Posts Tagged ‘خامنه ای’

نامه هایی به شکنجه گرم

کتاب «نامه هایی به شکنجه گرم» خاطره نویسی هوشنگ اسدی، نویسنده و روزنامه نگار تبعیدی است که از سال ۲۰۰۳ که از ایران خارج شده است. او و همسرش نوشابه امیری، در پاریس زندگی می کنند. اسدی کتاب را به این دلیل نوشته است که یک روز تصادفا بروی صفحه تلویزیون، تصویر مردی که نقشی ماندگار در زندگی اش ایفا کرده بود را در هیات سفیر ایران در تاجیکستان مشاهده کرد: شکنجه گرش در زمان حبس ش در ایران پس از انقلاب.

 

خاطره نگاری های اسدی، به شکل نامه هایی است که به شکنجه گر اش، «برادر حمید» که حالا سفیر جمهوری اسلامی شده است نگاشته شده است. اسدی از زمان تولد خودش شروع می کند و به یاد می آورد که برایش تعریف کرده اند که به قدری ضعیف بوده که یک شب زمستان که در نوزادی بیمار شده بوده، طبیب از او قطع امید کرده و به والدین اش گفته که در اتاقی بخوابانند اش و چرا که طلوع خورشید را نخواهد دید. از خاطرات کودکی اش و اینکه چطور مادرش، با همان سواد اندک اش، از طریق زبان شعر، استدلال می کرد و تلاش می کرد به او آموزش بدهد. جالب توجه ترین بخش این خاطرات دوران کودکی، روزی است که پسرکی نوجوان به خیابانی که آنها در آن مشغول بازی بوده اند می آید و می گوید که در زد و خورد ها حضور داشته است. او سپس همه شان را به خانه ای می برد که در آن آیت الهی کم حرف و اخمو در بالای اتاق نشسته است. اسدی خرد سال، بدون اینکه بداند  سالها بعد چه خوابی برای آینده او و دیگران دیده شده است، دست آیت اله خمینی را به شیوه مرسوم شیعیان می بوسد.

اسدی بابت فعالیت های سیاسی اش یک بار توسط ساواک دستگیر می شود. در زمان سلطنت پهلوی، مخالفین در خارج از کشور به شکل گسترده تبلیغ می کردند که ساواک، سازمان مخوفی است که بدون کنترل، آدم می کشد. شاه هم در مقابل با قوت تمام، هر گونه نقض حقوق بشر را رد می کرد. اسدی با حضور در زندان، این فرصت را پیدا کرد که با چشمان خود، آنچه در زندان می گذرد را ببیند. اما اسدی فرصتی طلایی دیگر هم بدست آورد، با اکثر مقام های ارشد رژیمی که کمتر کسی تصور می کرد در شرف به قدرت رسیدن است، هم سلولی شد، از جمله با رهبر کنونی جمهوری اسلامی.

اسدی در تعریف خاطرات این دوره زندان اش می نویسد که با خامنه ای برای مدتی هم سلول بود. آخوندی لاغر اندام که از جوک های بی ادبی خوشش نمی آمد ولی زندان بان را سگ گله خطاب می کرد. از خواندن اشعار لذت می برد ولی با صادق هدایت سر ناسازگاری داشت. آنها در سلولی که می بایست انفرادی می بود با یکدیگر زندگی می کردند و خامنه ای دست او را می گرفت و داخل همین فضای کوچک به قدم زدن می پرداختند و هربار وانمود می کردند که یکی از نقاط دیدنی تهران یا مشهد را گز می کنند. به دلیل محدودیت های زندان، زمان دوش گرفتن تنها دو دقیقه بود و هر دو نفر با هم زیر دو دوش که پرده ای میان شان نبود می بایست می رفتند. خامنه ای مشکل اساسی با لخت شدن جلوی اسدی داشت و بنابراین اسدی مجبور می شود به او قول بدهد که همیشه پشت به او خودش را خواهد شد. اسدی به خاطر می آورد که این تفاوت های عمیق میان خداناباوری چون او و آخوندی چون خامنه ای، نه صرفا از باورهای مذهبی، بلکه به دلیل تفاوت های عمیق فرهنگی بود. اسدی خامنه ای را باهوش توصیف می کند و تشنه یادگیری. از جمله اسدی که به دلیل تحصیلات اش، خدمت سربازی اش را در روزنامه کیهان فعالیت می کرد، به او درباره آنچه در خبرها مستقیم نمی آید گفت. اینکه چطور می بایست بتواند از متن سر راست خبر، آنچه گفته نشده است را استخراج کند. روزی که نام اسدی را بعد از چند ماه زندگی مشترک با خامنه ای برای انتقال صدا می زنند، به قدری به هم نزدیک شده اند که اسدی به تصور آزاد شدن، پولیور اش را به او می پوشاند و خامنه ای هم با در آغوش گرفتن او گریان می گوید «در حکومت اسلامی، بیگناه یک قطره اشک هم نخواهد ریخت». معلوم نیست بایستی از پیش بینی هولناک «اسلامی»‌ بودن حکومت بعدی متعجب باشیم یا تراژیک بودن حکومت «واقعا موجود» جمهوری اسلامی. در پایان اسدی می نویسد که این زندگی نزدیک و در شرایط زندان، پیوند و علقه ای میان او و خامنه ای ایجاد کرده است که تا به امروز آن را احساس می کند. سالها بعد، در شرایطی که خامنه ای پله های قدرت را یکی دو تا طی می کرد، تنها او بود که بدون وقت قبلی می توانست در خانه خامنه ای او را ملاقات کند.

اسدی اما آزاد نشدن و به بند عمومی منتقل شد که در آن، بازاری ها، مذهبی ها، چپ ها و مجاهدین همه حاضر بودند. با شیخ مهدی کروبی هم اتاقی می شود و او را مهربان و خوش قلب،ولی بسیار ساده می یابد. کروبی بر خلاف بقیه آیت اله ها که بعد از انقلاب به منصب رسیدند و همان موقع هم حاضر نبودند که با چپ ها دست بدهند، از لیوان شیر که توده ای ها دهان زده بودند می نوشید. با این حال تمام تلاش اسدی و دوستان، برای فهماندن ایده بازی گل یا پوچ به کروبی با شکست کامل مواجه می شود. هر بار که قوانین را برایش توضیح می دادند، با تکان دادن سر می گفت که فهمیده است. بعد وقتی تیم رقیب به او می گفتند شیخ مهدی گل دست تو هست، بلند فریاد می زد نه اینا به من گل را نمی دهند. حتی نخودی کردن او در بازی هم کمکی نکرد. با این حال اسدی می گوید کروبی جزو گروهی از مذهبی ها و آخوند ها بود که با نوشتن توبه نامه و قول مساعدت در مبارزه با چپ گرایان، از زندان شاه آزاد شدند. از دیگر هم سلولی هایش، علی حسینی، نماینده مجلس ششم جمهوری اسلامی اس که ظاهرا برای همه مشکلات یک راه حل داشت: بنگ بنگ!

اسدی زمانی که توسط سپاهیان از خانه اش ربوده می شود، هم چنان در این فکر هست که کودتایی با حمایت ایالات متحده رخ داده است! زمانی طول می کشد تا او متوجه بشود که آنچه رخ می دهد، نتیجه طبیعی پیشرفت هایی ست که او به شکلی تاریخی شاهد آن بوده است. اسدی که با خامنه ای رابطه نزدیک پیدا کرده بود، از سوی حزب توده مامور گرفتن ارتباط و درخواست برای همکاری می شود، آن هم در شرایطی که گروه ها و احزاب سیاسی، یکی یکی جارو می شوند. رحمان هاتفی و نورالدین کیانوری، از او می خواهند که رابط شان با خامنه ای باشد. او در چند جلسه از ملاقات های خامنه ای و کیانوری حضور دارد و به دلیل اینکه رانندگی بلد نبوده، کیانوری مسیر خانه اش تا محل ملاقات با خامنه ای را رانندگی می کرده. خامنه ای به شهادت اسدی، کیانوری را شخص قابل اعتمادی نمی بیند و کیانوری، خامنه ای را یک مائویست خطرناک توصیف می کند.

کمی بعد تر، وقتی خامنه ای و شرکا، تصمیم به تاسیس حزب می گیرند و روزنامه حزب توده تعطیل شده است، او به اسدی می گوید دست من را بگیر و به جاهایی می برم ات که خواب شان را هم نمی توانی ببینی. اسدی حس می کند که نمی تواند وفاداری حزبی اش را حفظ کند و بنابراین پیشنهاد سردبیری را رد می کند ولی با این حال به آنها کمک می کند که آنچه امروز روزنامه «جمهوری اسلامی» نامیده می شود را بنیان بگذارند. در این روزهای دشوار، حزب توده با خوش خیالی به شعار رسمی حزب که «مذهبی ها» متحد موقت ما در نبرد با امپریالیسم هستند اصرار می کرد. مطابق آنچه اسدی ادعا می کند، او شخصی بوده که نامه کیانوری که در آن، خبر کودتای نوژه از طریق کا گ ب رسیده بود را به خامنه ای شخصا می رساند. روابط میان حزب توده و رهبران انقلاب به سردی می گراید و ملاقات ها قطع می شود. با این حال خامنه ای همچنان هر بار اسدی را می دیده در حضور آخوندهای دیگر با او روبوسی می کرده که باعث ناراحتی از تماس با یک کافر نجس می شده.

کمی بعدتر، خامنه ای و هاتفی به او هشدار می دهند که قرار است اسناد ساواک منتشر بشود. اسدی در دوران مبارزه، به عنوان مامور حزب توده، به عضویت ساواک در آمده بود تا بتواند اطلاعات جمع آوری کند. او درباره اش در این کتاب توضیح زیادی نمی دهد. ولی به دلیل اینکه این موضوع را هیچ وقت با همسر آتشین اش، نوشابه در میان نگذاشته بود، بسیار نگران بود. نوشابه به او می گوید تنها چیزی که می تواند باعث بشود که او آدم فروشی نکرده، گزارش رسمی حزب است که از سوی حزب ماموریت داشته است. حزب توده در روزنامه رسمی حزب می نویسد که هوشنگ اسدی، با ماموریت از سوی حزب، به ساواک رسوخ کرده بود. هر چقدر این نوشته، نوشابه را راضی می کند، برای اسدی وضعیتی غریب تر می سازد. عده زیادی می خواستند او را به عنوان عامل ساواک محاکمه کنند. اما خنده دار ترین وضعیت، وقتی است که در یکی از چادرهای خیابانی که نام نمایشگاه جنایات پهلوی را داشته، با جوان عبوسی روبرو می شود که جلوی پارچه نوشته ای که خواستار محاکمه و اعدام اسدی بوده، هم سخن می شود. جوان می گوید که در زندان های ساواک، شکنجه شده است و شکنجه گر ش هوشنگ اسدی بوده است و هر بار که شلاق را بالا می برده فریاد می زده جاوید لنین! این جوان سالها بعد، نامی آشنا پیدا کرد: محمود احمدی نژاد.

اسدی به عنوان نماینده رسمی حزب یک بار به المپیک و یک بار هم به افغانستان درست بعد از اشغال نظامی شوروی سفر می کند. در افغانستان می بیند که چطور خلقی ها توسط حزب پرچم با حمایت شوروی کنار زده می شوند. مردم آنجا را بسیار تحت تاثیر آیت اله خمینی و آماده کشتن و کشته شدن می یابد. در بازدید از زندان با اعضای کابینه قبلی که خودشان هم کمونیست بودند متوجه می شود که در سرزمینی بسیار عقب افتاده تر از ایران وارد شده است با این حال، تعجب می کند وقتی می بیند نابود شدن ربع میلیون افغان در اثر حکومت کمونیستی، جزو اسرار سری شوروی محسوب شده و حرف زدن از آن جرم است. زمانی که در مراسم المپیک شرکت کرده است با خبر می شود که دفتر حزب توده در ایران مورد حمله قرار گرفته و اشغال شده است. وقتی با دشواری فراوان از شوروی می تواند با تهران تماس بگیرد، یکی از اشغالگران تلفن را قطع می کند. این بار از تلفن چی هتل می خواهد که بگوید از آلمان تماس می گیرند و وقتی تلاش می کند با آن سوی خط صحبت بکند، تنها می شنود که محل جاسوسی شوروی به اشغال در آمده است. فردای آن روز، روزنامه های دولتی خبری کار کردند مبنی بر اینکه شخص برژنف، بلافاصله بعد از اشغال دفتر حزب، با تماس مستقیم، مراتب ناراحتی اش را ابراز کرده است! در بازی پر ماجرا، یک مامور فراری کا گ ب، نام اعضای مخفی حزب را به MI6 لو می دهد و این لیست به دست جمهوری اسلامی می رسد.

سرانجام اسدی به زندان و به دست «برادر حمید» می افتد. برادر حمید که تا مدت ها تنها وجه مشخصه اش برای اسدی به دلیل چشم بند و رو به دیوار بودن، صدای ترق ترق دمپایی هایش هست، جوانی است که ادعا می کند درس دانشگاه را ول کرده تا به انقلاب «خدمت» بکند. بسیار بد دهان است و واژگان کاف دار، به راحتی از دهان اش خارج می شود ولی برای اسدی، به نام فاطمه، رمز شروع کابل زدن است. اسدی را «بچه شیر» یا «ریقوی بی مصرف» خطاب می کند. با دیدن اینکه نگهبابان، سر یک تکه چوب را به زندانی چشم بند و دست بند دار می دهند تا نجس نشوند، اسدی به تفاوت های میان ساواک «جنایت کار» و جمهوری اسلامی پی می برد. وقتی به شیوه معمول این روزها، کاغذی سفید و بی سر برگ جلویش می گذارند تا به همه چیز که برادر حمید خودش می داند اعتراف کند، به یاد می آورد که در زمان ساواک، برگه بازجویی نشان شاهنشاهی داشت. اما اینجا هیچ کسی مسئولیت نمی پذیرد.

اسدی می گوید در یک حکومت خداناباور، شکنجه گر، یک کارمند صرف است. حقوق می گیرد تا اطلاعات استخراج کند. در حکومت الاه، شکنجه گر زندانی را دشمن شخصی خودش می داند و همه کار می کند تا او را نابود کند. به علاوه شکنجه گر مومن بسیار به تفاوت های طبقاتی هم حساس است. شرح شکنجه ها جانکاه تر از آن هستند که در این روایت مختصر بیایند اما اسدی به شیوه ای شاعرانه به برادر حمید بشارت می دهد که همان هدفی که همواره می خواستی محقق شد: از انسانیت من هیچ چیزی باقی نگذاشتی. مطابق معمول «بازجویی» ها، اسدی را مجبور می کنند «همه چیز» را بگوید. او برای به دردسر نیانداختن دیگران، چیزی علیه دیگران نمی گوید. وقتی حسابی آزار می بیند قبول می کند علیه خودش اعتراف کند که هم زمان جاسوس MI6 و شوروی بوده است. او و انگلستان؟ بهانه را از عکسی پیدا می کنند که با دبیر بخش خارجی کیهان در زمان پهلوی داشته است. وقتی حسابی به تفکرات مریض برادر حمید میدان می دهد، داستانی پر شاخ و برگ از کودتا با حمایت انگلستان تولید می شود، بهانه؟ اینکه در یک نامه نوشابه به او از داروهایی که لازم دارد پرسیده است. تبعا چون کودتایی در کار نبوده، او را به دلیل دروغگویی هم شکنجه می کنند. علی شمخانی، وزیر دفاع دولت اصلاحات، شخصا او را شکنجه می کند و با در گوشی زدن های پیاپی در حضور برادر حمید، هشدار می دهد که راست اش را بگوید. وقتی کابل زدن، قپانی بستن، از پا آویزان کردن و سر در مدفوع فرو کردن به کار نمی آید، «قبر» را پیش می کشد. جایی که در آن، بسیاری از زندانیان برای همیشه عوض شدند.

اما همه در زندان به مانند برادر حمید نبودند. بعد از زمانی که بازجویی تمام می شود و پس از مدت ها به بند منتقل می شود، با برادر رسولی روبرو می شود که با اینکه از بی قید و بند بودن همسران چپی ها نگران بوده ولی با اسدی روابط خوبی پیدا می کند و روز آخری که قرار به منتقل شدن اش بوده، برای اسدی یک دیکشنری از کتابخانه می آورد. فضای بند های عمومی بسیار غریب است. به دلیل محدودیت کتاب، حلیه المتقین، تقاضای فراوان دارد. دلیل؟ محتوای فوق جنسی که اسدی برای اولین بار در زندان با آن روبرو می شود. اسدی در طول زمان زندان اش میان اوین و قزل حصار در رفت و آمد بوده است. زمانی که به بندهای مجاهدین می رود، و در تماس با آنها قرار می گیرد، می بیند که چطور در رای گیری داخل بند، چپ ها را نمی شمارند و ادعای دموکراسی شان هم می شود. تواب های مجاهد را موجوداتی بسیار خطرناک می یابد که یکی شان برای اعدام والدین اش شیرینی پخش می کند. در زندان طرفداران آیت اله منتظری را افرادی میانه رو می یابد که در مناصب شان دوام نمی آورند.

اسدی به شیوه ای معجزه آسا، به همراه کیانوری از کشتار ۶۷ جان به در می برد. بعد تر می فهمد که هشدار آنچه رخ خواهد داد به حزب توده داده شده بود. پس از کشتار دوره ای با کیانوری که شکسته و تحقیر شده، هم سلول می شود. شرحی که برای روزهای جهنمی تابستان ۶۷ می دهد به واقع دشوار خوان است.

 

نثر اسدی، منحصر به فرد است از این جهت که در عین اینکه رنگ به فارسی «فکر کردن» را دارد ولی برای خواننده انگلیسی زبان نامفهوم نیست. پرطمطراق نیست ولی آراسته است. با این حال، بعضی جاها احتمالا فهم موقعیت یا محتوای گفتگو ها برای غیرفارسی زبان دشوار است. زندگی اسدی، خود ملغمه ای عجیب است. در همان روزهای اول، نوشابه امیری به عنوان تنها خبرنگار ایرانی موفق با مصاحبه با آیت اله می شود و از زبان تهدید آمیز خمینی که مبادا کلمه ای از حرف هایم را کم یا زیاد کنی، به این نتیجه می رسد که دیکتاتوری نعلین نزدیک است. با این حال در مقابل یک آقای امریکایی وقتی در سفر هستند فریاد می زند که ترجیح می دهد حجاب اجباری را تحمل کند ولی «آزاد» باشد. هوشنگ اسدی هم زمانی در شوروی و در میانه خبرنگارانی که در میانه آبجو نوشی، به خمینی حرف های تند می زنند، در حالی که شیشه آبجو در دست بوده فریاد می زند زنده باد خمینی! اسدی در کتاب داستان عبورش از ایدئولوژی را روایت می کند ولی همانطور که وال استریت ژورنال نوشته است، نمی تواند کاملا از آن رها باشد وقتی که اوین را با گوانتانامو مقایسه می کند.

کتاب را به دو انگلیسی زبان دادم بعد از خواندن، از این جهت که فکر می کردم از خلال یک خاطره نویسی، سرنوشت تیره و تار ما روایت شده است. اقوام من که زندانی سیاسی بوده اند، با شباهت بسیار زیادی همین شرایط را تعریف کرده اند و از این جهت به گمانم، کتاب یک جور مرور سریع بر تاریخ ایران معاصر آمد. با این حال هر دو نفر از خواندن اش سر باز زدند. یکی شان که ادبیات دان تر و با تجربه تر بود، محترمانه گفت «معده ام توان هضم این همه خشونت را ندارد» وقتی برایش توضیح دادم که چطور شکنجه گران، خود شکنجه شدگان دیروزین بودند گفت «شما ها ادامه دادن این چرخه خشونت را خوب بلد هستید». با این حال، گمان می کنم این کتاب سندی مهم برای ایرانیان است از این جهت که بدون بررسی گذشته تاریک مان، امکان عبور به آینده ای روشن را نداریم.

 

مرور وال استریت ژورنال از کتاب

Advertisements

پشت پرده های انقلاب

کتاب پشت پرده انقلاب اسلامی، اعترافات حسین بروجردی به صورت نسخه اینترنتی منتشر شده است. این کتاب مجموعه مصاحبه هایی ست با حسین بروجردی، یکی از فعالین مسلمان علیه رژیم شاهنشاهی و از نزدیک ترین افراد به حلقه های قدرت در روزهای ابتدایی انقلاب بهمن

ویراستار و مصاحبه کننده ظاهرا با نام مستعار بهرام چوبینه، تلاش داشته تا حرف های بروجردی را برای ثبت مستند کند. در نگاه اول، ضعف کتاب در شفاهی بودن بیش از حد ش است. پیگیری سیر نوشته ها مرتبا به دلیل جلو و عقب رفتن در حافظه تاریخی دشوار می شود و ظاهرا اصرار ویراستار حفظ ساختار پرسش و پاسخی مصاحبه بوده است. سئوالات در اوقاتی چالشی می شوند ولی در دیگر مواقع پرسش ها باز هستند تا گوینده واقعه ای که ظاهرا پیشتر شرح داده را بازگو کند. کتاب برای فرمت الکترونیکی قابل قبول است و دارای پیوست های قابل توجه به صورت عکس ها و لیست ها و اسناد تایپ شده از روی متن هستن.

بروجردی جوانی بوده با سابقه خدمت در ارتش که به دلیل وضع مساعد مالی و روحیه ماجراجویی، توسط یکی از افراد هیات موتلفه با نام مستعار شهاب جذب می شود. به گفته نویسنده در ابتدا تنها گشت و گذار بوده و در میانه این ایران گردی ها، فلاکت مردمان را به بروجردی نشان می داده و می گفته در مملکت اسلامی نباید چنین باشد. بعد از جذب بروجردی و دو نفر دیگر، یک گروه «توحیدی» تشکیل می دهند که در حقیقت یک سلول تروریستی بوده با اهداف شناسایی، خرابکاری و آدم کشی. طیف کسانی که توسط این گروه به قتل می رسند به قدری وسیع است که تنها به یک کمپین وحشت افکنی می ماند. بعدها وقتی پس از انقلاب صحبت از صدور انقلاب می شود، منظور آوردن و آموزش دادن قاتلین و تبه کاران کشورهای مفلوک دیگر به هدف بازتولید همین گروه های ترور و خراب کاری در دیگر جاهاست. بروجردی در مقطعی آموزش این خارجی ها که اکثریت شان عرب زبان بوده اند را در پادگان امام حسین به عهده می گیرد. از جمله هولناک ترین ماجراهای پیش از انقلاب، آتش سوزی سینما رکس است، که توضیحات مختصر کتاب خمینی در فرانسه، با گفته های بروجردی در این باره منطبق است. گروه بروجردی، مقادیر زیادی ماده آتش زا را از آقای خامنه ای در تهران تحویل می گیرند و به موسوی تبریزی در آبادان تحویل می دهند. وقتی چند روز بعد خبر حادثه منتشر می شود، اعضای گروه به شهاب اعتراض می کنند که اینها زن و بچه مردم اند و این شکل از آدم کشی از دید آنها مجاز نیست! تنها شاهد پشیمان حادثه، بعدا توسط موسوی تبریزی در تهران محاکمه و به اعدام محکوم می شود!  از رشیدیان، یکی از اصلاح طلبان به عنوان دیگر این جنایت حرف زده می شود. در موردی دیگر، آخوندهای مخالف خمینی را می ربودند و در کاروانسرای متروکه برایشان دادگاه اسلامی برگزار می کردند و به قتل می رساندند و چال می کردند. تصویری که هوشنگ نهاوندی از فعالیت های گروه های اسلام گرا به مرکزیت موتلفه/فداییان اسلام به دست می دهد، یک عملیات گسترده خرابکارانه، با استفاده از مهره های تبه کار و فاسد، در این خاطرات تایید می شود. فزون بر این، بروجردی مدعی ست کسانی در سال های ۵۶ و ۵۷ از داخل دستگاه حاکمه به انقلابیون کمک می رسانده اند تا خرابکاری هایشان را ادامه بدهند، و گروه مجاهدین، با نادانی تمام، آدم کشی ها و انفجار ها را به عهده می گرفت و باعث می شد توجه از روی سلول های تروریستی توحیدی منحرف بشود. شبکه ای تامین کننده، به صورت شبکه ای از عراق و معاودین (رانده شدگان عراقی در سال های به قدرت رسیدن حزب بعث) که سلاح به داخل ایران قاچاق می کردند، تا دپو های اسلحه در محلات مختلف تهران و شهرهای دیگر و همین طور همکاری ابراهیم یزدی و صادق قطب زاده و مصطفی چمران در انتقال آموزش دیده های هوانیروز ارتش که توسط هیات موتلفه جذب شده و با رشوه به تیمسار برنجیان، برایشان مرخصی های یک ماهه حین خدمت گرفته می شد و به ظاهر به فرانسه یا آلمان می رفتند ولی از همان جا به سوریه یا لیبی یا لبنان برای آموزش فرستاده می شدند. منابع مالی این کمپین اما ترسناک تر است، بازاریانی که داوطلبانه وجوهات نمی داده اند خود هدف قرار می گرفته اند. بعدتر وقتی افرادی برای دیدار خمینی به پاریس یا بعدا به مدرسه رفاه می رفتند، بازاریان چک های سفید امضا به حاج آقا اشراقی می دادند تا بار بیابند. پولی که از سرقت از بانک به دست گروه افتاده بود، خرج پول دادن به مرغ فروشان می شد تا مرغ را ارزان به مردم ارایه کنند، و تبلیغ می شد که آقا که بیاید، همیشه اینطور خواهد بود.

اما همه آنچه نقل می شود در مقایسه با آنچه پس از انقلاب رخ داد از قساوت و جنایتکاری رنگ می بازد. بروجردی به دلیل آموزش های نظامی، شخصا در سرکوب سقز حضور داشته و جنایات خلخالی را شاهد بوده. وقتی کار غارت و چپو در کمیته ها بالا می گیرد،‌خمینی تلاش می کند اوضاع را کنترل کند، اما امثال شاه آبادی و خسروشاهی که ارتباطی با خمینی داشته اند به کار خود ادامه می دهند. کمیته ها از یک سو گروگان می گرفتند و غارت می کردند، مردم از سوی دیگر برای دادخواهی به دیوار سید احمد بر می خوردند که پیش از اجازه دیدن پدر، درخواست پول واریزی به حساب شماره ۱۰۰ امام خمینی می کرد. این حساب توسط بسیاری برای توجیه رشوه گیری مورد استفاده قرار گرفت و مثلا برای آزاد کردن بازاری ها، یک مبلغ به حساب ۱۰۰ و مبلغی هم مستقیم به آخوند مسئول کمیته داده می شد. این کمیته ها بلافاصله تبدیل به میلیشیای شخصی آخوند ها شدند و تلاش های بهشتی برای نظم دادن به امور با ترور اش ناکام ماند. بروجردی معتقد است که باندهای متعدد تشکیل شده از خود اسلام گراها، از نوفل لوشاتو در حال شکل گیری بود و مثلا محمد خاتمی، پسر آیت اله صدوقی و صادق طباطبایی را در یک گروه می داند که در همان نوفل لوشاتو در حال توطئه علیه بقیه بودند.

از نکات جالب در کتاب، اشاره نسبت نواده شیخ فضل اله نوری بودن نورالدین کیانوری رهبر حزب توده است، اینکه او نسبتی با خمینی هم داشته. یا این موضوع که دلیل حاشیه نشینی هادی غفاری، پرونده سازی علیه احمد خمینی بوده. یا رفتار متکبرانه عباس امیرانتظام در زندان جمهوری اسلامی با بروجردی. یا این موضوع که اساسنامه سپاه پاسداران که بروجردی در تشکیل اش حضور داشته، و در این راه از کیانوری کمک فراوان گرفته است. اینکه چمران و گروه امل ش، در تل عتزر دست به کشتار فلسطینیانی می زنند که قصد عقب نشینی داشتند و اینکه او به شهادت پزشکی قانونی ایران، با شلیک سه گلوله از پشت به قتل رسیده و آن هم نه در خط مقدم. اینکه خامنه ای علاقه ای وافر به تهذیب دارد و مجموعه ای نفیس متعلق به رییس انتشارات اطلاعات را از محسن رفیقدوست که متخصص عتیقه جات غارتی بوده، دست خوش می گیرد. اینکه با جمع کردن شهر نو و اعدام پری بلنده، فاحشه های جوان تر و خوش برو رو، صیغه سپاهی ها و ملاها شدند و آنها که خریدار نداشتند به کار زندان بانی و خواهر زینب شدن و گشت کمیته گمارده شدند. همین طور در رابطه با شبکه گسترده قاچاقی که جمهوری اسلامی اداره می کند، نام خانواده ریگی ها به عنوان کسانی که در مرز بلوچستان دستان شان باز گذاشته شده، این حرف ها بسیار پیشتر از شکل گیری جندالله زده شده است. بروجردی معتقد است که فرقان، گروه دست پرورده هاشمی رفسنجانی بود و دلیل می آورد که وقتی در ترور نافرجام اش توسط این گروه، در خانه اش مشغول خوردن چای بوده اند، نمی توانسته اند با هاشمی ناآشنا باشند.

بروجردی به دنبال استنکاف از ادامه فعالیت، و همکاری با کودتای نوژه، تحت تعقیب قرار می گیرد، اما چون خانواده اش را به گروگان گرفته بودند، خودش را تحویل می دهد. بعد از شکنجه های فراوان و دادن حکم، بعد از مدتی آزاد می شود و دوباره تلاش می کند که با گروه های برانداز تماس بگیرد و چند بار با کمک عناصری از داخل وزارت اطلاعات و سپاه، به خارج از ایران با کمک پاسپورت قلابی سفر می کند و نهایتا وقتی همین افراد به او خبر می دهند که این بار بخششی در کار نیست، برای همیشه به اروپا می گریزد. این کتاب در سال ۲۰۰۲ منتشر شده است ولی حتی تا به امروز هم کسی تلاشی در جهت حقیقت یابی یا تکمیل اظهارات او انجام نداده است.  مثلا می شود از ابراهیم یزدی پرسید که واقعا در صدور حکم برای ارتشیانی که محاکمه کرد نقشی نداشته؟ یا می شود از کسانی که ایران را ترک کرده اند درباره این کتاب پرماجرا پرسش کرد. به گمان من، تا وقتی روایت های بیشتری چون این در قضاوت عمومی قرار نگیرد، برداشت ایرانیان از انقلاب بهمن مخدوش و همراه با جانب داری ست. همین قدر توجه کافی ست که اکثر چهره های مطرح انقلاب بهمن، یا ترور شده یا اعدام شده و یا به کل از زندگی اجتماعی دست شسته اند.

کتاب را می توانید از اینجا دانلود کنید و ضمیمه تصویری را از اینجا. خواندن اش را به همه توصیه می کنم.

بز طلیعه

بعد از جنجال احمدی نژاد بر سر وزیر اطلاعات، اکنون در کمتر از یک ماه، همه حاکمیت بر علیه احمدی نژاد شوریده اند. حالا یک عده می گویند که احمدی نژاد دچار خطای محاسباتی شد یا اینکه آقای خامنه ای تند رفت؟

به گمان من هیچ کدام. احمدی نژاد شیوه حرکت اش خراب کردن یک چیز، ادعایی تازه، و خراب کاری جدید و ادعای بعدی ست. او به هیچ وجه نمی تواند بروی یک موضوع متمرکز بماند. برای او شاخه به شاخه شدن بیمارگونه، تاکتیک نیست، استراتژی ست.

من اصلا فکر نمی کنم این جریان کوبیدن دولت احمدی نژاد، ناظر به انتخابات مجلس باشد، مطمئن باشید ترکیب مجلس شورا از همین الان در جیب آقای محمدی گلپایگانی ست. موضوع برای اینها، ریاست جمهوری بعدی ست، چیزی از طریق شنود ها یا جاسوس ها شنیده اند که احساس خطر کرده اند و حالا بحث جن گیری و رمالی می کنند.

از سوی دیگر خامنه ای احتمالا بسیار پیشتر از دعوای مصلحی، تصمیم به دراز کردن احمدی نژاد گرفته بود، اما نیازمند بهانه بود. بهانه که جور شد، مابقی اش دسیسه چینی ست که به صورت روزانه در بیت رهبری انجام می شود، ریز و درشت دولت احمدی نژاد را دارند فرا می خوانند. می بایست به کانون فتنه تبریک گفت که بر خلاف سران جنبش، یک سربه قلب تیم احمدی نژاد نزده اند و از پایین در حال جارو کردن هستند. بیت رهبری از همگی ایشان پرونده های تخلف مالی دارد، اگر پرونده های اخلاقی نداشته باشد. در عین حال به خوبی می دانند که علی رغم مهره چینی، و بر خلاف ادعای مزخرف مصالحه طلبان (نام پیشنهادی برای اصلاح طلبان سابقا حکومتی)، احمدی نژاد به جز یک حلقه بسیار نزدیک، هیچ حزب و دستگاهی نداشته و ندارد. اگر داشت مجبور نبود در این سالها از فاطمه رجبی و باجناق و شوهر دختر و برادر و فک و فامیل در پست های حساس استفاده کند. بنابراین حدس غلطی نیست اگر بگوییم همه کسانی که به جای مدیران دولت خاتمی در این سال ها به بدنه دولت تزریق کردند، یک مشت فرصت طلب بی لیاقت اند که هر وقت مطمئن شوند احمدی نژاد رفتنی ست، اعلام وفاداری به بیت خواهند کرد. دست کم در محیطی که خودم حضور داشتم (دانشگاه منحله علوم پزشکی ایران) در همان چهارسال اول، دوبار تغییرات اساسی انجام دادند و کسی را که خودشان اصرار داشتند مکتبی ست و آمده تا به تبعیض ها پایان بدهند کنار گذاشتند تا یکی از قدیمی هایی که از دولت هاشمی بر سر کار بود را برگردانند. این تیپ مدیران میانی، کافی ست با شامه قوی کاسب کارشان بفهمند که هوا پس است، احمدی نژاد را حراج می زنند. بسیج هم در تمامیت اش تا به امروز خفقان گرفته و حتی حلقه هایی که به دور احمدی نژاد از جوانان بیست تا بیست پنج ساله تشکیل شده بود (یک نمونه اش در حالی که مشغول به خواندن درس پزشکی بود، سمت معاونت فرهنگی وزارت بهداشت و درمان گرفت!) حریص تر و عاقل تر از این نشان داده اند که بخواهند خودشان را فدای سرجوخه مغضوب بکنند. همگی به پیشوا تعظیم کرده اند و دستورات روزانه بیت را مو به مو اجرا می کنند. بعید نیست تا پایان دوره احمدی نژاد، بخش اعظم کثافت کاری های مالی شان را رو کنند و در حالی که با شیشه نوشابه از مدیران نزدیک اش در زندان های بی نام و نشان سپاه پذیرایی می کنند، یک پرونده قطور برایشان درست کنند و رهبری یک ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری بیاید بگوید که اینها غفلت کرده اند و همه شان را بفرستند مرخص اجباری مادام العمر. هرچند واضح است که تاریخ مصرف تیم احمدی نژاد به پایان رسیده است، من بسیار بعید می بینم که بخواهند او را بنی صدریزه کنند،نظام به قدر کافی کشتی اش طوفان زده است که نخواهند چنین بحرانی را اضافه کنند. البته که ایران سرزمین غیرممکن هاست.

اینجا هم یک برآورد مشابه دیدم.

معادله قدرت

احمدی نژاد بعد از اعلام رسمی خامنه ای در نصب دوباره وزیر اطلاعات،از دولت قهر کرده! خامنه ای  هم در پاسخ گفته که حق نداریم اخم کنیم وقتی چیزی مطابق میل مان نیست.

خامنه ای در نماز جمعه سیاه ش با اشتباه استراتژیک تاریخی در گفتن این نکته که نظرش به احمدی نژاد نزدیکتر است، هزینه حذف احمدی نژاد را حداکثر کرده، به همین دلیل به جای عتاب و خطاب، مثل پدر پیر نصیحت می کنه، آن هم در شرایطی که در هر کشوری دیگری، حاضر نشدن رییس جمهور بر سر پست ش چیزی معادل بحران عمیق سیاسی ست. اگر خامنه ای کمتر از دو سال از آن حرف ها، احمدی نژاد را کنار بگذارد بیش از هر چیز، قضاوت خودش در شناخت دوست و دشمن را مورد تردید قرار داده. با تمام اینها، به نظر نمی رسد که خامنه ای در حذف احمدی نژاد هیچ مشکلی داشته باشد. سپاه به تمامه در اختیار خامنه ای ست و همانطور که بسیاری از جمله مهدی خلجی و اکبر گنجی نوشته اند، شاه کلید قدرت در ایران، خامنه ای ست و نه هیچ کس دیگری (هوشمندی مردم خیابان را در هدف قرار دادن او در شعارهایشان با آماتوریسم تاریخی اصلاح طلبان سابق مقایسه کنید). اینکه احمدی نژاد به جای پاسخگویی،  قهر کرده خود موید این موضوع است که دست ش برای پاسخگویی بسته است. کسری ناجی در کتاب بیوگرافی احمدی نژاد می گوید که برخلاف نیروی سپاه ۱۲۰ هزار نفری، بسیج نزدیک به ۹۰۰ هزار عضو فعال دارد. او اعتقاد دارد که نیروی اصلی به قدرت رساندن احمدی نژاد بسیج است و نه سپاه. به این کتاب بعدا خواهم پرداخت، ولی ممکن است که احمدی نژاد هنوز همه کارت هایش را رو نکرده باشد.

از همه این حرف ها که بگذریم، پرسش سبز ها در اینکه در میانه این دعوا جانب چه کسی را بگیریم از همه بیهوده تر به نظر می آید. احمدی نژاد یا خامنه ای، تا آخرین لحظه حذف شان هم لحظه ای به اتحاد با سبزها فکر نخواهند کرد، از آنها این درس ساده سیاست را یاد بگیریم که «دشمن دشمن من، لزوما دوست من نیست».

نقطه قوت غرب

دو استاد دانشگاه که ظاهرا در فعالیت های هسته ای دستی داشته اند و لااقل نام یکی شان به دلیل عضویت در سپاه و فعالیت های حول پروژه اتمی ایران، در تحریم های سازمان ملل آمده است ، روز گذشته در ایران ترور شده اند. این اتفاق تنها یک روز پیش از نشت اطلاعات از مخابره های ادارات جاسوسی ایالات متحده و متحدان اش از سراسر جهان رخ می دهد. اسنادی که پر است از اسم ایران و اسنادی همچون تصمیم هاشمی به انتظار برای مرگ خامنه ای بعد از انتخابات۸۸ داخل شان است. به دلیل کامل بودن نسبی اسناد و سانسور حداقلی، احتمالا سخت نیست برای سپاه و دستگاه امنیت، که جاسوسان را یا مظنونین را از میان فعالین پروژه اتمی جدا کند و حالا که استاکس نت مانع فعالیت چندین ماه پروژه اتمی شده و حالا که از حرف های تند احمدی نژاد بر می آید که مذکرات ماه نوامبر هم به جایی نرسیده، لااقل دست به تصفیه تیم اتمی بزنند بلکه کار سریعتر پیش برود.

اگر همه گزاره های بالا حدس هایی درست باشند، من فکر می کنم نتیجه معکوس خواهد بود: جو وحشت و حکومت رعبی که در پی این ترور ها میان فعالین اتمی ایران رخ می دهد، به جای فعال کردن این دانشمندان یا منع ایشان از تماس گرفتن با سازمان های جاسوسی خارجی، تنها باعث خواهد شد که همگی در این اوضاع به شدت متزلزل اجتماعی پس از انتخابات، فارغ از اینکه انگیزه شان ایدئولوژیک باشد یا تنها به دلیل مسایل مادی، تلاش کنند تا به دولت های مخالف بپیوندند. من فکر می کنم در اینصورت، ایالات متحده از دستان جمهوری اسلامی به قدری دانشمند فراری بیرون خواهد کشید و آنها اسنادی رو خواهند کرد (بی معنی ست دانشمندی که هیچ چیز مفیدی برای دولت خارجی ندارد را پناه بدهند) که موافقتی جهانی برای برخورد با ایران فراهم شود. گاهی حماقت رقیب می تواند بزرگترین نقطه قوت شما باشد.

فکر کردن به ناممکن

جنون آمیز ترین برداشتی که از سفر یک هفته ای رهبر معظم انقلاب می شود کرد می دانید چیست؟

اینکه ایشان متقاعد شده اند با اقتدا به خلف خودشان تشریف ببرند قم دوران بازنشستگی را بگذرانند و تتمه مملکت را تقدیم سپاه کنند!

چرا کسی این احتمال رو حساب نکرده؟

خانه ای بر باد

آیت اله خامنه ای به حوزویان می گوید که در صورتی که جمهوری اسلامی برود، آنها هم می بایست بروند. در اینکه این سخن صحیح باشد یا نباشد ، بحث بسیار است، ولی می شود از خلال این هشدار متمایل به تهدید، شدت نزدیکی حوزه و حکومت کودتا را دید، آنجا که کمترین فاصله گرفتنی (از جمله احترام نگذاشتن به رییس جمهور هتاک به مراجع) برای ایشان زیانبار ارزیابی شده و می بایست در ترمیم اش کوشید. کسانی که می خواهند وانمود کنند که حوزه و مذهبیون در جناح مخالفین نظام اند خانه بر باد بنا می کنند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: