Posts Tagged ‘نیوزویک’

این خود بهشته!


سم هریس

روزی روزگاری یک جراح مغز به نام ابن الکسندر دچار یک مورد مننژیت باکتریال وخیم شد و به کما رفت. وقتی که بی جان بروی تخت افتاده بود، چیزهایی شنید و دید که سرنوشت خودش و ما را عوض خواهد کرد. بنا به ادعای نشریه نیوزویک، تجربه الکسندر نشان می دهد که هوشیاری مستقل از مغز است و مرگ به عنوان پایان کار، یک توهم است. پس از آن، یک جهان پر زرق و برق با عزیزان سفرکرده مان و فرشتگان و ابر ها و دختران در لباس های محلی در انتظار ماست. فهم کنونی ما از ذهن آدمی، «در مقابل پاهای ما خرد شده». دکتر می گوید اتفاقی که برایش افتاد باعث شد که تصمیم بگیرد همه زندگی را صرف اثبات این بکند که ما بسیار فراتر از مغز مان هستیم.

خوب من قصد دارم امروز صبح ام را صرف این کنم که مانع زور زدن دکتر بشوم. این مقاله، سندی باستانی است که باعث شرمندگی نوادگان ما خواهد شد. تنها تصویر روی جلد، بیش از آنچه ادیتور ها قصدش را داشته اند برای آیندگان حرف خواهد داشت: واماندگی ژورنالیسم، ورشگستکی فکری مذهب و سرسختی اش، اشتباه شایع ما در فهم قیمومیت دانش. این مقاله معادل یک مجسمه چوبین قرن چهاردهمی ست که کار کیمیاگران و جنجگویان صلیبی و پیشگویان را تجسم کرده است.امید من این است که آیندگان بدانند که بعضی از اجدادشان از خجالت صورت شان سرخ شده بود.

همچنان که بسیاری از شما می دانید من به تجربه های «معنوی» که الکسندر توصیف می کند علاقه مند هستم. بر خلاف بسیاری از خداناباوران، من تجربه سوبجتکیو را به رسمیت می شناسم، یعنی من فکر نمی کنم هر کسی که می گوید یک فرشته دیده یا تجربه خارج از جسم داشته یا با هستی یکی شده، مریض یا دروغگو است. من خودم چنین تجربه هایی را با مدیتیشن و در رویای روشن با کمک روانگردان ها داشته ام. من می دانم که تغییرات زیادی در محتوای هوشیاری می شود داد.

و بر خلاف بسیاری از نوروساینتیست ها و فلاسفه من درباره نسبت هوشیاری و دنیای فیزیکی، موضع نمی دانم دارم. البته شواهد بسیار خوبی وجود دارد که نشان می دهد هوشیاری، همچون دیگر اجزای ذهن آدمی، نتیجه فعالیت مغز است. ولی ما نمی دانیم این پدید آمدن هوشیاری چطور معجزه آسا رخ داده. حتی اگر جدایی هوشیاری از مغز انسان میسر باشد (آنطور که سن اگوستین دوست داشت) جهان بینی من تغییر نمی کند. من می دانم که ما درباره هوشیاری نمی دانیم و چیزهایی که من درباره هستی یا نادرستی باور های مذهبی می دانم الزام نمی کند که من چنین چیزی را انکار کنم. بنابراین، با اینکه من در مقابل مدعیات مذهبی رحم و بخشش ندارم، ولی دشمنی خاصی با ادعاهای از جنس ادعای دکتر ندارم. ذهن من باز است (واقعا باز است).

ولی روایت الکسندر بسیار بد است، به قدری استدلال های کاهلانه و جانبدارانه است که اگر بروی جلد یک مجله مهم نبود، نیازی به توجه کردن به آن نبود.او همچنین کتابی درباره این تجربه پس از مرگ اش در انتظار چاپ دارد که بی شک تبدیل به یک پرفروش خواهد شد.

اما هر چیزی به وقت خودش. اول مقاله الکسندر را بخوانید. با خواندن ش متوجه می شوید که دکتر، قربانی مسیحیت به سبک امریکایی ست، چون علی رغم اینکه خودش را تا پیش از حادثه یک ناباور معرفی می کند، می گوید:

اگرچه من خودم را یک مسیحی مومن می دانستم، ولی بیشتر مسیحی اسمی بودم تا اینکه واقعا اعتقاد داشته باشم. من با کسانی که فکر می کردند عیسی مسیح بیش تر از صرفا یک انسان خوب که مورد ظلم دیگران واقع شده بوده است، مشکل نداشتم. من با کسانی که دوست داشتند باور کنند که جایی در آن بیرون، خدایی ست که ما را بی قید و شرط دوست دارد هم دردی می کردم. در واقع به اینکه می توانند در پناه چنین عقایدی، حس امنیت کنند برایم حسادت بار بود. اما به عنوان یک دانشمند می دانستم که نبایستی به این چیزهای باور داشته باشم.

 

اینکه «مسیحی مومن» «بدون داشتن ایمان» دقیقا چیست مشخص نمی شود ولی خداناباوران از اینکه تربیت دینی اش حریف شکاکیت علمی ش نمی شود اصلا شگفت زده نمی شوند. بیشتر ما در اطراف «خداناباوران سابق»ی (همچون فرنسیس کالینز) بوده ایم که حسرت دایمی ایمان داشتن را خورده اند و تمنای این نوازش عاطفی مذهب را آزمندانه داشته اند و بر لبه ایمان چندان وقت گذرانده اند که با کوچکترین نسیمی به داخل مغاک مذهب افتاده اند. برای فرنسیس کالینز، بینه ای که وجود تثلیت مسیحی را اثبات و زندگی بعد از مرگ را بی شک کرد، یک آبشار یخزده بود. برای الکسندر، ظاهرا سواری بر بالهای پروانه ای ناشی از مصرف روانگردان ها بوده. در هر صورت ، آنچه مورد اعتراض است نه فهم زیبایی بلکه نبود مطلق هر گونه جدیت روشنفکرانه در ترجمه وقایع است.

به ادعای الکسندر، همه آنچه تجربه کرده در زمانی رخ داده که بخش عالی مخ «کاملا خاموش» بوده و هیچ گونه فعالیتی نداشته است. شواهد اینکه او در تمام این مدت از نظر مغزی خاموش بوده نه فقط ناکافی است بلکه نشان می دهد او چیزی درباره مغز نمی داند. شاید او حرف های خوبش را برای کتابش نگاه داشته اگرچه با توجه به مصاحبه یک ساعته آنلاینی که از او گوش کردم بعید به نظر می رسد. ادعای او این است که عدم فعالیت مغزی او از «شدت و مدت بیماری مننژیت اش و درگیری فراگیر مغز اش که بوسیله تصاویر سی تی اسکن و معاینات عصبی اثبات شده» اثبات می شود. ظاهرا ادیتور های نیوزویک، این حرف ها را معادل نوروساینس می دانند.

مشکل اما اینجاست که سی تی اسکن و معاینات بالینی ، نمی تواند فعالیت عصبی را چه در مغز و چه در جاهای دیگر را ثبت کند. او هیچ شاهدی از روش های ثبت «کارکرد» مغز همچون fMRI, PET, EEG بدست نمی دهدو ظاهرا حتی نمی داند که اینها شواهدی است که می بایست برای ادعایش ارایه کند. از آنجا که قشر مخ الکسندر اکنون کار می کند (هر چه نباشد یک کتاب نوشته است) بنابراین نمی تواند مدعی باشد که آسیب به قشر مخ اش «فراگیر» بوده است، و الا در حقیقت دارد می گوید که قشر مخ اش یک بار نابود شده و دوباره رشد کرده. در هر صورت، کما با توقف کامل فعالیت های مغزی همراه نیست. و تا آنجا که می دانم، هیچ کسی مدعی نیست که هوشیاری صرفا معادل فعالیت قشر مخ است. فرضیات نادرست الکسندر به سرعت پر شمار می شوند. چرا او از نادرستی این فرضیات آگاه نیست؟ او هر چه نباشد یک جراح اعصاب است که به کما رفته و حالا دارد برای ما از تجربه ای شیرین با فرشتگان، همان زمان که مغز اش کاملا خاموش شده بوده حرف می زند. حتی به فرض که واقعا مغز ش کاملا خاموش شده بوده باشد (ادعایی که بسیار پذیرفتن اش دشوار است) او از کجا می تواند اثبات کند که این رویاها را درست در زمانی که مغزش شروع به کار کرده ندیده است؟

می بایست اعتراف کنم ادعاهای الکسندر به قدری غیرعلمی است که من به مغز خودم شک کردم. من برای اطمینان مجبور شدم که به مارک کوهن که در دانشگاه UCLA کرسی استادی در دپارتمان های روانپزشکی و تصویربرداری عصبی، نورولوژی، رادیولوژی، بیومهندس دارد و سرپرست تز من هست مراجعه کنم. این نظر اوست:

 

این برداشت شاعرانه از تجربه (الکسندر) هیچ استناد علمی ندارد. همانطور که نوشتی کما معادل «خاموشی قشر مخ» یا «خاموشی فعالیت های عالی مغز» نیست. اینها تعاریف مرگ مغزی هستند که صد در صد مرگ بار است. مقاله های علمی بسیار خوبی هست که لینک شان را برایت می فرستم تا درباره تعریف کما بخوانی. ما از نتایج نوار مغزی اش خبری نداریم ولی فعالیت امواج الفا در کما شایع است. اما در عین حال می توان یک نوار مغزی کاملا بی حرکت داشت. نواز مغزی بی حرکت حتی در وضعیتی که فعالیت مغزی در حال رخ دادن هم هست هم ممکن است، مشروط بر اینکه این فعالیت سینکرون نباشد. صدها مقاله درباره این موضوع نگاشته شده است.

همانطور که خودت می دانی این حقیقت جویی به حکم «من می گویم» است. با این وجود جراحان اعصاب دانش چندانی درباره فعالیت مغزی ندارند. دکتر الکسندر مغز ها را باز می کند و نمی داند داخل شان چه خبر است. می گوید «هیچ توضیح علمی وجود ندارد که وقتی که مغز من کاملا خاموش شده بود، چطور من درونی ام صحیح و سالم به زندگی ادامه می داد. وقتی که اعصاب میکروب زده من از فعالیت باز ایستاده بودند، هوشیاری مجزا از مغز من…» این درست است، دانش نمی تواند هوشیاری مجزا از مغز را توضیح بدهد. اصلا دانش نمی تواند هوشیاری را توضیح بدهد. اما در این مورد محتاطانه تر است که ایده وجود هوشیاری در غیاب فعالیت مغزی را رد بکنیم. یا مغز او وقتی این رویاها را می دیده فعال بوده یا اینکه اینها نتیجه سرهم بندی هایی ست که مغز او در حالت کم فعالیتی کما ساخته.

گزارشات فراوانی از به یاد آوردن رویا در زمانی که افراد در کما بوده اند وجود دارد. مشکل این گزارشات ناهماهنگ بودن شان است و به هر حال، گزارش دکتر الکسندر به هیچ وجه یگانه نیست.

 

خوب ظاهرا مغز من کاملا از کار نیافتاده بود. اما مشکلات بیشتری با روایت الکسندر وجود دارد. او نه فقط از دانش مغز بی خبر است بلکه ظاهرا از گزارش های مشابه هم خبری ندارد. در مصاحبه انلاین اش درباره گفتگوهایش با شکاکین می گوید:

 

فکر می کنم همیشه می توان گفت «خوب مغز تو این قدری فعالیت می کرده تا هوشیاری را ایجاد بکند و دوباره به وضعیت بیماری ش بر می گشته» که به نظر من اصلا منطقی نیست. به خصوص که آن وضعیت بسیار شفاف و واقعی بود. اصلا شبیه وضعیت هایی که روانگردان ها ایجاد می کنند نبود. خیلی ها به من می گویند «اوه اینی که تعریف کردی مثل یک تجربه با داروی DMTاست» یا می گویند «به نظر اثر کتامین می آید». اصلا اینطور نیست. حتی نزدیک هم نیست.

آنها نمی توانند شفافیت و میزان ارتباط برقرار کردن من را با آنچه از ارتباط برقرار کردن با ارواح رفتگان ام به دست آوردم توضیح بدهند.

 

شبیه نیست؟ توصیف او از تجربه اش این قدر شبیه به DMT است که تشخیص اش از آن دشوار است. این روایت او از زندگی پس از مرگ است:

 

من یک ذره بروی بال های یک پروانه بودم. میلیون ها پروانه دیگر هم بودند. ما از میان شکوفه ها و برگ ها پرواز می کردیم و آنها به هوا بر می خواستند. آبشارها،  برکه ها، رنگ های توصیف ناپذیر، بر فراز همه اینها نوری نقره ای طلایی رنگ که از داخل ش چکاوک ها پایین می آمدند. زیبایی توصیف ناپذیرشان. من بعدا آنها را فرشته نام گذاشتم که فکر می کنم توصیفی دقیق بود.

بعد ما از این جهان بیرون رفتیم. یادم می آید همه چیز در حال کوچک شدن بود و حس می کردم هوشیاری من در یک خلا تاریک بی نهایت است. بسیار تسلی بخش بود و وسعت بی نهایت همانطور که می توانید حدس بزنید، قابل وصف نیست. من در حضور روحانیتی بودم که با اینکه نمی توانم توصیف ش کنم،  نور اعلا بود.

به من گفتند که چیزهای زیادی به من نشان خواهند داد. در واقع دنیاهای موازی را به صورت یک توپ کاغذی به شدت پیچیده به من نشان دادند و من می آموختم.بخشی از آموزش من این بود که به آنچه به من نشان می دهند بپیوندم.

ولی بعد خود را می یافتم و مفهموم زمان با اینجا فرق می کند. از آنجا به زمان/مکان های اینجا دسترسی ساده است و به همین دلیل این خاطرات برای من فهم بسیاری شان دشوار است چون ما همیشه سعی می کنیم ترتیب زمانی وقایع را کشف کنیم. در آنجا جواب نمی داد.

 

همه آنچه الکسندر درباره تجربه اش می گوید، حتی آنها که من در اینجا نیاوردم، دقیقا توسط کسانی که تجربه روانگردان DMTرا دارند گزارش شده است. شباهت ها غیرقابل انکارند. ترنس مک کنای فقید تجربه اش با DMT را اینطور توصیف می کند:

 

تحت تاثیر این دارو، دنیا تبدیل به یک مارپیچ عربی می شود، یک قصر و حتی یک جواهر مریخی. سرشار از انگیزش هایی که حفره های ذهن را با حیرت غیر قابل توصیف پر می کنند. رنگ ها و حس حقیقت گشایی رموز وجه غالب تجربه اند. یک حس بی زمانی و حس تجربه بچگی و تخیل و تخیل. به خدمت یک سفیر از فضا آمده رسیدن است. در میانه این تجربه، ظاهرا در پایان تاریخ بشر، ای-آن دروازه هایی محافظ است که بی شک بروی خلای بی پایان فضا گشوده خواهند شد.

ای-آن همانطور که هراکلیتوس به خوبی توصیف کرده، کودکی در حال بازی کردن با توپ های رنگی است. بسیاری موجودات تخیلی در آن وضعیت رخ می نمایند، غول بچه ها، اجنه ماشینی خود تغییر کننده که از فضا آمده اند. آیا آنها کودکانی هستند که تقدیر شان پدرخواندگی انسان هست؟ حس آدمی این است که دارد وارد یک زیست بوم ارواح می شود که در زیر آنچه ما مرگ می نامیم جریان دارد. من نمی دانم.  آیا انها ساخته های مصنوعی از خودمان هستند که به شکل دیگری رخ می نمایند؟ آیا آنها اجنه ای هستند که از زمان از دست دادن معصومیت کودکانه مان گم شان کرده ایم؟ داستانی شگفت آور روایت می شود که الهامی فراتر از وحشی ترین رویاهای ما با خود دارد. اینجا قلمرویی است که از عجیب ترین تخیلات ما هم غریب تر است. رمزگونگی همین جا، بی دست خوردگی،  همانقدر بکر برای ما که برای اجداد مان در پانزده هزار سال پیش. موجودات تریپتامینی، زبانی جدید را به ما هدیه می دهند، با صداهای مرواریدی برایمان می خوانند و باران به صورت گلبرگ های رنگی نزول می کند و در هوا چون آهن گداخته عبور می کند تا تبدیل به اسباب بازی بشود، همچون هدایایی که خدایان به فرزندان شان می دهند. حس ارتباط داشتن عاطفی شدید و هراسناک است. حقایقی بر ملا شده واقعی اند و اگر هرگز کاملا عیان بشوند سنگ بروی سنگ در این جهان فانی ما بند نخواهد شد.

اینجا دنیای یوفوهای از زحل امده نیست که از فراز تپه ها قابل رصد باشد. اینها سرودخوانی های شکوه اتلنتیس نیست که از دیوانگان بنگی امریکایی برخواسته باشد. DMT یک توهم دروغین ما نیست. من باور دارم آنچه در حضورش حس می کنیم، حقیقت است. یک بعد دیگر است. هراسناک، تخیل برانگیز و تغییر دهنده. ما می بایست متخصصین نترس مان را بفرستیم تا این زمین را مورد تفحص قرار بدهند و برایمان از حقیقت بگویند.

(ترنس مک کنا، غذای خدایان)

 

الکسندر مدعی است که مغز آلوده به باکتری اش نمی توانسته این رویت های «شدید» «فوق واقعی» «بسیار زیبا» و «بیش از حد درگیر کننده» و عمیقا مهم را از خود در آورده باشد چون حتی مغز سالم هم از انجام اش عاجز است. همینطور به نظر می رسد باور دارد که این رویا ها نمی توانسته در زمان هایی ساخته شده باشد که قشر مخ اش برای لحظاتی به فعالیت پرداخته، با اینکه خود این تجربه ها، فاقد زمان بوده اند.واضح است که او هیچ درباره مغز کسانی که مواد روانگردان مصرف می کنند نمی داند. همینطور او نمی داند که تجربه هایی از آن چه مک کنا توصیف می کنند اگرچه به نظر طولانی می آیند ولی نیازمند زمانی بسیار کوتاه برای رخ دادن هستند. بر خلاف LSD و دیگر روانگردان های طولانی اثر، DMT اثری تنها در حد دقایق دارد. الکسندر برای تجربه همه آنچه توصیف می کند تنها نیازمند چند دقیقه بوده است.

آیا الکسندر می داند که DMT به عنوان یک میانجی عصبی در مغز نرمال هم وجود دارد؟ آیا مغز او در کما، فوران DMT را تجربه کرده است؟ البته این یک گمانه زنی صرف است ولی بسیار بهتر از ادعای «مغزش کاملا خاموش شد» و به روح اش اجازه داد که به ابعاد دیگر سفر کند هست. همانطور که ظاهرا دیگران به او گفته اند، تجربه ای مشابه با کتامین میسر است. این دارو را گهگاه به بیماری که مغز اش دچار آسیب شده به عنوان بیهوش کننده می دهند. آیا الکسندر در زمان بستری اش کتامین دریافت کرده است؟ آیا اصلا به نظرش مهم هست که بداند کتامین مصرف کرده یا نه؟ اینکه روانگردان ها نمی توانند تجربه یگانه اش را توضیح بدهند شگفت آور ترین حرفی است که از زمان برگشتن اش از بهشت زده است. تمامی محققین بر این باورند که چنین ترکیبات دارویی باعث چنین تجربیاتی می شوند و اکثر دانشمندان بر این عقیده اند که تجربه تکرار پذیری که این داروها ایجاد می کنند نشان می دهد که مغز نقشی در تولید این تصاویر خیالی دارد.

باز هم تکرار می کنم که درباره تجربه او هیچ حرفی ندارم. به واقع حیرت آور است. چنین تجربیاتی به ما می گویند ذهن انسان چقدر می تواند خوش باشد. مشکل اینجاست که نتایجی که او از این تجربه اش به عنوان «دانشمند» به دست می دهد بر پایه ناآگاهی اش از حقایق علمی و اشتباهات واضح در استدلال کردن است.

اجازه بدهید بگویم که قطع نظر از اینکه بهشت وجود داشته باشد یا نه، شیوه استدلال کردن الکسندر دقیقا همان چیزی است که یک دانشمند می بایست همیشه وقتی نمی داند درباره چه حرف می زند از آن پرهیز کند. و حرف های او نبایستی مورد توجه مجله ای سابقا مهم قرار بگیرد، اگر که صاحبان مجله می خواهند احترام سابق شان را به دست بیاورند.

 

Advertisements

و آنگاه به سراغ من آمدند

«و آنگاه به سراغ من آمدند» کتاب خاطرات مازیار بهاری است از انتخابات ریاست جمهوری دهم ایران و ۱۱۸ روز بازداشت بودن اش توسط سپاه پاسداران.

کتاب با نثری شیوا نگاشته شده و به اتفاقاتی می پردازد که مازیار بهاری به عنوان خبرنگار نیوزویک، از سه روز پیش از روز انتخابات،‌تا هفته های پر التهاب و سخنرانی کلیدی خامنه ای در نماز جمعه و نهایتا دستگیری اش شاهد بوده است.

بهاری به خوبی توانسته حس یک ایرانی مخالف حاکمیت را منتقل کند. تجربه سه روزه او پیش از انتخابات، اگرچه شبیه به تجربه بسیاری از تهرانی هاست، اما در نوع خود از جهاتی بسیار یگانه است: بهاری برای تهیه گزارش، با یک جوان موتورسوار همراه می شود تا هر روز به چندین جا سر بزند. با تماس بیشتر با او، که نام مستعار داوود را به وی داده، متوجه می شود که چطور تنها در هفته های منتهی به انتخابات، خیل عظیمی از مردم مردد، تصمیم به مشارکت در انتخابات گرفتند. او از دیدارش از یکی از ستاد های احمدی نژاد می نویسد که در آن، جوانک تحصیل کرده بی اطلاع از اینکه نامزد بهاری انگلیسی است، دلیل بازگشت خانواده اش را برای بهاری اینطور توضیح می دهد که «همانطور که شما هم می دانید، دختران انگلیسی همه وضع شان خراب است» و برای نجات عفت خواهر جوان ترش، ناگزیر از بازگشت بوده اند.

کتاب در معرفی ایران تلاشی موفق دارد و بهاری خود را مقید به لاپوشانی جنبه های زشت تر فرهنگ ایرانی نمی بیند. از رانندگی بی مهابای ایرانی ها این نتیجه را می گیرد که آدم های نسبتا محترم وقتی پشت فرمان می نشینند هیولاهایی می شوند که برای هیچ چیزی ارزشی قایل نمی شوند. در طول نوشته، یا به جهت وفادار ماندن به سبک بازجویان و سرکوب گران، یا به هدف کنار گذاشتن تعارف ایرونی، فحش هایی که نثار می شده را به ابتدا به فینگلیش و بعد ترجمه ای نزدیک ، آورده شده. شاید این برتری بهاری در استفاده از فحش هایی که عموما سانسور می شوند، به دلیل رک و راست بودن پدرش باشد. از خلال سرگذشت خانواده بهاری، فلش بک سریعی از تاریخ مدرن ایران ارایه می شود که دست کم برای فضای این کتاب کفایت می کند. از ترجمه اشعار فارسی در کتاب به خوبی بهره گرفته شده ولی می شود فهمید بهاری با سابقه طولانی زندگی در غرب (کانادا و انگلستان)، بسیاری از تجربه ها را از دریچه ای غربی درک می کند: در زندان و زیر فشار شکنجه، ترانه لئونارد کوهن در گوش اش طنین می اندازد.

گزارش او از زندان و بازجویی و شیوه رفتارها، همگی صداقتی غیرایرانی دارد. بهاری بی تعارف می نویسد که زیر فشار بازجویی آرزو می کرده که هر چه سریعتر خلاص بشود تا به همراه زن و فرزند به دنیا نیامده اش باشد، که شاید به گوش خواننده غربی معمولی بیاید، ولی برای خواننده ایرانی که عادت به شنیدن رجزخوانی و قهرمان دانی و آرمان گویی (و نه آرمان گرایی) دارد، کمی غریب است. او بی توجهی اش به ارزش های بازجویان اش را بی تعارف منعکس می کند. در لحظاتی که حسابی از دست ایشان کفری شده، می نویسد که آرزو می کند که آخوند ها را با عمامه شان به دار بکشند. با این حال وقتی از جلسات ضبط مصاحبه در اوین می گوید، نگاه گزارشگر تلویزیون دولتی را که در نگاهش گره نمی خورد را به حساب شرمندگی اش می گذارد، و البته لحظاتی بعد که تلاش می کند با گروه بعدی ارتباط برقرار کند، پاسخ می شنود: اینجا فقط ما سئوال می کنیم. تعجبی ندارد، گروه جدید از خبرگزاری فارس بوده اند. در جایی بهاری می گوید که در معدود موقعیت هایی که فرصت داشته با یکی از زندانیان اوین که مشغول اصلاح مویش بوده صحبت کند از او می پرسد که به چه کسی رای داده؟ او می گوید که به احمدی نژاد و بعد هم می پرسد مگر کاندیدای دیگری هم بود؟

داستان بهاری به غایت خواندنی و آموزاننده است، از خلال رابطه ها می توان نگاهی به درون ذهن شخصیت ها داشت: گلاب (جوادی، بازجوی بهاری) به مانند اکثر هواخوان نظام، خود را مجری منویات ارباب (آقا) ش می داند، اما در عین حال هیچ وقت فراموش نمی کند که عقده های حقارت اش را با گفتن اینکه مرگ و زندگی ات به دست من است تخلیه بکند. امیر، از اعضای سابق دستگاه حاکمه، به بهاری می گوید که عمیقا از آنچه به عنوان حکومت اسلامی برپا کرده اند پشیمان است. بازجو گلاب، به مانند همه مسلمانان افراطی، با شیوه عمل اسرائیل مشکل ندارد، از این ناراحت است که چرا خودشان نمی توانند حکومتی به مانند ایشان برپا کنند و به دیگران زور بگویند، با ستایش فراوان از عملیات بازگرداندن آیشمن، متهم دولت نازی از آمریکای جنوبی و محاکمه اش صحبت می کند. برآورد بهاری این است که پاسدارها، قدرتی ماورایی برای اسرائیل قایل هستند. نهایتا بهاری برای نجات خودش،‌ مجبور می شود گلاب را با به هم بافتن داستان های پورن از گرفتن ماساژ عریان از کارگر تن در تایلند سرگرم کند. گلاب هم مثل اکثر مذهبیون افراطی، با دست پس می زند و با پا پیش می کشد.

کتاب زمانی مورد انتقاد فراوان واقع شد که در مصاحبه هایی پیش از انتشار کتاب بهاری عنوان کرد که عناصری از سازمان مجاهدین خلق، سعی در به خشونت کشیدن تظاهرات مردم داشته اند. بهاری در عین اینکه پیش از برگزاری از زبان امیر (شخصیتی که برای حفظ امنیت منابع از ترکیب چند نفر ساخته شده) به طرح سپاه برای کودتا اشاره می کند که سندی قابل اتکا برای مخالفین حاکمیت است، اما در موضوع سازمان مجاهدین خلق به نظر پیش داوری دارد. در طول کتاب بی دقتی هایی وجود دارد که از قضا چندتایی معطوف به سازمان مجاهدین خلق است. بهاری فراموش می کند بگوید شواهد قابل اتکایی وجود دارد که کشتار ۶۷ پیش از عملیات فروغ جاویدان برنامه ریزی شده بود. او همین طور در طول کتاب، ظاهرا از زبان پدرش که یک کمونیست بی خدا بوده، به شماتت مجاهدین می پردازد. بهاری به صراحت می نویسد که کروبی در انتخابات کمترین شانسی نداشت، که این می تواند برآوردی صحیح باشد، ولی وقتی در انتهای کتاب وقایع نگاری می کند، در هنگام اشاره به حبس خانگی میرحسین و همسرش، حتی نامی از کروبی و همسرش هم نمی برد. بالاخره بهاری در توصیف قدمت یهودیان ایران، به اشتباه می نویسد که ایشان ۲۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح اینجا بوده اند (ظاهرا ۵۰۰ سال پیش از میلاد مسیح مقصود بوده).

بروی هم رفته کتاب بهاری، تجربه ای شیرین و خواندنی است. او هدف اش را از نوشتن، نمایندگی کردن زندانیان پرشمار دیگری عنوان می کند که دوستی در خارج از ایران ندارند و صدایشان به جایی نمی رسد. خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم، در صورتی که دوستانی انگلیسی زبان دارید، می توانید این کتاب را به ایشان هدیه بدهید.

در همین زمینه : گزارش رونمایی کتاب بهاری

سنگ صاف

«… هیچ یک از آموزش دهنده های داین کورپ و یا وزارت دفاع آماده این وظیفه نبودند. اغلب نیروهای جذب شده ، کسانی بودند که تا به حال داخل یک کلاس درس را ندیده بودند.تقریبا ۱۵ درصد این افراد برای مواد مخدر ، عمدتا حشیش مثبت گزارش می شوند . انگشت شماری شان می دانند چطور باید از مسواک استفاده کرد یا رانندگی کرد. ۹۰ درصد شان سواد خواندن و نوشتن ندارند. در ۲۰۰۵ داین کورپ ( کمپانی خصوصی آموزش پلیس ) در اطراف جلال آباد یک آکادمی پلیس باز کرد. چند ماه بعد لوله کشی آکادمی گرفت. تعمیرکاران و لوله باز کن ها متوجه شدند که تانک های ضدعفونی با سنگ های کوچک و صاف ، که جایگزین دستمال توالت برای بسیاری از افغان های روستانشین است ، گرفته است.برای رفع گرفتگی بیل مکانیکی آوردند و  دو روز هم آموزش جداگانه برای آموزش بهداشت اولیه گذاشتند.

پلیس ملی افغانستان هرکسی را که برای این شغل تقاضا کند جذب می کند.این ها جوانانی بی سواد و بی هیچ آینده هستند…. از ۲۰۰۷ تا به حال بیش از ۲۰۰۰ نفر از نیروهای پلیس افغان کشته شده اند ، این رقم بیش از دو برابر تعداد کشته شدگان ارتش افغانستان است. افسر های ارتش امریکا می گویند که بیش از نیمی از تلفات بابت تصادفات رانندگی ست و یا شلیک های تصادفی با اسلحه.»

این بخشی از گزاش نیوزویک است درباره اینکه با وجود هزینه کردن ۶ میلیارد دلار ، هنوز چیزی به اسم پلیس افغان وجود خارجی ندارد. کشوری که بیش از سه دهه پلیس نداشته است البته که نمی شود یک شبه دارای پلیس شود ولی هفت سال هم برای بدست آوردن ش زمان کمی نبوده است.

سوای از تلخی ماجرا و کمدی فاجعه گونه توصیفی که در بالا آمد ، فکر می کنید نتیجه اشغال نظامی ایران مشابه عراق و افغانستان می شود؟ ایران با وجود کم کاری های دهه گذشته هنوز آمار سواد ش بالاتر از ۸۰ درصد است و با تمام رذایل اخلاقی که شخصا از پلیس شهرنشین ش دیده ام ، اقلا همه شان سواد دارند و فرق دستمال توالت را با سنگ می فهمند.

شما چه فکر می کنید؟

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: