Posts Tagged ‘ایران’

قربانی پیش بینی نشده

کشورهای عرب، ارتباط دیپلماتیک خود را با دولت اسد قطع کرده اند. کشورهای حاشیه خلیج، سفرای سوریه را اخراج و سفرای خود را فرا خوانده اند. این اتفاق فقط دو روز بعد از فراخوانی سفیر ایالات متحده از دمشق به دلیل مسایل امنیتی می اوفتد.
روز گذشته شورای نظامی «انقلاب» سوریه اعلام موجودیت کرد، آن هم با هدف مشخص سرنگونی رژیم اسد. اولین سرلشکر جدا شده از ارتش، اولین حرف اش دخالت ایران و حزب اله در سوریه و دست یاری دراز کردن به سوی کشور های دوست و برادر عرب است. ایران وارد بازی بسیار خطرناکی شده است. دو هفته قبل، حماس دفتر فعالیت اش در سوریه را بست و خالد مشعل هم اعلام بازنشستگی سیاسی کرد. امروز محمود عباس اعلام کرد اتفاقی که میانجی گری اعراب و ایالات متحده و بمباران اسراییل موفق به انجام ش نشده بود به شیوه ای اسرار آمیز در حال رخ دادن هست: عباس، مسئولیت تشکیل دولت انتقالی را به عهده می گیرد. اگر خبر را در وب سایت های معتبر نمی دیدید فکر می کردید گمانه زنی ست و شایعه. ولی واقعیت این است که فلسطینی ها متوجه شده اند شعبه خلاف کاران مسلحی که ایران را در کنترل خود دارند به زودی در همسایگی شان برای همیشه بسته می شود. جایی پیشتر خوانده بودم که بهار عربی تمام نشده و تازه در ابتدای راه هستیم. اگر می شود قلدرهایی چون قذافی و مبارک را دراز کرد، چرا کسانی چون هنیه و عباس که جایگاهی به مراتب لرزان تر دارند احساس خطر نکنند.
حالا فکر می کنید استراتژی چشم اسفندیار این بحران ها، ایران، برای مقابله چیست؟ سعی کنید حرص نخورید و خنده عصبی نکنید: مزدور مفت خواری که مثل رهبر مجاهدین در غیبت صغری رفته است را می آورند که بگوید در حمص خبری نیست! و حرف هایی را تایید کند (در حمایت آشکار ایران در جنگ ۳۳ روزه) که به راحتی می تواند دست مایه قطع نامه شورای امنیت علیه ایران یا دست کم بهانه حمله نظامی اسرائیل به ایران بشود.

رهبران ایران به هر دلیلی چنین برداشت کرده اند که فقط خودشان بلدند قطع نامه پاره کنند و به معاهدات بین المللی بی توجه باقی بمانند. ظاهرا تمایل ندارند ببینند که چطور کشورهای عضو شورای امنیت به شورشیان لیبی فراتر از قطع نامه، کمک های نظامی رساندند. دل خوش کرده اند که روسیه قطع نامه وتو می کند! ظاهرا رقبا را عده ای اداره جاتی می دانند که با وتوی روسیه بساط را جمع می کنند و تشریف می برند رد کارشان. لابد نداشتن شعب خراب کاری و اسلحه فروشی و قاچاق آدم و زورگیری را دلیل پخمگی دول دیگر می دانند. طوفان اما صرف نظر از همه اینها فرا می رسد و سقوط حتمی اسد، می تواند بسیار بیشتر از از دست دادن یک متحد برای ایران باشد. اسد مصمم است به مانند قذافی، همه چیز را نابود کند ولی ظاهرا متوجه نیست ولی نعمت اش در تهران هم ممکن است در لیست قربانیان پیش بینی نشده باشد.

آیت الله نظر دیگری دارند

کتاب «آیت الله نظر دیگری دارند:تضادهای ایران مدرن» از هومان مجد در چاپ اول اش نظرمثبت منتقدین را به خود جلب کرد و برای نویسنده اش شهرت فراوان آورد.

بعد از آشوب پساانتخاباتی در ژوئن ۲۰۰۹، این کتاب با یک پیشگفتار از نویسنده تجدید چاپ شد که من آن نسخه را به تازگی به اتمام بردم. کتاب یک سفرنامه است به ایران، نوشته شده توسط نواده یک آیت الله برجسته که همه عمرش در غرب زندگی کرده و به لطف قوم و خویش اش، محمد خاتمی، و اصلاحات صورت گرفته در دوران ریاست جمهوری اش، فرصت پیدا کرده که به ایران بازگردد و برای غربی ها از ایران بنویسد. کتاب در فاصله زمان انتشار تا انتخابات مناقشه برانگیز ۲۰۰۹، به شکلی یگانه در غرب ستایش شد (مقاله کریستین ساینس مانیتور را بخوانید). از دید غربی ها، نویسنده یک «سکولار» است که به سرزمین «مومنین» سفر کرده تا اطلاعات ارزشمندی برای ایشان به ارمغان بیاورد. نویسنده هم تلاشی برای رد این عنوان نمی کند، او می گوید همزمان ۱۰۰٪‌ایرانی و ۱۰۰٪آمریکایی ست.

در میانه حدیث سفر، گریزهایی زده می شود به تاریخ ایران زمین، به خصوص تاریخ معاصر، از آنگونه که در کتاب های غیرفارسی مرسوم است تا گوشی را دست نویسنده بدهد. در هر کدام از اینها، می توانید یکی دو اشتباه لپی پیدا کنید (کتاب مازیار بهاری که اینجا معرفی کرده ام، دست کم دو جا مرتکب اشتباه شده بود)، که چون کلاس تاریخ نیست، می شود با کسر ۲۵صدم، سروتهش را هم آورد. در این کتاب اما، با روایتی جالب از تاریخ ایران مواجه هستید. نویسنده آشکارا منع حجاب و عبای سنتی را قبیح تر از حجاب اجباری جمهوری اسلامی می داند، و برای او استقلال ایران از انقلاب ۵۷ شروع می شود، ظاهرا از نظر نویسنده دولت مصدق لازم نیست محاسبه بشود چون بساط اش با کمک آیت الله ها جمع شد. از حرف های خنده داری مثل نقش بین المللی ایران که مرهون انقلاب بهمن است هم با ارفاق می بایست گذشت، چون ظاهرا نظر نویسنده این است که بدنام بودن بهتر از بی نام بودن است. صفحاتی بعد، نویسنده جنبش مصدق را جنبشی «نخبه گرا» می خواند، با مدافعینی اشرافی و مرفه بی درد (فیلم شیرین نشاط نیز کمابیش چنین تصویری را در «زنان بدون مردان» تصویر کرده است). ظاهرا از نظر نویسنده هر کسی با روحانیت نیست، بورژواست و دست نشانده غرب.

نکات بامزه کتاب تمام شدنی نیست، حرف هایی از جنس آنچه لعن و نفرین را متوجه مهاجرانی کرد، در کتاب به چشم می خورد، از این دست که بر خلاف خدم و حشم ریاست جمهوری آمریکا، در ایران مسئولین، «ساده زیست»‌هستند و در ایران، چیزی مثل کاخ سفید وجود ندارد. اینکه آقای خاتمی در سفرش پس از اتمام ریاست جمهوری، از تعداد محافظینی که توسط وزارت کشور ایالات متحده برایش تدارک دیده شده بود تعجب کرده بود. حرف هایی از این دست که دولت ایران، حریم خانه های مردم را نگاه می دارد و به داخل هیچ خانه ای تجاوز نمی شود و اگر هجومی صورت گرفته، دلیل اش پرسروصدا بودن پارتی کننده ها بوده! و حدیث هایی که غالبا به صورت بسته بندی شده تکرار می شوند: مذهب سنی، فاقد قابلیت های «تفسیری» شیعه است (ظاهرا نویسنده از مفتی های سنی خبر ندارد)، شیعه فاقد «قشر روحانی» است،  اسلام ادعای روحانیت نکرده است و حتی بر اساس خود «اسلام» پیامبر هم معصوم نبوده است. این حرف ها تا مرز تهوع در نوشته های ایرانیان مقیم خارج تکرار شده است ولی خوشبختانه این روزها کسی سراغ شان نمی رود.

از این دست انداز ها که عبور کنید، در کتاب با تجربه هایی یگانه مواجهید، از جمله سفر نویسنده به قم برای ملاقات یکی از آیت الله ها، معطل ماندن یک ساعته او به دلیل به رسمیت نشناختن تغییر ساعت رسمی توسط آیت الله در قم، و شنیدن تنها یک جمله نامربوط از آیت الله و دست از پا درازتر برگشتن. همینطور حضور نویسنده در خانه ای دیگر در همان قم، پای بساط شیره و منقل، در حضور یک روحانی که حین سیخ چسباندن، به پرسش های شرعی صاحب خانه پاسخ می دهد. یا تبادلی برای نویسنده ناخوشایند با نوعروس خانه در دیدار دوم اش، و تلاش او برای متقاعد کردن خانم جوان که آمریکا بهشت نیست. نویسنده به دیدار جوانفکر در زمان مسئولیت اش به عنوان روابط عمومی رییس جمهوری  می رود و با او در حالی که در دفتر کار دمپایی به پا کرده روبرو می شود. در مصاحبه با آدم های نسبتا مهم، معلوم می شود کسی جمهوری اسلامی و ایدئولوژی اش را جدی نمی گیرد. نویسنده می گوید دیپلمات های دوران خاتمی همگی ضدیتی آشکار با اصول نظام اسلامی داشتند‌(احمدی نژاد حق داشت همه شان را خود فروخته بداند)، و از زبان فاضل میبدی می گوید که سکولاریسم آینده مطلوب است و حزب الهی ها آشکارا در حضور نویسنده مسخره می شوند. نویسنده دلش برای تعزیه و روضه غش می رود ولی در عین حال خاطر نشان می کند که مهم ترین اثر روضه گوش کردن، باز شدن اشتهاست! نویسنده با تیزبینی متوجه می شود که نحوه نشاندن سران قوا و صاحب منصبان، درست به مانند شوروی کمونیستی، نوعی اعلام غیرمستقیم اتحاد ها و دشمنی هاست. فاصله میان محل نشستن یک مقام ارشد با رهبر، نشان دهنده میزان فاصله عقیدتی شان هست. در بخش های پایانی هم صحبتی از خانه پر زرق و برق صادق خرازی، برادر وزیر خارجه دولت خاتمی و از اقوام رهبر جمهوری اسلامی ست که همه چیزش شبیه به دیدارهای اشراف انگلیسی است به جز نبود مشروبات الکلی و بانوان. سیگارهای کوبایی، آدم های گردن کلفت که یا سازمانی را اداره می کنند یا از سران سپاه اند. از گزارش حرف هایی که نویسنده شنیده است، ظاهرا همه به امر شریف دزدی مشغول هستند، و همه از خراب شدن بازار و بریده شدن روزی به خاطر درشت گویی رییس جمهور (احمدی نژاد) ناراضی.

برجسته ترین بخش های کتاب، تلاش های نویسنده است برای توضیح رفتار ایرانیان. به عقیده مجد، دو عنصر شخصیتی تعارف و غلو، نقشی پر رنگ در توصیف رفتار ایرانیان بازی می کنند. تعارف فقط فرمالیته زندگی اجتماعی نیست، بخشی موثر برای تعیین موقعیت اجتماعی شخص است. همین طور غلو، کاربردی وسیع در زبان روزانه دارد (قدم بر چشمان ما می گذارید، خاک بر سرم)، اما تاثیری پر رنگ بر روابط اجتماعی میان انسان ها هم می گذارد. با تعارف کردن، ما ایرانی ها جایگاه خودمان را به دیگران گوشزد می کنیم، حتی وقتی اظهار خاکساری می کنیم، به وی خاطرنشان می کنیم که دلیل این خاکساری، این است که من «می توانم» از جایگاه بلند ام پایین بیایم. یک جور رفتار Passive-aggressive. نویسده همین طور اشاره می کند دلیل توحش جاری در رانندگی ایرانیان این است که در پشت فرمان، آنها بی نشان اند و نیازی به حفظ ظاهر نمی بینند.

نویسنده از تناقض های پرشماری می گوید که زندگی ایرانی را احاطه کرده است: به نظر ایرانیان، اینکه یک ساندویچی، نامش بابی ساندز باشد که از گرسنگی جان سپرد، عجیب نیست. همین طور نامگذاری یک فست فود به عنوان آپاچی، لابد خیلی هم رنگ و روی نژادپرستی ندارد. اما تناقض ها به این محدود نیست، ظاهرا دست تقدیر هم در کار است که با طعنه به ما بتازد: آیت الله برجسته، فاضل لنکرانی، با همه پشتیبانی اش از حکومت اسلامی، در قلب کفر، لندن و در بیمارستانی مجهز فوت می شود، آن هم درست در روزی که در همین سرزمین کفر، با فرمان ملکه، سلمان رشدی لقب شوالیه می گیرد! در پایان او اقرار می کند که ایرانیان در واقعیتی جایگزین زندگی می کنند که با دنیای غرب، تفاوتی آشکار دارد.

پیام کتاب، که بعد از انتخابات ۲۰۰۹، ظاهرا بی اهمیت شده است، این است که ایران در مسیر دموکراسی است، اشتباه خاتمی، تنها تعیین نکردن جانشین بوده، و همه انتخابات بعد از به قدرت رسیدن احمدی نژاد، توسط «اصلاح طلبان» فتح شده. درست است که به قول خاتمی، «بداخلاقی» هایی صورت می گیرد، ولی آمریکا هم چندان بی تقصیر نیست! (در کتاب با نقل خاطره از ملاقات یک زندانی «سیاسی» اوین، که مرتب مرخصی می آمده و ظاهرا جرم اش اقتصادی بوده، به روشنی مقایسه ای با گوانتانامو انجام می شود و نتیجه گرفته می شود که اوین آنقدر ها هم که می گویند بد جایی نیست). نویسنده در سرتاسر کتاب، مخالفین نظام را عده ای بالاشهری می داند که علی رغم سکولار مابی، سینه زن و روضه خوان هستند (شما بخوانید پشتیبان ولایت فقیه اند)، و حساب شان را جدا از «ملت» می داند. نویسنده پا را از این هم فراتر می گذارد و جنبش دانشجویی را تنها و صدایش را در بطن جامعه بی طنین می داند. باید معلوم شده باشد چرا انتخابات ۲۰۰۹، بیش از همه روایت امثال نویسنده را از ایران بی اعتبار کرد: کتاب می گوید جنبش دانشجویی حتی از جمع کردن چندصد نفر برای تظاهرات عاجز است، و دلیل اش را آرمان خواهی دانشجویان می داند. مردمانی که بعد از انتخابات در خیابان رای شان و مرگ دیکتاتور را فریاد زدند، قاعدتا نباید خیلی هم از آرمان های دانشجویان فاصله داشته باشند. اوج بی توجهی نویسنده در جایی ست که به مخالفین به گفته نویسنده کم شمار معترض، توصیه می کند در تظاهرات خیابانی، اله اکبر بگویند، چون مطمئنا عناصر رژیم، با کسی که نام اله بر زبان اش هست کاری نخواهند داشت. می شود با قرض گرفتن عنوان کتاب گفت، گلوله هایی که سر و گردن اله اکبر گویان بر سر بام های خانه ها را شکافتند، نظر دیگری دارند. مقاله نیویورکر که به مناسبت چاپ جدید با پیش گفتار مجد چاپ شده، این تغییر دید را به خوبی منعکس می کند. نویسنده در پیشگفتاری که بعد از انتخابات اضافه کرده، عذر بدتر از گناه می آورد، با تکرار استدلال های خاتمی، که اگر حضور مردم بالا باشد، اینها کنار زده می شوند، اتفاقات رخ داده، به خصوص سرکوب گسترده را «پیش بینی ناپذیر» تلقی می کند. خواننده شک می کند خاتمی فقط فامیل نویسنده است یا مرشد اش. در چرخشی طعنه آمیز، نویسنده و طیفی که او نمایندگی می کند، یعنی مصالحه جویان حول خاتمی، در تناقضی آشکار گرفتار شده اند که در تمامی کتاب تلاش می شد به همه ایران تعمیم داده شود. از پی روزهای خون و شعار پس از انتخابات، روشن شده است که حکومت چه می خواهد، و مردم چه می خواهند، به نظر می رسد که تنها کسی که در موقعیتی تناقض آمیز، نمی تواند تصمیم بگیرد چه می خواهد، فامیل سابقا رییس جمهور نویسنده و خویشاوندان/هم حزبی های اسلامی اش هستند.

کتاب بعدی مجد که بعد از انتخابات نگاشته شده، نام Ayatollahs democracy را دارد. تهیه اش کرده ام و احتمالا بعدا درباره اش بنویسم.

معرفی چهاردقیقه ای از کتاب

نبرد سری آمریکا

کتاب نبرد سری آمریکا، نوشته جورج فریدمن، از کتاب های موفقی است که در پی جنگ عراق و مبارزه جهانی علیه تروریسم نوشته شده است. نویسنده کتاب یک تحلیل گر سیاسی است که او را چندان از دیگر نویسندگان در این باره متمایز نمی کند، آنچه او را از بقیه جدا کرده اما، این است که او پایه گذار و اداره کننده Stratfor یکی از مهم ترین شرکت های تحلیل اطلاعاتی خصوصی است.

در این کتاب، نویسنده به وقایع نگاری اتفاقاتی که کمپانی اش از زمان یازدهم سپتامبر تا سال نگارش کتاب (۲۰۰۴) مشغول بوده می پردازد اما برای درک پیش زمینه ها، توضیحات مبسوطی هم از پیشینه اختلافات ایالات متحده با دشمنان و متحدان اش می دهد. از دید من کتاب به این دلیل برجسته است که برای توضیح رخداد ها از «اصل عواقب در نظر گرفته نشده» هم استفاده می کند. فراوان دیده ام که تحلیل های تاریخ معاصر، یا مملو از تئوری های توطئه ای هستند که هیچ رخدادی را «اتفاق» نمی بیند و از این نظر ناچار است توانایی بازیگران را بی نهایت فرض کند، یا همه چیز را به گونه ای توصیف می کند که نه خانی آمده و نه خانی رفته و در اغتشاش، رفع مسئولیت از همه را دنبال می کند. هر دوی این دیدگاه ها به این دلیل قانع کننده نیستند که در دنیای اطراف ما را برای آن چیزی که واقعا هست در نظر نمی گیرند، مجموعه ای از ذرات و انرژی که از بی قانونی محض تبعیت می کنند. این بی قانونی حکم می کند که در هیچ حالتی، نقشه های ما ۱۰۰٪ عملی نباشد،‌اما مهم تر از این، این وضع حکم می کند که گاه اتفاقاتی به کل خارج از کنترل و اراده ما به عنوان بازیگرانی با توهم اختیار، رخ بدهد. از این منظر، کتاب به جای خراب کردن کاسه کوزه جنگ پرمخاطره عراق بر سر «یک مشت نئوکان»، تلاش می کند توضیح دهد که چرا جنگ رخ داد و چگونه ایالات متحده برای انجام اش بسیج شد و برای ادامه اش مصمم.

توضیحات کتاب درباره ریشه های القاعده بسیار خواندنی است. هنوز بر سر اینکه القاعده دقیقا چه می خواهد توافقی وجود ندارد ولی کتاب به شکل ساده می گوید بنا به نام شان، و بر خلاف تصویرسازی رسانه های غربی، گروهی بسیار محاسبه گر و با اهدافی روشن اند. او می گوید ممکن است که با نتیجه گیری هایشان موافق نباشید ولی در هیچ حالتی نمی توانید منطق رفتاری شان را «دیوانه وار» بنامید. القاعده به شکل خلاصه، با هدف سرنگون کردن دست کم یکی از دیکتاتورهای کشورهای مسلمان نشین و به دست گیری حکومت در آنجا، تلاش می کرد پایگاهی علم کند (القاعده به این معنی گرفته شده) و بعد از آن، مابقی کشورهای مسلمان نشین را در پشت سر خود جمع کند. اینکه این استراتژی موفق نبوده، بیش از هر چیز، به دلیل اصل عواقب در نظر گرفته نشده است تا کوتاهی القاعده یا تلاش های ایالات متحده علیه آنها.

در کتاب اگرچه گریز هایی کوتاه به ایران زده شده، با این حال با وجه دیگری از همکاری های ایران با «شیطان بزرگ»‌اشاره می شود که در نوع خود جالب است. بعد از واقعه کوه های تورابورا، که سران القاعده و شخص اسامه بن لادن از دست نیروهای امریکایی فرار کردند، ظاهرا بخشی از ایشان به ایران رفته اند. ایالات متحده در آن مقطع نتوانست دقیقا تصمیم بگیرد که این کار تنها یک چشمه دیگر از دلگی نیروهای مرزنشین بوده یا هماهنگی دولت ایران برای پناه دادن به القاعده، اما به دلیل همزمانی این اتفاق با شایعه حمل یک بمب اتمی چمدانی به نیویورک در محافل اطلاعاتی، و دستور ریاست جمهوری برای دادن اولویت به پیشگیری از فاجعه اتمی به هرچیز دیگر، ایالات متحده تصمیم گرفت فرض را بر همکاری ایران و القاعده بگذارد. این تصمیم نتایج بسیار زیادی در پی داشت که در کتاب به آنها اشاره می شود.

جالب ترین بخش کتاب،‌اشاره به موضوع حمله به عراق و «سلاح های کشتار جمعی» است که زمانی طولانی موضوع اخبار و طنز و اعتراض بود. نویسنده به روشنی می گوید که نقشه حمله به عراق از مدت ها پیش ریخته شده بود و این موضوعی عجیب نیست. ایالات متحده عادت دارد که نقشه های جنگی متنوعی بریزد و آنها را اکثرا بایگانی کند. مثلا در پایان جنگ جهانی دوم، ایالات متحده یک نقشه برای وارد شدن در جنگ با بریتانیا داشت! یا جنگی که قرار بود در دهه نود با ژاپن داشته باشد. این نقشه کشی ها البته اغلب تبدیل به عمل نمی شود. اما مورد عراق، بسیار متفاوت است. نویسنده مدعی است مطابق اطلاعاتی که کمپانی اش جمع آوری می کرده، دولت ایالات متحده به این نتیجه رسیده بود که به دلیل ناتوانی پاکستان در کنترل طالبان و همین طور به دلیل ابهامات فراوانی که در خاندان سعود و رابطه شان با القاعده وجود داشت، ایالات متحده به این نتیجه رسیده بود که شکست دادن القاعده تنها زمانی ممکن است که یک کشور(عربستان سعودی) از آن حمایت نکند. در عین حال ایالات متحده حمله به عربستان را یک گزینه نمی دانست ولی نیازمند عملی بود که پیام صحیح را به ریاض برساند. این کار، حمله به عراق بود. نویسنده به درستی می گوید که برای اقناع افکار عمومی، امریکا به شکل سنتی آنچه می گوید با آنچه واقعا اهداف یک جنگ است متفاوت است. البته نویسنده اشاره می کند که این به معنی دروغگو بودن دولت نیست که اگر چنین باشد اکثر دولت های قرن بیستم امریکا دروغگو بوده اند. واقعیت این است که مدیریت افکار عمومی، از لحاظ سیاسی امری پذیرفته شده است در ایالات متحده و در مورد عراق هم، ایالات متحده دو گزینه برای عنوان کردن در مورد علت جنگ با عراق داشت که به دلایلی، سلاح های کشتار جمعی که با توجه به اطلاعات موجود، ادعایی دروغ نبود، ولی همه داستان هم نبود، را مطرح کرد. نویسنده سپس به دلایل عدم همرایی فرانسه و آلمان با ایالات متحده می پردازد و مدعی است شیراک رییس جمهور وقت، تلاش داشت که اروپایی را با سیاست خارجی متمایز از ایالات متحده راه بیاندازد ،‌البته به رهبری خودش. ایالات متحده با جمع کردن هشت کشور مهم اروپا، توانست نقشه او را برهم بزند ولی شیراک هم توانست امریکا را در برابر گزینه ای دشوار قرار بدهد که در نهایت بخشی از مشروعیت جهانی امریکا به عنوان نیرویی برای بشریت را از بین ببرد. به هر حال، از دید نویسنده عراق اشغال شد به این دلیل که ایالات متحده برای جنگ علیه ترور، نیازمند کنترل کردن این منطقه استراتژیک بود و البته به دلایل کمتر مهم دیگری چون جانی و آدم کش بودن رهبرش که البته مورد توافق جهان بود.

نکته جالب دیگر در مورد ایران این است که در کتاب به روشنی گفته می شود که احمد چلبی، مهره ایران بوده است و در حقیقت از سوی ایران ماموریت داشت آمریکا را به حمله تشویق کند و اطلاعاتی که به امریکا نداد، از آنها که داد بسیار با اهمیت تر بود. امریکا هرگز تصور نمی کرد که شیعیان به مدیریت سپاه پاسداران ایران، سازمان بسیار قوی برای کنترل داشتند و اگر پافشاری ایالات متحده نبود احتمالا صاحب عراق می شدند. مثلا نیروهای حمله کننده وقتی از بغداد باز می گشتند تا به مقرشان در قطر بازگردند، متوجه شدند که جنوب عراق به کلی خودمختار است، امری که CIA را به شدت شوکه کرد. دلیل خارج شدن چلبی به عنوان یک گزینه ریاست جمهوری در عراق، فاش شدن ارتباطات اش با ایرانی ها بود.

نویسنده در نهایت ضمن برشمردن رخداد هایی که در عراق، با نقشه جنگ چریکی صدام شروع شد و به حمام خون سال های بعد ختم شد، نشان می دهد که آمریکا علی رغم وارد شدن به تله صدام حسین در عراق، صدمه چندانی از لحاظ نظامی نخورد، اما وجه اش را به خصوص بعد از ابوغریب از دست داد. ماجرای ابوغریب هم بسیار جالب است، مثلا نویسنده مدعی است که شکنجه امری بدیهی بوده، اگرچه شکنجه فیزیکی در کار نبوده، ولی لخت کردن مردان و عکس گرفتن از آنها در وضعیت های نامناسب، بهترین وسیله به حرف کشیدن شان بوده. قضاوت نهایی نویسنده که در سال ۲۰۰۴ انجام شده این است که امریکا پیروزی های کوچک اما استراتژیکی کسب کرده و در راه پیروزی است. بعد از حمام خونی که مسلمانان علیه یکدیگر در فاصله سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۷ راه انداختند و همین طور اخبار از دست اینکه کنگره امریکا هفته پیش به این نتیجه رسیده که میلیارد ها دلار پول بازسازی عراق حیف و میل شده، قضاوت درباره میزان موفقیت اشغال عراق را بسیار دشوار می کند. با این حال در جنگ جهانی علیه ترور، آمریکا به نظر موفق شده است، جسد اسامه بن لادن به احتمال زیاد طعمه کوسه های دریای عمان شده است و مرد شماره دو القاعده هفته گذشته با یک هواپیمای بی سرنشین کشته شد. اما همانطور که نویسنده در جای جای کتاب می گوید، نبرد، سنت تاریخ بشری است و کسانی که فکر می کنند بعد از جنگی طولانی، صلحی پایدار خواهد آمد، درس تاریخ را نیاموخته اند.

خواندن یا شنیدن این کتاب را به همه علاقه مندان به موضوع حساس جنگ عراق توصیه می کنم.

نظم نوین روحانیت

کتاب «نظم نوین روحانیت در ایران» از مهدی خلجی، آخرین کتاب اوست که دسامبر گذشته به وسیله انتشارات آیدا عرضه شد. آخر هفته را به خواندن ش گذراندم.

کتاب در حقیقت چهار مقاله از مهدی خلجی ست که به همراه یک پیش گفتار از خود وی منتشر شده است. این چهار مقاله حاوی آرا و نظرات اوست پیرامون روحانیت شیعه که  پیشتر هم در آثار و مصاحبه های او انعکاس یافته بود. اما نکته برجسته در این کتاب، پیوند وثیقی ست که میان چهار نوشته توسط پیش گفتار فراهم شده است. پیش گفتار تلاش می کند با مرتبط کردن آنها تصویری از روحانیت در ایران به دست بدهد. در پشت جلد کتاب می خوانیم :«این اثر بیشتر نشان رد پای نویسنده در آغاز راهی بلند و پایان ناپذیر برای شناخت روحانیت در ایران است. آماج این مقالات بیشتر تاکید بر پیچیدگی و چندسویگی موضوع است» از همین گزاره پیداست که خود نویسنده به جامع نبودن متن معترف است. با این حال از نظر نگارنده این سطور، بهترین و جامع ترین تحقیقی ست که در زبان فارسی پیرامون روحانیت شیعه صورت گرفته است. تنها در بخش اقتصاد دین، آثار محمد رضا نیکفر فیلسوف ایرانی است که در قامتی رقابتی با این نوشته می ایستد.

مقاله اول که نام خود را به کتاب داده است (نظم نوین روحانیت)، با نقل قولی از ژرژ برنانو شروع می شود : «هر تمدنی به دست همان نوع انسان و انسانیتی نابود می شود که از درون آن سر برآورده است.» در این مقاله، همگام با آرای نیکفر، سخن از تلازم ایمان دینی و ابزاری بودن تکنولوژی در دستان روحانیت سخن به میان می آید. توصیفی تاریخی از مخالفت دایمی روحانیت با مدرنیته، تا زمان ظهور انقلاب مشروطه دارد. این مقاله برمی گزارد که پایه گذار نظم نوین شکل گرفته در طبقه روحانی ایران، آقای خامنه ای ست. همین طور به نقش ابزار های تکنولوژیک همچون اینترنت، در بی مرز کردن و جهانی کردن روحانیت پرداخته می شود. در این مقاله می خوانید که چطور در زبان روحانیت، تجدد، یک شبهه به شمار می رود که می بایست پاسخی درخور از سوی نهاد دین دریافت دارد و دین، بدون کمترین خراش برداشتنی، از کنار آن عبور کند.

مقاله دوم ، اتوبیوگرافی و حوزه های علمیه، کاری ارزنده است در باب پنهان کاری های روحانیون به عنوان سرچشمه فقر ادبی، به خصوص در ژانر اتوبیوگرافی. مقاله «دفترچه خاطرات و فراموشی» از کتابی به همین نام به قلم محمد قائد، که پیشتر در اینجا معرفی ش کرده ام، به این موضوع از زاویه ای دیگر نگریسته است و خواندن آن تصویری کامل تر از نگاه جامعه ایرانی به اتوبیوگرافی به عنوان یک سبک ادبی می دهد. در ادامه مقاله، محدودیت های کلامی، اخلاقی و حتی اقتصادی در نوشتن آنچه واقعا در حوزه به عنوان کانون قدرت روحانیت رخ می دهد سخن گفته می شود و در نهایت، خاطرات مهدی حائری یزدی به عنوان یگانه اثر خاطرات گونه (و نه لزوما اتوبیوگرافیک) به جای مانده مورد بررسی قرار می گیرد. از خلال نقل قول ها، رقابت دیرینه پدر آقای یزدی به عنوان یکی از دو شاگرد بروجردی با دیگر شاگرد نامدارش یعنی روح اله خمینی یادآوری می شود و همین طور نقبی به رابطه شخصی این نویسنده اسلامی با خمینی بازگو می شود.

مقاله سوم ، نقد درونی روحانیت: رساله ای در سکولاریسم، به نظر نگارنده بازنوشتی از مقاله ای ست از مهدی خلجی در وب سایت قدیمی اش که دیگر در دسترس نیست. در این مقاله ، به کتاب خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی به عنوان دریچه ای برای نگریستن به دنیای روحانیت و حوزه، درست در سالهای تب دار انقلاب مشروطه پرداخته شده است. اصل کتاب ظاهرا تنها یک بار چاپ شده و در ایران بلافاصله ممنوع اعلام شده است. با این حال خلجی معتقد است که برجسته ترین اثر برای قضاوت جایگاه روحانیت در عصر پیشامدرن است. کنجکاوی بیشتری برانگیخته خواهد شد اگر بدانید که شیخ ابراهیم، همان کسی است که به عنوان مدعی العموم در دادگاهی حاضر می شود که شیخ فضل اله، روحانی برجسته ضد مشروطه را به همراه ۷ نفر دیگر به چوبه دار می سپارند. اما ظاهرا شیخ ابراهیم علاقه ای به بازگویی آن خاطرات ندارد و حتی تا حدودی از سیاست ایرانی دلزده شده است. شرح کارهایی که روحانیت به شکلی سیستماتیک و روزمره در حق مردمان ایران زمین روا می داشته اند، به شدت آزاردهنده و در عین حال بسیار خواندنی است. سئوالی که در ذهن بر جای می ماند این است که آیا به واقع، روحانیت، نامی شایسته است برای این قشر/صنف/گروه؟

فصل چهارم، به نظرم ارزشمند ترین مقاله کتاب است. در این مقاله که با نقل قولی از هانری کربن و خواجه نصیر الدین طوسی شروع می شود، آخر زمان چونان گفتاری سیاسی، بررسیده می شود. این مقاله می تواند منبعی قابل استناد برای کسانی باشد که در حال نوشتن مقاله ای مرتبط به سیاست در ایران امروز هستند. این مقاله با استفاده دقیق و پرشمار از پاورقی ها و با ارجاعاتی که اغلب حتی لینک اینترنتی مصاحبه یا سند را هم در اختیار می گذارد، کاری به وضوح آکادمیک و به روز است. از جمله ایده های جالب توجه در این مقاله، موضوع تناقض آمیز بودن فلسفه «انتظار مهدی» برای حکومت جمهوری اسلامی است:  انتظار بیشتر کشیدن در حکومتی که خود را نایب خداوند می داند تا کسی بیاید و همین نظم کنونی را که محصول جمهوری اسلامی است هم بر هم بزند. یا رفع اتهام از حجتیه به عنوان پدر معنوی گروه احمدی نژاد و همفکران اش. در این کتاب به درستی اشاره می شود که حتی مصباح یزدی هم کتابی در مخالفت با حجتیه به نشر رسانده و اینکه همانطور که برداشت شخصی نگارنده هم بوده، خاستگاه گروه احمدی نژاد، بیشتر فداییان اسلام و فرزند سیاسی ش جمعیت موئتلفه است. از این جهت این مقاله برای درک سیاست امروز ایران از دیگر مقالات ضروری تر است.  در نهایت ذکر می شود که انجمن حجتیه که در سال ۱۳۶۳ تعطیل اعلام شد (چون در عمل، ایدئولوژی اش که مبتنی بر عدم مداخله در سیاست در غیبت ولی عصر بود، با ظهور جمهوری «اسلامی» خمینی و ولایت فقیه اش، شکست خورده بود)، به عنوان یک برچسب، توسط اصلاح طلبان سابقا حکومتی و همین طور توده ای، علیه هر مخالف مذهبی ایشان مورد استفاده قرار می گرفته است.

از نکات احتمالا مفید برای تحقیق آینده، بازشکافی مفهوم روحانیت است که پیش گفتار این کتاب به آن پرداخته است ولی از دید نگارنده ، همچنان جای گسترش دارد. از نکات مفید برای نگارنده ، این موضوع بود که بنیادگرایی دینی، تنها محصول برخورد اسلام با مدرنیته نیست، اصلاح طلبی و نوسازی دینی هم همزاد و هم سن آن پدیده است. در مرور تاریخی، همواره این گزاره تکرار می شود که بنیادگرایی دینی خاستگاهی خارج از دین داشته است، به همین قیاس می توان گفت اصلاح طلبی دینی هم امری خارجی بر دین است. امیدوارم که آقای خلجی بیشتر بروی این موضوع کار کند.

کتاب از نظر داشتن پاورقی ها، منبعی سرشار برای آشنایی با متون معتبر در زمینه بحث (روحانیت در ایران) است. شخصا با کتاب ها و نویسندگان پرشماری از طریق همین پاورقی ها آشنا شدم.  ایرادات تایپی ، در مجموع کم است ولی در مقاله اول و پیش گفتار به شدت آزار دهنده است. این اشتباهات به حدی رسیده است که تیپ ۸۶ سپاه یک بار ۸۳ ذکر می شود. با توجه به کوتاهی متن، شاید بهتر می بود که پس از ویراستاری دقیق تر به چاپ برسد. قطع کتاب مناسب با تعداد صفحات است و کیفیت جلد و صفحات در میان منتشره های خارج از کشور ستودنی ست. کاغذ کاملا سفید، که خواندن اش چشم را آزار نمی دهد، و طرح جلدی ساده و آبرومندانه، رضایت کتابخوان را جلب می کند.

کتاب را می توانید از نشر آیدا تهیه کنید. از تجربه شخصی، گردانندگان انتشارات را بسیار با فرهنگ و فرهیخته یافتم. به شخصه برای پرداخت مبلغ کتاب دچار مشکلاتی شدم که در تمامی مراحل من را همراهی کردند و در نهایت به محض اینکه گشایشی صورت گرفت با ایمیل من را باخبر کردند. امیدوارم که نویسندگان دیگر هم برای نشر کتاب شان با افرادی همچون ایشان همکاری کنند.

نگاهی دیگر به این کتاب

سیرک خارجی

معرکه ای گرفته اند در سالن همایش هایی که معمولا جای قرآن و آیات عظام ریشو و خواب آلوده بود. نامش را گذاشته اند همایش ایرانیان خارج از کشور.

خانم آخر در سمت راست عکس را می شناسید؟ اگر نمی شناسید به عکس های راهپیمایی ۹ دی رجوع کنید. ایرانیان خارج از کشور این شکلی اند لابد و هرچی ما ایرانی «خارج» دیده ایم بدل کار بوده اند.

بفرمایید لذت ببرید از عکس ها اینجا و اینجا

ظاهرا کمبود ایرانی خارج از کشور بوده که آقایانی که کت و شلوار براق می پوشند را به زور کراوات زده اند :

فرج سرکوهی تعریف می کند که وقتی او را از فرودگاه دزدیدند و اتفاقی جان ش را مجبور شدند ببخشند ، برای اینکه بگویند فرج در زندان نبوده و از خارج می آمده ، به زور کراوات زدند به من ، در حالی که به عمرم کراوت نزده بودم و گره ش را هم بلد نیستم درست کنم. روانکاوی حقارت های درونی افرادی که «خارج نشین» ها را اینطوری می شناسند بماند برای ذهن های خلاق خوانندگان

مثل اینکه معیار حضور چند هفته ای در خارج بوده و سفر توریستی هم کفایت می کرده:

یا حتی اگر نشد ، همین که به عنوان میهماندار هواپیما یا مسئول آژانس مسافرتی هم فعالیت می کرده اید کفایت می کند :

تنها نکته غیر منتظره برای من ، این آقا بود:

به هر صورت ، قافیه به شدت تنگ آمده که می بایست از این دلقک بازی ها مایه گذاشت.

منافع ملی

میر حسین موسوی در اخرین مطلبی که از وی منتشر شده پیشنهاد همه پرسی ( رفراندم ) بر سر مسئله اتمی کرده است. در شرایطی که  مناقشه اتمی  به مهم ترین بهانه دنیا در مقابله با ایران و رویارویی نظامی تبدیل می شود ، میر حسین هوشمندانه ترین موضع را گرفته است. او نه مستقیم نظر شخصی ش را معیار عمل به این پرونده قرار داده که متهم به رفتن به راه احمدی نژاد و خودخواهی شود و نه موضع بی تفاوت گرفته است . رفراندم به خصوص در این مقطع که اثرات سیاست خارجی دولت احمدی نژاد مشخص شده بهترین وسیله گزینش «منافع ملی» ست.

به احترام به شجاعت او به یاد بیاوریم که محمد خاتمی در تمام سالیان ریاست جمهوری ش حاضر به مداخله در پرونده اتمی نشد و از اختیارات ریاست جمهوری ش استفاده نکرد و نهایتا در زمان ریاست جمهوری او (در اخرین روزها) بود که غنی سازی از تعلیق در آمد. تصوری که میرحسین از «منافع ملی» دارد ، روز به روز به آرمان های جمهوری خواهان ایران نزدیک تر می شود و از امثال خاتمی فاصله می گیرد.

از دید نویسنده این سطور ، آنچه تا امروز از اصلاح طلبان سابقا حکومتی و بسیاری متحدین شان در رسانه های برون مرزی شنیده می شد، نوعی دلیل تراشی برای توضیح علت پنهان شدن پشت منافع بالقوه انرژی هسته ای و دست یابی به موقعیتی استراتژیک میان کشور های منطقه بود. اوضاع امروز ایران در میان همسایگان ش اسف بار تر از آن ست که نیازی باشد از مدافعین سابق این تئوری امروز توضیحی بخواهیم اما می شود از این تجربه تلخ ، به مفهومی تازه از «منافع ملی» رسید. اینکه «منافع ملی» از آرمان های هر حزبی ، چه دینی و چه غیر دینی بالاتر است ظاهرا نباید نکته ای پیچیده باشد ولی تا امروز این پذیرش عقب افتاده است. از دیدگاهی قابل بحث ، دلیل پافشاری ایران بر هسته ای شدن  را در حفظ مدل جمهوری اسلامی در مقابل فشار های روز افزون غرب برای «دموکراتیزه شدن» بیان می کردند. امروز بعد از طوفان پسا انتخاباتی ، می بایست معلوم کرد که غرب بر سر این خواسته مصمم تر است یا جمهور مردم ایران ؟

شاید مدل ساده شده معضل منفعت ملی این باشد که عده ای معتقند که جمهوری اسلامی بالاتر از منافع ملی ست یا به نحوی خود منفعت ملی ست ( مدل خمینی ) و عده ای دیگر معتقدند در شرایطی می شود بر خلاف نص قانون اساسی این نظام را به نفع ملت معلق یا منحل کرد. انتخاب میان این خط کشی نمی بایست چندان سخت باشد. بدبینان می توانند این مدل را به جدال پایان ناپذیر میان ایران و اسلام تقلیل دهند ولی از اهمیت و فوریت موضوع کاسته نخواهدشد

ضمن احترام به درایت سیاسی نشان داده شده از سوی میرحسین موسوی ، منتظر خواهیم نشست تا دیگر فعالان سیاسی ایران هم موضعی به روشنی او اتخاذ کنند.

این مطلب پیش تر در خودنویس منتشر شده است.

آیا جنگ در راه است؟

بعد از ترجمه هایی که از «جنگ به پا خواهد شد» و  «با یک تیر چند نشان زدن» گذاشتم ، انتظار این تعداد بازدید کننده را نداشتم که به لطف بالاترین فراهم شد ( و تو چه دانی که بالاترین چیست ) اتفاقا هدف من که بیشتر خوانده شدن این ها بود تا حدودی فراهم شد و کامنت هایی هم گرفت که پاسخ شان را به اینجا موکول کرده ام.اجازه بدهید نظر شخصی ام را هم در وبلاگ بنویسم.

برداشت شخصی ام این ست که بحران خارجی جمهوری اسلامی به مراتب خطری بزرگ تر است. توضیح می دهم :

در هر دو نوشته ، به نظرم وجه برجسته ، تصویری از وقایع هست که یک به یک چندان مهم تلقی نمی شوند. جمهوری اسلامی با بحران زاده شده و در بحران زیسته بنابراین دلیلی ندارد که فکر کنیم بحران جدید می تواند جمهوری اسلامی را با چالش اساسی یا فروپاشی مواجه کند. اما همانطور که قبل تر هم توضیح دادم ، جمهوری اسلامی امروز با سه معضل هم زمان دست به گریبان است. تا به اینجا کار فکر نمی کنم مخالفتی وجود داشته باشد. اما چه چیزی مشکلات خارجی جمهوری اسلامی را مهم تر و آنی تر می کند. اگر ترجمه ها را خوانده باشید توجه کرده اید که ابرناو امریکایی با همراه ناوگان جنگی چندین کشور دیگر ، با موافقت کشور های فراوانی همچون کشور های حاشیه خلیج و مصر با توجه به مرکزیت ش در دنیای عرب ، وارد خلیج فارس می شود. ناو های امریکایی در جنگ خلیج و همین طور در حمله به عراق مسئول انتقال نیروی پیاده به خط مقدم بودند ولی ظاهرا این بار قرار است مسئول حفاظت از نفت و امیرنشین های نفتی را تامین کنند.  ابرناو جنگی ترومن بیهوده یک اقیانوس را نمی پیماید. به علاوه حضور این همه نیروی نظامی به خودی خود حساسیت برانگیز است و به همین دلیل است که امیرنشین ها و ایرانی ها مرتب بر خالی بودن خلیج از نیروهای خارجی تاکید دارند.

از سوی دیگر ، به خاندان سعود سخنانی بسیار تند مبنی بر حذف ایران  توسط لوفیگارو نسبت داده می شود. چهار شرکت بزرگ نفتی اعلام می کنند که فروش بنزین را به ایران متوقف کرده اند. از همه تعجب آور تر ،انصراف شرکت استخراج کره ای از پروژه ای ۱.۲ بیلیون دلاری ست. این در حالی ست که ایالات متحده معترف است تحریم ها کاملا موفق نخواهد بود.  کسانی ممکن است از این سخن خرسند باشند ولی معنای مستتر در این حرف به مراتب خطرناک تر است : ایالات متحده از پیش می گوید که کارهای بیشتری برای مقابله با تهدید اتمی ایران لازم خواهد بود. همین طور می بایست همیشه این احتمال را مطرح کرد که وقتی اوضاع در ظاهر چندان بحرانی نیست چطور است که یک به یک شرکت ها دست از ایران می شویند؟ احتمال این نیست که هشدار در مورد بر باد رفتن سرمایه شان گرفته اند؟ یا احتمالا پاداش این کار را در روزهای بعد از جنگ خواهند گرفت در ساختن ایران؟ تحریم ها پروژه بمب اسلامی را شاید متوقف نکرده اند ولی اثرات زیادی بر صعنت نفت و گاز گذاشته اند و تامین مالی همه چیز از جمله این پروژه را به شدت سخت می کنند.

دولت اوباما مطابق قولی که او را به ریاست جمهوری رساند، نیروهای جنگی خودرا ( و نه همه نیروهایش را )  ظرف سه ماه آینده از عراق خارج خواهد کرد ، افغانستان با افزایش بسیار زیاد نیرویی که در ابتدای سال میلادی تجربه کرد تا حدودی به کنترل نیروهای غربی در آمده . همه اینها یعنی ماشین نظامی آمریکا تا حدود زیادی آزادی عمل برای  ورود به یک جنگ جدید پیدا کرده است. در روند تصویب قطعنامه هم برای ایالات متحده بیش رای منفی ترکیه یا برزیل ، اجماع جهانی مطرح بود. این اجماع کار را برای گرفتن تاییدیه مداخله نظامی در ایران از شورای امنیت یا ناتو محتمل تر می کند. اینجا بر خلاف عراق ، تقریبا همه سرویس های اطلاعاتی غربی متفق القول اند که برنامه اتمی وجود دارد. در این صورت کشورهای دیگر نباید چندان مشکلی برای مشارکت یا دست کم موافقت با حمله نظامی داشته باشند.

رهبری جمهوری اسلامی چند هفته قبل به جهان هشدار داد که نسبت به تهدیدات ایالات متحده نسبت به کره شمالی ساکت ننشینند. لابد مصرف ش در مذاکرات است که به حرف منطقی رهبرمان گوش کنید تا ما هم مذاکره کنیم.

سازمان اطلاعات مرکزی امریکا در گزارشی به روز شده به کنگره این کشور مدعی شد که گزارش یازده سازمان اطلاعاتی این کشور مربوط به ۲۰۰۴ غلط بوده و ایران در حقیقت بسیار به بمب اتمی نزدیک است. این خبر را هم به شکل وسیع منتشر کردند و مرتب در رسانه های امریکایی تفصیل و بحث درباره ش گذاشتند.

نشانه های بالا و دهها خبر دیگر را وقتی کنار هم می گذارم ، خطر حمله نظامی به ایران را بسیار واقعی می بینم. اصولا از زمانی که ایران بنای ناسازگاری را گذاشت و اردشیر لاریجانی با افتخار در حالی که رییس جمهوری هنوز خاتمی بود، شروع غنی سازی را در کنفرانس خبری اعلام کرد خطر حمله نظامی به ایران رنگ واقعیت گرفت. اگر تا امروز محقق نشد چندگانه بود که امروز هیچ یک دیگر وجود ندارند : مذاکره کنندگانی با سابقه تر که کنار گذاشته شده اند ، دولتی که ظاهرا با رای مردمی انتخاب شده بود و ستون فقرات ش تنها ۳روز بعد از انتخابات نمایشی لرزید ، زمین گیر شدن ماشین نظامی امریکا در عراق و در مقطعی در افغانستان ، رییس جمهوری  امریکایی که پایین ترین مقبولیت را میان مردم ش و جهان داشت ، قیمت سر به فلک کشیده نفت ، طی شدن مسیر مذاکره مستقیم پیشنهادی اروپا و اوباما .  اما امروز کمترین مانعی وجود ندارد ، بلکه مطابق نوشته ملیک کیلان در فوربس ، وجود این دولت تنها و تنها برای جهان ضرر است.

اما برخلاف دیگران من فکر نمی کنم از مخالفین حکومت و مردمان عادی داخل ایران کار چندانی بر می آید. مخالفین حکومت از هرچه بگویند و به هر چه اعتقاد داشته باشند در این یک سال به جهان نشان دادند که نمی توانند قدرت را به دست بگیرند. بنابراین تنها به عنوان آلترناتیوی بعد از حمله مطرح خواهند بود و بس.مردمان عادی هم علی رغم سلحشوری در خیابان که جهان را به احترام وا داشت ، به دلایلی که توضیح ش در این نوشته نمی آید ، در سرنگونی موفق نبودند یا میلی به سرنگونی نشان ندادند. با تمام احترامی که در طول یک سال برای مردم و حتی رهبران جنبش نشان داده ام ، فکر نمی کنم فرصتی کافی از سوی غرب برای پیشبرد برنامه سیاسی شان و در تنگنا انداختن دولت کودتا از طرق دموکراتیک داده بشود.

می ماند بحران سوم جمهوری اسلامی ، یعنی مشکلات اقتصادی . بحران اقتصادی که به لطف قیمت های نفت در بخش عمده ریاست جمهوری احمدی نژاد خود را پنهان کرد ، امروز با وجود تحریم ها و اعتراضات عمومی بیشتر دهان باز می کند و در حال بلعیدن ساختار دولت است. عده ای بر این نظرند که کشتی های جنگی تنها برای حفاظت امیرنشین هایند وقتی که تحریم ها ایران را در هرج و مرج فرو برد. شخصا نمی توانم بفهمم چطور این سناریو ، یعنی سقوط دولت و شورش ناشی از بی ثباتی اقتصادی می تواند اوضاع بهتری از مورد تهاجم نظامی قرار گرفتن باشد. اگر قرار ست این دولت نابود شود بهتر نیست اقلا فردایش در تهران به جای دارو دسته های تبهکاری نیروهای نظامی اموزش دیده رژه بروند؟ در مجموع اثر تحریم + بحران اقتصادی را برابر با حمله نظامی می بینم و فکر نمی کنم کسی دوست داشته باشد مختار بین این دو گزینه بشود.

در نهایت اینکه چند نفری از من پرسیدند که راه حل چیست؟ یک ماه قبل با دوستی فرانسوی-امریکایی گپ می زدیم و موضوع رسید به ایران و آزار و اذیت معترضین. من گفتم که تحریم های جدید در راه است . او هم گفت فکر می کنی موثر باشد؟ گفتم فکر می کنم بر خلاف ادعای حکومت ایران موثر است و البته که مردمان را هم در تنگنا می گذارد. او گفت پس راه حل چیست؟ وقتی راه حل پیشنهادی ام را گفتم با چشمانی گشاد شده از ناباوری نگاه ام کرد و گفت فکر می کنی شدنی باشد؟ گفتم البته. پیشنهاد من دقیقا معادل پیشنهاد نویسنده مقاله جنگ به پا خواهد شد بود. همه دیپلمات های ایرانی را اخراج کنید ، از سازمان ملل گرفته تا سفارت خانه ها. اجازه مسافرت را برای همه وابستگان به حکومت منوط به پذیرش پیش شرط ها بکنید و تا زمانی که جمهوری اسلامی شکست را نپذیرفته قدمی عقب ننشینید. جمهوری اسلامی برخلاف ادعایش بسیار به دنبال تایید جهانی ست و این تا حدودی به روح ظاهر پرست ایرانی بر می گردد. رییس پیشین سازمان انرژی اتمی می گفت بهترین روز زندگی ش وقتی بوده که ایران را از لیست کشور های حامی تروریسم خارج کرده اند.  احمدی نژاد با وجود ادعای خاکساری ش مرتب از محبوبیت ش میان ملل دیگر می گوید. غرب می بایست درهای اطلاعات را به سوی ایران بگشاید و تمام درهای دیپلماتیک را بروی ایران ببندد. به دوست امریکایی-فرانسوی ام همان موقع گفتم که البته چنین نخواهد شد چون این ناقض حیات بسیاری از بنیاد های اقتصادی سیاسی غرب است ولی امروز این یک گزینه آزاد سازی مردم ایران نیست ، تنها آلترناتیو واقعی جنگی خانمان سوز است.

تنها آینده نشان خواهد داد که چقدر از این پیش بینی ها و راه حل ها مفید خواهد بود ولی من فکر می کنم این آینده چندان دور نیست.

خوشحال می شوم نظرات شما را هم در این باره بدانم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: