت «معده ام توان هضم این همه خشونت را ندارد» وقتی برایش توضیح دادم که چطور شکنجه گران، خود شکنجه شدگان دیروزین بودند گفت «شما ها ادامه دادن این چرخه خشونت را خوب بلد هستید». با این حال، گمان می کنم این کتاب سندی مهم برای ایرانیان است از این جهت که بدون بررسی گذشته تاریک مان، امکان عبور به آینده ای روشن را نداریم.

 

مرور وال استریت ژورنال از کتاب

Advertisements

فاتح قلب ها

سخنگوی فارسی زبان وزارت امور خارجه ایالات متحده، با تسلط اش به ریزه کاری های کلامی و فرهنگی ایرانی ها، دل می رباید و توجه جلب می کند. در پاسخ به سئوالی که آیا ایالات متحده در پی ارتباط برقرار کردن با جمهوری اسلامی است می گوید تنها کسی که نمی داند ما خواهان رابطه هستیم خواجه حافظ شیرازی ست. کمی پیش تر وقتی توسط مجری بی بی سی فارسی از فارسی صحبت کردن اش تمجید شد، به شیوه ای کاملا ایرانی تعارف کنان گفت که هنوز اندر خم یک کوچه است. او تنها یک کارمند میان رتبه در یک وزارت خانه در ایالات متحده است.

در سوی دیگر دعوا، رییس مجلسی که اگر نمی شود انتظار داشت که مدرک دکترایش کمی آداب دانی یادش داده باشد، لااقل انتظار می رفت از نشستن بر سر شاهراه اطلاعات (صدا و سیما) و تماس با فرهنگ خارجی برای سالیان سال، اندکی مبادی آداب بشود ، حرف از لولو و دراز شدن رو به قبله می زند، آن هم به فارسی. به دلیل رهن کامل کردن ارکان حکومت توسط خانواده اش، برادر دیگرش با افتخار از احکام قرون وسطایی که برادر سوم در قوه قضاییه به اجرا می گذارد جلوی چشم دنیا دفاع می کند. ظاهرا فکر می کند حس بهت زدگی که در مصاحبه کننده ایجاد می شود ناشی از شیرین کاری اش است. اینها تازه تحصیل کرده هایش هستند، به کل از دارو دسته دکتر قلابی ها و رییس جمهور محبوب شان بگذریم.

جنگ فقط با توپ و تفنگ و هواپیمای رادارگریز نیست، جنگ فتح قلب هاست. تا حالا که به شکل اسف باری جنگ مغلوبه است.

بز طلیعه

بعد از جنجال احمدی نژاد بر سر وزیر اطلاعات، اکنون در کمتر از یک ماه، همه حاکمیت بر علیه احمدی نژاد شوریده اند. حالا یک عده می گویند که احمدی نژاد دچار خطای محاسباتی شد یا اینکه آقای خامنه ای تند رفت؟

به گمان من هیچ کدام. احمدی نژاد شیوه حرکت اش خراب کردن یک چیز، ادعایی تازه، و خراب کاری جدید و ادعای بعدی ست. او به هیچ وجه نمی تواند بروی یک موضوع متمرکز بماند. برای او شاخه به شاخه شدن بیمارگونه، تاکتیک نیست، استراتژی ست.

من اصلا فکر نمی کنم این جریان کوبیدن دولت احمدی نژاد، ناظر به انتخابات مجلس باشد، مطمئن باشید ترکیب مجلس شورا از همین الان در جیب آقای محمدی گلپایگانی ست. موضوع برای اینها، ریاست جمهوری بعدی ست، چیزی از طریق شنود ها یا جاسوس ها شنیده اند که احساس خطر کرده اند و حالا بحث جن گیری و رمالی می کنند.

از سوی دیگر خامنه ای احتمالا بسیار پیشتر از دعوای مصلحی، تصمیم به دراز کردن احمدی نژاد گرفته بود، اما نیازمند بهانه بود. بهانه که جور شد، مابقی اش دسیسه چینی ست که به صورت روزانه در بیت رهبری انجام می شود، ریز و درشت دولت احمدی نژاد را دارند فرا می خوانند. می بایست به کانون فتنه تبریک گفت که بر خلاف سران جنبش، یک سربه قلب تیم احمدی نژاد نزده اند و از پایین در حال جارو کردن هستند. بیت رهبری از همگی ایشان پرونده های تخلف مالی دارد، اگر پرونده های اخلاقی نداشته باشد. در عین حال به خوبی می دانند که علی رغم مهره چینی، و بر خلاف ادعای مزخرف مصالحه طلبان (نام پیشنهادی برای اصلاح طلبان سابقا حکومتی)، احمدی نژاد به جز یک حلقه بسیار نزدیک، هیچ حزب و دستگاهی نداشته و ندارد. اگر داشت مجبور نبود در این سالها از فاطمه رجبی و باجناق و شوهر دختر و برادر و فک و فامیل در پست های حساس استفاده کند. بنابراین حدس غلطی نیست اگر بگوییم همه کسانی که به جای مدیران دولت خاتمی در این سال ها به بدنه دولت تزریق کردند، یک مشت فرصت طلب بی لیاقت اند که هر وقت مطمئن شوند احمدی نژاد رفتنی ست، اعلام وفاداری به بیت خواهند کرد. دست کم در محیطی که خودم حضور داشتم (دانشگاه منحله علوم پزشکی ایران) در همان چهارسال اول، دوبار تغییرات اساسی انجام دادند و کسی را که خودشان اصرار داشتند مکتبی ست و آمده تا به تبعیض ها پایان بدهند کنار گذاشتند تا یکی از قدیمی هایی که از دولت هاشمی بر سر کار بود را برگردانند. این تیپ مدیران میانی، کافی ست با شامه قوی کاسب کارشان بفهمند که هوا پس است، احمدی نژاد را حراج می زنند. بسیج هم در تمامیت اش تا به امروز خفقان گرفته و حتی حلقه هایی که به دور احمدی نژاد از جوانان بیست تا بیست پنج ساله تشکیل شده بود (یک نمونه اش در حالی که مشغول به خواندن درس پزشکی بود، سمت معاونت فرهنگی وزارت بهداشت و درمان گرفت!) حریص تر و عاقل تر از این نشان داده اند که بخواهند خودشان را فدای سرجوخه مغضوب بکنند. همگی به پیشوا تعظیم کرده اند و دستورات روزانه بیت را مو به مو اجرا می کنند. بعید نیست تا پایان دوره احمدی نژاد، بخش اعظم کثافت کاری های مالی شان را رو کنند و در حالی که با شیشه نوشابه از مدیران نزدیک اش در زندان های بی نام و نشان سپاه پذیرایی می کنند، یک پرونده قطور برایشان درست کنند و رهبری یک ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری بیاید بگوید که اینها غفلت کرده اند و همه شان را بفرستند مرخص اجباری مادام العمر. هرچند واضح است که تاریخ مصرف تیم احمدی نژاد به پایان رسیده است، من بسیار بعید می بینم که بخواهند او را بنی صدریزه کنند،نظام به قدر کافی کشتی اش طوفان زده است که نخواهند چنین بحرانی را اضافه کنند. البته که ایران سرزمین غیرممکن هاست.

اینجا هم یک برآورد مشابه دیدم.

معادله قدرت

احمدی نژاد بعد از اعلام رسمی خامنه ای در نصب دوباره وزیر اطلاعات،از دولت قهر کرده! خامنه ای  هم در پاسخ گفته که حق نداریم اخم کنیم وقتی چیزی مطابق میل مان نیست.

خامنه ای در نماز جمعه سیاه ش با اشتباه استراتژیک تاریخی در گفتن این نکته که نظرش به احمدی نژاد نزدیکتر است، هزینه حذف احمدی نژاد را حداکثر کرده، به همین دلیل به جای عتاب و خطاب، مثل پدر پیر نصیحت می کنه، آن هم در شرایطی که در هر کشوری دیگری، حاضر نشدن رییس جمهور بر سر پست ش چیزی معادل بحران عمیق سیاسی ست. اگر خامنه ای کمتر از دو سال از آن حرف ها، احمدی نژاد را کنار بگذارد بیش از هر چیز، قضاوت خودش در شناخت دوست و دشمن را مورد تردید قرار داده. با تمام اینها، به نظر نمی رسد که خامنه ای در حذف احمدی نژاد هیچ مشکلی داشته باشد. سپاه به تمامه در اختیار خامنه ای ست و همانطور که بسیاری از جمله مهدی خلجی و اکبر گنجی نوشته اند، شاه کلید قدرت در ایران، خامنه ای ست و نه هیچ کس دیگری (هوشمندی مردم خیابان را در هدف قرار دادن او در شعارهایشان با آماتوریسم تاریخی اصلاح طلبان سابق مقایسه کنید). اینکه احمدی نژاد به جای پاسخگویی،  قهر کرده خود موید این موضوع است که دست ش برای پاسخگویی بسته است. کسری ناجی در کتاب بیوگرافی احمدی نژاد می گوید که برخلاف نیروی سپاه ۱۲۰ هزار نفری، بسیج نزدیک به ۹۰۰ هزار عضو فعال دارد. او اعتقاد دارد که نیروی اصلی به قدرت رساندن احمدی نژاد بسیج است و نه سپاه. به این کتاب بعدا خواهم پرداخت، ولی ممکن است که احمدی نژاد هنوز همه کارت هایش را رو نکرده باشد.

از همه این حرف ها که بگذریم، پرسش سبز ها در اینکه در میانه این دعوا جانب چه کسی را بگیریم از همه بیهوده تر به نظر می آید. احمدی نژاد یا خامنه ای، تا آخرین لحظه حذف شان هم لحظه ای به اتحاد با سبزها فکر نخواهند کرد، از آنها این درس ساده سیاست را یاد بگیریم که «دشمن دشمن من، لزوما دوست من نیست».

مضار بلاهت

آقای احمدی نژاد چند سال هست که پیشنهاد مذاکره رو در رو می دهد با «آمریکا» (ویدئوی صدام حسین درست پیش از سقوط رژیم ش را نگاه کنید که دقیقا همین پیشنهاد را با خبرنگار می دهد ) را جلوی چشمان جهانیان ،‌به صندلی های خالی سازمان ملل می دهد. از بس که صدای موافقتی از این صندلی ها شنیده نشد ، حوصله ش سر رفت و ترجیح داده که یک چشمه از موضوعات مذاکرات مورد آرزویش را نشان بدهد بلکه تمایل بیشتر شود : فرموده اند که اکثریت مردم آمریکا در مورد تراژیک ترین واقعه قرن بیست و یکم کشورشان ، نظری دایی جان ناپلئونی دارند. حرف های جناب ، بر همان ریاست جمهوری که التماس دیدارش را دارند گران آمده و این حرف ها را «توهین آمیز» و «نفرت آمیز» خواند.

ما هم به جای اینکه کتاب های دبستان را بخوانیم تا مضار بلاهت را بدانیم، فیلم ش را نگاه می کنیم به صورت زنده.

سیرک خارجی

معرکه ای گرفته اند در سالن همایش هایی که معمولا جای قرآن و آیات عظام ریشو و خواب آلوده بود. نامش را گذاشته اند همایش ایرانیان خارج از کشور.

خانم آخر در سمت راست عکس را می شناسید؟ اگر نمی شناسید به عکس های راهپیمایی ۹ دی رجوع کنید. ایرانیان خارج از کشور این شکلی اند لابد و هرچی ما ایرانی «خارج» دیده ایم بدل کار بوده اند.

بفرمایید لذت ببرید از عکس ها اینجا و اینجا

ظاهرا کمبود ایرانی خارج از کشور بوده که آقایانی که کت و شلوار براق می پوشند را به زور کراوات زده اند :

فرج سرکوهی تعریف می کند که وقتی او را از فرودگاه دزدیدند و اتفاقی جان ش را مجبور شدند ببخشند ، برای اینکه بگویند فرج در زندان نبوده و از خارج می آمده ، به زور کراوات زدند به من ، در حالی که به عمرم کراوت نزده بودم و گره ش را هم بلد نیستم درست کنم. روانکاوی حقارت های درونی افرادی که «خارج نشین» ها را اینطوری می شناسند بماند برای ذهن های خلاق خوانندگان

مثل اینکه معیار حضور چند هفته ای در خارج بوده و سفر توریستی هم کفایت می کرده:

یا حتی اگر نشد ، همین که به عنوان میهماندار هواپیما یا مسئول آژانس مسافرتی هم فعالیت می کرده اید کفایت می کند :

تنها نکته غیر منتظره برای من ، این آقا بود:

به هر صورت ، قافیه به شدت تنگ آمده که می بایست از این دلقک بازی ها مایه گذاشت.

…هم الغالبون

رییس جمهوری که ۶۳درصد رای آورده باشد قاعدتا می بایست آخرین نگرانی ش تحزب باشد ، به زبان ساده این مقدار رای یعنی یک بلوک کامل سیاسی. با این مقدار رای می شود هم مجلس را گرداند و هم می شود هر گونه مخالفت سیاسی را ساکت کرد. با این حال کشوری هست که ریاست جمهوری ش با ادعای ۶۳ درصد رای ، مهم ترین موضوع ش تک حزبی کردن مملکت است. در همین کشور ، رییس جمهوری که با تقریبا همین مقدار آرا قبل تر بر سر کار بوده ولی صندلی را وقت نشستن از زیرش کشیده اند ، ناراحت شده و نصیحت کرده که شاه مخلوع این کشور که او هم از قضا مخالفین خودش را در ردیف «خس و خاشاک» می خواند هم در سالهای منتهی به سقوط ش ، از همین ساز ها کوک می کرد. این رییس جمهور سابق به نظرم موضوع را اشتباه فهمیده ، چون اصلا ایشان مخاطب بحث رییس جمهوری کنونی نبوده اند ، احزاب حامی ایشان مدتی ست که درو شده اند  و رییس جمهوری کنونی همه شان را یک جا خرید و فروش می کند. حرف های بحث برانگیز ریاست جمهوری کنونی بیشتر اعلام برنامه بوده : با قانون تجمیع انتخابات تا سال ۹۰ خورشیدی انتخابات نداریم ، بعد هم انشالا مصداق «هم الغالبون» را نشان همه شان می دهیم.

قبل تر هم نوشتم که انتخابات ریاست جمهوری دهم ، پایان صندوق رای در جمهوری اسلامی بود ، اما نه فقط برای اصلاح طلب چی های سابقا حکومتی ، بلکه برای همه. عده ای دوست ندارند چنین چیزی را باور کنند. ایرادی ندارد ، اگر جمهوری اسلامی برپا بود (با دعای خیر وزرای سابق خارج نشین ش) ، فرصتی می شود که ببینیم مخاطب تک حزبی کردن ،ریاست جمهوری سابق بوده است یا محافظه کاران و شرکای کودتاچی. دلیلی ندارد وقتی شلوغی رفع شده و فتنه خاموش شده ، همه برای گرفتن سهم شان صف بکشند. این رییس جمهور به اندازه دو سه انتخابات بروی هم رای از مردم گرفته است. در جمهوری اسلامی همه چیز کیلویی ست ، حتی رای.

این نوشته پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: