Posts Tagged ‘کریستوفر هیچنز’

حقوق انسان

کتاب «حقوق انسان اثر تامس پین» نوشته کریستوفر هیچنز فقید، از سری کتاب هایی است که با عنوان «کتاب هایی که دنیا را تغییر دادند» منتشر شده است و به نوعی بیوگرافی تامس پین، آزادی خواه ایرلندی و از معمارین امریکای نوین است.

این کتاب یکصد و شصت صفحه ای می بایست خلاصه ای باشد آسان خوان برای آشنایی با یکی از بزرگترین آزادیخواهان تاریخ، اما از آنجا که نویسنده کریستوفر هیچنز است، بسیار فشرده و پر مغز از آب در آمده است. کتاب سرشار است از اشارات تاریخی و مقایسه هایی با گذشته. به عنوان مثال در بخش آشنایی با زندگی پین ما قرار است درباره همسرش و زندگی اش در ایرلند بدانیم، اما سر از تمایلات جمهوری خواهانه ملاحانی در می آوریم که به قول هیچنز «اگرچه بروی آبها، به طمع غنیمت سلطنت طلب بودند، ولی بروی خشکی صدای جمهوری خواهی از ایشان شنیده می شد». از این جهت کتاب به غایت خواندنی است.

کتاب با اشاره ای به سرود معروف My Country Tis of Thee که در وصف ایالات متحده خوانده می شود شروع می شود. سرودی که در واقع اولین سرود ملی کشور نوپا شد، در حقیقت ارثیه از انقلاب ژاکوبن های فرانسوی بود. بازگویی تاریخ این سرود در واقع پیگیری تاریخ انقلاب های پی در پی است که سلطنت های هزارساله را در اروپا بر انداخت و آرزوی پی ریزی یک کشور آزاد را در سرزمین های نو در دلها انداخت. در اشاره به شعری دیگر که به صورت پرسش و پاسخ است، انقلاب به را به شاخه ای تشبیه می کند که در امریکا رشد کرده، در فرانسه جوانه زده و صاحب اش امیدوار است آن را در انگلستان بکارد. از همین جاست که به Rights of Man، جزوه ای که موضوع کتاب است اشاره می شود: این جزوه در ابتدا در پاسخ به ادموند برک، فیلسوف ایرلندی که مخالفت خود را با انقلاب فرانسه اعلام کرده بود نوشته شد. تام پین اما دل بسته انقلاب کبیر فرانسه بود و وقتی به آنجا سفر کرد، خود را نماینده مردم امریکا معرفی می کرد. در کتاب به تفصیل به اختلاف آرا برک و پین پرداخته می شود: در یک سو، پین همه گونه تلاشی برای ساقط کردن پادشاهی ها را درست می دانست و در سوی دیگر، ادموند برک در حالی که انقلاب را در بریتانیا واجب می دانست، از انقلاب در فرانسه ابراز ناراحتی می کرد. شاید دلیل ش گرفتن مقرری از ملکه فرانسه بود. برک معتقد بود که انقلابیون فرانسه عوام اند. پین می گفت در سیستم پادشاهی نقصی اساسی وجود دارد به شکلی که حتی فرزندان اضافه پادشاه، سرریز به حساب می آیند و قربانی یک سیستم ناعادلانه می شوند. برک معتقد بود ارتش ها وظیفه شان حفاظت از پادشاهی است. پین معتقد بود حتی پادشاه خوش خیم فرانسه هم یکی از قربانیان سیستم پادشاهی است که نیات خوب او را بی اثر می کند. برک معتقد بود انگلستان به شکل نهایی حکومت رسیده است، پین تا به روز آخر، رویای جمهوری در بریتانیا در سر داشت.

عاقبت کسی با چنین عقاید انقلابی روشن است. پین متهم به اقدامات تحریک آمیز در برابر پادشاهی بریتانیا شد در حالی که دادستانی که به این کار گماشته شده بود به خواهرزاده اش گفته بود پین بیگناه است! در زندگی خصوصی، پین زمانی به نیروی دریایی ملکه پیوسته بود ولی خیلی زود متوجه شد که جای او روی دریا نیست. یک کوئکر از ایرلند، بی شک نمی توانست در انگلستان معاصرش، انقلابی به حساب نیاید. در جوانی یک بار وکالت عده ای از همکاران اش را در مقابل پارلمان بریتانیا به عهده گرفت ولی به دلیل حکمی که بعدا علیه او صادر شد، تصمیم به مهاجرت به ایالات متحده گرفت و در این راه، توصیه نامه ای از بنجامین فرنکلین گرفت. با اینکه از بریتانیا گریخته بود با این حال در مقابل حکم صادره استدلال کرد که حق آزادی بیان فراتر از حیطه قانونگذاری هر شاه یا مجلس است.

به خاطر اوضاع نامناسب بهداشت سفر دریایی، بروی برانکار به فیلادلفیا رسید. تامس پین در سرزمینی که بعدا به ایالات متحده تبدیل شد، یک نیروی قدرتمند برای تغییر اجتماعی بود. طرفدار پروپاقرص لغو برده داری بود، اگرچه هیچ وقت به حمایت از حقوق زنان مشهور نشد. در آن زمان دولت بریتانیا، ایده ساکنین امریکا را مبنی بر «بدون نمایندگی داشتن در دولت، مالیات دهی معنا ندارد»‌را مکررا رد می کرد. عده ای از آوردن نام «جمهوری خواهی»‌ ابا داشتند ولی پین، همه را تهییج می کرد که از فرصت بدست آمده استفاده بکنند.  اعتقاد داشت منتظر زمان مناسب ایستادن برای تغییر، بیهوده است. «عقل سلیم»، جزوه ای که در ۱۷۷۶ با نام مستعار «یک انگلیسی» نوشت، موفق ترین تاریخ کتاب ایالات متحده است. در کلونی دو میلیون نفری، این کتاب با احتساب نسخه های غیرمجاز بیش از نیم میلیون فروخت. هیچنز اشاره می کند که او ایده های انقلابی تازه نداشت و گه گاه برای تقویت خطابه اش، از زبانی انجیلی استفاده می کرد. کاری که برای یک مخالف سرسخت مذهب مسیحی نمی توانست شریف باشد. در جزوه بعدی «بحران» که منبع الهام ملاحان در زمان جنگ با بریتانیا بود، او نوشت «صلح در زمان ما، نمی تواند به هزینه جنگ در زمان فرزندان مان بدست بیاید».

با شروع خواهر دوقلوی انقلاب امریکا، یعنی انقلاب فرانسه که او را در تقابل مستقیم با برک قرار داد، به آن کشور رفت و با استقبال گرم انقلابیون، در مجلس به عنوان نماینده مردم حضور پیدا کرد.  در مجلسی که سرنوشت سران رژیم سقوط کرده را تعیین می کرد، محلی که افراد برای نشستن انتخاب کردند، مبنای نامگذاری سیاسی شد که تا به امروز تکرار می شود: او در سمت راست مجلس نشست و ژاکوبن ها در سمت چپ. در مقابل تقاضاهای اعدام، چنین استدلال کرد که تمایل داشتن به مجازات کردن، برای آرمان آزادی مضر است. با این حال از موافقان محاکمه پادشاه فرانسه بود، اگرچه مخالفت صریح اش را با شکنجه و اعدام اعلام کرده بود. به عنوان عضو بعدی مجلس فرانسه، درخواست فدرالیسم را داشت که باعث خشم انقلابیون جمهوری خواه شد، آنها او را بابت آنچه در «عقل سلیم» نوشته بود، یک نفوذی می دانستند. با جمع آوری ۲۲۰ امضا از اعضای مجلس علیه اعدام پادشاه، هدف خشم ژاکوبن ها قرارگرفت و وقتی «حکومت وحشت» روبسپیر با دستگیری خارجی ها گسترده تر شد، او هم سرانجام به زندان افتاد. برای درک میزان نزدیکی میان دو انقلاب هیچنز یادآوری می کند که تامس جفرسون، رییس  جمهور سوم ایالات متحده، در دفترش در یک سمت اعلانیه استقلال ایالات متحده را نصب کرده بود و منتظر بود که قانون اساسی جدید فرانسه را به سمت دیگر بیاویزد. با این حال، تام پین در زندان کمترین فاصله را با مرگ پیدا کرد. در اتفاقی عجیب، علامتی که با گچ بروی در سلول های کسانی که قرار بود اعدام بشوند می کشیدند، به جای بیرون، بر داخل در کشیده شد و او جان به در برد. بعد از صعود بناپارت، با او ملاقات کرد. بناپارت متملقانه از «حقوق انسان»، جزوه دیگر اش تمجید کرد و گفت می بایست مجسمه هایش را از طلا بسازند. با این حال، پین که در ابتدا از اوحمایت کرده بود، او را فردی خطرناک یافت. کمی بعد تر، پین دوباره به امریکا بازگشت و در این سفر، از سمت راست طیف سیاسی به سمت چپ نقل مکان کرد (درباره هیچنز همواره می گفتند در طول زندگی اش، مسیر عکس را طی کرد).

در بخش های بعدی کتاب، هیچنز در تحلیل روابط میان برک و پین می گوید که پین معتقد بود که به مانند افراد دیگری که از دولت بریتانیا حقوق می گرفتند تا علیه او بنویسند، برک هم یک قلم به مزد بود. اما واقعیت این بود که پادشاهی بریتانیا به دلیل حمایت برک از انقلاب امریکا این قدر به او مطمئن نبود که برای این کار به وی نزدیک بشود. هیچنز در گریزی به آرای مارکس می گوید که تمایلی میان رادیکال ها وجود دارد که برای هر کار افراد، به بدترین انگیزه ها فکر می کنند. با نگاهی به آنچه پین درباره موضوعات اجتماعی نوشت او را یک مساوات خواه می داند که اولین طرح های یک سیستم تامین اجتماعی را پی ریزی کرد. با این حال او را سوسیالیست نمی داند از آنجا که او برابری را در همه حالات تجویز نمی کرد. او مرد دانش هم بود و طرح یک پل را برای فیلادلفیا ریخت. به روایت هیچنز، پل نماد عصر روشنگری است: هم از رنج سختی انسان ها می کاهد و هم روشی برای داد و ستد و ارتباط است. در نگاه تام پین، دولت تنها مجموعه ای قرارداد های تجاری نیست و وظایفی دیگر هم دارد. او همینطور، به درستی پیش بینی کرد که در میانه انقلاب، خطر برکشیده شدن یک ژنرال، که ضد شاه ها را شاهی می کند وجود دارد. رزا لازمبرگ هشداری مشابه را به لنین در نامه ای با نام مستعار داد. بعد ها در مجادلات میان جفرسون و مدیسون، او مخالف عبارت معروف «زمین به زنده ها تعلق دارد» بود. ظاهرا هیچ وقت با ایده «سال صفر» میانه ای نداشت.

از نظر پین، انقلاب انگلستان که مشروطه را برقرار کرد، سرنوشتی تیره داشت به این دلیل که مردم، سرنوشت فرزندان شان را به شاه حبه کرده بودند. برک اما در پیش بینی اش درباره انقلاب فرانسه موفق تر بود. اما این چیزها پین را از همدردی با انقلاب فرانسه باز نداشت، طوری حرف از «محدود» بودن اعدام های انقلاب می زد که انگار خشونت را تجویز می کرد. با این حال، با الهام از سنت جدایی مذهب و حکومت، در فرانسه خواستار جدایی مذهب از سیاست شد که کاملا بر خلاف روند جاری در اروپا برای داشتن کلیساهای حکومتی بود.

در مسایل روحانی، پین مخالف هر گونه مداخله دولت بود. به نظر او دخالت دولتی باعث شرارت بود، انسان ها را به حال خود بگذارید و خودشان به روحانیات شان می رسند. از سخنان نغز خود هیچنز: وجه مشخصه همه مذاهبی که از حمایت قانون برخوردارند (منبع قانون گذاری اند)، آزار و شکنجه اقلیت ها است. حق قانونگذاری را از آنها بگیرید و در چشم بهم زدنی هر مذهبی به نظر معصوم می آید. هیچنز در جایی دیگر به لطیفه ای اشاره می کند: یونیتارین ها، حداکثر به یک خدا معتقدند. البته آنها به سمت عدد صحیح در حال حرکت هستند.

تام پین نقشی اساسی در پی ریزی قانون اساسی ایالات متحده ایفا کرد. قانونی که به شکلی طعنه آمیز و علی رغم تلاش های او، ارزش برده را سه پنجم انسان می شمرد. با این حال، ایده پین را به خوبی منعکس می کرد: قانون اساسی، میثاقی میان همه مردم  است، نه مردم با حاکم. در «حقوق انسان» به تفصیل می نویسد چه قانون اساسی را مد نظر دارد. از منظر اقتصادی او تا حدودی یک یوتیلیتارین بود و از منظر فایده گرایانه می گفت نگاهداری کلونی ها پر هزینه است. موافقت ش با گسترش داد و ستد میان ملت ها او را دشمن امپریالیسم می کرد. در رویای آینده نگرانه، سازمانی با حضور ملل مختلف همچون سازمان ملل را تصور کرد.

در بازگشت به ایالات متحده، با انتشار «عصر خرد» بسیاری را از خود رنجاند. جان ادمز، دومین پرزیدنت ایالات متحده، او را  به خاطر نفی انجیل، غیر قابل اعتماد می دانست. پین در جزوات اش، مکررا نوشت که هیچ کدام از ادیان  را قبول ندارد و عقل خود را، مذهب خود معرفی می کرد. ادیان ابراهیمی را دروغ هایی می دانست که برای سرکوب و کلاهبرداری از مردم ساخته اند. در تمامی عمر، یک دئیست (Deist) باقی ماند. اما او انسان ها را تجلی خدا می دانست. مکررا «وحی» را به عنوان روش شناخت رد کرده و معجزات و متون مقدس را قلابی می دانست. به گفته هیچنز سخنان او زمانی ارزشمند می شود که دقت کنیم کلیسای انگلیکن (کلیسای رسمی بریتانیا) تا همین چند دهه پیش، شکاف بین فقیر و غنی را خواست و اراده خداوند معرفی می کرد و در سرودهای کلیسا به کودکان آموزش می داد. اما این حرف های صریح دوستان اش را رنجاند. بنجامین راش معتقد بود اگر او درباره مسیح و انجیل چنین فکر می کرده، نبایستی از اوتوریته انجیل برای پیشبرد جزوات انقلابی اش استفاده می کرد.

سالهای پایانی، سلامت اش به شدت افول کرد و شایعات مبنی بر الکلی بودن اش را دامن زد. در آخرین رای گیری عمرش از رای دادن محروم شد چون مسئول صندوق اعتقاد داشت نویسنده «عقل سلیم» نمی تواند یک امریکایی واقعی باشد! به مانند دیوید هیوم، در مقابل اخاذی اخلاقی کشیش ها تسلیم نشد و وقتی در روزهای اخر عمر، دو کشیش برای ملاقات اش آمدند تا از او بخواهند آنچه درباره مسیح گفته را پس بگیرد و تقاضای آمرزش کند گفت « من با شما هیچ کاری ندارم. بفرمایید بروید. روزتان بخیر.» با اینکه از مناسک و مراسم تنفر داشت، جسد ش توسط ویلیام کوبت به انگلستان بازگردانده و در مراسمی به خاک سپرده شد.

این ایرلندی پر شور، با اینکه نامش میان پدران پایه گذار نیست، بیش از همه شان، توسط پرزیدنت های ایالات متحده از او نقل قول شده است. پرزیدنت روزولت پس از حمله به پرل هاربر، در نقط اش از جملات معروف «بحران» شروع کرد: این ایام زمان آزمایش روح انسان با دشواری هاست.بعد تر حتی ریگان هم از متن او کش رفت.

 

با خواندن روایت برانگیزاننده هیچنز از پین، دشوار است از ایده بگذریم که سرنوشت انقلاب امریکا، با کمک افرادی چون او، از سرنوشت خواهر دوقلویش در فرانسه بهتر شد. اما از این فراتر، لزوم ظهور شخصیتی برای انقلاب است که بی تکیه بر منابع رایج، ایده های دموکراتیک را به عامه منتقل بکند. مقایسه میان انقلاب ناکام مشروطه با انقلاب امریکا، عبرت آموز است. شاید ما می بایست بیش از همه چیز، یک تام پین داشته باشیم.

گرامی داشت یک پادنویس

مقاله یادبود کریستوفر هیچنز از فیزیکدان برجسته امریکایی لارنس کراوس. به گمانم یکی از بهترین هاست به این دلیل که کوشش روشنفکرانه هیچنز را بسیار عالی توصیف کرده است و از این نظر بهترین وسیله برای گرامی داشت زندگی یکی از رساترین صداهای دوران ما:

هستی، که کریستوفر به راحتی اقرار می کرد که بسیار تیره و تاریک است، اندکی تاریک تر شد. با مرگ او، این جهان اندکی تهی تر هم شده است. کریستوفر چراغ دانش و نور بود در جهانی که دایما در تلاش خاموش کردن هر دو است. او شجاعت این را داشت که جهان را برای آنچه واقعا هست و نه آنچه ما دوست داریم باشد، قبول کند. به گمان من این بالاترین ستایشی ست که می توان از یک خردمند کرد. او آگاه بود که هستی اهمیتی به وجود ما یا رفاه ما نمی دهد و تجسم این واقعیت شد که جهان ما معنا و مفهوم اش را از ما دریافت می کند. برای کریستوفر این واقعیت منتج از باوری بود که زندگی اش را هدایت می کرد: دفاع جانانه از این فرضیه ساده که شکاکیت و نه خوش باوری، والاترین اصلی ست که خرد انسانی می تواند برای زیست شرافتمندانه به کار بندد. او خود نمونه واقعی اینگونه زیستن و حس رضایت عمیقی بود که اکتشاف، شرافت و شجاعت روشنفکرانه به بار می آورد به خصوص وقتی مقابل قدرت، با آگاهی مبارزه کنید، حتی وقتی به خوبی می دانید شانس پیروزی در چنین نبردی همواره ناچیز است. بر این اساس او همیشه مهیای اعتراض علیه بی عدالتی و نادانی، هرجا که می یافت بود، برایش مهم نبود احساسات چه کسی در این میان جریحه دار می شود. او به واقع یک «پادنویس» بود و حتی کتابی نوشته است که چطور راه او را به عنوان یک پادنویس (Contrarian) ادامه بدهیم. به محض ورود به کاشانه اش یک چیز توجه همه را جلب می کرد: کتاب. کتاب همه جا بود، بروی هر قفسه ای روی هر دیواری روی میز روی مبل و صندلی و میز توالت. اما همانطور که بر هر کسی با یک گپ عصرانه روشن می شد، کتاب برای کریستوفر ،برخلاف بسیاری از ما، نقشی بیش از تزیین خانه را داشت. کتاب ها به شکلی بر اساس موضوع و ایده ها مرتب شده بود که واضح بود کتاب ها مرتبا مورد مشورت کریستوفر هستند و دانش داخل شان به شکلی مورد استفاده اش هست که انگشت شماری از ما تلاش اش را کرده ایم. برای شکستن غرور انسان بسیار مفید است که از نزدیک شاهد روشنفکری باشد که به قدری به موضوع محاط باشد و آن را مزه مزه کند و از برای خود موضوع به آن بپردازد و هر آنچه ارزش دانستن داشته باشد را با نگاه منتقدانه بررسی کند. او برای نور انداختن بر ایده های کهن و نگاه نقادانه به ایده های نوین با استفاده از تجربیات یک زندگی تلاش روشنفکرانه، به همراه کنجکاوی و هیجان بازیگوشانه کودکی در آب نبات فروشی همواره آمادگی داشت. بار آخری که او را ملاقات کردم موضوع گفتگوی ما از ماهیت نیستی، مکانیک کوانتوم و چند جهانی (موضوع کتابی از من که کریستوفر مشغول نوشتن پیشگفتاری برایش بود، پیش از اینکه بیماری مانع بشود)، به قبح مجازات اعدام، به جنون حاکم بر افراط مذهبی که دو سوی نزاع اعراب و اسرائیل را فرا گرفته، به کیش کاتولیک که مایه شرمساری ست کشید و به موضوعی مرتبط ختم شد: تنبلی روشنفکرانه و پوچی پرمدعایی که باور مذهبی و سروصدای خداشناسانه در فرهنگ عامه را در بر می گیرد. کریستوفر یک دانشمند نبود ولی شیفته قدرت دانش بود، نه فقط اثری که می تواند بر مشکلات انسان داشته باشد بلکه برای او و برای من، مهم ایده های ارزشمندی ست که از دانش به دست می آید. او این ذکاوت را داشت که بفهمد هستی به مراتب از ما خلاق تر است و به عنوان کسی که تمنای تجربه همه جنبه های زندگی روشنفکرانه را داشت، برای یادگیری از هستی همان قدر بی تاب بود که برای آموختن از آثار فلاسفه و تاریخدانان و نویسندگان بزرگ تاریخ. او با سئوال ها و نظرات اش، درک من را از نتایج یافته های علمی خودم گسترش داد. بعد از توضیح آینده مایوس کننده یک جهان در حال سرعت گرفتن، او همین ایده را دست مایه بیان این مسئله ارزشمند کرد که چطور جهانی از نیستی بوجود می آید. برای کسانی که تصور هستی از نیستی، غیرممکن یا نامحتمل می رسد، می بایست بگویم نیستی به راحتی از هستی رخ می دهد. در آینده ای دور، جهان تاریک، سرد و تهی خواهد بود. به قول او، وقتی که به آینده ناگزیرمان می اندیشید: نیستی با آخرین سرعت ممکن به سوی ما می آید. چنین تصوری او را نمی ترساند. او متوجه بود که دانش برای قوت قلب دادن به خودمان کسب نمی شود بلکه هدف بهبود آگاهی ما از زنده بودن است. درست پیش از اتمام آخرین ملاقات ما، در یکی از آن اتفاقات شاعرانه که زندگی را به شکلی غیرمنتظره لذت بخش می کند، من به یک تکه روزنامه بروی میز آشپزخانه اش برخوردم درباره تلاش عده ای برای اطمینان از اینکه نوجوانان در طول حضورشان در دانشگاه های برجسته، تربیت و اخلاق کاتولیک شان را حفظ کنند. در توضیح وسوسه های ترک زهد و سقوط به گناه، نویسنده نوشته بود: «مواجه شدن با نیچه، هیچنز، خوابگاه های مختلط(دختران و پسران) و شلنگ آبجو(برای نوشیدن مستقیم از بشکه)، معلوم است که منجر به گمراهی می شود». من به این فکر می کردم که چنین جمله ساده ای چطور احترامی فراوان به هیچنز گذاشته است. اینکه تاثیر فرهنگی ات این قدر قوی باشی که بی نیاز از توضیح دادن بشود نامت را برد یک چیز است، اینکه نام ات را میان نیچه و شلنگ آبجو بیاورند اما افتخاری ست که انگشت شماری از ما می توانیم امید داشته باشیم که شایستگی کسب ش را داشته باشیم.
این نوشته پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

درباره هیچنز اینجا و اینجا بخوانید

حماقت های چامسکی

توضیح مترجم: این روزها نوشته اخیر نوام چامسکی، متفکر برجسته چپ و روشنفکر عرصه عمومی، در تقبیح عملیات «شکار» اسامه بن لادن در فضای وب فارسی به سرعت منتشر می شود و ظاهرا برآیند آرای فعالان وب فارسی، چندان از نظرات این نویسنده و منتقد دولت ایالات متحده فاصله ندارد. از دید من نیاز است که سوی دیگر ماجرا هم نماینده ای در فضای وب فارسی داشته باشد، به خصوص با در نظر گرفتن این موضوع که «آمریکا ستیزی» بخشی از DNA تمامی اقشار و احزاب ایرانی ست. به همین دلیل مقاله منتشره توسط کریستوفر هیچنز، نویسنده و منتقد برجسته انگلیسی-آمریکایی که خود زمانی زبان به ستایش چامسکی در دهه نود گشوده بود، از مجله اسلیت را انتخاب کرده ام.

هر کسی در دهه گذشته از خاورمیانه دیدار کرده باشد با این تجربه آشناست: کسی که پرسروصدا و با خشونت، ابتدا نقش اسامه بن لادن را در خرابی برج های تجارت جهانی منکر می شود و بعد ادامه می دهد که این عمل انتقامی در خور، برای دهه ها استعمار آمریکایی بوده است. این آشفتگی منطقی (اگر بخواهیم به آن نامی محترمانه بدهیم) همواره دقیقا به این شکل ارایه نمی شود. گاه همان کسی که شجاعت شهدای القاعده را ستایش می کند، هم زمان معتقد است که «جهود» ها نقشه «عملیات» را کشیده اند. تا آنجا که می دانم ، تنها دیوید شی لر، مامور سابق اطلاعات بریتانیا، که از اعضای برجسته جنبش «حقیقت یابی»* ست و رسما قدیس بودن خودش را اعلام کرده است ، رخ دادن حملات یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ را انکار کرده است (ظاهرا اعتقاد دارند که به کمک هولوگرام، توهم تصادم هواپیماها بروی صفحه تلویزیون ایجاد شد). با این حال پرفسور نوام چامسکی در مقاله اخیرش برای مجله گوئرنیکا، تصمیم گرفته که سئوال اصلی را بی پاسخ بگذارد. بنا به گفته او، ما نباید ادعای بن لادن را برای قبول مسئولیت حملات یازدهم سپتامبر را بیش از ادعای چامسکی در قهرمان شدن در ماراتون بوستون جدی بگیریم.

من نمی توانم به سرعت قضاوت کنم که این حرف ها، از آنچه چوامسکی در ابتدا درباره وقایع نوشت، بهتر هستند. ده سال پیش که ظاهرا توافق عمومی مبنی بر مقصر بودن القاعده را در حملات یازدهم سپتامبر پذیرفته بود، چامسکی نوشت که این جنایت بدتر از استفاده از موشک های کروز علیه سودان که به تلافی بمب گذاری های دار السلام و نایروبی توسط پرزیدنت کلینتون اجرا شد نیست. (هنوز فرصت نکرده ام که چک کنم که آیا او بالاخره قبول کرده که آن بمب گذاری ها بالاخره کار القاعده بود یا نه). او همچنان بلند و رسا برای «برابری اخلاقی» استدلال می کند، و متعقد است که حمله به آبوت آباد پاکستان برابر این است که کماندوهای عراقی در مزرعه جورج دبلیو بوش پیاده شوند، او را به قتل برسانند و جسد اش را در اقیانوس اطلس بیاندازند. ( البته «برابری» لفظی ناقص است، چون او معتقد است که «جنایات جورج بوش

، بی شک به مراتب از جنایات بن لادن بیشتر است»). پس عنصر جدید در بحث،‌موضوعی عمیقا اسرار آمیز است. برج های دوقلو بی شک سقوط کرده اند، اما اینکه چه کسی عامل این سانحه بوده بر هیچ کس روشن نیست. زیرا « از آپریل ۲۰۰۲، که رابرت مولر،رییس FBI به خبرنگاران بعد از وسیع ترین تحقیقات تاریخ سازمان اش اعلام کرد FBI نمی تواند بیش از این بگوید که «باور» دارد که حملات در افغانستان طراحی شده است»، چیزی افزوده نشده. آنطور که چامسکی می گوید، «هیچ مدرک جدی» ارایه نشده است.

چامسکی هنوز به عنوان یک دانشگاهی و یک روشنفکر عرصه عمومی دارای اعتبار است. و در مقابل بمباران رسانه ای، او افتخارش این است که با جمله مخصوص به خودش،‌دعوت به «رجوع به شواهد» می کند. پس آیا می بایست فرض بگیریم که او همه یافته های کمیسیون حقیقت یاب یازدهم سپتامبر را بررسی کرده است؟ آیا هیچ یک از ویدیو هایی که هواپیما ربایان انتحاری را در حضور بن لادن و ایمن الظواهری نشان می دهند دیده است؟ صورت جلسه محاکمه ذکریا موسوی، هواپیما ربای ۲۰ام را خوانده است؟ تحقیقات ژورنالیستی چون لاورنس رایت، پیتر برگن، یا جان برنز را دنبال کرده است؟ یا خود را مشغول به تحقیقات مرتبط و مکمل حادثه بمباران ابرناو کول یا البته دفعه اولی که تلاش برای ساقط کردن برج های تجارت جهانی در دهه ۹۰ صورت گرفت، کرده است؟

در مواجهه با چپ «پارانوئید» ضد جنگ، شما دقیقا نمی دانید بهانه بعدی شان چیست. در جشنواره فیلم تلوراید در ۲۰۰۲، خود را در حال مناظره با مایکل مور یافتم، کسی که یک سال بعد از حملات مدعی بود بن لادن «بی گناه است مگر خلاف اش ثابت شود» (و البته هنوز مجرمیت اش هنوز اثبات نشده). البته او جرم اش اثبات شده بود، دست کم طبق نظر خود مایکل مور، یک روز بعد از حملات، وقتی که نوشت «ما این هیولای بن لادن را ساختیم. او به کدام مدرسه تروریستی رفته بود؟ CIA!». پس بی گناه است مگر اینکه به دلیل ارتباط مجرمیت اش اثبات شود با لنگلی ویرجینیا، که مدارس آموزش خلبانی داشته که تحت نظر بوده اند ولی نتوانسته اند خطر را درک کنند. در واقع برای زمانی طولانی، همه «روایت» ضد-بوش در یک توطئه همکاری با خانواده جنایت کار بن لادن، محتملا به دلیل منافع مشترک در صنایع نفتی با خانواده بوش، در ایجاد حملات یازدهم سپتامبر خلاصه می شد. پس بن لادن خیلی هم مقصر بوده  که حتی به وی اجازه فراهم آوردن مقدمات یک پرل هاربر** دیگر در خاک امریکا با اهمال کاری های یک رییس جمهور جمهوریخواه بی جربزه که هشدارهای روزانه را نادیده می گرفت، داده شده بود. گور ویدال اشارات فراوانی به موضوعاتی شبیه به این داشت، جایی که ادعا می کرد خیانتی بزرگ در سطوح بالا  در قبال کشور شده است.

بعد هم کسانی از راه رسیدند که به کنایه ها راضی نبودند و دولت ایالات متحده را علنا متهم به بمباران وزارت دفاع خود و «تخریب کنترل شده» برج های تجارت جهانی می کردند. این سناریوی بزرگ ظاهرا یکی دو جایش می لنگید چرا که هواپیماهایی که به برج های تجارت جهانی برخورد کردند تنها نوید دهنده یک خرابکاری عظیم تر در ویرجینیا و پنسیلوانیا بودند، که با تمام خدمه و مسافرین به شکلی نامعلوم غیب شده بودند!

این انتقاد از نوام چامسکی نیست که بگوییم تحلیل او با افراد و گروه هایی که کل ماجرا را یک توهم می دانند همخوانی ندارد. با این حال قابل توجه است که او طوری می نویسد انگار پیکره شواهدی که علیه بن لادن فراهم شده هرگز به او عرضه نشده و با این همه مدرک نمی شده او را به دادگاه کشاند. این نوع منکرین یازدهم سپتامبر، حتی به خود زحمت نمی دهند که پیش فرض ناگفته ولی آشکار را که ایالات متحده کاملا مستحق چنین حملاتی به شهروندان و جامعه مدنی اش بوده است، را پنهان کنند. هر چه باشد ، چامسکی به خوبی توضیح می دهد که عادت ما امریکایی ها در «نامیدن سلاح های مرگبارمان به نام قربانیان جنایات خودمان (همچون آپاچی، توماهاک) ، مثل این است که نیرو هوایی آلمان نازی نام هواپیماهای جنگنده اش را «کولی» یا «جهود» می گذاشت.» شاید این موضوع در مورد توماهاک صحت نداشته باشد، چرا که در حقیقت اسم یک موشک است نه هواپیما، اما نکته ای که چامسکی به آن تکیه می کند به مانند بقیه استدلال هایش است.

خلاصه اش می شود که ما نمی دانیم چه کسانی حملات یازدهم سپتامبر، یا هرکدام از حملات مرتبط را سازمان دادند و می بایست احمق خوش باور باشیم که حرف های خود بن لادن را درباره پذیرفتن مسئولیت این حملات جدی بگیریم. تلاش یا اقدام به دزدین یا قتل یک پرزیدنت سابق (و لابد حاضر) به لحاظ حقوقی به اندازه شکار آبوت آباد قابل دفاع است. و ایالات متحده، تجسم رایش سوم (دولت آلمان نازی) ست که حتی به پوشاندن روش ها و ایده های آدم کشانه اش هم اهمیتی نمی دهد. این مجموعه چیزی ست که سلطان چپ در دهه گذشته دریافته است.

* Truther نام جنبشی ست که به شکل عمومی به افرادی اطلاق می شود که روایت عمومی حملات یازدهم سپتامبر را انکار می کنند.

** اشاره به حمله به بندر پرل هاربر توسط نیروهای ژاپن در جنگ جهانی دوم در دسامبر ۱۹۴۱ که منجر به ورود ایالات متحده به جنگ شد.

این ترجمه پیشتر در خودنویس منتشر شده است.

خدا بلندمرتبه نیست

مدتی طولانی بود که می خواستم از یکی از بهترین مقاله نویسان زبان انگلیسی بنویسم. اول انگیزه ام معرفی کتاب پرفروش اش «خدا بلندمرتبه نیست: چطور مذهب همه چیز را مسموم می کند» بود ، اما به تدریج ترجیح دادم که او را نه تنها با این کتاب بلکه با افکار و عقاید ش معرفی کنم.

به خواندن ادامه دهید

شوکران سقراط

ویکی لیکس بی شک مهم ترین واقعه سال میلادی در حال پایان گرفتن است. موضوعات اطراف اش از تئوری های دایی جان ناپلئونی تا این بحث اساسی که آیا با به عرصه آمدن تکنولوژی های انقلابی همچون اینترنت، نمی بایست نظم کهنه را به چالش کشید، بوده است.

اما به نظر من، موضوع مهم حول شخصیتی شکل گرفت که امروز بی شک معروف ترین فرد در دنیاست. جولین آسانژ، مدیر ویکی لیکس که خبر می رسد به اتهامات جنسی دستگیر شده است. شک نیست که اتهامات جنسی شوخی سخیفی ست که دولت های عاجز شده از سیل اطلاعات نشت پیدا کرده علم کرده اند، اما موضوع این ست که آقای آسانژ، مرتکب «جرم» شده است ، بنا بر تعریف قانون. به همین دلیل وقتی دو روز پیش تهدید وی را خواندم که در صورت دستگیری من، اسناد بیشتری منتشر خواهد شد، احساس ناخوشایندی داشتم. اینکه کسی «حقیقت» را وجه المصالحه «آزادی» خودش کند ، می بایست افرادی را از خواب بیدار کند که آسانژ هم پیامبر کذاب دیگری ست. صدالبته برای ذهن پارانوئید ایرانی می بایست توضیح داد که معنی این حرف ها دوباره تئوری توطئه نیست، بلکه تنها این حقیقت است که اصلاح گری واقعی، نه با چریک بازی و نه با گروگان گیری به دست می آید. با دیدی کانتی به قضایا، عده ای لابد توصیه کرده اند که جناب آسانژ برود و از خود دفاع کند، اولا که بدون توصیه ها هم آسانژ مجبور به این کار بود، او ملا عمر نیست که برود در کوه قایم بشود، شهروند کشوری ست که برای آدم کش ها هم حق زندگی قایل است. دوما همانطور که نوشتم اصولا او مرتکب «جرم» دیگری شده است : نشت اطلاعاتی که مطابق قانون جاری، جرم محسوب می شود. این موضوع که این قانون امروز هم مفید است یا نه، در فضایی غیر چریکی و در بستر همین لیبرال دموکراسی به پیش می رود. از همین جهت است که هر کس به مانند آسانژ ، ادعای تغییر و انقلاب دارد، می بایست همزمان در این فعل سیاسی اش، منش سیاسی را هم رعایت کند، او می بایست بپذیرد که مطابق این قانون جرم مرتکب شده است و به دستگاه قضایی که پیشینه اش نشان از قابل اعتماد بودن دارد، اجازه بدهد که قانون را ، صرفنظر از درست یا غلط بودن ش به اجرا بگذارد.

جدا کردن «انقلابی گری» و «اعتراض» ، از «وظیفه شهروندی احترام به قانون» موضوعی جدید نیست، نلسون ماندلا هم به زندان رفت ، گاندی هم مطابق قانون جاریه ممالک استعماری کار به پیش برد و مصدق هم در سلطنت مشروطه به دنبال حل و فصل مسایل می گذشت. اما همگی شان در مقابل آموزگار کهن بشر، سقراط رنگ می بازند ، کسی که در خیابان ها قدم می زد، باور های مذهبی و سنتی مردمان را به چالش می گرفت و وقتی تصمیم به استفاده از قدرت برای سرکوب ش گرفتند، با کمال میل دادگاه را پذیرفت و محاکمه اش را تبدیل به محل رساندن سخن اش به کسان بیشتری کرد و در نهایت وقتی او را مختار به انتخاب میان جزای نقدی و نوشیدن شوکران کردند، قانون را از همه چیز بالاتر دانست.

آسانژ و  هر کسی که می خواهد «نظم موجود» را بر هم بزند، می بایست آماده دادن هزینه باشد.

(این نوشته با الهام از مقاله کریستوفر هیچنز نگاشته شده است)

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: