Posts Tagged ‘محمد قائد’

سیمای نجیب یک آنارشیست

کتاب عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست به قلم توانای محمد قائد، کتابی ست متفاوت از دیگر نوشته های او.

قائد در این کتاب، تلاشی روشنگرانه داشته است تا یکی از مجهول و مهجور مانده ترین شخصیت های تاریخ معاصر ایران زمین را به خواننده ایرانی معرفی کند. بر خلاف دیگر نوشته های قائد، این کتاب یک اثر اصیل (اوریجینال) است، از باب که نه ترجمه است (که قائد دستی بسیار توانا در انتقال پیام در ترجمه دارد) و نه مقاله (essay). میرزاده عشقی، جوانکی که در پایان قرن به دنیا آمد و به اصطلاح ما ایرانی ها جوانمرگ شد، فقط از تاریخ معاصر دور نیوفتاده است بلکه به شکل بی رحمانه ای درباره اش گزارش غلط شده است. قائد کوشیده با مراجعه به منابع دست اول و اصلی، سیمایی را از زیر آوار تاریخ پر آشوب معاصر ایران بیرون بیاورد که اگرچه خواندن اش به غایت لذت بخش است، ولی بسیاری را خوش نمی آید که دفترچه فراموشی شان بازگشوده شود.

عشقی در آینه ای که قائد از زندگی و عقاید اش در برابر ما می نهد، نماد آرمان گرایی یک نسل است. نسلی که با مشاهده پیشرفت های شگرف مغرب زمین، مهیای هر «عمل»ی برای تغییر وضع موجود شد. نسلی که هرچه عالمان دینی و غیردینی اش به گوش اش خواندند که مقاومت بی فایده است، بر آرمان خواهی شان راسخ تر شدند. نسلی رویایی که مشروطه نیم بندی را از انقلابیون تحویل گرفته بودند، اما نمی  دانستند دقیقا می بایست با پارلمان چه کنند. به قول قائد، پارلمان را در فرنگ، علت پیشرفت گرفتند، در حالی که معلول تحولاتی دراز دامن و زمان بر بود.

عشقی به روایت قائد، تصویری است از ایران در آستانه تحولات شگرف سیاسی اجتماعی در آستانه قرن بیستم. قائد می گوید که برای فهم بهتر عشقی می بایست دوره و زمانه اش را شناخت، اگرچه متنی که پس زمینه چنین شناختی قرار بگیرد وجود ندارد و نزاع های عقیدتی با قدرت تمام در جریان است تا خوانش خود را از آن دوران بر کرسی بنشاند. از نگاه من، کتاب قائد می تواند بخشی از این متن قرار بگیرد چرا که سرشار از ارجاعات تاریخی و استنادات فرهنگی ست.

شخصیت عشقی به روایت قائد، آینه ای تمام نما از تناقض های پرشمار فرهنگی و اعوجاج فکر ایرانی است. از یک سو عشقی معتقد است که حتی اگر لباس یک لرد انگلیسی را به چوپان بی سواد همدانی بپوشانی، مغزش هم چنان همان مغز است. از سوی دیگر، از ملتی با عظمت یاد می کند که ظاهرا قرار است همه چیز را بر سر جای درست اش بنشاند. شعر قدمایی را پوسیده و سبک می دانست و در عین حال از همان قالب برای انتقال پیام اش استفاده می کرد. به قول خودش «اوپرت» (اپرا)ی ایرانی را برای اولین بار به صحنه می برد، ولی توجه نمی کرد که مردمانی که گرسنگی امان شان را بریده، حوصله دیدن تعزیه هم ندارند. با همه این حرف ها، عشقی سیمایی دوست داشتنی در کتاب قائد دارد، و این سوای از سمپاتی نویسنده به فکر و مرام اوست.

از فرازهای درخشان کتاب: «علم را از فرهنگ جدا فرض کردند و کوشیدند جنبه های مثبت ، یعنی علوم و فنون، را بگیرند، اما جنبه های منفی، یعنی برخی سیاسی و فرهنگی غربیان، را از آنها جدا کنند و دور بریزند» اولا همگامی این دید به مقاله ایمان و تکنیک محمد رضا نیکفر انکار ناپذیر است، اگرچه تقدم زمانی با جناب قائد است. دوما، این بحث سوا کردن دست آوردهای غرب بر مبنای شناخت اسلامی ما، نه جدید است و نه هنوز خاتمه یافته. از اولین مدافعین اش ملک الشعرای بهار بود. تقی زاده می گفت از فرق سر تا نوک پا باید فرنگی شد، تئوری اش یا درست اجرا نشد یا اینکه به کل شکست خورد. اسلامیست ها، از هر نوع ومرام اش، معتقد به سوا کردن بوده اند و هنوز هم درباره اش حرف دارند. شاید هزیمتی همه جانبه که کمر اقتصاد و سیاست ایران را یک سره بشکند، به مانند اشغال نظامی تحقیرآمیز، این تز فرهنگی را بالاخره به خاک بسپارد.

عشقی وضعیت دایما انقلابی را می ستود، توصیه می کرد برای همیشه در هراس ماندن مقامات دولتی، عید خون بگیرند مردم و در آیینی سالیانه همه یکباره بیرون بیایند و بدکارترین کارگزار دولتی را از خانه اش بیرون بکشند و همان جا به درک واصل اش کنند. در نظرش مردم توده ای عوام کم فهم بودند که حاضر نبودند پول بابت تماشای اولین اپرای ایرانی بدهند (می گوید بیش از هزار تومان خرج کرد و با چند صد تومان ضرر کار را به پایان برد)،‌ولی برای همین توده دل می سوزاند و قرن بیستم اش را به هر دردسری بود چاپ می کرد.

کتاب قائد درباره عشقی است، اما بریده های تاریخی ارزشمند آن را غنا بخشیده است. از طرح این موضوع که در مجلس پس از استبداد صغیر چه آمد، تا اینکه چطور ملک الشعرای بهار عشقی را که با حمله ای آتشین به او شروع کرده بود، به زیر پروبال خود گرفت. از موضوع آخرین شماره جنجالی نشریه عشقی که تردیدی باقی نمی گذارد اسباب مرگ اش را فراهم آورد، تا تلاشی محققانه برای افسانه زدایی از مرگ عشقی و داستان های تخیلی درباره پیش بینی کردن مرگ اش تنها چند روز قبل از رخ دادن اش.

برای من، مرام فکری عشقی هشداری بود در تمایزی که همیشه اغواگر است: تمایز میان ملت و مردم. اولی ایده آلی همه چیز دان است که هیچ وقت اشتباه نمی کند و دومی ریشه همه بدبختی های ما. کتاب جناب قائد، اثری درخشان است، نه از این جهت که عشقی به عنوان یک کاراکتر جذاب حرکت آزادیخواهانه ایران موضوع قرار گرفته است، بلکه از این منظر که به مانند همه دیگر نوشته های قائد، سبک نویسندگی ویژه اش را به رخ خواننده می کشد و همین طور به این جهت که یک کوشش روشنفکرانه است برای روبرو شدن با تناقضات بی شمار فکری ایرانی، با نگاه روان-جامعه شناسانه مختص جناب قائد. سخاوت قائد باعث شده که بتوانید کتاب را به صورت آنلاین در دسترس داشته باشید ولی توصیه اکید می کنم آن را که بازنشر هم شده است، تهیه کنید و به کتاب خانه تان اضافه کنید. کتابی است شایسته نگاهداری و ارجاع گاه و بی گاه.

برزخیان زمین

کتاب «ظلم، جهل و برزخیان زمین: نجوا و فریاد ها در برخورد فرهنگها» رساله دوم محمد قائد است بعد از دفترچه خاطرات و فراموشی که اینجا به معرفی اش پرداختم.

در مقایسه با دفترچه خاطرات و فراموشی، تنها ۶ مقاله است با یک طرح بحث و یک فرود. کتاب در سال ۱۳۸۹ بعد از سالها پشت در وزارت ارشاد ماندن به نشر رسیده است (نوشته مولف در ابتدای کتاب که قاعدتا می بایست کمی پیش از انتشار به کتاب اضافه شده باشد تاریخ ۱۳۸۷ را دارد!). محمد قائد می نویسد دلیل انتشار این کتاب بحثی بود که با صعود اصلاح طلبان که قرابت اندیشگی با جریان نواندیشان دینی داشتند، در گرفت با نام «گفتگوی تمدن ها». از دید او، مشکل اساسی در این طرح، نادیده گرفتن جریان دینامیکی است که قرن هاست میان تمدن ها جریان دارد و گفتگو، تنها یکی از ابزارهایش است. با این حال در این کتاب مطابق روش قائد، نقب هایی به جامعه شناسی ایران و همین طور موضوعات بسیار حساس سیاست ایرانی زده خواهد شد تا تصویر ارایه شده، به واقعیت نزدیک تر باشد. از میان جملات نغز طرح بحث: « آموختن، اختیاری ست اما دانستن ارادی نیست» «اگر ظلم از کفر بدتر باشد، جهل از هر دوی آنها بدتر است». مدعای بحث به شکل خلاصه این است: به جای گفتگو با دیگر تمدن ها و احتمالا ارشادشان، ضروری تر است خرده فرهنگ های ایرانی، با یکدیگر به گفتگو بنشینند به جای اینکه مرتب در نزاعی فرسایشی در صدد نابود کردن همدیگر باشند، وقتی که همه شواهد نشان از آن دارد که چنین امری ممکن نیست. در جایی دیگر، محمد قائد نوشته بود که در پی سقوط نظام شاهنشاهی ایران، همه در حال ترسیم جامعه آرمانی شان بودند اما سئوال اساسی که مغفول ماند این بود که جامعه مطلوب چه کسی می بایست مبنای ساخت ایران فردا قرار بگیرد؟ چون به اعتراف او، میان کسانی که در خیابان های یک شهر رفت و آمد می کردند به اندازه ای بود که انگار از سیاره ای دیگر آمده اند. قائد همین طور توضیح می دهد که منظور از «خرده» در خرده فرهنگ ها به هیچ وجه تحقیر نیست بلکه روشن کردن تمایزات است. از نکات شایسته توجه در شباهت ها و تمایز ها میان خرده فرهنگ های ایرانی: «خرده فرهنگ متجدد اعیانی-بورژوایی ایران در اعتقاد به وجود معنویت برتر با خرده فرهنگ بازاری-سنتی تا حدی همسو، اما از جنبه اعتقاد به لزوم اجرای جزییات شریعت و گوش ندادن به موسیقی با آن ناسازگار است». در مقایسه، اقشار متجدد جوامع غربی، معمولا در اعتقاد به معنویت برتر، معمولا تمایزی آشکار با اجزای سنتی جامعه شان دارند. این بخش از طرح بحث به واقع خواندنی است.

سودائیان عالم پندار، بخش اول کتاب اشاره ای به عنوان برزخیان زمین دارد که جایگزینی ست برای «دوزخیان زمین» کتاب الهام بخش انقلابیون از فرانتس فانون. در این بخش موضوع مهندسی اجتماعی مورد بحث قرار می گیرد و مثال هایی چون ساختن یک ملت نو همچون سنگاپور به دست افسران تعلیم دیده مستعمره چیان انگلیسی می آید اما داوری نویسنده درباره آنچه بعدا طالبان نام گرفت و مهندسی اجتماعی شان خواندنی ست، جامعه ای که تنها دو کار درآن مجاز شمرده می شد، طاعت خدا و کشت مخدرات. مضحک است که از این مهندسی اجتماعی که به قضاوت نویسنده، نسخه ای کاملا دینی بود، هیچ یک از نواندیشان دینی نقدی جدی به عمل نیاورد ولی تراژیک است که بساط این تئوکراسی اسلامی، به دست صلیبیون موبور جمع شد نه مسلمانان نواندیش. نویسنده به خوبی اشاره می کند که گفتگوی تمدن ها دقیقا با اصابت بمب های انسانی پرنده به برج های تجارت دو قلو درز گرفته شد، ولی درخشان ترین بخش این نوشته به گمان من، پیش بینی ست که درباره تغییرات شگرف در دنیای عرب رخ خواهد داد. محتمل است که «بهار عربی» همان نباشد که نویسنده پیش از وقوع اش از آن سخن گفته، ولی به روشنی دارای خاصیتی ست که وجه شناساننده تغییر در راه معرفی شده، چرخش نگاه ملامت گر عرب از دشمن خارجی به ضعف های داخلی اش.

در فصل دوم، ابتدا به نقل برخوردی میان روحانی عالی رتبه ایرانی با گورباچوف، اندکی پیش از اوراق شدن سرزمین شوراها برای ابلاغ پیام ایت اله خمینی پرداخته می شود و با فلش بکی تاریخی، ماجرای قتل گریبایدوف، وزیر مختار روس در زمان قاجار و نقش اوباش و فتوای ائمه خودخوانده مرور می شود. همین طور موضوعاتی کمتر خوانده شده از تاریخ معاصر نقل می شود همچون پیشتازی محمد مصدق در اعتراض به قانون کاپیتولاسیون. مدعای این بخش این است که جنگ، امتداد گفتگوی تمدن هاست. جایی که نجواها، بلند و بلندتر می شود و موضوع در پشت میز مذاکره قابل حل نیست، نیرو و عده احتمالا تکلیف را روشن می کند. اما برای این بخش از گفتگوی پرمناقشه، تنها تفنگ چی نیاز نیست، نظمی و نظامی هم لازم می آید که به گمان نویسنده، در این سوی دنیا کم یاب و بلکه نایاب است. نویسنده اشاره می کند که ماشین نظامی، لفظی که برای سازوبرگ نظامی مدرن مغرب استفاده می شود، حکایت از غیرشخصی کردن دعوا دارد، سرباز و تفنگ دار هم کارگزار یک دستگاه است. پدیده های نوین چون کنوانسیون های اسرای نظامی، محصول همین دید هستند. به همین سبب است که با شکست خوردن یک طرف جنگ های میان ملل غربی (دو جنگ جهانی) سرکشی و تمرد وجود ندارد و همچنان با نظمی ساعت وار از دستورات، ولو تسلیم شدن به خصم باشد پیروی می شود. در مقابل در این سوی دنیا هنوز معمول است که جنگ را به شیوه پیشامدرن به پیش ببرند، و آن را با حداکثر هزینه و حداقل فایده به پایان ببرند: تنها وقتی ایران به قطعنامه های پرشمار سازمان ملل در جنگ خود با عراق وقعی گذاشت که پای سلاح شیمیایی به میان آمد و وعده شهادت، تبدیل به قطعیتی فرار ناپذیر شد. با این حال نویسنده تاکید می کند که سلاخی کردن سربازان دشمن، زمانی در مغرب زمین هم رواج داشته و از این جهت، می شود امیدوار بود که زمانی در این سوی دنیا هم منسوخ بشود.

در فصل سوم، تفاوت میان فرهنگ شفاهی (گونه غالب فرهنگ در ایران زمین) و فرهنگ کتبی مورد توجه قرار گرفته است. در فرهنگ شفاهی، نیازی به ارجاع دادن و به اصطلاح، بیبلیوگرافی نیست. از این جهت، ذهن شرقی به آشفتگی عادت کرده است: « فرماندار انگلیسی مصر:… فقدان دقت، که کار را به آسانی به نادرستی می کشاند در واقع مشخصه اصلی ذهن شرقی ست. اروپایی تا آنجا که بتواند دقیق بحث می کند، بیان او از واقعیت خالی از ابهام است. طبیعتا منطقی است ، هرچند که علم منطق نخوانده باشد، طبیعتا شکاک است و پیش از آنکه بتواند درستی هر گزاره ای را بپذیرد، برهان می طلبد. هوش تربیت یافته اش مثل ساعت کار می کند. در سوی دیگر، ذهن شرقی همانند خیابان های تماشایی اش، به نحوی بارز گرفتار فقدان تقارن است. استدلالش به بدترین نحو درهم و برهم است. گرچه اعراب باستان به درجات اندکی بالاتر در علم دیالکتیک رسیدند، اخلاف آنها مشخصا در قدرت منطق کمبود دارند. اغلب از رسیدن به بدیهی ترین نتیجه گیری ها از مقدمه ای ساده که می تواند حقیقت را به آنها نشان بدهد در می مانند.» مفهوم شرق شناسی و منتقد شهیر اش ادوارد سعید در این مقاله مورد بررسی قرار می گیرد و اعتراضاتی که او نسبت به شرق شناسان وارد کرده به ترازوی داوری سپرده می شود. در ادامه به واکنشی که مولف شرق شناسی از سوی خاورمیانه ای ها در پی انتشار خاطرات اش دید، اشاره می شود و پاسخ او که به شکلی طعنه آمیز می توانست پاسخی به کتاب خودش سه دهه قبل تر باشد.

فصل چهارم، با بازگویی جنجالی که از داخل یک خانواده سنتی ایرانی تبدیل به اسباب شرمندگی ایرانیان در جهان شد، با کتاب خاطراتی که تبدیل به فیلم شد پرداخته می شود. اختلاف های عمیق فرهنگی، چیزی نیست که بشود با متر امروز سنجید، اما همین امروز هم، ظاهرا اختلاف میان خرده فرهنگ های ایرانی به قدر کافی زیاد هست: در بازتولید شرایطی که منجر به جنجال دکتر محمودی و همسر فراری اش شد، نویسنده توضیح می دهد که بسته به اینکه این پرونده (مرد تندخو و کتک زن) در کجای ایران مورد بررسی قرار بگیرد رای دادگاه متفاوت است.

فصل پنجم، مقاله ای با موضوعی مرتبط به امروز ایران است: اصلاحات دینی، به عنوان مبحثی درون فرهنگی. شخصیت علی شریعتی، به عنوان پدر فکری نوگرایی دینی بررسی شده است. قضاوت هایی از این دست شاید جدل انگیز باشند:«آنارشیسم و نیهیلیسم بیشتر حالاتی عاطفی اند تا نظریه هایی متکی به تجربه» با این حال، نگاهی منتقدانه به شریعتی بدون بررسی منطقی نوشته هایش که بیشترشان پیاده سازی هایی از سخنرانی های پرشور برای قشرجوان بوده است ممکن نیست. نویسنده توضیح می دهد که مسن تر ها تحویل اش نمی گرفتند و علمای شیعه برای تکفیراش امضا جمع کردند. «اندیشمند»ی که به وفور از الاغ و مردکه و نره خر و پفیوز استفاده می کرد، یحتمل اگر زنده می ماند مجبور بود به همفکران اش در تبعید بپیوندد، اگر توسط ماشین اعدام مذهبیون از سر راه برداشته نمی شد. از بخش های درخشان کتاب، «برخورد انتقادی به خدا» است. نویسنده کنایه آمیز توضیح می دهد که حرف از داشتن آزادی های مذهبی برای باورمندان، بدون آزادی سیاسی برای ناباوران، به شوخی می ماند. اشاره بسیار کوتاهی در انتهای مقاله به فرزند آیت اله حائری می شود و تلاش او در نگاه کردن به فرهنگ خود از بیرون. داوری نهایی مقاله هم در نوع خود جالب توجه است: دین سنتی، بهتر است در جایگاه تقیه بماند، نوگرایان هم در موضع سخنرانی. هر آنچه نوگرایان پیش می گذارند توسط سنتی ها ظاهرا پس زده شود و در عوض آرام آرام مورد قبول واقع شود.

فصل ششم از بهترین مقالاتی است که خوانده ام. سه روزی که همچنان ایران را تکان می دهد، با اشاره به فاصله میان کودتای ناکام ۲۵ مرداد و واقعه ای که نویسنده تلاش می کند از کلمه ای فاقد داوری برایش استفاده کند از ضروری ترین خواندنی ها برای کسانی است که می خواهند با تاریخ معاصر ایران آشنا بشوند. ترجیح ام این است که به جای توصیف اش، توصیه به خواندن اش کنم.

در پایان، اشاره می شود که نبرد میان خرده فرهنگ ها در همه جا در جریان است، اما در ایران به دلیل دست بالا نداشتن هیچ یک از خرده فرهنگ ها، برخلاف مغرب زمین که یک خرده فرهنگ به مثابه تنه است و مابقی شاخه هایش هستند، نبرد ابعادی وسیع تر می یابد. این خرده فرهنگ های ایرانی دوایری با برهم افتادگی هایی هستند اما مرکز های متفاوت دارند.

کتاب توسط طرح نو منتشر شده است و در کتاب فروشی های ایران قابل خریدن است. متن خوانا و کیفیت نشر با توجه به شرایط ایران قابل قبول است. اگرچه به مانند دفترچه خاطرات و فراموشی، فکر می کنم بهتر می بود یک نسخه از جلد کاغذی و یک نسخه از جلد اعلا با کیفیتی بالاتر می توانست زینتی بهتر برای کتابخانه باشد. همانطور که از جناب قائد قابل انتظار است، کتاب بسیار کم اشکال از نظر غلط های تایپی است و به جز یکی دو مورد در متن و یک مورد در صفحه آخر در املای کلمه whisper، به شکل غیر قابل انتظاری ایرانی نیست! سرکش گذاری در متن ایده بسیار خوبی ست، مثلا شخصا شیوه صحیح خواندن عنوان مقاله دوم را نمی دانستم، با این حال کسره ها معمولا در خط پایینی وارد می شوند و گاه تمرکز بر نوشته را مشکل می کنند.

کتاب به مانند نوشته های دیگر جناب قائد، سبکی یگانه و حرفی بدیع دارد. بخش عمده ای از نگاه انتقادی، به انسان نسبتا مبهم خاورمیانه ای، یا حتی به عرب معطوف است با این حال سخت است به این فکر نکنم که همه این انتقادات به انسان امروزین ایرانی هم وارد است. طنز بُرنده قائد در جای جای کتاب باعث جذاب شدن هرچه بیشتر نوشته است، در باب مشکلات مزمن اقتصادی این سرزمین ناظرانی گفته اند که پولدار ها منصفانه تر (بیشتر) مالیات بدهند و پایین دستی ها هم صادقانه (بیشتر) کار کنند، چنین داوری در نظر ایرانی از ابتدا مردود است. داوری جناب قائد درباره مردمان ایران زمین به نظرم به واقعیت و انصاف بسیار نزدیک است: مردمانی که از داشتن مربی قابل محروم مانده اند، اما از همسایگان شان نه خیلی عقب اند و نه خیلی جلوتر. اگر رفتار غیرمنطقی انسان ایرانی ناشی از ناآموختگی اش باشد دست کم می شود امیدوار بود که این نقیصه قابل جبران است.

توصیه می کنم حتما کتاب را تهیه کنید و آن را بخوانید. شخصا کتاب را نگه داشتم به امید روزی که آن را به امضای جناب قائد بیارایم.

دفترچه خاطرات و فراموشی

بعد از وسواس به خرج دادن فراوان، دفترچه خاطرات و فراموشی از محمد قائد را به پایان بردم.

به خواندن ادامه دهید

تعیین تکلیف با نام ها

این یادداشت با الهام از ایمایان و محمد قائد نوشته شده است.

«ولی امر مسلمین جهان» لفظی نا آشنا برای ایرانیان نیست ، مردمانی که پیشینیانی چون «قبله عالم» و «آریامهر» را برای خداوندگار خود داشته اند اگر از این القاب نسازند دچار علایم مربوط به سندروم ترک می شوند لابد. ترک عابد موجب مرض است. پس چه چیز در خود خداوندگار خوانی اخیر که با تذبذب و تعارف «ایرونی» همراه شده جدید و خبرساز است؟

شاید عده ای معتقد باشند که رفت و برگشت و غیب و ظاهر شدن مجدد فتوای «ولی امر مسلمین جهان» نگاه ها را جلب کرده است. توجه نکردن به شعبده ، حتی اگر از جنس قایم باشک بازی و آماتوری هم باشد برای جماعت عاشق معرکه و نقالی می تواند دشوار باشد.

احتمال دیگر این ست که جایی عده ای در دالان های قدرت تصمیم گرفته اند مماشات را کنار بگذارند. به دلایلی که بر همگان روشن نیست ، تصمیم گرفته اند تعارفات «ایرونی» سی سال اخیر را کنار بگذارند و حکومت اسلامی را با نام درست ش صدا کنند. برای این موضوعات شواهد فراوان دیگری هم در دسترس ست : از دعوت به پذیرش ولی امر به عنوان فصل الخطاب ، تا متهم کردن مخالفین شخص ولی به نفهمیدن موضوع ولایت.

علت هرچه باشد نتیجه یکسان است : زنده شدن خاطره ای غبار گرفته در پس ذهن نویسنده. یکی از مراسم دولتی بود در سال ۷۴ یا ۷۵ ، فرض کنید بیست و دوم بهمن یا روز قدس. تصاویری گرفته شده از هلیکوپتر بر فراز «دریای انسانی» که بر رویش گزارش پیامی از «ولی امر مسلمین جهان» خوانده می شد. بعد ها ولی امر با دوم خردادی پیش بینی ناپذیر چنان غافلگیر شد که پروژه نامگذاری صحیح خود و حکومت ش را برای بیش از یک دهه به تعویق انداخت. حالا لابد بادهای اقبال از سوی درست وزیدن گرفته که احیای القاب و عناوین اولویت یافته.

همانطور که محمد قائد به درستی نشان داده ، جمهوری اسلامی تنها به «مصلحت» به عنوان نام و رویه انتخاب شد و تاسیس «حکومت اسلامی» تا زمانی نامعلوم به تعویق افتاد. اما این به این معنی نبود که میراث برندگان انقلاب بهمن این رویای دیرین را فراموش کرده باشند، حتی اگر پایه گذارش در قید حیات نباشد که ثمره تلاش های خستگی ناپذیرش را ببیند.

مطابق نظریات ولی فقید! ، ولایت حد و مرز نمی شناسد ، سهل است مسلمان و کافر هم نمی شناسد . صدور انقلاب که در روزهای تب دار انقلاب گفته می شد تنها یک شعار نبود ( برای مطالعه بیشتر اینجا را نگاه کنید )، نوعی اعلام برنامه بود. در گرماگرم طوفان در فنجان جمهوری اسلامی، شاید بحث لقب و عنوان کمی حاشیه ای و تزیینی به نظر بیاید ولی تمامیت خواهان اصرار دارند که برای یکبار هم که شده ، همه چیز را از اول تعیین تکلیف کنند. این یک کارشان، تسویه حساب با همه چیز و همه کس، در میان ارباب قدرت در جمهوری اسلامی که نامشان با تزلزل و تذبذب عجین شده شایسته تقدیر است.

این مطلب پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

قائد با جین

https://i0.wp.com/mghaed.com/pictures/Photo/sahabi.1.jpg

بالا غیرتا کدام تان می توانستید محمد قائد را در شلوار جین و دمپایی طبی تصور کنین؟ حالا عکس ش را ببینید و کیف کنید.

آقا محمد بسیار مشعوف شدیم.

Homo Motoricus

مقاله اخیر جناب قائد ( من بالاخره موفق شدم ی مربوط به اسم ایشان را پیدا کنم روی کی بورد مک بوک ،‌دست آورد بزرگی ست ) را با نام انگلیسی Homo Motoricus سه روز است که روی دسک تاپ ام دارم ولی دلم نمی آید شروع کنم . می دانم اگر بخوانم ش ،‌می رود تا یکی دو ماه دیگر تا ما چیزی دست مان را بگیرد. یعنی این قدر هیجان دارم ها…

به شما هم توصیه می کنم بخوانید

محمد قائد را بشناسیم

چرا باید از محمد قائد نوشت؟

دیروز دیدم که محمود خان فرجامی ، بالاخره روشی برای پیگیری فید های وبلاگ لوح پیدا کرده است. جایی که با اصرار و ابرام دهها خواننده بالاخره حاضر به روزانه نویسی شده ست.چند باری که اصرار نویسنده به جناب قائد شکل بی تابی گرفت ، با همان لحن با مزه ، به ما کنایه زد که از این بیشتر از من بر نمی آید.

پیشتر ، عبدی کلانتری نوشته ای جنجالی نوشت در باره قائد .بحث او این بود که قائد دیگر خسته شده ( یعنی قبلاً نبوده؟ ) که دنبال صغری و کبری چیدن برای توضیحات ش بنشیندو این وظیفه خواننده است که در یابد ارتباط منقطی تکه پراکنی ها را. در عین حال او را از گزین گویی هم مبرا دانسته بود ، و صد البته بهترین کلمه را برای توصیف نوشته هایش به کار برده بود : Counter intuitive در مقابل اما از استایل منحصر به فرد نویسنده هم ستایش شده بود. آن موقع برای قائد نوشتم که چه نشسته اید که بر سر شما دعوایی در گرفته در زمانه و وبلاگستان ، او هم باز به طنزی کنایی نوشت که بی شک 49درصد تقصیر بر گردن من است. با این همه هیچ وقت فکر نکرده ام که او بی تفاوت است.

برای شخص من ، قائد نماد رک نویسی ست . این قدر فرهنگ منحط نیرنگستان آریایی – اسلامی ( تعبیر از محمد قائد است ) ما در خودسانسوری پیچیده ، که روی مان نمی شود به افتضاح اخیر ، انتخابات نگوییم. تعذبی تاریخی که به دید من ، ناشی از فهم سطحی ما از تاریخ معاصر است. در این جا تنها محمد قائد است که بی عصبیت و بی انقلابی گری ، آنچه در 22 خرداد سیاه رخ داد را ، شیشکی اشباح می خواند : شوخی زشت که بیش از آنکه شکل کودتای مهندسی شده  داشته باشد ، بیشتر شبیه یک شیشکی طولانی پشت یک بلندگوی بی کیفیت عاریتی از میدان بهارستان است.

امروز در گوگل ریدر به نوشته ای آشفته بر خوردم از خرزو خانی که به وبلاگستان بر گشته است.پیشتر ، همیشه نوشته هایی را از او دیده بودم ولی این یکی واقعا ً سرشار از نفرت است ، فهم  ریشه این نفرت البته برای من یکی که خیلی اسباب کنجکاوی ست. بی شک لازم نیست کسی خودش را به زحمت بیاندازد و به کسی که فکر می کند نقشه روح ملت ها به معنی این است که روح ادیان ابراهیمی در کار است توضیح بدهد که مرحوم هگل هم لفظی برابر روح استفاده می کرد ، هم امروز هم در زبان آلمانی ( در انگلیسی هم وارد شده است ) از Zeitgeist استفاده می شود ، که به تقریب ترجمه شده به روح زمانه می شود ، به معنی این نیست که واقعاً پای روح نامیرا و شهادت دهنده در میان است. اما خوب این شکلی متنفر بودن از مردی که تمام آرزوی بنده این ست که از روی سبیل های پر هیبت ش ، لپ مبارکشان را بکشم ، کمی باعث جا خوردن مان شد.

قطعا ً من در جایگاهی نیستم که از محمد قائد دفاع کنم ، اوخود می گوید که سعی و تقلا در توجیه همه ، نشان از سبکی عقل است. اما فقط می خواستم بگویم که قائد نگاهی از بالا به شرق ندارد ، اصلا ً متصف کردن هر کسی به این مسئله ، پذیرش ضمنی این قضیه است که شرق درجه ای دون غرب دارد. این حرف تنها قائد نیست ، چالشی ست عظیم رو در روی تمام مشرق زمینان.

توصیف مفصل تر قائد بماند برای وقتی دیگر ، تا همین جای کار هم ، مسئله این خرزو خان ، خودش باعث می شود که عده ای بروند ببینند این قائد کیست که این همه علیه فرهنگ غنی آریایی توطئه کرده است. به قول مدیران روابط عمومی :

No Publicity is bad publicity

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: