Posts Tagged ‘خمینی’

در میان مومنین

کتاب «در میان مومنین: سفری اسلامی» از وی. اس. نایپال، در سال ۱۹۷۹ یعنی چند ماه پس از انقلاب ایران منتشر شده است. کتاب شرح سفر نویسنده است به کشورهایی که پیش از مسلمان شدن دارای پیشینه تمدنی قابل توجه بوده اند و در زمان نوشتن کتاب در تلاش برای تاسیس حکومت اسلامی بوده اند. نایپال مشخصا از اعراب پرهیز کرده و گفته تنها به مطالعه «مسلمان شده ها» علاقه داشته است.

نایپال مشخص نمی کند که آیا انقلاب ایران تاثیری در تصمیم او به این سفر داشته است یا نه ولی کتاب را با نحوه آشنایی ش با آن شروع می کند. سه هفته پیش از رفتن به ایران، آیت اله خمینی در تبلیغی تمام صفحه در نیویورک تایمز، «مسیحیون» جهان را مورد خطاب قرار داده بود. نویسنده تا پیش از آن هیچ از خمینی نشنیده بود. او سپس در تلویزیون دید که یک ایرانی تحصیل کرده تقلا می کرد مذهبی بودن انقلابیون را با کت مخمل و کلمات تخصصی لاپوشانی کند. بعد نوبت زنی محجبه ایرانی بود که بروی صفحه تلویزیون ظاهر بشود و مدعی دفاع اسلام از حقوق زنان بشود، نویسنده همان موقع با خودش فکر می کند که همه که مثل اعراب با زنان شان رفتار نمی کرده اند که نیازی به دفاع اسلام داشته باشند. نفر سوم یک دانش آموخته حقوق در ایالات متحده بود که از زیبایی حقوق اسلامی حرف می زد و هیچ متوجه تناقض حرف اش نبود. نویسنده سپس به جستجوی ادبیات ایرانی انگلیسی می پردازد و تنها یک رمان اثر خانم ناهید رچلین ( Nahid Rachlin ) پیدا می کند. در این کتاب مشاهده می کند که غرب به شکل تمثیلی، به مرض تشبیه شده است: ناهید به ایران می رود و پزشکی که با خوشحالی در غرب نماندن ش را اعلام می کند برای بیماری جسمی ناهید از وسایل پزشکی که از غرب آورده و با افتخار امریکایی بودن شان را به ناهید تذکر می دهد استفاده می کند.

شش ماه بعد که او سفرش را از لندن شروع می کند، خبرگزاری رسمی ایران هنوز سرشماری اعدامی های انقلاب را روزانه اعلام می کند. خمینی را در جایگاه مفسر اراده خداوند می بیند: اعتصاب مردم را ستوده بود ولی پایش که به تهران رسید آن را حرام اعلام کرد. در لندن ایرانیان را با کیسه های پر از کالا در فرودگاه می بیند و بعد وقتی در تهران پاکستانی ها را در حال انباشتن کیسه شان از کالاهای ژاپنی می بیند نتیجه می گیرد که مسلمین آن قدر ها هم به مادیات بی اهمیت نیستند. از سرو روی مردم در خیابان تهران و لباس های جلب توجه کننده شان نتیجه می گیرد که روستاییانی شهری شده اند که با این طرز پوشش می خواهند به خود اثبات کنند که هر کار دلشان بخواهد می توانند بکنند. در مراجعه به ارز فروشان خیابانی،‌ با مسلمان هندی برخورد می کند که از نابکاری ارز فروش می نالد ولی به برقراری «عدل علی» در ایران می بالد، در همان حال که از حجاب اجباری زنان دفاع می کند دارد نقشه می کشد که از حکومت عدل علی فرار کند و به هندوستان بازگردد.  از پیش زمینه قومیتی خودش به یاد می آورد که «پرشیا» برای هندی ها همچون فرانسه بود برای اروپاییان. سمبل ایرانی را درخت چنار می داند که همه جا به آن بر می خورد. در هر مقطع از سفرش روزنامه انگلیسی زبان می خرد. در دیداری متوجه می شود که تهران تایمز را یک هندی شیعه اداره می کند. در مصاحبت با او می پرسد: چرا نیاز است که اسلام وارد فضای سیاسی بشود؟ حتی اگر اسلام ایده های سیاسی فوق العاده ای هم داشته باشد چه نیازی ست که همه اسلام را داخل کرد؟ پرسشی که امروز هم قابل طرح است.

گاه نامه ای انگلیسی منتشره در قم می یابد با نام «پیام صلح» که در آن برای زمین و زمان خط و نشان کشیده اند. و البته فراموش نکرده اند هشدار بدهند که آب بازیافت شده نجس است (مثل همه تفکرات جادویی، از جمله هومیوپاتی، در اسلام هم به آب کیفیتی فراماده ای نسبت داده می شود. آبی که فاقد هر گونه میکروب و آلاینده ای هست، همچنان غیرقابل استفاده است چون از خاصیت جادویی «پاکی» برخوردار نیست). با حساب نایپال، ایران روزانه هفتاد میلیون دلار درآمد نفت داشته و از علاقه بی حد و حصر مومن و بی دین ایرانی به ماشین و تلویزیون که تماما دست ساخته تکنولوژی غربی ست نتیجه می گیرد که وعده الهی، پول بوده است نه حکومت. در هتل هیلتون خدمت کار لباس هایش را می شوید و بروی دستگیره در اتاق آویزان می کند! در همین دوران می شنود که قراردادی پنج بیلیون دلاری خرید جنگنده اف-۱۴ فسخ می شود، خلخالی آن ها را تشبیه به شمشیر می کرد و به کنایه مستتر در آن بی توجه بود. نویسنده سپس با کمک راهنمایش ترتیب سفر به قم را می دهد، با راننده ای لر، کج خلق و بدرفتار به دیدار صحرای انباشته از آیت اله در ماه رمضان می رود. در همان ابتدا نوجوانی را در بازار حین روزه خواری غافل گیر می کند و از راهنما می خواهد شعار روی دیوار را برایش ترجمه کند: حکومت غیر الهی را نپذیرید تا به بهشت بروید. با دو طلبه پاکستانی در قم دیدار می کند و متوجه می شود ۶ تا ۸ سال «تحصیل» ایشان طول می کشد و وقتی حیرت زده از چگونگی تامین هزینه «تحصیل» می پرسد، مبهم پاسخ اش را می دهند (شهریه را در قم بر خلاف همه دنیا، می دهند به جای اینکه بگیرند). پاکستانی ها وقت دیدار از آیت اله شیرازی می گیرند و در دیدار، دست او را می بوسند. نویسنده او را مردی خوش چهره و با کلامی آهنگین که بعدا متوجه می شود خصیصه خطابه خوان های حرفه ای ست می یابد ولی وقتی تعارف گونه تعریفی از آیت اله می کند، او «گم شده در اطمینان از خود» آن را تعبیر به ستایش می کند. آیت اله میان نقل قولش از شهدا و صدیقین، از هیتلر نقل قول می آورد و او را می ستاید. با اصراری بچه گانه از نویسنده می خواهد که دین اش را اعلام کند و نویسنده بابت دروغی که به پیشنهاد مترجم اش به او می گوید خود را سرزنش می کند (نویسنده خداناباور است).  در قم ایمان را به چالش نمی کشند، همچون اروپای قرون وسطا، ایمان چیزی ست که همه چیز را در جای خودش نگاه می دارد. این را زمانی می فهمد که پاکستانی ها از او می پرسند که آیا او هم از دیدار آیت اله مثل خود آنها مشعوف شده؟ با نگاهی تاریخی کشفی ناگهانی می کند، ردای دانشگاهیان در آکسفورد، اقتباسی از عبای ملاهای قم است! او عقیده دارد که ایران فراموش کرده است که تا چه حد بر اسلام اثر گذاشته است. در دیدار تاریخی اش با قاضی اعدام، آیت اله خلخالی، لباس پوشیدن او را ضدتشریفات و بر خلاف شیرازی می یابد (شرح ملاقات کوتاه را به فارسی اینجا بخوانید). صادقانه او را دلقک می نامد و بر طبق شایعات ادعا می کند که او از چشم ها افتاده بود. شهوت قدرت را در کلام اش جاری می بیند (می خواهیم تا ده هزار سال حکومت اسلامی داشته باشیم). مدعی می شود که هویدا را خودش کشته است و جمعی که به دیدارش آمده بودند، و از روستایی ایرانی تا زوج آفریقایی درشان هست قهقهه خنده سر می دهند. می گوید سلاحی که با آن به هویدا شلیک شده را نگاه داشته. در راه برگشت از قم، بهزاد، رهنمای توده ای ش از رادیو می شنود که روزنامه چپ ها، آیندگان را به دلیل تفرقه افکنی بسته اند. در گفتگوی بیشتر با بهزاد او را سرشار از تناقض می یابد. در خانواده ای غیرمذهبی و از پدری کمونیست که اسلام را برای آنچه واقعا هست نمی بیند. وقتی در خیابان تهران حزب الهی ها به زنی حمله ور می شوند، بهزاد طوری به نویسنده می گوید دیدی؟ که انگار انتظار دارد نویسنده پا پیش می گذاشته و دفاع می کرده. همه چیز را با لمپن توجیه می کند و آنچه هنوز برایش فراهم نشده از آنچه در اختیارش هست مهم تر است. مخفی کاری های بهزاد برای دیدار با دوست دخترش که علی رغم چپ بودن خانواده ای فوق مذهبی دارد در مشهد خواندنی ست.در بازگشت با قطار، بهزاد با دوست دخترش ورق بازی می کنند که کسی به در کوپه می کوبد و اخطار می کند در ماه رمضان ممنوع است. بهزاد ادعا می کند که ناراحت شده ولی چیزی نمی گوید ولی اگر به دوست دخترش حرفی بزنند تحمل نخواهد کرد. در نبردی خیابانی که ناشی از اخراج کارکنان آیندگان، به جبهه بندی دو سوی خیابان میان چپ ها و اسلامیست ها منجر شده، هر دو گروه را متکی به حقیقت منزل و ایمان محض می یابد. در روایتی خواندنی از نماز جمعه ای در تهران، نتیجه می گیرد که کارکردش بر خلاف ادعای بهزاد، سیاسی نیست بلکه همچون یک فرقه، برای متحد کردن و بی چهره کردن یکایک اعضا است. خمینی از سقوط فانتوم ها به وجد آمده و وعده تسخیر جهان را می دهد، همه با ایمان خلل ناپذیر دنباله روی می کنند. در پایان سفرش در ایران از میزان تناقض و ناسازگاری ها به شگفت آمده و حجاب از سر برداشتن خدمه پرواز ایران ایر هم کمکی به کاهش اش نمی کند. می نویسد : گفتن اینکه «معنی این موضوع این است که» تنها یک دستمال روشنفکرانه بروی نواقص تئوکراسی (حکومت مذهبی) کشیدن است.

ایران را پول مفت نفت می گرداند، پاکستان اما با تکیه بر «ایمان» به جلو می رود. در مروری تاریخی، از نقش اقبال لاهوری در بنا کردن یک کشور اسلامی که منجر به بی خانمانی و مرگ میلیون ها انسان شد می گوید. احزاب مسلمانی که درخواست تاسیس کشور اسلامی برای مسلمانان هندوستان را داشتند، پایگاه مردمی شان در هندوستان بود و با انشقاق از هندوستان، یک شبه همه هواداران شان را از دست دادند و خود را در کشوری از غریبگان یافتند. وقتی پایگاه رای شان از دست رفته بود، آسان ترین راه را انتخاب کردند، دیکتاتوری نظامی و کودتا پشت کودتا. کشوری تاسیس شد که هیچ منبع درآمدی نداشت و ایمان هم پول تولید نمی کند، پس صادرات نیروی کار بزرگترین درآمد این کشور شد. نویسنده با طعنه می گوید چطور پاکستانی هایی که برای کار به اقصی نقاط دنیای متمدن اعزام می شدند در برگه های درخواست پناهندگی شان به همبستگی انسانی استناد می کردند در حالیکه از حکومت خودشان هرگز چنین انتظاری نداشتند و خشونت حکومت شان علیه حتی فرقه های دیگر اسلام را تایید می کردند و نتیجه می گیرد که آنها دروغ می گویند تا اجازه اقامت بگیرند. در تیزبینی ستودنی می نویسد که سوی دیگر ایمان، که پر از باید و نباید های ریز و درشت است، سیاست است که ظاهرا در اسلام هیچ حد و مرز اخلاقی ندارد. ایمان کارکرد اش تولید مومن است، ایمان از پذیرش ارتباطات و تنوع های عرفی ناتوان است. برای سیاست مدار اسلامی، اسلام هدف و وسیله و غایت است. چنین است که به نتایج ناگوار می انجامد.

در دیداری با یک ملا دانش آموخته در لندن، او را تشنه قدرت می یابد. تحصیلات اش را دست آویز فخر فروشی اش می بیند و می گوید که زیر آن یک ملای خالص خوابیده. از ملا کتاب چه هایی به فرانسوی و انگلیسی دریافت می کند که ادعاهای پوچی چون پیش بینی همه پیشرفت های علمی اروپاییان توسط حضرت محمد و ایمان آوردن بسیاری از غربی ها صفحات ش را پر کرده. برای فهم پیشینه هجوم اسلام به هندوستان، چاچ نامه را که نوشته یک پارسی ست می خواند. چاچ نامه به شکوه سلطه عرب بر سرزمین پرداخته، اما از قضاوت اخلاقی درباره فتح این سرزمین ها غافل شده است. فاتحین اسپانیایی (Conquistadors) چند قرن بعد با تقلید الگوی اعراب، با ترکیب حرص، ایمان، افراطی گری، قلدری، و فقر، خاک امریکای جنوبی را به توبره کشیدند. نویسنده در نقدی فاخر از سلطه گری (امپریالیسم) عربی به این موضوع اشاره می کند که چطور اقبال امید داشت با تاسیس پاکستان، ریشه های امپریالیستی عرب از اسلام جدا بشود. اما تاریخ نشان داد که اعراب، بزرگترین امپریالیست های تمام قرون و اعصار بوده اند، چرا که مغلوبین، امروزه خود را رستگار شده می دانند. بخش پاکستان کتاب از این جهت خواندنی است که نقدی جانانه است به اسلام. برای نمونه: تناقضی حل نشدنی در شیوه نگرش مسلمین به صدر اسلام، که در روندی ضد-تکاملی، هر نسل نزدیک تر به صدر اسلام را مسلمان تر می دانند تا به خلفای راشدین و صحابه برسند و در عین حال، هدف سیاسی امروز، مسلمان تر شدن از مسلمین صدر اسلام است، امری که پذیرفته شده غیرممکن است. یا اینکه چطور جای خالی هر چیزی در پاکستان با ایمان پر می شود. چطور قلمرو ایمان از قلمرو دانش سوا است. تنها پاکستانی برنده جایزه نوبل، خارج از کشور کار می کند و به دلیل احمدی بودن در سفر به پاکستان تهدید به مرگ می شود. کمی بعد نویسنده می گوید که رد غرب نزد مومنین، مطلق نیست. تمنای مومنین برای غرب را «انگل وار» می خواند و مثال می آورد که پاکستانی ها سی هزار پناهندگی که دولت آلمان غربی برای فراری های آلمان شرقی در نظر گرفته بود را ربوده اند. چند جا به تزویر پاکستانی ها در سواستفاده از قوانین بریتانیا برای کسب آزادی مذهبی برای خود، وقتی که حتی اندکی از آن را در کشور خودشان برای دیگران قایل نیستند اشاره می کند. به داستان شرم آور مولانا مودودی می پردازد که آشکارا مومنین را از همه مظاهر غربی منع می کرد و به وقت بیماری به همان غرب رفت و در بیمارستانی در بوستون جان سپرد (یاد آیت الاه فاضل لنکرانی گرامی). با این حال با خوش بینی قابل توجه می نویسد که اسلام شانس تغییر دارد. در گفتگو با مسلمین همواره می شنود که آنها می خواهند راه خدا را در پیش بگیرند ولی هیچ کدام نمی توانند دقیقا بگویند این راه چیست. در هم صحبتی با یک احمدی متوجه می شود که او از شباهت های مذهب ش با بهاییت بی خبر است و از صحبت با یکی دیگر، می توانیم ببینیم که چطور انسانی کاملا عاقل، به دلیل پیش گویی مذهب اش، پایان جهان را نزدیک می بینند (می گوید شاید یک چند سالی مانده باشد)، چنین تفکری مانع از تصمیم گیری صحیح درباره این دنیا می شود (چرا باید نگران دنیایی بود که قرار است ده سال دیگر پایان بیابد).

در بخش مالزی، پیشینه ای مفید از مناسبات قومی به دست می دهد: مالایی ها ساکنین سرزمین بوده اند و چینی ها و هندی ها را انگلیسی ها برای آباد کردن آورده اند. در دیدار با وکیلی هندی الاصل، اعترافی جالب می شنود: از میان همه کسانی که وکیل با آنها مخالفت سیاسی داشته، تنها انگلیسی ها بوده اند که طوری متمدنانه با او برخورد کرده اند که حتی بعد از اتمام اسارت اش از دست آنها، امروز می تواند رفتاری محترمانه با آنها داشته باشد. معاون وزیر مختار انگلیس در مالزی در سلول به دیدارش می آید و پیش از وارد شدن از زندانی اجازه می خواهد. در زندان انگلستان درس حقوق می خواند و بعد از خارج شدن از زندان برای خودش کاره ای می شود. در دیدار با اسلام گرایان مالزی، از آرزوی آنها برای داشتن یک آیت اله خمینی با خبر می شود (انور ابراهیم، سردسته اسلام گرایان به دیدار خمینی رفته بود)، وقتی درباره اشغال سفارت به آنها می گوید، آنها اطمینان می دهند که کار خود آمریکایی هاست!

در اندونزی، به اسلام گرایی که نویسنده اعضایش را با هوشمندی «مسلمان نوزاده» (بر وزن Born again christian که به مسیحیون بنیادگرا گفته می شود) می نامد، مرض مالزیایی می گفته اند. مروری بر تاریخ کلونیال اندونزی و اینکه چطور جاوه و سوماترا، قرن به قرن توسط نیروهای خارجی اشغال شده. هندی ها، هلندی ها و بعد ژاپنی ها. در اندونزی با شاعری سیاسی که به تازگی از زندان رها شده دیدار می کند که او را تنها کسی می داند که به تناقضات اسلام و مسلمانان نوزاده هوشیار می بیند. شیفته فرهنگ چندلایه اندونزی می شود که چطور اسلام، تنها بر پس زمینه آیین هندو ضمیمه شده است و با کمی دقت می شود کیش هندو را در ریشه سانسکریت واژه ها دید. متوجه این نکته می شود که چطور نگاه داری از بناهای تاریخی هم وظیفه مابقی دنیاست. به مدرسه های نامتعارفی که ادعای تایید ش توسط غربی ها را دارند سر می زند و جز تشویق به ناپرسشگری از ایمان چیزی نمی یابد.  می نویسد اسلام تنها پرسش هایی بر می انگیزد بدون اینکه برایشان پاسخی داشته باشد. پاسخ نزد پیامبر بوده است. او مرده است. اسلام اکنون کیش عصیان و هرج و مرج است.

در مسیر بازگشت، شش ماه بعد از ایران می گذرد و ویرانگری انقلاب را در ایران می بیند و از هر گوشه صدای نارضایتی و یاس می شنود. همه روزنامه های انگلیسی زبان ناپدید شده اند و تهران تایمز با دو نفر به کار ادامه می دهد. به مصیبتی که گروگان گیری سفارت برای همه ایرانیان به بار آورده اشاره می کند. قانون اساسی نو نوشته را با حضور خمینی بر فراز قانون، بی فایده می یابد. بهزاد را در دیدار دوباره، جوانی سرخورده و بی انگیزه می بیند که تمنای آنچه استالین بر سر روسیه آورد را برای ایران دارد: کشتار «میلیون»‌ها نفر. او مشتی نمونه خروار است. ایرانی ها را با انتزاع بیش از واقعیت درگیر می بیند. از تجربه تلخی می گوید که پسرکی در سرمای زمستان در پیاده رو آتشی بر می افروزد و لباس تن ش را تکه پاره می کند و در آتش می اندازد و فریاد می زند (مترجمی به همراه نویسنده نبوده) و مردم از کنارش بی تفاوت رد می شوند در حالی که پوستر های خیابان انقلاب، پسرکانی را با قطرات اشک بر گونه، هزار هزار فروش می رود. سوژه ای انتزاعی بر کاغذ، همدردی بیشتری از پسرکی که فریاد می زند و در آتش می نشیند بر می انگیزد.

در قضاوت نهایی اش از انقلاب ایران، آن را محصول حضور چندصد هزار دانش آموخته غرب به لطف شاه می داند. انقلاب ایران، از دید نویسنده وامدار پیشرفت های قرن بیستم در جاهای دیگر دنیا ست که حس برابری و اتحاد را برانگیخت. اما نهاد های مدنی، قانون گذاری عرفی و اصلاحات اقتصادی ست که توان نزدیک کردن آن ایده آل ها به واقعیت دارند، چیزهایی که انقلابیون با تمام وجود با آنها مخالفند.

کتاب با پیش بینی تکان دهنده پایان می یابد. در پایان سال ۱۹۷۹ نویسنده می گوید که از میان این همه شوق برای تاسیس حکومت اسلامی و احیای اسلام، جز بنیادگرایی اسلامی چیزی نخواهد ماند. نویسنده بالاخره بابت این کار سترگ اش چند ماه بعد از حملات یازدهم سپتامبر، در سال ۲۰۰۱، جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد. سال ۱۹۹۵ سفری مجدد به چهار کشور کرد که نتیجه اش را در کتاب «فراتر از ایمان» منتشر کرده است که حدس می زنم به همین اندازه خواندنی باشد. انتقاد های فراوانی متوجه نویسنده است بابت هواداری از شوونیسم هندو و حرف هایش مبنی بر اینکه هیچ زن نویسنده ای را هم طراز خودش نمی داند. او متولد ترینیداد و از هندی هایی ست که توسط ارتش کلونیال بریتانیا به مستعمره ها کوچانده شده بودند.

برای من کتاب تجربه ای یگانه بود که نشان می داد چطور در سی سال اخیر، علی رغم تغییرات شگرف، در میان مومنین، هنوز در بر همان پاشنه می چرخد. توصیفات نویسنده از مکان ها و اشخاص به قدری زیبا و زنده است که می توانید خود را در تماس با آنها احساس کنید. در چند سطر از لبو فروشی های کنار خیابان تهران می گوید، اینکه چطور شربتی را بروی لبو ها می ریزند و برخلاف ظاهر اغواکننده اش، مزه ای ندارد و زیر شیرینی شربت، کاملا بی مزه است. توصیف اش از زندگی عشایری افغان ها در مرز پاکستان و مفتون شدنش با زندگی نیمه وحشی آنها لذت خواندن توصیف ناپذیر دارد. اسباب سرافکندگی ست که ده سال پس از حملات یازدهم سپتامبر و سی سال پس از انتشار کتاب، در ایران کتاب ناشناخته مانده است. خواندن اش را به همه توصیه می کنم.

Advertisements

خمینی در فرانسه

کتاب «خمینی در فرانسه» ترجمه ای است از کتابی که به فرانسه توسط هوشنگ نهاوندی نوشته شده و به همت نشر کتاب به فارسی برگردانده شده و در همین مدت کوتاه از انتشارش، موجی به راه انداخته است.

نویسنده کتاب که مدتی طولانی در فرانسه زندگی می کند، در حقیقت این کتاب را با هدف روشن سازی دروغ های بی شماری که مطبوعات غربی و به خصوص فرانسوی درباره خمینی و انقلاب ایران سر هم کردند نوشته است و برای این کار به انبوهی از اسناد ارجاع داده است، با این حال ترجمه کتاب به شکل قابل قبولی، لحن کتاب را برای خواننده ایرانی هم روان می کند. مترجمان نوشته اند که به متن تا حد امکان وفادار بوده اند و از خود نویسنده هم کمک گرفته اند. با این حال یکی دو ترجمه نامفهموم (یک میلیون و نیم نفر، بسیار شدید اللحن) در جای جای نوشته قابل مشاهده است که به نظر ضربه ای به اصل مطلب نزده است.

کتاب با زندگی خمینی شروع می کند و چون مدعای کتاب این است که خمینی فارغ از شایستگی رهبر مخالفان شاه شد، تلاش می کند که تا جایی که ممکن است به روایت های دست اول و مربوط به نزدیکان خود خمینی اتکا کند درباره زندگی اش. نویسنده  در صفحه ۱۷ کتاب هشدار می دهد که اسلام گرایی را به عنوان یک ایدئولوژی خشن و ضدبشری ، متفاوت از اسلام به عنوان یک دین «قابل و شایسته احترام»‌می داند. تمام ۵۰ سال اول زندگی آیت اله در یک فصل جا شده است و این تازه نتیجه تلاش فوق العاده نویسنده بوده که اصلا چیزی یافته. در این بخش می خوانیم که پدر خمینی اهل کشمیر بوده و یکی از دو برادرش فامیل آقاهندی را به همین سبب انتخاب کرد. با این وجود نویسنده تصریحا می کند که از خانواده مهاجر بودن اصلا بد نیست ولی تاکید بعدی قانون اساسی جمهوری اسلامی به «ایرانی الاصل» بودن ریاکارانه است. همین طور نویسنده اشاره با روایت معروفی می کند که شیر و خورشید پرچم ایران که به هیچ وجه متعلق به خاندان پهلوی نبود ولی نماد سلطنت بود، با نماد سیک ها تعویض شد. اینکه او در سه شناسنامه ای که در طول زندگی اش گرفت نام های متفاوتی انتخاب کرد و در سومی بود که موسوی خمینی شد. نویسنده از همان ابتدا،‌انقلاب بهمن را «اغتشاش» می خواند،‌البته نمی دانم تاکید نویسنده بوده یا مترجم، ولی تا به انتهای کتاب، اشاراتی دارد که چرا موضوع را اغتشاش می داند.

کتاب در جاهای متفاوتی، به رخداد های اشاره می کند با سند، که نشان دهنده خلقیات و روحیه خمینی است: حسین بهرامی، نوه کسی که قاتل پدر خمینی شناخته شده بود و پدرش هم اعدام شده بود، پس از انقلاب به فرمان خمینی به قتل می رسد. کینه توزی یاران خمینی ظاهرا از خود او نشات می گرفت. خمینی در زمان مخالفت با اصلاحات ارضی، خود ملاک بود و یک ده داشت! جمله ای مهم و کمتر شنیده شده از خمینی «با اصل سلطنت تا کنون از این طبقه (روحانیون) مخالفتی ابراز نشده، پشتیبانی هایی که مجتهدین از دولت کردند در تواریخ مذکور است»  و همین طور حضور خمینی در جماعتی که به رهبری آیت اله کاشانی، به کاخ سلطنتی رفتند تا شاه جوان را که از پیکار با مصدق خسته شده بود از رفتن از ایران پشیمان کنند. خمینی بالا رفت و سخنرانی غرایی در مدح شاه کرد.مصاحبه ای از احمد خمینی با بی بی سی که در آن می گوید پدر حتی حاضر نبود مگسی را در اتاق بکشد و در را باز می کرد که برود ولی راحت دستور کشتار هزاران نفر را می داد. ذکر یک واقعه که خمینی در تبعید در عراق، برای پسرکی که فرزند اش را در کوچه کتک زده بود، حکم اعدام درخواست کرده بود، عراقی ها محل نگذاشتند. این واقعیت که مصطفی خمینی که در ایران یک خیابان به نام «شهید مصطفی خمینی» به نام اش هست، به مرض قند و وزن بسیار بالا درگذشت، نه اینکه مسموم اش کنند. خمینی هیچ وقت اینکه پسرش را کشتند را تایید نکرد. اگرچه خود خمینی بسیار شکاک بود و وقتی تحت الحفظ مورد دیدار یک مقام دولتی قرار گرفت، با کنایه گفت که می ترسم به شما چیزی تعارف کنم از اینجا، شاید مسموم باشد. در فرانسه هم زن اش را به سرعت آوردند چون از دست هیچ کس دیگری غذا نمی خورد. خمینی تا فرانسه، از تلفن استفاده نکرده بود و تنها به اضطرار و به جهت جلب اعتماد مراجع قم و نجف، برای اولین بار پای تلفن حاضر شد. بر سر موضوع انقلاب سفید غائله درست کرد و وقتی برای بار دوم دستگیر شد در ماشین به گریه افتاد که این بار مرا خواهند کشت.

از جمله دروغ های پرشماری که در روزنامه های معتبری چون فیگارو، لوموند، نوول آبزرواتور درباره خمینی چاپ شد: اینکه پدر خمینی را به دستور رضا شاه کشتند، می خواستند برایش پیشینه سیاسی درست کنند. واقعیت این بود که پدرش رمال بود و سواد داشت و به سبب سوادش استخدام خان شده بود و حساب کتاب نگاه می داشت. ظاهرا در همین میانه بده بستان هایی هم کرد و مال و منالی بهم زد. در جریان رتق و فتق امور، کسی کینه به دل گرفت و او را در راه با تیر کشت. این اتفاق ۲۵ سال پیش از به قدرت رسیدن رضاخان اتفاق افتاد! یا وقتی که سخنان ضداسرائیلی خمینی که اولین بار ۱۹۶۳ ایراد شده بود را در فرانسه مطبوعات منتشر کردند، پرشت گفت که روزنامه ها دروغ می گویند.

نویسنده تا جایی که برای یک مقام دولتی نزدیک به شاه مخلوع ممکن است بی طرف مانده، مثلا اتهاماتی که به زن خمینی در مقاله احمد رشیدی مطلق وارد شده بود را رد می کند و می گوید که زنی محترم از خانواده ای محترم بود اگرچه وقت ازدواج ۱۱سال داشت. او همین طور حفظ احترام خانواده خمینی را در زمانی که پدرش کشته شد کاری درست ارزیابی می کند. در نوشته اش بارها توضیح می دهد که شاه ایران بی اشتباه نبود، اما در صحنه جهان درخشید و کارهای فراوانی برای مملکت اش کرد. توضیح می دهد که به دید او، امیر عباس هویدا فردی کاسب کار و بسیار فاسد بود، اگرچه خودش هیچ وقت تلاش به جمع آوری مال و منال نکرد ولی به شکل فعال مانع ارتباط داشتن دیگران با شاه می شد تا خاطر همایونی مکدر نشود. درباره گروه سه نفره قطبی، حسین نصر و فرح دیبا هم قضاوت مثبتی ندارد و بروی هم رفته آنها توطئه گر برای تعویض شاه می داند که به راحتی رویاهایشان با آمدن خمینیست ها جارو شد. مثلا می گوید که فرح دیبا به درستی موافق یکی از انتصابات شاه نبود ولی بعدا توضیح می دهد که همه رفتار های شهبانو هم درست نبوده. قابل توجه است که فرح از تقاضاهای مکرر دکتر میلانی که کتاب «شاه» اش را می خواست با نظرات او کامل کند سرباز زد. حسین نصر امروز در ایران ارج و قرب دارد و سال ۸۸ از احمدی نژاد نشان ریاست جمهوری گرفت. خواهرزاده قطبی هم که از آن ور دنیا آمد و شد مدیر تیم ملی. قطبی و فرح، بعدا در نقش همسر شاه و مدیر تلویزیون ملی، نوشته ای به شاه دادند تا جلوی تلویزیون بخواند که در آن برای اولین بار،‌به اتفاقات ایران نام «انقلاب» می داد، چندین بار از اشتباهات پیشین و نقض قانون اساسی حرف می زد (و مطابق قانون اساسی مشروطه، دست مجلس را برای عزلش باز می گذاشت) و جمله تاریخی «صدای انقلاب شما را شنیدم» را به گوش مردم ایران رساند.

نکته برجسته دیگر، دید حقوقی نویسنده است، مثلا می نویسد که مطابق قانون اساسی مشروطه، تشکیل شورای سلطنت با خروج شاه از ایران منظور شده بود و کشور به بی قانونی نمی رسید، همین طور حق حاکمیت ملی در آن قانون اساسی به رسمیت شناخته می شد ولی قانون اساسی جمهوری اسلامی، ولایت فقیه را بر تارک همه چیز نشاند (صفحه ۵۱ کتاب). مرتب وضعیت هایی که در تاریخ انقلاب به وجود آمد را از نگاهی حقوقی بررسی می کند و ارزش حقوقی تصمیمات گرفته شده را بازرسی می کند. همین طور قابل توجه است که نویسنده به وضوح می نویسد که عامل انقلاب بهمن، در داخل ایران فراهم شد (صفحه ۸۵) و کمی بعدتر توضیح می دهد که عوامل بیرونی در تعامل با عوامل داخلی نقش بازی کردند.

یک بخش قابل توجه کتاب، رخدادنگاری اتفاقات است از زمانی که جرقه انقلاب زده شد تا زمان سقوط رژیم شاه. اتفاقاتی به غایت مهم که کمتر مورد توجه تاریخنگاری قرار گرفته اند و به جز روایت رسمی که رنگی از واقعیت ندارد، ایرانیان زیادی چیزی از آنها نمی دانند. مثلا مقاله احمد رشیدی مطلق که جرقه انقلاب و در حقیقت «رهبر» شدن خمینی بود، فکر هویدا بود و شاه در پاسخ به اینکه چرا گذشته خمینی را رو نکنیم، تنها گفته بود «چرا که نه» اما نویسنده متعقد است که شاه متن را ندید و اگر می دید احتمالا با چاپ اش موافق نمی بود و افراد زیادی تلاش کردند که چنین چیزی منتشر نشود چون ابعاد آن را پیش بینی می کردند. یا موضوع سینما رکس و در آتش سوختن ۴۷۰ نفر که شاه و دولتش به هدف آرام کردن مخالفان،‌هرگز آمران اش را که احمد خمینی و چند ملای دیگر در عراق بودند پیگیری نکرد.

کتاب روایت حجم قابل توجهی از ارتباطاتی است که در جریان انقلاب، میان سرویس های اطلاعاتی و دستگاه رسمی دولت و انقلابیون برقرار شد. از یک مامور برجسته سازمان جاسوسی روسیه نقل شده که خمینی را یکی از پنج مهره شوروی در ترتیبات شیعه می دانسته. نویسنده قضاوت اش این است که در حالی که کاملا روشن است که به خمینی در سال های حضورش در نجف و گمنامی کمک شده، اما توافقی میان شان صورت نگرفته بوده که به عنوان جاسوس یا مهره عمل کند. ظاهرا این هم یکی دیگر از کارت هایی بوده که قرار بوده در صورت لزوم علیه شاه یا متحدان اش مورد بهره برداری قرار بگیرد. همین طور نقش ابراهیم یزدی که با داشتن پاسپورت امریکایی، در ایران به وزارت رسید! و البته اعتراف خود او که اطلاع داشته خانه مجاور آیت اله در نوفل لوشاتو، در اجاره سیا است. بعدا اسناد لانه جاسوسی به دیدارهای مکرر او و دیگر اعضای نهضت آزادی اشاره کرده با مامورین سیا و وزارت امور خارجه امریکا. یا این موضوع که کنفدراسیون بین المللی دانشجویی که توسط سیا تامین مالی می شد. اشاره به این موضوع که ویلماره یک مقام امنیتی فرانسه وقتی تجهیزات مخابراتی خانه نوفل لوشاتو را دید، به وزارت خانه اش رفت و گفت چطور چنین اجازه ای به کسی داده شده در حالی که یک فرانسوی برای اجازه این تجهیزات چندین ماه باید در نوبت باشد. اشاره به اینکه قطب زاده با سیا و سازمان اطلاعات فرانسه در ارتباط بود. داستان جنجالی شخصی که آقای خمینی با تکیه بر دستان او از «پرواز آزادی» پیاده شد، مامور سازمان اطلاعات فرانسه!

گزارش مفصلی است که برای سئوال همیشگی من، یعنی منابع مالی انقلاب بهمن بسیار مفید است. از نظر من سئوالی که هیچ ایرانی از خود نمی پرسد، نحوه تامین مالی انقلابی بود که بسیار پرخرج بود چون از به روزترین تجهیزات استفاده می کرد و در همه کشورها شعبه داشت. مطابق اسنادی که سیا منتشر کرده ۱۵۰ میلیون دلار به انقلابیون اختصاص یافته بود که به روایتی بخشی ش خرج عیاشی های یزدی و قطب زاده و دیگران می شده. البته نویسنده به خوبی منابع دیگری را هم بر می شمارد همچون حاج آقا روغنی که ظاهرا در بازار بوده و شبکه ای مالی داشته که اتفاقا تحت نظر ساواک هم بوده. با این حال می گوید که کمک عمده از سوی سیا انجام شد و با حمایت کارتر. یا تصریح حسنین هیکل به اینکه خمینی از خارجی ها پول دریافت می کرد.

کتاب پر است از اشارات جالب دیگر، مثل اینکه اسداله علم در زمانی برای کنترل مملکت و از ترس اینکه شاه دلنازک و جوان دخالت بکند، تلفن شاه را قطع کرده است. اشاره اش به واقعه تظاهرات مزدوران خمینی در ۱۵ خرداد ۴۲ است که بعد از کشتار، علم برای خانواده مقتولین این شورش، مقرری دولت تعیین کرد. یک اشاره جالب دیگر به کریم سنجابی ست که به فرانسه رفت تا حکم نخست وزیری بگیرد ولی آبروی سیاسی خودش و جبهه ملی را با یک ساعت ایستادن و ملاقات نکردن با آیت اله معامله کرد و برگشت. یک مقاله در بی بی سی امسال نوشته شده بود که جبهه ملی با مصدق شروع شد و با بختیار تمام شد، به نظرم انصاف این ست که بگوییم با کریم سنجابی تمام شد. یا قضاوت بی رحمانه ای که نسبت به ابوالحسن بنی صدر و شیخ منتظری انجام می شود. در مورد اولی می گوید ۱۴ سال طول کشید آخر هم در فرانسه فارغ التحصیل نشد و دومی را هم می گوید که از قم آوردند و یک شبه فقیه عالی قدر اش کردند. امروز کدیور داستان ها می سراید که چطور این فقیه و مرجع عالی قدر، رساله عملیه نداشته، ولی به نظر شخصی من ظاهرا چون به قدر کافی «روحانی» نبود، عاقبت به خیر شد. روایت تکان دهنده دیگر، سخنان ملک حسین ست که بعد از شلوغی های ۱۹۷۸ به شاه گفته که همین کار را امریکایی ها خواستند با کشور من هم بکنند نگذاشتم (اشاره اش به سپتامبر سیاه است) و به شاه التماس می کند که بهترین سران ارتش اش را به او معرفی کند و اجازه بدهد به تهران برود و در یک اتاق در دفتر شاه مستقر شده و اوضاع را «کنترل» کند. یا گزارشی که شب واقعه ۱۷ شهریور در تلویزیون ایران به مدیریت قطبی پخش شد که تصاویر، قیچی شده هایی از تظاهرات کشورهای دیگر بودند! برای این برنامه، برق سراسری که قطع بود در اثر اعتصابات وصل شد! یا نقل قولی از بختیار که خمینی را به شاه ترجیح داده است! یا موضوعی که من تا به امروز نمی دانستم، یعنی شکسته شدن اعتصابات، با سر کار آمدن ازهاری، یا اینکه ژنرال ازهاری در حالی که سکته قلبی کرده بود، از روی تخت مملکت را می خواست اداره کند چون حس سربازی اش اجازه نمیداد ترک مسئولیت کند. موضوع حمایت فوکو از انقلاب ایران را می دانستم، ولی کتاب با نقل قول هایی مستقیم از ژان پل سارتر و همین طور سیمون دوبوار، حمایت شان را از خمینی به رخ می کشد. برگی سیاه در تاریخ چپ گرایی به نظر شخصی من.

از نظر انطباق با گزارش های دیگری تاریخی،‌من کتاب های تاریخ انقلاب کم خوانده ام، ولی چند موردی که خوانده بودم با این کتاب فاصله نداشتند. مثلا در کتاب مردی در آینه ، جروم کرول هم تایید می کند که صادق قطب زاده برای اجاره «پرواز آزادی»، چک شخصی کشید ولی او اضافه کرده که پیش از آن، نیم میلیون فرانک فرانسه در یک کیسه ظرف سه ساعت فراهم کرده بود که بعدا رفتند تا به حساب ش بریزند تا چک بی محل نشود (صفحه ۳۹)، اما نویسنده می گوید که چک بی محل شد و بعدا دولت فرانسه غرامت ایرفرانس را داد. یا دیگر اشاره که قطب زاده رابط میان دستگاه امنیت فرانسه بوده که با کتاب مردی در آینه منطبق است.

در طول خواندن کتاب نتوانستم ذهن ام را از یک نکته دور کنم، این موضوع که جمهوری اسلامی، دقیقا از انجام کارهایی پرهیز می کند که شاه انجام داد و به کارهایی مبادرت می ورزد که شاه از انجام اش تن زد. مثلا در پی ناآرامی ها، طرحی بدون اطلاع شاه و توسط سران ارتش آماده شد که نام «خاش» را گرفت،‌در این طرح قرار بود سران ناآرامی ها و انقلابیون را بگیرند ودر خاش از دنیا ایزوله کنند، شاه نازک دلی به خرج داد و گفت مگر با مردم چه کرده ام که اینطور شده اند؟‌ و رد کرد طرح را. بعدا چندین بار دیگر تلاش به عملیاتی کردن ش شد و حتی بختیار تلاش داشت به اجرایش بگذارد. می بینیم که با اولین نشانه های ناآرامی بعد از اینکه رشته امور دوباره به دست جمهوری اسلامی آمد، سران مخالفین را گرفته اند و «ناپدید» کرده اند و کوچکترین ارتباطی را اجازه نمی دهند. البته کمترین لرزش و تردید هم نشان ندادند. یا این موضوع که شاه به دلخواه خارجی ها، داخلی ها و حتی مجلس و مردم، دولت عوض کرد، اما جمهوری اسلامی، حتی با اتهامات سنگینی که متوجه رییس جمهور دولت کودتا و همراهان اش هست، لحظه ای حاضر به عقب نشینی نیست. نهایتا اینکه شاه با گفتن «صدای انقلاب شما را شنیدم»، مخالفان را به رسمیت شناخت، اما جمهوری اسلامی منکر مخالف است و رییس صدا و سیمایش می گوید ۱۳ میلیون نفر رای مخالف را خودش ترتیب داده بوده. واقعیت دشوار این است که ظلم، دست کم در مقیاس عمر ما انسان ها، می تواند ماندنی باشد. شعارهای با زمینه های فرهنگی و یا مذهبی مثل «الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم» رمانتیسیسم اند که انطباقی با واقعیت ندارند. تاریخ را از پیش ننوشته اند که رای محتوم یک دیکتاتور، نابودی باشد. مورد بسیار مناسب، خمینی است که نه تنها مورد قضاوت قرار نگرفت بلکه هنوز به صورت جدی به او پرداخته نشده است. کتاب خمینی در فرانسه می تواند یکی از اولین قدم ها برای این کار باشد.

برداشت اولیه من از کتاب این بود که در ظاهر، چیزی است شبیه طرفداران هوچی سلطنت که با قلمی غریب، و با مخلوط فارسی و انگلیسی، مرتب از «اعلیحضرت» حرف می زنند. اما کتاب دارای کوهی از منابع خارجی و داخلی است و نویسنده روایتی جایگزین روایت رسمی جمهوری اسلامی، که به مانند همه دیکتاتوری های دیگر(چون کره شمالی و عراق صدام حسین)، افسانه را جایگزین تاریخ کرده است، به دست می دهد. جمع بندی من این است که مثلا این موضوع که انقلابیون کمک مالی گرفتند از سازمان های جاسوسی غرب، به معنی این نیست که مامورین مخفی بودند که قرار بود انقلاب را به گند بکشند. آنها تلاش می کردند برنامه ای را به پیش ببرند که بیش از هر چیز ، برنامه خودشان بود. یا این موضوع که در کنفرانس گوادالوپ بر سر رفتن شاه و آمدن خمینی توافق شد، به هیچ وجه به معنی این نیست که در ایران کسی طرفدار خمینی نبود. اوریانا فالاچی بعد از دیدار خمینی به مارگارت تبلوت گفته که او یک چیز دیگری بود و مردم به واقع می خواستند اش، وقتی از اقامت گاه خمینی در قم بیرون امده آستین لباس اش را برای تبرک کنده اند (اینکه مردم دقیقا چه کسری از جمعیت بودند موضوع بحثی جالب است. ضمن اینکه فالاچی بلافاصله اضافه می کند که ای کاش مادر خمینی وقتی او را حامله بود سقط جنین کرده بود). موضوع این است که این روایت افسانه ای که از انقلاب، به خصوص انقلاب ایران بافته اند، به هیچ وجه ارتباطی با واقعیت ندارد. روایت رسمی این است که عده ای مدتی در خیابان ماندند و جان فشانی کردند و مملکتی را صاحب شدند. نوشته های نهاوندی، تصویری قابل لمس تر از انقلاب به ما می دهد.

این نوشته به شدت طولانی شد و می دانم که تا حدی نامفهوم نوشته شده است. تلاش می کنم که تا مدتی دراز روده درازی نکنم و این کتاب را بعدا بیشتر بکاوم. اگر به تاریخ انقلاب علاقه مند هستید حتما آن را تهیه کنید. نشر کتاب آن را در امریکا می فروشد و انتشارات آیدا در آلمان.

در همین زمینه

فکر کردن به ناممکن

جنون آمیز ترین برداشتی که از سفر یک هفته ای رهبر معظم انقلاب می شود کرد می دانید چیست؟

اینکه ایشان متقاعد شده اند با اقتدا به خلف خودشان تشریف ببرند قم دوران بازنشستگی را بگذرانند و تتمه مملکت را تقدیم سپاه کنند!

چرا کسی این احتمال رو حساب نکرده؟

از افتخارات ج ا یکی کم

در جمهوری اسلامی ، خیلی چیز ها اسباب افتخار است ، ولی عجیب ترین ش ، استناد به یک فتوا مربوط به ۱۹۶۳ از ایت اله خمینی ست که جراحی «تصحیح» جنسیت را مجاز شمرده است. در ایران ، بر خلاف بسیاری کشور ها ، ترانس سکشوال ها حق دارند که «درمان» بشوند. در حقیقت دکتر میر جلالی به خبرنگار بی بی سی گفته است که بیش از ۴۵۰ «بیمار» را درمان کرده است. در حقیقت بعد از تایلند که به شکلی معجزه آسا آماری بالا از ترانس سکشوالیسم دارد ، ایران بالاترین آمار جراحی ها را دارد.

بی بی سی و سی ان ان ، در مقاطعی با آب و تاب اخباری تهیه می کردند که در قلب حکومت اسلامی ، در جایی که همجنس گرایی به راحتی مجازات اعدام در پی دارد ، می شود که درخواست «درمان» ترانسکشوال بودن را کرد. و این را در تمایز با مثلا انگلستان قرار می دادند که حتی بعد از انجام جراحی ها ، به شما اجازه تغییر جنسیت در اوراق هویت تان را نمی دهد.

البته به لحاظ عملی ، جراحی های «تصحیحی» تنها بروی افراد مذکری که می خواهند به مونث تغییر جنسیت دهند انجام می شود ، چون در طول آموزش پزشکی و همین طور در تمام مدتی که در رسانه ها در مورد ش خوانده ام مورد برعکس ش را مشاهده نکرده ام. اینجا هم آپارتاید جنسیتی برقرار ست ، ولو اینکه چشم هیجان زده ژورنالیست خارجی نادیده گرفته باشدش.

تفسیر های فلسفی اینکه چطور می شود از «طول» فرد کم کرد و بر میانگین «عمق» در جامعه افزود بماند برای علاقه مندان به تحقیقات اروتیسیسم اسلامی ، فقط همین قدر بنویسم که هیچ مطالعه کنترل شده ای بروی جراحی های بی شماری که در ایران انجام شد ، تا آب رفته به جوی بازگردد انجام نشد . در مجامع آکادمیک کارایی این روش «درمانی» برای مدتی طولانی  مورد بحث بوده است  . حالا که یک دولت در این راه قدم برداشته است اوضاع حداقل در اروپا و احتمالا ایالات متحده تغییر خواهد کرد.

دولت فرانسه و همین طور کمیسیون های پزشکی ش ، بالاخره معترف شدند که ترانسکشوال بودن جزو خانواده بیماری های انحراف های جنسی نیست. بنابراین درمان یا احیانا جراحی بروی این افراد ، به لحاظ اخلاق پزشکی مشکل ساز خواهد شد.

می بایست از دکتر میر جلالی بپرسیم که هم چنان به «درمان» شان ادامه می دهند یا نه!

شجاعت اخلاقی

هادی خان خرسندی نوشت که جناب مرجع سابقه عالی قدر ، جناب صانعی یک موقعی ای گفته اند که تخطی از خط ولایت خطاست. گفت بگویید کی جوابگوست.

یک آقای دانشمندی برایش چیزی نوشت به این مضموع که همه مثل شما این قدر خوشبخت نبوده اند که در بیست سالگی گوهر حقیقت را کشف کرده باشند.

جواب هادی خرسندی ، به صفت جوانمردانه و به ذات ، شجاعانه بود :

اما من غلط کردم گفته باشم در سن بیست سالگی گوهر حقیقت را کشف کرده باشم. من در سی و دو سالگی در وصف آقای خمینی شعر گفتم. البته هنوز قتل و غارت را شروع نکرده بود!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: